گزیده متون فارسی

توضیحات 1 : گزیده متون فارسی - ... فوايد و ضرورت خلاصه نويسي «خلاصه نويسي» نوعي مهارت نگارشي محسوب مي

توضیحات 2 : گزیده متون فارسی -



آدرس صفحه بایگانی شده :


متن صفحه بایگانی شده :

X تبلیغات گزیده متون فارسی گزیده متون فارسی

چهارچوب مقاله و قواعد مقاله نویسی

تحقیق و پژوهش از اهمیت ویژه ای برخوردار است و به جرات میتوان گفت که همه پبشرفت های علمی صنعتی پژوهشی تکنولوژی و جامعه شناسی بر پایه تحقیق و پژوهش استوار است. اصلی ترین و مهمترین شیوه ارائه نتایج یک مطالعه و تحقیق، تهیه مقاله پژوهشی است  و محققی در صحنه تولید وانتشار علمی موفق است که بتواند نتایج پژوهش خود را در مجلات معتبر پژوهشی به چاپ برساند. از آنجا که نوشتن صحیح و مناسب یک مقاله یک رکن اساسی برای چاپ مقالات علمی میباشد، در اینجا سعی شده است که به بررسی روش های صحیح نگارش مقالات پژوهشی پرداخته شود. به طور کلی هر مقاله پژ وهشی شامل اجزای اصلی زیر است:
    عنوان
    نام نویسنده یا نویسندگان
    اطلاعات تماس
    چکیده
    واژگان کلیدی
    مقدمه
    مبانی نظری تحقیق
    روش تحقیق
    یافته های تحقیق
    بحث و نتیجه گیری
    فهرست منابع

عنوان مقاله
1)    اولین بخش یک مقاله عنوان است که باید اشتراکاتی با موضوع اصلی تحقیق داشته باشد و به شکلی جذاب جمله‌بندی شده باشد. نکات زیر در انتخاب عنوان مقاله قابل توجه هستند:
2)    عنوان مقاله حتی الامکان باید دقیق و رسا بوده و از به کار بردن اصطلاحات ناآ شنا یا اختصاری خودداری شود.
3)    عنوان مقاله حتی الامکان باید جمله خاصی باشد که نکات اصلی و عمده موضوع را در بر داشته باشد.
4)    به طور معمول (نه همیشه) و در نام‌گذاری اکثر تحقیق ها این نکات در نظر گرفته می شود: چه چیزی را میخواهیم بررسی کنیم، در چه جامعه ای، در کجا و در چه زمانی. مثلا عنوان یک مقاله میتواند این باشد: بررسی رابطه سطح سواد مادران و تغذیه کودکان در شهر تهران سال 1386
5)    عنوان باید «فاقد پیش داوری» باشد. به عنوان مثال، انتخاب این عنوان برای یک مقاله، مناسب به نظر نمی رسد: بررسی علل بی علاقگی رانندگان نسبت به بستن کمربند ایمنی!
6)    اگر کلماتی در توصیف ویژگی مطالعه شما نقش کلیدی دارند حتما در عنوان خود آن را بگنجانید. مثل مطالعه آینده نگر مطالعه دوسویه کور یا مطالعه تصادفی شده
7)    هیچ گاه نباید در عنوان مقاله نتیجه پژوهش را به صورت ثابت شده ذکر نمود.

نویسندگان و آدرس ها
اسامی نویسندگان و همکارانی که در مطالعه شرکت داشته اند باید بطور کامل ذکر شود. همچنین نویسنده اصلی که مسئول ارتباط با خوانندگان است باید مشخص شده و آدرس کامل و شماره تلفن وی در اختیار خوانندگان قرار گیرد.

چکیده تحقیق
چکیده پس از عنوان بیشتر از سایر بخشهای یک مقاله خوانده میشود و در چکیده قسمت های مختلف مقاله شامل مقدمه، اهداف، روشها و نتایج تحقیقق بصورت خلاصه ذکر می شود. متن بسیاری از مقاله ها به طور کامل در دسترس ما نیست و گاهی فرصت برای خواندن تمام مقاله نداریم و از این رو چکیده مقاله اهمیت زیادی دارد. در اکثر مجلات تعداد کلمات چکیده 150 تا 250 کلمه محدود است.


واژگان کلیدی
چند واژه کلیدی که از اهمیت زیادی در مطالعه برخوردارند، در این قسمت ذکر می شود. ضمن این که با ذکر واژه های کلیدی در سایتهای علمی می توان به دنبال مقاله نیز گشت. به طور معمول تعداد این واژه ها حدود 6-5 کلمه در نظر گرفته می شود.


مقدمه
مقدمه یک مقاله پژوهشی ضمن بیان مسئله و تشریح موضوع به آن مسئله پاسخ میدهد که ارزش مطالعه حاضر برای انجام آن چه بوده است. در حقیقت با مطالعه مقدمه یک مقاله پژوهشی، خواننده با مسئله تحقیق آشنا شده و ضرورت انجام پژوهش را درک میکند. متن مقدمه باید روان باشد و حتی الامکان به صورت خلاصه و حداکثردر 2 صفحه تایپ شود.

مبانی نظری تحقیق
ادبیات تحقیق یا مبانی نظری، به تشریح مفاهیم، تعاریف و تاریخچه موضوع تحقیق می پردازد. نویسنده مقاله باید بر ادبیات تحقیق مسلط بوده و مبانی نظری موضوع تحقیق خود را به طور مختصر ولی کاربردی بیان نماید. مبانی نظری تحقیق باید با استناد و ارجاع علمی آورده شود. یک مقاله خوب باید بخش مبانی نظری قابل قبولی داشته باشد.

روش تحقیق
در این قسمت از مقاله چگونگی و روش انجام پژوهش توضیح داده می شود. همچنین نمونه های مورد بررسی، چگونگی نمونه گیری، جامعه هدف، مراحل اجرائی پژوهش و نحوه تجزیه و تحلیل داده ها ذکر می شود. در این قسمت در مورد تغییر بیشتر بحث شده و روش اندازه گیری و میزان دقت و چگونگی کنترل آنها بیان می شود.

یافته های تحقیق
در این قسمت نتایج بدست آمده از پژوهش ذکر می شود. نتایجی کلیدی مطالعه باید با کلمات روان و دقیق و بدون بزرگ نمایی ذکر شود. از روشهای مختلفی برای ارائه نتایج استفاده می شود. استفاده از اعداد، جداول و نمودارها کمک ارزنده ای به ارائه مطلب بطور ساده تر می نماید اما لازم است داده های جداول و نمودارها به طور کامل تشریح شده و مورد تجزیه و تحلیل قرار گیرند. در مواردی که از روش ها و آزمون های آماری برای بررسی نتایج و تحلیل داده ها استفاده شده باشد، باید نوع آن نیز ذکر شود.

بحث و نتیجه گیری
در این قسمت به تفسیر نتایج ارائه شده می پردازیم. همچنین می توان به مقایسه نتایج به دست آمده از مطالعه حاضر با نتایج سایر مطالعه ها پرداخت و با توجه به مجموعه شواهد نتیجه گیری نمود. در صورت لزوم می توان پیشنهادهایی برای انجام مطالعات بهتر و کامل تر در آینده ارائه داد.

فهرست منابع
در پایان لازم است کلیه منابعی که در تحقیق مورد استفاده قرار گرفته‌ اند، به شیوه ای مطلوب ذکر شوند. شیوه نگارش منابع در نشریات مختلف متفاوت است و بهتر است از راهنمایی این نشریات و شرایط نگارش مقالات کمک بگیریم.

چند نکته اساسی در ارسال مقالات به نشریات علمی
به یاد داشته باشید که قبل از ارسال چکیده مقاله خود به یک مجله، ابتدا فرم نحوه نگارش مقاله را از آن مجله  دریافت نموده و چکیده خود را در قالب آن فرم تهیه و تایپ نمایید (به عنوان مثال تعداد کلمات، فونت، تعداد خطوط، فاصله خطوط از کناره های صفحه و…)

دلایل عدم پذیرش چکیده یک مقاله در نشریات علمی
1) ابهام در موضوع مقاله و وجود تعداد زیاد مقالات مشابه پیشین
2) عدم تبیین زمینه اصلی تحقیق
3) نمونه گیری نامناسب
4) عدم رعایت اصول مقاله نویسی مورد نظر نشریه
5) عدم ذکر صحیح ارقام آماری
6) فقدان بحث و پرداختن به نتایج
7) چکیده های خیلی کوتاه و خیلی زیاد
8) بی دقتی در تهیه متن (غلط تایپی ، اشتباهات متن)
9) عدم ارتباط موضوع مقاله با رویکرد نشریه
 

  +  نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391ساعت 8:31  توسط   |  فوايد و ضرورت خلاصه نويسي

فوايد و ضرورت خلاصه نويسي

«خلاصه نويسي» نوعي مهارت نگارشي محسوب مي ‌شود و آشنايي با آن در كارهاي قلمي و پژوهشي و گزارش نويسي مفيد و كارساز است. با توجه به محدوديت فرصت و زمان و نيز فراواني آثار و نوشته ‌ها، «چكيده نويسي»‌ ضرورت پيدا مي ‌كند. گاهي از مطالب براي خودمان خلاصه برداري مي ‌كنيم،‌ گاهي براي ديگري. در صورت اول، براي بهره برداري خودمان است، ‌در صورت دوم براي فايده رساني به ديگران. در تاريخ تأليف و نگارش نيز، بخش بزرگ كتاب ‌ها، خلاصه شده كتاب ‌هاي ديگري است كه در زمينه تاريخ، ادبيات و علوم گوناگون است. اين ‎ گونه كتب، با عنوان ‎ هايي هم چون: خلاصه، وجيزه، منتخب، گلچين، گزيده، مختار، مهذّب، چكيده، تلخيص و ... است كه توسط خود مؤلف يا ديگري صورت گرفته و مي ‌گيرد. خلاصه كردن متون مفصل و كتاب ‌هاي عظيم و ارزشمند،‌ يكي از گام ‌هاي مثبتي است كه مي ‌تواند نسل كم حوصله امروز را هم با فرهنگ و ادب گذشته مرتبط سازد، ‌و هم بهره اخلاقي كتاب‌ هاي خوب ولي مفصل را كه در دسترس امروزيان نيست، به خوانندگان برساند. ما هميشه نمي ‌توانيم همه كتاب‌ ها را همراه داشته باشيم. هميشه هم مجال شرح و بسط مطالب را براي ديگران نيست.

پس بايد به هنر« خلاصه نويسي» مجهز بود تا از زمان و نيز از امكانات چاپ و تكثير و يادداشت، بيشترين استفاده را كرد. گاهي نياز مي ‌شود كه از يك سخنراني يا كتاب و مقاله، خلاصه‌اي تهيه شود، يا گزارشي فشرده از يك حادثه، يا صورت جلسه‌اي خلاصه از يك جلسه، سمينار، برنامه و ... تهيه گردد. گاهي در نقد يك اثر ادبي يا محتواي يك كتاب و مقاله و فيلم، نياز است كه فشرده‌اي از آن بيان شود. در معرفي‌ هاي اجمالي از يك كتاب نيز خلاصه نويسي جايگاه خود را دارد. نيز گاهي در دوره ‌هاي آموزشي و در كلاس‌ ها، لازم است از مطالب خلاصه برداري شود، يا در متون آموزشي، خلاصه‌اي از هر بخش يا بحث در پايان آورده شود. گاهي هم براي شركت در يك مسابقه، لازم مي ‌شود كتاب يا مقاله يا داستاني خلاصه شود. براي تهيه جزواتي فشرده و كم حجم براي امتحان از برخي دروس و متون هم، نيازمند به چكيده نويسي هستيم. گاهي هم به صورت شفاهي، لازم است گزارشي كوتاه و توضيحي خلاصه درباره موضوعي داشته باشيم. مجموع اين گونه نيازها، ايجاب مي ‌كند كه با«روش خلاصه نويسي» آشنا شويم. از اين رو در اين بخش، به بيان نكاتي در اين موضوع مي‌ پردازيم. ناگفته نماند كه«خلاصه نويسي»، از جهاتي براي خود انسان مفيد است و فوايدي از اين قبيل دارد:
1. بهره گيري از يادداشت‌ هاي خلاصه، در مراحل بعد، به وسيله مراجعه مجدد به آن ‌ها.
2. تمريني براي كار قلمي و رشد نيروي نويسندگي انسان.
3. تقويت بينش و رشد فكري انسان در سايه اين گزينش و تلخيص.
4. تسهيل برخورداري از محتويات كتب و مقالات، در حجمي اندك.
5. ايجاد انگيزه در دانش آموزان براي مطالعه.
6. كمك به در خاطر سپردن مطالب و از ياد نرفتن آن ‌ها.
7. كمك به تمركز فكر هنگام خواندن كتاب و مقاله.
با توجه به اين ‎ كه در خلاصه نويسي، بايد به«كاهش حجم نوشته» پرداخت، بي آن ‎ كه هدف نويسنده و گوينده و پيام اصلي نوشته و سخن از بين برود، ضروري است كه مهارت لازم در اين امر كسب شود. اين مهارت هم جز با تمرين زياد، و نيز كار زير نظر مربي و استاد، كمتر به دست مي ‌آيد. تفاوت خلاصه نويسي با گزيده، گلچين و يادداشت برداري اين است كه در يادداشت برداري و گزيده نويسي، نكات مورد نظر و مورد علاقه شخص از جاهاي مختلف نوشته مي ‌شود و چه بسا انسجام و پيوستگي ميان گزيده ‌ها وجود نداشته باشد؛ ولي در خلاصه نويسي، ‌عنايت روي يك كتاب يا مقاله يا متنِ خاصّي است كه چكيده همه آن آورده مي ‌شود؛ نه آن ‎ كه از هر بوستاني گلي چيده شود. خلاصه نويسي شبيه زيراكس يا عكس گرفتن از هر متن يا تصويري در مقياسي كوچك‌تر است.

 
مراحل اجرايي كار

بسيار اتفاق مي‌ افتد كه در خلاصه نويسي، انسان فكر مي‌ كند همه اين مطالب، خوب و لازم است و در تلخيص، آن ‎ ها را مي ‌آورد. در نهايت مي ‌بيند كه خلاصه، چيزي از اصل مطلب كم نيست. اين يا به عدم مهارت در خلاصه نويسي برمي ‌گردد، يا به عدم آگاهي اجمالي از محتواي آن ‎ چه تلخيص مي‌ شود، يا عدم دقت شخص در تفكيك مطالب مهم از كم اهميت. از اين رو در امر خلاصه نويسي، مراحل زير پيشنهاد مي ‌شود:
1. مطالعه يا مرور اجمالي، پيش از اقدام به تلخيص.
2. مشخص ساختن ميزان و درصد تلخيصي كه بايد انجام شود.
3. مشخص كردن موارد و مطالب اصلي و فرعي،‌ هنگام مطالعه.
4. حذف مطالب غير عمده و باقي گذاشتن نكات اصلي.
5. حفظ امانت و اصالت در عبارات و محتوا.
پيش از اقدام به تلخيص،‌ خوب است ابتدا يك دور، كتاب يا مقاله را بخوانيم،‌ يا يك بار نوار را گوش دهيم يا فيلم را نگاه كنيم، تا نسبت به محتوا اِشراف و احاطه پيدا كنيم و بهتر بتوانيم موارد عمده و غير عمده و اصلي و حاشيه‌اي را از هم تفكيك كنيم. البته اين در مواردي است كه متن مورد تلخيص در اختيار ما باشد. والاّ در خلاصه نويسي از مباحثِ يك كلاس يا جلسه يا سخنراني در حال ايراد، اين شيوه قابل اجرا نيست.
هنگام مرور مقدماتي، مي ‌توان فصل ‌هاي اصلي و فرعي و مطالب عمده را از حواشي و زوايد، جدا كرد و علامت گذاشت تا تلخيص، آسان ‌تر شود.
ميزان تلخيص نيز بايد از آغاز، معلوم باشد. فرضاً يك كتاب سيصد صفحه‌اي را اگر قرار باشد در حد نصف، يا يك چهارم يا يك دهم خلاصه كنيم، در هر يك، ميزان حذف مطالب و باقي گذاشتن مطالب ديگر، به نسبت آن معيار، متفاوت خواهد بود. حتي اگر بنا باشد همان كتاب را در دو صفحه خلاصه كنيم، شيوه‌اي ديگر بايد برگزينيم و مطالب بيشتري را جزو«حذفيات» قرار دهيم. در انواع مختلف تلخيص و با هدف ‌هاي گوناگون، مطالب گاهي لازم است آورده شود يا حذف گردد؛ بسته به اين است كه با چه هدفي كار تلخيص انجام مي‌ گيرد. گاهي كتاب مفصّلي براي استفاده عموم، خلاصه مي‌ شود، گاهي چكيده‌ يك كتاب، به نحوي ارائه مي ‌شود تا شوق مراجعه به اصل كتاب ايجاد شود، گاهي عصاره مطالب مفيد يك كتاب، بدون رعايت انسجام و پيوستگي مطالب فراهم مي ‌گردد، گاهي فهرستي از مباحث يك كتاب يا بحث تدوين مي‌ شود، گاهي ديدگاه‌ هاي علمي يك كتاب استخراج مي ‌گردد، گاهي هم محتواي يك كتاب، به صورت نمودار، جدول و اطلاعات آماري و دسته بندي شده خلاصه مي ‌شود. اين شيوه‌ ها و هدف ‌ها، كه به عنوانِ تلخيص تفصيلي، ارجاعي، آزاد، فهرستي، موضوعي، علمي، و نموداري مطرح است،‌ هر يك ويژگي خاص خود را دارد و در عمل، متفاوت با ديگري است.[1] چكيده تمام نما، توصيفي، راهنما، موضوعي و ... از جمله انواع خلاصه نويسي است. مجموعه تحقيقات اجتماعي و اطلاعات آماري مفصّلي را گاهي به صورت جدول و نمودار ترسيم مي ‌كنند. اين نيز نوعي از خلاصه نويسي است.

نكات و مباحث غير اصلي

در هر نوشته‌اي يا سخنراني يا درس، يك سري حرف‌ ها اصلي و عمده است و گوينده و نويسنده يا مدرس، به قصد بيان و القاي آن ‌ها به كار سخن و قلم پرداخته است،‌ يك سري هم مطالبي است كه در توضيح،‌ تشريح و تأكيد نسبت به آن مطالب اصلي بيان مي ‌شود، كه به اين‌ ها نكات غير عمده گفته مي‌ شود. اجمالي از مطالبِ غير اصلي را مي ‌توان چنين برشمرد:
1. توضيحات براي روشن كردن مسأله اصلي.
2. نمونه ‌هاي تاريخي و شاهد مثال ‌ها.
3. مطالبِ حاشيه‌اي و غير مرتبط با موضوع.
4. لفاظي ‌ها و عبارت پردازي‌ هاي غير دخيل در مطلب اصلي.
5. موارد تكرار شدن مطلب.
6. عبارات و جملات مترادف و هم مضمون.
7. جملات معترضه و اشارات تفسيري و توضيحي كه آوردنش ملال آور است.
اگر از يك نوشته يا سخن، محورهاي فوق را جدا كنيم، آن ‌چه مي ‌ماند، جوهره اصلي مطلب است كه قابل درج در خلاصه است. البته تشخيص اين كه اين موضوع، اصلي است يا حاشيه، بحثِ عمده است يا توضيح، ‌احتياج به دقت بيشتري دارد. اگر يك متن، چه داستان يا غير داستان، چند بار مطالعه شود، امكان تلخيص دقيق، بيشتر خواهد بود. مي ‌توان هر بند يا پاراگراف را در يك جمله خلاصه كرد. مجموعه اين جملات، خود به خود چكيده مطلب اصلي خواهد بود؛ البته با رعايت نكات ديگري كه ياد شده است. در موردي كه يك داستان خلاصه مي‌ شود، بايد اسكلت و استخوان بندي اصلي قصه را آورد و از ذكر جزئياتِ داستان چشم پوشيد. فرض كنيد فيلمي را كه در يك ساعت تماشا كرده‌ايد، ‌يا داستاني صد صفحه‌اي را كه خوانده‌ايد، اگر بنا باشد تنها در مدت پنج دقيقه خلاصه‌اش را بازگو كنيد، چه قسمت‌ هايي را انتخاب مي ‌كنيد كه با بيان آن‌ ها در اين زمان محدود، تا نهايت داستان را هم اشاره كرده باشيد؟ پس پرداختن به قهرمان ‌هاي اصلي و فرازهاي حساس و صحنه‌ هاي عمده، كافي است و نبايد به جزئيات پرداخت. ميزان وقت يا ظرفيت نگارشي، نقش اساسي در نحوه خلاصه نويسي ما دارد.

تفاوت تلخيص با بازنويسي و بازآفريني

بازنويسي، برگردان متون كهن(شعر يا نثر) به نثر و عبارت است؛ بي آن‌ كه مفهوم و محتوا دگرگون شود. در باز آفريني، محتوا و سوژه كهن، تبديل به اثر جديدي مي ‌شود كه با اصل متفاوت است. بازنويسي مثل تعميرات اساسي يك خانه است، اما باز آفريني، كوبيدن بنا و از نو ساختن است كه چه بسا نقشه ساختمان و كيفيت چهار چوب اوليه هم به هم مي ‌خورد. در باز نويسي، مضمون متن قديم حفظ مي‌ شود، تغييرات در جا به جايي حوادث و الفاظ و تركيب ‌ها انجام مي ‌گيرد. اصول زبان فارسي حفظ مي ‌گردد و از شكسته نويسي پرهيز مي ‌شود. توجه به سن و سطح فكر مخاطب، جهت درك و لذت بردن ضروري است. بايد چيزي را باز نويسي كرد كه از نظر پيام و محتوا، ارزش داشته باشد. باز نويسي گاهي از نثر به نثر است. گاهي از شعر به شعر، از نظم به نثر و از نثر به نظم. در خلاصه نويسي، نه پيام عوض مي ‌شود، نه قالب و محتوا و نه بهتر ساختن سبك نگارش؛ بر خلاف باز نويسي كه اغلب يا به خاطر ضعف قلمي اثر نخستين است، يا نامناسب بودن آن با شيوه امروزي. خلاصه نويسي اغلب براي استفاده بهتر از فرصت و زمان است، اما در باز نويسي هدف مهم‌تر ارائه اثري متناسب با نياز و ضرورت‌ هاي جديد فرهنگي و ادبي است.
در اين ‌كه خلاصه نويسي را بايد با استفاده از قلم و جمله پردازي خودمان بنويسيم يا با حفظ عباراتِ اصلي، موارد مختلف است. گاهي روي الفاظ متن اصلي، عنايت و تأكيد خاصّي است كه دخل و تصرف در عبارات، مسأله ساز و گاهي تحريف مي ‌شود. آن‌ جا بايد تلخيص را با بهره گيري از عين عبارات اصلي انجام داد.

مثل اين ‌كه وصيت نامه امام امت(ره) يا احكام فقهي رساله، يا ديدگاه شيخ صدوق درباره عصمت انبيا و نظر شهيد مطهري درباره تحريف نشدن قرآن، يا قانون كيفر مجرمين و ... را اگر بخواهيم تلخيص كنيم، با استفاده از عباراتِ اصلي و حذف بخش ‌هاي كم اهميت ‌تر يا غير لازم،‌ اقدام مي‌ كنيم، تا اشكالي پيش نيايد. اما اگر يك داستان يا حادثه تاريخي، يا گفتگوها و مذاكرات يك جلسه، يا گزارشي از روزنامه، يا درس معلم را بخواهيم خلاصه نويسي كنيم، ضرورتي ندارد كه حتماً از عبارات اصلي استفاده كنيم، مي ‌توانيم مفهوم را گرفته، با تعابير و جمله بندي خودمان بنويسيم. هم‌ چنين مي ‌توانيم همه متن را به دقت بخوانيم، سپس آن را كنار گذاشته، خلاصه آن را به قلم خودمان بنويسيم. در هر حال، نكته‌اي كه نبايد فراموش كرد اين است: در خلاصه نويسي، «هدف و پيام» اصلي نويسنده، نبايد مورد تحريف يا تغيير قرار گيرد، و اين دو چيز مي ‌طلبد: الف. تعهد ب. مهارت. اگر تعهد نباشد، سخنان يا نوشته ديگران گاهي مغرضانه تلخيص مي ‌شود و«خلاصه»، چيزي از آب در مي ‌آيد كه مغاير با مقصود صاحب سخن است. و اگر مهارت نباشد، محتواي اصلي نوشته و كلام، خدشه دار مي ‌شود و چه بسا مطالب عمده و اساسي از قلم مي‌ افتد و آن ‎ چه قابل حذف بوده، به عنوان مطالب اصلي باقي مي ‌ماند. هم«حفظ امانت» لازم است، هم«حفظ اصالت»؛ كه اولي به تعهد خلاصه نويسي مربوط مي ‌شود، دومي به دقت و توانايي و مهارت او.
گاهي كتابي را كه در دست مطالعه داريد، پس از خواندن هر صفحه يا هر پاراگراف، سعي كنيد خلاصه آن را در يك سطر يا در جمله‌اي فشرده بنويسيد. اين قدرت تلخيص شما را مي ‌افزايد. يا برخي داستان ‌هاي منظوم را در ديوان ‌ها بخوانيد و خلاصه‌اش را در چند سطر بنويسيد يا خبري را كه به تفصيل در روزنامه خوانده‌ايد، به صورتِ« خلاصه خبر» در آوريد.

چند نكته لازم:

1. در تلخيص يك متن يا بحث منسجم، سعي شود انسجام و پيوستگي مطالب، در« خلاصه» هم حفظ شود.
2. جملات كوتاه و كلمات ساده، به كار گرفته شود.
3. متن مورد تلخيص، در جزوه«خلاصه» معرفي شود: يعني نام نويسنده، ناشر، ميزان صفحات، درصد تلخيص، خلاصه نويس، تاريخ تلخيص و مشخصات ديگر نوشته اصلي يا نوار و سخنراني و جلسه و سمينار و درسي كه به صورت خلاصه در آمده است، نقل شود.
4. نكات دستوري و نيز هماهنگي و يك نواختي زمان افعال و سبك و سياق نوشته رعايت گردد.
5. سليقه و نظم در نگارش خلاصه، صفحه آرايي و فصل بندي نيز از ياد نرود.
6. در خلاصه، مطالبي آورده نشود كه در متن اصلي نيست.

  +  نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1391ساعت 12:34  توسط   |  1- نقش نويسنده در جامعه:

نويسنده تنها براي خود نمي نويسد بويژه نويسنده مقاله و داستان و نمايشنامه كه در خواننده تاثير بسيار مي گذارد و طبعا خوانندگان فراواني پيدا مي كنند و بهمين جهت مسئوليت وي سنگين است . نويسنده توانا و چيره دست با روح انسانها به ويژه نسل جوان سرو كار دارد و مي توان با قلم شور آفرين خود احساسات و عواطف ملتي را به سود يا زيان جريان يا حاكميتي بر انگيزد و به افراد خموش توان و تحرك بخشد و روابط حاكم بر اجتماع را دگرگون سازد . در تاريخ بشريت هيچ انقلاب و تحول شگرفي را نميتوان سراغ داشت كه نويسندگان و گويندگان در صف اول آن قرار نگرفته و نقش و سهم تعيين كننده اي در بيدار سازي و جهت دهي توده مردم نداشته باشد . اگر به كشور خودمان ايران نظر بيفكنيم به روشني مي بينيم كه در انقلاب مشروطه ، نهضت ملي شدن صنعت نفت و سرا نجام در انقلاب اسلامي نويسندگان نقش بارز و با ارزشي در زمينه سازي، گسترش و پيروزي اين سه جريان بر عهده داشته اند.

 

 

2- مشخصات يك نويسنده خوب و موفق:

اگرچه براي همه نويسندگان صفات و خصوصيات واحد و مشخصي نمي توان ذكر كرد لكن مي توان گفت: كه نويسنده مسئول و با ايمان دردي و انگيزه اي براي نوشتن دارد و هدفي عالي و والا را در نوشته خود دنبال مي كند و هرگز از جاده حق و حقيقت دور نمي شود و قلم خود را به چيزهاي بي ارزش مانند : پول، جاه و مقام نمي فروشد و به غرض و كينه و حسد نمي آلايد و مطامع شخصي را بر مصالح و منافع عمومي و ميهني بر نمي گزيند. در مجموع موارد ذيل را مي توان از مشخصات و ويژگيهاي يك نويسنده متعهد و راستين بر شمرد.

1- روشني و وسعت انديشه

2-  قدرت تخيل

3-  لطافت ذوق

4- دقت و باريك بيني

5- ابتكار و نوآوري

6- آشنايي با ادبيات ملي

7- تسلط بر زبان مادري و آشنايي بازبان عربي و يك يا دو زبان خارجي

8- شناخت موقعيت و محيط

9- واقع بيني و حقيقت گرايي

10- شهامت ادبي

11- صراحت لهجه

12- آگاهي و تسلط كافي به موضوع

13- نظم فكري

14- قدرت استدلال

15- رعايت وحدت موضوع و نظم مطالب

16- دقت در هماهنگي و برابري لفظ و معني

17- شيوايي و رسايي و استواري كلام

18- گرمي و شور انگيزي بيان

19- رعايت همواري و خوش آهنگي واژه ها و ترجيع دادن تركيب ها و واژه هاي  مانوس و قابل فهم فارسي بر واژه هاي بيگانه و پاره اي از واژه هاي نامانوس فارسي كهن و يا لغت نا مانوس و دشوار عربي.

مشخصات يك نوشته خوب:

 

از حيث سبك نگارش و آئين درست نويسي نوشته خوب ؛ نوشته است كه در آن موارد ذيل رعايت شده باشد.

 

1-ساده نويسي.

سادگي از ضروريات نوشته است ولي نويسنده نبايد در اين امر افراط ورزد و كار را به ابتذال بكشاند . بلكه بايد نوشته اوساده و روان و در عين حال شيوا و رسا باشد و عبارات مبهم و جملات پيچيده و كلمات نا مانوس در آن بكار نرود تا در اين عصر شتاب و سرعت خواننده براي درك معني لغات نيازي به فرهنگ نداشته باشد و براي فهم و حال مساله مانند چيستان به اتلاف وقت خود و تامل بيجا محتاج نباشد بلكه نوشته را به آساني بخواند و به خوبي بفهمد.

2- عفت قلم و پاكي فكر.

در همه نوشته ها بايد عفت قلم را رعايت كرد و از استعمال الفاظ زشت و ركيك و همچنين توهين و فحاشي نسبت به افراد بر كنار بود زيرا فحش ونا سزا، نوشته را در نظر خواننده بي مقدار و نويسنده را خوار مي سازد.

3- وحدت موضوع.

منظور از وحدت موضوع فراهم آمدن تناسب و ربط طبيعي معاني مورد بحث در نوشته با يكديگر است به عبارت ديگر نويسنده بايد در سراسر نوشته ، از اصل موضوع دور نيفتد و تمام بحثها و مثالها وآرايشگريها و اجزاء نوشته با هماهنگي كامل، پيرامون موضوع اصلي دور زند و تاثيري واحد در ذهن خواننده القاء كند.

4- استفاده بجا.

استفاده بجا و مناسب از صنايع ادبي وآرايه هاي كلام، صنايع ادبي در گيرايي و زيبايي و خوشايندي اثر و جلب توجه خواننده سخت موثر است. آوردن تشبيه زيبا، استعاره لطيف، كنايه به موقع و بجا، توصيف بديع ، ضرب المثل مناسب، شعر نغز و دلپذير، تمثيل آموزنده، كلمات قصار، نوشته را پر بارتر و خواندني تر مي سازد اما در انتخاب آنها نبايد افراط شود و فقط براي آساني درك مطلب، زيبايي اثر و رفع خستگي خواننده بايد از آنها مدد گرفت.

 

5- نقل صحيح و به موقع سخن ديگران.

اگر مطلب يا گفتار يا شعري  را از كسي عينا" در نوشته خود مي آوريم بايدآن را در داخل گيومه قرار دهيم و در پاورقي با ذكر ماخذ و شماره صفحه بدان اشاره كنيم . همچنين از نقل گفته ها و نوشته هاي ديگران بدون ضرورت واقعي و براي ازدياد حجم نوشته خود بايد بپرهيزيم.

6- اختصار.

بايد بكوشيم كه نوشته ما تا سرحد امكان مختصر و مفيد باشد و از بحث هاي خارج از موضوع جدا" خود داري كنيم مگر اينكه براي اثبات نكته يا مطلبي ضرورتي پيش آيد

7- پرهيز از مقدمه چيني و قلم فرسايي بي مورد و بي ارتباط:

بايد سعي كنيم حتي المقدور مطلب را بدون مقدمه چيني و قلم فرسايي نا بجا آغاز كنيم و از تعارف و پوشيده گويي بر حذر باشيم و منظور خود را بطور صريح و روشن و گويا به رشته تحرير درآوريم و مخصوصا" از آوردن مقدمه طولاني يا بي ارتباط با اصل موضوع احتراز كنيم؛ چرا كه مقدمه براي جلب توجه خواننده و آماده ساختن ذهن او جهت پذيرش و درك مطلب اصلي است و وقتي از اين غرض دور شود ،خواننده را ملول و از التفات به متن دور مي سازد.

8- پرهيز از واژه هاي دشوار و بيگانه.

بايد از كاربرد لغات واصطلاح هاي دشوار و دور از ذهن و همچنين واژه ها و تركيباتي كه معني و مورد استعمال آنها را دقيقا نمي دانيم ،احتراز جوييم و نيز سعي كنيم تا مي توانيم لغات بيگانه را كه مترادف آن در فارسي موجود است در نوشته خود نياوريم .

9- املاي صحيح كلمات.

در املاي واژه ها و وصل و فصل تركيب ها بايد دقت كنيم و هرگز لغاتي كه املاي درست آنها را نمي دانيم بكار نبريم.

10- نكات دستوري.

در سراسر نوشته بايد قواعد دستوري را رعايت كنيم و اركان واجزاء جمله را در جاي مناسب خود بياوريم.

11- علائم و نشانه گذاري.

يكي از عواملي كه در روشني بيان نويسنده و سهولت درك خواننده سخت موثر است ،رعايت قواعد نشانه گذاري است؛از اين رو،بايستي همه جا آن را رعايت كرد.

12- خوانا بودن خط.

خط همه زيبا نيست،ولي تقريبا همه مي توانند خوانا بنويسند . خط نوشته بايد روشن و خوانا و درست باشد و اگر تايپ شده ،بايد افتادگي و تكرار غلط نداشته باشد، تا خواننده بتواند آن را به درستي بخواند و بفهمد.

13- نظم و ترتيب و نظافت.

نظم و ترتيب و نظافت،همه جا لازم و پسنديده است . تميز و مرتب نبودن نوشته ارزش آن را در نظر خواننده بسيار پائين مي آورد.

14- آوردن هريك از انواع مطالب در يك بند جدا و مستقل.

براي اينكه مطالب بهم آميخته نشود و خواننده در فهم آن دچار اشكال نگردد، بايد هر قسمت از نوشته را كه حاوي انديشه يا خواست و يا مطلب مخصوص است در يك بند (پاراگراف) بياوريم . به عنوان مثال اگر مقاله اي در باره يك شاعر، مثلا ناصر خسرو، مي نويسيم و در باره ((محيط زندگي)) او بحث مي كنيم، بايد آن بحث را در يك بند جداگانه قرار دهيد و با ديگر قسمت هاي نوشته، از قبيل شرح دوران كودكي، تحصيلات، تاليفات و سبك او مخلوط نكنيم و هريك از آنها را نيز در يك بند مستقل بياوريم

15- موزون بودن .

سخن گفتن در واقع نوعي موسيقي است؛هر قدر اجزاء سازنده اين موسيقي يعني واژه ها و كلمات ،خوش اداتر و هر قدر تركيب آنها موزون تر و هماهنگ تر باشد موسيقي سخن دلنشين تر خواهد بود.

16- توجه به مخاطب.

نويسنده بايد همواره مخاطب خود را در برابر خويش تصور كند؛ يعني بداند با چه كسي سخن مي گويد و براي چه كسي مي نويسد . اگر براي عموم مي نويسد، فردي را كه مثلا در حد ديپلم ، معلومات عمومي دارد، در نظر داشته باشد و اگر براي همه دانشگاهيان مي نگارد كسي را كه در حد كارشناسي است در نظر بگيرد و مطالب نوشته را به گونه اي بنگارد كه آسان و قابل فهم باشد.

انواع نگارش:

بيشتر مولفاني كه در باره فن نويسندگي مطلبي نوشته اند نوشته ها را از حيث روش نگارش و موضوع مورد توجه قرار داده و براي هريك اقسامي قائل شده اند . از نظر شيوه نگارش نوشته ها را به سه درجه" عادي و متوسط و عالي" تقسيم كرده و گفته اند نوشته عادي نثري است ساده كه از پيرايه هاي لفظي و معنوي به دور باشد و در آن صنايع بديعي بكار نرود . نوشته هايي كه نزديك به زبان گفتاري و زبان مخاطب نگارش يابند در رديف اين طبقه قرار مي گيرد. انشاءيي را عادي دانسته اند كه در آن تشبيهات و استعارات و صنايع لفظي و معنوي بكار رود و نويسنده كوشش كند كه از نظر تخيلات شاعرانه و توازن كلمات سخن خود را به حد شعر برساند . در باره طبقه متوسط گفته اند: نوشته اي است كه در آن نثر عالي و ساده بهم آميخته باشند يعني نوشته در عين حال كه از فصاحت و آرايش كلام برخوردار است به زيور سادگي نيز آراسته باشد . پيداست كه اين نوع تقسيم بندي تنها در تحقيقات ادبي و مطالعه آثار پيشينيان مي تواند تا حدي سودمند باشد زيرا در عصر حاضر كه بيش از هر چيز ساده نويسي مورد توجه است بكار بردن استعارات و كنايات در نوشته ها نه تنها از محاسن نويسندگي محسوب نمي شود و آن را در رديف انشاء ي عالي قرار نمي دهد بلكه در اغلب موارد عيب نوشته نيز شمرده مي شود و مورد توجه قرار نمي گيرد . از سوي ديگر بايد به اين نكته توجه داشت كه در هر نوشته به تناسب موضوع كلمات خاصي بكار مي رود مثلا" اگر نويسنده اي بخواهد داستان كوتاهي بنويسد ناچار است كه از كلمات مخصوصي استفاده و هرگاه همان نويسنده به نگارش مقاله اي دست بزند نيازمند بكار بردن نوع ديگري از كلمات مي باشد.

انواع نگارش از حيث موضوع:

1-   نگارش وصفي

2-   نگارش نقلي

3-   نگارش تحقيقي

4-   نامه نگاري

1-  نگارش وصفي‹‹ توصيفي›› :

نوشته اي كه از مناظر مختلف طبيعت مانند كوه، غروب خورشيد ، ماه و ستارگان ، شب و روز و فصول مختلف ، كوهستانها ، جنگل ، صحنه هاي گوناگون زندگي و حالات مردم و مانند آنها سخن به ميان آورد وصفي خوانده مي شود . كار اصلي نويسنده در اين گونه نگارش ها تجسم و تعريف اشياء و محسوسات است در نوشته هاي وصفي بايد بيش از همه چيز از نيروي تصور و تخيل مدد گرفت و آنچه از مناظر مختلف درك مي شود به روي كاغذ جاري ساخت . در اين قسم نويسندگي وقتي توصيف به حد كمال مي رسد و بي عيب و خوب قلمداد مي شود كه نويسنده از ذوق و احساسات لطيف خود مدد گيرد و موضوع را طوري بپروراند و وصف كند كه خواننده بتواند صحنه هاي گوناگون آن را در پيش چشم خود عينا" مجسم سازد.

2-  نگارش نقلي

اين نوع نوشته به نقل و بيان حوادث جهان و اتفاقات گوناگون روزگار اختصاص دارد و به صورت تاريخ يا داستان نوشته مي شود.

الف) تاريخ :

مضمون اين قسم نوشته پيش آمدهاي روزگار و سر گذشت هاي ملل و اقوام جهان را در بر مي گيرد و مجموعه اي از شرح احوال پيغمبران و پادشاهان و پيشوايان و دانشمندان و ديگر نام آوران جهان است . تاريخ اوضاع و احوال عمومي مردم را طي اعصار و قرون متمادي در امور سياسي اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي مورد بحث قرار مي دهد و از تغييرات و تحولاتي كه در جوامع گوناگون پديد آمده است سخن مي گويد و حوادث و اتفاقات و علل آن را بررسي مي كند . در حقيقت تاريخ آئينه تمام نمايي است كه وقوع مردم را در گذرگاه زمان بطور وضوح نشان مي دهد.

ب) داستان:

گاهي نويسنده حقيقت را با مجاز و مسائل جدي را با شوخي مي آميزد و از اتفاقاتي سخن به ميان مي آورد كه واقعيت ندارد و با زندگي عادي چندان قابل انطباق نيست در اين نوع نوشته ها قدرت تخيل و نيروي ابتكار نويسنده با هم جمع مي گردد و اثري بوجود مي آورد كه آن را داستان يا ا فسانه مي نامند . برخي از داستان نويسان بزرگ؛ وقايع تاريخي و اتفاقات سياسي را با پاره اي اشكال خيالي و صورت هاي فرضي در آميخته و آثاري بوجود آورده اند كه از شاهكارهاي ادبي جهان به شمار مي روند

3- نگارش تحقيقي

در اين نوع نوشته از مسائل علمي، ادبي، اجتماعي و فلسفي سخن به ميان مي آيد و جنبه بحث و تحقيق دارد و چون در نگارش هاي تحقيقي موضوع غالبا مربوط به عقايد و افكار و امور غير محسوس و معنوي است لذا نويسنده بايد انديشه ها و نظرات خود را با دليل و برهان بيان كند . براي پروراندن اين گونه موضوعات مشاهدات شخصي و نيروي تخيل به تنهايي كافي نيست بلكه نويسنده بايد از تجربيات و كوشش هاي فكري ديگران نيز سود جويد و از مباني علمي و فني آگاهي داشته باشد تا بتواند عقيده خود را ثابت كند . مقاله نويسي ، تهيه و تنظيم متن سخنراني و نوشتن مطالب پند آميز و آوردن مثل هاي رايج يك زبان در دايره اين نوع نويسندگي قرار مي گيرند.

4- نامه نگاري:

اين نوع نوشته درروابط اجتماعي جايي خاص دارد و بيش از انواع نگارش ميان مردم رايج و متداول است زيرا ممكن است شخصي در مدت عمر خود مقاله اي ننويسد يا براي توصيف منظره اي دست به قلم نبرد اما به حكم ضرورت بارها با خويشان و دوستان خود مكاتبه كند يا به مناسبت شغلي كه دارد هر روز دست اندر كار نوشتن نامه هاي گوناگون باشد در جامعه متحول و پيشرفته كنوني كمتر كسي است كه با ادارات دولتي و موسسات خصوصي سرو كار نداشته باشد و براي رفع اين نيازمنديهاي روز مره خود تقاضا و درخواستي تسليم مسئولان امر نكند بخصوص در بخش عمومي كه متقاضي بايد درخواست خود را بصورت كتبي تسليم مقامات اداري كنند تا مورد رسيدگي قرار گيرد.

پيش از آنكه از انواع نامه ها گفتگو كنيم بايد اين نكته را ياد آور شويم كه اصولا هر گونه نوشته اي خواه خصوصي باشد، خواه اداري با پيامي همراه است . مثلا اگر به يكي از دوستان خود نامه اي مي نويسيد و درآن از مسائل عاطفي سخن به ميان مي آوريد براي اين است كه پيام دوستي خود را به او برساني و ثابت كني كه هنوز فراموشش نكرده اي و در صفا و صميميت خود پا برجايي يا اگر با سازماني اعم از خصوصي يا عمومي ( دولتي) مكاتبه اي مي كنيد قطعا بنابر ضرورتي است و پيامي داري كه مي خواهي به آگاهي گيرنده نامه برسد بنا براين كار اصلي هر نوشته بيان مقصود و در حقيقت رساندن پيامي است اما از آنجايي كه پيام ها و نياز هاي آدمي گوناگون است و به مقتضاي موقع و مقام و زمان و مكان  تغيير پيدا مي كند لذا نمي توان نامه ها را به انواعي كه گفته شد تقسيم كرد و براي براي هريك تعريفي قائل شد كه از هر جهت جامع و مانع باشد.

مثلا نامه هاي خصوصي محدود به مواردي نيست كه در آن از عواطف قلبي و اشتياقات دروني و پيوندهاي دوستي سخن به ميان آيد ممكن است مضمون يك نامه خصوصي غير از اظهار ارادت و ابراز علاقه مشتمل بر مطالب و مسائل ديگري از قبيل تقاضا، مشورت ، تبادل نظر يا توصيه باشد.

نامه ها را مي توان با توجه به وضع نويسنده به دو دسته "خصوصي و عمومي" تقسيم كرد.

نامه خصوصي:

به آن گونه از نامه ها گفته مي شود كه نويسنده آن شخص حقيقي باشد . براي روشن شدن مطلب بهتر است نخست به تعريف شخص حقيقي بپردازيم و فرق آن با شخص حقوقي باز شناسيم ابتدا بايد دانست كه از نظر علم حقوق" شخصيت عبارت است از شايستگي برخوردار بودن از حقوق و تكاليف معين و دارا بودن توانايي براي اجراء و اعمال آنها ". بر اساس اين تعريف هر انسان طبعا" داراي شخصيتي است كه بوسيله آن از حقوقي برخوردار مي شود و تكاليفي دارد كه قهرا بايد انجام دهد . در حقيقت براي  غير انسان نه حقي مي توان قائل شد و نه تكليفي برقرار نمود . تنها افراد اجتماع هستند كه بنابر روايت مدني از حقوق طبيعي برخوردارند  اما گاهي بنا بر ضرورت و علل خاصي عده اي از مردم گرد هم مي آيند و شخصيتي بوجود مي اورند كه بستگي به شخصيت هيچكدام از تشكيل دهندگان آن اجتماع ندارد  مانند شهرداريها ، شركتها، موسسات خيريه و سازمانهاي ديگر كه از حقوقي برخوردارند و در قبال آن تكاليفي نيز به عهده دارند مثلا" هرگاه دو نفر با هم سرمايه اي بگذارند و شركت تاسيس نمايند سه شخصيت بوجود مي آيد دو شريك كه هر يك داراي شخصيت طبيعي و حقيقي هستند و سومي موسسه يا شركتي كه حقوق و تكاليفي غير از افراد تشكيل دهنده آن دارد و در واقع از شخصيت ويژه اي كه آن را شخصيت حقوقي مي نامند برخوردار است . لازم به ذكر است كه در تقسيم بندي نامه ها بايستي به اين نكته توجه داشته باشيم كه كليه مكاتبات از طرف اشخاص حقيقي در رديف نامه هاي خصوصي قرار مي گيرد . به سخن ديگر هرگاه فردي در ارتباط با افراد ديگر يا اجتماع قلم به دست مي گيرد و براي رفع نيازمنديهاي خود اعم از مادي يا معنوي نامه اي مي نويسد چنين نامه اي را بايد خصوصي تلقي نمود . نامه هاي خصوصي با توجه به محتواي نوشته مي توانند مطالب مختلفي از قبيل تقاضا، تشكر، مشورت، تبريك، دعوت، تسليت، شكايت ، توصيه ومسائلي از اين قبيل را در بر گيرد.

نامه هاي عمومي:

آن دسته از نامه ها را عمومي مي ناميم كه از طرف شخصيت هاي حقوقي نگارش يافته اند . توضيح اينكه هرگاه شخصي در مقام يا شغل اداري و در جهت گردش كار سازمان و موسسه اي دست به مكاتباتي بزند نوشته او جنبه عمومي دارد خواه اين مديريت مربوط به اداره امور تشكيلات دولتي باشد خواه موسسات و سازمانهايي كه بوسيله بخش خصوصي اداره مي شود. بنابراين نامه هايي كه به امضاء  مدير عامل يا مديران قسمت هاي مختلف شركتي در باره مسائل مربوط به همان شركت صادر مي شود و همچنين كليه مكاتباتي كه از ناحيه وزارتخانه اي انجام مي پذيرد در رديف نامه هاي عمومي قرار مي گيرد

گونه هايي از مكاتبات اداري:

1-  حكم

2-  فرمان

3-  دستور

4-  دستورالعمل

5-  ابلاغ

6-  بخشنامه

الف) حكم:

اين كلمه در لغت به معاني مختلف از قبيل: امر، فرمان، منشور، اجازه، فتوا، دانش و حكمت آمده است اما در مكاتبات اداري حكم را نامه اي گويند كه از طرف مقامات صلاحيتدار و مديران و كاركنان سازمان يا موسسه اي فرستاده شود و به موجب آن وضع اشتغال و نحوه بهره گيري از امتيازات و كيفيت كار گيرندگان نامه مشخص و معين گردد.

قانون استخدام كشوري مصوب 31 خرداد 1345 و اصلاحيه هاي بعدي آن در       بند" پ " ماده 1 حكم رسمي را چنين تعريف مي كند.

حكم عبارت است: از دستور كتبي مقام صلاحيتدارو وزارتخانه هاو موسسات دولتي در حدود قوانين ومقررات مربوط است. بايد توجه داشت كه در اين تعريف نظر قانون گذار بيشتر متوجه حكمي است كه براي استخدام كارمندان صادر مي شود . زيرا در        بند " ب " همين ماده ( ماده 1 ) گفته شده است خدمت دولت عبارت از: اشتغال به كاري است كه مستخدم به موجب حكم رسمي مكلف به انجام آن ميگردد. بنابراين نخستين و مهمترين حكمي كه در مكاتبات اداري از طرف كارگزيني صادر مي شود حكم استخدام است و ديگر احكام از قبيل : حكم ترفيع، انتقال ، انتظار خدمت و ... را بايد از فرعيات آن محسوب داشت اما اگر حكم استخدام از جهت آنكه اجازه آغاز كاري را در سازمان و دستگاهي صادر مي كند مهم تلقي مي شود . حكم ديگري نيز كه پايان كار را با برخورداري از امتيازاتي اعلام مي دارد و حكم بازنشستگي ناميده مي شودهمچنان از اهميت خاصي برخوردار است. بند " ح " ماده 124 قانون استخدام كشوري ناظر بر همين مورد است كه مي گويد: حالت بازنشستگي وآن وضع مستخدمي است كه طبق قانون به موجب حكم رسمي مراجع صلاحيت دار از حقوق بازنشستگي استفاده مي كند.

درباره تهيه و تنظيم احكام بايد به چند نكته اشاره كرد:

1- گيرندگان و مخاطبان اين گونه نامه كساني هستند كه در سازمان و موسسه اي به كار اشتغال دارند و يا مي خواهند كار خود را در دستگاه صادر كننده نامه آغاز كنند لذا بطور كلي مكاتباتي كه در اين زمينه انجام مي گيرد جنبه داخلي دارد و يك وسيله ارتباطي بين مديران و كاركنان است كه وضع مستخدم را از حيث شغل و سمت و وظايف و نحوه كار و غيره معين و مشخص مي كند و بهمين دليل هم عناصر تشكيل دهنده احكام با انواع ديگر نامه ها اندكي فرق دارد مثلا" در حكم هايي كه صادر مي شود به هر مناسبتي كه باشد سرآغاز و جمله پاياني وجود ندارد و معمولا بعد از عنوان در ابتداي نامه به قانون و تصويب نامه يا به دليلي كه مستند برآن حكم صادر گرديده است اشاره مي شود.

2- چون بيشتر احكام مخصوصا" استخدام ، ترفيع، اضافه حقوق و بازنشستگي در زمانهاي معين براي تعداد زيادي از كارمندان صادر مي شود بنابراين در اغلب اوقات اين نوشته ها با فرم مشخص و چاپ شده در اختيار مسئول كارگزيني قرار مي گيرد تا فقط محل هاي خالي از قبيل: تاريخ، مشخصات، شماره كارگزيني و مطلب را درآن قيد كنند و بعد ازامضاء به گيرندگان احكام ارسال دارند.

3- چنانكه گذشت در بند " پ " ماده 1 قانون استخدام كشوري گفته شده است حكم رسمي عبارت از :" دستور كتبي مقام صلاحيتدار" .

در باره اين تعريف بايد گفت نه تنها لفظ حكم در فرهنگ فارسي با كلمه دستور مترادف نيست بلكه در عرف اداري هم حكم با دستور فرق دارد و نمي توان هر دو را يك چيز دانست همچنان كه حكم از حيث معني با فرمان برابر است اما از جهت اصول و سلسله مراتب اداري بين آنها تفاوتهايي وجود دارد.

ب) فرمان:

فرمان در لغت به معني حكمي است كه از طرف شخص بزرگي صادر شود اما در اصطلاح اداري به آن گونه از نامه ها اطلاق ميگردد كه از طرف دفتر مخصوص فرمانروا و رئيس مملكت صادر شده و به توشيح وي رسيده باشد.

فرمان ها بيشتر مربوط به اجراي قوانين، انتصاب بلند پايگان مملكت، اعطاي نشان هاي كشوري و لشكري و درجات نظامي است . ناگفته نماند كه كلمه فرمان در عرف سازمانهاي ارتشي به عواملي گفته مي شود كه در موارد خاصي از طرف فرمانده بصورت كتبي و شفاهي صادر مي شود مانند فرمان عقب نشيني ، فرمان آتش بس و..

 

ج) دستور:

پيش از اين گفتيم كه دستور به معني حكم، امر، فرمان و كلماتي مترادف اين واژه ها نيست و بايد براي آگاهي بيشتر اضافه كنيم كه اين كلمه ( دستور)در فرهنگهاي فارسي به معاني "اجازه، صدر اعظم، وزير، نمونه، روش، عادت و رسم ، قانون و طريقه، پيشواي زردتشتيان، شخص مقتدر و توانا آمده است" بنابراين چنين به نظرمي رسد كه استعمال اين لغت به معني حكم از ابداعات قرن اخير است اما هرگاه دستور را بدليل رواجش در زبان امروزي بدين معني بپذيريم باز هم مسئله اي باقي مي ماند وآن تفاوتي است كه بين دستور و حكم وجود دارد  بدين معني كه دستور در عرف اداري همانند حكم يا مكاتبات ديگرازاستقلال كامل برخوردار نيست بلكه وابسته آنهاست . چنانچه به جريان نامه ها در ادارات دولتي يا موسسات ملي توجه كنيم به اين نكته بر مي خوريم كه هر نامه در گردش طبيعي خود مراحل مختلفي را مي گذراند . نامه هايي كه به دبيرخانه سازمان مي رسد در بدو امر از نظر مديران سازمان مي گذرد و سپس هريك از آنها با توجه به موضوع از طرف مدير براي اقدام يا اطلاع به يكي از ادارات تابع ارجاع مي شود . به ديگر سخن "دستور عبارت از : پيام هاي كوتاهي است كه از طرف مدير براي ارگانهاي پائين اداري فرستاده مي شود و نظر او را در باره اقداماتي كه بايد نسبت به نامه هاي رسيده معمول گردد مشخص مي كند".

گاهي ممكن است دستور بدون وابستگي به نامه ديگري صادر گردد وآن موقعي است كه مدير درباره مساله اي از زير دستان خود توضيح بخواهد يا آنان را در امري راهنمايي كند . در اين صورت دستور مورد نظر ضمن ياد داشت جداگانه اي به مسئولان قسمت ها فرستاده مي شود.

د) دستور العمل‹‹ روش كار- كارآئين››:

گاهي در امور اداري مواردي پيش مي آيد كه اعمال قانون يا اجراي مقررات و آئين نامه ها و همچنين بكار بستن دستورهاي مديران در عمل با دشواريهايي مواجه مي شود و متصديان امر و مجريان قانون نمي دانند كه بايد براي اداي وظايف خود از چه شيوه هايي استفاده كنند تا از يك طرف منافع سازمان متبوعشان محفوظ بماند و از طرف ديگر براي كساني كه مقررات در باره آنان اجرا مي شود مشكلاتي پيش نيايد در چنين مواقعي مقامات ذيصلاحيت و مديران اقدام به صدور نامه هايي مي كنند كه در اصطلاح اداري آنها را "دستور العمل " گويند.

دستور العمل بر خلاف دستور پيام هاي كوتاه نيست بلكه توضيح و تفسيري از مقررات است كه ضمن آن نحوه كار و روش هايي كه بايد براي اجراي ان اعمال شود مشخص و معين مي گردد . دستورالعمل به روشن كردن نكات مهم مقررات و آئين نامه ها مي پردازد و سرمشقي بدست مجريان امر مي دهد و آنها را راهنمايي مي كند تا بر طبق محتواي آن وظيفه خود را به درستي انجام دهند و از مسير مستقيم كار خارج نشوند.

ه) ابلاغ:

در بدو امر وقتي به كلمه ابلاغ بر مي خوريم چنان به نظر مي رسد كه آن هم نوعي از مكاتبات اداري و در رديف احكام است در صورتيكه ابلاغ گونه اي از نامه ها نيست بلكه در اصل به معني رساندن و به مفهوم وسيع تر رساندن نامه يا پيام به كسي است بنابراين ، اينكه گفته مي شود ابلاغ فردي صادر شد يا ابلاغ ها به امضاي مدير رسيد درست نيست زيرا ابلاغ را نمي توان نوشته اي تصورنمود كه از دفتر سازمان و اداره صادر كرد يا به امضاي مديرو رئيس برسد اين احكام است كه به احكام ذينفع ابلاغ مي شود . اين كلمه ( ابلاغ) بيش از همه جا در وزارت دادگستري و امور قضايي رايج است زيرا به اصطلاح قضائي ابلاغ رساندن اوراق بوسيله مامور مخصوص به اشخاصي است كه نامشان درآن قيد شده است . ابلاغ در امور حقوقي از اهميت خاصي برخوردار است و در محاكم يكي از مراحل دادرسي شمرده مي شود با اين حال در اينجا هم كلمه ابلاغ به تنهاي مورد استفاده قرار نمي گيرد و قاعدتا با متممي همراه است و بصورت هايي از قبيل: ابلاغ دادخواست ، ابلاغ حكم و ابلاغ دادنامه و نظاير آن بكار مي رود.

گفتيم كه ابلاغ گونه اي از نامه هاي اداري نيست بلكه رساندن آنها به شخص است اما در اين باره نبايد نوشته هايي را كه ابلاغ نامه و ابلاغيه ناميده مي شود از نظر دور داشت و آنها را با ابلاغ يكي دانست . در مكاتبات اداراي نامه اي را كه از طرف مقام هاي ذيصلاحيت  صادر شود و ضمن آن مطلبي را به گيرنده پيام ابلاغ كند      "ابلاغيه " گويند و اما "ابلاغ نامه عبارت است از: دو برگ مخصوص كه همراه اوراق دادخواست و پيوست هاي آن به طرف دعوا ابلاغ و يك برگ آن براي ضبط در پرونده برگردانده مي شود" .

فرق ابلاغيه با ابلاغ نامه آنست كه: " ا بلاغيه را هر مقام ذيصلاحيت اداري مي تواند صادر كند در صورتيكه صدور ابلاغ نامه منحصرا در صلاحيت دستگاههاي قضائي است".

و) بخشنامه:

مولف فرهنگ نفيسي كلمه بخشنامه را مترادف بخشنامه دانسته و معني آن را چنين آورده است." نوشته اي كه در بخشيدن چيزي به كسي دهند" از اين معني چنين استنباط مي شودتا زماني كه معلم در قيد حيات بوده است بخشنامه به مفهوم كنوني استعمال نمي شود از سوي ديگر بخشنامه از لغاتي است كه فرهنگستان ايران وضع كرده وآن را به جاي كلمه‹‹ متحدالمآل›› برگزيده است بنابراين بايد نتيجه گرفت كه اين نوع مكاتبه در دوره هاي پيشين معمول نبوده است و منحصرا"در نيم قرن اخير رايج و متداول گرديده است حال بايد ديد بخشنامه چيست و در چه مواردي مورد استفاده قرار مي گيرد در فرهنگ معين برابر كلمه بخشنامه نوشته شده است "حكم يا دستوري كه از طرف وزارتخانه يا موسسه اي در نسخه هاي متعدد نوشته شود و به شعب و كارمندان ابلاغ مي كنند" در اين كه بخشنامه حكم نيست ترديدي نمي توان داشت زيرا حكم را در نسخه هاي متعدد براي ابلاغ به شعب و كارمندان صادر نمي كنند و كاملا جنبه فردي دارد . در مورد دستور هم چنانكه گذشت "دستور به پيام هاي كوتاهي گفته مي شود كه از طرف مديران به كاركنان و مسئولان اداري صادر مي شود" و چون براي بخشنامه از نظر مقدار نمي توان حدي قائل شد و ممكن است چندين صفحه را تشكيل دهد لذا نمي توان گفت بخشنامه دستوري است كه از طرف وزارتخانه يا موسسه اي به شعب و كارمندان ابلاغ شود از آنچه ذكر شد مي توان نتيجه گرفت كه حكم و دستور در تعريف بخشنامه نمي گنجد اما مي توان دستورالعمل را ضمن بخشنامه اي به كارمندان يا دوايرمختلف ارسال داشت .آنچه در بخشنامه جلب توجه مي كند و از اختصاصات آن شمرده مي شود كثرت تعداد آن است بدين معني كه بيشتر نامه هاي اداري در يك نسخه فرستاده مي شود در صورتيكه بخشنامه در نسخه هاي متعدد تهيه و به كارمندان يا ادارات ذينفع ارسال مي گردد اين نوع نامه ها نيز مانند حكم و دستور جنبه كاملا داخلي دارد و مخاطبان آن كاركنان يا ادارات تابع سازماني است كه بخشنامه به امضاي مدير آن سازمان صادر مي گردد بنابراين دايره شمول بخشنامه متناسب با موقع ، مقام و سمت گرداننده و مدير سازمان يا موسسه است بدين معني كه در هرم سازماني امضاء كننده بخشنامه هرچه به راس هرم نزديكتر باشد همان اندازه شعاع عمل آن بخشنامه بيشتر است مثلا هرگاه بخشنامه اي از طرف روساي يكي از ادارات وزارتخانه اي صادر شود مفاد آن فقط براي كاركنان آن اداره قابل اجراست اما اگر بخشنامه اي به امضاي رئيس جمهور مملكت صادر شود دايره شمول آن تمام وزارتخانه ها و ادارات دولتي است در باره كاربرد و موارد استفاده بخشنامه به اين نكات بايد توجه اشت . در درجه اول نقش بخشنامه در مكاتبات اداري آگاه كردن ادارات يا كاركنان از يك رويداد اداري است و امكان دارد بدين منظور ها صادر شود

1- بخشنامه  ممكن است صرفا جنبه اطلاع داشته باشد مانند بخشنامه هايي كه هنگام انتصاب شخصي درمقام و منصبي به ادارات تابعه  فرستاده مي شود و كارمندان را از برگزيده شدن وي به آن سمت آگاه مي كند اين نوع بخشنامه اثر اجرايي ندارد و منشاء تغيير مهمي در امور اداري نيست.

2- گاهي بخشنامه تغييراتي را در وضع اداري به اطلاع كاركنان مي رساند مثل : بخشنامه هايي كه هنگام تغيير ساعات اداري صادر مي شود و آغاز و پايان كار روزانه را ابلاغ مي كند

3- در امور اداري مواردي پيش مي آيد كه مدير در گردش چرخ هاي سازمان زير نظر خود نوعي كندي مشاهده مي كند يا نقايصی در طرز كار كارمندان مي بيند و نا گزير ميگردد . برای رفع معایب طی بخشنامه ای نقط ضعف را به کارکنان موسسه یاد آوری کند و ضمن راهنائیهای لازم ازآنان بخواهد که در نحوه عمل خود تجدید نظر کنند تا وقفه ای در امور اداری پیش نیاید مانند بخشنامه هایی که در مورد حضور و غیاب کارکنان به ادارات تابع فرستاده می شود یا دستورالعمل هایی که برای تنظیم امور اداری و یکنواخت کردن کارها از طرف مدیر صادر می شود

4- گاهی منظور از صدور بخشنامه خواستن گزارش یا مدارک لازم جهت تکمیل پرونده های اداری است مثلا" هرگاه سازمان امور الستخدامی کشور نیازمند عکس و شناسنامه و سایر مشخصات کارکنان دولت جهت ضبط در پرونده های آنان باشد مراتب را طی بخشنامه ای به استحضار وزارتخانه و موسسات تابع دولت می رساند و ضمن آن خواستار مدارک مورد لزوم می شود در چنین مواردی ممکن است دو حالت پیش آید: حالت اول آنکه سازمان اداری گیرنده بخشنامه چندان وسیع نیست و تعداد کارکنان آن کم است که در این صورت اداره مزبور راسا" مفاد بخشنامه را به مورد اجراء می گذارد . حالت دیگرآنکه دستگاه اداری گیرنده بخشنامه و سیع و گسترده است که در این حالت وزیریا مدیر مبادرت به صدور بخشنامه دیگری می کنند و از واحدهای تابع خود می خواهند که مدارک لازم را ارسال دارند.

نا گفته نماند که امروزه صدور بخشنامه جداگانه ، به واحدهای تابعه چندان معمول نیست و به جای آن جهت سهولت امر و سرعت عمل رونوشت بخشنامه اصلی را به ادارات می فرستند و از آنها می خواهند مفاد آن را به مورد اجراء گذارند. همچنین پاسخ دادن به بخشنامه ها جزء در مورد اخیر معمول نیست مگر آنکه مقام صادر کننده بخشنامه از گیرندگان آن بخواهد که وصول بخشنامه را اعلام دارند . در ادارات ما خواه دولتی باشد وخواه خصوصی  کار اساسی بخشنامه آگاه کردن کارکنان یک سازمان از رویدادهای داخلی ، رفع معایب، نشان دادن خط مشی موسسه، راهنمایی کارکنان برای ایجاد نظم و ترتیب در امور داخلی و بطور کلی یکسان و یکنواخت کردن کارها برای بهتر گردانیدن چرخ های اداری است. در باره نگارش بخشنامه باید گفت : که این نوع از نامه ها سرآغاز و جمله پایانی ندارد و در مورد عنوان نیز تنها به کلمه وزارتخانه ، اداره، سازمان ، آقا و خانم اکتفا می کنند و در برابر آن چند نقطه(...) گذاشته می شود تا دبیرخانه موقع ارسال نامه مطابق فهرستی که در اختیار دارد نقطه چین(...) یا جای خالی(    ) را پر کند .

خلاصه نویسی :

یکی از راههای تمرین نگارش خلاصه برداری و خلاصه نویسی است . خلاصه نویسی فواید ، کاربردها و نتایج فراوانی دارد . مقدمه خلاصه برداری مطالعه است که خود زمینه اصلی نوشتن محسوب می شود . خلاصه نویسی ، دقت ، توجه و تمرکز فرد را برای درک صحیح مفاهیم تقویت می کند. خلاصه نویسی به شیوه صحیح ما را در فرآگیری سایر دروس کمک می کند . از دیگر فواید خلاصه نویسی این است که می توانیم نتیجه مطالعات خود را در حجمی اندک حفظ کنیم و در هنگام ضرورت با مرور کردن متن خلاصه شده آنچه را خوانده ایم به یاد آوریم . باید توجه داشت که ما دو نوع خلاصه برداری داریم

1-   تلخیص یک متن در یک مقیاس معلوم

2-   تلخیص همراه با استخراج مفاهیم و خطوط اصلی یک متن

نکته دیگر اینکه قبل از خلاصه برداری باید میزان تلخیص را مشخص کنید . برای این کار باید به نوع متن توجه داشته باشید و طبیعی است که تلخیص یک داستان با تلخیص یک متن علمی کاملا" متفاوت است از طرفی هرچه میزان تلخیص بیشتر باشد دقت بیشتری می طلبد . خلاصه کردن مخصوص کتاب نیست و می تواند مصاحبه، فیلم سینمایی، مباحث رادیوئی، موضوعات درسی و غیره را نیز شامل شود . استخراج نکات برجسته یک نوشته نیز از تمرین های فردی است که به ما در خلاصه نویسی کمک می کند.

 

هنگام خلاصه نویسی به این نکات باید توجه نمود.

1-   کتاب یا متنی را که می خواهید خلاصه کنید به دقت بخوانید تا از اهداف و مفاهیم کتاب آشنا شوید

2-   خطوط اصلی تعیین کننده و مهم کتاب را مشخص کنید یا از آنها یاد داشت بردارید.

3- نکته های زائد و فرعی آنهائی را که جنبه اطلاعاتی و حاشیه ای دارند حذف کنیم . ازقبیل: جمله های مترادف و جمله های معترضه.

4-   میزان تلخیص مطالب را با توجه به محتوا و حجم آن معلوم کنید.

5- هنگام خلاصه نویسی ضمن رعایت اصول نگارش و حفظ بافت زبانی متن مورد نظر، لازم نیست صد درصد از سبک نویسنده پیروی کنیم .

6-   به متن اصلی توجه داشته باشید و درآن تصرف نا بجا نکنید .

7-   پس از یاد داشت برداری نوشته را از نظر یکدست بودن نگارش و تنظیم منطقی مطالب بررسی کنید

8-   در پایان هر خلاصه نویسی می توانیم بخشی را به نقد و داوری خود اختصاص دهیم.

 

 

 

 

 

  +  نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1391ساعت 12:24  توسط   |  جلسه اول: آشنایی کلی با ادبیات فارسی

ادبیات و زبان فارسی به عنوان یكی از زبان‎های زنده و مطرح در دنیا بوده و به عنوان زبان رسمی و اصلی میهن اسلامی ایران می‎باشد. با توجه به قدمت و گستردگی ادبیات فارسی و با توجه به اینكه از جهاتی متأثر از اسلام و مسلمین بوده است ، می‎توان آن را از زوایای مختلف، به عنوان یكی از علوم اسلامی نیزمورد بررسی و دقت نظر قرار داد.
در راستای آشنایی با ادبیات فارسی، به مباحث زیر به اختصار اشاره می‎نماییم.
واژه ادب را فرهنگ های لغت به معانی , فرهنگ , دانش , هنر ,حسن معاشرت و ....تعریف كرده اند.
ادبیات : آن گونه سخنانی كه از حد سخنان عادی برتر و بالا تر باشد یا هر نوع نوشته تخیل آمیز و توام با خلاقیت را گویند
فنون ادبی : بعضی آن را هشت و برخی بیشتر دانسته اند و بعضی برای ادب اصول و فروعی قائل شده اند , اصول آن را عبارتند از : لغت , صرف , اشتقاق , نحو , معانی , بیان , عروض , قافیه , بدیع دانسته اند و فروع آن را خط , قرض الشعر , انشا, , محاضرات و تاریخ قرار داده اند.
لغت : این دانش عبارت از بیان وضع كلمه ها و مسائل لغوی است.
صرف : موضوع علم صرف در وهله نخست بررسی اجزا كلام و در مرحله بعدی بررسی خصوصیات شكل ظاهری و تغییرات حاصله در آن شكلها می باشد.
تصریف : عبارت از صرف كردن یك لفظ و گردانیدن آن لفظ به صیغه های متفاوت كه از آن معنی های مختلف بدست آید و از همان فعل صیغه های دیگر بوجود آید.
اشتقاق : گرفتن كلمه ای از كلمه دیگر را اشتقاق گویند.
نحو : دانش مربوط به قوانین پیوند كلمات در داخل تركیبها , قوانین پیوند كلمات در داخل جملات ساده و قوانین پیوند جملات ساده بمنظور تشكیل واحدی بزرگتر یعنی جملات تركیبی می باشد , درنحو صحبت از وظیفه كلمات است نه شكل آنها.
معانی : ملكه ای كه بوسیله آن الفاظ و كلام را از لحاظ برابر بودن با مقتضای حال و مقام و شان شنونده می توان شناخت علم معانی نام دارد.
بیان : دانشی است كه به یاری آن می توان یك یا چندین معنی را به طرق گونه گون ادا كرد ,چنان كه به حسب روانی و وضوح یا ابهام و تاریكی با هم تفاوت آشكار داشته باشند.
بدیع : در لغت به معنی تازه و نو و در ادب به مجموعه صنایعی اطلاق می گردد كه بر زیبایی سخن می افزاید.
عروض : یكی از اقسام علوم ادبی است كه موضوع آن بحث در وزن ( آهنگ ) شعر است و در مورد چگونگی ایجاد وزن , انواع وزن , صحت و سقم آن و برخی از شگردهایی كه مخصوص كلام منظوم است بحث می كند.
قافیه : علمی است كه در مورد قواعد و انواع قافیه ( قافیه حرف یا حروف مشترك معینی است در پایان كلمات قاموسی ( معنی دار ) نا مكرر مصرعهای یك شعر) در شعر سخن می گوید .
قرض الشعر : چون در واقع با عملكرد ذهنی , بحری از شعر را می بریدندو آنرا بقواعد فنی و اصولی عرضه می نمودند , آنرا «قرض الشعر» نامیدند.
تاریخ ادبیات فارسی :
ایرانیان از تژاد هندو اروپائی اند و ظاهرا هندو اروپاییان در 2000 ق. م ( 2622 قبل از هجرت) دست به مهاجرت عظیمی زده اند . هندو ایرانیان در حدود 1500 تا 1200 ق.م ( 2120 تا 1820 قبل از هجرت ) به آسیای میانه رسیده اند. زبانهای هند و اروپایی به دسته ای از زبانهای هم ریشه اطلاق می شود كه از هندوستان تا آمریكا گسترده است.
مادها : (1330 تا 1172 قبل از هجرت ) خط مخصوصی نداشتند و احتمالا دبیران آنها خطوط آرامی , آشوری , عیلامی را می توانستند بخوانند.
زردشت : ( 1282 تا 1205 قبل از هجرت ) , كتاب او اوستا است , زبان اوستائی كه در شمال شرق ایران رایج بود با سنسكریت از یك ریشه است. خط كناب اوستا را نویسندگان اسلامی «دین دبیره» نامیدند , الفبای دین دبیره 44 تاست و از راست به چپ نوشته می شود.
هخامنشیان ( پارسها )( 1172 تا 952 قبل از هجرت ) : زبان آنان فارسی باستان بوده است كه یكی از زبانهای كهن ایرانی است , زبانهای ایرانی جزو زبانهای هندو ایرانی و زبانهای هند و ایرانی شاخه ای از زبانهای آریایی شمرده می شوند و با خوارزمی , سغدی , اوستایی , سكایی و جز آنها خویشاوندی داشته است. پیش از داریوش مردم در ایران خطوط عیلامی , بابلی , و آرامی را می شناختند ,به دستور داریوش خطی مركب از 42 علامت كه هر كدام از یك تا پنج نقش به شكل میخ تركیب یافته است ساخته شد , این خط از چپ به راست نوشته می شود.
اشكانیان ( پارتها )( 870 تا 396 قبل از هجرت ) : زبان مردم دوره اشكانی پارتی ( پهلوانیك ) بود كه با فارسی میانه خویشاوندی نزدیك دارد.
ساسانیان : ( 396 قبل از هجرت تا 30 هجری ) زبان رسمی دوره ساسانی , پهلوی یا فارسی میانه بود . خط پهلوی كه از خط آرامی گرفته شده بود دارای 22 الفبا بود و از راست به چپ نوشته می شد و بعضی نوشته های عهد ساسانی در دوره اسلامی تالیف و تحریر یافته است كه به فارسی میانه است.
از انقراض ساسانیان تا پایان قرن سوم هجری :(شروع دوره اسلامی )تا اواسط قرن سوم هجری و حتی بعد از آن مردم به لهجه های مختلف تكلم می كرده اند و گاهی در بعضی نواحی به مترجم نیاز پیدا می شده است , لهجه های سغدی , خوارزمی , تخاری و دیگر لهجه ها ی محلی متداول بوده است. لیكن لهجات محلی با آمیزش با زبان عربی آماده ایجاد ادبیات كامل و وسیعی گردید. خط پهلوی هم بر اثر صعوبت بسیار و نقص فراوان خود به سرعت فراموش گردید و بجای آن خط عربی معمول شد.  شعر هجایی و بعضا مقفی تا اواخر قرن سوم دیده می شود. در عصر یعقوب لیث ( 254- 265 ) به علت بی توجهی او به عربی شعر فارسی رواج پیدا كرد نخستین اشعار عروضی توسط «محمد بن وصیف سگزی , بهرام گور , ابو العباس مروزی , ابو حفص سغدی» گفته شد.
قرن چهارم ( عهد سامانی و بویی) (279 - 389 هجری ) : عصر سامانی از ادوار مهم ادبی است . پادشاهان و وزیران سامانی به شعر و نثر توجه زیادی مبذول می كردند . نثر فارسی قرن چهارم بسیار ساده و خالی از صنایع لفظی بود. از خصایص شعر فارسی قرن چهارم, فصاحت , سادگی , مضامین تازه و بكر , تشبیهات , توصیفات طبیعی است . شعر این دوره پر از نشاط روح و غرور ملی است. شاعران در اوزان عروضی تحول ایجاد كردند. مدیحه سرایی به تقلید از عرب معمول شد .پند و موعظه در شعر رواج یافت. كتابخانه رواج داشت و اولین مدرسه ها در این قرن ساخته شد. در این عهد شاعران بزرگی مانند رودكی , دقیقی , بلخی و... بزرگترین نماینده شعر این دوره بی خلاف فردوسی است تا جایی كه قرن چهارم تنها با داشتن شاهنامه می تواند بر زبان فارسی حكومت كند
قرن پنجم و ششم ( غزنویان , سلجوقیان , خوارزمشاهیان ) نفوذ فارسی دری از شرق ایران به دیگر نواحی ایران .رواج زبان فارسی به خارج از كشور. نثر فارسی در این دو قرن دو سبك كاملا متمایز داشت 1- نثر مرسل ( سبك ساده ) كه خالی از صنایع و قیود لفظی و آزاد از هر گونه تصنع و تكلفی است .مانند تاریخ بیهقی 2- نثر مصنوع ( سبك فنی ) كه آمیخته با صنایع لفظی مانند سجع و جناس و امثال آنها باشد ,مانند مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری. اختصاصات شعر فارسی عبارتند از 1- تاثیرات محلی در اشعار 2- ورود شعر در مباحث مختلف مانند مسایل فلسفی , صوفیانه , زهد , مدح ,هجو , تبلیغ دین , اندرز ....3- تنوع در انواع شعر مانند مثنوی , قصیده , غزل و رباعی و تركیب بند , ترجیع بند 4- نفوذشدید تصوف و عرفان در شعر و ادبیات. این دوره شاعران بزرگی مانند عنصری , فرخی , منوچهری , معزی , سنایی , انوری و عطار داشته است .
قرن هفتم و هشتم :حمله مغول و خراب كردن كتابخانه ها , مهمترین سبك رایج این دوره , سبك نثر مصنوع است. تالیفات ادبی و علمی زیاد شد . در شعر قصیده بتدریج متروك شد و بهمان نسبت غزلهای عاشقانه لطیف جای آن را گرفت , انتقاد و بد بینی و ناخشنودی از اوضاع روزگار با شدت بسیاری مشهود است. توجه بموضوعات عرفانی دراین عهد شدت یافت. از شعرای معروف این دوره سعدی , مولوی , حافظ عراقی , هروی , دهلوی , خواجوی كرمانی , عبید زاكانی و ساوجی می باشند.
قرن نهم (تیموری , 782 -907 هجری ) به سه دلیل زبان فارسی رو به انحطاط می رود 1- رواج زبان تركی 2- شعر و ادبیات از دربارها به دست عامه افتاد 3- استادان زبان فارسی كه باید تعلیم دهند از بین رفتند. روش متداول عهد تیموری سبك ساده و روان در نثر است .شعر در این عهد بی رونق است . مشهور ترین شاعر این عهد جامی است او از پیشوایان فرقه نقشبندیه است.
قرن دهم تا میانه قرن دوازدهم ( عهد صفوی , 907 - 1148 ) زبان فارسی در این دوره نیز در انحطاط بود.  مرثیه ثرایی و مدح ائمه دین بسیار معمول بود. شاعران به هندوستان و دربارهای عثمانی روی آوردند. رواج سبك هندی در شعر كه مبتنی است بر بیان افكار دقیق و ایراد مضامین بدیع و باریك و دشوار دور از ذهن در زبان ساده معمول و عمومی. نوشتن داستانهای منثور (رمان), تذكره نویسی , كتب متعدد لغت فارسی. سالك یزدی , صائب تبریزی , وحشی بافقی , عرفی , حزین و محتشم كاشانی از شاعران این عصر هستند .
میانه قرن دوازدهم تا اواسط قرن چها ردهم ( افشاری , زندی , قاجاری , مشروطیت ) ( دوره بازگشت ) انتقاد از سبك هندی و بازگشت به سبك قدما (عراقی). وصال شیرازی , فروغی بسطامی , سروش اصفهانی , قآانی شیرازی , ادیب نیشابوری و ملك الشعرای بهار از شاعران این دوره اند .
از سلطنت فتحعلی شاه تا كنون : ارتباط ایران و اروپا تغیرات زیادی را در فرهنگ و جامعه ایرانی گذاشت . افكار تازه در نثر و نظم بمیان آمد , سبك نگارش ساده و بی پیرایه شد , ورود در انواع مختلف مسایل ادبی از قبیل داستان و تآتر و بحثهای اجتماعی و اخلاقی و سیاسی ادبی و علمی و تحقیقات ادبی و تاریخی و ...در زبان فارسی معمول گشت .لهجه نویسندگان تدریجا تغییر یافت و بلهجه تخاطب نزدیك شد .شعر وارد عرصه جدیدی بنام شعر نو شد.
تاثیر اسلام بر ادبیات فارسی
لشكر كشی مسلمانان به ایران در قرن اوّل هجری، به همراه خود، جهان بینی جدیدی را برای ایرانیان به ارمغان آورد، كه تاثیر زیادی بر اطوار فرهنگ ایرانی، از جمله ادبیات فارسی، گذاشت. مسلمانان اولیه با سلوك بی‌آلایش خود تاثیری بیش از دعوت رسمی یك مبلغ داشتندو شدت تاثیر پذیری برخی از ایرانیان تازه مسلمان، به حدی بود كه نه تنها آیین پدران خودرا یكسره رها كردند، بلكه برخی از ایشان چنان با گذشته خود دشمنی ورزیدند كه به بدگویی از آن پرداختند، و حتی نام و نسب خود را تغییر دادند، در این اوضاع و شرایط، زبان فارسی تا حد زیادی از عربی، تاثیر پذیرفت.
علل عمده رواج زبان عربی، در میان ایرانیان و تأثیر آن در لهجات ایرانی را می‌توان در چند نكته دانست؛
1. جایگزینی زبان عربی در مراجع دینی و سیاسی، به علاوه، كسانی كه قصد ورود به امور سیاسی و اجتماعی را داشتند، می‌بایست این زبان را فرامی‌گرفتند.
2. گروه بزرگی از ایرانیان، شروع به نویسندگی و شاعری به زبان عربی كردند.
3. چون علوم اسلامی، اعم از علوم دینی و ادبی و عقلی، همه به زبان عربی تدوین شدند، برای آموختن این علوم، همواره زبان عربی مورد حاجت بود.
4. توقف سربازان عرب در نواحی مختلف كشور و آمیختن ایشان با ایرانیان.
5. از قرن ششم به بعد، بر اثر توجه نویسندگان و مترسلان ایرانی به نثر مصنوع، استعمال مفردات و تركیبات عربی در نثر فارسی به شدت رواج یافت، و همین كار در نزد شاعران نیز معمول شد. و نیز از وقتی كه زبان عربی با سپاهیان عرب به ایران نفوذ كرد، خط عربی نیز با آن همراه بود.
6. در مواردی كه یك كلمه عربی ساده‌تر از یك كلمه كهنه ایرانی به نظر می‌آمد، و یا كلمات ساده‌ای بود كه استعمال آن مایه گشایشی در زبان فارسی می‌گردید، این جایگزینی صورت می‌گرفت.
7. در مواردی هم، در قبال یك كلمه عربی معادلی یافت نمی‌شد و استعمال آن هم لازم بود. مانند صلوه، حج، صوم، كفر‌، كافرو... .
شعرا و نویسندگان زردشتی نیز، اگر چه اسلام نیاورده بودند، ولی خواه و ناخواه، به طور مستقیم یا غیر مستقیم، از جهان بینی اسلامی تأثیر پذیرفتند و ضمن حفظ مضامین دینی خود، در پاره‌ای موارد، باورهای اسلامی را هم در لابلای آثار خود بیان كردند. الفاظی مانند؛ الله، سجده، جنّت، علیه السلام، عزّوجلّ، تعالی... از اسلام به زردشت سرایت كرد.
فارسی از زبان‌های هندو اروپایی است و عربی از زبان‌های سامی، و لذا، ازحیث اصول و اشتقاق، هیچ نوع تشابه و قرابت و خویشاوندی بین این دو زبان وجود ندارد، اما فرهنگ و تاریخ اسلامی چنان پیوندی میان این دو زبان برقرار كرد كه نظیر آن در هیچ یك از زبان‌های زنده دنیا دیده نمی‌شود
این نكته نیز قابل ذكر است كه لغات و اصطلاحات عربی با تغییرات مختلفی در لهجات ایرانی پذیرفته شد‌اند. به عبارت دیگر، قواعد و اصول لهجات ایرانی در مورد، تسلط خود را حفظ كرده‌اند. مثلا همه مخارج حروف عربی در لهجات ایرانی متروك ماند، مگر آنها كه با مخارج حروف فارسی یكسان بود. از اوّل و آخر بعضی كلمات اجزایی حذف شد . عده‌ای از كلمات، لهجات ایرانی، تغییر معنا یافت. پاره‌ای از افعال، به معنی وصفی یا اسمی، معمول گشت. بسیاری از صیغه‌های جمع عربی در فارسی مانند كلمات مفرد محسوب شدند، و یك بار دیگر با علامات جمع به كار رفتند، مثل؛ موالیان، عجایب‌ها. با تصرفاتی كه ایرانیان در ظواهر مفردات عربی و معانی آنها كردند، وضعی پیش آمد كه لغات عربی را كه در لهجات ایرانی راه یافته بودند، اندك اندك، به صورتی غیر از آنچه بود، درآورد.
مثل اعلای نثر عربی، قرآن كریم است كه معیار فصاحت و بلاغت به شمار می‌رود. مسلمانان ایرانی در ایجاز و ایراد كلمات فایده‌های بی‌شماری، از روش قرآن گرفته‌اند، و حتی از آیات آن به نحو مثل یا به طریق استشهاد همواره استفاده كرده‌اند.چنان‌كه ناصر خسرو، برای بیان اعتقادات خویش، مضامین قرآنی، احادیث نبوی و كلام امیر مؤمنان را به كمك می‌گیرد، و یا خاقانی، تحصیل دین از هفت مردان و دانستن تنزیل را از هفت قرّاء، در شمار افتخارات خویش می‌داند. ایران قبل از اسلام، شعر موزون و مقفا نداشته و تنها بعضی از سروده‌های هجایی داشته كه از روی مدارك به دست آمده از حاجی‌آباد و تورفان فهمیده می‌شود. ولی شعر عرب پیش از اسلام، شعر عروضی بوره است. و به طور كلی می‌توان گفت شعرای فارسی، فن قصیده را از عربی اقتباس كرده‌اند.
تأثیر اسلام بر ادبیات ایران در سده‌های اوّل:
در نمونه‌هایی از زبان و ادب گفتاری این دوره كه گاه‌گاه در لابلای نوشته‌های دوره اوّل تاریخ و ادب پارسی، و نیز در پاره‌ای از نوشته‌های تاریخی و ادبی به زبان عربی به چشم می‌خورد‌، می‌توان حدس زد: كه تأثیر فرهنگ اسلامی به ویژه قرآن و حدیث، در زبان و ادب فارسی در این دوره چندان نبوده است.به طور كلی نفوذ لغات عربی تا چند قرن اوّل هجری، به كندی صورت می‌گرفت و بیشتر به برخی از اصطلاحات دینی و اداری مانند حاكم، عامل، قاضی،خراج،و... اختصاص داشت، و نیز برخی از لغات ساده كه گشایشی در زبان ایجاد می‌كرد و یا بر مترادفات می‌افزود، مانند غم، راحت، بل، ... . و حتی ایرانیان پاره‌ای از اصطلاحات دینی و اداری را ترجمه كردند. مثلا به جای صلوه معادل پارسی آن «نماز» وبه جای «صوم» ، «روزه» را به كار بردند.
قر ن چهارم : این نفوذ بعد از قرن چهارم و خصوصآ از قرن ششم و هفتم به بعد در لهجات ایرانی، سرعت و شدت بیشتری یافت.  در نخستین دوره ادب فارسی به دلیل نفوذ نه چندان زیاد زبان عربی در زبان و ادب فارسی، در نوشته‌ها و آثار شاعران این دوره، واژه‌ها و تركیب‌های تازی چندانی به چشم نمی‌خورد. هم چنین، آیات و احادیث نیز در آثار ادبی این دوره اندك است. آنچه در این راستا دیده می‌شود، بیشتر در قالب تلمیح، ترجمه و اشاره به آیات قرآن و گاه نیز به صورت اقتباس از آن‌هاست. با بررسی متن‌هایی شبیه تفسیر طبری و تاریخ محمد بن جریر طبری، به روشنی می‌توان دریافت كه واژه‌ها و تركیب‌های عربی( آیات قرآن، حدیث، مثل و شعر عربی)، در نخستین نوشته‌های فارسی دری بسیار كم و ناچیز است. در اواخر قرن چهارم و اوائل قرن پنجم، حركت‌های سلطان محمود غزنوی و دیگر درباریان او، سبب شد تا واژه‌هایی از زبان عربی جایگزین برخی از واژه‌های پارسی گردد.
مقایسه نمونه‌ای از نثر و نظم پارسی قرن چهارم، با نمونه‌ای از قرن پنجم، به خوبی می‌تواند تفاوت‌های بسیاری را میان نوشته‌های دو دوره سامانی و غزنوی به ما نشان دهد.
قرن پنجم: زبان پارسی از قرن پنجم به بعد به نسبت بیشتری با لغات عربی در آمیخت، و تدریجا بیشتر شد. از علل عمده آن، یكی، تزاید نفوذ دین اسلام، و دیگری تعلیم و تعلم عربی بود كه با شدت بیشتری در ایران رواج داشت، به طوری كه تعداد مدارس در قرن 5و 6، گسترش پیدا كرد، كه از مواد اصلی دروس، زبان و ادب عربی بود
قرن ششم: از موضوعاتی كه مخصوصا در قرن ششم، در شعر فارسی به شدت رخنه كرد، تصوف و عرفان است.البته توجه به افكار عرفانی در شعر، پیش از قرن ششم، صورت گرفته است، لیكن اثر بیّن و آشكار آن را از آغاز این قرن می‌بینیم. نخستین كسی كه به ایجاد منظومه‌های بزرگ عرفانی توجه كرد، سنایی است. منظومه حدیقه الحقیقه و طریق التحقیق، از اوست.محمد عطار نیشابوری نیز كتاب‌های «منطق الطیر»، «اسرار نامه»، «مصیبت نامه» و «الهی نامه» را در اواخر این قرن و اوائل قرن هفتم نوشت.
در دو قرن هفتم و هشتم، توجه به عرفان قوت بیشتری یافت و منظومه‌های متعددی به وجود آمد، كه مثنوی معنوی، شاهكار جاودان شعر فارسی از آن جمله است. بزرگان تصوف، جهان بینی عرفانی را در ادبیات فارسی تبیین و ترسیم كردند. موضوع شعر و به خصوص قصیده را از لجن زار دروغ و تملق، بر اوج تحقیق كشاندند، و غزل را از عشق شهوانی به محبت روحانی رساندند، خلاصه آن كه معنویت را چاشنی ادبیات كردند.
صوفیه نخستین كسانی بودند كه نثر ساده و مرسل عصر سامانی را رها كردند و نثر مسجع و آهنگین را بنیان نهادند. پس از ماجرای تلخ حلاج، صوفیه زبانی رمزی و نمادین از نظم و نثر ایجاد كردند، و با ظهور ابن عربی، اصطلاحات عرفانی در اشعار و آثار منثور نویسندگان پارسی‌گوی نفوذ یافت.
قالب‌های كاربردی قرآن و حدیث:
اشاره: اگر بتوانیم با الفاظی اندك شنونده را با معانی بسیار آگاه كنیم چنین صنعتی را اشاره گویند. اشاره ممكن است به آیه، حدیث، داستان، یا غیر آن باشد.
كه خاصان در این ره فرس رانده‌اند به لا احصی از تك فرو مانده‌اند (بوستان سعدی)
كه اشاره به حدیث نبوی «لا احصی ثناءً علیك انت كما اثنیت علی نفسك» می‌باشد.
اقتباس: گوینده در نثر یا نظم عبارتی از قرآن، یا حدیث را به صورت بیان مطلب اصلی و ادامه سخن درج می‌كند؛
تا رساند تو را به فرّ و بها حكم خیر الامور اوسطها (هفت اورنگ جامی)
ارسال المثل: آوردن مثل مشهور یا عبارت روان پندآمیز و حكمت آموزی است كه تمثل به آن درست باشد؛
كیست در این دایره دیر پای كو لمن الملك زند جز خدای (مخزن الاسرار)
كه بر گرفته از آیه 16 از سوره غافر می‌باشد.
تلمیح: همان اشاره است كه گوینده در نظم، یا نثر برای تأكید، تأیید و... مطلب اصلی خود به قصه‌ای معروف، شرح حالی مشخص، و یا مثلی معروف اشاره می‌كند؛
سگ اصحاب كهف روزی چند پی مردم گرفت و مردم شد (گلستان سعدی)
كه اشاره به داستان اصحاب كهف دارد
ترجمه: برگردان آیه یا حدیث به صورتی كه خواننده را به اصل متن راهنما باشد؛
كه من شهر علمم علیم در است درست این سخن قول پیغمبر است (فردوسی)
كه ترجمه حدیث معروف رسول خداست كه می‌فرماید: « انا مدینه العلم و علیُ بابها» [
تحلیل یا حل : درلغت یعنی از هم باز كردن و در اصطلاح ادیبان گرفتن الفاظ آیه ای از قرآن یا حدیث یا شعر یا مثل در نوشتار است با خارج ساختن عبارت آن از وزن یا صورت اصلی اش .
عشق جانِ طور آمد عاشقا طور مست «خر موسی صاعقا» (مثنوی مولوی)
كه در آن آیه را برای وزن شعر حل كرده و تغییر داده چون در اصل خر موسی صع قا (اعراف 7 / آیه 142) بوده است +  نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1391ساعت 8:59  توسط   |  فرهنگ اصطلاحات فارسی

 


آب از آب تكان نخوردن: حادثه اي رخ ندادن, رخ ندادن جنجال و هياهويي كه احتمال بروز آن كم و بيش مسلم بوده است

آب از لب و لوچه كسي راه افتادن: شيفته و فريفته شدن, به نهايت طمع افتادن آب خوش از گلوي كسي پايين

نرفتن: با سختي و مشقت بسيار گذراندن

آب زير پوست كسي دويدن: پس از بيماري و لاغري اندكي چاق شدن

آب شدن و به زمين رفتن: گم شدن و ناپديد شدنم از ميان رفتن و نابود شدن

آب كسي با كسي در يك جوي نرفتن: با هم نساختن, هم سليقه و همفكر نبودن

آب ها از آسياب افتادن: فرونشستن هياهويي كه به دنبال حادثه اي برخاسته باشد. از ياد رفتن ماجرايي كه در زمان خود جنجالي ايجاد كرده باشد

از آب در آمدن : نتيجه دادن, واقع شدن, حاصل شدن

خود را به آب و آتش زدن : به هر وسيله سخت و پر خطر متوسل شدن, براي رسيدن به مقصود خود را به مخاطره افكندن, هر خطري را استقبال كردن

آبگاه: مثانه

آب و تاب: تكلف, پيرايه, لفت و لعاب

با آب و تاب : با شرح و تفصيل

آب و جارو: رفت و روب و آب پاشي

آبروريزي: رسوايي, افتضاح

آبروريزي بارآوردن: باعث رسوايي شدن, افتضاح بارآوردن

آخر سر: بار آخر, نوبت نهايي, سرانجام, آخر كار

آذين بستن: زينت كردن دكان ها و بازارها در روزهاي جشن و شادماني

آرزو به دلي: آرزويي كه برآوردنش به هيچ وجه مقدور نيست

آروغ زدن: صدايي مخصوص كه اغلب پس از نوشيدن مشروبات يا غذاي زياد از دهان خارج مي شود و از لحاظ اصول معاشرت نوعي بي نزاكتي به حساب مي آيد

آسمان غرمبه: رعد, صداي رعد, آسمان غرش,‌آسمان غره

آس و پاس: در نهايت فقر و تهي دستي بودن

آسياب: محلي كه در آن گندم را آرد مي كنند

آش براي كسي پختن: براي كسي توطئه ترتيب دادن, براي اذيت و تنبيه كسي تصميمي گرفتن و تداركي ديدن

آشپزباشي: رييس آشپزها

آشنايي ندادن: در حضور آشنايي خود را به بيگانگي زدن

آش و لاش: متلاشي, له و لورده, زخم و جراحت بزرگ

خود را آفتابي كردن : خود را نشان دادن

آفتاب زردي: غروب آفتاب, هنگامي كه آفتاب در افق به رنگ زرد در مي آيد

آه از نهاد كسي برآمدن: غايت تأسف و تحسر دست دادن

آه در بساط نداشتن: بي چاره و بي نوا بودن

آه نداشتن كه با ناله سودا كردن: سخت بي چيز و تهي دست بودن

آيين بندي: آذين شهر, شهرآراي

اته پته كنان: با لكنت حرف زدن

اجاق كسي خاموش شدن: بي فرزند شدن, بلا عقب ماندن

اجاق كسي كور بودن: فرزند نداشتن, نازا بودن, عقيم بودن

اجاق كور: آن كه فرزند ندارد, بلا عقب

اجق وجق: چيزي رنگارنگ, به رنگ هاي بسيار تند و زننده. لباسي كه هر جزء آن به رنگي ديگر است و تركيبي ناهماهنگ و زننده ايجاد كرده است

اجل معلق: مرگ ناگهاني

احدالناس: كسي, احدي, فردي

ادعا كردن: مدعي بودن

ارزيدن: ارزش داشتن

از(عز) و جز: التماس و گريه و زاري

از و جز افتادن ـ به: با نهايت درماندگي و لابه و زاري و رحم طلب كردن

اژدها: ماري افسانه اي و عظيم كه آتش از دهان خود بيرون مي داده است

اسم و رسم: نام و مقام, شهرت و اعتبار

اشتباه درآمدن ـ از: به خطاي خود پي بردن

اشرفي: سكه طلايي كه سابقاً در ايران رواج داشته

اشك شوق: گريه شادي

اصل كاري: قسمت عمده كار, آن كار يا آن كس كه در مرحله اول اهميت قرار دارد

اصل مطلب: مقصود اصلي

اطلس: پرنيان, پارچه ابريشمي

افاده: تكبر, تكبر فروشي

افاده آمدن / افاده فروختن: كبر ورزيدن, تفرعن

افتان و خيزان: آهسته و به حالت افتادن و برخاستن راه رفتن

افسون: سحر, جادو

افلاس: ناداري, تنگدستي

افلاس افتادن ـ به: به ناداري دچار شدن, به تنگدستي گرفتار آمدن

اقبال: بخت, طالع

الا: مگر, به جز

الا و بلا: به خدا كه اين است و غير از اين نيست

الا و للا: الا و بلا

التماس: درخواست تضرع آميز

القصه: قصه كوتاه, سخن كوتاه

الك: غربال

النگو: دستبند, حلقه اي از فلزات گران بها كه زنان براي زينت خود به مچ دست هاشان مي كنند

امان راه را بريدن: بخش عمده راه را طي كردن

امان كسي را بريدن: كسي را مستأصل كردن, درمانده كردن

به امان خدا گذاشتن : چيزي را رها كردن و آن را به اميد خدا و به دست روزگار سپردن

امان بودن ـ در: در پناه بودن

امرار معاش: گذراندن زندگي از طريق كسب و كاري

امر و نهي: فرمودن و باز داشتن كسي را از كاري

امن و امان: ايمن و محفوظ

انبان: كيسه اي بزرگ از پوست دباغي شده گوسفند

انداختن: قطع اعضاي بدن

اِنس: مردم, آدميان

انگار: مثل اينكه, خيال كن, فرض كن

انگشت به دهن ماندن: متحير شدن

انيس و مونس: همدم و يار

اوقات تلخي: عصبانيت, ترش رويي, عبوسي

اولاد: فرزندان, فرزند

اول و آخر: سرانجام, عاقبت, به هر حال

اهل: مقيم, ساكن, باشنده

اهم و اوهوم: سر و صدايي كه كسي براي اعلان حضور خود ايجاد مي كند

ايلخي بان: محافظ و نگهدارنده رمه اسب

اين ور آن ور: اين طرف آن طرف, اين سو آن سو

بابا قوري: نوعي كوري كه چشم آماسيده و به رنگ چشم مرده در مي آيد, كسي كه تخم چشم او برآمده و نفرت انگيز است و آن را شوم مي دانند

باب دندان: چيزي كه مناسب حال و باب طبع باشد, مطابق ميل, دلچسب

باجي: كلمه اي است براي خطاب به زن ناشناس

بر باد رفتن : از دست رفتن, تلف شدن, نيست و نابود شدن

به باد (فنا) دادن : هدر دادن, حرام كردن

به باد كتك گرفتن: يكريز كتك زدن

بارآوردن: سبب شدن, ايجاد كردن, نتيجه دادن

بار انداختن: توقف كردن, ماندن, اقامت گزيدن

بار خود را زمين گذاشتن: وضع حمل كردن, زاييدن

بار سفر بستن: تدارك سفر ديدن

بار گذاشتن: گذاشتن ديگ محتوي مواد غذايي بر روي اجاق

بار و بنديل: اسباب و بساطي كه اشخاص با خود مي برند

زير بار نرفتن : قانع نشدن, نپذيرفتن

باري از دوش كسي برداشتن: از زحمت و رنج كسي كاستن, از مشقت كسي كم كردن

بارو: ديوار قلعه, حصار, باره

باز: پرنده اي شكاري و تند پرواز كه چنگال هاي قوي و منقار مخروطي كوتاهي دارد

بالا: قد, قامت

بال بال زدن: از درد يا بي قراري به پيچ و تاب افتادن

باي بسم الله: اول هر چيز, ابتداي امر

بپا: به هوش باش, متوجه باش, مواظب باش

بخت: اقبال, شانس

بخت برگشته: تيره روز, سياه بخت

به بخت خود پشت پا زدن : فرصت مناسب و توفيق آميزي را از دست دادن, از خوشبختي مسلمي چشم پوشيدن
بخيه زدن: كوك زدن, دوختن

بد به دل راه ندادن: خيال بد نكردن, به ترديد دچار نشدن

بد تركيب: زشت

بد جنس: بد ذات, بد طينت, بد نهاد

بد چشم: مردي كه به زنان نامحرم به نظر شهوت نگاه كند

بد زبان: بد دهن, دشنام دهنده, بد سخن

بد قلق: بد ادا, بد عادت, بهانه گير, بد سلوك

بدك: نه چندان بد

بد و بي راه: حرف هاي زشت. ناسزا, سخنان نامربوط و ركيك

بد هيبت: زشت, بد قيافه و زمخت

بربر نگاه كردن: خيره نگريستن

بر بيابان: وسط اين بيابان بي آب و علف، جايي که کسي يافت نشود

بر: سينه

برملا: آشكار

برملا كردن: آشكار كردن, فاش كردن

بر و بيابان: دشت و صحرا

برو بيا: رفت و آمد, دم و دستگاه

برو بيا راه انداختن: آمد و شد بسيار راه انداختن و پذيرايي كردن

بر و رو: چهره خوبي داشتن, قد و قامت

بروز دادن: اسرار فاش كردن, سري را آشكار كردن, لو دادن

بر وفق مراد: مطابق ميل.

بزك دوزك: بيان آرايش زنان با لحن شوخي.

بزك كردن: آرايش كردن زنان.

بزن و بشكن: هياهو و شلوغي حاصل از شادي و طرب.

بزن و بكوب: ساز و آواز و رقص در مجلس بزم.

بساط چيزي را راه انداختن / پهن كردن: وسايل آن را مهيا كردن.

بساط راه انداختن / در آوردن: الم شنگه راه انداختن, رسوايي و مرافعه به بار آوردن.

بسم الله: جمله اي است كه هنگام تعارف به كار مي رود و گاه معني بفرماييد و ميل كنيد مي دهد.

بشكن زدن: برآوردن صدايي آهنگ دار از ميان انگشتان دست به قصد شادي.

بشور:‌بشوي.

بغ كردن: اخم كردن و ترش رو نشستن, عبوس شدن.

بغ كرده: عبوس, روي در هم كرده, خشمگين.

بغل: كنار, پهلو.

بغل زدن: كسي يا چيزي را در آغوش گرفتن, بغل گرفتن.

بكوب: با شتاب, تند.

بگو مگو: جر و بحث, مشاجره.

بگو مگو كردن: جرو بحث كردن, مشاجره كردن.

بلد: راهنما, كسي كه به عنوان شناسنده راه با كسي يا عده اي همراه مي شود, بلد چي.

بلد بودن: دانا و عالم بودن, وارد بودن, آگاه بودن.

بلند بالا: قد بلند, بلند قامت.

بله بران: قول و قرارهاي قبل از عروسي بين خانواده هاي عروس و داماد.

بنا: قرار.

بنا را به اين گذاشتن كه: چيزي را معيار قرار دادن.

بنا كردن به: شروع كردن به.

بند آمدن: متوقف شدن ريزش يا جريان مايعات.

بند انداختن: برچيدن موي صورت زنان با نخ تابيده.

در بند چيزي بودن : به فكر چيزي بودن.

بندانداز: زني كه با بند موي صورت زنان را در مي آورد, سلماني زن.

بو بردن: حدس زدن, تخمين كردن, از قراين امري آن را فهميدن.

بوسيدن و كنار گذاشتن: ترك گفتن و رها كردن عادت يا كاري را.

به جهنم: خوب شد كه چنين شد, به درك.

به كلي: تماماً.

به محض: به مجرد, همان وقت كه.

به هم زدن: به دست آوردن, تهيه كردن. باطل كردن.

به هواي: به سوداي, به آرزوي.

بي برو برگرد: قطعاً, بي چون و چرا, بدون ترديد.

بي تاب شدن: بي قرار شدن, بي طاقت شدن.

بي حساب و كتاب: خارج از اندازه, بسيار زياد.

بيخ: تنگ.

بيخ خِـر: بيخ گلو.

بي خودي: بي علت, بي سبب.

بي خيال: بي فكر, غافل, لاقيد, فردي كه به چگونگي امور اهميت نمي دهد.

بي خيال بودن: اهميت ندادن, نگران نبودن.

بي خيالي زدن ـ خود را به: خود را به لاقيدي زدن, نسبت به چيزي اهميت ندادن.

بي درد سر: بدون زحمت.

بي دل و دماغ: تنگ خلق, ملول, افسرده.

بيرون زدن: يك مرتبه از خانه يا جايي درآمدن.

بي سر و پا: فرومايه, پست.

بي عرضه: آدم ناقابل و بي مصرف, كسي كه كارها را با بي لياقتي انجام دهد.

بي غل و غش: بي حيله, بي مكر و فريب.

بيق بيق بودن: خنگ بودن, به تمام معنا احمق بودن.

بي گدار به آب زدن: ناسنجيده به كاري اقدام كردن, به كاري كه حساب سود و زيان يا پيروزي و شكستش نامعلوم است پرداختن, بي احتياطي كردن.

بي مايه فطير است: بدون مايه و سرمايه كار انجام نمي شود.

بي وارث: آنكه خويشاوندي ندارد كه پس از مرگش از او ارث ببرد.

بي هوا: ناگهان: ناغافل, غفلتاً.

بي هيچ چون و چرا: بدون هيچ گونه عذر و بهانه اي.



پا درآوردن ـ از: كشتن, سخت مانده و از كار افتادن.

پا افتادن ـ از: سخت درمانده و خسته شدن. مردن. به زمين افتادن.

پاي كسي افتادن ـ به (دست) و: با عجز و التماس تقاضا كردن.

پا نگه داشتن: تأمل كردن, صبر كردن.

پاورچين پاورچين راه رفتن: آرام و بي صدا راه رفتن.

پاي كسي راه نگرفتن: تمايل يا جرئت كاري را نداشتن.

پاي خود بند بودن / شدن ـ روي: به خود متكي بودن, بي اتكا به اين و آن زندگي كردن.

پاپاسي: مبلغ ناچيز مانند غاز و دينار, پشيز.

پاپوش درست كردن / دوختن ـ براي كسي: او را به زحمت و زيان و خسارتي دچار كردن, براي او مانع ايجاد كردن.

پا تختي: مهماني روز بعد از عروسي.

پاشنه كفش را وركشيدن: آماده انجام دادن كاري شدن.

پاك: به كلي, يك سره, يكباره.

پت و پهن: داراي پهاني بيش از حد, خارج از تناسب و بي قواره.

پته كسي را روي آب ريختن: راز كسي را فاش كردن, كسي را رسوا كردن.

پچ پچ كردن: در گوشي حرف زدن, نجوا كردن.

پخ: صدايي كه براي ترساندن ناگهاني كسي در مي آورند.

پخمه: بي عرضه, ترسو, خجالتي.

پرت كردن: چيزي را به ضرب و يا قوت افكندن, دور انداختن.

پرت و پلا گفتن: حرف هاي چرند و بي ربط زدن, مزخرف گفتن.

پر: دامن و كناره هر چيز.

پر درآوردن: در غايت خوشي و سبك بالي و بي خيالي بودن.

پرده بيرون آمدن ـ از: آشكار شدن.

پرسان پرسان: با پرسيدن از كسان بسيار جايي را پيدا كردن.

پرس و جو كردن: پرسيدن, خبر گرفتن.

پرسه زدن: تفرج كردن, تفريح كردن.

پر و پخش: پراكنده.

پستو: صندوقخانه و فضاي كوچك در عقب اتاق يا ساختمان.

پس زدن: دور كردن, كنار زدن.

پشت اندر پشت: پشت به پشت.

پشت به پشت: نسل بعد از نسل.

پشت چشم نازك كردن: ناز و افاده كردن و كبر و غرور داشتن.

پف كردن: ورم كردن بر اثر بيماري يا زياد خوابيدن.

پق: اسم صوت براي خنده ناگهاني.

پكر شدن: حالت گيجي پيدا كردن, كسل و عصباني شدن.

پك زدن: يك نفس فرو بردن و بيرون دادن دود سيگار و نظاير آن.

پك و پوز: کسي که سر و وضع خوبي داشته باشد.

پلاس بودن: جايي را پاتوق خود قرار دادن, در جايي مدت متمادي ماندن.

پلكيدن: افتان و خيزان يا با ضعف و سستي رفتن, آهسته و آرام رفتن, ول گشتن, بي مقصود زندگي كردن.

پوز: دهان, پيرامون دهان چهارپايان.

پوزه: پوز

پوف كردن: دميدن به منظور خنك كردن غذا يا چاي يا خاموش كردن شعله كبريت و نظاير آن.

پول سياه: پولي كه از نيكل و مس سكه زنند, پول خرد.

پولك: فلس, زينت هاي دايره اي شكل و پر زرق و برقي كه زنان با آن جامه را تزيين مي كنند.

پول و پله: پول, وجه نقد.

پي: دنبال, عقب, پشت.

پيش دستي كردن: سبقت گرفتن از ديگري در انجام كار.

پيشكش كردن: تقديم كردن كوچكتر به بزرگتر هديه اي را.

پيشگاه: صحن سراي و خانه, فضاي جلو عمارت.

پيله ور: خرده فروش, دوره گرد؛ كسي كه دارو و اجناس عطاري و سوزن و ابريشم و مهره و مانند آن به خانه ها گرداند و فروشد.



تاراق و توروق: صدايي كه از به هم خوردن دو چيز ايجاد شود و باعث ناراحتي گردد.

تار و مار: پراكنده, پريشان, متفرق.

تازگي ها: اخيراً, به تازگي, جديداً.

تازه: پس از اين همه, اكنون, حالا.

تازه وارد: كسي كه تازه ورود كرده باشد و به تازگي آمده باشد.

تاق و توق: صداي به هم خوردن دو چيز به هم.

تپل مپل: چاق و فربه, معمولاً به بچه هاي فربه و سالم گفته مي شود.

تپيدن: بي قراري كردن.

تخت: راحت, آسوده.

تخم چشم: مردمك چشم, سياهي چشم.

تخم و تركه: نسل و اولاد (تحقير آميز).

تدبير كردن: چاره جويي كردن, پايان كاري را نگريستن.

ترتيب دادن: مرتب كردن, هر چيزي را در جاي و مقام خود نهادن و نظم دادن.

ترتيب كاري را دادن: مقدمات انجام آن را فراهم كردن.

تردستي: شعبده يا قسمتي از آن, چشم بندي. جلدي, چابكي.

ترس زبان كسي بند آمدن ـ از: از ترس توان حرف زدن را از دست دادن.

ترس بر ـ داشتن: به ترس دچار شدن.

ترس به دل كسي افتادن: از چيزي ترسيدن.

ترس توي دل كسي افتادن: ترسيدن, نگران و مضطرب شدن.

ترش كردن: عصباني شدن.

ترشيده: دختري كه در خانه مانده و سن و سالش بالا رفته و كسي او را به زني نگرفته است.

تركه: شاخه بلند و باريك و نرم.

تركيدن: شكاف برداشتن.

ترگل ورگل: زيبا و آراسته.

ترگل ورگل كردن: تميز كردن, زيبا و آراسته كردن.

تر و تازه: تميز, شاداب.

تر و خشك كردن: كودك يا بيماري را پرستاري كردن.

تر و فرز: چابك.

تشر: پرخاش, عتاب, سرزنش توأم با خشم و فرياد.

تصديق كردن: به درستي چيزي اقرار كردن.

تعريف كردن: بيان كردن, شرح دادن.

تقدير: سونوشت, قسمت, فرمان خدا.

تقلا كردن: براي انجام كاري تلاش و كوشش بسيار كردن.

تك پا: زماني كوتاه.

تكليف خود ـ را روشن كردن: وضع خود را مشخص كردن, موقعيت خود را معلوم كردن.

تك و تا: جوش و خروش.

تك و تا نينداختن ـ خود را از: به شكست و خطاي خود اعتراف نكردن, آخرين كوشش خود را به كار گرفتن, از رو نرفتن.

تك و تنها: تنها, يكه و تنها.

تلافي كردن: جبران كردن.

تله: دام.

تله افتادن ـ به: گير افتادن, به دام افتادن.

تلف شدن: از بين رفتن.

تلنگ ـ در رفتن: باد صدا دار خارج كردن, صداي مشكوك درآوردن.

تمام و كمال: كامل, به تمامي.

تنابنده: انسان, آدم, تنها بنده.

تنبان: زير جامه, ازار.

تن دادن: قبول كردن, پذيرفتن.

تندخو: بد خلق, خشمگين.

تندي: به سرعت, بلافاصله.

تنگ: نزديك, هنگامه.

تنگ آمدن ـ به: به ستوه آمدن, ملول گشتن, درمانده شدن, خسته شدن.

تن و توش: تاب و توان, اندام و هيكل.

تنوره كشيدن: در حال چرخيدن به هوا پريدن, عملي است كه در قصه هاي عاميانه به ديوها نسبت داده مي شود.

توبره: كيسه اي كه مسافران و شكارچيان لوازم كار و توشه خود را در آن گذارند.

توپ و تشر: تهديد و عتاب.

توپ و تشر زدن: سخنان درشت و سخت به كسي گفتن.

توپ و تله: داد و فرياد, عتاب, هارت و پورت.

توپيدن: سرزنش كردن با تندي.

ته: قعر, زير.

ته كشيدن: تمام شدن, به پايان آمدن, سپري شدن.

ته مانده: آنچه پس از خوردن باقي بماند.

ته و تو: كنه كار و حقيقت امري.

ته و توي چيزي يا قضيه اي با خبر شدن / سر درآوردن ـ از: از كنه قضيه اي آگاه شدن.

ته و توي چيزي را درآوردن: از رموز آن با خبر شدن.

تير كردن: تحريك كردن و به كار واداشتن.

تير كسي به سنگ خوردن: تلاش او به نتيجه نرسيدن, موفق نشدن.

تيكه تيكه: تكه تكه, پاره پاره.



ثروت خود را به پاي كسي ريختن: ثروت خود را خرج ديگري كردن.



جا تر است و بچه نيست: كنايه است از گم شدن چيزي يا فرار كردن كسي.

جا در رفتن ـ از: عصباني شدن, خشمگين شدن.

جا به جا: فوري, بي درنگ.

جا خالي كردن: خود را كنار كشيدن.

جا خوردن: يكه خوردن, از شنيدن يا ديدن امري غير منتظر تعجب كردن.

جا خوش كردن: اقامت كردن در جايي كه معمولاً نبايد زياد ماند.

جا كن كردن: كسي يا چيزي را از جايي به جاي ديگر بردن, غلتاندن.

جادو و جنبل: جادو و دعا گرفتن و پناه بردن به قواي موهوم ماوراي طبيعي براي قضاي حاجات.

جارچي: ندا دهنده, كسي كه مردم را آواز دهد يا امري را به آنان ابلاغ كند يا خبري دهد.

جار زدن: سر و صدا راه انداختن, مطلبي را با صداي بلند به اطلاع ديگران رساندن.

جار و جنجال: داد و فرياد, هو و جنجال.

جا زدن: كسي را به جاي ديگري معرفي كردن, قالب كردن.

جان خود سير شدن ـ از: از زنده ماندن بيزار شدن.

جان و دل كار كردن ـ از: با علاقه بسيار كار كردن.

جان آمدن ـ به: به ستوه آمدن, مستأصل و بي طاقت شدن.

جان كسي افتادن ـ به: آزردن, كتك زدن.

جان به در بردن: از مهلكه گريختن, از خطر حتمي جستن.

جان به سر شدن: سخت مضطرب و نگران شدن, بي قرار شدن, به حال مرگ افتادن.

جان به لب رسيدن: تمام شدن طاقت و صبر, به ستوه آمدن.

جان كسي را به لب آوردن: سخت آزار رساندن, كسي را در انتظاري طولاني و كشنده گذاشتن.

جان كسي را گرفتن: او را كشتن.

جان كندن: رنج بسيار تحمل كردن, تلاش و تقلا كردن, به سختي بسيار كاري را انجام دادن.

جبار: قاهر, مسلط.

جدا جدا: جداگانه, يك به يك, يكي يكي.

جرگه: گروه, زمره.

جرواجر خوردن: پاره شدن شديد, دريده شدن.

جر و بحث: مجادله سخت در گفتار.

جز و وز: صداي سوختن اشيا و يا ناله اشخاص.

جستن: يافتن, پيدا كردن.

جفت زدن: با دو پا از جايي پريدن.

جفنگ گفتن: ياوه گفتن, سخنان لغو و بي پايه گفتن, ياوه سرايي.

جک و جانور: جانوران موذي.

جگردار: با دل و جرئت, نترس.

جلاد: آنكه مأمور شكنجه يا كشتن محكومان است.

جل: پوششي كه روي اسب و الاغ مي اندازند.

جلدي: بي درنگ, به چالاكي, فوراً.

جلز و ولز: سوز و گداز, سوز و بريز, جز و لابه.

جل و جهاز: اسباب و لوازم عروس.

جلودار: آنكه سواره يا پياده جلو مركب ارباب حركت مي كند, پيشرو.

جم خوردن: تكان خوردن, حركت مختصر كردن, براي انجام كاري آماده شدن.

جمع و جور: محدود و منظم و مرتب.

جمع و جور كردن: منظم كردن و مرتب ساختن وسايل زندگي.

جم و جور: جمع و جور.

جنباندن: حركت دادن, تكان خوردن.

جنب خوردن: تكان خوردن, از جا برخاستن, آماده اقدام و عمل شدن.

جنبنده: هر جاندار متحرك.

جن: موجودي متوهم و غير مرئي, پري.

جواب رد دادن: پاسخ منفي دادن, پاسخ نامساعد دادن.

جوال: ظرفي بزرگ و كيسه مانند كه از پشم بافته مي سازند.

جور: نوع, گونه, قسم.

جور بودن: هماهنگ بودن.

جور كردن: تهيه كردن, آماده كردن.

جوش و جلا: تقلا و تكاپو, حرص و جوش.

جوش و جلا افتادن ـ از: از تقلا و تكاپو افتادن و آرام گرفتن.

جيغ و ويغ: داد و فرياد.

جيك در نيامدن: كمترين اعتراضي نكردن, صدا به مخالفت يا اعتراض بر نياوردن.

جيك زدن: اعتراض كردن, صدا درآوردن.



چارسوق: چهار راه ميان بازار, چهار سوق, چهار سوك.

چارطاق: هر دو لنگه در به طور كامل باز بودن, چهار طاق.

چارقد: روسري بزرگ و چهارگوشي كه زنان به سر كنند.

چاروادار: كسي كه حيوانات باركش را مي راند يا با آن ها باربري كند, چهارپادارنده.

چاسان فاسان: شلوار گشاد و بلند و كف دار زنانه كه آن را بر روي شليته و تنبان مي پوشيدند و داراي ليفه و بندي بود كه در زير شكم بسته مي شد.

چاق و چله: سرحال, سردماغ, فربه, سالم و شاداب.

چاك زدن ـ به: فرار كردن, جيم شدن, خود را از مهلكه بيرون بردن.

چال كردن: دفن كردن, به خاك سپردن.

چپاندن: چيزي را به زور و فشار ميان چيز ديگر جادادن.

چپيدن: به زور جاگرفتن, با فشار وارد كردن به ديگران جايي را اشغال كردن.

چرا: بلي, آري.

چرا: چريدن, عمل حيوانات چرنده در چراگاه.

چراغ موشي: هر نوع چراغ كوچك و بدون شيشه اي كه فقط از يك مخزن نفت و يك فتيله ساخته شده است و اندك نوري دارد.

چرب زباني: چاپلوسي, تملق, شيرين زباني.

چريدن: غالب شدن كسي بر ديگري, چيره شدن بر, فزوني يافتن بر.

چرت بردن: حالت خواب بر كسي غالب شدن.

چرت: خوابي كوتاه و اندك.

چرت زدن: گرفتار غلبه خواب شدن.

چرخ زدن: چرخيدن. گشتن براي تفريح و تماشا.

چرخ زندگي را گرداندن: نيازهاي روزمره را برآوردن.

چزاندن: آزردن, به گفتار يا به كردار به ديگري آزار رساندن.

چسبيدن به كار: پي كاري را با جديت گرفتن.

چشم ـ به (روي): تعارفي است كه هنگام اطاعت از حرفي يا دستوري گفته مي شود.

چشم كار كردن ـ تا (آنجا كه): تا دور دست, تا جايي كه مي توان ديد.

چشم از دنيا بستن: مردن, درگذشتن.

چشم انداختن: سرسري نگاه كردن.

چشم بر چيزي افتادن: واقع شدن نگاه بر آن, ديدن كسي يا چيزي را.

چشم به راه: كسي كه در انتظار ورود مسافر يا مهمان عزيزي باشد.

چشم به راه كسي بودن: منتظر بودن, نگران بودن.

چشم چشم را نديدن: سخت تاريك بودن.

چشم ديدن كسي را نداشتن: به نهايت حسود بودن, تاب ديدن توفيق و خوشي كسي را نداشتن.

چشم زدن: چشم زخم رساندن, كسي يا چيزي را از اثر چشم بد آسيب رساندن.

چشم غره رفتن: نگاه خشم آلود كردن, تهديد كردن با نگاه.

چشم و ابرو نشان دادن: دلبري كردن, عشوه آمدن, كرشمه ريختن.

چشم ها چهارتا شدن: دقت بيش از اندازه و يا تعجب شديد كردن.

چشم هم گذاشتن: چشم را بستن.

چشمه: قسم, نوع.

چفت كردن: در را با زنجير بستن, محكم كردن و سفت كردن در.

چفت و بست دهان را محكم كردن: رازي را نزد خود نگه داشتن, رازي را حفظ كردن.

چلاق: انسان يا چهارپايي كه دست يا پاي او شكسته يا كج باشد.

چل : ساده لوح, كم عقل.

چله بزرگ: چهل روز از فصل زمستان كه اول آن هفتم دي ماه و آخر آن شانزدهم بهمن ماه است. در نزد عوام كنايه اي است از سرماي سخت.

چله تابستان: چهل روز از تابستان كه اول آن پنجم تير و آخر آن يازدهم امرداد ماه است. در نزد عوام كنايه اي است از گرماي زياد.

چله زمستان: چله بزرگ.

چماق: گرز, عمود, چوبدست سر گره دار.

چم و خم: راه و روش, فوت و فن, آداب و رسوم.

چموش: سركش, عاصي.

چندر غاز: پشيز, مبلغ ناچيز.

چنگ آوردن ـ به: به دست آوردن.

چنگ كسي افتادن ـ به: به دام كسي گرفتار شدن, اسير كسي شدن.

چنگ كسي درآوردن ـ چيزي را از: با نيرنگ چيزي را كه به ديگري تعلق دارد تصاحب كردن.

چنگ انداختن: چنگ زدن.

چون و چرا: عذر و بهانه.

چونه: گلوله اي از هر نوع خمير.

چونه زدن: تقاضاي قيمت کم کردن، پرداختن قيمت کمتر نسبت به قيمت اصلي.

چهار دست و پا راه رفتن: راه رفتن كودكاني كه هنوز نمي توانند ايستاده راه بروند.

چهار ستون بدن: اسكلت بندي, استخوان بندي.

چهار ميخ كشيدن ـ به: نوعي شكنجه كه چهار دست و پاي كسي را به چهار ميخ بندند و شكنجه اش كنند.

چهار نعل: به سرعت, به تاخت و با عجله.

چيده: گل يا ميوه از درخت كنده شده.

چيز دار: صاحب ثروت, متمول.

چيز فهم: تند ذهن و با شعور, شخص مبادي آداب و صاحب كمال.



حال كسي دل سوزاندن ـ به: به حال و روز او غصه خوردن.

حال كسي جا آمدن: بازگشتن به حال طبيعي, به هوش آمدن.

حال نداشتن: بي حال بودن, مريض بودن.

حال و احوال كردن: سلام و احوالپرسي مختصري ميان دو كس.

حال و روز خود را نفهميدن: از فشار گرفتاري موقعيت خود را فراموش كردن.

حالا حالاها: كنايه است از مدت دراز.

حالا نه و كي: كنايه از اغتنام فرصت مناسب و از دست ندادن آن است.

حاضر به يراق: حاضر يراق.

حاضر يراق: حاضر و آماده, كسي كه براي انجام كاري كاملاً آماده باشد.

حتم داشتن: مطمئن بودن, اطمينان داشتن.

حجله: اتاق آراسته, حجره زينت كرده براي عروس و داماد.

حرامي: دزد, راهزن.

حرف كشيدن ـ از كسي: با زرنگي يا تهديد و آزار كسي را به سخن گفتن واداشتن, كسي را به سخن گفتن وادار كردن.

حرف درآوردن ـ به: از كسي حرف كشيدن.

حرف خود زدن ـ زير: سخن خود را انكار كردن.

حرف به گوش كسي خواندن: براي ترغيب و قانع كردن كسي به انجام كاري با او بسيار صحبت كردن.

حرف توي دهن كسي گذاشتن: خواست خود را توسط ديگري ابراز داشتن بي آنكه گوينده از كم و كيف آن آگاه باشد.

حرف خود را به ديگري قبولاندن: كسي را با خواست و نظر خود همراه كردن.

حرف نداشتن: مخالف نبودن.

حرفي به ميان نياوردن: مسكوت نگه داشتن, سخن نگفتن.

حرف بي ربط: سخن بي معني, حرف مفت.

حرف نرم: سخن ملايم و دلجويانه.

حساب بردن: ترسيدن, پرواداشتن, از كسي با ترس آميخته به احترام اطاعت كردن.

حساب دست كسي بودن: متوجه موضوع بودن, جوانب كار را در نظر داشتن.

حساب كردن: خوب و بد چيزي را سنجيدن.

حساب كردن ـ روي كسي يا چيزي: به كسي يا چيزي اميدوار بودن, به كسي يا چيزي اعتماد داشتن.

حساب كسي با كرام الكاتبين بودن: گرفتار وضعي شدن كه فقط خدا مي تواند آدم را نجات دهد.

حساب كسي را رسيدن: تنبه كردن.

حساب كسي را كفت دستش گذاشتن: از كسي انتقام گرفتن, تلافي كردن.

حساب و كتاب: رسيدگي به بستانكاري ها و بدهكاري ها.

حساب و كتاب كسي را روشن كردن: طلب يا بدهي كسي را معلوم كردن.

حسابي: كامل, كاملاً.

حظ كردن: لذت بردن, كيف كردن.

حق چيزهاي نشفته ـ به: اين اصطلاح پس از شنيدن حرف هاي عجيب و غريب به زبان جاري مي شود و حاكي از تعجب بسيار است.

حق كسي را كف دستش گذاشتن: سزاي كسي را دادن, جلو كسي درآمدن, آنچه سزاوار كسي است به او رساندن.

حق الله: اوامر خدا.

حق الناس: حق و حقوق مردم.

حقه زدن: فريب دادن, گول زدن.

حقه سوار كردن: حقه زدن.

حقه كسي نگرفتن: موفق به فريب كسي نشدن.

حقه باز: تردست, شعبده باز. كنايه اي است براي آدم زرنگ و دغلكار.

حلال كردن: از تقصير كسي گذشتن يا دين او را بخشيدن.

حلقه به گوش: مطيع, فرمانبردار.

حمال: باربر.

حمامي: گرمابه دار.

حناي كسي رنگ نداشتن: اعتباري نداشتن, فاقد نفوذ كلام بودن.

حواس پرت: پريشان خاطر, پريشان حواس.

حواس پرتي: پريشان خاطري.

حواس كسي پرت شدن: به علت پريشاني از موضوع سخن دور افتادن.

حوصله كسي سر رفتن: بي تاب و تحمل شدن, خسته و ملول شدن.

حيص بيص: گير و دار, مخمصه.

حيف: واژه اي است براي نشان دادن تحسر و تأسف, دريغا, افسوس.

حيف شدن: حرام شدن, نفله شدن, چيزي را به مصرف مناسب و عاقلانه نرساندن.

حيله به كار زدن: كسي را به تدبير فريفتن و او را خام كردن و به مقصود خود رسيدن.

حي و حاضر: زنده و سر حال, زنده و آماده.



خاتون: بانو, كدبانو, خانم.

خاطر كسي را خواستن: به كسي عشق و محبت داشتن.

خاطر جمع شدن: اطمينان پيدا كردن, آسوده شدن.

خاطر خواه: عاشق, محب, مورد علاقه, مطابق ميل.

خاطر خواهي: عشق, علاقه, محبت.

خاك سپردن ـ به: دفن كردن.

خاك سياه نشاندن ـ به: كسي را به ذلت و بدبختي انداختن, بدبخت و بي چاره كردن.

خاك افتادن ـ جلو كسي به: به كسي التماس كردن, با عجز و لابه از كسي چيزي خواستن.

خاك بر سر ريختن / كردن: چاره جويي كردن, فكر چاره افتادن.

خاك بر سر شدن: گرفتار مصيبت يا اندوه و ملالي شدن, داغ ديدن, پست شدن, از قدر و اعتبار افتادن.

خاك بر سر: بدبخت, تو سري خور.

خاك و خل: خلك و گرد و غبار.

خاكستر نشين: بدبخت, ذليل, سيه روز.

خاله زا: خاله زاده.

خالي كردن: دزديدن, زدن و بردن.

خانه تكاني: تميز كردن خانه و وسايل آن به طور اساسي كه معمولاً سالي يك بار و پيش از عيد نوروز انجام مي شود.

خانه خراب: بدبخت, بي چيز.

خانه بخت: مجازاً به معني خانه شوهر.

خبر را آوردن: خبر مرگ كسي را آوردن, مردن.

ختنه سوران: مراسم شادي و سروري كه در هنگام ختنه كردن نوزاد برپا مي كنند.

خجالت آب شدن ـ از: نهايت خجلت زدگي به اعتبار آنكه شرمساري باعث عرق نشستن بر پيشاني مي شود.

خجالت زده: شرم زده, شرمسار, شرمگين.

خدا خواستن ـ از: آرزومند, مشتاق, علاقه مند.

خدا خدا كردن: به خدا پناه بردن, خدا را خواندن براي برآوردن حاجتي.

خدا را بنده نبودن: نهايت كج خلقي و خود خواهي, عصيان و كفران.

خدمت كسي مرخص شدن ـ از: با اجازه از حضور او بيرون آمدن.

خر شيطان پياده شدن ـ از: دست از لجاجت برداشتن.

خر از پل گذشتن: گره كارش باز شدن و از گرفتاري فراغت يافتن.

خراط: آنكه چوب تراشد و از چوب اشيايي سازد, چوب تراش.

خرت و پرت: خرده ريز, اثاثه مختلف و كم بها.

خر تو خر: بي نظمي, هرج و مرج, جايي كه در آنجا هر كس هر كار دلش خواست بكند.

خرجي: پولي كه براي معاش دهند, پولي كه شوهر براي مخارج زندگي به زن خود مي دهد.

خرخره: حلق, حلقوم.

خرد و خاكشير: بسيار خسته, كوفته, له.

خرد و خمير: صفت چيزي است كه ريز ريز و ذره ذره شده باشد. مجازاً در مورد انسان به معني خستگي شديد و كوفتگي بيش از حد به كار مي رود.

خرد و خمير شدن: له شدن, كوفته شدن, بسيار خسته شدن.

خر كردن: فريفتن.

خر مست: سياه مست, مست مست.

خرناس: صداي خرخر آدم خوابيده.

خرناس كسي بلند بودن: كنايه اي است از در خواب عميق بودن.

خر و پف: صدايي كه به هنگام خواب از دهان شخص به علت تنفس از راه دهان خارج مي شود.

خر و پف كسي بلند شدن: به خواب عميق رفتن.

خروس بي محل: وقت نشناس, آنكه بي موقع حرف مي زند يا بي موقع كاري مي كند.

خستگي در كردن: استراحت كردن و ماندگي را از خود دور كردن.

خشت نشاندن ـ سر: زاياندن.

خشك زدن: مات و مبهوت ماندن.

خشك و خالي: صفت چيزي است كه بخواهند آن را محقر و مختصر و ناچيز جلوه دهند.

خش و خش: صدايي مانند صداي خورد شدن برگ هاي خشك.

خفت: سبك مايگي, خواري.

خل و چل : ساده لوح, كم عقل.

خلاص شدن: راحت شدن.

خلق: عادت, خوي.

خم به ابرو نياوردن: رنج يا مشقتي را در كمال شهامت و قدرت تحمل كردن.

خندق: گودالي كه گرد حصار و قلعه و لشگرگاه كنند تا مانع عبور دشمن و سيل گردد.

خنده زدن ـ زير: خنديدن.

خنگ بازي: دست به كارهاي ابلهانه زدن, كارهاي احمقانه كردن.

خنگ بازي درآوردن: كارهاي احمقانه كردن.

خواب پريدن ـ از: بيدار شدن ناگهاني.

خواب زدن ـ خود را به: تظاهر به خواب بودن كردن.

خواهي نخواهي: به هر حال, به ترديد, حتماً.

خود آمدن ـ به: متوجه شدن, درك كردن, هشيار شدن.

خورجين: كيسه اي كه معمولاً از پشم تابيده ساخته مي شود و داراي دو جيب است.

خورد كسي دادن ـ به: به زور به كسي غذا يا چيزي خوراندن.

خوش بر و بالا: خوش بدن, خوش تركيب.

خوشحالي در پوست نگنجيدن ـ از: بسيار خوشحال بودن, از شادي روي پاي خود بند نبودن, سر از پا نشناختن.

خوش خط و خال: خوش نقش و قشنگ.

خوش و بش: خوش آمد گفتن و احوالپرسي و چاق سلامتي گرم و گيرا با كسي كردن.

خون خون را خوردن: عصباني شدن و چيزي نگفتن, خشمگين شدن و دم در كشيدن.

خون كسي به جوش آمدن: به اوج خشم و عصبانيت رسيدن.

خون خود غوطه خوردن ـ در: كشته شدن.

خيال كسي تخت بودن: آسوده خاطر بودن.

خيال كسي را راحت كردن: موجب اطمينان خاطر كسي شدن.

خير چيزي گذشتن ـ از: از آن صرف نظر كردن.

خيره خيره نگاه كردن: با گستاخي نگاه كردن.

خيز برداشتن: جستن, آماده حمله شدن و به سوي كسي يا چيزي حمله كردن.

خيس خالي شدن: كاملاً خيس شدن.

  +  نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 12:36  توسط   |  آیا واقعا شاهنامه آخرش خوش است؟

 

به یقین تاکنون جمله شاهنامه آخرش خوش است را شنیده اید و شاید خود نیز بارها آن را به کار برده اید. اما این جمله از کجا آمده است و آیا واقعا آخر شاهنامه خوش است؟

 

در حقیقت باید گفت که این عبارت کنایه است زیرا آخر شاهنامه سقوط ایران به دست عربان و کشته شدن رستم فرخزاد و گریز یزدگرد سوم و نهایتا کشته شدن وی و همچنین قطع امید مردم از بیرون راندن اعراب جاهل است. پس چطور می تواند خوش باشد؟ لذا زمانی این ضرب المثل را به کار می برند که بخواهند شخص را به نوعی تهدید کنند و به او بفهمانند آخر و عاقبت خوبی برایش ندارد.دکتر فریدون جنیدی در یک برنامه رادیویی زنده در مورد سوال خانمی که از وی پرسید: "چرا می گویند آخر شاهنامه خوش است؟" چنین جواب داد:

«این گفته ی دشمنان ایران است. چه گونه می شود که آخر شاهنامه که ما همه ی هستی و دار و ندارمان را از دست می دهیم، خوش باشد؟ نه! این گفته ی دشمنان ایران است و حتی یکی از این دشمنان کتابی به همین نام چاپ کرده است به نام آخر شاهنامه، که می گوید هر که درباره ی شاهنامه کار کرده، در آخر بدبخت شده.»

در آخر شاهنامه جز اندوه فردوسی از ویرانی ایران بدست تازیان و تباه شدن نژاد ایرانی و مرثیه وی در این راه چیزی نخواهید یافت

چو با تخت، منبر برابر شود 

همه نام بوبکر و عمر شود

تبه گردد این رنج‏های دراز 

نشیبی دراز است پیش فراز

نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر 

کز اختر همه تازیان راست بهر

بپوشند از ایشان گروهی سیاه 

ز دیبا نهند از بر سر کلاه

نه تاج و نه تخت و نه زرینه کفش 

نه گوهر نه افسر نه رخشان درفش

برنجد یکی، دیگری بر خورد 

به داد و به بخشش کسی ننگرد

ز پیمان بگردند و از راستی 

گرامی شود کژی و کاستی

پیاده شود مردم رزم‏جوی 

سوار آنکه لاف آرد و گفتگوی

کشاورز جنگی شود بی‏هنر

نژاد و بزرگی نیاید به بر

رباید همی این از آن، آن از این 

ز نفرین ندانند باز آفرین

نهانی بتر ز آشکارا شود 

دل مردمان سنگ خارا شود

بداندیش گردد پدر بر پسر 

پسر همچنین بر پدر چاره‏گر

شود بنده‏ی بی‏هنر شهریار 

نژاد و بزرگی نیاید به کار

به گیتی نماند کسی را وفا 

روان و زبان‏ها شود پر جفا

از ایران و از ترک و از تازیان 

نژادی پدید آید اندر میان

نه دهقان نه ترک و نه تازی بود 

سخن‏ها به کردار بازی بود

همه گنج‏ها زیر دامن نهند 

بمیرند و کوشش به دشمن دهند

چنان فاش گردد غم و رنج و شور 

که رامش به هنگام بهرام گور

نه جشن و نه رامش، نه گوهر نه نام 

به کوشش ز هر گونه سازند دام

زیان کسان از پی سود خویش 

بجویند و دین اندر آرند پیش

چند اصطلاح:

- رفتن تخت شاهی (به نشانه‏ی نظم و ثبات کشور) و آمدن منبر

- رنج‏های دراز: تلاش ایرانیان برای ساختن تمدنی بزرگ (از زمان کوروش 6٠٠ پیش از میلاد مسیح تا زمان یزدگرد 6٢٠ پس از میلاد)

- تخت و دیهیم (تاج) و شهر: زندگی شهری (تمدن)

- برنجد کسی، دیگری بر خورد: کس تلاش کند و دیگری سود ببرد

- داد و بخشش: عدالت و بخشش از ارزش‏های مهم اجتماعی

- پیمان و راستی: از ارزش‏های فرهنگ ایرانیان. 

- پیاده شدن: بی‏ارج شدن. 

- سوار: محترم

- نژاد و بزرگی: از ارزش‏های ایرانیان

- شهریار شدن بندگان بی‏ارزش: عربان از زیردستان بی‏اهمیت ساسانیان بودند

- دهقان: عربی شده‏ی دهگان. دهگان بزرگ و سرور ده در زمان ساسانیان بود. به نوعی اشراف محلی

- کشاورز جنگی: صنعت ایرانیان کشاورزی بود در حالی که عربان بیشتر تاجرپیشه بودند و به علت شرایط جغرافیایی خود با کشاورزی میانه‏ی خوبی نداشتند. مثلا مکیان به اهل یثرب (مدینه‏ی قبل از اسلام) که کشاورزی می‏کردند به طعنه می‏گفتند آب‏کش و حمال

  +  نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 12:36  توسط   |  ضرب المثل های فارس همراه با معنی

ضرب المثل های فارس همراه با معنی ی • حرف آ ، ا

• آب از آب تکان نمی خورد : همه چیز در نهایت آرامی است

• آب از دستش نمی چکد : بسیار خسیس است

• آب از دهان سرازیر شدن : بی نهایت شیفته چیزی شدن

• آب از سرچشمه گل آلود است : کار از بالا خراب است

• آب از سرش گذشت : بدبختی به منتهی رسیده ، کارش اصلاح شدنی نیست

• آب به غربال پیمودن : کار بیهوده کردن

• آب بر آتش ریختن : فتنه را نشاندن ، غمی را تسلا دادن

• آب برای من ندارد نان که برای تو دارد : گویند وقتی حاج میرزا آقاسی به حفر قنات امر داده بود . روزی که برای بازدید چاهها رفت ، مقنی اظهار داشت که کندن قنات در این جا بی حاصل است چون این زمین آب ندارد . حاجی جواب داد : بله ! اگر برای من آب ندارد برای تو که نان دارد .

• آب به سوراخ مورچه ریخته اند : عده زیادی ناگهان از جایی بیرون آمده اند

• آب در هاون کوبیدن : به کار بدون نتیجه مشغول شدن

• آب پاکی روی دست کسی ریختن : کسی را به کلی نا امید کردن

• آب در دست داری نخور : ( یا همون آب دستته بزار زمین ) بسیار شتاب کن

• آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم : مقصود و مراد در کنار ماست و از آن بی خبر هستیم

• آب دست یزید افتاده : کالای فراوان و ارزان قیمت در دست محتکری گران فروش است

• آب دهان مرده است : مرکبی کم رنگ است

• آب را گل آلود می کند تا ماهی بگیرد : اشاره به کسی است که به کدورت میان دوستان و خویشاوندان دامن میزند تا خود از دشمنی آنان فایده ببرد

• آب زیر پوستش رفته : چاق و سر حال شده

• آب زیر کاه : مکار ، بد جنس

• آبشان از یک جو نمی رود : ( یا همون آبشون تو یه جوب نمیره ) به دلیل اختلافی که دارند ، نمی توانند با هم همراه باشند .

• آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب : کار از کار گذشته ، دیگر امیدی به اصلاح کار نیست

• آب که سر بالا می رود ، قرباغه ابوعطا می خواند : جاهلی را گویند که با گفتاری اظهار فضل کند

• آب نطلبیده مراد است : وقتی ناخاسته برای کسی آب بیاورند به فال نیک است

• آب نمی بیند و گرنه شناگر قابلی است : ذاتا شرور است ، اگر خطا و شرارتی مرتکب نمی شود ، وسیله و دسترس ندارد

• آدم از کوچکی بزرگ می شود : برای رسیدن به مقام عالی و فرماندهی ، باید از اطاعت و فرمانبرداری آغاز کرد

• آدم بد حساب دو دفعه می دهد : بد حساب غالبا بدهی را با خسارت می پردازد

• آدم به کیسه اش نگاه می کند : آدمی باید به اندازه درآمدش خرج کند

• آدم چرا روزه شک دار بگیرد : کاری که احتمال ضرر و زیان در آن است نباید مرتکب شد

• آدم حسابش را پیش خودش می کند : قبل از آنکه صاحب حق مطالبه کند ، باید حق او را ادا کرد

• آدم خوش معامله شریک مال مردم است : مردم از شراکت و همکاری با آدم خوش حساب و با انصاف استقبال می کنند

• آدم دست پاچه کار را دوبار می کند : با عجله کارد کردن غالبا باعث خراب شدن کارها می شود

• آدم دو دفعه نمی میرد : ترس از مرگ نباید مانع دفاع از حق شود

• آدم زنده زندگی می خواهد : آدمی برای زندگی کردن به اسباب و لوازم آن نیازمند است

• آدم گرسنه سنگ را هم می خورد : به کسی می گویند که به بهانه خوشمزه نبودن غذا از خوردن آن امتناع می کند

• آدم هزار پیشه کم مایه است : کسی که به کارهای گوناگون بپردازد از نتیجه همه آنها باز می ماند

• آدمی جایز الخطاست : هر انسانی ممکن است خطایی مرتکب شود

• آدم یک بار پایش به چاله می رود : از آسیب و ضررها باید عبرت گرفت

• آرزو بر جوانان عیب نیست : آرزوهای بزرگ برای جوانان ناپسندیده نیست

• آستین بالا زدن : با عزم و اراده محکم کار را آغاز کردن

• آسمان که به زمین نمی آید : کار بزرگ و خطیری نیست ، پیش آمد غیر قابل جبرانی پیش نمی آید

• آسمان و ریسمان : دوچیز نامتناسب

• آسیا به نوبت : در همه کارها باید نوبت را رعایت کرد

• آشپز که دو تا شد ، آش یا شور می شود یا بی نمک : در هر کاری باید یک نفر مسئول و تصمیم گیرنده باشد

• آش دهان سوزی نیست : آنقدر که می گویند دوست داشتنی و مطلوب نیست .

• آش نخورده و دهان سوخته : به گناه نکرده مجازات شدن

• آشی برایت بپزم که یک وجب روغن داشته باشد : هنگام تهدید می گویند ، یعنی ، آنچه از کارهای بد تو می دانم بیان می کنم

• در آفتاب بگذاری راه می افتد : خطش خیلی بد است

• آفتاب در ملکش غروب نمی کند : شرق و غرب زمین در تصرف اوست

• آفتاب لب بام است : پیر است و مرگش نزدیک

• آفتابه خرج لحیم است : به تعمیر نمی ارزد

• آفتابه لگن به شش دست ، شام و نهار هیچ چیز : کار پر سر و صداست اما نتیجه ای در بر ندارد

• آمدم ثواب کنم کباب شدم : در عوض کار یا نیت خوب دچار ضرر و زیان شدم

• آنجا رفت که عرب نی انداخت : دیگر بر نمی گردد ، از دست رفته را باز نخواهد یافت

• آنچه برای خود نمی پسندی برای دیگران هم نپسند : خیر خواه مردم باش

• آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داری : همه زیبایی های ظاهری و خصلت های نیک در شما جمع است

• آنچه در آینه جوان بیند ، پیر در خشت خام آن بیند : ÷یران به واسطه تجربه خود روشن بینتر از جوانان هستند .

• آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است : آدم درستکار را از بازرسی باکی نیست

• آن را که عیان است چه حاجت به بیان است : مطلب آنقدر واضح و روشن است که به توضیح و تذکر نیاز ندارد

• آن روی ورق را نخوانده است : فقط یک طرف کار را می بیند و بدین خاطر غلط حکم می کند

• آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت : انتظار منفعت ، همچون گذشته حالا بیجاست

• آنقدر بایست تا علف زیر پایت سبز شود : انتظارت بی نتیجه است

• آنقدر سمن هست که یاسمن گم است : شخص او در میان دیگران اهمیت چندانی ندارد ، با وجود این همه خواهنده به او چیزی نمی رسد

• آنقدر مار خورده ، افعی شده : آنقدر مرتکب کار بد و اعمال زشت شده که به آسانی به نیات بد دیگران پی می برد و آن را دفع می کند

• آن که شیران را کند رو مزاج ، احتیاج است احتیاج است احتیاج : نیازمندی ، آدمی را به فروتنی و تملق وا می دارد .

• آواز دهل شنیدن از دور خوش است : بسا چیز یا کس که از دور مهیب و خطیر می نماید ، از نزدیک به دیده حقیر و ناچیز می آید

• آه از نهاد کسی بر آمدن : بسیار غمگین یا پشیمان شدن

• آه در بساط ندارد : مفلس و بینواست

• ابلهی گفت و احمقی باور کرد : گوینده و شنونده هر دو ساده لوح و خوش باور هستند

• اجاره نشین خوش نشین است : مستاجر ، تحمل بدرفتاری همسایگان و خرابی خانه و بدی آب و هوا را نمی کند !

• ادب از که آموختی ؟ از بی ادبان : لقمان را گفتند : ادب از که آموختی ؟ گفت از بی ادبان که هر چه در کار ایشان در نظرم ناپسند آمد ، از آن پرهیز کردم

• ارزان خری ، انبان خری : چیز خوب را ارزان نمی فروشند

• از آب و گل در آمدن : به حد مردان رسیدن

• از آنجا مانده ، از اینجا رانده : از هر دو طرف زیان دیده

• از الف تا یا دانستن : از سر تا ته کاری آگاه بودن

• از این شاخ به آن شاخ پریدن : پراکنده سخن گفتن

• از این گوش می گیرد از آن گوش در می کند : حرف نشنو و بی توجه است

• از بی کفنی زنده است : فقیر و بی چیز است

• از پارو بالا رفتن : وافر و بسیار بودن

• از تو حرکت از خدا برکت : خداوند به آنکه بکوشد روی می دهد

• از چاله در آمد به چاه افتاد : دچار زیان و خطر سخت تری شد

• از خر شیطان پیاده شو : جنگ و فتنه درست نکن

• از دماغ فیل افتاده : بسیار متکبر است

• از دور دل می برد از نزدیک زهره : از دور زیبا و فریبنده است و از نزدیک زشت و ترسناک

• از دوست یک اشارت ، از ما به سر دویدن : آماده اجرای اوامر شما هستیم

• از دیوار راست بالا می رود : بسیار شیطان است

• از سر ما هم زیاد است : بخشش او کافی است

• از سیر تا پیاز چیزی خبر داشتن : از جزئیات چیزی کاملا آگاه بودن

• از شیر مادرت حلال تر : بسیار مباح و روا

• از کوزه همان برون تراود که در اوست : بیش از این نباید از او انتظار داشت ، آنچه در ظاهر است نشان از باطن دارد

• از کیسه خلیفه می بخشد : از مال دیگری عطا می کند

• از گل نازکتر به کسی نگفتن : در نهایت مهربانی و ادب با کسی گفتگو کردن

• از ما اصرار ، از او انکار : هر چه پا فشاری کردیم نپذیرفت

• از ماست که بر ماست : آنچه بر سر آدمی می رود ، نتیجه اعمال خود اوست

• از هول حلیم درون دیگ افتاد : حریص و شتاب زده است

• استخوان خرد کردن : برای تحصیل و دانش رنج و سختی کشیدن

• استخوان لای زخم گذاشتن : کاری را به عمد طول دادن ، بر رنج و محنت کسی افزودن

• اشتها زیر دندان است : به کسی گویند که اظهار بی میلی به خوردن کند ، یعنی اگر کمی بخورید میل زیاد می شود

• اشکش در آستین است : با اندکی ناملایمی می گرید

• اگر به دریا برود ، دریا خشک می شود : نا مبارک و شوم است ( یعنی خیلی بدشانسه )

• اگر دیر آمدم شیر آمدم : هر چند به طول انجامید لیکن به مقصود رسیدم

• اگر دیر گفتی گل گفتی : هرچند پس از دیگران عقیده خود را اظهار کردی لیکن بسیار پسندیده گفتی

• انگشت به دهان ماندن : بسیار متعجب شدن

• انگشت نمای خلق شدن : به بدی مشهور شدن

• ایراد بنی اسرائیلی گرفتن : خرده گیری های بسیار و نابجا کردن

• این به آن در : آنچه عوض دارد گله ندارد ( البته تو کتاب اینطوری نوشته بود منم دست توش نبردم اما معنی این ضرب المثل خودش یه ضرب المثل دیگه اس ولی معنی هر دوتاش یکیه )

• این ره که تو میروی به ترکستان است : راه و روشی که در پیش داری ، عاقبت خوبی ندارد

• این قافله تا به حشر ، لنگ است : هر روز در این کار مشکلی نو ظاهر می شود

• حرف ب

• به باد هم نگو : این راز را سخت پوشیده نگه دار

• با پنبه سر بریدن : با نرمی و لطف به کسی آسیب و ضرر رساندن

• باد آورده را باد می برد : هر چه آسان به دست آید ، آسان هم از دست خواهد رفت

• باد به پشت کسی خوردن : پس از مدتی کاهلی و بیکاری ، شروع کار بر کسی دشوار بودن

• باد در آستین کسی کردن : کسی را با تعریف و تمجید فریفتن

• با دمش گردو می شکند : از پیش آمد حاضر بسیار شاد و خرسند است

• بادنجان بم آفت ندارد : خاطر جمع باش به او آسیبی نمی رسد

• بادنجان دور قاب چین : چاپلوس و متملق

• بار کج به منزل نمی رسد : کار از پایه خراب ، نتیجه ای در بر ندارد

• بازی اشکنک دارد ، سر شکستنک دارد : مثلی است متداول میان اطفال ، برای تسلا به کودکی می گویند که در بازی به او آسیب رسیده است

• با سیلی صورت خود را سرخ نگه داشتن : با وجود فقر و بی بضاعتی صورت ظاهر را حفظ می کند

• با شاخ گاو سر را به جنگ انداختن : خود را به مهلکه انداختن

• با طناب پوسیده کسی به چاه رفتن : به واسطه امید و اعتقاد نابجا در بلا گرفتار آمدن

• بالای سیاهی که رنگی نیست : بدتر از این نخواهد شد

• باید گذاشت در کوزه آبش را خورد : این وعده وفا نخواهد داشت

• با یک دست دو هندوانه نمی توان برداشت : به انجام رساندن دو کار خطیر همزمان دشوار است

• با یک گل بهار نمی شود : از یک مورد نتیجه کلی نمی شود گرفت

• ببینیم و تعریف کنیم : در پاسخ آن که ادعا کند چنین و چنان کنم گویند

• بد را باید بد گفت ، خوب را خوب : اگر پیش از این کارهای بدی کرده است ، این یک کارش خوب بوده

• برای کسی بمیر که برای تو تب کند : غم کسی را بخور که بر غم تو اندوهگین شود

• برای همه مادر است برای من زن بابا : با همگان مهربان است و با من بی مهری می کند

• بر یخ نوشتن : قطع امید کردن

• بزک نمیر بهار میاد ، کنبزه با خیار میاد : وفای این وعده بسیار دور است

• بوی حلواش می آید : پیر است و مرگش نزدیک

• به روباه گفتند : شاهدت کیست ؟ گفت : دمم : شاهد مغرض است و با این شهادت به او منفعتی می رسد

• به گمانش علی آباد شهری است : به غلط گمان نیک روزی می برد

• به مرگ می گیرد تا به تب راضی شود : زیاده طلب می کند تا طرف به اندازه کافی تن بدهد

• به نام ما به کام تو : به ظاهر از آن ماست اما نفعش به دیگری می رسد

• یک تیر و دو نشان زدن : از امکانات موجود نهایت بهره را بردن

• بی رگ است : غیور نیست

• حرف پ

• پا تو کفش کسی کردن : در کار دیگری دخالت کردن

• پا در یک کفش کردن : اصرار و پا فشاری کردن

• پارسال دوست ، امسال آشنا : به شوخی به دوست یا آشنایی می گویند که مدتی دراز از او بی خبر بوده اند

• پایت را به اندازه گلیمت دراز کن : زیاده روی نکن

• پایش لب گور است : به خاطر پیری مرگش نزدیک است

• پته اش روی آب افتاد : رسوا شد ، رازش آشکار شد

• پز عالی جیب خالی : با وجود بی بضاعتی خویشتن را چون توانگران می آراید

• پشت پا زدن : با تحقیر ، ترک گفتن

• پشت چشم نازک کردن : ناز کردن

• پشت دستش را داغ کرد : با خود عهد کرد که بار دیگر این کار را نکند

• پشتش باد خورده : پس از مدتی بیکاری ، هنگام شروع به کار ، کاهلی می کند

• پشت و روش معلوم نیست : دو رو و منافق است

• پشم در کلاه نداشتن : در خور بیم و هراس نبودن

• پشه لگدش زده : مریض نیست و از نازک طبعی ، گمان ناتندرستی به خود می برد

• پل خر بگیری : محل امتحان و آزمایش

• پولش از پارو بالا می رود : مال فراوان دارد

• پیراهن عثمان کردن : حقی را وسیله پیشرفت باطلی کردن

• پی نخود سیاه فرستادن : کسی را با ارجاع به کاری ، از سر باز زدن

• حرف ت

• تا تنور گرم است بچسبان : تا اسباب و وسایل هست ، برای رسیدن به مقصود بکوش ، فرصت را غنیمت شمار

• تا گوساله گاو شود ، دل صاحبش آب شود : رسیدن به مقصود ، با سختی و مرارت توأم است

• تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیز ها : بیشتر اوقات مشهورات بر حقیقت مبتنی است

• تب تند زود عرقش می آید : دوستی های بی حد و اندازه ، غالبا به سردی یا دشمنی مبدل می شود

• ترحم بر پلنگ تیز دندان ، ستم کاری بود بر گوسفندان : رحم آوردن بر بدان ، ستم است بر نیکان

• تعارف آمد و نیامد داره : با این که گمان می بردید احسان شما را نمی پذیرد ، بر خلاف پذیرفت

• تعارف شاه عبد العظیمی است : به زبان می گوید اما از دل راضی نیست ( منظور همون تارف اصفهانیه )

• تو را به گور من نمی گذارند : به خاطر گناه من ، تو را عذاب نمی کنند

• توی دعوا حلوا پخش نمی کنند : ستیزه و دعوا غالبا با زد و خورد و سخنان درشت توأم است

• توی دهن شیر می رود : بسیار شجاع و نترس است

• تیر از کمان رفت : وقت تدارک کار گذشت

• تیری به تاریکی انداختن : به گمان و حدس نتیجه و سود ، کاری کردن

• تیشه بر ریشه خود زدن : خود را در معرض خطر نابودی قرار دادن

• حرف ج

• جا تر است و بچه نیست : کار از کار گذشته و چیزی موجود نیست

• جا گرم کردن : در محلی مستقر شدن

• جانا سخن از زبان ما می گویی : گله و شکایت بیجا از من دارید ، من خود به گله کردن از شما اولی هستم

• جان به عزراییل نمی دهد : بسیار خسیس است

• جان پدر ، تو سفره بی نان ندیده ای : هنوز جوانی و قدر مال نمی دانی

• جان کسی را بر لب آوردن : کسی را مدت زیاد در انتظار گذاشتن

• جای سوزن انداختن نیست : بسیار شلوغ است

• جای شکرش باقی است : باید خدا را شکر کرد که از این بدتر نشده است

• جایی نمی خوابد که آب زیرش برود : آن قدر زیرک است که کاری نمی کند تا دچار ضرر و زیان شود

• جگرش برای فلان چیز لک زده است : آرزومند خوردن یا داشتن آن است

• جنگ اول به از صلح آخر : قرار اول کار بهتر از تفاهم پس از دعواست

• جواب دندان شکن : پاسخ به جا و موجه

• جواب های هوی است : درشت گوی ، درشت می شنود

• جوجه را آخر پاییز می شمارند : نتیجه در پایان کار مشخص می شود

• جیبش را تار عنکبوت گرفته است : دیری است که نقدی به جیب ندارد

• حرف چ

• چار دیواری ، اختیاری : آدمی اختیار خانه خود را دارد

• چار میخ کردن : محکم کردن

• چاقو دسته خودش را نمی برد : نزدیکان و دوستان به یکدیگر زیان و آسیب نمی رسانند ( غلط کردی - من از بیگانگان هرگز ننالم :: که با من هرچه کرد آن آشنا کرد )

• چاه کن ته چاه است : ظلم و ستم ، فرجامی جز بدبختی ندارد

• چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی ؟ : در کارها باید آینده نگر و محتاط بود

• چراغ کسی تا صبح نمی سوزد : خوشبختی های این جهانی دایم و پایدار نیست

• چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است : بخششی نابجاست

• چشم بازار را در آورده : بسیار بد خرید کرده است

• چشم به راه داشتن : در انتظار کسی بودن

• چشمت روز بد نبیند : آنچه بر ما رفت امید که بر تو نرود

• چشم چشم را نمی بیند : سخت تاریک است

• چشم ما شور بود ؟ : چرا تا ما آمدیم ، شما قصد رفتن کردید ؟

• چشم و چراغ : برگزیده و محبوب ( دید تو سریالا میگن اسد الله خان شما چشم و چراغ خونه اید )

• چشم و دل پاک است : کاملا مورد اطمینان و اعتماد است

• چشم و دل سیر است : بی اعتنا به مال و بلند نظر است

• چشم هایش آلبالو گیلاس می چیند : در اثر بی خوابی ، اشیا را درهم و تار می بیند

• چوب دو سر طلاست : پیش دو طرف دعوی ، منفور و بی آبروست

• چون دخلت نیست ، خرج آهسته تر کن : مخارج و درآمد آدمی باید متناسب باشد

• چون که صد آمد ، نود هم پیش ماست : وقتی به کمال مطلوب رسیدی ، سایر کمالات خود به خود حاصل می شود

• چیزی که عوض دارد گله ندارد : وضع حاصل پی آمد طبیعی کار شماست

• حرف ح

• حاجی ارزانی : به شوخی به گران فروشان می گویند

• حرف حق تلخ است : وقتی کلام حق ، به زیان شنونده باشد آن را بر نمی تابد

• حرف حق نزن ، سرت را می برند : هر راستی را نباید گفت

• حرف خودت را کجا شنیدی ؟ آنجا که حرف مردم را : غیبت کننده که در حضور شما بد دیگران را می گوید ، بدون شک ، از شما هم در حضور دیگران بد خواهد گفت

• حرف مرد یکی است : مرد از گفتار خود بر نمی گردد

• حساب به دینار ، بخشش به خروار : حسابگری با بخشش منافات ندارد

• حساب ، حساب است ، کاکا برادر : دوستی و خویشاوندی را نباید در معامله دخالت داد

• حنایش رنگی ندارد : بر گفته ها و وعده های او حساب نمی توان کرد

• حواله سر خرمن است : این وعده وفا نخواهد داشت

• حرف خ

• خاک برایش خبر نبرد : وقتی بخواهند از مرده ای بد بگویند ، کلام را با این جمله آغاز می کنند

• خاک مرده پاشیده اند : سکوت و خاموشی کامل آنجا حکم فرماست

• خانه قاضی گرد و بسیار است اما شماره دارد : مال زیاد ، بی حساب هم نیست

• خدا از دهنت بشنود : ای کاش چنان شود که تو می گویی !

• خدا از رگ گردن به آدم نزدیک تر است : خدا شاهد ناظر اعمال آدمی است

• خدا این چشم را به آن چشم محتاج نکند : احتیاج و نیاز ، خواری و زبونی می آورد

• خدا به آدم چشم داده : چرا بد انتخاب کرده اید ؟

• خدا به آدم دست داده : کارهای خود را نباید بر عهده ی دیگران گذاشت

• خدا به آدم عقل داده : چرا نسنجیده و ندانسته عمل می کنی ؟

• خدا بزرگ است : هنوز باید امیدوار بود

• خدا به قدر قلب هر کس می دهد : آدم حسود ، غالبا فقیر و بی بضاعت است

• خدا جای حق نشسته : ستمکار به کیفر زشتکاری خویش می رسد

• خدا خر را دید شاخش نداد : موذی و بدجنس است اما وسیله اذیت ندارد

• خدا را بنده نیست : سرکش و یاغی شده

• خدا کس بی کسان است : خداوند دستگیر درویشان و بینوایان است

• خر بیار و باقالی بار کن : در موردی گفته می شود که معرکه و جنجالی بر سر موضوعی بر پا شود

• خرج که از کیسه مهمان بود ، حاتم طایی شدن آسان بود : عطا و بخشش از مال دیگران سهل است

• خرش از پل گذشت : اکنون که کارش با یاری دیگران به انجام رسیده یاری کنندگان را فراموش کرده است

• خرش به گل مانده : ناتوان شد

• خر ما از کرگی دم نداشت : از بیم زیانی بزرگتر از ادعای خسارت پیشین گذشتم

• خروس بی محل : آن که گفتار و کردار نابجا دارد

• خر و گاو را به یک چوب می راند : رعایت مقام و مرتبه را نمی کند

• خط و نشان کشیدن : تهدید کردن

• خلایق هر چه لایق : توفیق مردمان به قدر شایستگی آنهاست ( من مرده ی این ضرب المثلم )

• خواب خرگوشی : کنایه از غفلت است

• خواب دیدن : به طمع افتادن ( شنیدید میگن باز چه خوابی برامون دیدی )

• خواهی نشوی رسوا ، همرنگ جماعت شو : چنان باش که همگان هستند تا رسوا نشوی ( این رو من واقعا تجربه کرد ، عجب تجربه تلخی هم بود )

• خوش را به آب و آتش می زند : برای رسیدن به مقصود به هر کاری دست می برد

• خود را به کوچه علی چپ می زند : برای کسب منفعت یا دوری از ضرر و زیان ، تجاهل می کند ( البته از وقتی کوچه علی چپ افتاد تو طرح دیگه این مثل کاربرد نداره )

• خود را به موش مردگی می زند : برای مصلحتی ، خود را به مریضی می زند

• خودم کردم که لعنت بر خودم باد : آنچه بر سرم رفت نتیجه بی تدبیری خودم بود

• خوشی زیر دلش زده : حال که بخت با او موافق است ، قدر نمی داند

• خون نکرده ام : گناه بزرگی مرتکب نشده ام تا سزاوار این کیفر باشم

• خیابان متر می کند : بیکار است ( این مثل ماله 100 سال پیشه الان باید بگی کارت می سوزاند تا معلوم بشه طرف بیکاره )

• حرف د

• دارندگی و برازندگی : ثروتمندان ، در خور شأن خویش زندگی می کنند .

• دایه مهربانتر از مادر : آن که بیش از حد و نابجا محبت می کند .

• درِ باغ سبز نشان دادن : با وعده و وعید ، فریب دادن .

• در پوست نگنجیدن : از رسیدن به آرزویی بسیار شاد بودن .

• در خانه اگر کس است یک حرف بس است : شنونده اگر عاقل باشد ، اشارتی کافی است .

• درِ خانه ات را ببند ، همسایه ات را دزد نکن : مالت را حفظ کن تا گمان دزدی به کس نبری .

• در دروازه را می توان بست ، دهن مردم را نمی توان بست : بهانه به دست خلق نباید داد ، چون مردم از غیبت و سخن چینی پروا ندارند .

• درد کوه را آب می کند : لاغری در بیماری ، شگفت انگیز نیست .

• درزی (خیاط) در کوزه افتاد : مردی درزی ، بر دروازه ی شهر دکان داشت و کوزه ای به دیوار آویخته بود ؛ هر وقت جنازه ای را از شهر بیرون می بردند ، وی سنگی در کوزه می انداخت و هر ماه سنگ ها را می شمرد . بعد از مدتی درزی خود از دنیا رفت . مردی به سراغ او آمد و دکانش را بسته یافت . از همسایه پرسید درزی کجاست ؟ همسایه گفت « درزی در کوزه افتاد » .

• در کار خیر ، حاجت هیچ استخاره نیست : در انجام کار خیر ، تردید نباید کرد .

• در مثل ، مناقشه نیست : در مثلی که آوردم مقصودم شما نبودید .

• دروغ گو کم حافظه است : دروغ گو ، خود ، خویش را رسوا می کند .

• در هفت آسمان یک ستاره ندارد : بسیار درویش و تهیدست است .

• در ، همیشه به یک پاشنه نمی گردد : اوضاع ، همیشه این طور نخواهد بود .

• دست از جان شستن : برای رسیدن به مقصود ، تن به مرگ دادن .

• دست بالای دست بسیار است : بر زیردستان ، ستم روا نیست . قدرتمند تر از شما هم هست .

• دست به دامن کسی شدن : به کسی پناه بردن .

• دست به دست کردن : تعلل و تسامح کردن .

• دست به دهن : بی چیز و نیازمند .

• دست به سرش کرد : با ارجاع کاری او را از سر خود باز کرد .

• دست به عصا راه رفتن : احتیاط کردن .

• دستِ پیش را گرفته است : با آن کخ خود ستمگر است ، حریف مظلوم و ستم دیده را ، جفا کار می خواند .

• دست راستش زیر سر شما باشد : امید است که شما هم به این خوشبختی برسید .

• دست رد به سینه کسی زدن : خواهش و التماس کسی را نپذیرفتن .

• دستش به پشتش نمی رسد : وقتی داخل خانه می شود ، در را نمی بندد .

• دستش به دهنش می رسد : آن قدر استطاعت مالی دارد که نیازمند دیگران نباشد .

• دستِ شکسته وبال گردن : از تحمل بدخلقی خویشاوندان و دستگیری بستگان تهیدست و

بی چیز ، چاره ای نیست .

• دستم بی نمک است : به هر که نیکی می کنم ، در حق من بدی می کند .

• دسته گل به آب دادن : مرتکب کاری ناسزاوار شدن .

• دستی از دور بر آتش داری : از رنج و سختی کار ، کاملا آگاه نیستی .

• دستی که نمی شود برید ، باید بوسید : وقتی بر حریف غلبه نمی توان کرد ، باید تسلیم شد .

• دل به دریا زدن : با وجود خطر و بیم هلاک ، بر کاری مصمم شدن .

• دل به دل راه دارد : دوستی و محبت ، پیوسته دو سویه است .

• دل دادن و قلوه گرفتن : شیفته وار و مشتاقانه با یکدیگر سخن گفتن .

• دل دل کردن : مردد بودن .

• دمش را روی کولش گذاشت : نا امید و شکست خورده ، برگشت .

• دم ، غنیمت است : فرصت را از دست نباید داد .

• دندان تیز کردن : به چیزی طمع بستن .

• دندان گرد بودن : بر کالاهای خود نرخ گران گذاشتن .

• دندانی که درد می کند باید کشید : زن یا دوست بد را باید ترک گفت .

• دنیا دو روز است : از خوشی های دنیا باید بهره برد

• دنیا محل گذر است : باید بدی کنندگان و دشمنان را بخشود .

• دنیا هزار رو دارد : پیش آمدها را باید در نظر گرفت و احتیاط را از دست نداد .

• دو پا داشت ، دو پا هم قرض کرد : به تندی گریخت .

• دو پا در یک کفش کردن : سماجت و پافشاری کردن .

• دود از سر بلند شدن : بسیار و متعجب و متحیر شدن .

• دود از چراغ خوردن : برای تحصیل دانش ، رنج فراوان بردن .

• دودش به چشم خودت می رود : کیفر این کار زشت را خودت خواهی دید .

• دوری و دوستی : رفت و آمدِ زیاد از حد ، به کدورت و دل آزردگی می انجامد .

• دوست آن باشد که گیرد دست دوست ، در پریشان حالی و درماندگی : دوست خوب هنگام سختی و درماندگی همراه آدمی است .

• دوستیِ خاله خرسه : محبت جاهلانه که بر ضرر محبوب منجر شود .

• دو قرت و نیمش باقی است : با وجود این همه محبت و لطف ، باز هم ناسپاسی می کند .

• ده مَرده حلاج است : بسیار زیرک و کاری است .

• دهنش آستر دارد : غذاهای بسیار گرم را به آسانی می خورد .

• دهنش بوی شیر می دهد : هنوز خلق و خوی بچگانه اش باقی است ؛ بچه است .

• دهنش چاک و بست ندارد : راز نکهدار نیست ؛ بی جهت دشنام و ناسزا می گوید .

• دیگی به دیگ می گوید رویت سیاه : خود او صاحب همان عیب است که در دیگران می جوید.

• دیگران کاشتند ، ما خوردیم ؛ ما می کاریم تا دیگران بخورند : آسایش فعلی ما حاصل رنج

گذشتگان است و بالطبع راحتِ آیندگان ، منوط به سعی و خدمت ماست .

• دیوار حاشا بلند است : انکار کردن سهل است .

• دیوار موش دارد ؛ موش هم گوش دارد : گفتن اسرار با آواز بلند ، نشان از بی خردی است .

• دیواری از دیوار ما کوتاه تر ندیده : ما را از همه ضعیف تر دیده ، از این رو به ما ستم روا می دارد .

• حرف ر

• رخت بر بستن : مردن .

• رشته ها پنبه شدن : رنج و تعبی ، باطل و هدر شدن .

• رفتم ثواب کنم ، کباب شدم : در ازای نیکی بدی دیدم .

• رگ خواب کسی را به دست گرفتن : راه نفوذ و تأثیر در کسی یافتن .

• روده بزرگه ، روده کوچکه را خورد : وقتی از گرسنگی بی تاب شوند گویند .

• روی پایش بند نیست : از پیشآمد حاضر ، بسیار شاد و خوشحال است . ( فکر کنم برا خستگی هم میگن )

• ریشش را در آسیا سفید نکرده : آزموده و با تجربه است .

• ریگ در کفش داشتن : مقصود نهانی داشتن .

• حرف ز

• زاغ سیاه کسی را چوب زدن : در کار کسی تجسس کردن .

• زبان سرخ ، سر سبز می دهد بر باد : نسنجیده سخن گفتن ، پشیمانی در بر دارد .

• زبانم مو درآورد : از بس گفتم خسته شدم .

• زمستان را شبی ، پیران را تبی : پیران در زمستان تحمل سرما را ندارند .

• زمستان رفت ، روسیاهی به زغال ماند : با این که یاری و مدد نکرد ، کار چنان که منظور بود انجام گرفت .

• زنگوله ی پای تابوت : طفل خرد سال مرد پیر .

• زیر آب کسی را زدن : کسی را نزد دیگری منفور کردن ، کسی را از کار بر کنار کردن .

• زیر بغل کسی هندوانه گذاشتن : کسی را با سخن دروغ و چاپلوسی به نخوت و عجب دچار کردن .

• زیر پای کسی پوست خربزه گذاشتن : با حیله و فریب ، کسی را دچار خطر و زیان کردن ، پاپوش درست کردن .

• زیر پای کسی نشستن : کسی را با وعده ها و گفتارهای دروغین ، فریب دادن .

• زیر کاسه ، نیم کاسه ای است : فریب و حیله ای در این کار پنهان است .

• زیره به کرمان بردن : کار عبث و بیهوده کردن .

• حرف س

• سال به سال دریغ از پارسال : هر چه بگذرد ، اوضاع نا بسامان تر است .

• سایه اش را با تیر می زند : سخت با او دشمنی دارد .

• سبیلش را چرب کردن : به او رشوه دادن .

• ستاره سهیل است : زود به زود نمی توان او را دید ، غیبت او طولانی است .

• سراپا گوش بودن : با دقت شنیدن .

• سر به صحرا نهادن : در غم و اندوهی ، چون دیوانگان را بیابان گرفتن .

• سر بیگناه بالای دار نمی رود : بی تقصیری شخص بیگناه ، عاقبت آشکار می شود .

• سر پیری و معرکه گیری : این کار برای شما که سن و سالی دارید شایسته نیست .

• سرِ رشته گم کردن : راه رسیدن به مقصود را از دست دادن .

• سرش از خودش نیست : جوانمرد و بخشنده است .

• سرش برای فلان کار درد می کند : میل و علاقه همیشگی به آن کار دارد .

• سرش برود زبانش نمی رود : سخت حاضر جواب است . ( حامد رو میگه )

• سرش برود شکمش نمی رود : بسیار پرخور و شکموست .

• سرش به سنگ خورد : به خاطر بی تجربگی و خود رأیی ، از کار نتیجه ای نگرفت .

• سر نا را از سر گشادش می زند : کار را از راه و روش معمول آن انجام نمی دهد .

• سر و ته یک کرباس اند : همگی مثل هم هستند .

• سر و گوش آب دادن : آگاهی و اطلاعی اندک حاصل کردن .

• سری از هم سوا هستند : بسیار با هم دوست و مهربان اند .

• سری را که درد نمی کند ، دستمال نمی بندند : بیهوده دنبال دردسر نباید رفت .

• سفره اش همیشه پهن است : اسرار خود و خانواده اش را به طول و تفصیل برای

دیگران شرح می دهد .

• سگ زرد برادر شغال است : در ناجنسی هر دو مثل هم هستند .

• سگ صاحبش را نمی شناسد : ازدحام مردم در آنجا زیاد است .

• سنبه پر زور است : حریف قوی است .

• سنگ روی یخ شدن : پیش دیگران شرمسار شدن .

• سنگ کسی را به سینه زدن : از کسی حمایت و هواداری کردن .

• سنگ مفت ، گنجشک مفت : کاری است که دستمایه نمی خواهد ، شاید نتیجه هم

بدهد .

• سیاه کاسه : خسیس ، بخیل .

• سیب زمینی است : بی رگ است ، غیور نیست .

• سیلی نقد به از حلوای نسیه : نقد اگرچه کمتر ، از نسیه بهتر .

• حرف ش

• شاخ به شاخ کسی گذاشتن : با قوی تر از خود ، مجادله کردن .

• شاخ و شانه کشیدن : تهدید کردن .

• شاهنامه آخرش خوش است : باید در انتظار پایان کار بود .

• شتر دیدی ، ندیدی : آنچه دیدی ، نادیده انگار .

• شتر سواری و دولا دولا : کار مهم و بزرگ را در نهان نمی توان انجام داد .

• شریک دزد و رفیق قافله : آدم دو رو و منافق .

• شش ماهه به دنیا آمده : در کارها زیاد عجله می کند .

• شکمی از عزا در آوردن : بعد از گرسنگی طولانی ، غذایی گوارا خوردن

• شلم شوربا : بی نظم و ترتیب .

• شمشیرش به ابر می رسد : مقتدر و تواناست .

• شنیدن کی بود مانند دیدن : شنیده ها را نباید باور کرد .

• شورش را در آوردن : زیاده روی و از حد گذشتن .

• شیر خشتی مزاج است : با همه کسی می تواند زندگی کند .

• شیر مرغ : چیز نایاب .

• شیره به سر کسی مالیدن : کسی را به ناچیزی خرسند کردن .

• شیری یا روباه : کامروا باز گشته ای یا ناکام ؟

• حرف ص

• صابونش به تن من هم خورده : زیان و آسیبش به من هم رسیده .

• صد تا چاقو بسازد ، یکیش دسته ندارد : پیوسته وعده های دروغ میدهد .

• صد تا مثل تو را لب چشمه میبرد ، تشنه بر می گرداند : بسیار مکار و حیله گر است .

• حرف ط

• طوطی وار : گفتاری بی تعقل .

• طوق بر گردن : مطیع و فرمانبردار .

• حرف ظ

• ظاهر و باطنش یکی است : بی ریا و یکدل است .

• ظلم ، عاقبت ندارد : ستمگر به سزای اعمالش میرسد .

• حرف ع

• عاقبتش مثل عاقبت یزید شده است : در آخر عمر ، بدبخت و سیه روزگار شده .

• عجله کار شیطان است : در کارها باید صبور و محتاط بود .

• عدو شود سبب خیر ، اگر خدا خواهد : با خواست خدا چه بسا که حوادث ناگوار به خیر و صلاح بینجامد .

• عقلش پاره سنگ میبرد : دیوانه است .

• عقل که نیست جان در عذاب است : نادان راه آسان کارها را نمی داند و خود را به سختی می اندازد .

• عقل مردم به چشمشان است : غالب مردم آنچه را که ببینند ، تقلید می کنند .

• حرف ف

• فردا را که دیده است ؟ : دم را غنیمت شمار و خوش باش .

• فردا هم روز خداست : لازم نیست همه کارها را امروز انجام دهید .

• فکر نان کن که خربزه آب است : امور سطحی و کم ارزش را رها کن و به مسائل مهم تر بیندیش .

• فیلش یاد هندوستان کرده : به یاد گذشته ها و خاطراتش افتاده است .

• حرف ق

• قافیه تنگ شدن : کار به تنگنا افتادن .

• قباله کهنه جایی بودن : از ابتدای کار به همه چیز آن آگاه بودن .

• قربان بند کیفتم تا پول داری رفیقتم : وصف حال افرادی است که رفاقتشان به مال و ثروت بسته است .

• قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود : با قناعت و صرفه جویی می توان به عزت و توانگری رسید .

• قلم در کف دشمن است : آنچه می گوید یا می کند مبتنی بر دشمنی است .

• قیمت خون باباش می گوید : خیلی گران می فروشد .

  +  نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 12:35  توسط   |  پایان نامه تحصیلی یا پروژه را چگونه تدوین کنیم!

پایان نامه تحصیلی یا پروژه را چگونه تدوین کنیم!
مقدمه
برای نوشتن یک پایان نامه یا پرژه تحصیلی در یک چهار چوب علمی محقق ناگزیر به رعایت اصولی است که هم نگارش مطلب برای وی آسانتر شود و هم مطالعه آن برای دیگران به سادگی امکان پذیر باشد این اصول سه گانه به شرح ذیل میباشند .
1) اصول تنظیم و تدوین مطلب
2) اصول نگارش و نوشتن مطلب
3) اصول منابع و مآخذ مطلب
اصول تنظیم و تدوین مطلب در پایان نامه ها :
معمولا یک پایان نامه تحصیلی به صورت زیر تنظیم میگردد :
1) صفحه عنوان
2) پیشگفتار و در صورت نیاز تشکر و قدر دانی
3) فهرست مطالب
4) فصل اول – طرح تحقیق
5) فصل دوم –پیشینه تاریخی تحقیق
6) فصل سوم _ روش تحقیق
7) فصل چهارم _ ارائه یافته های تحقیق و تجزیه و تحلیل آن
8) فصل پنجم _ خلاصه تحقیق و ارائه پیشنهادها
9) فهرست منابع و مآخذ
10) پیوست
1)عنوان تحقیق
عنوان تحقیق و صفحه اولین صفحه ای است که بیننده با آن واجه میشود و گاه روی جلد پایان نامه را در بر می گیرد و معمولا مشتمل بر اطلاعاتی به صورت ذیل است :
الف) عنوان پایان نامه
ب ) نام کامل استاد راهنما
ج ) نام کامل محقق یا محققین
د ) نام مرکز یا دانشگاهی که پایان نامه در آن تقدیم میگردد .
ذ ) نوع مدرک ( برای مثال : پایان نامه دوره کارشناسی ارشد صنایع دستی )
و ) تاریخ ارایه پایان نامه
2) پیشگفتار و تشکر و قدر دانی :
این بخش گر چه از ضروریات نیست ولی گاهی وجود آن لازم است که باشد و این قسمت میتواند شامل اطلاعات مختصر و مفیدی از هدف ، دامنه و وسعت تحقیق باشد که قبل از مطالعه کامل تحقیق به خواننده اطلاعاتی را در اینباره خواهد داد و تصویر و برداشتی از کل تحقیق را برای خواننده روشن میکند . محقق میتواند در پایتن پیشگفتار از فرد یا افراد با موسساتی که او را در انجام تحقیقش کمک و راهنمایی کرده اند ، سپاسگزاری کند .
3) فهرست مطالب :
فهرست مطلب که میتواند شامل یک یا چند صفحه باشد هدفی جز دادن دید و آگاهی از مطالب مندرج در پایان نامه به خواننده ندارد و خواننده را قادر خواهد ساخت به سرعت و دقت و سادگی ، مطلب دلخواه خود در پایان نامه را بیابد .
4)فصل اول _ طرح تحقیق :
طرح تحقیق یکی از ارکان اساسی و اصلی پایان نامه است و محقق قبل از آنکه به انجام تحقیق مبادرت ورزد ، باید این فصل را تهیه و تنظیم نماید و به سرعت استاد راهنما و یا هر فرئد دیگری که محقق قصد دارد نتایج تحقیق را به او گزارش دهد ، برساند . ÷س از تاید استاد راهنما محقق موظف است طبق طرح تنظیم شده در پی انجام تحقیق بر آید . مهمترین قسمتهای طرح تحقیق عبارتند از :
4-1- عنوان تحقیق ؛ باید شناختی دقیق و روشن از حوزه ی موضوع تحقیق را عرضه دارد و خالی از هرگونه ابهام و پیچیدگی باشد .
4-2-مقدمه یا تاریخچه ای از موضوع تحقیق : در این قسمت مختصری از نظرات و تحقیقات مربوط به موضوع و یا مسایل و مشکلات حل نشده در این حوزه و همچنین توجه و علاقه جامعه به این موضوع اشاره میشود .
4-3-تعریف موضوع تحقیق : در این قسمت محقق موضوع مورد علاقه و یا نیاز احساس شده خود را در حوزه تحقیق بیان میدارد و عوامل موجود در موقیعت را تعریف و تعیین میکند .
4-4-هدف یا هدفهای کلی و آرمانی تحقیق : این قسمت باید با جملات مثبت و کلی طرح شود و ازطولانی شدن مطالب پرهیز شود
4-5-روش انجام تحقیق : در این قسمت پژوهشگر روش کاری خود را بیان میدارد و شیوه های گوناگونی را که در گرد آوری مطالب خود به کار برده ذکر میکند و همچنین اگر روش آماری خاصی را در تهیه و تدوین اطلاعات به کار برده آن شیوه را بیان میکندو بیان آن یکی از ملزومات است .
4-6-اهمیت و ارزش تحقیق : با توجه به تشابه این قسمت از طرح تحقیق با تعریف موضوع تحقیق که در آن محقق نیاز خود را در آگاهی به نتایج مطالعه عنوان میسازد ، در این قسمت منابع شخصی یا علمی که از خاتمه تحقیق به محقق دست میدهد ، بحث میشود .
4-7- محدودیت های تحقیق : محدودیت هایی که کنترل آن از عهده محقق خارج است مانند انتخاب نوع بافته ها و یا زیر اندازها و دیگر محدودیت هایی که کنترل آن در دست محقق است مانند موضوع و محل تحقیق و ...
4-8- تعرف واژه ها : در این قسمت محقق باید واژه هایی که ممکن است برای خواننده آشنا نباشد تعریف کند مثلا در منطقه ای گره، ایلمک و در منطقه ای دیگر خفت و در جاییی دیگر به واژه ای دیگر خوانده میشود محقق باید واژه های نا آشنا را در این بخش معنی کند .
4-9-خلاصه فصلها: در این قسمت خلاصه ای اشاره وار از فصلهای آتی آورده میشودتا خواننده بتواند تصویری واضح از دیگر قسمتهای پایان نامه در ذهن خود ترسیم کند .
این مطالب میتواند اگر درست بیان شود فصل اول پر باری را برای تحقیق ما محیا سازد !
5)فصل دوم پیشینه تاریخی موضوع تحقیق :
این فصل حاوی خلاصه ای از مطالعات انجام شده در با ره موضوع تحقیق است این بخش از تحقیق یکی از ارکان اصلی و به تعبیری دیگر یکی از پایه های تحقیق میتواند باشد اگر محقق از ÷یشینه مطالعاتی تحقیق آگاهی داشته باشد به دنبال موضوعات تکراری نخواهد رفت و حتی میتواند با دلایل و برهان های ریشه دار و با پایه به نقد آثار گذشته بپردازد .

6)فصل سوم روش تحقیق :
در این قسمت معمولا به تفصیل در باره مطالبی به قرار ذیل بحث میشود:
الف) روش تحقیق در این قسمت محقق به توضیح و توجیه روش تحقیقی خود میپردازد و انواع مختلف روشهای تحقیقی ، هدف و موضوع پژوهشی خود ، مناسب دانسته است میپردازد.
ب) آزمودنی ها در این قسمت محقق به سوالاتی از قبیل :
1) آزمودنیها شامل چه اشخاص یا آیتمهایی هستند ؟ برای مثال او میگوید آزمودنیهای ما فقط شامل گبه بود.
2) تعداد آزمودنیها چند تا بود ؟ مثلا 500 نمونه گبه و حتی میتواند فرد هم باشد مانند : 500 نفر بافنده گبه .
3) با توجه به موضوع و هدف آیا افراد یا تعداد انتخاب شده مناسب هستند ؟ محقق باید با دلایل و برهانهای قاطع این بخش را برای خواننده ثابت کند و بقولی هدف خود را با عمل هماهنگ سازد .
4) نوع گزینش و تقسیم آزمودنیها به چه ترتیب صورت گرفته است ؟ محقق باید به این موضوع اشاره کند که موارد انتخاب شده به چه دلیل منتخب نگارنده بوده است و چرا مثلا به جای گبه از گلیم استفاده نکرده و ...
5)آزمودنیها از چه خصوصیات ویژه ای برخوردار هستند ؟ پژوهشگر باید به خوانندگان بگوید که خصوصیات آیتمهای انتخابی چه بوده است که او آنها را انتخاب کرده است او باید ویژگیهای انتخاب موضوعات مورد بحث خود را برای خواننده مشخص کند برای مثال بگوید چون میخواستیم نوع گره کاربردی در گبه ها را بررسی کنیم 500 نمونه گبه را انتخاب کردیم و یا ...

ج) روش جمع آوری اطلاعات : پژوهشگر پس از تعیین روش تحقیق باید روش جمع آوری اطلاعات را برای خواننده بیان کند که میتواند با استفاده از شیوه های مشاهده ، مصاحبه ، میدانی ، پرسشنامه ای وکتابخانه ای و یا حتی اینترنتی باشد .
د)متغیر های مستقل و وابسته : در این قسمت محقق به طور جدا گانه متغیر های متغیر های مستقل و وابسته را تعیین و تعریف میکند و با این کار هم مسیر مطالعه خود را مشخص میسازد و هم برای محقق دیگری این امکان را به وجود می آورد که در صورت تمایل ، بتواند در تحقیق مشابه همین متغیر ها را مورد بررسی قرار دهد .
ذ- روش اماری : در این بخش محقق باید از شیوه آماری بکار رفته در تحقیقش یاد کند و ضمن توصیف روش آماری استفاده شده در تحقیق به وضوح و خارج از هر گونه ابهام و پیچیدگی فرمولها و سطوح معنی دار به کار رفته در تحقیق را بیان دارد برخی از روشهای آماری که در کاهای تحقیقاتی عبارتند از :
1) فراوانی و درصد
2) ضریب همبستگی
3) آزمون – تی
4) آزمون – اف
7- فصل چهارم – یافته ها و تجزیه و تحلیل آنها :
این فصل در واقع هسته اصلی تحقیق است و احتمالا مشتمل بر بحث های کلامی ، جدولها ، شکلها ، نمودارها و نیز تجزیه و تحلیل اطلاعات است .
8- فصل پنجم – خلاصه تحقیق و پیشنهادها :
این فصل شامل دو قسمت اصلی ، یکی خلاصه تحقیق و دیگری پیشنهادها ست .
الف- این بخش یکی از مشکلترین بخشهای پایان نامه است . یک خلاصه مناسب ترکیبی از دو نوع اطلاعات است :
1_ اطلاعات و یافته هایی که محقق از تحقیق جاری خویش به دست آورده است .
2_ اطلاعات و یافته هایی که محقق از طریق مطالعه تحقیقات و نوشته های دیگران جمع آوری کرده است و کلا در نوشتن پایان نامه ، رعایت نکات زیر حائز اهمیت است :
الف) ارائه یافته ها و نتایج برجسته به صورت منظم .
ب ) استفاده از یافته های تحقیق جازی برای تایید یا رد فرضهای تحقیق
ج ) بکار گیری مطالب مندرج در فصل پیشینه تاریخی در رد یا تایید تحقیق (هرجا که لازم بود ) .
پیشنهاد ها :
تحقیقاتی که در زمینه های مختلف از جمله فرش دستباف صورت میگیرد لزوما باید با پیشنهاد هایی همراه باشد که در بهینه سازی رنگرزی ، بافت ، طراحی و در نهایت به سازی تولید فرش انجامد .
این بخش که به ازائه راهکارها میپردازد خواهد توانست بخشی از موانع را متلاشی کند و برای مسئولان چراغ راهی باشد.
9- فهرست منابع و مآخذ :
در این قسمت تمام منابع و مآخذ ، از قبیل کتابها ، مقاله ها ، مجله ها ، رساله های چاپ شده و چاپ نشده را به ترتیب حروف الفبای نام فامیل و نویسنده و یا مترجم و به صورت در هم از نظر نوع آنها نوشته میشود .
10- پیوست :
شامل مطالب و مدارکی است که در درک و فهم خواننده از پایان نامه کمک چندانی نمیکند و میتوان از پرسشنامه ها ، آزمونها ، نامه های نوشته شده به افراد و موسسات و سایر وسایل جمع اوری اطلاعات نام برد .

  +  نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 12:34  توسط   |  روش يادداشت برداري

«قَيدوا العِلْمَ بِالكِتابَهِ» پيامبر اسلام(ص) دانش را با نگارش، به بند بكشيد و نگه داريد.

اهميت يادداشت

بر حافظه انسان نمي ‌توان اعتماد كرد. هر دانشي كه روي كاغذ نيايد، با مرور زمان از بين مي ‌رود(كلّ علمٍ ليسَ في القرطاسِ ضاعَ). آن ‌چه رهاورد مطالعات و تحصيلات انسان است، مجموعه‌اي از دانستني ‌هاست كه براي حفاظت از آن‌ ها بايد به يادداشت كردن پرداخت تا هم براي خود انسان، هم براي ديگران و نسل ‌هاي آينده ثمر بخش شود. يادداشت، هم در كارهاي پژوهشي كاربرد دارد، هم در مطالعات آزاد و شخصي.
بزرگان گفته‌اند: «العلم صيدٌ و الكتابهُ قيدٌ» دانش، شكار است و نوشتن،‌ دام و بند.
به علاوه، بسياري اوقات، انسان مطالب سودمندي مي ‌شنود و مي ‌خواند، ولي چون يادداشت نمي‌ كند به مرور زمان از ياد مي ‌رود و اين خسارتي جبران ناپذير است. يادداشت برداري هنگام مطالعه يا پس از آن، هم ‌چنين يكي از راه ‌ها و شيوه ‌هايي است كه مطالعات انسان را مفيدتر مي‌ سازد و فرصت صرف شده براي مطالعه را بارور مي ‌گرداند. به تعبير ديگر يادداشت برداري خود نوعي از مطالعه به شمار مي ‌رود. اين ذخيره سازي دانسته‌ ها براي بهره ‌برداري‌ هاي بعدي، بايد روي اصول و روش ‌هايي باشد كه بيشترين كارآيي و فايده را داشته باشد. يادداشت‌ ها يا به همان صورت موجود مورد بهره‌ برداري قرار مي‌ گيرد، يا به صورت فيش ‌هاي تحقيقاتي و مواد خام، مبناي طرح عظيم ‌تري قرار مي‌ گيرد و از اطلاعات موجود در آن ‌ها براي تدوين يك اثر يا تهيه گزارش استفاده مي شود. در اين بخش، به برخي از نكات عمومي مربوط به يادداشت برداري اشاره مي‌ شود:

اساسي كار كردن

از آن ‌جا كه يادداشت ‌ها گاهي تا ساليان دراز باقي مي‌ ماند و به عنوان منبع استفاده ديگران يا پايه تحقيقات و تأليفات نويسنده و محقق مي‌ شود، بايد در نگارش نكات و يادداشت مطالب، اساسي و اصولي كار كرد؛ يعني به فكر آينده‌اي دراز مدت بود، نه صرفاً كاري مقطعي و گذرا و دم دستي. اين ديدگاه و اين اصل، ايجاب مي ‌كند كه نكاتي را در عمل به كار بنديم. گرچه مراعات اين امور، ممكن است خرج و هزينه داشته باشد، اما براي يك كار جدي و اساسي ارزش دارد كه انسان هزينه‌اي را هم متحمل شود. پيامبر اكرم(ص) فرمود: «... و لكنَّ اللهَ يحِبُّ عبداً اِذا عَمِلَ عملاً اَحْكَمَهُ».[1] خداوند بنده‌اي را دوست مي ‌دارد كه هرگاه كاري انجام مي ‌دهد آن را محكم و متقن و استوار انجام دهد.

1. انتخاب نوع كاغذ: يادداشت‌ هايي كه در دفترها به صورت يك جُنگ و كشكول است، بهره برداري را دشوار مي ‌سازد؛ به علاوه امكان الحاق به آن‌ ها نيست. انتخاب برگه‌ هاي يادداشت، بهتر از نوشتن در دفتر است. برگه‌ ها بهتر است از جنس مرغوب و با دوام و در يك اندازه باشد، تا هم به زودي خراب نشود و هم تنظيم و دسته بندي آن ‌ها آسان ‌تر باشد.

2. قلم و خطّ : برخي نوشته ‌ها به لحاظ نوع رنگ يا نوع قلم، با مرور زمان يا محو مي‌ شود، يا جوهر پس مي ‌دهد و نوشته را خراب مي‌ كند. خطّ‌ ها گاهي ناخواناست. انتخاب قلم روان و پر رنگ و نيز نوشتن با خط زيبا و خوانا، كاري اساسي است. البته حوصله مي ‌خواهد و سليقه.
كاغذ كاهي و نازك، يا خودكارهايي كه رنگ آن‌ ها پس از مدتي به پشت صفحه نفوذ مي ‌كند(مثل سبز و قرمز) يا استفاده از جوهر و خودنويس، كه با سرايت آب يا خوردن دستِ تر، خراب مي ‌شود، هم ‌چنين استفاده از مداد، كه با مرور زمان از بين مي ‌رود، شيوه خوبي نيست.



3. برگه به جاي دفتر: گاهي نوشته‌ ها و يادداشت ‌ها مورد نياز خود انسان است. هم زمان با نياز ما ديگري هم مي‌ خواهد از يادداشت ‌ها استفاده كند. اگر در دفتر باشد، امكان بهره برداري هم زمان دو نفر نيست، امام از محاسن يادداشت روي برگه ‌ها، امكان تفكيك آن‌ هاست. به علاوه حمل و نقل برگه‌ هاي مربوط به موضوعات مختلف، آسان ‌تر از دفترهاي متعدد است. كارت‌ ها و برگه ‌هاي يادداشت كه به نام«فيش» هم معروف است و اندازه استاندارد آن 15 * 10 سانتي‌ متر مي ‌باشد، هم به صورت آماده و چاپ شده در بازار موجود است، هم مي ‌توان كاغذهاي يك اندازه را با خط كشي ساده به صورت برگه ‌هاي يادداشت در آورد. اين ‌گونه اوراق، هم در لوازم التحرير فروشي‌ هاست، هم در چاپ خانه‌ها كه از اضافات برش كتاب باقي مي ‌ماند.

4. عنوان گذاري: براي هر مطلب، هنگام مطالعه بايد عنوان و تيتر گذاشت، تا در آينده با وقت كمتر، موضوع هر يادداشت را بتوان به ياد آورد. انتخاب عنوان اهميت بسيار دارد و چه بسا در برداشت از يادداشت و استفاده از آن نقش تعيين كننده داشته باشد. عنوان هر چه كوتاه ‌تر و دقيق‌ تر باشد بهتر است. عنوان نبايد به صورت جمله باشد.

5. ذكر منبع.
 
6. نگه داري برگه‌ هاي يادداشت: برگه‌ هاي يادداشت را در برگه‌ دان، پوشه يا زونكن يا به هر وسيله ديگر، خوب نگه داري كردن، تا خراب نشود و نظم آن ‌ها به هم نخورد و استفاده از آن‌ ها آسان ‌تر شود.
 
7. نوشتن روي يك طرف برگه، نه پشت و روي آن، تا با گذشت زمان با نفوذ رنگ به دو طرف، نوشته‌ ها خراب نشود.

يادداشت موضوعي:

مخلوط بودن يادداشت ‌ها، چه به صورت برگه‌ هاي مختلط يا دفترهايي كه حاوي هر نوع مطلب باشد، خوب نيست. بهتر است هم مطالعات انسان موضوعي باشد، و هم يادداشت ‌ها، طبق موضوع ‌ها از هم تفكيك شده باشد. لازمه‌اش تيتر گذاري براي هر يادداشت است. سپس تنظيم و دسته بندي آن ‌ها طبق برنامه دلخواه، بنابراين روي هر برگه يادداشت، تنها يك موضوع را بايد نوشت، هر چند كوتاه باشد. گاهي انسان در زمينه خاصّي يا بر محور يكي دو موضوع معين تحقيق و مطالعه مي ‌كند، گاهي هم مطالعات متنوع و در همه موضوعات است. در هر حال، با سامان بخشي به برگه‌ هاي يادداشت و ايجاد نظم الفبايي يا موضوعي و عنوان‌ هاي اول و دوم، بايد امكان بهره برداري از آن‌ ها را آسان ‌تر و بهتر و بيشتر ساخت. دادن نظم مناسب به برگه‌ ها، ميزان استفاده را مي ‌افزايد. هر يادداشت، مي ‌تواند يك عنوان عام داشته باشد، و يك موضوع خاصّ يا اخصّ؛ مثلاً موضوعاتي هم چون: تاريخ، عقايد، اخلاق، سياست، فقه، حقوق، ادبيات، حديث، اقتصاد، جامعه شناسي، شرح حال و ... هر يك«موضوع كلي» است. هر كدام قابل تقسيم به عنوان‌ هاي جزئي‌ تر است. به عنوان نمونه، «عقايد» را مي ‌توان به پنج عنوان جزئي ‌تر خداشناسي، نبوت، امامت، عدل و معاد تقسيم نمود. معاد نيز خود مباحث ريزتري دارد؛ مثل: برپايي قيامت، اثبات معاد، تجسم اعمال، بهشت و جهنم، صراط، شفاعت، محاسبه اعمال و ... . اين ‌گونه است كه مي ‌توان براي هر مطلب، تا سه عنوانِ جزئي، فرعي و اصلي گذاشت. يادداشت‌ ها هم بر اساس اين تقسيم، مي ‌تواند تفكيك و دسته بندي شود. تشخيص موضوع و عنوان گذاري براي هر يادداشت، از اهميت خاصّي برخوردار است. عناوين بايد كوتاه، گويا و مرتبط با معنون باشد. گاهي يك مطلب ممكن است به چند موضوع بخورد. مي ‌توان در هر دو جا آورد؛ مثلاً«ولايت فقيه»، هم موضوعي است فقهي و هم سياسي، «ربا» هم اقتصادي است و هم فقهي. «تاريخ بغداد» هم تاريخي است، هم شرح حال، «مشورت»، هم اخلاقي است، هم اجتماعي، «دوستي» هم اجتماعي است هم تربيتي، «نماز جمعه» هم فقهي است هم سياسي اجتماعي و همين طور. گاهي هم عنوان گذاري براي يك مطلب يادداشت شده، مشكل است. انتخاب تيتر در همان هنگام مطالعه و يادداشت، آسان‌ تر و مفيد تر است، چون كه ذهن آماده ‌تر است. و گرنه بايد بعداً دوباره خواند و طبق محتوا عنوان گذاشت و اين نوعي دوباره كاري و وقت‌گير است.

ذكر مأخذ: هر مطلبي كه يادداشت مي ‌شود، بايد مأخذ و منبع آن دقيقاً ذكر شود.
برگه‌ هاي چاپي يادداشت، گاهي مشخصاتي را كه در ذكر مأخذ لازم است، داراست. در غير اين صورت، بايد نام كتاب، مؤلف يا مترجم، محل نشر، ناشر، تاريخ نشر، شماره جلد و صفحه، نيز نوبت چاپ ذكر شود، و اگر يادداشت از يك مجله يا روزنامه است، علاوه بر نام مجله و روزنامه، نام نويسنده مقاله، عنوان مقاله، تاريخ نشر و شماره آن و صفحه نقل گردد. هم ‌چنين اگر مطلب، از يك سخنراني، سمينار، جلسه، درس، نوار، برنامه راديويي يا تلويزيوني و ... نقل شده است، نام گوينده، تاريخ و محلّ آن، نام برنامه و امثال اين ‌گونه اطلاعات كه مأخذ نقل را دقيق بيان مي ‌كند قيد شود، تا اگر مراجعه به اصل منبع لازم شد، امكان داشته باشد. در نقل مطلب از نشريات، نام نويسنده، عنوان مقاله، سال و شماره نشريه، شماره صفحه يا صفحات ذكر مي‌ شود.
نوشته‌ هاي بي مدرك، هر چند ارزشمند و مهم هم باشد، فاقد ارزش و اعتبار سندي است و نمي توان به آن‌ ها استناد كرد؛ مثل انسان ‌هاي بي شناسنامه يا كارت شناسايي مي‌ ماند كه هر چه مهم و خوب باشند، چون كارت شناسايي ندارند، در برخي مراكز راه پيدا نمي‌ كنند و به آنان اطمينان حاصل نمي ‌شود.
منبع نقل مطلب، هر چه دقيق‌ تر باشد، هم اعتبار بيشتري مي ‌يابد، هم مراجعه مجدد را آسان‌ تر مي‌ سازد و وقت كمتري مي‌ گيرد. در ذكر مأخذ نيز تا مي ‌توان بايد از«كد» و علايم اختصاري استفاده كرد تا جاي كمتري بگيرد؛ مثلاً به جاي جلد و صفحه، از«ج» و«ص» استفاده شود. هم ‌چنين يادداشت‌ ها، اگر به صورت ترجمه، تلخيص، نقل به معني، اقتباس، نقل قول غير مستقيم، تغيير عبارات و ... انجام گرفته و«عين عبارت» نيست، به اين روش و خصوصيت اشاره شود. گاهي يك مطلب، در منابع متعددي وجود دارد. اگر به يكي از آن‌ ها كه معتبرتر و كهن‌ تر است اكتفا شود بهتر است؛ مگر اين ‌كه به دليل خاصّي بخواهيم به منابع متعدد اشاره كنيم، كه در اين صورت مدرك دقيق مطلب را از هر چند مأخذ ذكر مي ‌كنيم. تهيه كننده يادداشت و نويسنده آن(فيش نويس) خوب است قيد شود، تا معرف برگه‌ هاي يادداشت باشد. ذكر تاريخ يادداشت برداري هم مفيد و مكمل آن است. وقتي كه صرف تهيه يك فيش دقيق و استاندارد مي ‌شود هدر نرفته است، زيرا از هدر رفتن‌ هاي وقت در آينده و بي ثمر بودن يادداشت ‌ها جلوگيري مي ‌كند. نوعي سرمايه گذاري زماني است كه بهره آن در آينده روشن مي ‌شود.

مراجعه مجدد

گاهي بايد سراغ يادداشت ‌هاي قبلي رفت. در اين مراجعه، چه بسا نياز به اصلاح يا تمكيل آن ‌ها باشد كه عملي مي ‌شود. گاهي اطلاع از يادداشت ‌هاي پيشين، سبب جلوگيري از دوباره كاري و يادداشت مجدد و مكرر يك مطلب مي ‌گردد؛ به علاوه، يادداشت براي بهره‌ برداري است. نوشتن و بايگاني كردن،‌ آن‌ ها را از خاصيت مي ‌اندازد. گاهي مطالعه كننده، به مطلب خوبي بر مي ‌خورد يا آن را مي ‌شنود و به فكر يادداشت برداري مي ‌افتد. غافل از آن ‌كه قبلاً آن را نوشته است. مراجعه مجدد به يادداشت ‌ها جلوي اين ضايعات را مي ‌گيرد.
عين عبارت يا محتوا؟ آن‌ چه در فيش ‌ها يادداشت مي ‌شود، به يكي از دو صورت زير مي ‌تواند باشد:
الف. عين عبارات منقول از مأخذ(نقل قول مستقيم)
ب. مضمون و محتوا(نقل قول تفسيري).
در صورت اول، خود الفاظ گوياي مفهوم مورد نظر است. اما در صورت دوم، با عبارات خودمان مضمون و خلاصه مطلب مطالعه شده را مي ‌نويسيم، آن‌ گاه به ذكر منبع مي پردازيم، تا خودمان يا ديگران هنگام نياز، به اصل مأخذ رجوع كنيم. در اين نوع، طبعاً عبارت توضيحي ما بايد پيش از عنوان قيد شده در برگه يادداشت باشد.
در هر دو نوع نويسنده يادداشت اگر نظريه خاصّي پيرامون موضوع دارد، مي ‌تواند در پايين همان برگه بنويسد.

برگه‌هاي ارجاعي

بهره گيري از«سيستم ارتباطات» در تحقيق و فيش برداري مفيد است. ربط دادن موضوعات به يكديگر، ذهن خواننده و نويسنده را غنا مي‌ بخشد. يافتن ارتباط ‌ها بين مطالب و موضوعات، هم وسعت اطلاعات مي‌ خواهد، هم ذوق و سرعت انتقال ذهني. از اين روش، در برگه‌ هاي يادداشت هم مي‌ توان استفاده كرد. گاهي محتواي يك يادداشت به يك يا چند يادداشت ديگر هم ارتباط مي ‌يابد و آن ‌ها در كنار هم كه قرار گيرند، برداشت بهتر و بيشتر و دقيق ‌تري مي ‌توان از موضوع داشت. اگر فيش‌ ها شماره و كد داشته باشد، مي ‌توان در پايان هر فيش، به شماره فيش‌ هاي ديگر كه با آن مربوط است اشاره كرد، يا همان عنوان ‌هاي يادداشت‌ ها را كه به صورت«نمايه » مورد استفاده قرار مي‌ گيرد در ارجاع، مورد توجه قرار داد؛ مثل اين‌ كه يادداشت« احترام والدين»، قابل ارجاع به برگه ‌هاي«حقوق» و«اخلاق خانوادگي» است، يا در پايان يادداشتِ«نهج البلاغه» مي توان نوشت(سيد رضي) كه به آن سر‎ْ عنوان هم رجوع شود. تنظيم سيستم ارتباطي بين واژه ‌ها، مفاهيم، سر عنوان ‌هاي موضوعي و كتاب ‌ها و منابع، مهم و دقيق، در عين حال بسيار كارساز و مفيد است و حتي در كتاب شناسي و تحقيق هم كاربرد دارد و براي محققان نقش واسطه و رابط را براي دستيابي به منابع ديگر يا موضوعات مرتبط و هم خانواده ايفا مي‌كند.(در بحثِ«روش تحقيق» هم اشاره‌اي به اين مسأله شده است.)

استنساخ و كپي گرفتن

هميشه نوشته‌ ها و آثار قلمي، در معرض گم شدن، خراب شدن، به سرقت رفتن و ... بوده است و از اين طريق، گاهي زحمات دراز مدت يك پژوهش ‌گر، يك جا از بين مي ‌رود و جز غصّه برايش باقي نمي ‌ماند. به همين جهت، بجاست كه از يادداشت ‌ها و دست نوشته ‌هايي كه وقت و زحمت زيادي صرف تهيه آن شده است، نمونه يا نمونه‌ هاي متعددي به صورت استنساخ، زيراكس يا با استفاده از كاربن تهيه شود تا اگر احياناً مفقود شد، يا در حادثه‌اي از بين رفت، محصول زحمات در جاي ديگر و به صورت نسخه ديگر موجود باشد.

  +  نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 12:33  توسط   |  تحقيق

تعريف تحقيق تعريف‌هاي گوناگوني از «تحقيق» ارائه شده است كه ما تنها به دو مورد آن اشاره مي‌كنيم: «تحقيق عبارت است از يك عمل منظم كه در نتيجه‌ي آن پاسخ‌هايي براي سؤال‌هاي مورد نظر و مطرح شده در موضوع تحقيق به‌دست مي‌آيد.» مطابق اين تعريف بايد موضوعي را مطرح و طبق يك عمل منظم پاسخي براي آن پيدا نمود. آقاي حسين دهنوي نيز در تعريف تحقيق در كتاب خود به نام روش تحقيق چنين آورده است: «تحقيق در لغت؛ به معني وارسي‌ كردن، بر رسيدن، كشف حقيقت و به كنه حقيقت رسيدن، و در اصطلاح، كوشش علمي و انديشيدن توأم با طرح و نقشه براي كشف حقيقتي مجهول است.» ضرورت تحقيق در اين‌جا اين سؤال پيش مي‌آيد كه آيا تحقيق و صرف وقت براي آن ضرورت دارد نه؟ بايد دانست كه پايه‌هاي تصميم‌گيري يكي «وهم» است و ديگري «عقل»؛ بدين معني كه بشر عادتاً در زندگي يا بر مبناي وهم و خيال تصميم مي‌گيرد و به حل مشكلات خويش مي‌پردازد و يا بر پايه‌ي عقل و درايت. از ويژگي‌هاي معمول تصميم‌گيري‌ها براساس وهم و پندار، داشتن پايان و سرانجامي حسرت‌بار و ناموفق است. در حالي‌كه بارزترين و آشكارترين صفت تصميم‌گيري بر پايه‌ي عقل و درايت، پايان و نتيجه‌اي فرح‌بخش و موفق است . تلاش براي رواج فرهنگ تحقيق خصوصاً در ميان ما مسلمانان با توجه به اعتقاد مردم به وجود خرافات و موهومات از اهميت خاصي برخوردار است. علل پيشرفت كشورهاي اروپايي، توجه تمام و كمال به تحقيق در تمامي زمينه‌هاي علوم مادي مي‌باشد كه در اين راه زحمات طاقت‌فرسايي را تحمّل كرده‌اند. براي مثال مي‌توان به سفرهاي طولاني محققان غربي به كشورهاي دوردست براي چندين سال متمادي اشاره كرد. حال با توجه به تأكيد مكرر دين اسلام به تحقيق و عقلاني انديشيدن آن‌جا كه مي‌فرمايد: «و لا تقفُ ما ليس لك به علم» و يا عبارات قرآني «افلا يتفكرون»، «أفلا تعقلون» و «يا ايها الذين آمنوا إن جاءتكم فاسقٌ بنبأٍ فتبيّنوا» و… مي‌خواهد ما را از دنباله‌روي كوركورانه منع؛ هم‌چنين از توجه و دقت در زندگي سلف صالح كه گاه براي دست‌يابي به صحت و سقم يك حديث ماه‌ها رنج سفر را تحمّل مي‌كردند؛ چرا بايد ما مسلمانان، خصوصاً داعيان دين در اين عصر، از تحقيق‌هاي علمي به‌دور بود و صرفاً به بيان نظرات عمدتاً بي‌اساس و پايه‌ و با ذهنيت‌هاي ابتدايي و پيشين خود اكتفا نماييم. فوايد تحقيق: با تحقيق، روحيه كنجكاوي و شوق دست‌يابي به حقيقت در انسان ايجاد مي‌شود. روان آدمي شاداب مي‌گردد و در نتيجه‌ي آن، علم حياتي دوباره مي‌گيرد و بر شاخ و برگ آن افزوده مي‌شود. ملت‌ها رشد مي‌كنند و زمينه‌ي ابداعات و اختراعات فراهم مي‌گردد. در بين ملت‌هايي كه اهل تحقيقند، تعصبات بي‌جا از بين مي‌رود و فرهنگ جامعه تعالي مي‌يابد با تحقيق در موضوعات ديني و مكتبي، حق از باطل جدا گشته، حقايق و اسرار مكتب اسلام معرفي مي‌شوند . و موهومات و خرافات در جامعه رنگ مي‌بازد. برداشت‌ها و نظرات شخصي و سليقه‌اي از قرآن و سنت ملاك و معيار قرار نمي‌گيرد و افراد جامعه ياد مي‌گيرند كه موضوعي را بدون استناد قوي و بدون تحقيق و بررسي از فرد يا افرادي قبول نكنند. انواع تحقيق تحقيق بر دو نوع است: 1. تحقيق فردي: يك فرد، موضوعي را انتخاب و به بررسي آن مي‌پردازد. چنين تحقيقي داراي موضوعي منسجم و به دور از تعارض و تناقض مي‌باشد. اما دامنه‌ي تحقيق محدود بوده، بحث مختصر و يك بعدي مي‌شود. 2. تحقيق گروهي: دو يا چند نفر با هم يك موضوع را بررسي مي‌كنند. گاهي هر فرد موضوعي را بررسي كرده و بعد آن‌ها را كنار هم گذاشته، تأليفي ارائه مي‌دهند (تحقيق افقي). يا اين‌كه همه با هم در يك زمان، مسأله‌اي را بررسي و نتيجه را عرضه مي‌كنند (تحقيق عمودي). محصول چنين تحقيقي ارزشمندتر و قابل اعتمادتر از محصول فردي است. تحقيقات پردامنه و وسيع همچون تهيه‌ي دايرة‌المعارف‌ها و لغت‌نامه‌ها با اين شيوه آسان‌تر بوده، بلكه به صورت فردي اگر غير ممكن نباشد، بسيار سخت خواهد بود. اصول تحقيق گروهي: لازمه‌ي انجام تحقيق گروهي رعايت مواردي است كه مختصراً در زير به آن‌ها اشاره مي‌شود. 1. داشتن هدف مشترك توسط همه‌ي اعضاء. 2. پايبندي همه‌ي اعضاء به طرح تحقيق . 3. عمل به وظيفه‌اي كه مدير تحقيق به عهده‌ي هر فرد مي‌گذارد. 4. روش يكسان براي گردآوري اطلاعات و تبعيت از آن روش. 5. مشورت و تبادل افكار در مواردي كه اختلاف رأي و نظر وجود دارد و پرهيز از اعمال سليقه‌ي شخصي. 6. هماهنگي در خاتمه‌ي تحقيق و تدوين با يك قلم واحد. عناصر تحقيق گروهي: تحقيق گروهي داراي دو عنصر اساسي مدير و اعضاي تحقيق مي‌باشد. مدير تحقيق كار هماهنگي، ادراه‌ي مالي و... را بر عهده دارد و اعضاي تحقيق به اعضاي علمي و خدماتي (كادر حروف‌چيني، حمل و نقل و خدمات‌رساني به اعضاء) تقسيم شده و هر كدام در راستاي وظيفه‌ي خود اقدام مي‌كنند. روش‌هاي تحقيق تحقيق چه به صورت فردي و چه به صورت گروهي بر اساس نياز، روش‌هاي گوناگوني دارد كه جهت آشنايي در زير تيتروار به آن‌ها اشاره مي‌شود: 1. ‌تحقيق تاريخي 2. ‌توصيفي 3. ‌تداومي و مقطعي 4. موردي و زمينه‌اي 5. همبستگي يا هم‌خواني 6. علّي يا پس از وقوع 7. تجربي حقيقي 8. نيمه تجربي 9. عملي 10. روش كتابخانه‌اي: يكي از راه‌هاي انجام تحقيق، روش كتابخانه‌اي مي‌باشد. در اين روش كه به آن روش «مطالعه‌اي» نيز گفته مي‌شود، تحقيق خود را از راه مطالعه‌ي منابع و مأخذ مختلف انجام مي‌دهيم. در ادامه‌ي مطلب به بيان مفصل چگونگي انجام آن مي‌پردازيم. مراحل تحقيق در روش كتابخانه‌اي در قسمت قبلي به مسايل نظري در مورد تحقيق پرداختيم، حال در اين قسمت به افدامات عملي در اين مرحله در رابطه با شروع يك كار تحقيقي خواهيم پرداخت. مراحلي كه اگر به ترتيب ذكر شده توسط محقق به‌كار گرفته شوند، محقق را در ارائه‌ي يك تحقيق مفيد مطابق با اصول علمي ياري خواهد كرد. اما قبل از آن بايد توجه داشت كه محقق در حد توانايي ناچار است برخي از وسايل و امكانات مورد نياز را تهيه كند كه از جمله مي‌توان به كاغذ A4، فيش‌هاي مخصوص فيش‌برداري، مداد، پاك‌كن، خودكار، زيرنويس، پوشه (براي نگه‌داري فيش‌ها)، ميز و صندلي مناسب و... اشاره كرد. مراحل اجراي تحقيق به صورت مختصر به ترتيب به شرح زير مي‌باشند، كه انتظار مي‌رود محقق با تبعيت از مراحل تعيين شده بتواند تحقيق علمي قابل قبولي ارائه دهد. 1. طرح و نقشه‌ي ابتدايي: محقق همچون مسافري قبل از حركت كلياتي را بايد مورد توجه قرار ‌دهد از جمله: موضوع كلي تحقيق (سياسي، اجتماعي و...)، نوع نوشته (مقاله، رساله‌ي علمي، كتاب و...)، هدف نوشته (توصيف، اثبات مطلب، تهيه‌ي گزارش)، روش تحقيق (براساس روش‌هاي ارائه شده در روش‌هاي تحقيق)، نوع مخاطب (سوادآموز، دانشگاهي و...)، حجم اثر، مهلت ارائه‌ي اثر، توانايي محقق، هزينه‌ي تحقيق.

 

 

 

 

 

  +  نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 12:33  توسط   |  تحقیق چیست؟

تحقیق چیست؟

تحقيق، از ريشة « حق » است. حق يعني آن‌چه كه درست و استوار و ثابت باشد. ريشة اصلي واژة حق، در تمام اشتقاق‌هايش مفهوم ثابت و مطابقت با واقع و استحكام را دارد.

احقاق و تحقيق يك امر، يعني چيزي را ثابت و استوار ساختن، درستي چيزي را به اثبات رساندن، «حق» بودن مطلبي را آشكار ساختن و به عبارتي: شناخت « هست » ها. تحقيق، يك تلاش فكري و علمي براي « يافتن » مطلب درست و حق، و « ارائه» و « اثبات » آن است.

 

تفاوت میان تحقیق و تألیف

تأليف از ريشة « الفت » و به معناي پيوندزدن، به هم آميختن، گردآوري مطالب متناسب با هم در يك مجموعه است و معمولاً نياز به تتّبع و كاوش و دقت و حوصله دارد. گرچه در عرف رايج، معمولاً تأليف و تحقيق را و مؤلف و محقق را به جاي هم به كار مي‌برند، ولي ميان محقق و مؤلف تفاوت بسيار است.

مؤلف، صرف گردآورندة مطالبي از جاهاي مختلف و تنظيم كنندة مطالبي است كه با تتبع و پژوهش به دست آورده است، اما محقق، از انديشه‌اي نقّاد و ديدگاهي عميق برخوردار است و « صاحب نظر » است و كارش تنها جمع آوري مطالب از منابع مختلف نيست بلكه انديشمندي است كه نظريه‌اي را با برهان و دليل، اثبات يا رد مي‌كند، يا مطلبي جديد كشف مي‌نمايد، يا مطلب كشف شده‌اي را تكميل مي‌كند، يا چيزي را كه به صورت نظريه بوده است به اثبات مي‌رساند.

«نظريه پردازي» و اثبات آن نيز ذهني قوي و شيوه‌اي محققانه مي‌طلبد. البته تتبع و كاوش، مقدمة تحقيق مي‌تواند قرار بگيرد و محقق، بر مبناي « يافته‌ها » مي‌تواند نظر بدهد.

 

 

انواع تحقيق

تحقيق را به صورت هاى مختلفى تقسيم كرده و انواع گوناگونى را براى آن در نظر گرفته اند. مهم ترين تقسيم بندى تحقيق , تقسيم آن به دو نوع بنيادى و كاربـردى است . تحقيق بنيادى به منظور ارائه نظريه هاى جديد علمى و گسترش عـلوم در زمينه هاى مختلف صورت مى پذيرد. اين نوع تحقيق با هدف پروراندن نـظـريـه هـاى عـلمى از طريق كشف اصول يا قواعد كلى صورت مى گيرد و به كـاربـرد ايـن يـافـتـه ها در صحنه عمل و واقعيت كمتر توجه مى شود. اين نوع تـحـقـيقات معمولا در موقعيت هاى آزمايشگاهى و اغلب بر روى حيوانات انجام مـى شـود. روان شـنـاسـان از جـمـلـه دانشمندانى هستند كه به انجام اين نوع تحقيقات بيشتر علاقمند هستند.

تـحـقيقات كاربردى به منظور حل سريع مسائل و مشكلات و اتخاذ تدابير لازم انـجام مى شود. اين نوع تحقيق با استفاده ازيافته هاى تحقيقات بنيادى در صدد حل مشكلات گوناگون بر مى آيد. به عبارت ديگر, در تحقيق كاربردى , محقق يافته هاى تحقيق بنيادى را در صحنه عمل مى آزمايد, بنابراين , تحقيق كاربردى بر خلاف تحقيق بنيادى كه جنبه نظرى دارد, بيشتر به سمت پديده هاى واقعى و مـسـايـل عـملى معطوف است و در شرايط غير آزمايشگاهى و در رويارويى با واقعيات سياسى آاجتماعى و... انجام مى شود.

بـرخـى ديگر از صاحب نظران , در يك تقسيم بندى كلى , تحقيق را به دوگونه تـحـقـيق تكوينى و تحقيق توسعه اى (تكاملى) تقسيم كرده اند. از اين ديدگاه , تحقيق تكوينى به تحقيقى اطلاق مى شود كه در صدد يافتن علت تكوين و ايجاد يك پديده يا موضوع تحقيق است , ولى تحقيق توسعه اى يا تكاملى , تحقيقى است كه به دنبال فهم فرآيند و مسيرى است كه يك موضوع يا پديده ازآغاز تولد خود تا كنون طى كرده است . اين نوع تحقيق بر آن است تا معلوم كند كه , پديده مورد نـظـر چـه مـسـيـرى را پـشـت سرگذاشته و چرا چنين مسيرى را طى كرده است.

بـرخـى ديـگر عقيده دارند كه همه مطالعات تحقيقى به صورت يكى از اشكال سه گانه تحقيق تاريخى , تحقيق توصيفى و تحقيق تجربى يا مجموعه اى از آن ها خـواهـد بـود. از ايـن ديـدگـاه , تحقيق تاريخى , آنچه را كه وجود داشته است تـوصـيـف مـى كند, به عبارت ديگر اين نوع تحقيق شامل بررسى , ثبت , تجزيه و تـحـليل و تفسير رويدادهاى گذشته است تا به كمك آن , محقق ضمن شناخت گذشته , به شناخت وضع موجود و تا حدودى نيز به پيش بينى وضع آينده نايل شود.

تـحـقيق توصيفى نيز از اين ديدگاه آنچه را كه هست توصيف مى كند. اين نوع تحقيق نيز شامل توصيف , ثبت و تجزيه و تحليل شرايط موجود است . در اين نوع تحقيق سعى مى شود تا روابط ميان عوامل (متغيرهاى) دست كارى نشده كشف شـود. در تـحـقيق تجربى نيز محقق در صدد مشخص كردن روابط موجود بين عوامل و متغيرهاى مختلف است , با اين تفاوت كه درتحقيق تجربى امكان دست كـارى و كنترل عوامل و متغيرهاى دخيل در موضوع تحقيق يا پديده مورد نظر وجود دارد.

دانـشـمـندان و صاحب نظران درس روش تحقيق , انواع زيادى از تحقيق را نام بـرده انـد كـه بررسى همه آن ها ممكن نيست , دريك جمع بندى مى توان به سه نـوع اصلى تحقيق اشاره كرد. به عبارت ديگر, تحقيق در علوم اجتماعى به طور عام و علوم سياسى به طور خاص به يكى از اشكال زير مى تواند وجود داشته باشد.

1) تحقيق اكتشافى

2) تحقيق توصيفى

3) تحقيق تبيينى

 تحقيق اكتشافى: هـدف اصـلـى در تـحـقـيـق اكـتـشافى , شناخت وضعيتى است كه درباره آن آگـاهـى هـاى لازم وجـود ندارد, به عبارت ديگر, در اين نوع تحقيق , محقق به دنبال دستيابى به اطلاعاتى است كه با كمك آن ها مى تواند موضوع تحقيق را به خـوبـى بـشـنـاسـد. بنابر اين , بااين تعريف هر تحقيقى نيازمند انجام يك سرى مـطـالـعـات اكـتـشـافـى اسـت يـعـنـى تحقيق اكتشافى زمينه اى است براى انجام تحقيقات مهم تر و گسترده تر.
بـرخـى از صاحب نظران , تحقيق اكتشافى را تحقيق برآوردى نيز ناميده اند, به نـظـر آن هـا در اين نوع تحقيق , هيچ فرضيه اى پيشنهاد نمى شود و مورد آزمون قـرار نمى گيرد بلكه هدف آن تنها به دست دادن برآوردى از يك مساءله خاص است . تحقيق اكتشافى را نمى توان تحقيق به معناى حقيقى آن دانست , بلكه در عـوض نوعى مطالعه است كه باعث وسعت بخشيدن به ديدگاه ها و انديشه هاى محقق مى شود. بـنـا بـراين , وظيفه تحقيق اكتشافى نه رسيدگى كردن به فرضيه هاى تحقيق است و نه جمع آورى اطلاعات در مورد مساءله تحقيق , بلكه ايجاد زمينه مناسب بـراى درك بـهـتـر پـديـده هاى مختلف يا مساءله خاصى است كه محقق , فاقد اطـلاعـات كـافى درآن مورد است . تحقيق اكتشافى ممكن است به صورت هاى مـختلفى انجام شود مانند: خواندن متون و نوشته هاى مختلف ,مصاحبه با افراد, مشورت با اساتيد و صاحب نظران و...

تحقيق توصيفى: تحقيق توصيفى شامل مجموعه روش هايى است كه هدف از آن ها توصيف كردن پـديـده يـا پـديـده هاى مورد بررسى است . دراين نوع تحقيق , توصيف و معرفى پـديده مورد نظر از طريق بر شمردن ويژگى ها, ابعاد و حدود آن پديده صورت مـى پـذيرد. دراين نوع از تحقيق , محقق ممكن است در صدد شناسايى عوامل و مـتغيرهاى دخيل در يك پديده يا موضوع خاص برآيد ولى به بررسى روابط بين ايـن عـوامـل و تشخيص نوع آن ها نمى پردازد. به عبارت ديگر, هدف در تحقيق تـوصيفى , شناسايى وضع موجود است , نه قضاوت درباره آن يا بررسى نوع رواب ط موجود بين عوامل و متغيرهاى مختلف .
بـنـابـراين , در يك تحقيق توصيفى , محقق الزاما در پى كشف و توضيح روابط, همبستگى ها و نيز آزمودن فرضيه ها و پيش بينى حوادث و رويدادها نيست , بلكه توجه او بيشتر در جهت توصيف و گزارش نويسى از موقعيت ها و وقايع بر اساس اطـلاعاتى است كه بيشتر جنبه وصفى دارد, البته بايد دانست كه صاحب نظران در مـورد مفهوم دقيق تحقيق توصيفى اتفاق نظر ندارند وگاهى به تعريف اين نـوع از تـحـقـيـق تـا آن اندازه وسعت مى دهند كه شامل همه انواع تحقيق جز تحقيقات تاريخى و تجربى ,مى شود. در اينجا منظور از تحقيق توصيفى عـبـارت اسـت از: تـوصـيـف عـيـنـى , واقـعى و منظم خصوصيات يك پديده , يك موقعيت و يا يك موضوع .

تحقيق تبيينى : ايـن نوع تحقيق كه به آن تحقيق علمى نيز گفته مى شود, در صدد پيدا كردن روابـط عـلـت و معلولى بين متغيرهاى مختلف است .البته ناگفته نماند كه در عـلوم سياسى يا به طور كلى در علوم اجتماعى , بررسى روابط على به گونه اى قـطعى مطرح نيست ـ يعنى در علوم اجتماعى به طور مسامحه از روابط علت و مـعـلـولـى سـخـن بـه مـيـان مـى آيـد ـ زيـرا در مورد پديده هاى اجتماعى و سـيـاسـى نـمـى تـوان بـه رابطه على دست يافت بلكه اين نوع روابط همواره با درصـدى از احـتـمـال بيان مى شود. اين امر از آنجا ناشى مى شودكه پديده هاى سـياسى و اجتماعى معمولا تحت تاءثير عوامل و متغيرهاى زيادى قرار دارند كه شـنـاسـايـى همه آن ها از عهده يك محقق علوم اجتماعى خارج است ,به عبارت ديـگـر , گـفته مى شود كه (اصل چند متغيرى) بر پديده هاى اجتماعى حاكم اسـت. تـعـريفى كه از تحقيق ارائه شد در واقع تنها برازنده تحقيق تبيينى است , زيرا تنها دراين نوع از تحقيق است كه مراحل كلى سه گانه سؤال , فرضيه و آزمون وجود دارد. بنابراين , هدف اصلى يك پژوهشگر علوم سياسى بايد كسب توانايى براى انجام يك تحقيق از نوع تبيينى آن باشد .

 

 

ويژگى هاى تحقيق

مى توان ويژگى هاى تحقيق را به صورت زير خلاصه كرد:

1) هر تحقيقى درصدد حل يك مساءله و پاسخ گويى به يك يا چند سؤال است .

2) تحقيق به مراتب بالاتر از بازيابى اطلاعات يا جمع آورى ساده آن است .

3) تحقيق يك فرآيند چند مرحله اى است كه مراحل مختلفى چون طرح سؤال , تدوين فرضيه و آزمون فرضيه را شامل مى شود .

4) تـحـقـيق نيازمند تخصص است و هر كسى نمى تواند درهر زمينه اى تحقيق كند.

5) هدف تحقيق كشف حقايق جديد و توليد دانش نو است (يعنى در صدد يافتن پاسخ براى مسايل حل نشده است ).

6) انجام تحقيق مستلزم دقت , تلاش , صبر و حوصله زياد است .

7) تحقيق در علوم مختلف به منظور دستيابى به قوانين كلى (نظريه يا تئورى ) صورت مى گيرد كه به كمك آن ها مى توان رويدادهاى آينده را پيش بينى كرد.

8) تـحقيق به طور كلى براستفاده از آثارو نوشته هاى ساير محققان متكى است , بنابراين , محقق بايد ادبيات و منابع مربوط به موضوع تحقيق خود را بشناسد.

9) تحقيق جدل نيست و قصد مجاب كردن كسى را ندارد, بلكه تلاشى است كه بـراى كـشـف حـقيقت صورت مى پذيرد و اگرديگران نيز همان مراحل را طى كنند به نتايج مشابه خواهند رسيد.

10) تـحـقيق , خودش پاسخ نيست بلكه تلاش و جست و جويى است براى يافتن پاسخ , ممكن است اين تلاش به نتيجه برسد وفرضيه آن اثبات شود يا اين كه در پايان كار, فرضيه آن ابطال گردد.



 

تفاوت میان مطالعه و تحقيق

در حـال حـاضـر بـرخى ناآگاهانه واژه تحقيق را در مواردى به كار مى برند كه مـوجـب سـوء تـفـاهم مى شود, بدين معنى كه درمواردى رونويسى از برخى از صـفـحـات يـك يـا چـند كتاب و چيدن آن ها در كنار يكديگر را نيز تحقيق نام نـهاده اند, در حالى كه تحقيق يك فرآيند پيچيده اى است كه شامل مجموعه اى مـنـظم از اعمال ويژه همراه با كاربرد فنون خاص به منظور پاسخ گويى به يك سـوال مـعـيـن مى باشد. در اين فرآيند, همچنان كه بيان شد, يك سؤال اساسى وجود دارد و نيز فرضيه يا فرضيه هايى كه به آزمون گذاشته مى شود . بـنـابراين , تحقيق عبارت است از جست و جو در امرى به منظور دست يافتن به واقـعـيـت و حـقـيقت آن امر كه داراى اصول وروش هاى مخصوص به خود نيز مـى بـاشـد.(الـبـته در قلمرو علوم مختلف اصول و روش هاى تحقيق از يكديگر متفاوتند.) امامطالعه , به معنى خواندن كتاب يا هر نوشته ديگرى مى باشد كه به مـنظور دقت در آن و يا افزايش اطلاعات صورت مى گيرد.اگر چه مطالعه نيز روش هـاى خـاص خـود را دارد و از اصـول و قـواعد معينى پيروى مى كند ولى هـرگز نبايد اين دو را به جاى يكديگر به كار برد, زيرا اصول و روش هاى مطالعه در مقايسه با اصول و قواعد حاكم بر تحقيق , چندان پيچيده و گسترده نيستند. استادان در برخى از درس هاى دانشگاهى نيز, به منظور آشنا كردن دانشجويان بـه كـتـاب هـا و مـنابع مختلف هر در س , از آن هامى خواهند كه درباره مساءله خـاصى از موضوع درسى خور گزارشى تهيه كنند, چنين كارى را نيز نبايد يك تـحقيق ناميد. هدف از تهيه اين گونه گزارش هاى درسى , كمك به يادگيرى دانشجويان از طريق جست و جو و مطالعه منابع مختلف است .

ايـن نـوع كار عملى كه در اصطلاح دانشگاهى (يا مقاله يا گزارش) درسـى نـامـيده مى شود فاقد ويژگى هاى يك تحقيق است و نبايد با آن اشتباه شـود. بـه طـور كـلـى در مـواردى كه هنوز دانشجويان , درس روش تحقيق را نـگـذرانـده انـد, امـكـان تـهيه يك مقاله تحقيقى وجود ندارد, اگر چه مراجعه دانـشجويان به كتاب هاى مختلف و تهيه گزارش نسبت به برخى از موضوعات درسى هم امكان پذير است و هم مى تواند در فراگيرى بهتر دروس مفيد باشد.

 

 

تحقيق و ويژگى هاى آن چيست ؟

واژه تـحـقيق , كلمه اى عربى است كه به معانى گوناگون آمده است.تحقيق در علوم مختلف به معناى پاسخ دادن بـه پـرسـشهاى مطرح شده در آن علم و يا دست كم جست و جو براى يافتن آن پـاسـخ ‌ها مى باشد. تحقيق در اين معنا, در واقع , آشكار كردن مطلبى تازه و كشف كردن يك دانش جديد است , ازهمين طـريـق اسـت كـه عـلـوم گسترس مى يابند و هر روز دانش هاى تازه اى كشف مـى شـوند. از اين ديدگاه , تحقيق با طرح پرسش خاصى آغاز مى شود و با پاسخ دادن بـه آن پـايان مى يابد. منظور از واژه تحقيق دراين مقاله معناى اصطلاحى آن يعنى تحقيق علمى مى باشد .در تحقيق علمى , همان طور كه گفته شد, آغاز كار با طرح يك پرسش است , محقق بر اساس تخصص و اطلاعاتى كه دارد يك يا چند پاسخ موقتى براى پرسش خود در نظر مى گيرد (فرضيه ها) سپس به كمك جـمـع آورى داده هـا و اطـلاعـات مـوردنـيـاز سـعى مى كند تا صحت و سقم فرضيه خويش را بيازمايد. در صورتى كه درستى فرضيه , مورد تاييد قرار گيرد, دانـش جـديـدى تـولـيد شده است و تحقيق به هدف خود نائل آمده است ,البته تحقيق علمى , هيچ گاه قصد مجاب كردن كسى را ندارديعنى هدف اصلى آن , اثـبـات فرضيه نيست و بر صحت آن نيز اصرار نمى ورزد بلكه در صدد آزمودن فرضيه ارائه شده است .

بـنابر اين , در اين معنا, تحقيق يك فرايند آزمون و امتحان فرضيه است نه اثبات آن . مـحـقـقان و پژوهشگران تازه كار, غالبا از نظرعاطفى خود را نسبت به اثبات فـرضيه متعهد مى دانند اما همواره بايد توجه داشت كه فرضيه , گزاره اى است كه ممكن است درست يا نادرست باشد, البته اگر فرضيه با دقت و آگاهى كامل و با در نظر گرفتن تمام شرايط تدوين شود احتمال صحت آن بيشتر خواهد بود, ولـى در يـك تـحـقيق علمى , محقق هيچ تعلق خاطرى به فرضيه خود ندارد و اطـلاعات جمع آورى شده وشواهد عينى است كه درستى و يا نادرستى فرضيه را معلوم مى كند.

با توجه به مطالب بيان شده مى توان تحقيق را به صورت هاى زير تعريف كرد:

1) تـحـقـيـق يـك فرآيند يا يك فعاليت نظام مند است كه به كشف و پروراندن مجموعه اى از دانش هاى سازمان يافته منجرمى شود.

 2) تحقيق عبارت است از مطالعه نظام دار يك يا چند قضيه فرضى درباره روابط احتمالى ميان پديده هاى گوناگون .

3) تحقيق عبارت است از جست و جوى منظم و اصولى براى كشف حقيقت .

بـنابراين , مشخص مى شود كه بر خلاف تصور رايجى كه در نزد بسيارى از افراد وجـود دارد, تـحـقـيـق , نـوشـتن يك مقاله يايك كتاب نيست . ماهيت تحقيق , نـويسندگى تفاوت اساسى دارد و اين دو موضوع از يك مقوله نيستند, اما چون در پـايان هر تحقيق ممكن است محقق مايل باشد نتيجه تحقيق يا كليه عمليات تحقيقى خود را به رشته تحريردر آورد, آگاهى از فنون و روش هاى نويسندگى بـراى او ضرورت پيدا مى كند. بنابر اين , لازم است هر محقق نويسنده خوبى هم باشد. به اين ترتيب هر اثر تحقيقى ممكن است به صورت مقاله يا كتاب ارائه شود اما هر مقاله يا كتابى نمى تواند يك اثر تحقيقى محسوب شود.

 

 

کتاب های روش تحقیق

1) کرلینجر،فرد. ان. (1374)مبانی پژوهش در علوم رفتاری(جلد اول و دوم) ترجمه حسن پاشا شریفی و جعفر نجفی زند تهران: انتشارات آوای نور.

2) گال، مردیت و همکاران (1383) روش های تحقیق کمی و کیفی در علوم تربیتی و روان شناسی (جلد اول و دوم) ترجمه احمد رضا نصر و دیگران، تهران:انتشارات سمت.

3) دواس، دی. ای. (1383) پیمایش در تحقیقات اجتماعی، ترجمه هوشنگ نایبی، تهران: نشر نی.

4) دلاور، علی (1380) مبانی نظری و عملی پژوهش در علوم انسانی و اجتماعی، تهران: انتشارات رشد.

5) دلاور، علی (1385) راهنمای تحقیق و ارزشیابی، تهران: انتشارات ارسباران.

6) بتیماس ، چادا (1381) روش های پژوهش در علوم اجتماعی ، ترجمه فاضل لاریجانی و رضا فاضلی ، تهران: انتشارات سروش

7) نادری، عزت اله (1384) راهنمای عملی فراهم سازی طرح تحقیق ، تهران: انتشارات بدر.

 

  +  نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 12:33  توسط   |  شیوه نامه گزارش نویسی

چهارشنبه ... 1390.06.16

تعریف گزارش نویسی:
گزارش نویسی یعنی نوشتن اخبار، اطلاعات، رویدادها و دلایل وتجزیه و تحلیل آن ها به شکل روشن وکوتاه با رعایت دو اصل مهم ساده نویسی و درست نویسی.
نکته: گزارش باید به گونه ای تهیه شود که هدف مورد نظر را در کوتاه ترین زمان و با ساده ترین گفتار بیان کند.

نکاتی که باید در گزارش نویسی به آن توجه کرد:

1- مخاطب گزارش کیست؟
همیشه باید در نظر داشته باشید که مخاطبان شما چه کسانی هستند و قرار است گزارش پاسخ گوی چه نیازی باشد.
۲- توجه به عنوان و تیزر در گزارش نویسی
انتخاب عنوان: عنوان باید تا حد امکان کوتاه و با محتوای متن هماهنگ باشد. در عنوان گذاری از واژگان کلیدی که در متن آمده است استفاده شود.

اگر خودگزارش نویس نویسنده گزارش است، باید توجه داشته باشد که مخاطب در آغاز از هدف او آگاهی ندارد. در این صورت باید مسئله را به گونه ای در اول گزارش خود بیاورد. اگر درباره ی همایشی گزارش می دهد، در همان چند خط اول روشن شود که این گزارش از چه مراسمی است و به چه دلیل به آن پرداخته شده است.

مراحل گزارش نویسی

۱ - مرحله ی برنامه ریزی، تدارکات و مقدمات:
گزارشگر برای تهیه ی گزارش خود باید کاملا آگاه باشد که این گزارش به چه دلیل تهیه می شود ، برای پاسخ گفتن به چه نیازی است و برای هر چه بهتر شدن مطلب به چه امکانات و اطلاعاتی نیازمند است.

۲ - مرحله ی تنظیم و سازمان دهی: (مهم ترین بخش گزارش نویسی)
نکته : گزارشگر باید مخاطب گزارش را کاملا نسبت به موضوع و آنچه برایش در گزارش دارای اهمیت بیشتری است آگاه ، و روی موارد اصلی و فرعی گزارش تاکید کند.

گزارشگر برای آنکه بداند چه چیزی را باید به گزارش بیافزاید یا از آن حذف کند، باید توجه داشته باشد که اجزای گزارش با هدف گزارش ساز گاری دارند. برای این کار باید بتواند به پرسش های زیر پاسخ دهد:

·                             چه کسی گزارش را خواهد خواند؟

·                             چه کسی گزارش را خواسته است؟ (ممکن است خواننده ی گزارش و کسی که آن را خواسته است، یکی نباشند.)

·                             از گزارش چه استفاده ای خواهد شد؟

·                             مخاطب چه انتظاری از گزارش دارد؟

یعنی یک گزارش خوب باید به پنج سوال: چه چیز؟ چگونه؟ برای چه کسی؟ کجا؟ چه موقع؟ پاسخ دهد.

 ۲ - ۱  ساختار گزارش

چگونگی تنظیم گزارش، مهم ترین عامل در تنظیم آن است. ساختار و بدنه ی هر گزارش به طور کلی بر سه پایه ی:" مقدمه، بدنه ی اصلی و پایان گزارش" استوار است.

۲ - ۲ ویژگی های مقدمه

·                             مقدمه در ارتباط با موضوع گزارش باید به گونه ای تهیه شود که برای مخاطب قابل فهم و معنا دار باشد.

·                             مقدمه باید بتواند در خواننده نسبت به موضوع علاقه ایجاد کند.

·                             مقدمه باید به خواننده بگوید که از گزارش چه انتظاری داشته باشد.

۲ - ۳ متن یا بدنه ی اصلی

·                             متن یا بدنه ی اصلی گزارش، جای ارائه ِی آمارها، داده ها و تحلیل و تفسیر آن هاست.

۲ - ۴ پایان گزارش

·                             در پایان گزارش نتیجه گیری وپیشنهادها می آیند.

۲ - ۴ - ۱ روش های تاکید بر نکته های مهم:

·                             اندازه و تناسب: هر قدر نکته ای در گزارش مهم تر باشد، باید فضای بیشتری به آن اختصاص داده شود.

·                             زبان تاکید: به کار بردن عبارت هایی همچون: "مهم ترین عامل"، "نکته ی اساسی" و ... توجه خواننده را جلب می کند.

۲ - ۵ رعایت ترتیب منطقی در گزارش نویسی

در مرحله ی دوم گزارش نویسی، یعنی شکل و صورت گزارش، مطالب باید به ترتیب منطقی سامان داده شوند. در این مرحله باید:

·                             عنوان های اصلی و فرعی مشخص ، و بنابر اولویت و اهمیت مرتب شوند.

·                             بررسی طرح برای تهیه ی پیش نویس گزارش انجام شود.

چند اصل در تعیین اولویت ها:

·                             کل باید با جزء برابر باشد.

·                             پاراگراف ها(بند ها) از نظر اندازه تعادل داشته باشند.

·                             باز کردن یک بخش جانبی به شکل جداگانه، بدون آن که به بخش اصلی مربوط باشد، امکان پذیر نیست.

۳ - مرحله ی نگارش
در این مرحله باید به ۴ اصل توجه داشت:

۳ - ۱   تهیه ی پیش نویس:
پیش نویس، ستون و بدنه ی اصلی گزارش است. در این مرحله، قالب اصلی گزارش شکل می گیرد.

۳ - ۲  سبک گزارش:
گزارش باید روشن، دقیق، و خلاقانه باشد. گزارشگر باید بکوشد با حفظ جنبه ی رسمی و علمی گزارش ، آن را ازحالت خشک و بی روح در آورد. از به کار بردن واژه ها و اصطلاح های گزافه آمیز همچون: هرگز، بی نهایت، بدون ذره ای شبهه باید گفت و ... خودداری کند.

۳ - ۳ چگونگی به کار بردن واژه ها:
گزارشگر نباید برای پر رنگ جلوه دادن گزارش خود یا نشان دادن میزان اطلاعاتش درباره ی موضوع، از واژه های سنگین و دشوارفهم بهره بگیرد.

۳ - ۴ جمله:
جمله باید شامل یک مضمون و نکته ی اصلی باشد. گزارش نویس باید توجه داشته باشد که:

·                             هیچ نکته ی اصلی نباید برای آسان فهم کردن جمله از آن حذف شود.

·                             هیچ نکته ی اضافی و غیرضروری در جمله گنجانده نشود.

·                             به قواعد دستور زبان از نظر جای فعل، فاعل، مفعول و فارسی سازی( در اندازه ی متعادل) واژگان، دقت شود.

·                             حروف ربط مانند از، و، که و ... در یک جمله پشت سر هم قرار نگیرند.

·                             به کار بردن حرف ربط " ویا " نادرست است . یا را باید بدون" و" به کاربرد.

·                             از نوشتن جمله های بلند خود داری شود.

·                             اگر جمله با"اگرچه ، گرچه ، با این که ، با آن که ،باوجود این که ، با وجود آن که " آغاز می شود ،در جمله ی وابسته ی بعدی نباید از واژه ی" اما" استفاده کرد . نمونه "گرچه این موضوع به او گوشزد شده بود ، توجهی به آن نکرد."

برای آگاهی بیشتر به شیوه نامه ی ویرایش کتابک نگاه کنید.

۳ - ۵ پاراگراف (بند):
در گزارش، پاراگراف (بند) به معنای مجموعه جمله هایی است که فکر یا مطلب واحدی را بیان می کنند.

۳ - ۵ - ۱ استفاده از پاراگراف(بند) چه امتیاز هایی دارد:

·                             شکستن یکنواختی متن

·                             کمک به درک تقسیم بندی موضوع

·                             آسان کردن رجوع به هر مطلب

·                             جلب توجه خواننده به تغییر موضوع یا موضوع های فرعی

نکته: در نگارش باید کوشید همان گونه که در یک جلسه ی غیر رسمی سخن می گوییم، بنویسیم. به این معنا که مطالب با بیشترین میزان دقت، صراحت، روشنی و کوتاهی نگاشته شوند.

 

۴ - مرحله ی بازبینی و اصلاح و تهیه ی متن:
این مرحله، آخرین بخش تهیه ی گزارش است. در این بخش از کار، گزارشگر باید تمام مطالب را یک بار دیگر بازبینی ، و ایراد های آن را اصلاح کند.

 

  +  نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 12:31  توسط   |  آشنایی با اصطلاحات ادبی

عروض

تعريف عروض



عَروض يعنى آنچه كه شعر به آن عرضه مى شود و با آن محك مى خورد. در اصطلاح، عروض از دانش هاى ادبى است كه در مورد چگونگى ايجاد وزن و انواع آن و نيز شگردهاى ويژه آهنگ شعر سخن مى گويد.

مبانى عروض




يك . مصَوّت و صامت
در فارسى، شش مصَوّت ( Vowel ) داريم، سه كوتاه و سه بلند:
كوتاه= ـَ a ـِ e ـُ o
بلند= آ a اى i اوُ u
بقيّه اصوات را صامت ( Consonant ) مى نامند كه 23 عدد هستند.
دو. هِجا ( Syllable )
هجا (= سيلاب = بخش) تركيبى است از يك مصَوّت با يك يا دو يا سه صامت.
تعداد هجاهاى هر كلمه برابر است با تعداد مصوّت هاى آن. هجا دو گونه است:
يكم . هجاى بلند:
(1) صامت + مصَوّت كوتاه + صامت: دَر ( dar )
دِل ( del )
بُن ( bon )
(2) صامت + مصوّت بلند: با ( baa )
بُو ( buu )
بى ( bii )
تذكّر: طبق قرارداد، مصوّت بلند را در «املاى عروضى» دوبار مى نويسند.
دوم . هجاى كوتاه:
صامت + مصوّت كوتاه: نَه ( na )
كِه ( ke )
چُو ( co )املاى عروضى




املاى عروضى يعنى نگارش دقيق مصوّت ها و صامت ها به منظور تشخيص آسان هجاها. معمولا هجاى بلند را باعلامتِ (ـ) و هجاى كوتاه را با علامتِ ( U ) نشان مى دهند. املاى عروضى بر پايه حروفى است كه مى خوانيم، نه آنچه مى نويسيم. چند قاعده مهم در املاى عروضى عبارتند از:
يك . اگر در يك هجا، حرف نون ميان مصوّت بلند و حرف ساكن قرار گيرد، نون ناديده گرفته مى شود (= از تقطيع ساقط مى شود). گاهى حرف باء در پايان مصراع نيز چنين مى شود. در اين حال، نون يا باء را در املاى عروضى، داخل پرانتز مى گذاريم:
شاه شمشاد قـدان خسـروِ شيـرين دهنـان
كه به مژگان شكند پشتِ همه صف شكنان (حافظ)
دو . گاهى در خواندن، كسره سير (= اشباع) مى گردد و از اين رو، با صامت پيش از خود هجاى بلند تلقّى مى شود:
به نامِ (= نامى) خداوند جان و خرد (فردوسى)
سه . همه كلمات يك مصراع در پيوند با يكديگر ونه تك تك در نظر گرفته مى شوند. مثلا در اين مصراع، «خوش آمد» چنين خوانده مى شود: خُشامد (= خُـ شا مد) و آن را (خوش آمَد) نمى خوانيم: خوش آمد گل وزان خوش تر نباشد (حافظ)

تَقطيع




تقطيع يعنى تقسيم كردن هر مصراع به هجاهاى كوتاه و بلند; و منطبق ساختن آن ها با اركان عروضى:
خوش مى روى بى من مرو . . . (مولانا)
خوشمىرَوىبىمنمَـرو. . .
-- U---U -
پيش از تقطيع، بايد شعر را خوب و دلنشين خواند وبه حسب همان نحوه خواندن، تقطيع را انجام داد.اَركان عروضى



اركان يعنى اصول و اجزاى وزن بندى. خليل بن احمد، كه علم عروض را پايه نهاد، چون خود نَحوى بود، سه حرف فاء و عين و لام را مبناى ركن بندى عروض قرار داد. روش ركن بندى اين است كه هر سه يا چهار هجاى يك مصراع را با هم در يك ركن مى ريزيم و اگر در انتهاى مصراع يك يا دو هجا اضافه آمد، ركن هاى كوتاهى برابر آن ها قرار مى دهيم. به ندرت، ممكن است پنج هجا با هم در يك ركن گرد آيند. در هيچ ركنى، بيش از دو هجاى كوتاه و نيز بيش از سه هجاى بلند پشت سر هم قرار نمى گيرند.

اركانِ مشهور از اين قرارند:

يك. ركن يك هجايى:
(1) فَعْ ـ
دو. اركان دو هجايى:
(2) فَعَل U ـ
(3) فَعْلُن ـ ـ
سه. اركان سه هجايى:
(4) فَعِلُنْ U U ـ
(5) فاعِلُنْ ـ U ـ
(6) فَعُولُنْ U ـ ـ
(7) مَفْعُولُنْ ـ ـ ـ
( مَفْعُولُ ـ ـ U
چهار. اركان چهار هجايى:
(9) فاعِلاتُنْ ـ U ـ ـ
(10) فاعِلاتُ ـ U ـ U
(11) فَعِلاتُنْ U U ـ ـ
(12) فَعِلاتُ U U ـ U
(13) مَفاعيلُنْ U ـ ـ ـ
(14) مَفاعيلُ U ـ ـ U
(15) مَفاعِلُنْ U ـ U ـ
(16) مَفاعِلُ U ـ U U
(17) مُسْتَفْعِلُنْ ـ ـ U ـ
(1 مُسْتَفْعِلُ ـ ـ U U
(19) مُفْتَعِلُنْ ـ U U ـ
پنج. اركان پنج هجايى:
(20) مُسْتَفْعِلاتُنْ ـ ـ U ـ ـ
(21) مُتَفاعِلُنْ U U ـ U ـ
تذكّر: فَعْ و فَعَلْ فقط در پايان مصراع مى آيند. اركانِ پايان يافته به هجاى كوتاه هرگز در پايان مصراع قرار نمى گيرند. ديگر اركان در همه جاى مصراع مى نشينند. تا جاى ممكن، بايد از تقطيع به اركان يك و دو هجايى خوددارى كرد.
اينك به دو مثال عنايت ورزيد:
(1) اى مدنى برقع و مكّى نقاب (نظامى)
اِى مـَ دَ نى بُر قـِ عُ مَكـْ كى نـِ قا (بْ)
- U U - - U U - -U -
مُفْـ تَـ عـِ لُنْ مُفـْ تـَ عـِ لُنْ فا عـِ لُنْ
مُفْتَعِلُنْ مُفْتَعِلُنْ فاعِلُنْ
(2) دلا بسوز كه سوز تو كارها بكند (حافظ)
دِ لا بـِ سو زُ كـِ سو زى تـُ كا رُ ها بـِ كـُ نَد
U - U - U U - - U - U - U U -
مـَ فا عـِ لُنْ فـَ عـِ لا تُنْ مـَ فا عـِ لُنْ فـَ عـِ لُنْ مَفاعِلُنْ فَعِلاتُنْ مَفاعِلُنْ فَعِلُنْ



بَحرهاى عَروضى




از تركيب اركان گوناگون، بَحرهاى عروضى پديد مى آيند. مثلا هرگاه چهار فاعِلاتُن در يك مصراع جمع شوند، آن را بحر رَمَل مى نامند. همچنين هر مجموعه هجا در يك مصراع را با نامى مى خوانند، مثلا همان وزن را رَمَل مثمَّن سالم مى گويند. روشن است كه ادامه اين توضيحات براى كسانى مفيد است كه مى خواهند دانش عروض را به طور كامل فراگيرند، يعنى شاعران و مشتاقان شاعرى. نيز قواعد گسترده اى با عنوان اختيارات و ضرورت هاى شاعرى در دانش عروض وجود دارند كه به كار همان دسته مى آيند. با آن كه دانش عروض بسيار شيرين و سودمند است، گمان مى بريم كه نويسنده را همين مقدار آشنايى با موسيقى شعر كفايت مى كند. همين جا تأكيد مىورزيم كه آنچه گفتيم تنها نمايى از عروض، آن هم به شيوه امروزى، بود تا آسان و راحت در ذهن نويسندگان و مشتاقان نويسندگى جا مى گيرد. عروض سنّتى، مباحث واصطلاحات مبسوط ديگرى دارد كه اكنون از آن در مى گذريم.

قافیه چیست؟

موقعيت قافيه
قافيه در شعر كلاسيك در پايان هر بيت قرار مي گيرد اما در شعر نيمايي، در آخر جمله يا مطلب واقع مي شود مثل:
هست شب يك شب دم كرده و خاك
رنگ رخ باخته است.
باد، نو باوة ابر،از بركوه
سوي من تاخته است
هست شب همچو ورم كرده تني گرم در استاده هوا،
هم از اينروست نمي بيند اگر گم شده اي راهش را.
(نيما)
باخته و تاخته دو كلمة همقافيه اند كه در آخر جمله واقع شده اند. "هوا" و "را"، نيز پس از پايان يافتن مطلب، قافيه گرديده اند.
قوافي غير لازم
در دو جا لازم نيست كه قافيه ذكر شود:
الف. جايي كه مطالب به صورت پراكنده آمده باشد و يا صفت ها به شكل جداگانه ذكر شده باشند. مانند اين مثال؛
در نور پرتقالي قنديلهاي صحن
زنهاي چادري
مردان با عبا
پير و جوان و خرد
محزون و اشكبار
پيوسته با تضرع بر معجر ضريح
كوبند سر.
(منوچهر شيباني/ شعر نو ... ص 115)
ب. جايي كه وزن بتواند وحدت شعر را حفظ كند مانند؛
من از نهايت شب حرف مي زنم
من از نهايت تاريكي
و از نهايت شب حرف مي زنم
اگربه به خانه من آمدي براي من اي مهربان چراغ بيار
و يك دريچه كه از آن
به از دحام كوچه خوشبخت بنگرم
(فروغ فرخزاد)
انواع قافيه
قافيه دو نوع است:
1- قافيه لفظي: و آن قافيه اي است كه دو كلمه در حروف "روي" مشترك باشند مثالش فراوان گذشت.
2- قافيه معنوي: و آن قافيه اي است كه دو كلمه از لحاظ معنايي با هم همآهنگ باشند و يا ميان شان تناسب برقرار باشد مثل اينكه ميان دو كلمه ئي كه در پايان مصراع ها قرار گرفته اند، جناس، مراعات النظير و يا تضاد برقرار باشد مانند:
ديگر اينك اين زمان
مسافران گم شده
در شبان قطبي مهيب
كسي نپرسد از كسي
در كجا غروب؟
در كجا سحرگهان؟
(همان/ ص233)
چون ميان غروب و سحرگهان تضاد وجود دارد، لذا مي توان گفت آنها همقافيه مي باشند ليكن قافيه معنوي.
حروف قافيه
قافيه در اصل يك حرف است به نام "روي." روي آن حرف اصلي است كه در پايان كلمه قافيه قرار مي گيرد مانند "دال" در درد و زرد؛ اما گاهي پيش از آن يا بعد از آن از يك الي چهار حرف- اضافه مي شود كه هر يك در علم قافيه نام مشخصي دارند چنانچه شاعر در اين شعر آورده است:
قافيه در اصل يك حرف است و هشت آن را تبع
چار پيش و چار پس اين نقطه آنها دايره
حرف تأسيس و دخيل و قيد و ردف آنگه روي
بعد از آن وصل و خروج است و مزيده و نايره
چهار حرفي كه پيش از "روي" واقع مي شوند عبارتند از:
1- حرف تأسيس: تأسيس آن الفي است كه با فاصله شدن يك حرف، پيش از "روي" قرار مي گيرد مانند الف قامت و طاعت.
2- حرف دخيل: دخيل آن حرفي است كه بين الف تأسيس و حرف "روي" واقع مي شود مثل ميم در مثال مذكور (قامت و طاعت).
3- رَدِف: ردف (بر وزن كتف) خود بر دو نوع است:
الف. ردف اصلي: و آن حرف عله ئي (واو، الف، ياء) است كه بدون فاصله پيش از رَوِي قرار گيرد مثل باد، بود، بيد.
ب. ردف زايد: ردف زايد نيز دو گونه است:
1- ردف زايد مفرد: و آن عبارت است از حرف ساكني (غير از ده حرف قيد) كه قبل از "روي" واقع مي شود مانند قاف در عقل و لام در علم.
2- ردف زايد مركب: و آن عبارت است از شش حرف س، خ، ن، ش، ر، ف (سخن شرف) كه پيش از "روي" و بعد از "ردف اصلي" بيايد مثل دوست، سوخت، نشاند، گوشت، كارد، فريفت و ....
3- حرف قيد: قيد عبارت است از ده حرف ساكني كه بدون فاصله پيش از "روي" جاگزين شود و آن ده حرف اينهاست: ب خ ر ز س ش غ ف ن هـ مثل صبر، تخت، سرد، رزم، دست، دشت، نغز، رفت، تنگ، دهر.
رعايت حروف قيد در قافيه ضروري است مگر بعضي از مواقع كه در آن صورت بايد به حرف قريب المخرج تبديل گردد. مانند "ح" در اين بيت:
بنام خداوند تنزيل و وحي
خداوند امر و خداوند نهي
(فردوسي)
حروفي كه بعد از روي مي آيند عبارتند از:
1- حرف وصل: حرف وصل آن حرفي است كه بدون فاصله بعد از "روي" واقع شود و "روي" را متحرك سازد همانند شين در بمنش و چمنش:
يا رب اين نو گل خندان كه سپردي بمنش
مي سپارم بتو از چشم حسود چمنش
(حافظ)
2- حرف خروج: و آن حرفي است كه بعد از حرف وصل بيايد مثل حرف ميم در كلمات ندانيم و نخوانيم.
3- حرف مزيد: مزيد آن حرفي است كه بعد از "خروج" ذكر شود مانند حرف "شين" در گفتيمش و نهفتيمش.
4- حرف نايره: نايره آن حرفي است كه به "مزيد" بپيوندد مثل نون در بيت زير:
ما كار زمانه نيك ديدستيمان
از كار زمانه زان بريد سيتمان
رعايت حروف چهارگانه بعد از "روي" لازم و واجب مي باشد.
عيوب قافيه
براي قافيه عيب هايي را ذكر كرده اند كه باعث اختلال در قافيه مي شود و آن بر دو نوع است:
الف. عيوب ملقبه: عيوب ملقبه خود بر چهار گونه تقسيم مي شود:
1- سِناد: يعني اختلاف در ردیف (چه اصلي و چه زايد) مثل زندگاني و نشيني.
2- اِقوا: يعني اختلاف در حركات ماقبل ردف اصلي و ردف زايد.
3- اكفاء: يعني اختلاف در حرف روي (حرف هاي قريب المخرج) مثل سلاح و پناه.
4- ايطاء: تكرار حروف در قافيه چه به صورت خفي مثل كوهسار و شاخسار يا به صورت جلي مانند صفات و جهات، ياران و دوستان.
برخي ايطاء جلي را شايگان ناميده اند.
ب. عيوب غير ملقبه: برا ي عيوب غير ملقبه اقسام زيادي ذكر كرده اند از جمله تحريف كلمه را، مثل قافيه كردن ديو با سيو (سيب).
قواعد قافيه
1- واو معروف با واو مجهول (مثل دود با اوش) و ياء معروف با ياء مجهول (شيرخوردني با شيردرنده) قافيه نمي شوند.
2- ياء يازده نوع است: ياء نسبت، ياء مصدري، ياء خطاب، متكلم، وحدت، نكره، شرط و جزاء، استمرار، ربط و اضافات، زايد، جزء كلمه. همه اين ياءها با همديگر قافيه مي شوند مگر ياء وحدت و نكره كه با ياءهاي ديگر قافيه نمي شوند.
3- در قافيه آنچه مهم است، قسمت اصلي كلمات است نه زوايدي مثل پسوندها، ضماير و علايم جمع، لذا "علف زار" با "چمن زار"، "رفتم" با "بردم"، و "جوانان" با "پيران" هيچگاه همقافيه نمي شوند زيرا اصل آنها علف، چمن- رفت، برد- جوان و پير، مي باشد و "زار، م، ان" جزء اصل كلمات نيست. يا مثل اين شعر:
آوازهاي شرقي باران غروب كرد
جنگل در انتظار درختان غروب كرد
خورشيدهاي تازه به دوران رسيده را
بايد نديد و مثل شهيدان غروب كرد
در اين شعر باران، درختان و شهيدان همقافيه شده اند، در صورتيكه از لحاظ قافيه به اشكال مواجه اند زيرا درختان و شهيدان با ضمير جمع آمده اند، اگر ضمير را برداريم، درخت و شهيد مي شود كه هيچگونه هم آهنگي بهم ندارند و نمي توانند با باران قافيه گردند.
4- وقتي ازكلمات، حروف زوايد را برداشتيم، اگر حركات قبل از حروف آخر يك نوع بود، آن كلمات همقافيه اند در غير آن همقافيه نمي باشند. مثل چمن و سخن كه حرف آخر هر دو، نون است، و حرف ماقبل آنها خا وميم داراي يك نوع حركت (فتحه) مي باشد.
برخلاف كلمات "شُد و بَد" كه حركات حروف قبل از دال از يك نوع حركت برخوردار نمي باشد بلكه يكي ضمه و ديگري فتحه است كه اين سبب اختلال قافيه مي گردد.
5- در قافيه- مثل وزن- مهم شكل تلفظ است نه نوشتن، از اينرو مي توان "خواهر" را با "مادر" و "خورد" را با "برد"، "خويش" را با «پيش» همقافيه كرد. به همين صورت بعضي گفته اند: مي شود كلمات مختوم به ث و س ت و ط، ذ، ز، ض و ظ را با هم همقافيه نمود در حاليكه عدهء ديگر معتقد اند كه در قافيه علاوه بر شكل صوتي، شكل صوري نيز مهم مي باشد و رعايت آن الزامي است. بناءً همقافيه ساختن كلمات قفس و عبث، التفات و احتياط، التذاذ، راز و مقراض، كار ناصواب است و آوردن در شعر بيش از يك مورد به اصول شعر لطمه مي زند.





 

 

 

جناس مرکب

جناس مرکب يا مرفو (رفو شده) از فروع جناس تام است و بر دو نوع است:


الف: دو کلمه متجانس، هم هجا (هم وزن) هستند، اما اختلاف در تکيه دارند، يعني - به قول دستودانان- يکي بسيط يا در حکم بسيط و ديگري مرکب است:

کمند (تکيه در آخر)/ کمند (تکيه در اول)، سلامت (صحت) / سلامت (سلام بر تو)





گفتمش بايد بري ناممزياد

گفت آري مي برم نامتزياد

(فرصت شيرا زي)




زياد اول کثرت را مي رساند و زياد دوم مخفف «از ياد» است .





بنگر و امروز بين کز آنکيان است

ملک که دي و پرير از آنکيان بود

(سيف فرغاني)



منظور از کيان اول سئوال پرسشي «از آن چه کساني» است و منظور از کيان دوم دوران پادشاهي کيانيان است.




تا قيامت هر که جنس آن بدان

در وجود آيد، بود رويش بدان

مولوي




قوافي منظومه سحر حلال اهلي شيرازي تماما ا اين دست است :


خواجه در ابريشم و ما درگليم
عاقبت اي دل همه يکسر گليم



از گليم اول زيرانداز (نامرغوب) و از گليم دوم عبارت «در گـِل هستيم» اراده مي شود.

تبصره : در برخي از کتب بديعي متأخر در مورد جناس مرکب، دقت هايي کرده اند که در واقع خارج از حوزه بحث هاي بديعي (موسيقيائي) است. مثلاً گفته اند که اگر طرز نگارش واژه ها يکسان باشد جناس مرکب مقرون است: کمند/ کمند و اگر شکل املايي به يک گونه نباشد جناس مرکب مفروق است: دلبري/ دل بري


شاهان زمانه خصم بردار کشند
و آن نرگس بيدار تو بي دار کشد

(مولانا)



ب: هر دو کلمه متجانس مرکب باشند، در اين صورت بدان جناس ملفق يا متشابه گويند.


چون ناي بي نوايم از اين ناي بي نوا
شادي نديد هيچکس از ناي بي نوا

(مسعود سعد سلمان)




ناي بي نوا در آخر مصراع اول به معني زندان «ناي» بي ساز و برگ و مفلوک و در آخر مصراع دوم به معني ناي بي آهنگ است.



زان شده در پيش شاهان دور باش
کي شده نزديک شاهان، دور باش

(منطق الطير عطار)




تبصره يک : گاهي کلمه جناس را (چه مرکب باشد و چه مفرد) به دو قسمت معني دار تقسيم مي کنند و هر قسمت را جداگانه و در معني مستقل به کار مي برند.

قوم گفتندش که اي خر! گوش دار
خويش را اندازه خرگوش دار

(دفتر اول مثنوي)




يکي شاهدي در سمرقند داشت
که گفتي به جاي سمر، قند داشت

(بوستان)





از بس مکان که داده و تمکين که کرده اند
خشنودم از کياي ري و از کياي ري

(خاقاني)




مفروشيد کمان و زره و تيغ، نان را
که سزا نيست سلح ها به جز از تيغ زنان را

(مولوي)



تبصره 2: در کتب سنتي شهريار

به عنوان جناس ملفق ذکر شده است که صحيح نيست، زيرا در مثال اول يک مصوت کوتاه اضافه است و در مثال دوم يک همزه و نيز در هر دو مورد، در طرح هجاها اختلاف است. اين موارد را بهتر است ملحق به جناس مرکب بناميم:




گوئي که نگون کرده است ايوان فلک وش را؟

حکم فلک گردان يا حکم فلک گردان؟


خاقاني






کمال فضل ترا من به گرد مي نرسم
مگر کسي کند اسب سخن به زين به ازين

سعدي (قصايد)



در مثال اول يک مصوت کوتاه و در مثال دوم يک هجاي کوتاه اختلاف است.

  +  نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 12:29  توسط   |  علائم سجاوندی یا نقطه گذاری

 

موارد کاربردعلائم

مقصود از نقطه گذاری سجاوندی،به کار بردن علانت هاونشانه هایی است که خواندن ودرنتیجه فهم درست مطالب راآسان وبه رفع پاره ای از ابهام ها کمک می کند.

این علامت ها درزبان فارسی سابقه ی چندانی ندارد ودراین یکی دو قرن اخیر به پیروی ازنوشته های مغرب زمین درزبان فارسی معمول شده است.در استفاده از این علائم ونشانه ها از افراط وتفریط باید پرهیز کردوبا توجه به ساختمان وجمله بندی زبان فارسی آنهارابه کار گرفت.

نشانه های معمول ومتداول در زبان فارسی از این قرار است:

1-نقطه ( . )

2-ویرگول- کاما ( ، )

3-نقطه ویرگول ( ؛ )

4-دونقطه ( : )

5-گیومه یا علامت نقل قول ( « » )

6-علامت سؤال ( ؟ )

7-علامت تعجب ( ! )

8-پرانتز یادوهلال (  )

9-قلاب  [  ]

10-خط فاصله ( - )

11-خط ممتد (— )

12-سه نقظه ( ... )

13-ممیّز ( / )

14-ایضاً ( ″ )

15- ستاره ( ٭ )

 

1- نقطه ( . ): نقطه علامت وقف وسکوت بزرگ در خواندن رانشان می دهدونشانه ی تمام شدن جمله است .موارد استفاده از نقطه به قرار زیر است:

الف) درپایان جمله های خبری یا انشایی مانند:

- سعدی از شاعران بزرگ ایران است .

ب) پس از حرفی که به شکل علائم اختصاری به کار رود. مانند:

- سال 345ق . م

 - پست وتلگراف وتلفن P.T.T    

2- ویرگول -کاما( ، ): موارد استفاده از ویرگول به قرار زیر است:

الف) میان عبارت هایاجمله های غیرمستقلی که در مجموع یک جمله کامل راتشکیل می دهد.مانند:

- آن جا که آدمی است ، هستی است وآن جا که هستی است ، زندگی است.

- هر که آن کندکه نباید ، آن بیند که نشاید

ب) آن جاکه کلمه یا عبارتی به عنوان توضیح،عطف بیان یابدل درضمن جمله یاعبارتی دیگر آورده شود.مانند:

- شاهکارسعدی ، گلستان ، درنثر مسجع کم نظیراست.

ج)آن جا که درموردچندکلمه اِسنادواحدی داده می شود.مانند:

- مثنوی معنوی ، شاهنامه ، گلستان ودیوان حافظ ازمهمترین متون فارسی هستند.

د) بین دوکلمه که احتمال می رود خواننده آن هاراباکسره ی اضافه بخواند.مانند:

- انسان عاقل به چشم ، طمع درمال مردم نمی کند.

ﮬ ) برای جداکردن اجزای مختلف نشانی اشخاص یامراجع ومأخذ یک نوشته.مانند:

-محمد غزالی، کیمیای سعادت، تصحیح حسین خدیو جم،انتشارات علمی فرهنگی،جلد1،ص2

3- نقطه-ویرگول ( ؛ ): علامت وقف یادرنگی است بیشترازویرگول وکمتر از نقطه ،که درموارد زیر به کار می رود.

الف) برای جدا کردن عبارت های مختلف یک جمله طولانی که ظاهراًمستقل ولیکن درمعنی بایکدیگر مربوط می باشند.مانند:

- مشک آن است که ببوید ؛ نه آن که عطاربگوید.

ب) در جمله های توضیحی به جای کلمه هایی از نوع مثلاً با یعنی. مانند:

- عمل هرفردی در گرو نیت اوست ؛ اِنّمَا الاعمالُ باالنیّات.

ج) هنگام برشمردن وتفکیک اجزای مختلف وابسته به یک حکم کلی . مانند:

- آثار مولانا عبارتند از: مثنوی معنوی ؛ کلیات شمس یادیوان شمس ؛ فیه مافیه و...

4- دونقطه ( : ) : موارد استفاده از این علامت به شرح زیر است.:

الف) پیش از نقل قول.مانند:

- پیامبراکرم(ص)می فرمایند : طلب علم بر هرمسلمانی واجب است.

ب) قبل ازتفصیل حکمی که به اجمال به آن اشاره شده است.مانند:

-  در آن سال تحولی بزرگ در کشور روی داد : سلطنت سقوط کردوانقلاب پیروز شد.

ج) هنگام بر شمردن اجرای یک چیز.مانند:

- ماههای فصل بهار عبارتنداز : فروردین،اردیبهشت،خرداد

 د) هنگام معنی کردن کلمه ها.مانند:

- خیره : بیهوده،گستاخ        زمره : گروه،جماعت

5- گیومه یا علامت نقل قول ( « » ): مورد کاربرد این علامت غبارتند ار:

الف)این علامت برای نشان دادن ابتدا وانتهای قول مستقیم کسی عیر از نویسنده است ..مانند:

- سعدی می گوید : « همه کس راعقل خود به کمال نمایدوفرزندبه جمال.»

نکته) هرگاه نقلی رادرضمن نقل قولی دیگربیاورند آنرادر میان نقل قول مفرد می آورند.مثال:

- گفت : « نشنیده ای که پیغمبراکرم فرموده است : ’ طلب العلم فریضه علی کل مسلم ‘.»

ب) برای تأکیدکردن روی کلمه یااصطلاحی ویژه به کارمی رود.مانند:

- کتاب «امثال الحکم» نوشته ی علامه «دهخدا»می باشد.

6- علامت سؤال ( ؟ ) :موارد استعمال این علامت به شرح زیر است.

الف) درپایان جمله های پرسشی مستقیم .مانند:

- کتاب مفاتیح الجنان ازچه کسی است؟

ب) برای نشان دادن شک وتردیدویاریشخند واستهزاﺀاین علامت راداخل پرانتز می گذارند .مانند:

- تاریخ وفات سنایی غزنوی را 525 (؟) نوشته اند.

ج) بعد از هرکلمه یاعبارتی که جای جمله استفهامی مستقیم رابگیرد.مانند:

- کدام رامی پسندی ؟ جنگ؟  یا  صلح ؟ 

7- علامت تعجب ( ! ) : این علامت درپایان جمله های  تعجبی وجمله هایی که مبین یکی ازحالات شدید نفسانی وعاطفی مثل : تأکید،تحسین،تحقیر،تنفر،ترحم،استهزاﺀ،حسرت،آرزو،دعا،درد،ندا و...به کار می رود.مانند :

- عجب آدم زرنگی است !

- دریغ است که ایران ویران شود !

- ای دوست !

8- پرانتز یا دوهلال (  ): این علامت برای نشان دادن عبارت های توضیحی به کار می رود.مانند:

- مجنون ولیلی (یکی ازمثنوی های هفت اورنگ جامی)به تقلیدازلیلی مجنون نظامی سروده شده است.

نکته: از به کاربردن پرانتزهای متوالی جزدرفرمول های ریاضی باید خودداری کرد.

9- قلاب  [  ] : قلاب درموارد زیر به کار می رود.

الف) نوشتن الحاق های احتمالی درتصحیح متون کهن ازطرف مصحح. مانند:

- عبودیت همه آفریده ها[را] سبب زمان است.(التصفیه،ص125)

ب ) در نمایشنامه هادستور های اجرایی در قلاب گذاشته می شود.مانند:

- حسن با [قیافه ای عصبانی [:من حاضرم جانم را بر سر این کار بگذارم.[دستتش را روی سینه اش می گذاردوآهی می کشد.]

10- خط فاصله ( - ): موارد استعمال خط فاصله به شرح زیر است.

الف) برای مجزا کردن جمله یا عبارت معترضه.مانند:

- پیامبر اکرم - صلی الله علیه وآله وسلم – می فرمایند:...

ب)  درنمایشنامه هاوداستانها در ابتدای سطربه جای نام گوینده .مانند:

       - سلام آقا .

       - سلام علیکم .

       - حال شما چطوراست؟

       - بد نیستم خداراشکر.

       - ازپدرتان چه خبر؟

ج) به جای « از، تا ، به »بین تاریخ ها،اعدادوکلمه ها. مانند:

- درسال تحصیلی  1368-1367به دانشگاه رفت.

د) برای نشان دادن بیان ناشی از لکنت زبان .مانند:

-  ﻣ - ﻣ - من- ﺑ - ﺑ -  برای هر نوع - ﻓ - ﻓ - فداکاری - ﺤ - ﺤ- حاضرم.

ﮬ) برای جدا کردن هجاها در تقطیع هجایی یاجداکردن حروف یک کلمه.مانند:

-  کلمه ی مسافرت شامل چهار هجاست: ﻣُ – سا - ﻓِ – رَت .

و) برای پیوستن اجزای یک کلمه دو جزئی مرکب.مانند:

- فرهنگ ایرانی – اسلامی بسیارغنی است.

- بهره برداری از خط لوله ی گازسرخس – نکا آغازشد.      

11) خط ممتد (-) : برای برجسته کردن بعضی کلمه هایاعبارات زیر آن خط کشیده می شود(شبیه uدر Word).مانند:

- از علاقه مندان تقاضامی شودرأس ساعت 8 صبح درسالن اداره حاضرباشند.

12) سه نقظه ( ... ): مواردکاربرد آن به شرح زیراست.

الف) به جای یک یاچندکلمه ی محذوف.مانند:

-   فقر ، بیکاری واعتیادو...ازعوامل فساد در جامعه است.

ب) هنگام قطع مطلبی که بخشی از آن نقل شده است.چه دراول جمله وچه درآخرجمله.مانند:

-   ... وحالامن با اطمینان کامل به شما می گویم با اعتماد به نفس وپشتکار درکنکورشرکت کنید .فقط کافی است که ...

13) ممیّز ( / ): ممیز درموارد زیر به کار می رود:

الف) برای جداکردن تاریخ های هجری ومیلادی یاشمسی وقمری وهمچنین جدا کردن روزوماه و سال.مانند:

- ابن بطوطه -جهان گرد مغربی –در17رجب703 / 25فوریه1304درطنجه متولد شد.

- فاز جدید کارخانه روز سه شنبه مورخ  26/6/1387 مورد بهره برداری قرارگرفت.

ب) برای نشان دادن کلمه های معادل که تنهادرحرف یاحروفی از آنهااِبدال یاتخفیفی صورت گرفته است.مانند:

-  زفان / زبان        قلف / قفل       اسفهسالار/ سپهسالار

14) ایضاً ( ″ ) : این علامت به جای کلمه های مشابهی که عیناًدر سطرهای متوالی وباحکمی واحدتکرار می شودبه کارمی رود.مانند:

-   آقای محمد موسوی آموزگار پایه اول دبستان سعدی

-   ″    علی رجایی      ″         ″    ″      ″      حکمت

-   ″   ابراهیم نجفی     ″          ″   دوم  ″       حافظ

 15) ستاره ( ٭) : ستاره درموارد زیر به کار می رود:

الف) برای رجوع به زیر نویس .( وقتی اعداد برای منظور دیگری به کار برده شده است.)

ب) اغلب به جای عبارت : « به همین ماده رجوع شود» دردایرة المعارف هاوفرهنگ ها

ج) برای ایجاد فاصله میان اشعاروبند هایاپاراگراف هایی که موضوعشان بایکدیگر متفاوت است.

نکته: در شعر سنتی فارسی فقط درمواردی استفاده می شود که بدون آن هاخواندن شعر مشکل می شود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  +  نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 12:29  توسط   |  آشنایی با اصطلاحات ادبی

علم بدیع :بدیع درواژه به معنی نوآیین ،نوآورده است ودرزبان علمی است که ازآرایه های کلام سخن می گوید .آرایه ها و زیورهایی است که سخن رابدان هامی آراییم .ارایه های سخن به دوگونه بخش شده اند:

1 ـ آرایه های لفظی (صنایع یابدیع لفظی ) : به آن دسته ازآرایه های ادبی که ازتناسب آوایی ولفظی میان واژه هاپدیدمی آینداطلاق می شودمانند؛واج آرایی ،سجع ،ترصیع ،جناس

2ـ آرایه های معنوی (صنایع یابدیع معنوی ) : به آن دسته ازآرایه های ادبی گفته می شودکه برپایه تناسب های معنایی واژه هاشکل می گیرندمانند؛مراعات نظیر،تناقض ،عکس ،تلمیح ،تضمین ،اغراق ،حسن تعلیل ،ارسال المثل ،تمثیل واسلوب معادله و ایهام .
حال که بامفهوم وانواع آرایه های ادبی درشکل کلی آشناشدیم به بررسی هریک به صورت جداگانه می پردازیم .

آرایه های لفظی
1- واج آرایی : به تکراریک واج (صامت یامصّوت )دریک بیت یاعبارت گفته می شودکه پدیدآورنده ی موسیقی درونی شعراست .

مثال :
سروچمان من چرامیل چمن نمی کند تکرارصامت /چ/
خیزیدوخزآریدکه هنگام خزان است تکرارصامت های /خ/و/ز/ ازمنوچهری تداعی کننده ی صدای ریزش وخردشدن برگ هادرفصل خزان است .

نمونه های دیگر:
بگذارتابگریم چون ابردربهاران کزسنگ ناله خیزدروزوداع یاران

(سعدی )



بیاکه قصرامل سخت سست بنیاداست بیارباده که بینادعمربرباداست

(حافظ )



براوراست خم کردوچپ کردراست خروش ازخم چرخ چاچی بخاست

(فردوسی )



اذازلزلت الارض زلزالها

(قرآن )



ازپای تابه سرهمه سمع وبصرشدم

(سعدی )



نکته : واج آرایی یانغمه ی حروف تکرارآگاهانه است که باعث می شودموسقی کلام والقای معنی موردنظرشاعربیشترگردد.

2ـ سجع : درلغت آوازکبوترراگویندودراصطلاح سخن شناسان آوردن واژهایی است درآخر قرینه های سخن منثورکه درواج آخرمشترک باشند.معمولاًهرقرینه ازیک جمله تشکیل می شود اماگاهی نیزیک قرینه ازدویاچندجمله ی کوتاه پدیدآمده است .به جمله هایی که دارای آرایه ی سجع باشند،مسجّع واین عمل راتسجیع خوانند.

مثال :
1-ای عزیز،دررعایت دل هاکوش وعیب کسان می پوش

+ + (خواجه عبدالله انصاری )


2-جان ماراصفای خودده ودل ما را هوای خودده

+ + (خواجه عبدالله انصاری )


3-منّت خدای راعّزوجّل که طاعتش موجب قربت است وبه شکراندرش مزید نعمت

+ + (گلستان )


4-هرنفسی که فرومی رودممّد حیات است وچون برمی آیدمفّرح ذات

+ + (گلستان )

 

درعبارت های بالا،کوش ومی پوش ،صفاوهوا،قربت ونعمت ،حیات وذات ،واژه ها ی سجع به شمارمی آیند.



نکته :درمثال 2«خودده »درحکم ردیف سجع هستندکه ردیف سجع می تواندبه قرینه حذف گردد نظیرنمونه های 3و4

ـ ترصیع : درلغت به معنی جواهرنشاندن است ودراصطلاح ادب هرگاه اجزای دوبخش ازیک بیت یاعبارت نظیربه نظیر،دروزن وحرف آخرمشترک باشندآرایه ی ترصیع پدیدمی آید.

مثال :

ای منّوربه تو نجوم جلال وی مقّرربه تورسوم کمال
× + - 5 o × + - 5 o


که تمام این زوج هابایکدیگرهم وزن وهم قافیه هستند.

نمونه ها:
ای کریمی که بخشنده ی عطایی وای حکیمی که پوشنده ی خطایی

(خواجه عبدالله انصاری )



بدان خدای که این افلاک رابرپای داشت واین املاک رابرجای

(قاضی حمیدالدین بلخی )



باران رحمت بی حسابش همه رارسیده وخوان نعمت بی دریغش همه جاکشیده

(سعدی )



نکته :سجع های ترصیع تماماًمتوازی هستند.
نکته :دوبخش ترصیع بایدبلافاصله درپی هم بیایندومیان دوبخش هیچ واژه ی اضافه نیاید.
نکته :دربیت هاوجمله هایی که سجع های متوازی ومتوازن درمقابل هم قرارمی گیرند،آرایه ی موازنه موجوداست .

4ـ جناس (تجنیس) : به کاربردن کلماتی که تلفظّی یکسان ونزدیک به هم دارند.این آرایه برتأثیرموسقی وآهنگ کلام می افزاید.جناس دونوع است :جناس تام وجناس ناقص

1- جناس تام ؛ هرگاه واژه ای دریک بیت یاعبارت دوباربه کاربرودومعنای متفاوت داشته باشدجناس تام پدیدمی آید.

مثال :
بیا و برگ سفر ساز و زاد ره بر گیر که عاقبت برود هرکه او ز مادر زاد

(خواجوی کرمانی )


دوکلمه زاد(توشه ).زاد(ولادت)باوجودتفاوت معنایی یکسان خوانده می شود.


نمونه :
خرامان بشد سوی آب روان
چنان چون شده بازیابدروان

(فردوسی )



عشق شوری درنهاد ما نهاد
جان مادر بوته ی سودا نهاد
(فخرالدین عراقی )


نالم به دل چونای من اندرحصارنای
پستی گرفت همت من زین بلندجای
(مسعودسعد)


بزد بر برو سینه ی اشکبوس
سپهرآن زمان دست اودادبوس
(فردوس )

بهرام که گورگرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت

(نظامی )



برادرکه دربندخویش است
نه برادرونه خویش است

(سعدی )



جناس ناقص؛ هرگـاه دو واژه در یکـی از مـوارد زیر با هم اختلاف داشته باشند یکی از انواع جناس ناقـص پدید می آید.

الف ) اختلاف درحرکت : مِلک ،مُلک ، قَمَری ، قُمری که به این نوع جناس ناقص حرکتی گویند.
ب) اختلاف دریک حرف اختلاف درحرف اول :ناز،باز
اختلاف درحرف وسط :آستین ،آستان کمین ،کمان
اختلاف درحرف آخر: بار،باز

به این نوع جناس ،جناس ناقص اختلافی یامطرّف گویند.
ج)یک واژه یک حرف بیش ازدیگری دارد : درآغازیک حرف بیشتردارد شما،ما

درمیان یک حرف بیشتردارد خاص، خلاص
درآخریک حرف بیشتردارد قیام ،قیامت


به این نوع جناس ،جناس ناقص افزایشی یازایدگویند.

د)یکی ازدورکن جناس ازترکیب دو واژه پدید می آید.
دل خلوت خاص دلبرآمد دلبرزکرم به دل برآمد

به این نوع جناس ،جناس مرکب گویند.

اختلاف دورکن جناس درجابه جایی حروف است :
امهال ،اهمال قلب ،لقب گنج ،جنگ
به این نوع جناس ،جناس ناقص قلب می گویند.

نمونه ها:
بایدبه مُژگان رُفت گردازطورسینین
بایدبه سینه رَفت زین جاتافلسطین

(حمیدسبزوواری )


ابربهاری رافرموده تابنات
نبات درمهدزمین بپرورد

(سعدی )



ده روزمهرگردون ،افسانه است وافسون
نیکی به جای یاران فرصت شماریارا
(حافظ )


همی ریخت خون وهمی کند موی
سرش پرزخاک و پرزآب روی
(فردوسی )


کنون بندبگشای ازجوشنم
برهنـه ببین این تن روشـنم
(فردوسی )

اشتقاق : به کارگرفتن واژه هایی است که هم ریشه وهم خانواده باشند.
عالم ،معلوم مفتاح ،فتوح

شبه اشتقاق : به ظاهرهم ریشه هستندولی ازجهت معنی ارتباطی میان آنهانیست .
عَلَم ،عالم

اشتقاق وشبه اشتقاق ازانواع جناس شمرده می شوند. +  نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 12:28  توسط   |  آشنایی با اصطلاحات ادبی

24 اصطلاح ادبي

يك . اِرْتِجال = بَديهه



آوردن گفتارى بى مقدّمه و بدون تدارك و انديشه قلبى.
دو . استقبال = اقتدا



سرمشق ساختن شعر يكى از شاعران ديگر و بر وزن و قافيه آن سرودن.مثلا منوچهرى دامغانى سروده است:

فغان از اين غُراب بين و واىِ او كه در نوا فكندمان نواى او

كه در نوا فكندمان نواى او كه در نوا فكندمان نواى او


ملك الشّعراى بهار گفته است:

فغان ز جغد جنگ و مرغواى او كه تا ابد بريده باد ناى او

كه تا ابد بريده باد ناى او كه تا ابد بريده باد ناى او


و استاد مهرداد اوستا سروده است:

شب است و ياد يار بيوفاى من چو اهرمن به هم فشرده ناى من

چو اهرمن به هم فشرده ناى من چو اهرمن به هم فشرده ناى من


سه . اِطناب



آوردن سخنى كه داراى واژه هاى فراوان و معنى اندك باشد. اگر اطناب به جايى برسد كه خواننده را دلزده كند، آن را اطناب مُمِلّ مى نامند.
چهار . اقتباس



آوردن عين عبارت سخنورى ديگر در اثر خود.
پنج . انسجام



يكدست بودن و سازگارى همه اجزاى يك اثر.
شش . ايجاز



آوردن واژه هاى اندك با معنى بسيار و ارزشمند، بدان شرط كه مقصود را كاملا برساند. اگر ايجاز به اندازه اى باشد كه خواننده مقصود را در نيابد، آن را ايجاز مُخِلّ مى نامند.
هفت . بَلاغت = رسايى



بيان سخن به گونه اى كه با مقتضيات زمان و مكان و مخاطب سازگار باشد. چنين سخنى را بليغ مى گويند. نيز سخنورى از اين گونه را هم بليغ مى نامند.
هشت . بيت الغزل يا بيت القصيده = شاه بيت
بهترين بيت غزل يا قصيده را گويند.
نه . تَعقيد



بيان سخن به گونه اى پيچيده كه فهم آن براى مخاطب دشوار باشد. اگر سبب اين دشوارى، واژه هاى ناآشنا و سخت باشد، آن را تعقيد لفظى; و اگر تعابير و كنايات و مَجازهاى مشكل باشد، تعقيد معنوى مى نامند. سخن پيچيده را مُعَقَّد مى خوانند.
ده . تَلميح



اشاره كردن در ضمن گفتار، به حكايتى، داستانى، مثلى، آيه اى، يا روايتى.
مثلا حافظ با اشاره به داستان حضرت ابراهيم ـ عليه السّلام ـ فرموده است:

يارب! اين آتش كه در جان من است سرد كن،آن سان كه كردى بر «خليل»

سرد كن،آن سان كه كردى بر «خليل» سرد كن،آن سان كه كردى بر «خليل»


يازده . جَزالت



بيان سخن به گونه اى قوى و استوار و پرمغز. چنين سخنى را جَزيل مى نامند.
دوازده . چيستان = لُغَز



وصف چيزى، بدون نام بردن صريح از آن چيز; به گونه اى كه مخاطب، خود، از روى اوصاف به آن پى ببرد.
سيزده . حَشْو



آوردن جمله يا واژه اى كه از لحاظ معنى، زايد باشد. گاه به خود آن جمله يا واژه نيز حشو گفته مى شود.
چهارده . رَكاكت



آوردن سخنى كه از لحاظ لفظ و معنى، سست و پست و فرومايه باشد. چنين سخنى را رَكيك مى گويند.
پانزده . سَلاسَت



آوردن سخن به گونه اى نرم و هموار و دلپسند. چنين سخنى سَليس نام دارد.
شانزده . سَهْل و مُمْتَنِع = سهلِ ممتنع
سخنى است كه در ظاهر آسان و ساده (= سهل) جلوه كند و مخاطب بپندارد كه آوردن چنين سخنى بسيار ساده است، امّا پس از انديشيدن معلوم شود كه بيان نظير آن دشوار و گاه نشدنى (= ممتنع) است. در زبان عربى، اَبو فِراس و بُحْتُرى; و در زبان پارسى، فرّخى سيستانى و سعدى چنين سخن مى گفته اند.
هفده . عَذْب



سخن خوش و روان و دلپذير و لطيف. لطافَتِ سخن را عُذوبَت مى گويند.
هجده . غَثّ و سَمين



سخنى كه يكدست و هموار نباشد; يعنى در آن، واژه ها و جمله هاى استوار و عالى در كنار عبارات و كلمات سست و نامناسب نشسته باشند. معمولا در چنين موردى مى گويند: «اين سخن، غث و سمين دارد».
نوزده . فَصاحت



درستى و شيوايى سخن كه معمولا با واژه هاى روان و خوش آهنگ و نيز جمله هاى درست و بهنجار حاصل مى شود. سخنى چنين و يا سخنورى كه چنين سخنى را بياورد، فصيح نام دارد.
بيست . مُتَكَلِّف = مَصْنوع



سخنى كه به خيال تأثير بيشتر، به شيوه اى پرپيچ و خم وسرشار از صنعت هاى لفظى ومعنايى عرضه گردد و از حالت طبيعى خارج شود.

بيست و يك . مُساوات



برابر بودن و سازگارى لفظ و معنى در يك سخن، يعنى تعادل و دورى از
درازگويى يا كوتاه گويى بيش از اندازه.
بيست و دو . مَطبوع



سخنى كه بر دل بنشيند و مخاطب خوش ذوق را خشنود سازد.
چنين سخنى اگر صنايع لفظى يا معنوى داشته باشد، هم لطيف و دلپسند است نه متكلّف و مصنوع. فرّخى و سعدى و حافظ چنين سخن مى گفته اند.
بيست و سه . مُفْرَد = فرد = تك بيت



تك بيتى كه گاه در ميان سخنان و نوشته ها مورد استفاده قرار مى گيرد.
بيست و چهار . مُلَمَّع



شعرى كه در آن، فارسى و عربى به هم در آميخته شده باشد. مثلا حافظ فرموده است:

دعا گوى غريبان جهانم و اَدْعُو بالتّواتر و التَّوالى

و اَدْعُو بالتّواتر و التَّوالى و اَدْعُو بالتّواتر و التَّوالى +  نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 12:28  توسط   |  آشنایی با اصطلاحات ادبی

انواع نثر

 

انواع نثر : سخن بر دو گونه است: یا نثر است یا نظم. نثر، در لغت به معنی پراکندن و افشاندن و نیز به معنی افشانده و پراکنده است، و در اصطلاح سخنی است که مقید به وزن و قافیه ( شعر و منظوم ) نباشد. نثر را طبق یک تقسیم بندی کلی بر سه نوع دانسته اند:
    1 ـ نثر مرسل 2 ـ نثر مسجع 3 ـ نثر مصنوع و فنی

 
نثرهای قدیم ازنظرزبان وبیان بانثرهای جدیدومعاصرتفاوت دارند.به نثرفارسی ازآغازقرن چهارم هجری تامشروطه «نثرقدیم »وازمشروطه تا امروز«نثرمعاصر»می گویند .

1- نثرساده : این نثررامرسل نیزنامیده اند،چون فاقدآرایه های لفظی ولغات واصطلاحات پیچیده ودشواراست. ویژگیهای این نثرعبارت است از:ساده وروشن باجملات کوتاه ،خالی ازلغات مهجورعربی ،عدم استفاده ازمترادفات ،توصیفات کلی وکوتاه ومربوط به اموربیرونی ،فاقدآرایه های لفظی ولغات واصطلاحات پیچیده .
نمونه های نثرمرسل :تاریخ بلعمی (ترجمه ی تاریخ طبری )ازابوعلی بلعمی ،قابوس نامه (کتابی اخلاقی ومؤلّف، آن رابرای تربیت پسرش گیلان شاه در44باب تألیف کرده است ) از عنصرالمعالی کیکاوس بن اسکندر،سیاست نامه (سیرالملوک یاپنجاه فصل خواجه ) ازخواجه نظام الملک توسی ،ترجمه تفسیرطبری ازمحمدبن جریرطبری ،تاریخ سیستان ازمؤلّفی نامعلوم .

نکته :این نوع نثربه نام های نثربلعمی ،نثرخراسانی ونثردوره ی اول نیزخوانده می شود.


درذیل به چندنمونه توجه کنید:
...پس دیگرروزفلک راآگاه کرد،ملک بفرموداوراباردهید.واو،ابر � � ه چون بنشستی وکس راباردادی ،برتخت نشستی ،وکس برتخت ننشستی جزوی ،وملک نخواست که عبدالمطلّب راپیش سپاه همیشه برتخت نشاندی ،که ایشان گویندکه وی ازیشان بترسید...
(تاریخ بلعمی )


...ای پسرچون درکارزارباشی ،آنجاسستی ودرنگ شرط نباشد،وچنانکه تاخصم توبرتوشام خوردتوبروچاشت خورده باشی ،وچون درمیدان کارزارافتی هیچ مکن ،وبرجان خویش مبخشای که آن رابه گوربایدخفت ،به خانه نتواندخفت .

(قابوس نامه )

 

 

    اندر پادشاهی بهران بن شاپور
    و این بهرام را کرمانشاه خواندند، زیرا که شاپور او را پادشاهی کرمان داده بود به کودکی، و خلق او را مطیع شدند. و ملک بر او راست شد و یازده سال ملک بود. پس روزی سپاه بر او بشوریدند و او را در میان گرفتند و تیرش بزدند و از آن بمرد و کس ندانست که آن تیر که زد، و پسرش بنشست، نام او یزد جرد الائیم و بسیار ستم کرد و از بهر آن او را اثیم خواندندش و به پارسی بزه گر خواندندی که بزه بسیار کردی.



...چون ازخواب بیدارشدم آن حال تمام بریادم بود،برمن کارکرد.باخودگفتم :که ازخواب دوشین بیدارشدم ،اکنون بایدکه ازخواب چهل ساله نیزبیدارشوم .اندیشیدم که تاهمه افعال واعمال خودبدل نکنم فرج نیابم.

(سفرنامه )



آورده اندکه روزی شیخ ما-قدس الله روحه الغزیز-درنیشابوربه محّله ای فرومی شدوجمع متصّوفه بیش ازصدوپنجاتن بازوبه هم .ناگاه زنی پاره ای خاکسترازبام بینداخت ؛نادانسته که کسی می گذرد،ازآن خاکستربعضی به جامه ی شیخ رسید.شیخ فارغ بودوهیچ متأثر نگشت . جمع دراضطراب آمدندوگفتند:«این سرای بازکنیم »وخواستندکه حرکتی کنند،شیخ ما گفت :«آرام گیرید؛کسی که مستوجب آتش بودبه خاکستر بازو قناعت کنند،بسیارشکرواجب آید.»جمله جمع راوقت خوش گشت وبسیار بگریستندونعره هازدند.

(اسرارالتوحید)





2ـ نثر مسجع:

    به نثری اطلاق می شود که در آن، جمله های قرینه، دارای سجع باشند، سجع در نثر، به منزله قافیه است در شعر:
    سجع: در لغت به معنی آواز پردندگان است عموما، و آواز کبوتر و فاخته خصوصا، و در اصطلاح ادبا: آوردن کلمات هموزن، یا هم قافیه یا هموزن و هم قافیه است در پایان جمله های قرینه. به عبارت دیگر سجع آن است که کلمه های آخر قرینه ها، در وزن یا آخرین حرف اصلی (حرف روی) یا هر دو موافق باشند.
    جمله های قرینه: به دو یا چند جمله ای که در پایان آنها کلمات سجع آورده می شود، جمله های قرینه می گویند. چنانکه گذشت، هر نوشته ای که در آن سجع به کار رفته باشد، مسجع نامیده می شود



 نثرمسجّع وفنّی دارای ویژگی های زیراست :

1-به کاربردن انواع سجع ها، مترادفات ،تشبیهات ،استعارات وتوصیفات شاعرانه به طورطبیعی وبارعایت اعتدال
2-نزدیک شدن به زبان شعر
3-استفاده ازآیات واحادیث وضرب المثل هاواشعار

مناجات های خواجه عبدالله انصاری ،وکلیله ودمنه نصرالله منشی ،گلستان سعدی ازاین نوع نثرهستند.

مثال ازنثرفارسی :
ای کریمی که بخشنده ی عطایی ،وای حکیمی که پوشنده ی خطایی ،وای صمدی که ازادارک خلق جدایی ،وای احدی که درذات وصفات بی همتایی ،وای خالقی که راهنمایی ،وای قادری که خدایی راسزایی !جان ماراصفای خودده ،ودل ماراهوای خودده ،وچشم ماراضیای خودده ،وماراآن ده ،که مارا آن به ،ومگذارمارابه که ومه .

(خواجه عبدلله انصاری ) ازالهی نامه



می بینم که کارهای زمانه میل به ادباردارد، و چنانستی که خیرات مردمان را وداع کردستی وافعال ستودواخلاق پسندیده مدروس گشته ،وراه راست بسته ،وطریق ضلالت گشاده ،وعدل ناپیداوجودظاهر،علم متروک وجهل مطلوب ،ولوم ودنائت مستولی وکرم ومروت منزوی ،ودوستی ها ضعیف وعداوت ها قوی ،نیک مردان رنجورومستدل وشریران فارغ و محترم ...

(کیله ودمنه )



منّت خدای را – عّز و جّل که طاعتش موجب قربت است وبه شکراندرش مزید نعمت . هرنفسی که فرومی رودممّدحیات است وچون برمی آیدمفّرح ذات .پس درهرنفسی دونعمت موجوداست وبرهرنعمت شکری واجب .

(گلستان )



گفتم مذّمت اینان روامدارکه خداوندکرمند.گفت غلط گفتی که بنده ی درمند؛چه فایده چون ابرآذارندونمی بارندوچشمه آفتابندوبرکس نمی تابند،برمرکب استطاعت سوارانندونمی رانند،قدمی بهرخدا ننهند و در می بی مّن واذی ندهند...
(گلستان )

 

    ـ طالب دنیا رنجور است و طالب عقبی مزدور است و طالب مولی مسرور است.
    ـ بنده آنی که در بند آنی. هر چه نپاید دلبستگی را نشاید. منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت، هر نفسی که فرو می رود ممد حیات و چون بر می آید، مفرح ذات، پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب. گدای نیک انجام به از پادشای بدفرجام.
    سجع نویسی: از شیوه های نویسندگی و سخنوری معمول و موافق و ملایم با طبیعت زبان عربی است و با زبان فارسی چندان سازگاری و موافقت ندارد، و به همین دلیل است که از میان این همه سجع نویس فارسی، کار چند نفر ـ که از تعداد انگشتان یک دست هم ***** نمی کند ـ خواندنی و مقبول و خواستنی از آب در آمده است.
    امیر عنصر المعالی در قابوسنامه گوید:
    و تکلفهای نامه تازی، خود معلوم است که چون باید کرد و اندر نامه تازی، سجع هنر است و خوش آید، لکن اندر نامه پارسی، سجع ناخوش آید، اگر نگویی بهتر.
    سجع نویسی، به تقلید و پیروی از این شیوه نویسندگی و سخنوری در زبان و ادب عربی، در ایران، رایج گردید و پیش از شروع رسمی و قطعی سجع نویسی در ایران، فقط نمونه هایی مختصر از آن، در دیباچه بعضی کتابهای کهن فارسی به چشم می خورد.
    ابوبکر اخوینی بخارایی، در صفحه 13 دیباچه هدایه المتعلمین فی الطب که به سال 373 هجری قمری تالیف کرده چنین نوشته است: سپاس مر ایزد را که آفریدگار زمین و آسمان است و آفریدگار هر چه اندر این دو میان است.
    اما سجع نویسی در فارسی، به معنی اخص کلمه و به طور رسمی از خواجه عبدالله انصاری (396 ـ 481 هجری قمری) شروع شد و پس از او، به وسیله نویسندگانی چون نصر الله منشی مترجم کلیله و دمنه، نظامی عروضی صاحب چهار مقاله، قاضی حمید الدین بلخی صاحب مقامات حمیدی، سعدی و مقلدان سعدی و گروهی دیگر، تداول واستمرار یافت.
    ناگفته پیداست که از میان سجع نویسان بسیار تاریخ ادب فارسی، مطلوبترین و طبیعی ترین و هنرمندانه ترین نثر مسجع، از سعدی در شاهکار بی نظیر او گلستان است و از میان مقلدان سعدی نیز، موفقترین فرد، میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی صدر اعظم محمد شاه قاجار (مقتول 1251 هجری قمری) است.
    از تعریفی که از سجع کردیم، به خوبی بر می آید که سجع بر سه قسم است.


    1 ـ سجع متوازن 2 ـ سجع مطرف 3 ـ سجع متوازی

 

    1. سجع متوازن:

    آن است که کلمات قرینه، در وزن، متفق، اما در آخرین حرف اصلی، مختلف باشند، همچون: بام و باد ـ دام و دار ـ کام و کار ـ نهار و نهال.
    مثال از فواصل قرآن کریم:
    و آتیناهما الکتاب المستبین و هدیناهما الصراط المستقیم. (قرآن مجید، 117/37 ـ 118)
    مثال از نثر فارسی:
    فلان را اصلی است پاک و طینتی است صاف، دارای گوهری است شریف و صاحب طبعی است کریم. (فنون بلاغت، ص 43)
    ـ علم، بر سر تاج است و جهل، بر گردن غل. (رسائل خواجه عبدالله، ص 29)

    2. سجع مطرف:

    آن است که کلمه ها، در آخرین حرف اصلی (حروف روی) یکی، و در وزن متفاوت باشند، همچون: کار و شکار ـ دست و شکست ـ سیر و دلیر.
    مثال از قرآن کریم:
    الم تر کیف فعل ربک باصحاب الفیل، الم یجعل کیدهم فی تضلیل، و ارسل علیهم طیرا ابابیل. (قرآن مجید، 1/105 ـ 3)
    ـ الهی بر تارک ما خاک خجالت نثار مکن و ما را به بلای خود گرفتار مکن.


    3. سجع متوازی:

    کاملترین و خوش آهنگترین نوع سجع است و آن سجعی است که کلمات هم در وزن و هم در آخرین حرف اصلی (حرف روی) مطابق باشند، همچون: کار و بار ـ دست و شست ـ باز و راز.
    مثال از فواصل قرآن مجید: فیها سرر مرفوعه و اکواب موضوعه. (قرآن مجید، 13/88 ـ 14)
    ـ خانه دوستان بروب و در دشمنان مکوب. (کلیات سعدی، ص 77)
    الهی اگر چه بهشت چون چشم و چراغ است، بی دیدار تو درد و داغ است.







3ـ نثرمصنوع ومتکّلف :


    آمیزه و ترکیبی است از دو نوع مرسل و مسجع و همراه با انبوه لغات و ترکیبات و امثال و اشعار عربی و احادیث نبوی و آیات قرآنی و متضمن اصطلاحات و تعبیرات خاص دانشهای رایج زمان. در این نوع نثر از صنعتهای لفظی و معنوی: بدیع و بیان، اطناب، تناسب الفاظ، انواع سجع و جناس، تضاد و تقابل، اقتباسها و تلمیحها، تشبیه ها، مجازها و استعاره ها به فراوانی و بیشتر از نثر مسجع استفاده شده است.
    خصوصیت دیگر، که آن را از مختصات معنوی نثر فنی محسوب توان داشت، وجود عناصر اغراض و معانی شعر در آن است. اگر عنصر خیال را از عناصر سازنده و هم شعر می شناسیم، بدیهی است که صور خیال آن به وسیله همین تشبیه ها و تلمیحها و مجازها و استعاره ها رنگ و شکل می گیرد و قابل توهم و تجسم می شود،


ویژگی های این نوع نثرعبارت است از:
1-استفاده افراطی وخارج ازحّداعتدال ازسجع های متوالی ،وترکیبات واصطلاحات دشوار
2-سرشارازتکلّف
3-توجّه بیشتربه لفظ وبی توجّهی به معنی
4-فهم ودریافت معانی دشواراست

کتاب های تاریخ جهانگشاازعطاملک جوینی ،مرزبان نامه ازسعدالّدین وراوینی ومقامات حمیدی ازقاضی حمیدالّدین بلخی نمونه هایی ازنثرمصنوع ومتکلف هستند.

درذیل به دونمونه ازاین نوع نثراکتفا می کنیم :

دونمونه ازنثرمصنوع ومتکلف :

حمدوثنایی که روایح ذکرآن چون ثنایای صبح برنکهت دهان گل خنده زند،وشکروسپاس که فوایح نشرآن چوننسیم صبا،جعدوطره سنبل شکند،ذات پاک کریمی راکه ازاحاطت به لطایف کرمش ،نطاق رانطاق تنگ آمد؛قدیمی که عقل به بارگاه کبریا ی قدمش ،قدیمی فراپیش ننهاده ،بصیری که درمشکات زجاجی بصر،به چراغ ادراک ،پرتوجمال حقیقتش نتوان دید (مرزبان نامه )

همای اقبال چون آشیانه ی کسی رامأواخواهدساخت وصدای ادبارآستانه ی دیگری را ملازمت نمود،اگرچه میان ایشان درجات نیک متفاوت است ،آن یکی دراوج دولت ودیگری درحضیض مذّلّت ،امامقبل راقّلیت آلت وضعف حالت ازادراک به مقصودمانع نیست :

هرآن کومهّیابوددولتی را اگراونجوید،بجویدش دولت

(تاریخ جانگشا)



نکته :گونه ی دیگری ازنثرقدیم وجوددارد،این نثردرپایان دوره نثرمرسل (قرن 5)وآغاز نثرفنی به فاصله نیم قرن ظاهرمی شودکه به نثر«بینابین »ویانثر«مرسل عالی »معروف است .بهترین نمونه ی این نوع نثرتاریخ بیهقی است .این نثرویژگی های نثرساه وبرخی ازویژگی های نثرفنّی رادارد.

به نمونه ای ازنثربیهقی توّجه کنید:

این است حسنک وروزگارش وگفتارش ،رحمةالله علیه ،این بودکه گفتی «مرادعای نیشابوریان بسازد»ونساخت .واگرزمین وآب مسلمان به غصب بستد،نه زمین ماندونه آب ،وچندان غلام وضیاع واسباب وزروسیم ونعمت هیچ سودنداشت .اورفت واین قوم که این مکرساخته بودند نیزبرفتند، به حمدالله علیهم .واین افسانه ای است بسیار با عبرت.واین همه اسباب منازعت و مکاوحت ،ازبهرحطام دنیا،به یک سوی نهادند ، احمق مرداکه دل دراین جهان بندد،که نعمتی بدهدوزشت بازستاند...

(تاریخ بیهقی )



برخی ازسخنوران نثررابه دودسته گفتاری (شفاهی )ونوشتار ی (کتبی =مکتوب ) تقسیم می کنند.نثرگفتاری خودبه دونوع محاوره ونثرخطابه بخش می گردد. نثرنوشتاری نیز دو قسم می شود یکی نثرمرسل (آزاد=مطلق )ودیگری نثرفنّی (هنری )

نثر دورۀ معاصرازنوع نثرمحاوره است که بانام های نثرشکسته ونثرگفتاری نیزخوانده می شود،دراین نوع نثرنویسنده تمام تعبیرات ولغاتی راکه زبان محاوره دردسترس اندیشه ی او می گذاردبه کارمی برد.معانی درقالب جمله هایی ساده بیان می گردد.جمله ها نیز با نظمی ساده در رشته ی کلام جای می گیرد.ازتعبیرات مجازی (استعاره ،مجاز، کنایه وتشبیه )به جزهمان مقدارکه درزبان محاوره رایج است درآن اثری نیست .
ازاین نوع نثر(شکسته )به جزهمان مقدارکه درزبان محاوره رایج است درآن اثری نیست .
ازاین نوع نثر(شکسته )دربیان نقل قولها،نمایش نامه هاوداستان ها وفیلم نامه هااستفاده می شود.
اینک ،درذیل به ذکرسه نمونه بسنده می کنیم وعلاقمندن رابه اصل متن حوالت می دهیم :

چندنمونه نثرمعاصر :
یکی ازاین مهمانان پیرزنی کازرونی بود،کارش نوحه سرایی برای زنان بود.روضه می خواند .خیلی حراّف وفضول بود.اتفاقاًشیرین زبان ونقاّل هم بود.مابچه هاخیلی اورادوست می داشتیم .وقتی می آمدکیف مابه راه بود.شب هاقصّه می گفت .گاهی هم تضیف می خواند وهمه درخانه کف می زدند،چون باکسی رودرباسی نداشت ،رک وراست هم بودو عیناً عیب دیگران راپیش چشمشان می گفت ،ننه ،خیلی اورادوست می داشت .
(رسول پرویزی )ازکتاب «شلوارهای وصله دار»

کرمعلی آتش غیظ وغضب رابرافروخته ،فریادبرآورد،دلم می خواهدبدانم کی قدغن کرده ،کی حق داردقدغن کند.مگرمردم آزادنیستند.مگرتومعنی آزادی رانمی فهمی ؟من به احدی اجازه نمی دهم که پابه روی حّق من وآزادی من بگذارد.من آدمی هستم آزاد. صادق هدایت
ازکتاب «حاجی آقا»

ویلان الدّوله ازآن گیاه هایی است که فقط درخاک ایران سبزمی شودومیوه ای بارمی آوردکه«نخودهمه آش »می نامندبیچاره ویلان الدوله این قدرگرفتاراست که مجال ندارد سرش را بخاراند .مگرمردم ولش می کنند،مگردست ازسرش برمی دارند؟یک شب نمی گذارنددرخانه ی خودش سرراحتی به زمین بگذارد!راست است که ویلان الدوله خانه وبسترمعینی هم به خودسراغ ندارد«درویش هرکجاکه شب آید،سرای اوست »درست درحّق اونازل شده ،ولی مردم هم دیگرپرشورش رادرآورده اند،یک ثانیه بدبخت رابه فکر خودش نمی گذارند...
جمال زاده
ازکتاب «یکی بود،یکی نبود»

یک سه تارنووبی روپوش دردست داشت ویخه(یقه) باز وبی هوا راه می آمد.ازپلّه های مسجد با عجله پایین آمد از میان بساط خرده ریزفروش هاوازلای مردمی که درمیان بساط گسترده ی آنان ،دنبال چیزهایی که خودشان هم نمی دانستند،می گشتند،داشت به زحمت ردمی شد.
( جلال آل احمد) ازکتاب «سه تار» +  نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 12:27  توسط   |  آشنایی با اصطلاحات ادبی

ادوارسبک شعرفارسی

بحث درباره ی تحّول شعرازجهت قالب ،ازلحاظ کاربردلفظ وازنظرمعنی ومفهوم به عملی مربوط می شودکه بدان سبک شناسی می گویند.سبک عبارت است ازکیفیت تغییریاچگونگی بیان شاعرانه ومنظورازسبک شناسی ،معرفت به چگونگی بیان شاعرانه وتحّول آن درطول تاریخ است .  

لغت « سبک » در اصل ؛ یعنی ، قالب ریزی فلزات و ریخته گری . کسی که فلزی را قالب ریزی می کند .

اصل فلز را – که موجود است – بر می دارد و به شکل خاصی در می آورد و برای فروش عرضه می کند .

قطعه ی طلا یا نقره ی قالب ریزی شده را به همین دلیل ، « سبیکه » نامیده اند .کار شاعر هم در کاربرد لغات و بیان مقصود ، تقریبا همین گونه است ، زیرا شاعر لغات را – که در زبان وجود دارد – بر می دارد، نحوه    

تلفیق و بیان مطلب در شعر هر شاعر، ویژگی خاصی دارد که همان ، سبک یا روش کار او است بنابراین،

سبک هر شاعر ؛ یعنی، شیوه ای که وی برای بیان مطالب خود به کار می برد . چون شعر فارسی بعد از اسلام تا کنون ، از جهت شیوه ی بیان ، تغییراتی داشته است ، شکلهای خاص بیان در شعر فارسی را

( سبک های آن را) به چند نوع تقسیم کرده اند.



به طورکلی ادوارسبک شعرفارسی بدین ترتیب است :

1-سبک خراسانی : ازآن جاکه زبان فارسی که پس ازورود اسلام به ایران به عنوان زبان رسمی ایران شناخته شدازخراسان آغازشدوشعراونویسندگان معروف فارسی زبان درآغازدر آن ناحیه ظهورکردندسبک شاعران این دوره را(قرن سوم وقرن چهارم تااوخرقر پنجم ) سبک خراسانی نامیدند.
دراین دوره شاعران معروفی مانندرودکی ،شهیدبلخی ،دقیقی ،فردوسی ،فرخی سیستانی ، منوچهری وناصرخسرومی زیسته اند.شعردراین سبک متنوع وگوناگون بودوازمیان انواع شعر،قصیده بردیگرانواع برتری داشت .

ازویژگی های این سبک :سادگی وروانی کلام ،دوری ازترکیبات دورازذهن ،کاربرداندک واژگان عربی ،مضامین شعربیشتروصف طبیعت یاوصف معشوق ویامدح بوده است .آرایه های ادبی بندرت ودرحدساده به کارگرفته می شد.برای نمونه ابیاتی ازقصیده رودکی ،بوی جوی مولیان ،نقل می شود:

بوی جوی مولیان آیدهمی یادیارمهربان آیدهمی
ریگ آموی ودرشتی راه او زیرپایم پرنیان آیدهمی
آب جیحون ازنشاط روی دوست خنگ ماراتامیان آیدهمی
ازکه جویم وصل اوکزهرسویی می نفیرعاشقان آیدهمی
ای بخارا!شادباش ودیرزی میرزی توشادمان آیدهمی
میرماه است وبخاراآسمان ماه سوی آسمان آیدهمی
میرسرواست وبخاربوستان سرو سوی بوستان آیدهمی
آفرین ومدح سودآیدهمی گربه گنج اندزیان آیدهمی

 

 

 

مرا بسود و فروریخت هرچه دندان بود

 

نبود دندان، لا، بل چراغ تابان بود

سپید سیم رده بود و درو مرجان بود

 

ستارهٔ سحری بود و قطرهٔ باران بود

دلم خزانهٔ پر گنج بود، گنج سخن

 

نشان نامهٔ ما مهر و شعر عنوان بود

همیشه شاد و ندانستمی که غم چه بود

 

دلم نشاط و طرب را فراخ میدان بود

 

 

( رودکی )



2-سبک عراقی : مقدمه ی سبک عراقی درقرن پنجم شروع شدودرتمامی قرن ششم وهفتم وهشتم وقسمتی ازقرن نهم ادامه یافت .سبک این دوره راازآن جهت عراقی نامندکه زبان فارسی دری باشروع این سبک درتمام نقاط ایران منتشرشدوزبان رسمی مردم ایران گردیدوچون اغلب پایه گذاران این سبک ازایران مرکزی بودندوایران مرکزی هم عراق عجم نامیده می شد،سبک شعراین دوره به سبک عراقی معروف شد.
عطار،مولوی ،سنایی ،سعدی ،فخرالّدین عراقی ،نظامی ،حافظ ،خاقانی وجامی از معروفترین شاعران این دوره اند.

خصوصیات این سبک :
1- غزل ازلحاظ کمّیت جای قصیده راگرفت
2- درمیان انواع شعر،توجّه به سرودن مثنوی زیادشد
3- غزل بیانگرعشق عرفانی شدوازاین راه عرفان درشعرفارسی راه یافت و اصطلاحات عرفانی ازقبیل :میخانه ،خرابات ،مغ ،خرقه ،زاهدو...درشعرفارسی راه یافت .
4- کاربردصناعات ادبی (لفظی ومعنوی )درشعرراه کمال پیمودوبرخلاف دوره قیل انواع تشبیهات پیچیده ، کنایه ،استعاره مجاز،ایهام ،جناس وترصیع درشعراین دوره به کمال دیده می شود.برای نمونه ،غزلی ازحافظ ،که شعراونقطه اوج سبک عراقی است ،نقل می شود:

فاش می گویم وازگفته ی خوددلشادم بنده ی عشقم وازهردوجهان آزادم
طایرگلشن قدسم چه دهم شرح فراق که دراین دامگه حادثه چون افتادم
من ملک بودم وفردوس برین جایم بود آدم آورد درین دیرخراب آبادم
سایه طوبی ودلجویی حورولب حوض به هوای سرکوی توبرفت ازیادم
نیست برلوح دلم جزالف قامت دوست چه کنم حرف دگریادنداداستادم
کوکب بخت مراهیچ منجّم نشناخت یارب ازمادرگیتی به چه طالع زادم
تاشدم حلقه به گوش درمیخانه ی عشق هردم آیدغمی ازنوبه مبارکبادم
می خوردخون دلم مردمک دیده سزاست که چرادل به جگرگوشه مردم دادم
پاک کن چهره ی حافظ به سرزلف زاشک ورنه این سیل دمادم ببردبنیادم

 

 

نمونه‌ها

به عمر خویش مدح کس نگفتم

 

دری از بهر دنیا من نسفتم

 

 

( عطار )

 

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد

 

نهال دشمنی بر کن که رنج بی‌شمار آرد

 

 

( حافظ )

 

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم

 

که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم

کریمان جان فدای دوست کردند

 

سگی بگذار آخر مردمانیم

 

 

( مولوی )

 

دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی

 

زنهار بد مکن که نکردست عاقلی

 

هنر به چشم عداوت بزرگ‌تر عیب است

 

گلست سعدی و در چشم دشمنان خار است

نور گیتی فروز چشمهٔ هور

 

زشت باشد به چشم موشک کور

 

گوش تواند که همه عمر وی

 

نشنود آواز دف و چنگ و نی

دیده شکیبد ز تماشای باغ

 

بی گل و نسرین به سر آرد دماغ

ور نبود بالش آکنده پر

 

خواب توان کرد خزف زیر سر

ور نبود دلبر همخوابه پیش

 

دست توان کرد در آغوش خویش

وین شکم بی هنر پیچ پیچ

 

صبر ندارد که بسازد به هیچ

 

 

( سعدی )

 

عشق تو بر بود زمن مایه مایی و منی

 

خود نبود عشق تو را چاره ز بی خویشتنی

 

چو علم آموختی از حرص آنگه ترس كاندر شب

 

چو دزدی با چراغ آید گزیده تر برد كالا

 

 

( سنایی



3ـ سبک هندی (اصفهانی ) : قرن نهم ودهم ونیمی ازقرن یازدهم دوره ی سبک هندی است . سبک این دوره راازآن جهت هندی می گویندکه شمارزیادی ازشاعران ایرانی به هند مهاجرت کردندوعلاقه مهاجرت به هندچنان ذهن شاعران رابه خودمشغول کرده بودکه اغلب آنان آرزوی این سفررادرشعرخوداظهارمی کردندوازسوی دیگروجودشاعران پارسی گوی هندی تبارنیزموجب این نامگذاری شد.باتمام این احوال عده ای ازاستادان سخن پارسی را اعتقادبراین است که سبک شعراین دوره رابایداصفهانی نامید.

ویژگی های این سبک :
1-بعضی ترکیبات جدیدوواژه های ترکی درشعراین دوره واردشد
2-بعضی ازلغات قدیمی وفصیح فارسی یاعربی ازمیان رفت
3-نوع سبک شعرغزل است قصیده ومثنوی نیز وجودداردامابه پایه ی غزل نمی رسد
4-ازمهمترین مشخصه این دوره به کاربردن صنعت ارسال مثل ،اسلوب معادله وتمثیل است .
5-استعمال استعارات پیچیده ومعماولغزوترکیبات بدیع ازدیگرویژگی های این دوره است .
6-یکی ازمضامین شعری منقبت ومرثیه ائمه اطهاراست وشعرابیشترسعی خودراصرف سرودن اشعاردرمنقبت ائمه ومراثی آنان بخصوص شهدای کربلاکردند که محتشم کاشانی بزرگترین ومعروفترین آنان است
7-ازنظرمعنی شعرای این دوره گردتقلیدنمی گشتندوآنچه سبک هندی بدان معروف گشته ابتکارمضمون ومعنی است .
ازشاعران معروف این دوره بایدصائب تبریزی ،کلیم کاشانی ،محتشم کاشانی ،وحشی بافقی وبیدل رانام برد.

به عنوان نمونه تک بیت هایی ازصائب نقل می شود:

ریشه ی نخل کهنسال ازجوان افزونتراست بیشتردلبستگی باشدبه دنیاپیررا

¯¯¯


فکرشنبه تلخ داردجمعه ی اطفال را عشرت امروزبی اندیشه ی فرداخوش است

¯¯¯


پشه باشب زنده داری خون مردم می خورد زینهار!اززاهدشب زنده داراندیشه کن

¯¯¯


شودخشک همچون سبودست آن کس که باری زدوش کسی برندارد

 

 

 

 

اقبال خصم هرچه فزون‌تر شود نکوست

 

فواره چون بلند شود سرنگون شود

؛

دست طمع چو پیش کسان می کنی دراز

 

پل بسته‌ای که بگذری از آبروی خویش

؛

اظهار عجز پیش ستم‌پیشگان خطاست

 

اشک کباب باعث طغیان آتش است

؛

آدمی پیر چو شد حرص جوان می گردد

 

خواب در وقت سحرگاه گران می گردد

؛

ریشهٔ نخل کهنسال از جوان افزون‌تر است

 

بیشتر دلبستگی باشد به دنیا پیر را

 

 

( صائب تبریزی )

 

ما ز آغاز و ز انجام جهان بی‌خبریم

 

اول و آخر این کهنه کتاب افتاده است

روزگار اندر کمین بخت ماست

 

دزد ، دائم در پی خوابیده است

 

 

( کلیم کاشانی )

 

عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد

 

خمیر مایهٔ دکان شیشه‌گر سنگ است

 

 

(

 



4-دوره بازگشت ادبی : سبک هندی پس ازدوقرن که به نهایت تکلّف وپیچیدگی رسید،تقریباًدرنیمه قرن دوازدهم دوره آن پایان یافت وشاعران بعدازاین دوره به تغییراین سبک دست زدندوبرآن شدند که سبک شعرفارسی رابه دوره عراقی وخراسانی بازگردانندوازاین روی سبک این دوره را بازگشت ادبی یاتجدیدحیات ادبی نام نهادند.علّت این تغییرتکلّف وپیچیدگی شعربود.دوره ی این سبک ازپایان عهدصفوی شروع شدودرقرن های دوازدهم وسیزدهم تااوایل قرن چهاردهم ادامه داشت .
ازمیان پیشگامان این تغییرسبک بایدازهاتف اصفهانی نام برد.

 

ابیاتی از شعر طبیب اصفهانی :

غمش در نهان خانهٔ دل نشیند به نازی که لیلی به محمل نشیند

به دنبال محمل چنان زار گریم که از گریه‌ام ناقه در گل نشیند

مرنجان دلم را که این مرغ وحشی ز بامی که برخاست مشکل نشیند

بنازم به بزم محبت که آنجا گدایی به شاهی مقابل نشیند

عجب نیست از گل که خندد به سروی که در این چمن پای در گل نشیند

 

 

 

5 ـ دوره ی شعر معاصر : دوره معاصررامعمولاًبایدازاواخر دوره ی قاجاریه تاامروزبه حساب آورد. روابط ایران واروپاوآوردن کارشناسان فنی ونظامی وتأسیس مدارس واعزام دانشجویان ایرانی به کشورهای اروپایی ،آشنایی ایرانیان باعلوم وادبیات اروپا،ترجمه کتابها ی مختلف سبب شدتا تحولاتی درذهن ادیبان وهنرمندان ایرانی به وجودآید.
شعرونثرفارسی باالهام گرفتن ازآثاراروپاییان دچارتحولاتی شدورفته رفته انقلابی درسبک شعر پیداشدوشعرنوپدیدآمد.البّت� � نوآوری درشعرراجسته وگریخته دربیان شاعران اواخرقرن سیزدهم و اوایل قرن چهاردهم چون «ایرج میزرا»و«میرزاده عشقی »می بینیم اماتحول کامل آن توسط «نیمایوشیج »(علی اسفندیاری )بارزشدوازآن پس بودکه شاعران نوپردازدرصحنه ی شعرفارسی رخ نمودندوباشکستن قالب شعرازجهت وزن وقافیه مسیرتحول شعرراپس ازدوران بازگشت ادبی یا بهتر بگوییم تقلید از گذشتگان بار دیگر باز کردند. ازبزرگان این دوره بایددردرجه اول «نیمایوشیج » رابه عنوان قافله سالاراین سبک نام بردوسپس ازشاعرانی چون اخوان ثالث ،سهراب سپهری ، فریدون مشیری ،دکترشفیعی کد کنی وجزآنان سخن گفت .به عنوان نمونه بخشی ازشعر«آی آدم ها »ی نیمایوشیج در زیرنقل می شود:

آی آدم ها...
آی آدم ها،
که برساحل نشسته ،شادوخندانید!
یک نفردرآب ،داردمی سپاردجان .
یک نفرداردکه دست وپای دایم می زند،
روی این دریای تندوتیره وسنگین ،که می دانید.
آن زمان که مست هستند،
ازخیال دست یابیدن به دشمن ،
آن زمان ،که پیش خود،بیهوده پندارید،
که گرفتستید، دست ناتوانی را،
تاتوانایی بهترپدیدآرید،
آن زمان که تنگ می بندید
به کمرهاتان ،کمربند.
درچه هنگام می بگویم من ؟
یک نفر،درآب داردمی کند بیهوده جان قربان !

البته درکنارجریان های شعری وتحول آفرینی ها، سنت گرایان وجناح وفاداربه شعر واد ب سنتی حضوری روشن وفعال دارند.پس ازپیروزی انقلاب اسلامی نیزمضامین تازه ،پوبا،انقلابی واجتماعی باالهام ازفرهنگ اسلامی وعناصرپرشورحماسی به ویژه عاشورای حسینی ،نثروشعرراآکند.
چهره هایی چون علی معّلم ،نصراالله مردانی ،قیصرامین پور،موسوی گرمارودی ،سپیده کاشانی ،حمیدسبزواری وسلمان هراتی سروده هایی درخورتوجه ارائه دادند.درزیر نمونه ای از شعر سلمان هراتی نقل می شود:

پیش ازتوآب معنی دریاشدن نداشت شب مانده بودوجرأت فرداشدن نداشت
بسیاربودروددرآن برزخ کبود امادریغ ،زهره ی دریاشدن نداشت
درآن کویرسوخته ،آن خاک بی بهار حتی علف اجازه ی زیباشدن نداشت
گم بوددرعمق زمین شانه ی بهار بی توولی زمینه ی پیداشدن نداشت
دل اگرچه صاف ،ولی ازهراس سنگ آیینه بودومیل تماشاشدن نداشت
چون عقده ای به بغض فروبودحرف عشق این عقده تاهمیشه سرواشدن نداشت

+  نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 12:27  توسط   |  آشنایی با اصطلاحات ادبی

قالب شعر

قالب شعر به شکل شعر گفته می‌شود که بر دو نوع است: شکل ظاهری و شکل درونی (یا شکل ذهنی). شکل ظاهری که شامل وزن یا بی‌وزنی، تساوی مصرع‌ها و یا کوتاهی و بلندی آنها، قافیه‌ها - در صورتی که قافیه‌ای وجود داشته باشد- و صداها و حرکات ظاهری کلمه می‌شود.

قالب در شعر کلاسیک فارسی، شکل ظاهری است که قافیه به شعر می‌بخشد. طول هر مصرع، چیدمان هجاهای هر مصرع، تعداد ابیات، آرایش مصرع‌ها، قافیه آرایی آنها و حتی عاطفه انتقالی شاعر به خواننده دیگر عوامل تعیین کننده قالب ظاهری شعرند. . [۱]

در شعر سپید و شعر نوی فارسی، عنصری مهم‌تر و عمیق‌تر وجود دارد با عنوان شکل درونی (شکل ذهنی) است. شکل ذهنی عبارت از محیطی است که شعر در آن حرکت می‌کند و پیش می‌رود و اشیاء و احساس‌ها را با خود پیش می‌برد. شکل ذهنی به یک شعر یا یکپارچگی می‌دهد یا آن را از وحدت و استحکام درمی‌آورد.

 

عوامل تعیین قالب یک شع ر

قافیه آرایی

به محل قرارگیری قوافی در یک شعر، قافیه آرایی آن شعر گفته می‌شود. برای مثال قالب مثنوی دارای قوافی مشابه در انتهای هر مصرع است و قافیه هر بیت ممکن است با قافیه دیگر ابیات تفاوت داشته باشد. لیکن در یک قصیده، قافیه در پایان تمام ابیات و همچنین انتهای مصرع اول بصورت مشابه تکرار می‌شود.

وزن شعر

نوشتار اصلی: وزن شعر

طول مصرع‌ها و چیدمان هجاهای هر مصرع را در یک شعر، وزن آن شعر می‌گویند. هجاها در زبان فارسی به سه دسته کوتاه، بلند و کشیده تقسیم می‌شوند. حال اگر در دو مصرع اولا تعداد هجاها با هم برابر بوده و ثانیا هجاهای کوتاه و بلند آنها در مقابل هم قرار داشته باشند، آن دو مصرع هم وزن نامیده می‌شوند. (هجای کشیده را می‌توان با یک هجای کوتاه + یک هجای بلند معادل گرفت. [۲] مثال:

دردم از یارست و درمان نیز هم

 

دل فدای او شد و جان نیز هم

در--دم--از--یا--رس--ت--در--مان--نیز--هم

دل--ف--دا--ی--او--ش--دو--جان--نیز--هم

قالب مستزاد ، در میان قالبهای کلاسیک شعر فارسی تنها قالبی است که در آن بخشهای غیر هم وزن وجود دارد.

قالبهای کلاسیک

با وجود آنکه با چنبن تعریفی بی نهایت قالب شعری می‌توان ارائه داد، لیکن اکثر شعرای کلاسیک پارسی گوی، تلاش کرده‌اند تا از قالبهای معروف شعر فارسی خارج نشوند. قالبهای کلاسیک معروف شعر فارسی به شرح زیرند:


- مثنوی
- قصیده
- غزل
- مسمط
- مستزاد
- ترجیع بند
- ترکیب بند
- قطعه
- رباعی
- دو بیتی
- تک بیت
- چهار پاره
- بحر طویل



قالب شعر نو

نیما یوشیج در قالب شعر کلاسیک تغییراتی ایجاد کرد و آن را به شکل شعر نو درآورد. در شعر نیمایی هجاها با هم یکسان نیست و مصرع‌ها کوتاه و بلند است. نیز در این نوع شعر قافیه‌ها می‌توانند متفاوت باشند و نیازی به نظم و هماهنگی در قافیه‌بندی نیست.

قالب شعر سپید

احمد شاملو در شعر سپید از تقطیع استفاده کرد. وزن کلمات به این نوع شعر قالب درونی و یا شکلی ذهنی می‌دهد و به این دلیل قالب شعر سپید از قالب شعر نیمایی متفاوت است.

آنچه دربارهٔ قالب شعر مهم است وحدت ذهنی است که چه در قالب کلاسیک و چه در قالب شعر نوی نیمایی و شعر سپید باید رعایت شود. همان‌قدر که شعر موزون باید از وحدتی ذهنی برخوردار باشد شعر آزاد یا بی‌وزن نیز باید از یکپارچگی برخوردار گردد.

 

 

انواع سخن منظوم یاقالب های شعر

 

 

1-     قصیده : نوعی نظم یاکلام منظوم است که بیش از17بیت دارد.موضوع قصیده عبارت است ازمدح ،هجو،موعظه ،شکایت ازروزگار،وصف مجالس بزم ورزم ،وصف مناظره قصرها وهماننداینهاوگاهی نیزمسائل فلسفه وحکمت .ساختمان قصیده چنان است که مصراع اول بیت نخست بامصراع دوم همان بیت ومصراع دوم سایرابیات دارای قافیه است .بیت آغازین قصیده رامطلع گویندودرقصیده های درازممکن است که شاعرمطلع دیگری بیاوردکه آن راتجدیدمطلع نامند.

 

 

وجه تسمیه

از آن جا که در این گونه شعر نظر شاعر اغلب به شخص و مقصودی معیّن توجّه دارد آن را قصیده یعنی مقصود نام داده اند. طبق نظر علمای ادب، در قصاید فارسی مطلع باید که مصرّع باشد و هر گاه که چنین نیست، به آن شعر قطعه می‌گویند و نه قصیده. [۲]

 

بعضی ازاجزای تشکیل دهنده ی قصیده عبارتنداز:

1ـ تغزّل یا تشبیب : مقدّمه ی قصیده راگویند .بیشتر شاعران مدیحه سرا در آغاز قصیده چندبیتی درباره موضوع های گوناگون ازجمله ،طلوع وغروب خورشید،وصف بهار،خزان ،یک شب پرستاره وغیراین هامی سرایندوسپس به مدح می پردازند این چندبیت نخستین راکه ربطی به مدح نداردتغّزل (شعرعاشقانه گفتن )ویاتشبیب(یادروزگارجوانی کردن )می نامند.
2ـ تخلّص : رابط میان تغزّل واصل قصیده است .تخلّص یابیت گریزبعدازمقدمه می آیدوبه معنی رهایی ازمقدمه وپرداختن به موضوع اصلی است .

3-تنه ی اصلی : مقصوداصلی شاعراست بامحتوایی چون مدح ،رثا،پندواندرزوعرفان وحکمت و...

قصیده وغزل درتعدادادبیات ودرون مایه باهم تفاوت دارند.متوسط ابیات قصیده چهل تاپنجاه بیت است ودرازترین آنهابه حدود300بیت می رسد.سرودن قصایداستوار وپرمعنی درحدشاعران بزرگ است .تعدادابیات غزل های نغزوزیباویکدست از10بیت بیشتر نیست .
فرخی سیستانی ،عنصری ،منوچهری ،ناصرخسرو،مسعودسعد،سنایی ،انوری ،جمال الدین اصفهانی ،خاقانی ازقصیده سرایان مشهوربه شمارمی آیند.بهارومهرداد اوستاازگویندگان معاصردرقصیده هستند.

آرایش قافیه درقصیده چنین است :

________________________ ò ___________________ ò
________________________ ___________________ ò
________________________ ___________________ ò
________________________ ___________________ ò
________________________ ___________________ ò


نکته :نام دیگرتغّزل وتشبیب ،نسیب است .
قصیده بدون مقدمه راقصیده محدودیامقتضب نامند،به قصیده چکامه وچامه نیزگفته می شود.

 

پیشینه

اگرچه پیشینه قصیده به شعر عربی در دوران جاهلیت می‌رسد، لیکن در شعر فارسی از قرن سوم هجری رواج یافت و دوران اوج شکوه آن تا قرن ششم هجری بوده است. از قرن هفتم به بعد، به علت از بین رفتن دربارهای مقتدری که مشوق شاعران مدیحه‌سرا بودند، قصیده رو به ضعف نهاد. موضوع قصیده‌ها از قرن نهم به بعد، بیشتر تجلیل و ستایش اولیای دین است. در دوران متأخر ملک الشعراء بهار با وارد کردن مضمون های اجتماعی و سیاسی در قصیده‌ها، رنگ تازه‌ای به قصیده داد و این قالب شعری را احیاء کرد.

تحولات:

قصیده از حیث مضمون و محتوا، از آغاز تا امروز دستخوش دگرگونیهایی شده است که می‌توان به اجمال به شرح زیر بیان کرد:

الف) در رزوگار سامانیان اغلب به مدح و ستایش در حد اعتدال و مبالغه ‏های شاعرانه پرداخته می‌شده است.

ب) در دوران غزنویان و سلجوقیان به مدح و ستایش سلاطین و وزرا و امرا با تملق و چاپلوسی به حد غلو و افراط در طرح تقاضا به حد سوال و تکدی می رسیده است.

ج) ناصر خسرو ، با ایجاد تحول و انقلاب در مضمون قصیده، آن را در خدمت توجیه و تبیین مبانی اعتقادی آیین اسماعیلیان در آورد.

د) سنایی غالب قصیده را به مضامین دینی و عرفانی و زهدیات و قلندریات تخصیص داد و شیوهٔ او به وسیلهٔ عطار ، شمس مغربی ، اوحدی ، خواجو ، جامی و دیگران دنبال شد.

ه) سعدی و به تبع او سیف فرغانی قصیده را بیشتر در استخدام طرح مسائل اخلاقی و اجتماعی درآوردند.

و) از دوران مشروطیت به این سو، قصیده بیشتر در خدمت مسائل سیاسی، اجتماعی، میهنی و ملی و ستایش آزادی قرار گرفته و در تهییج عواطف و احساسات و تنویر افکار جامعهٔ کتاب‌خوان نقش بسزایی داشته است. شاخصترین قصاید از این نوع را می توان دردیوان ملک‌الشعرا بهار سراغ گرفت.



درزیربه ذکرقصیده ی داغگاه ازفرخی سیستانی وقصیده ی دیوان مداین ازخاقانی بسنده می کنیم :

چون پرندنیلگون برروی پوشدمرغزار پرنیان هفت رنگ اندرسرآردکوهسار
خاک راچون ناف آهومشک زایدبی قیاس بیدراچون پّرطوطی برگ رویدبی شمار
بادگویی مشک سوده دارداندرآستین باغ گویی لعبتان ساده دارداندرگوشوار
ارغوان لعل بدحشی دارداندرمرسله نسترن لؤلؤی مکنون دارداندرگوشوار
راست پنداری که خلت های رنگین یافتند باغ های پرنگارازداغگاه شهریار
داغگاه شهریاراکنون چنان خرّم بود کاندروازنیکویی حیران بماندروزگار
سبزه اندرسبزه بینی چون سپهراندرسپهر خیمه بینی چون حصاراندرحصار...

(فرخی سیستانی )

 

¯¯¯



هان،ای دل عبرت بین ازدیده عبرکن ،هان ایوان مداین راآینیه ی عبرت دان
یک ره زلب دجله منزل به مداین کن وزدیده دوم دجله برخاک مداین ران
خوددجله چنان گریدصددجله ی خون ،گویی کزگرمی خونابش آتش چکدازمژگان
ازآتش حسرت بین بریان جگردجله خودآب شیندستی کاتش کندش بریان
تاسلسله ی ایوان بگسست مداین را درسلسله شددجله ،چون سلسله شدپیچان
مابارگه دادیم ،این رفت ستم برما برقصرستمکاران گویی چه رسدخذلان
بردیده ی من خندی کاینجازچه می گرید گویندبرآن دیده کاینجانشودگریان


این هست همان ایوان کزنقش رخ مردم خاک دراوبودی دیوارنگارستان ...

(خاقانی )


1ـ غزل : یکی دیگرازانواع مهم شعرفارسی غزل است که بین 5تا16 بیت ودرمواردی تابیش از20بیت داردکه تمام ابیات بریک وزن وقافیه اند.ساختمان غزل همانندقصیده است .بدین معنی که مصراع اول بیت اول بامصراع دوم همان بیت ومصراع های دوم سایرابیات هم قافیه است . موضوع غزل برخلاف قصیده درخدمت امیال وخواستهای خودشاعراست، ازعشق وآرزووشکایت ازیاروامثال آن وگاهی باورهای فلسفی وعرفانی واخلاقی واجتماعی .
منظور از عشق در تغزّلات ،عشق صوری وزمینی ودرغزلیات عرفانی که عالی ترین تجلیات عاشقانه وربّانی درشعرفارسی است ،عشق الهی وآسمانی است .

نخستین بیت غزل رامطلع وآخریین بیت آن راکه اغلب همراه باذکرتخّلص شاعراست ،مقطع نامند.تخّلص درغزل برخلاف تخّلص درقصیده عنوان شعری شاعراست ودرواقع امضای شاعر درپایان آن است وازدوره ی مغول به بعدبیشترمعمول شد.
رودکی ،کمال الدین اصفهانی ،سعدی وحافظ ،فخرالدین عراقی ،مولوی ،صائب ،خواجوی کرمانی ،عطارراغزلیات زیباونغزاست .
غزل پردازان دوران معاصربسیارندوازآن میان باید:ملک الشعرای بهار،رهی معیری ، استاد شهریار ،هوشنگ ابتهاج ،دکترحمیدی شیرازی وبسیارکسان دیگررانام برد.ازمخالفان غزل ناصرخسرومشهورتراست .

نکته : زیباترین وبرجسته ترین بیت ازلحاظ لفظ ومعنی وقصیده رابیت الغزل وبیت القصیده ویاشاه بیت می گویند.

آرایش قافیه درغزل :

_________________________ ò ___________________ ò
_________________________ ___________________ ò
_________________________ ___________________ ò
_________________________ ___________________ ò
_________________________ ___________________ ò


درزیربه ذکرچندغزل می پردازیم :

درخرابات مغان نورخدامی بینم این عجب بین که چه نوری زکجامی بینم
جلوه برمن مفروش ای ملک الحاج که تو خانه می بینی ومن خانه خدامی بینم
خواهم اززلف بتان نافه گشایی کردن فکردوراست هماناکه خطامی بینم
سوزدل اشک روان آه سحرناله شب این همه ازنظرلطف شمامی بینم
کس ندیده است زمشک ختن ونافه چین آنچه من هرسحرازبادصبامی بینم

دوستان عیب نظربازی حافظ مکنید
که من اورازمحّبان شمامی بینم

(حافظ )

 

¯¯¯


یارمرا،غارمرا،عشق جگرخوارمرا یارتویی ،غارتویی ،خواجه !نگه دارمرا
نوح تویی روح تویی فاتح مفتوح تویی سینه ی مشروح تویی بردراسرارمرا
نورتویی سورتویی دولت منصورتویی مرغ که طورتویی ،خسته به منقارمرا
قطره تویی ،بحرتویی ،لطف تویی،قدرتویی قندتویی ،زهرتویی،بیش میازارمرا
روزتویی ،روزه تویی ،حاصل در یوزه تویی آب تویی ،کوزه تویی ،آب ده این بارمرا
دانه تویی ،باده تویی،جام تویی پخته تویی ،خام تویی ،خام بمگذارمرا
این تن اگرکم تندی ،راه دلم کم زندی راه شدی ،تانبدی این همه گفتارمرا

(مولوی )

 

¯¯¯


نه دل مفتون دلبندی ،نه جان مدهوش دلخواهی نه برمژگان من اشکی،نه برلبهای من آهی
نه جان بی نصیبم را،پیامی ازدلارامی نه شام بی فروغم را،نشانی ازسحرگاهی
نیابدمحفلم گرمی ،نه ازشمعی نه ازجمعی نداردخاطرم الفت ،نه بامهری نه باماهی
به دیداراجل باشد،اگرشادی کنم روزی به بخت واژگون باشد،اگرخندان شوم گاهی
کی ام من؟آرزوگم کرده ای تنهاوسرگردان نه آرامی،نه امیدی ،نه همدردی ،نه همراهی
گهی افتان وخیزان،چون غباری دربیابانی گهی خاموش وحیران ،چون نگاهی به نظرگاهی
رهی، تاچندسوزم دردل شبهاچوکوکبها به اقبال شررنازم که داردعمرکوتاهی

(رهی معیری )

 

¯¯¯



3-مثنوی (دوگانگی ،مزودج ) : نوعی ازکلام منظوم است که هردومصراع آن یک قافیه دارد وبنابراین درمثنوی هربیت دارای قافیه ای جداگانه است وازاین رومثنوی به ظاهرآسانترین نوع شعراست ،هرچندسرودن مثنوی زیباودلنشین کارآسانی هم نیست .وجه تسمیه وعلت نامگذاری این قالب شعری (مثنوی )بدان جهت بوده است که هربیت مصراع هایش دوبه دوهم قافیه هستند.چون در مثنوی محدودیت بیت وجودنداردونیزقافیه درهربیت تفاوت می کنداشعاردراز ومنظومه های داستانی ، حماسی ، عاشقانه ، تاریخی وفلسفی و عرفانی به صورت مثنوی ودراوزان مختلف سروده می شوند.ازآن جاکه موضوع مثنوی متنوع ومتفاوت است برخی آن رابه چهارنوع تقسیم بندی کرده اند:

1-مثنوی رزمی (حماسی ) : مانندشاهنامه فردوسی ،گرشاسب نامه اسدی توسی
2-مثنوی بزمی (عاشقانه ) : مانندخسرووشیرین نظامی ،ویس ورامین فخرالّدین اسعدگرگانی
3-مثنوی عرفانی (معنوی ) : مانندمثنوی مولانا،حدیقةالحقیقةسنایی ومنطق الطیرعطار
4-مثنوی حکمی (اخلاقی –اجتماعی ) : مانندبوستان سعدی

نمونه های دیگرمثنوی : مخزن الاسرارنظامی، هفت پیکر ، لیلی و مجنون نظامی ،گلشن راز شیخ محمودشبستری ،جام جم اوحدی مراغدرای ،تحفةالاحرارجامی ،یوسف وزلیخاجامی .
ازشاعران معاصری که درسرودن مثنوی موفق بوده اند:نام هوشنگ ابتهاج ،حمیدی شیرازی ،علی معلم واحمدعزیزی قابل ذکراست .

درزیربه ذکرچندنمونه می پردازیم :

جنبش اول که قلم برگرفت حرف نخستین زسخن درگرفت
پرده ی خلوت چوبرانداختند جلوت اول به سخن ساختند
تاسخن آوازه ی دل درنداد جان تن آزاده به گل درنداد
چون قلم آمد،شدن آغازکرد چشم جهان رابه سخن بازکرد...

(نظامی ،مخزن الاسرار)

 

¯¯¯


شبی یاددارم که چشمم نخفت شنیدم که پروانه باشمع گفت
که من عاشقم گربسوزم رواست تراگریه وسوزباری چراست
بگفت ای هوادارمسکین من برفت انگبین یارشیرین من
چوشیرینی ازمن به درمی رود چو فرهادم آتش به سرمی رود
که ای مدّعی عشق کارتونیست که نه صبرداری نه یارای ایست ...

(سعدی ،بوستان )


ماچون دودریچه روبه روی هم آگاه زهربگومگوی هم
هرروزسلام وپرسش وخنده هرروزقرارروزآینده
عمرآینه ی بهشت ،امّاآه بیش ازشب وروزتیرودی کوتاه
نه مهرفسون نه ماه جادوکرد نفرین به سفرکه هرچه کرداوکرد

(مهدی اخوان ثالث )


مشنوای دوست که غیر از تو مرا یاری هست یاشب و روز به جز فکر توام کاری هست
به کمند سرزلفت نه من افتادم وبس که به هرحلقه موئیت گرفتاری هست
گربگویم که مراباتوسروکاری نیست درودیوارگواهی بدهدکاری هست
هرکه عیبم کندازعشق وملامت گوید تاندیدست ترا،برمنش انکاری هست
صبربر جوررقیبت چه کنم گرنکنم همه دانندکه درصحبت گل خاری هست
نه من خام طمع عشق تومی ورزم وبس که چون من سوخته درخیل توبسیاری هست
من چه درپای توریزم که پسند تو بود جان وسررانتوان گفت که مقداری هست
عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند داستانی ست که برهرسربازاری هست

(سعدی )

 

¯¯¯


4-قطعه : عبارت است ازابیاتی متحددروزن وقافیه دربیان یک اندیشه وشرح یک حکایت و واقعه .تنهاقالب شعری است که بیت مصّرع نداردوهم قافیه بودن دومصراع بیت نخست درقطعه الزامی نیست .دارای وحدت موضوع است .موضوع آن پند و اندرز است . تعداد ابیاتش2 الی60 و معمولاًبین 20-2 می باشد.
قطعات ناصرخسرو،ابن بمین ،سعدی وازمعاصرین پروین اعتصای وایرج میرزا مشهور است .

نمایش قافیه درقطعه چنین است :
________________________ _____________________ ò
________________________ _____________________ ò
________________________ _____________________ ò
________________________ _____________________ ò
________________________ _____________________ ò

نکته :درقطعه فقط مصراع های زوج هم قافیه است .حداقل قطعه دوبیت است .

نکته :تنهاقالب شعری که تمام ابیاتش مصّرع است مثنوی است .

به چندقطعه ی زیرتوجه کنید:

دوست مشمارآن که درنعمت زند لاف یاری وبرادرخواندگی
دوست آن باشدکه گیرددست دوست درپریشان حالی ودرماندگی

(سعدی )


گویندمراچوزادمادر پستان به دهن گرفتن آموخت
شبهابرگاهواره ی من بیدارنشست وخفتن آموخت
دستم بگرفت وپابه پابرد تاشیوه ی راه رفتن آموخت
یک حرف ودوحرف برزبانم الفاظ نهادوگفتن آموخت
لبخندنهادبرلب من به غنچه ی گل شکفتن آموخت
پس هستی من زهستی اوست تاهستم وهست دارمش دوست

(ایرج میرزا)


زمانه ،پندی آزادواردادمرا زمانه راچونکوبنگری همه پنداست
به روزنیک کسان گفت :غم مخورزنهار بساکساکه به روزتوآرزومنداست

(رودکی )


روزی گذشت پادشهی ازگذرگهی فریادشوق برسرهرکوی وبام خاست
پرسیدزان میانه یکی کودک یتیم کاین تابناک چیست که برتاج پادشاست
آن یک جواب دادچه دانیم ماکه چیست پیدااست آنقدرکه متاعی گرانبهاست
نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت وگفت این اشک دیده ی من وخون دل شماست
مارابه رخت چوب شبانی فریفته است این گرگ سالهاست که با گّله آشناست
آن پارساکه ده خردوملک ،رهزن است آن پادشاکه مال رعّیت خورد،گداست
به قطره ی سرشک یتیمان نظاره کن تا بنگری که روشنی گوهرازکجاست
پروین ،به کجروان سخن ارزاستی چه سود کوآنچنان کسی که نرنجدزحرف راست

(پروین اعتصامی )

 

 

 

دانی که را سزد صفت پاکی؟

 

آن کو وجودِ پاک نيالايد

تا خلق ازو رسند به آسايش

 

هرگز به عُمر خويش نياسايد

تا ديگران گرسنه و مسکينند

 

بر مال و جاه خويش نيفزايد

مَردُم بدين صفات اگر يابی

 

گر نام او فرشته نهی شايد

 

 

اعتصامی

 

 

 

 

شنیده‌اید که آسایش بزرگان چیست؟

 

برای خاطر بیچارگان نیاسودن

به کاخ دهر ، که آسایش است بنیادش

 

مقیم‌گشتن و دامان خود نیالودن

همی ز عادت و کردار زشت کم‌کردن

 

هماره، بر صفت و خوی نیک افزودن

رهی که گمرهی‌اش در پی است، نسپردن

 

دری که فتنه‌اش اندر پی است، نگشودن

 

 

اعتصامی

 

خلید خار درشتی به پای طفلی خرد

 

به‌هم‌برآمد و از پویه بازماند و گریست

بگفت مادرش این رنج اولین قدم است

 

ز خار حادثه تیه وجود خالی نیست

هنوز نیک و بد زندگی به‌دفتر عمر

 

نخوانده‌ای و به‌چشم تو راه و چاه، یکی است

ندیده زحمت رفتار، ره نیاموزی

 

خطانکرده، صواب و خطا چه دانی چیست؟

دلی که سخت ز هر غم تپید، شاد نماند

 

کسی که زود دل‌آزرده گشت، دیر نزیست

هزار کوه گرت سد راه شوند، برو

 

هزار ره گرت از پا درافکنند، بایست

 

 

اعتصامی

 

گلی خوش‌بوی در حمام روزی

 

رسید از دست مخدومی به دستم

بدو گفتم که مشکی یا عبیری؟

 

که از بوی دلاویز تو مستم

بگفتا، من گِلی ناچیز بودم

 

ولیکن مدتی با گُل نشستم

کمال هم‌نشین درمن اثر کرد

 

وگرنه، من همان خاکم که هستم

 

 

سعدی

 

بر سر بازار جان‌بازان منادی می‌زنند

 

بشنوید ای ساکنان کوی رندی، بشنوید

دختر رز چند روزی هست از ما گم‌شدست

 

رفت، تا گیرد سر خود، هان و هان، حاضر شوید

جامه‌ای دارد ز لعل و نیم‌تاجی از حباب

 

عقل و دانش برد و شد، تا ایمن از وی نغنوید

هر که آن تلخم دهد حلوا بها جانش دهم

 

ور بود پوشیده و پنهان به دوزخ در روید

 

 

حافظ

 

دل شناسد که چیست جوهر عشق

 

عقل را ذره‌ای بصارت نیست

در عبارت همی نگنجد عشق

 

عشق از عالم عبارت نیست

هر که را دل ز عشق گشت خراب

 

بعد از آن هرگزش عمارت نیست

عشق بستان و خویشتن بفروش

 

که نکوتر ازاین، تجارت نیست

 

 

عطار

 

اهل دنیا سه فرقه بیش نی‌اند

 

چون طعام‌اند و همچو دارو و درد

فرقه‌ای چون طعام درخوردند

 

که ازایشان گریز نتوان کرد

باز جمعی چو داروی دردند

 

بر مال و جاه خويش نيفزايد

مَردُم بدين صفات اگر يابی

 

که بدان، گه گه است حاجت مرد

باز جمعی چو درد با ضررند

 

تا توانی به گرد درد مگرد

 

 

ابن یمین

 

بهترین مراتب آن باشد

 

کان به فضل و هنر به‌دست آید

رتبتی کان نباشد استحقاق

 

زودش اندر بنا شکست آرد

 

 

ابن یمین

 

ای خواجه، رسیده‌ست بلندیت به‌جایی

 

کز اهل سماوات به‌گوشت برسد صوت

گر عمر تو چون قد تو باشد، به‌درازی

 

تو زنده بمانی و بمیرد ملک‌الموت

 

 

انوری

 

 

 


5-رباعی : عبارت است ازچهارمصراع که مصراع های اول ،دوم وچهارم آن هم قافیه هستندوگاه مصراع سوم بادیگرمصراع هاهم قافیه است . رباعی بروزن لا حول و لاقوة الّا بالله بنا می شود. موضوع رباعی عبارت است ازمسائل حکمی ،فلسفی ،شکوه ازکوتاهی عمروگشوده نشدن راز آفرینش وگاه شکایت ازدوست وتنهایی وجدایی .

عطار، مولانا،بیدل وشیخ ابوسعیدازمشهورترین رباعی سرایان تاریخ ادبیات ایران هستند.
ازگویندگان رباعی دردوران معاصربایدازسیدحسن حسینی ،نصرالله مردانی ،وحیدامیری و مصطفی علی پورنام برد.

نکته :رباعیات خیام ازدیگرشاعران مشهورتراست .
نکته :آغازگررباعی رودکی بوده است
نکته :ازقالب های رایج شعرانقلاب اسلامی رباعی است ومفاهیمی چون عشق وشهیدو شهادت ازجمله مفاهیم محوری انقلاب هستند.

آرایش قافیه دررباعی چنین است :



(1)


______________ ò ______________ ò

______________ ______________ ò






(2)


______________ ò ______________ ò

______________ ò ______________ ò




چندنمونه رباعی ازدیروزوامروز:

هرذرّه که درخاک زمینی بوده ست پیش ازمن وتوتاج ونگینی بوده ست
گرداز رخ نازنین به آزرم فشان کان هم رخ خوب نازنینی بوده است

(خیام )



گرمردرهی میان خون بایدرفت ازپای فتاده سرنگون بایدرفت
توپای به راه درنه وهیچ مپرس خودراه بگویدت که چون بایدرفت

(عطار)


من درد تورا زدست آسان ندهم دل برنکنم زدوست ،تاجان ندهم
ازدوست به یادگار،دردی دارم کان دردبه صدهزاردرمان ندهم

(مولوی )



هرچندکه ازآینه بی رنگ تراست ازخاطرغنچه هادلم تنگ تراست
بشکن دل بی نوای ماراای عشق این ساز،شکسته اش خوش آهنگ تراست

(سیدحسن حسینی )



سرسبزترین بهارتقدیم توباد آوای خوش هزارتقدیم توباد
گفتندکه لحظه ای است روییدن عشق آن لحظه هزاربارتقدیم توباد

(وحیدامیری )

 

گر کار فلک به عدل سنجیده بُدی

 

احوال فلک جمله پسندیده بُدی

ور عدل بُدی به کارها در گردون

 

کی خاطر اهل فضل رنجیده بُدی؟

( خیام نیشابوری )

 

گویند بهشت و حور عین خواهد بود

 

آنجا می‌ِ ناب و انگبین خواهد بود

گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک

 

چون عاقبت کار چنین خواهد بود

( خیام نیشابوری )

 

گر یک نفست ز زندگانی گذرد

 

مگذار که جز به شادمانی گذرد

زنهار که سرمایهٔ ملکت به جهان

 

عمر است، چنان کِش گذرانی گذرد

( ظهیر فاریابی )

 

اول به هزار لطف بنواخت مرا

 

آخر به هزار غصه بگداخت مرا

چون مهره مهر خویش می‌باخت مرا

 

چون من همه او شدم بینداخت مرا

( مولوی )

 

بی مهر تو باده بهر من نیش بود

 

بی لطف تو پادشاه درویش بود

دل با غم تو ساخته تا دل شده است

 

ور نه چو گلی به بستر خویش بود

( محمد حاتم گویا/فامنینی )

 

آن یار که در سینه جنون دارم ازو

 

در هر مژه صد قطره‌ی ‌خون دارم ازو

کُنجی و دمی و محرمی می‌طلبم

 

تا شرح دهم که حال چون دارم ازو

( اوحدالدین کرمانی )

 

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من

 

وین حرف معما نه تو خوانی و نه من

هست از پس پرده گفتگوی من و تو

 

چون پرده درافتد نه تو مانی و نه من

 

 



6 ـ دوبیتی : دوبیتی یاترانه ازجهت قافیه همانندرباعی است وتفاوت آن بارباعی دروزن آن ها است .معمولاًدوبیتی هابروزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل سروده می شوند.موضوع دوبیتی بیان حال وروزشاعرومشکلات روزانه ،آرزوهای نخستین انسان وگاهی باورهای فلسفی ومطالب عرفانی است. مشهورترین گویندگان دوبیتی باباطاهروفایزدشتستانی هستند.دوبیتی باباطاهربه فهلویات یاپهلویات معروف است.

نکته: تفاوت دوبیتی ورباعی دروزن آن هاست بدین معنی هجای اولش بادوحرف (هجای کوتاه ) ورباعی باسه حرف (هجای بلند)شروع می شود.هرمصراع دوبیتی 11هجاودررباعی 12- 13 هجامی باشد.

به چندنمونه دوبیتی توّجه کنید:

زدست دیدهو دل هردوفریاد که هرچه دیده بینددل کندیاد
بسازم خنجری نیشش زفولاد زنم بردیده تادل گرددآزاد

(باباطاهر)



سحرگاه زآرزوی شوق دیدار کشاندم خویش بربالین دلدار
ادب نگذاشت (فایز)بوسدش لب همی سودم به زلفش چشم خونبار

(فایز)



نه دارم مهربانی های هابیل نه بغض وبخل بی پایان قابیل
تمام حاصلم مشتی ترانه است مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل

(سلمان هراتی )



سحربر شاخساربوستانی چه خوش می گفت مرغ نغمه خوانی
بیاورهرچه اندرسینه داری سرودی ،نامه ای ،آهی ،فغانی

(اقبال لاهوری )


نمایش قافیه دردوبیتی چنین است :



(1)


______________ ò ______________ ò

______________ ______________ ò





(2)


______________ ò ______________ ò

______________ ò ______________ ò


7

- چهارپاره (دوبیتی نو) : نوعی شعرکه بابندهایاخانه های چهارمصراعی سروده می شود.همه بندهای چهارپاره ازنظرمعناباهم پیونددارند.هربنددارای دوبیت است وازدیدگاه قافیه آزادترازدوبیتی است ،زیرانیازی نیست که درمصراع 1و2و4هم قافیه باشند،کافی است که مصراع های زوج هم قافیه شود.
فریدون تولّلی ،فریدون مشیری ،دکترخانلری وملک الشعرای بهارازبهترین چارپاره سرایان محسوب می شوند.

نمایش قافیه چنین است :

______________ ò ______________ ò
_______________ ________________ ò
______________ š ______________ š
_______________ ________________ ò
õõõ
õõõ
______________ ò ______________ ò
_______________ ________________ ò
______________ ò ______________ ò
_______________ ________________ ò


نمونه ای ازچارپاره ی فریدون توللّی که دوبندآن رادرزیرمی آوریم :

دور،آن جاکه شب فسونگرومست خفته بردشت های سردوکبود
دور ،آن جاکه یاس های سپید شاخه گسترده برترانه ی رود

õõõ

دور،آن جاکه می دمدمهتاب زردوغمگین زقلّه ی پربرف
دور،آن جاکه بوی سوسن ها رفته تادرّه های خامش وژرف


8 ـ ترجیع بندوترکیب بند : این نوع شعربه چندبخش یابندتقسیم شده که هرپاره ی آن درروزن بابندهای دیگرمشترک است اماازلحاظ قافیه باآن هایکی نیست درپایان هربندبیتی عیناًتکرامی شود که باآن بندهادروزن مساوی ولی درقافیه متفاوت است که به آن «بیت برگردان » یا «واسطةالعقد» گویند.ترجیع بندمعمولاًدارای وحدت موضوع است ؛یعنی یک مطلب واحددرآن طرح وتوصیف می شود.

اگردرپایان هربندآن تک بیت (بیت برگردان )تغییرکندوعیناًتکرارنشودآ � � قالب شعری را ترکیب بندخوانند.
ترجیع بندهاتف اصفهانی (اقلیم عشق )مشهورترین است .واسطه العقد ترجیع بندهاتف این است :

که یکی هست وهیچ نیست جزاو وحـــــده لاالــــــه الّــاهـــــــو

سعدی نیزترجیع بندمشهوردارد،که بیت برگردان آن چنین است :

بنشینم وصبرپیش گیرم دنباله ی کارخویش گیرم

محتشم کاشانی ازمشهورترین گویندگان ترکیب بنداست .ترکیب بندمشهورجمال الّدین عبدالرزاق اصفهانی درنعت وستایش پیامبر(ص)قابل ذکراست .


نمایش وشکل هندسی ترجیع بندچنین است :



________________________ ò ____________________ ò


________________________ ____________________ ò


________________________ ____________________ ò


________________________ ____________________ ò


________________________ ____________________ ò


__________________ æ


__________________ æ


________________________ ™ ____________________ ™


________________________ ____________________ ™


________________________ ____________________ ™


________________________ ____________________ ™


________________________ ____________________ ™


__________________ æ


__________________ æ



درزیربه نمونه ای ازترجیع بندوترکیب بندتوجّه کنید:

ای زلف تو،هرخمی کمندی چشمت به کرشمه ،چشم بندی
مخرام بدین صفت ،مبادا کزچشم بدت ،رسدگزندی
ای آینه ،ایمنی که ناگاه درتورسدآه دردمندی
یاچهره بپوش یابسوزان برروی چوآتشت سپندی
دیوانه عشقت ای پری روی عاقل نشودبه هیچ پندی
تلخ است دهان عیش ازصبر ای تنگ شکر ،بیارقندی ...

بنشینم وصبرپیش گیرم
دنباله ی کارخویش گیرم

درداکه به لب رسیدجانم آوخ که زدست شدعنانم
کس دیدچومن ضعیف هرگز کزهستی خویش درگمانم
پروانه ام اوفتان وخیزان یکباره بسوزووارهانم
گرلطف کنی بجای اینم ورجورکنی سزای آنم
جزنقش تونیست درضمیرم جزنام تونیست برزبانم
گرتلخ کنی به دوری ام عیش یادت ،چوشکرکنددهانم ...

بنشینم وصبرپیش گیرم
دنباله ی کارخویش گیرم


نمونه ترکیب بندازجمال الدین عبدالرزاق اصفهانی :

ای ازبرسدره شاهراهت وی قبّه ی عرش تکیه گاهت
ای طاق نهم رواق بالا بشکسته زگوشه ی کلاهت
هم عقل دویده دررکابت هم شرع خزیده درپناهت
مه طاسک گرد ن سمندت شب طرّه ی پرچم سیاهت ...

ایزدکه رقیب جان خردکرد
نام توردیف نام خودکرد

ای مسندتو،ورای افلاک صدرتووخاک توده ،حاشاک
درراه توزخم ،محض مرهم بریادتو،زهرعین تریاک
طغرای جلال تولعمرک منشورولایت تولولاک
نه حقّه وهفت مهره پیشت دست توودامن توزان پاک ...

خواب توولابنام قلبی
خوان توابیت عندربّی


9ـ مسمّط : از«مسمّط» به معنی به رشته کسیدن مرواریدگرفته شده است .دراصطلاح ادب نوعی ازشعراست که دارای چندبندمی باشدهربندآن دارای چندمصراع هم قافیه است که درپایان هربندمصراعی باقافیه ای جداگانه آورده می شودکه قافیه مصراع های آخرتمام بندهایکی است .این قالب شعری ابتکارمنوچهری دامغانی شاعرقرن پنجم است .
نمایش قافیه دراین شعرچنین است :



__________________ ò _________________ ò


___________________ ò _________________ ò


__________________ ò


__________________ ™


__________________ æ _________________ æ


__________________ æ _________________ æ


_________________ æ


_________________ ™



نکته : مسمّط هابراساس تعدادمصراع های هربندنام گذاری می شوند:مسمّط مخمس (5مصراع )،مسمّط مسدّس (6مصراع )و...

درزیرنمونه ای ازمسمّط منوچهری ذکرمی شود:

خیزیدوخزآریدکه هنگام خزان است بادخنک ازجانب خوارزم وزان است
آن برگ رزان بین که برآن شاخ وزان است گویی به مثل پیرهن رنگرزان است

دهقان به تعّجب سرانگشت گزان است
کاندرچمن وباغ نه گل ماندونه گلنار

طاووس بهاری رادنبال بکندندپرّش ببریدندوبه کنجی بفکندند
خسته به میان باغ ،به زاریش پسندنداونه نشینندونه گویندونه خندند

وین پرّنگارنیش براوبازبنندند
تاآذرمه بگذرد،آیدسپس آذار

10ـ مستزاد : درلغت به معنی « زیاد ذکرشده » است ودراصطلاح ادب شعری است که درپایان هرمصراع پاره ای به آن می افزایندکه دروزن به آن نیازی نیست امابامعنای مصراع ارتباط دارد.کهن ترین مستزاد رابه قرن پنجم نسبت داده اند.مولوی نیزغزلی زیبادرمستزاد داردکه چنین آغازمی شود:

هرلحظه به شکلی بت عیّاربرآمد دل بردونهان شد
هردم به لباس دگرآن یاربرآمد گه پیروجوان شد

نمونه دیگرازشاعرمعاصراستادجلال الدین همایی متخلّص به «سنا»:
گرحاجت خودبری به درگاه خدا باصدق وصفا
حاجات توراندخداوندروا بی چون وچرا
زنهارمبرحاجت خوددربرخلق باجمه دلق
کزخلق نیایدکرم وجودوعطا بی شرک وریا

نکته : تنهاقالب شعری سنتی است که مصراع های آن مساوی نیستند

11ـ ملمّع : ملمّع شعری است که یک پاره آن (مصراع یابیت )فارسی وپاره دیگرآن به لفظ دیگری باشد،(عربی ،ترکی ).البته درکتب سنتی بدیع «لفظ دیگر»رافقط عربی گرفته اند.ملمّع معمولاًبه شکل غزل است .
به دونمونه ملّمع درزیرتوجه کنید:
سل المصانع رکباًتهیم فی الفلوات توقدرآب چه دانی که درکنارفراتی
شبم به روی توروزاست ودیده ام به توروشن وان هجرت سواءعشیتی وغداتی
اگرچه دیربماندم ،امیدبرنگرفتم مضی الزّمان وقلبی یقول انّک آت

(سعدی )

 

óóó



تونیک وبدخودهم ازخودبپرس چرابایدت دیگری محتسب
ومن یتق الله یجعل له ویرزقه من حیث لایحتسب

(حافظ )

 

 

  12 بحر طویل

بحر طویل نوعی شعر یا نثر موزون در ادبیات فارسی است. قالب بحر طویل بیشتر برای بیان سخنان طنز یا هزل کاربرد دارد. اما برخی شعرهای جدی‌تر مانند مرثیه‌ها و مُناظره‌ها نیز با قالب بحرطویل نوشته شده‌اند

بحر طویل قالبی شعری است که در آن برخلاف سایر قالب‌های شعر سنتی فارسی، مصراع‌های مساوی و بیت وجود ندارد. در عوض، بحر طویل از یک یا چند قسمت با نام بند تشکیل می‌شود که در هر بند یکی از افاعیل معین عروضی به تعداد دلخواه تکرار می‌شود. هر بند به بخشهای هماهنگ که گاه مسجّع و هم قافیه هستند تقسیم شده است. معمولا پایان بندها را قافیه و ردیفی که در پایان همه بندها تکرار می‌شود مشخص می‌کند.

سرودن بحر طویل از دوره صفویه به بعد مرسوم شده است. قدیمی ترین نمونه بحر طویل نامه‌ای است به ظاهر منثور که در کتاب "تاریخ طبرستان و رویان و مازندران" (881 قمری) تألیف سیدظهیرالدین بن سید نصیرالدین مرعشی ضبط شده اما از نظر شکل و وزن، بحر طویل محسوب می‌شود. [۲]

نمونه

بحر طویلی از ابوالقاسم حالت :

«آن شنیدم که یکی مرد دهاتی هوس دیدن تهران سرش افتاد و پس از مدت بسیار مدیدی و تقلای شدیدی به کف آورد زر و سیمی و رو کرد به تهران خوش و خندان و غزلخوان ز سر شوق و شعف گرم تماشای عمارات شد و کرد به هر کوی گذرها و به هر سوی نظرها و به تحسین و تعجب نگران گشته به هر کوچه و بازار و خیابان و دکانی.

در خیابان به بنائی که بسی مرتفع و عالی و زیبا و نکو بود و مجلل نظر افکند و شد از دیدن آن خرم و خرسند و بزد یک دو سه لبخند و جلو آمد و مشغول تماشا شد و یک مرتبه افتاد دو چشمش به آسانسور ولی البته نبود آدم دل ساده که آن چیست؟ برای چه شده ساخته یا بهر چه کار است؟ فقط کرد بسویش نظر و چشم بدان دوخت زمانی.

ناگهان دید زنی پیر جلو آمد و آورد بر آن دگمه پهلوی آسانسور به سر انگشت فشاری و به یکباره چراغی بدرخشید و دری وا شد و پیدا شد از آن پشت اتاقی و زن پیر وزبون داخل آن گشت و درش نیز فروبست. دهاتی که همانطور به آن صحنه جالب نگران بود ز نو دید دگر باره همان در به همان جای زهم وا شد و این مرتبه یک خانم زیبا و پری چهره برون آمد از آن. مردک بیچاره به یکباره گرفتار تعجب شد و حیرت چو به رخسار زن تازه جوان خیره شد و دید که در چهره‌اش از پیری و زشتی ابداً نیست نشانی.

پیش خود گفت: که ما در توی ده اینهمه افسانه جادوگری و سحر شنیدیم ولی هیچ ندیدیم به چشم خودمان همچه فسونکاری و جادو که در این شهر نمایند و بدین سان به سهولت سر یک ربع زنی پیر مبدل به زن تازه جوانی شود افسوس کزین پیش نبودم من درویش از این کار خبر دار که آرم زن فرتوت و سیه چرده خود نیز به همراه در اینجا که شود باز جوان آن زن بیچاره و من هم سر پیری برم از دیدن او لذت و با او به ده خویش چو برگردم وزین واقعه یابند خبر اهل ده ما، همه ده را بگذارند که در شهر بیارند زن خویش چو دانند به شهر است اتاقی که درونش چو رود پیر زنی زشت، برون آید از آن خانم زیبای جوانی.

بحر طویلی از سید ابوالقاسم نباتی :

«منبع چشمه هر کلمه که جاری شود از نطق و بیان، کام زبان، اسم خداوند عظیم است که از لطف کرم داده به هر نوع بشر عقل و هنر قوت ادراک، دو ابرو دو گوش و دو بصر عارض مانند قمر سرو قد موی کمر کاسه سرمد نظر هوش و برد دوش و بنا گوش و لب نوش و خط عنبر ریحان دو صف لشکر مژگان، دهان پسته خندان ز لب لعل بدخشان ز صنعش شده منظوم چنان گوهر دندان که یکی پیش خردمند بود به هزاران درو مرجان.

عجب گردن مینا و قد قامت رعنا و خط طره گیسو و گره در گره زلف معنبر که فزون است به رنگ از شب یلدا وزهی خالق یکتا که از آن است هویدا همه اشیاء جمیع همه لولو لالا یاقوت و عقیق یمن و لعل بدخشان چه در دشت و بیابان چه در بحر عیان، گوهرشان همه لولو شهوار کسی کو که تماشا بکند حکمت اسرار خدا را، لا مکانی ست که موجود شد ازامر وی این گنبد دوار و نه افلاک و مه ومهر پر انوار و بروج و قمر و شمس که باشند: گهی تند و گهی کند و گهی گرم و گهی سرد و گهی و روز فزون است گهی شب آیا چنان خالق بی مثل و نظیر است که از قدرت خود خلق نمود این دو جهان را چه دنیا و چه عقبا وچه جن وبشر و آدم و حوا چه جبریل، چه میکائیل و عیسی، چه موسی که کرم کرد ز لطفش به یکی محیی اموات به یک نور تجلا و دگر معجز ثعبان از آن است همه چرخ معلا وسماوات و حجابات مقامات و کرامات چه لاهوت و چه ناسوت، در این جا شده مبهوت جمیع رسل و آدمی و جن و پری گبر و مسلمان ودگر حوری و غلمان قلم کردم.

اگر بود در این عرصه مرا محرم رازی که نگفتی به کسی سرّ نهانم به نشینیم به هم هر دو به کف ساغر مینا به طرب، رقص کنان گفتن این سرّ خفا را.من بیچاره چه سان شرح حمد و ثنایش نهان است رسد بر همه جا ابر عطایش قادر و واحد یکتا ست که از نقش بدیعش شده ظاهر ز سر خاک و انهار و چه اشجار و چه اظهار چه احجار چه کهسار چه اثمار لذیذ و چه گل و سنبل و طرف چمن و غلغل و دگر چه چه بلبل، که ز عشق گل وگلشن شده سرمست و غزل خوان و گهی ناله و افغان و گهی واله و حیران بیا ای دل نادان برو سوی گلستان نطر کن به درختان و به مرغان خوش الحان و ببین حالت ایشان، تو در فصل بهاران. بشرطی که زنی باده ریحان به یک یار موافق که بود همدم صادق نه چو یاران منافق که زند با تو شراب و به زند سنگ به جامت ز کرم شد سر مطلب چو گذشتی به گلستان، بگشا دیده بینا و نگه کن به سر برگ درختان که هر یک به چه سان آمده در وجد و سماع راز و نیاز دل خود را به صد الحاح و تضرع به نسیم سحر خوش خبر نامه بر عاشق مهجور عیان کرده، بگوید که:ای باد صبا، بهر خدا، عرضه ما را به رسان در بر آن دلبر عاشق کش بیرحم بگو :ای بت خونخوار، جفا کار دل آزار، که با جور خزان دیده همین بهر وصال تو ستمگر به صد امید به این وادی پر خوف خطر روی نهادیم که دیگر نکنی این همه بیداد.»


بحر طویل سید ابولقاسم نباتی

منبع چشمه هر کلمه که جاری شود از نطق و بیان، کام و زبان، اسم خداوند عظیم است که از لطف و کرم داده به هر نوع بشر عقل و هنر، قوت ادراک دو ابرو و دو گوش و دو بصرعارض مانند قمر، سرو قد و موی کمر کاسه سر مدّ نظر، هوش و بر و دوش و بنا گوش و لب نوش و خط عنبر ریحان دو صف لشکرمژگان، دهان پسته خندان ز لب لعل بدخشان زصنعش شده منظوم چنان گوهر دندان که یکی پیش خردمند بُود به زهزاران دُر و مرجان. عجب گردن مینا و قد و قامت رعنا و خم طرّه و گیسوی گره در گره و زلف معنبر که فزونست به رنگ ازشب یلدا. و زهی خالق یکتا که ازآنست هویدا همه اشیاء، جمیع همه لولوء لا لا. یاقوت وعقیق یمن و لعل بدخشان، چه در دشت و بیابان چه در بحر عیان گوهررخشان، همه لولو شهوار . کسی کو که تماشا بکند حکمت اسرار خدا را ؟ لامکانیست که موجود شد از امر وی این گنبد دوار و نُه افلاک و مه و مهر پر انوار و بروج و قمر و شمس که باشند گهی تند و گهی کند و گهی گرم و گهی سرد و گهی روز فزونست و گهی شب . آنچنان خالق بی مثل و نظیر است که از قدرت خود خلق نمود این دو جهان را چه دنیا و چه عقبی و چه جنّ و چه بشر و آدم و حوا و چه جبریل و مکائیل و چه عیسی و چه موسی که کرم کرد زلطفش به یکی محیی اموات و به یک نور تجلی و دگر معجز شعبان از آنست همه چرخ معلّی و سماوات و حجابات و مقامات و کرامات، چه لاهوت و چه ناسوت و دراینجا شده مبهوت جمیع رسل و آدمی و جنّ و پری، گبر و مسلمان و دگر حوری و غلمان . غلط کردم اگر بود در این عرصه مرا محرم رازی که نگفتی به کسی سرّ نهانم . بنشستیم به هم هر دو به کف ساغر مینا به طرب رقص کنان، گفتی این سرّخفا را . من بیچاره چه سان شرح دهم حمد و ثنایش، انتها نیست، رسد بر همه جا ابر عطایش قادر واحد یکتاست که از نقش بدیعش شده ظاهر ز سر خاک چه ازهار و چه احجار و چه کهسار و چه اثمار لذیذ و چه گل و سنبل و انهارو چه اشجار، و طرفِ چمن و غلغل و قمری و دگر چهچه بلبل که زعشق گل و گلشن شده سرمست و غزلخوان و گهی ناله و افغان و گهی واله و حیران . بیا ای دل نادان و برو سوی گلستان و نظر کن به درختان و به مرغان خوش الحان و ببین حالت ایشان، تو در فصل بهاران، بشرطی که زنی باده ریحان، به یک یار موافق که بود همدم صادق نه چو یاران منافق که زند با تو شراب و بزند سنگ به جامت . زکفم شد سر مطلب چو گذشتم به گلستان . بگشا دیده بینا و نگه کن به سر برگ درختان، که هر یک به چه سان آمده در وجد و سماع، راز و نیاز دل خود را به صد الحاح و تضرّع به نسیم سحرخوش خبرنامه برعاشق مهجورعیان کرده بگوئید که ای باد صبا بهر خداعرضه ما را برسان دربرآن دلبرعاشق کش بی رحم بگو ای بت خون خوار جفا کار و دل آزار که با جور خزان دیده همین بهر وصال تو ستمگر به صد امّید به این وادی پر خوف و خطر روی نهادیم که دیگر نکنی این همه بیداد به رحم آمده خود را بنمایی ز پس پرده و یکدم بنوازی دل غمدون ستمدیده ما را . بعد از اظهار کمالات و صفات احد واحد و قیّوم نباشد سخنی لایق و مرغوب مگر نعت و ثنای خلف ارشد آدم، سبب خلقت عالم، به نسب از همه اعظم، به حسب از همه اکرم سر دیباچه دانش، ورق دفتر بینش که اگر علّت غائی نشدی ذات شریفش بخدا منظر و منظور نبودی به جهان هیچ وجودی و نجنبید سر برگ گیاهی، نه جمادات و نبادات، نه عرش و نه سماوات و نه فردوس و نه دوزخ نه خرابات و مناجات نه لوح و قلم و کرسی و افلاک و کواکب، مه و خورشید و شب و روز و مه و سال چه صیف و چه شتا و چه خریف و چه بهار وهمه از حرمت نورش اثر سایه بدیدند از آن مهر نبوّت به امم آیت رحمت، به جز او نیست شهنشاه قیامت که بنامست محمّد، لقبش احمد محمود و ابوالقاسم خیرالبشر و سیّد کونین، بنی عمّ شه تخت سلونی که بُود حیدر و صفدر، وصی احمد مرسل علی عالی اعلی، ولی والی والا که بُود قدرت یزدان خدم درگه او قنبر و سلمان ابوالمعجن و مقداد و ابوذر که بسی به بُود از قیصر روم و شه ترک عجم و چین و خطا و ختن و هند و بخارا .

نباتی کند وصف امیری

سنی من ای مه انور نئجه تعریف قیلیم ؟ یوخدی شبیهون، بو لطافت بو شرافت بو جهان اوزره پری حورلر اولماز نه دئییم قالمیشام عاجز بو وجاهت بو ملاحتده زلیخا ندی لیلی ندی عذرا ندی سلمی ندی ؟ بالله که اوزون تک اولا بیلمز گل حمرا، ها بئله یوخدی قدون تک چمن دهرده بیر سرو دل آرا و نه شمشاد و نه عرعر، نه صنوبر . هانی زلفون کیمی سنبیل، اوزونو کیم گوله اوخشاتدی ؟ خطا ائتدی غلط دیر . هانی بو رنگده گول، بس نه دئییم ای لبی مل، عارضی گون یا مه تابان دیلیم یوخ دییه بیلمم لبینه لعل بدخشان، دیشینه گوهر رخشان . نه عجب وقته نه ساعتده سنی خلق ائلیوب قادر منان . هانی اول چشم خمارون کیمی بیر نرگس شهلا ؟ نه اولور ای بت طناز خوش آواز، که گه گاه بو بیچاره دل خستیه بیر رحم ائدسن یوخسا مگر بیلمه میسن کیم سنه من عاشیقم ای یار جفا کار دل آزار ستم پیشه و بی رحم و مروت . نه خوشوندور کی چکیم من بئله ذلّت سنی تانری داخی ال چک بو جفادن کی گمانیم بودو بو وضعده گر گورسه منی رحم ائلییر گبر و نصارا . بئله گلدی بئله گئتدی، بئله باخدی، نئجه باخدی که گوز آخدی جانیمی اودلارا یاخدی یئری گئت دنگ ائلمه بیر ائله گوز تا کی دئییم من بئله گلدی بئله گئتدی ، نه بیلیم کیم دئیه جکدیر کی بو افسانه دی، کیم بئله گلدی بئله گئتدی او نه مجنوندی نه لیلی و نه مخفی دی نه پیدا و نه وامق دی نه عذرا نه نباتی دی نه حافظ او مدبیر دی کی تدبیر ائلدی ائتدی منی عاشق شیدا

 

 

 


13-شعرنیمایی : ازدوجهت قابل برسی است :

1ـ محتواودرون مایه 2- شکل وقالب

ازجهت درون مایه ،نگاه به طبیعت وجهان ،جهت گیری اجتماعی واستفاده ازنماددرطرح مسائل اجتماعی ،انعکاس فضاهای طبیعی ورنگ محلّی درشعرازویژگی های محتوایی شعرنیمایی است .
ازنظرقالب وشکل ،کوتاه وبلندشدن مصراع هاوجابه جایی قافیه هاازویژگی های شعرنیمایی به شمارمی آید.

شعرمعاصر(شعرنو)بعدازنیمادر سه شکل ادامه یافت :

1-شعرآزاد( نیمایی ) : که وزن دارد اما جا ی قافیه درآن مشخص نیست؛ مانند برخی از سروده های سهراب سپهری ،اخوان ثالث وقیصرامین پور

2 ـ شعرسپید(شعرمنثور) : آهنگ دارداماوزن عروضی نداردوجای قافیه درآن مشخص نیست ؛مانندبرخی ازاشعارسهراب سپهری ،اخوان ثالث وموسوی گرمارودی واحمدشاملو

3-موج نو:که نه آهنگ داردنه قافیه ونه وزن عروضی وفرق آن بانثردرتخّیل شعری است ،مانندبرخی ازاشعاراحمدرضااحمدی

نکته :شعرموج نوبه دشواری وپیچیدگی مشهوراست .
نکته :منظومه ی افسانه نیماسرآغازشعرنواست .
نمونه هایی ازشعرنیمایی :

تورا من چشم در راهم . شباهنگام
که می گیرند در شاخ «تلاجن» سایه هارنگ سیاهی
وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم
تورا من چشم در راهم شباهنگام
درآن دم که برجادّه ها چون مرده ماران ،خفتگانند؛
درآن نوبت که بندددست نیلوفربرپای سروکوهی دام ؛
گرم یادآوری یانه
من ازیادت نمی کاهم ،
تورامن چشم درراهم .

(نیما)


من مسلمانم
قبله ا م یک گل سرخ
جانمازم چشمه ،مهرم نور
دشت سجاده ی من
من وضوباتپش پنجره ها می گیرم .
من نمازم راوقتی می خوانم
که اذانش راباد،گفته باشدسرگلدسته ی سرو
من نمازم راپی «تکبیره الاحرام »علف می خوانم ،
پی «قدقامت »موج

(سهراب سپهری )



گربدین سان زیست بایدپست
من چه بی شرم ام ،اگرفانوس عمرم رابه رسوایی نیاویزم
بربلندکاج خشک کوچه ی بن بست
گربدین زیست بایدپاک
من چه ناپاکم ،اگرننشانم ازایمان خود،چون کوه
یادگاری جاودانه برترازبی بقای خاک :

(احمدشاملو)

 

 

 

 

  +  نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 12:26  توسط   |  آشنایی با اصطلاحات ادبی

نثر:درلغت پراکندن وانتشاردادن است ودراصطلاح ادب به سخنی که عاری ازوزن وقافیه باشد«نثر»گویند.

نظم :درلغت دانه های مرواریدرابه رشته کشیدن ودراصطلاح ادب به کلامی گفته می شود که مقیّدبه وزن وقافیه باشد.

منثور:به سخنی که به شکل نثرباشدکلام «منثور»گویند.

منظوم :به سخنی که به شکل نظم باشدکلام «منظوم »گویند.

شعر:سخنی است موزون وخیال انگیزوتفاوت میان شعرونظم دراین است که نظم کلامی موزون و مقفي است ولی شعرکلامی موزون ومخّیل است ،امّاچون مفهوم شعرکلّی است اغلب به جای نظم کلمه ی شعربه کاربرده می شود.

بیت : درلغت به معنی خانه و دراصطلاح کم ترین مقدار شعر و به عبارت دیگر واحد شعر است که از دو مصراع تشکیل شده است . اگر شاعرمقصود خودرا تنها در یک بیت بیان کند، به آن بیت «فرد» می گویند . «تک بیت » ، «مفرد» از دیگر نام های آن است .
از«تک بیت »بیشتردراثنای سخنرانی ها،خطبه هاونامه هااستفاده می شود.تک بیت های صائب مشهوراست .



*مردی نه به قوت است وشمشیرزنی
آن است که جوری که توانی ،نکنی

 

*پیشانی عفوتوراپرچین نسازدجرم
ما آیینه کی برهم خورداززشتی تمثالها

 

(صائب )


مصراع :هربیت شامل دوقسمت است .هریک ازاین قسمت ها،«مصراع »نام دارد.مصراع یا مصرع ،درلغت به معنی یک لنگه ازدردوتختی ودراصطلاح نیمی ازیک بیت است .

مصرّع :بیتی که هردومصراع آن قافیه داشته باشد،«مصرّع »نام دارد.
بشنوازنی چون حکایت می کند وزجدایی ها شکایت می کند
سینه خواهم شرحه شرحه ازفراق تابگویم شرح درداشتیاق

وزن :باشنیدن هریک ازمصراع ها، آهنگ خاصّی راحّس می کنیم که آن را در یک جمله معمولی نمی یابیم .این آهنگ که در تمام مصراع ها یکسان است ، همان« وزن شعر» است. وزنی که در هریک ازمصراع ها احساس می شود، تابع نظمی است که در چگونگی قرارگرفتن کلمات آن مصراع وجود دارد؛ به گونه ای که اگر در هر مصراع کلمه ای حذف شود یا جای کلمه یا کلماتی تغییر کند، آن وزن نخستین احساس نخواهد شد. در هر شعر تمام مصراع ها هم وزن اند. از این هم وزنی است که تعداد وترتیب هجاها درهردومصراع یکی است. علمی که درباره وزن شعر سخن می گویدعروض نامیده می شود.

ردیف:ردیف ازویژگی های شعرهای سنّتی است .ردیف درپایان هربیت تکرارمی شودواین تکرار برتأثیرموسیقی شعرمی افزاید.تکراردرانسجام شعرموثراست ومانندقافیه تداعی معانی راممکن می سازد ونیزموجب تأکیدمی شود.

ای ساربان آهسته ران که آرام جانم می رود
وان دل که باخودداشتم بادلستانم می رود
من مانده ام مهجورازاو،بیچاره ورنجورازاو
گویی که نیشی دورازاو،دراستخوانم می رود

(سعدی )



به پایان مصراع اول شعرومصراع های زوج بنگرید؛واژه ی «می رود»به صورت یک کلمه ی مستقل وبه یک معنی درپایان همه آنهاتکرارشده است .این واژه «ردیف »نام دارد.
ردیف می تواندیک یاچندواژه یایک جمله باشد.

گوهرخودراهویداکن کمال این است وبس
خویش رادرخویش پیداکن کمال این است وبس

(حاج میرزاحبیب خراسانی )



مردّف :شعری که ردیف دارد«مردّف »خوانده می شود.

قافیه :به حروف مشترک که درکلمات آخرقرینه های سخن منظوم تکرارمی شود«قافیه » گویند وکلماتی که این حروف مشترک درآنهاآمده است «کلمات قافیه »نامیده می شوند.

ای ساربان آهسته ران کارام جانم می رود
وآن دل که باخودداشتم بادلستانم می رود
من مانده ام مهجورازاو،بیچاره ورنجورازاو
گویی که نیشی دورازاو،دراستخوانم می رود
گفتم به نیرنگ وفسون ،پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی ماندکه خون برآستانم می رود

به واژه ها ی قبل ازدریف درپایان مصراع اول ومصراع زوج شعرفوق بنگرید؛حروف «انم » درپایان همه این واژه هاتکرارشده است واین حروف مشترک«قافیه»نام دارد و کالماتی نظیر«جانم ،دلستانم ،استخوانم و...»که این حروف مشترک درآن هاآمده است ، «کلمات قافیه »نامیده می شوند.قافیه علاوه برتأتیرموسیقایی ،به تنظیم فکرواحساس شاعر کمک می کند،به شعراستحکام می بخشد،مصراع ها وبیتهاراجدامی کندوبدان ها تشخیص می دهدوباتداعی معانی درآفرینش مفاهیم نووتازه به شاعرکمک می کند.

نکته :درشعرسنتّی قافیه اجباری وردیف که پس ازقافیه می آیداختیاری است.

نکته :قافیه درشعرنیمایی نظم مشخصی ندارد.

قالب :اگربه نحوه ی تکرارقافیه ی «انم »درشعری که خواندیددقت کنید،درمی یابیدکه قافیه درپایان مصراع اول شعروهمه مصراع های زوج آمده است .شکلی که قافیه به شعرمی بخشد ، «قالب»نام دارد.تفاوت قالب ها،تفاوت درچگونگی قافیه آن هاست .زیراقافیه می تواندتنهادرپایان مصراع فردیازوج یادرآخرهردومصراع یک بیت بیاید.اگرنحوه ی تکرار قافیه دردویاچندشعریکسان باشد،تعدادابیات ،محتواووزن نوع قالب رامشخص خواهند کرد.

نکته :شعرسنّتی قالبهای متفاوت دارداماقالب شعرنیمایی ازکوتاه وبلندشدن مصراع هاحاصل می شود.

تخّلص :به نام شعری شاعرتخّلص می گویندکه معمولاًدرغزل دربیت پایانی شاعرنام خویش رامی آوردهم چون حافظ ،سعدی .تخّلص گاه دربیت های ماقبل آخرمی آید.

فراق یارکه پیش توکاه برگی نیست بیاوبردل من بین که کوه الونداست
زضعف طاقت آهم نماندوترسم خلق گمان برندکه «سعدی»زدوست خرسنداست

 

¯¯¯



«حافظ »به زیرخرقه قدح تابه کی کشی دربزم خواجه پرده زکارت برافکنم
تورانشه خجسته که در من یزید فضل شدمنّت مواهب اوطوق گردنم

بلاغت :درلغت چیره زبانی ،زبان آوری ،شیواسخنی ؛دراصطلاح ادب آوردن کلام مقتضای مقام.مثلاًاگرمقتضای حال اطناب وتفصیل است ،کلام رامفصّل آوردندواگربه عکس مقتضای حال شنونده ایجازواختصاراست کلام رامختصروموجزاداکنند.

 

 

قافیه:

قافیه، مشتق از قفو، به معنای پس گردن و از پی‌رونده است، در فارسی آن را پساوند گویند و اصطلاحی است در نظم و شعر .

تعریف قافیه

قافیه ، قسمت تکرار شونده از کلمه‌هایی است که در نظم و شعر تکرار می‌شود، به شرط آن که قسمت تکرارشونده جزئی از کلمهٔ قافیه باشد و به آن الحاق نشده باشد. ضمنا اگر کل کلمه و نه جزئی از آن تکرار شود به آن ردیف می‌گویند. آخرین حرف اصلی قافیه را « رَوی » می گویند. به عنوان مثال در کلمات جام، وام، دام، نام و آرام، حرف « م » روی است.

فرهنگ معین در مادهٔ قافیه نوشته است:

«ای نرگس پرخمار تو مست [/] دل‌ها ز غم تو رفت از دست.» قافیهٔ آن از آخر کلمه باشد تا به نخستین حرکتی که پیش از سواکن آن بود. پس قافیهٔ این شعر دو حرف و حرکتی بیش نباشد و آن سین و تاء است و حرکت ماقبل آن، اما اگر حرف آخرین از کلمهٔ قافیه از نفس کلمهٔ قافیه نباشد بلکه به علتی بدان ملحق شده باشد چنان‌که: «برخی چشم مستشان [/] وان زلف همچون شستشان.» که کلمهٔ اصلی در آخر این شعر «مست» و «شست» است و«شان» از بهر اضافت جماعت بدان ملحق شده است. قافیهٔ آن از آخر کلمه باشد تا به نخستین حرکتی که پیش از سواکن حروف نفس کلمه باشد.»

 

قافیه در نظم :

در نظم کلمهٔ قافیه در انتهای بیت‌ها می‌آید یا مصراع مطلع غزل و البته چنانچه شعر دارای ردیف باشد کلمهٔ قافیه قبل از ردیف قرار می‌گیرد.

انواع قافیه :

«انواع قافیه به اعتبار تقطیع پنج است به اجماع اهل عرب و فارس : مترادف ‚ متدارک ‚متکاوس ‚ متواتر‚ و متراکب . و بعضی این الفاظ را القاب قوافی گویند. و بعضی حدود قافیه گویند.»


- مترادف: ترادف در لغت به معنی پیاپی شدن است و آن قافیه‌ای است که دو حرف ساکن پیاپی باشد مانند یار
- متدارک: تدارک در لغت به معنی دریافتن است و آن قافیه‌ای است که دو حرف متحرک باشد یک حرف ساکن مانند خرد
- متکاوس: در لغت به معنی انبوهی است ودر اصطلاح قافیه‌ای است که چهار حرف متحرک باشد و یک حرف آخر ساکن مانند بزنمش
- متواتر: تواتر در لغت به معنی پیاپی شدن است و ان متحرکی است که در دو طرفش حرف ساکن باشد، مانند درکش
- متراکب: متراکب در لغت به معنی برهم نشستن است و ان قافیه‌ای است با سه حرف متحرک و ساکتی در آخر مانند فکند [۶]



نمونه‌ها

قافیه در شعر نو

در شعر نو از آن‌جا که طول مصراع‌ها و بیت‌ها یک‌سان نیست و کلمهٔ قافیه با نظم مشخصی تکرار نمی‌شود، قافیه با تعریف سنتی آن وجود ندارد اما به هر حال شاعران نوگرا نیز از قافیه در شعرهای‌شان استفاده می‌کنند اما این قافیه بدون نظم و قاعدهٔ از پیش تعیین شده‌ای مورد استفاده قرار می‌گیرد احمد شاملو در مصاحبه با ناصر حریری در این باره می‌گوید:«می‌توان از قافیه توقع ارجاع‌دهندگی داشت، یعنی خواننده را بی‌درنگ از طریق قافیه به کلمهٔ خاصی که مورد نظر است توجه داد. حضور نامنتظرش می‌تواند در القاء موسیقائی شعر هم بسیار کارساز باشد. حتا در پاره‌ئی موارد تمام بار ساختاری شعر را به دوش می‌کشد.»

 

 

 

 

مقفا: بیتی است که فقط یک مصرع آن قافیه دارد. در شعر زیر از بیت دوم تا آخر غزل همه­ء بیت­ها مقفّا هستند، زیر فقط یک مصراع آن­ها (مصراع­‌های طرف چپ) دارای قافیه هستند.

ای ساربان، آهسته رو کارام جانم می‌رود

 

وان دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود

من مانده­ام مهجور از او، بیچاره و رنجور از او

 

گویی که نیشی دور از او، در استخوانم می­رود

او می­رود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان

 

دیگر مپرس از من نشان، کزدل نشانم می­رود

سعدی، فعان از دست ما لایق نبود ای بی وفا

 

طاقت نمی­دارم جفا، کار از فغانم می­رود

 

 

 

عاطفه (شعر)

 در شعر حالاتی چون اندوه، شادی، اضطراب، امید، ناامیدی، شگفتی و غیره که رخدادها در ذهن شاعر ایجاد می‌کند و او می‌کوشد که این حالت‌ها و تاثیرات ناشی از رویدادها را آنچنان که خود احساس کرده‌است به دیگران نیز انتقال دهد، عاطفه شعری نام دارد. اساسی ترین عامل پیدایی شعر عاطفه‌ است. در شعر زیر سعدی حالت اندوه و غم خود را از جدایی و فراغ می‌گوید.

ای ساربان، آهسته رو کارام جانم می‌رود

 

وان دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود

من مانده­ام مهجور از او، بیچاره و رنجور از او

 

گویی که نیشی دور از او، در استخوانم می­رود

او می­رود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان

 

دیگر مپرس از من نشان، کزدل نشانم می­رود

سعدی، فعان از دست ما لایق نبود ای بی وفا

 

طاقت نمی­دارم جفا، کار از فغانم می­رود

 

    مطلع

نخستین بیت غزل و قصیده را مطلع می‌نامند. اصطلاح مطلع در مقابل مقطع قرار می‌گیرد که منظور از آن آخرین بیت است.

 

شریطه و دعا

 

شریطه و دعا، دعایی است که شاعر به منظور جاودانگی ممدوح خود در انتهای قصیده ، به صورت جملات شرطی بیان می‌کند. به عبارتی دیگر شاعر دعای خود را به شرط بر آورده شدن خواسته‌هایش بیان می‌دارد.

 

 

 



فصاحت : فصاحت درلغت به معنی ظهوردربیان است وآن رادرفارسی گشاده زبانی وچرب زبانی وگویایی ،معنی کرده اندوحاصل نشودمگرآن که درسخن ازلغات وترکیبات خوش آهنگ ورایج استفاده شود.

علم معانی :دانشی است که به یاری آن حالات گوناگون سخن به منظورهماهنگی باحال شنونده وخواننده شناخته می شود.
مخاطب مادربرابرسخن حالات متفاوت ممکن است داشته باشدهم چون آگاهی یابیخبری ونادانی .
دراین علم ازچندمبحث اساسی که هریک به اقسامی تقسیم می شودبحث می کند.مادراین جابه سه مبحث ایجاز،اطناب ومساوات می پردازیم:

ایجاز:ایجازعبارت است ازبیان مقصودومعنی درکوتاه ترین لفظ وکمترین عبارت مشروط برآن که رساننده مقصودباشد.بهترین نمونه ایجازکلام فردوسی درتوصیف رستم درشاهنامه است .
*چنانچه ایجازبه حدی باشدکه مخّل ومعنی باشدویابیان مقصودنکند،آن را«ایجازمخّل » گویند.

اطناب :آوردن الفاظی است زایدوبسیارکه معنی آن کم واندک باشد.مناجات کفرآمیزچوبان باخدا ونکوهش موسی درمثنوی مولانانمونه ای ازطناب است .

*اگراطناب ودرازسخنی موجب ملال شنونده وخواننده گرددبه آن «اطناب ممّل»گویند.
بهترین نمونه های ایجازواطناب رادرقرآن کریم داریم .

مساوات :یعنی آوردن لفظ به اندازه معنی وبرعکس .البّته دّقت درمساوات لفظ ومعنی باعث روشنی معنی می شودوازاین جهت کلامی که باحفظ سادگی درآن مساوات هم به کار رود ازباب رسانیدن مقصودگوینده بسیارمناسب است .بهترین نمونه مساوات درکلام سعدی دیده می شود.

سهل و ممتنع :به سخنی اطلاق می شودکه درظاهرساده وآسان جلوه کند،چنان که تصور شودنظیرآن رابه آسانی توان گفت ،امادرعمل معلوم شودکه دشواروممتنع است .اشعارسعدی ازاین ویژگی برخورداراست .

مناظره :شیوه ی پرسش وپاسخ یاگفت وشنودکه دراصطلاح ادبی به آن «مناظره » می گویند،که درادبیات فارسی سابقه ای طولانی دارد.درشعرفارسی ،اسدی توسی رامبتکرفن مناظره دانسته اند. مناظره ی «فرهادباخسرو»درمنظومه ی خسرو وشیرین نظامی نشانگر استادی وتوانایی شاعر بزرگ گنجه است .ازمعاصرین استادانه ترین نمونه های مناظره ،مناظرات زیباوآموزنده ی پروین اعتصامی است .به دونمونه مناظره درزیرتوجه کنید:

نخستین بارگفتش کزکجایی بگفت ازدارملک آشنایی
بگفت آنجابه صنعت درچه کوشند بگفت انده خرندوجان فروشند
بگفتاجان فروشی درادب نیست بگفت ازعشق بازان این عجب بیست ...

 

(نظامی )

 

¯¯¯


محتسب مستی به ره دیدوگریبانش گرفت
مست گفت:«ای دوست ،این پیراهن است افسارنیست»
گفت:«مستی ،زان سبب افتان وخیزان می روی»
گفت:«جرم راه رفتن نیست ،ره هموارنیست » ...

(پروین اعتصامی ) +  نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 12:25  توسط   |  برگزیده ادبیات داستانی

 



 

 

 

نگاهی به ادبیات‌ داستانی در ایران  

تاریخ‌ داستان‌نویسی‌ در ایران‌ به‌ سده های نخستین باز می‌گردد و ادبیات‌ کهن‌ ما با انواع‌ و اقسام‌ صورت‌های‌ داستانی‌ افسانه‌، تمثیل‌، حکایت‌ و روایت‌ آمیخته‌ است‌؛ اما داستان‌نویسی‌ جدید ایران‌ ادامه طبیعی‌ و منطقی‌ این‌ ادبیات‌ نیست‌ و در شیوه‌ جدید داستان‌پردازی‌ حتی جای پایی‌ از این‌ میراث‌ کهن‌ باقی‌ نمانده‌ است‌. ما در این نوشته می کوشیم تا ضمن‌ ارائه‌ تاریخ‌ کوتاهی‌ از روند شکل‌گیری‌ و تکامل‌ رمان‌ در جهان‌، تحول‌ تاریخی‌ شیوه‌های‌ قصه‌گویی‌ و داستان‌پردازی‌ در ایران را‌ نیز بکاویم و شماری از نویسندگان‌ و آثار شاخص‌ هر دوره را معرفی کنیم. داستان‌نویسی‌ به‌ صورتی‌ که‌ کمال‌یافته‌ترین‌ شکل‌ آن‌ را در قالب‌ رمان‌ می‌شناسیم‌، به‌ تاریخی‌ برمی‌گردد که‌ تقابل‌ جهان‌بینی‌ نو و کهنه‌، در فاصله زمانی‌ اندکی‌ در اروپا و در زمینه‌های‌ فلسفه‌ و دانش‌ و هنر و ادبیات‌ آغاز شده‌ بود. از این‌ زمان‌، رمان‌ از رمانس‌ فاصله‌ می‌گیرد و عالم‌جادویی‌ و مینوی‌ با جهان‌ واقعی‌ در ادبیات‌ داستانی‌ تفاوت‌ می‌یابد.      
نقطه ی ‌آغاز رمان‌ را به‌ عنوان‌ شکل‌ نوینی‌ در ادبیات‌، عموماً دن‌ کیشوت   اثر سروانتس‌ (۱۵۴۷-۱۶۱۶) می‌دانند که‌ به‌ دلیل‌ شکل‌ ویژه ی‌ روایتی‌، سرآغاز رمان نویسی به شمار می آید. ولی حرکت‌ رو به ‌پیش‌ رمان‌ پس‌ از سروانتس‌ با دانیل‌ دفو، ساموئل ‌ریچاردسن‌، و فیلدینگ‌ ادامه‌ می‌یابد که‌ هر یک‌ به‌ شیوه ی‌ خاص‌ خود و با استفاده ‌از "طرح‌های‌ غیرسنتی‌" به‌ ادامه این‌ حرکت‌ کمک‌ می‌کنند. سپس‌ گوته‌ در آلمان‌، دیکنز و جرج‌ الیوت‌ و والتر اسکات‌ در انگلستان‌، استاندال‌ و بالزاک‌ و فلوبر و زولا در فرانسه‌، هائورن‌ و هنری‌ جیمز و ملویل‌ در امریکای‌ شمالی‌ و گوگول‌ و تورگنیف‌ و داستایفسکی‌ و تولستوی‌ در روسیه‌، رمان‌ را به‌ اوج‌ اقتدار خود رساندند. رمان‌ با تولستوی ‌ که‌ این‌ سلسله‌ را تا نخستین‌ سال‌های ‌دهه‌ نخست سده ی‌ بیستم‌ به‌ اوجی‌ تازه‌ برکشید، حرکت‌ رو به ‌پیش‌ خود را همچنان با شتاب طی‌ ‌کرد. سپس‌ همینگوی ‌ با ‌ دستیابی‌ به‌ سادگی‌ خاص‌ زبان‌ و نزدیک‌ کردن‌ زبان‌ به‌ گفتار، ادامه‌دهنده‌ مسیر رمان‌ شد. پس‌ از وی‌ ویرجینیا ولف‌ در  "به‌ سوی‌ فانوس‌ دریایی‌"،  جیمز جویس‌ در  "بیداری‌ خانواده"‌ و "اولیس"‌ کوشیدند نثر را با شعر پیوند بزنند و با استفاده‌ از کلام‌ شعرگونه‌ شیوه‌های‌ بیانی ‌قوی تری‌ را بیافرینند.

داستان نویسی‌ امروز ایران‌ بر بستر جریانی‌ که‌ نزدیک به‌ صد سال‌ از عمر‌ آن‌ می‌گذرد، گذر کرده‌ است‌، ولی داستان‌نویسی‌ در ایران‌، دیرنده‌تر از این‌ تاریخ‌ است‌. اصولاً هنگامی‌ که‌ در ادبیات‌ جدید به‌ عنصر داستان‌ توجه‌ می‌کنیم‌، به‌ معنای‌ "پی‌جویی‌" می‌رسیم‌ که‌ در واقع‌ مفهوم‌ قصه‌ در قرآن‌ است‌ و مفهوم‌ تسلسل‌ و تداوم‌ و این‌ که‌ بعد چه‌ روی می دهد از آن بر می آید. سوره‌ ۱۲ قرآن‌، سوره ی‌ یوسف، تنها سوره‌ای‌ است‌ که‌ به‌ طور مشخص‌ و انحصاری‌ درباره‌ یک‌ داستان‌ صحبت‌ می‌کند و موضوع‌ آن‌ نیز ماجراهای‌ زندگی‌  یوسف‌ است‌. در آغاز سوره‌ اشاره‌ای ‌است‌ به‌ قصه‌گویی‌ خداوند و این‌ که‌ این‌ قصه‌ (قصه‌ یوسف‌) بهترین ‌قصه‌هاست‌ و خداوند روایتگر حقیقت‌ این‌ قصه‌ است‌. در این‌ قصه‌ اتفاق‌ پشت ‌اتفاق‌ روی‌ می‌دهد؛ هر آیه‌ حکایتگر رویداد‌ تازه‌ای‌ است‌ و نماد و اشاره‌ سراسر آن‌ را آراسته‌؛ تعبیر "احسن‌ القصص‌" به‌ دلیل‌ عمق‌ و وجه های‌ گوناگون این‌ داستان‌، با موضوع‌ آن‌ تناسبی‌ منطقی‌ دارد.
نامِ سوره ی‌ ۲۸ قرآن‌ نیز که‌ داستان‌ ‌ موسی در آن‌ مطرح‌ شده‌، "قصص‌" است‌، یعنی‌ سوره ی‌داستان‌ها و همین‌ داستان‌هاست‌ که‌ از باب‌ حقیقت‌ و نسبت‌ به‌ امر واقع‌، سرشار از عبارت‌ها و اشاره‌هاست‌ و رازهای‌ نهفته‌ بسیاری‌ در خود دارد. این‌ لایه‌های ‌نهفته‌ در قرآن‌ در طول‌ زمان‌ به‌ زبان‌های‌ گوناگونی‌ تفسیر و بازنویسی‌ شده‌ و از دل‌ این‌ قصه‌ها، قصه‌های‌ دیگری‌ بازآفریده‌ و برگرفته‌ شده‌ است‌. در ادبیات‌ عرفانی‌ به‌ ویژه‌ در مثنوی‌ مولوی‌، نگاه‌ تازه‌ای‌ به‌ قصه‌های‌ قرآن‌ به ویژه‌ به‌ قصه‌ یوسف‌ شده‌ است‌  و این‌ رشته‌ هیچ‌گاه‌ در هزار سال ‌ادبیات‌ منظوم‌ و منثور ایران گسسته‌ نشده‌ است‌.


۱- داستان‌نویسی‌ در ادبیات‌ کهن‌ ایران‌:

  ادبیات‌ کهن‌ ایران‌ به‌ انواع‌ و اقسام‌ صورت‌های‌ داستانی‌ افسانه‌، تمثیل‌، حکایت‌ و روایت‌ آمیخته‌ است‌. ولی داستان‌نویسی‌ جدید ایران‌، ادامه ی‌ طبیعی‌ و منطقی‌ این‌ ادبیات‌ نیست‌ و در شیوه‌ ی جدید داستان‌ حتی کمتر جای‌ پایی‌ از ادبیات‌ کهن‌ ما دیده‌ نمی‌شود؛ امکانات‌ داستان‌نویسی‌ قدیم‌ در جریان‌ داستان‌ جدید راه‌ نجسته‌ است‌ و درست‌ به ‌همین‌ دلیل‌، مخاطب‌ اصلی‌ داستان‌ امروز از تاریخ‌ دیرین‌ داستانی‌ ما بی‌اطلاع ‌است‌ و آن‌ را جز به‌ شکل‌ جدیدش‌ نمی‌شناسد. شاهنامه‌  فردوسی ‌ ،  ویس‌ و رامین‌ فخرالدین‌ اسعد گرگانی،  پنج‌ گنج‌  نظامی‌ و  گلستان‌  و  بوستان ‌ سعدی‌ به ‌همراه‌ نمونه‌های‌ فراوان‌ دیگر همچون‌  سیاست‌نامه ‌ که‌ دارای‌ قصه‌هایی‌ در دانش‌ کشورداری‌ است‌، و  اسرارالتوحید  که‌ دارای قصه‌هایی‌ در احوال‌ عارفان ‌است‌،  عقل‌ سرخ‌ و آواز پر جبرئیل‌ ، که‌ عرفان‌ و اسطوره‌ در آنها درآمیخته ‌است‌،  تاریخ‌ بیهقی‌  که‌ قصه‌های‌ تاریخی‌ آن‌ در عین‌ سادگی‌، بسیار جذاب‌ و خواندنی‌ است‌، بخشی‌ از تاریخ‌ ادبیات‌ داستانی‌ ما را شکل‌ می‌دهند. این‌ تاریخ‌ در سیر خود با حکایت های‌ تمثیلی‌ و استعاری‌  کلیله‌ و دمنه ، قصه‌های‌ تمثیلی‌ و تربیتی‌  قابوس‌نامه ، حکایات‌ پراکنده‌ ی جوامع‌الحکایات ‌و لوامع‌الروایات‌  و داستان‌های‌ عامیانه‌ای‌ همچون‌  هزار و یک‌ شب‌ ، سمک‌ عیار ، رموز حمزه‌ ، حسین‌ کرد شبستری‌ ، امیر ارسلان‌ نامدار   و ... کامل‌ می‌شود.

۲- شگل‌گیری‌ رمان‌ در آستانه‌ مشروطیت‌ :

 یحیی‌آرین‌ پور در جلد دوم‌  " از صبا تا نیما "  می‌نویسد: "رمان‌ و رمان‌نویسی‌ به‌ سبک ‌اروپایی‌ و به‌ معنای‌ امروزی‌ آن‌ تا شصت‌ هفتاد سال‌ پیش‌ که‌ فرهنگ‌ غرب‌ در ایران‌ رخنه‌ پیدا کرده، در ادبیات‌ ایران‌ سابقه‌ نداشت‌. ابتدا رمان‌ها به ‌زبان‌های‌ فرانسه‌ و انگلیسی‌ و روسی‌ و آلمانی‌ یا عربی‌ و ترکی‌ به‌ ایران‌ می‌آمد، و کسانی‌ که‌ به‌ این‌ زبان‌ها آشنا بودند، آن‌ها را می‌خواندند و استفاده‌ می‌کردند. سپس‌ رمان‌هایی‌ از فرانسه‌ و سپس انگلیسی‌ و عربی‌ و ترکی‌ استانبولی ‌به‌ فارسی‌ ترجمه‌ شد ... این‌ ترجمه‌ها بسیار مفید و ثمربخش‌ بود، زیرا ترجمه‌کنندگان‌ در نقل‌ متون‌ خارجی‌ به‌ فارسی‌، قهراً از همان‌ اصول‌ ساده‌نویسی‌ زبان ‌اصلی‌ پیروی‌ می‌کردند و با این‌ ترجمه‌ها در حقیقت‌، زبان‌ نیز به‌ سادگی‌ و خلوص ‌گرایید و بیان‌، هرچه‌ گرم‌تر و صمیمی‌تر شد و از پیرایه ی‌ لفظی‌ و هنرنمایی‌های ‌شاعرانه‌ که‌ به‌ نام‌ فصاحت‌ و بلاغت‌ به ‌کار می‌رفت‌، به‌ مقدار زیادی‌ کاسته‌ شد ". رواج‌ ترجمه ی‌ رمان‌های‌ غربی‌ و نظیره‌نویسی‌ آن‌ها در ایران‌، بی‌شک‌ به حرکت‌های‌ اجتماعی‌ یاری رسانده‌ است‌ که‌ حاصل‌ آن‌ آشکار شدن‌ تضاد میان‌ حکومت‌ و مردم‌ و نتیجه ی‌ نهایی‌ آن‌ امضای‌ فرمان‌ مشروطیت‌ توسط‌ مظفرالدین‌شاه ‌قاجار بود و در ادامه‌، اصلاحات‌ اداری‌، بسط‌ تجدد و ترقی‌، گسترش‌ علوم‌ جدید،گام ‌به ‌گام‌ پذیرش‌ اجتماعی‌ یافت‌ و نوگرایی‌ در فرهنگ‌، کم‌کم‌ بخشی‌ از نیاز عمومی‌ جامعه‌ شد و "شکل‌ ساده‌ و تعلیمی‌ نثر منشیانه‌ قاجاری‌، یعنی‌ سبک‌ قائم‌مقام‌ فراهانی‌، امیر نظام‌ گروسی‌ و مجدالملک‌ سینکی‌ در برخورد با فرهنگ‌ غرب‌، روش‌ جدلی‌ و منطقی‌" پذیرفت‌. تاریخ‌ قصه‌نویسی‌ در ایران‌، تاریخ‌ انقلاب‌ در زبان‌ نیز هست‌، زبانی‌ که‌ پس‌ از مشروطیت‌ به‌ سوی‌ نحوه گفتار مردم‌ عادی‌ آمده‌ است‌ و خود را از معانی‌ بیان‌ پر تکلف‌ و بیهوده‌ ی لفظی نوعی‌ "زبان‌ مجلسی‌" نه‌ اجتماعی‌، رهایی‌ داده‌ است‌. درک‌ ضرورت‌ تحول‌ در زبان‌ نگارش‌ تا آن‌ حد برای‌ روشنفکران‌ و روشن‌بینان‌ جامعه‌ آسان‌ شده‌ بود که‌ در بسیاری‌ از یادداشت‌ها و نامه‌های‌ بر جای‌ مانده‌ از آغاز مشروطیت‌، به‌ این‌ ضرورت‌ تغییر شیوه ی‌ نگارش‌ و دستیابی‌ به‌ نگارشی‌ که‌ نتیجه ی آن‌، گونه ی‌ ادبی‌ جدیدی‌ باشد، برای‌ بازتاب درست ‌تحولات‌ اجتماعی‌، اشاره‌ شده‌ است. تنی‌ چند از پژوهندگان‌ ادبیات‌ مشروطه‌ و تاریخ‌ بیداری‌ ایرانیان‌، ساده‌نویسی‌ و شکل‌ بیانی‌ مؤثری‌ را که‌ در آخرین‌ سال‌های‌پیش از مشروطه‌ در ایران‌ رواج‌ یافته‌ بود، در پیدایی‌ این‌ تحول‌ سیاسی‌ و اجتماعی‌ بی‌تأثیر ندانسته‌اند و به ‌ویژه‌ کتاب‌هایی‌ همچون‌ " سیاحت‌نامه‌ ابراهیم‌بیگ "‌  اثر زین‌العابدین‌ مراغه‌ای‌ را - که‌ توانسته‌ است ‌فساد دوران‌ سال‌های‌ قبل‌ از مشروطیت‌ را با قلمی‌ که‌ یادآور توانایی‌های‌ ولتر در نشان‌ دادن‌ و رسوا کردن‌ عوامل‌ فساد است‌، رقم‌ بزند ـ در این‌ فرایند، اثرگذار و شایان‌ توجه‌ می‌دانند و همچنین‌ ترجمه ی‌ میرزا حبیب‌ اصفهانی‌ از کتاب‌ " حاجی‌بابای‌ اصفهانی‌ " نوشته ی‌ جیمز موریه‌ ـ که‌ نثر آن‌ برخاسته‌ از نثر منشیانه ی ‌قاجاری‌ و وضوح‌ و بی‌تکلفی‌ شیوه‌ ی داستان‌نویسی‌ فرنگی‌ و توجه به‌ اصطلاحات‌، واژه ها و مثل های‌ بومی‌ ایران‌ است‌ ـ بر آثار دو نویسنده‌ بزرگ‌ بعدی‌: علی‌اکبردهخدا و محمدعلی‌ جمال زاده‌ به‌ طور مستقیم‌ مؤثر می‌دانند و این‌ ترجمه‌ را به‌شکلی‌، سَلَف‌ واقعی‌ نثر داستانی‌ امروز ایران‌ برمی‌شمارند .

الف- آخوندزاده‌ : برای‌ یافتن‌ نخستین‌ رمان‌ ایرانی‌ باید به‌ سال‌ ۱۲۵۳ش‌ بازگردیم‌؛ سالی‌ که‌  "ستارگان‌ فریب‌ خورده‌ ـ حکایت‌ یوسف‌شاه‌ " نوشته ‌م‌.ف‌ آخوندزاده‌ (۱۱۹۱-۱۲۵۷) را میرزا جعفر قرچه‌داغی‌ به‌ فارسی‌ بر‌گرداند. آدمیت‌، آخوندزاده‌ را پیشرو فن‌ نمایش نامه‌نویسی‌ و داستان‌پردازی‌ اروپایی‌ درخطه‌ آسیا دانسته‌ و اهمیت‌ او را نه‌ در تقدم‌ او بر دیگر نـویسنـدگـان‌ خـاور زمیـن‌، کـه‌ در خبـرگی‌ او و تکـنیک‌ مـاهرانـه‌ای‌ می‌دانـد کـه‌ او در نمایش نامه‌نویسی‌ و داستان‌پردازی‌ جدید به‌ کار بسته‌ است‌  .


ب- طالبوف: اگر آخوندزاده‌ را نخستین نویسنده ی‌ رمان‌ ایرانی‌ بدانیم‌ که‌ اثر او به‌ زبانی‌ غیر از فارسی‌ تدوین‌ و سپس‌ به‌ فارسی‌ ترجمه‌ شده‌ است‌، لزوماًً باید از نخستین کسی‌ که‌ نوشته‌ای‌ نزدیک‌ به‌ رمان‌ و به‌ زبان‌ فارسی‌ از او بر جای مانده‌ است‌ نام‌ برد: عبدالرحیم‌ طالبوف‌ تبریزی‌ که‌ در سال‌ ۱۲۵۰ ق‌ در تبریز زاده شد و هشتاد سال‌ زندگی‌ کرد. از نوجوانی‌ به‌ قفقاز رفت‌ و تا پایان عمر در آن جا زیست‌. قفقاز در آن‌ روزگار نزدیک‌ترین‌ کانون‌ اندیشه‌های‌ نو‌ به‌ ایران‌ بود. طالبوف‌ که‌ از طریق‌ زبان‌ روسی‌ اطلاعاتی‌ به‌ دست‌ آورده‌ بود، از راه‌ قلم‌ به‌ بیداری‌ مردم‌ می‌کوشید و آنان‌ را به‌ معایب‌ حکومت‌ استبدادی‌ و لزوم‌ مشروطه‌ آشنا می‌کرد. معروف‌ترین‌ اثر طالبوف‌  " کتاب‌ احمد " است‌. قهرمان ‌کتاب‌، فرزند خیالی‌ نویسنده‌ است‌ که‌ پرسش های‌ ساده‌ و در عین‌حال‌ حساسی‌ درباره ‌اوضاع‌ ایران‌ و علل‌ عقب‌ماندگی‌ آن‌ از پدر می‌پرسد و این‌ پرسش‌ و پاسخ‌، آیینه ‌تمام‌نمایی‌ از مشکلات‌ و گرفتاری‌های‌ ایرانِ آن‌ روز را باز می‌تابانَد  .

ج- زین‌العابدین‌ مراغه‌ای ‌: زین‌العابدین ‌مراغه‌ای‌ (۱۲۵۵-۱۳۲۸ ق‌) که‌ او نیز در جوانی‌ مهاجرت‌ کرد، از دیگر کسانی‌ است‌که‌ اثر معروف‌ او  " سیاحت‌نامه‌ ابراهیم‌ بیگ "‌ ، از نظر قدرت‌ نفوذ بر اندیشه‌ و افکار جامعه ی‌ ایران‌ و هواداران‌ ترقی‌ و اصلاحات‌، کم‌نظیر بوده‌ است‌.

۳- شکل‌گیری‌ رمان‌ تاریخی‌:

  پس‌ از طالبوف‌ و مراغه‌ای‌، در سال‌های‌ ۱۲۸۴-۱۳۰۰ق‌ که‌ مردم‌ برای‌ به‌ سرانجام‌ رساندن‌ انقلاب‌ مشروطه‌ می‌کوشیدند و جنبش‌ ضد استعماری‌ در گوشه‌ و کنار مملکت‌ به‌ راه‌ افتاده‌ بود، رمان‌ تاریخی‌ به‌ عنوان‌ مطرح‌ترین‌ گونه‌ ادبی‌ رخ‌ نمود. عموماً از محمدباقر میرزا خسروی‌ کرمانشاهی‌ (۱۲۲۶-۱۲۹۸ ق‌) یکی‌ از پیشروان‌ نثر نو‌ ادبی‌ به‌ عنوان‌ نویسنده‌ ی نخستین‌ رمان‌ تاریخی‌ ایران‌ نام‌ می‌برند. او رمان‌ " شمس‌ وطغرا " را در سال‌ ۱۲۸۷ ق‌ نوشت‌ و در آن‌، دوره ی‌ آشفته ی‌ حمله ی‌ مغول‌ را به‌ ایران‌، ترسیم‌ کرد. با این‌که‌ زمینه ی‌ اثر، تاریخی‌ است‌، خسروی‌ کوشیده‌ روایتی‌ عاشقانه ‌و گیرا، پر از ماجراهای‌ هیجان‌آفرین‌ پدید آورد.شیخ ‌موسی‌ کبودرآهنگی‌ ‌در سال‌ ۱۲۹۸ ق‌ رمان‌ تاریخی‌ " عشق‌ و سلطنت "‌ یا "فتوحات‌ کورش‌ کبیر" را چاپ کرد؛ میرزاحسن‌خان‌ بدیع‌ نصرت‌الوزاره‌ با چاپ‌ رمان‌ " داستان‌باستان " در سال‌ ۱۲۹۹ق‌. در تهران‌، و صنعتی‌زاده‌ کرمانی‌ با چاپ‌ " دام‌گستران " و رمان‌ تاریخی‌ " داستان‌ مانی "، نخستین‌ رمان‌های‌ تاریخی‌ را پدید آوردند.

۴- شکل‌گیری‌ رمان‌ اجتماعی‌ در ایران‌  :

 صنعتی‌زاده ‌علاوه‌ بر رمان‌ تاریخی‌، رمان‌ اجتماعی‌ نیز نوشت‌ که‌ به‌ قول‌ نویسنده‌ "از صبا تا نیما" ، رمان‌ " مجمع‌ دیوانگان " او نخستین‌ اتوپیا (مدینه‌ فاضله‌) در زبان ‌فارسی‌ است‌. مشفق‌ کاظمی‌ با نوشتن‌ " تهران‌ مخوف "، عباس‌ خلیلی‌ با رمان‌های‌ " روزگار سیاه "‌  (۱۳۰۳)  " انتقام "‌ (۱۳۰۴) و حاج‌ میرزا یحیی‌ دولت‌آبادی‌ با نوشتن‌ رمان‌ " شهرناز " در سال‌ ۱۳۵۵ ق‌. نوع‌ دوم‌ از رمان‌های‌ فارسی‌ را که‌ زمینه ‌اجتماعی‌ در آن‌ها تعمیم‌ بیش تری‌ داشت‌، با نمایش‌ گوشه‌هایی‌ از زندگی‌ معاصر، یا معایب‌ و مفاسد آن‌، پدید آوردند.

۵- داستان‌ مدرن‌ (پیش‌ از دهه‌ ۴۰) :

الف- محمد علی جمال زاده‌؛ آغازگر راه‌ : آن چه‌ به‌ عنوان‌ قصه‌ به‌ معنای‌ امروزی‌ و به‌ صورت‌ یک‌ شکل‌ نو ادبی‌ در غرب‌ بیش‌ از ۳۰۰ سال‌ سابقه‌ دارد، در ایران‌ عمر‌ آن‌ به‌ ۱۰۰ سال‌ نمی‌رسد و مجموعه ی‌ قصه‌های‌ کوتاه‌ " یکی‌ بود یکی‌ نبود " ،سرآغاز قابل‌ اعتنای آن‌ است‌. با  "یکی‌ بود یکی‌ نبود" یکی‌ از مهم‌ترین‌ رویدادهای ادبی‌ تاریخ‌ ادبیات‌ ایران‌ روی داده است‌. "با جمال زاده‌ نثر مشروطیت‌ قدم‌ در حریم‌ قصه‌ می‌گذارد و حکایت‌های‌ پیش‌ از مشروطیت‌ به‌ سوی ابعاد چهارگانه‌ ی قصه‌ یعنی‌: زمان‌، مکان‌، زبان‌ و علیت‌ روی‌ می‌آورند و کاریکاتورهای‌ دهخدا جای‌ خود را به‌ کاراکترهای‌ جمال زاده‌ می‌دهند؛ اگر چه‌ این‌ کاراکترها خود در مقایسه‌ با شخصیت‌های‌ قصه‌های‌ هدایت‌ و چوبک‌ و آل‌احمد، کاریکاتورهایی‌ بیش‌ نیستند، آن‌ها از یک‌ جوهر شخصی‌ و تا حدی‌ تشخصّ فردی ‌برخوردار هستند که‌ به‌ آسانی‌ می‌توان‌ آنها را از کاریکاتورهای‌ اغراق‌ شده ی‌ چرند و پرند دهخدا جدا کرد. عامل‌ علیت‌ ـ هر قدر هم‌ ناچیز ـ موقعیت‌ کاراکترهای‌ جمال زاده‌ را از کاریکاتورهای‌ دهخدا جدا می‌کند و از همه‌ بالاتر همه‌ یا بیش تر عوامل‌ و عناصر قصه ی‌ قراردادی‌ و قصه‌نویسی‌ حرفه‌ای‌، در قصه‌نویسی‌ جمال زاده‌ دیده‌می‌شود ". هم ‌زمان‌ با جمال زاده‌، حسن‌ مقدم‌ (علی‌ نوروز) نیز چند داستان ‌کوتاه‌ نوشت‌؛ ولی‌ داستان‌نویسی‌ را چندان‌ جدی‌ نگرفت‌ و بعدها به ‌نمایش نامه‌نویسی‌ روی‌ آورد. اما جمال زاده‌ (۱۲۷۶-۱۳۷۷ق‌.) نخستین‌ ایرانی‌ای‌ است‌که‌ با نیت‌ و قصد و آگاهانه‌ و با ترکیبی‌ داستانی‌ و نه‌ مقاله‌ای‌، به‌ نوشتن ‌پرداخت‌ و نخستین داستان‌های‌ کوتاه‌ فارسی‌ را به‌وجود آورد. اگرچه‌ تا قبل‌ از هدایت‌، نیما و پیش‌ از او ـ و حتی پیش‌ از جمال زاده‌ ـ علی‌ عمو (نویسنده ی‌ نشریه‌ ی خیرالکلام‌ رشت‌) و کریم‌ کشاورز (نویسنده ی‌ داستان‌ کوتاه‌ "خواب"‌ در مجله ی‌ فرهنگ‌ رشت‌) و دهخدا در نوشتن‌ داستان‌واره‌های‌ کوتاه‌ و مضمون های‌ زندگی‌ روزمره‌، جای‌ درخور ستایشی‌ دارند.


ب- صادق هدایت‌ : پس‌ از جمال زاده‌ باید از صادق‌ هدایت‌ به‌عنوان‌ شایسته‌ترین‌ میراث‌دار او نام‌ برد. هدایت‌ از فارغ‌التحصیلان‌ دارالفنون‌ و دبیرستان‌ سن‌ لویی‌ تهران‌ بود که‌ در سال‌ ۱۳۰۵ ش‌ با کاروان‌ دانش‌آموزان‌ اعزامی‌ به‌ اروپا به‌ بلژیک‌ فرستاده‌ شد تا در رشته ی‌مهندسی‌ راه‌ و ساختمان‌ تحصیل‌ کند؛ ولی او یک‌ سال‌ بعد برای‌ تحصیل‌ در رشته ی‌معماری‌ رهسپار پاریس‌ شد.  "هدایت‌ در اواخر سال‌ ۱۳۰۸ و اوایل‌ ۱۳۰۹ ش‌ نخستین‌ داستان‌های‌ زیبای‌ خود را به‌ نام‌های‌:  مادلن ‌، زنده‌ به‌گور ، اسیر فرانسوی‌  و  حاجی‌ مراد  در پاریس‌ نوشت و پس‌ از بازگشت‌ به ‌ایران‌ داستان‌  آتش‌پرست‌  و سپس‌ داستان‌های‌  داوود گوژپشت‌ ، آبجی‌ خانم‌   و مرده‌خورها   را در تهران‌ نوشت‌ و آن‌ها را با نوشته‌های‌ پاریس‌ یکجا در مجموعه‌ای‌ به‌ نام‌  " زنده‌ به‌گور " در سال‌ ۱۳۰۹ ش‌. منتشر کرد ".


بنا بر این‌  زنده‌ به‌گور   نقطه ی‌ تحول‌ داستان‌نویسی‌ ایران‌ است‌ و از این‌ زمان ‌باید حیات‌ ادبی‌ جدیدی‌ را در ایران‌ در نظر گرفت. هدایت‌، در سال‌ ۱۳۱۵ ش‌. به ‌بمبئی‌ رفت‌. این‌ سفر اگر چه‌ کمتر از یک‌ سال‌ طول‌ کشید، موجب‌ شد که‌ او افزون ‌بر یافتن‌ اطلاعات‌ گسترده ای‌ درباره ی‌ ادبیات‌ فارسی‌ میانه‌ (پهلوی‌)، شاهکار معروف‌خود  " بوف‌ کور "  را که‌ در تهران‌ آغاز کرده‌ بود، به‌ پایان رسانَد و آن‌ را درهمان‌ سال‌ ۱۳۱۵ با خط‌ خود به‌ صورت‌ پلی‌ کپی‌ در نسخه های‌ اندکی و به‌ قولی‌ در ۱۵۰ نسخه‌ تکثیر کند. آل‌احمد بوف‌ کور را معروف‌ترین‌ اثر هدایت‌ می‌داند که‌به‌ دنبال‌ خود سلسله‌ای‌ از "بوف‌ کور" ها به‌ وجود آورده‌ است‌. "هدایت‌ در بوف‌کور  همه ی‌ زرّادخانه‌های‌ هنری‌ خود را به‌ نمایش‌ گذاشته‌ است‌؛ جمله‌ها موجز، فشرده‌، شاعرانه‌ و با وجود سهل‌انگاری‌های‌ لفظی‌، مؤثر و فصیح‌ است‌. در پرداخت ‌ساخت‌ ساده‌ و انعطاف‌پذیر رمان‌ که‌ هم‌ لحظه‌های‌ شاعرانه‌ و ظریف‌ را باز می‌گوید و هم‌ صحنه‌های‌ پرخشونت‌ را ... توفیقی‌ چشمگیر دارد ".


ج- بزرگ‌ علوی ‌ : علوی‌ که‌ همچون‌ هدایت‌ از روشنفکران‌ تحصیل‌کرده ی‌ اروپا به‌ شمار می‌آید، نخستین‌ قصه‌های‌ قابل‌ توجهش‌، مربوط‌ به‌ همان‌ سال‌های‌ تحصیل‌ در اروپاست‌ که‌در آنها نوعی‌ گرایش‌های‌ رمانتیک‌ نزدیک‌ به‌ روحیه ی‌ ایرانی‌ وجود دارد. او به‌تدریج‌ شیوه ی کار خود را تغییر داد و قصه‌های‌ ممتازی‌ همچون‌:  نامه‌ها ، رقص‌ مرگ‌ ، گیله‌مرد  و رمان‌ " چشم‌هایش " را نوشت‌. ساختار این‌ رمان‌ ـ که‌ شاید بتوان‌ آن‌ را بهترین‌ اثر علوی‌ دانست‌ ـ با وجود وصف‌ صحنه‌های‌ اجتماعی‌ آن‌-  غنایی‌ است‌. این‌ شیوه‌ در داستان‌های‌ کوتاه‌ او نیز راه‌ یافته‌ است‌. چمدان ‌، ورق‌پاره‌های‌ زندان‌ ، میرزا ، ۵۳ نفر ، موریانه ‌ و  هویت‌  (۱۳۷۷) از دیگر آثار اوست‌.

د- صادق چوبک‌ : " خیمه‌شب‌بازی "‌ نخستین مجموعه ی‌ قصه‌های‌چوبک‌ است‌ که‌ در‌ سال‌ ۱۳۲۴ش به‌ شیوه ی‌ قصه‌نویسان‌ پیشرو پدید آمده‌ و بر آثار نسل‌ نویسندگان‌ هم‌عصر او و پس‌ از وی‌ سایه‌ افکنده ‌است‌. براهنی‌ قصه‌های‌کوتاه‌ چوبک‌ را در تلفیقی‌ متناسب‌ با تکنیک‌ ادگار آلن‌پو (قصه‌نویس‌ و شاعر آمریکایی‌) و تکنیک‌ قصه‌نویسی‌ اواخر سده ی نوزده‌ روسیه‌ می‌داند. ولی رمان‌"  تنگسیر "  را که‌ بر پایه ی‌ جهان‌بینی‌ رئالیستی‌ بنا نهاده‌ شده‌ است‌، به‌ لحاظ ‌ویژگی‌های‌ نثری‌، زیباترین‌ اثر چوبک‌ دانسته‌اند. پس‌ از تنگسیر،  سنگ‌ صبور  آخرین‌ رمان‌ چوبک‌ است‌. پس‌ از خیمه‌شب‌بازی‌ سه‌ مجموعه‌ ی دیگر از قصه‌های‌کوتاه‌ چوبک‌ به‌ نام‌های‌:  انتری‌ که‌ لوطی‌اش‌ مرده‌ بود ، روز اول‌ قبر  و  چراغ‌ آخر ، نیز چاپ‌ و منتشر شده‌ است‌.


ها- به‌آذین‌   : به‌آذین‌ (محمود اعتمادزاده‌) پرکارترین‌ و تأثیرگذارترین‌ نویسنده‌ای‌ است‌که‌ برای‌ مقابله‌ با سنت‌های‌ تاریخ‌نویسی‌ در رمان‌ و مفاخره‌ به‌ گذشته‌های‌ دور، به‌ نگارش‌  " دختر رعیت "‌  (۱۳۳۱) دست‌ زد که‌ در شمار نخستین‌ داستان‌های‌ روستایی ‌واقع گرایانه ی‌ فارسی‌ قرار می‌گیرد. از به‌آذین‌ پیش از نشر دختر رعیت‌، دو مجموعه‌ داستان‌ به‌ نام‌های‌ پراکنده ‌  (۱۳۲۳) و  به‌ سوی‌ مردم ‌  (۱۳۲۷) انتشار یافته‌ است‌. ولی مجموعه‌ داستان‌ " مهره‌ مار " و رمان‌ " از آن‌ سوی‌ دیوار " (۱۳۵۱) از آثار جدیدتر اوست‌ که‌ در مجموع‌ از آثار گذشته ی‌ او چندان‌ فاصله‌ نگرفته ‌است‌.


و- جلال آل‌احمد: آل‌احمد که‌ در داستان‌هایش‌ به‌نوعی‌ تعادل‌ و تصویر بی‌طرفانه‌ از صحنه‌های‌ زندگی‌ دست‌ یافته‌ است‌، نویسنده‌ای‌ است‌ مسؤول‌ و متعهد؛ با نگاهی‌ اجتماعی‌تر نسبت‌ به‌ پیشینیان‌ خود و فردیتی‌ کمتر و با تعهد آمیخته‌ با منش‌ روشنفکری‌ اجتماع‌گرا که‌ عموماً آثارش‌ در وجه های گوناگون، خالی‌ از این‌ دیدگاه‌ و نگرش‌ نیست‌.  مدیر مدرسه‌ ، نفرین ‌زمین‌ ، سه‌ تار ، زن‌ زیادی‌ ، پنج‌ داستان‌ ، دید و بازدید  و ن‌والقلم ، ازمشهورترین‌ آثار داستانی‌ اوست‌. اگر چه‌ چند تک‌ نگاری‌ و کتاب‌های‌ " غرب‌زدگی ‌" و " در خدمت‌ و خیانت‌ روشنفکران "‌ نیز از آثار مشهور اوست‌، که‌ تفکر اجتماعی‌ و ادبی‌ نویسنده‌ را تا پس‌ از سال‌های‌ چهل‌، نشان‌ می‌دهد.


ز- ابراهیم گلستان‌ : ابراهیم‌ گلستان‌ در نخستین مجموعه ی‌ داستانش‌  " آذر ماه‌ آخر پاییز "  (۱۳۲۸) نشان‌ داده‌ است‌ که‌ در به‌کارگیری‌ صنعت‌ داستان‌نویسی‌، به‌ ویژه‌ پیروی‌ از شیوه‌ و شگرد نگارشی‌ فالکنر، چیره‌دست‌ است‌.  شکار سایه‌ ، اسرار گنج‌دره‌ جنی ‌ و " جوی‌ و دیوار " و " تشنه ‌" از دیگر مجموعه‌های‌ داستانی‌ اوست‌ که‌ نویسنده‌ در مجموع‌ آنها در شکستن‌ زمان‌ و به‌ زمان‌ حال‌ آوردن‌ رویدادها‌، موفق‌ بوده‌ است‌.


ح- بهرام‌ صادقی‌ : هم‌ ارز با آل‌احمد و گلستان، بهرام‌ صادقی‌ سر بر می‌کند و از سال‌ ۱۳۳۷ نخستین‌ قصه‌هایش‌ را در مجله ی سخن‌ به‌ چاپ‌ می‌رساند. صادقی‌ جست‌وجوگر لایه‌های‌ عمیق‌ ذهنی ‌بازماندگان‌ نسل‌ شکست‌ است‌. دو اثر معروف‌ صادقی‌ عبارتند از:  " ملکوت " و" سنگر و قمقمه‌های‌ خالی ".

۶- داستان‌ مدرن‌ (پس‌ از دهه‌ ۴۰):

  از دهه‌ چهل‌ به‌این‌ سو، به‌تدریج‌ باید حساب‌ تازه‌ای‌ برای‌ ادبیات‌ داستانی‌ ایران‌ گشود: غلامحسین‌ ساعدی ‌ در نمایش‌ و تشریح‌ فقر،  هوشنگ‌ گلشیری ‌ با آوردن‌ تکنیک‌تازه‌ای‌ در نوشتن‌ ـ به‌ویژه با شازده‌ احتجاب‌ ـ،  نادر ابراهیمی‌  با حکایت های ‌شبه‌ کلاسیک‌، جمال‌ میرصادقی ‌ با ایجاد طیف‌ جدیدی‌ از قصه‌ در حد فاصل‌ زندگی‌سنتی‌ و نو و  محمود دولت‌ آبادی ‌ با رئالیسمی‌ برخاسته‌ از مکتب‌ گورکی‌ و توانایی‌ کم‌مانند در توصیف‌ و بیان‌ حرکت‌،  احمد محمود ، اسماعیل‌ فصیح‌ ، علی‌اشرف‌ درویشیان‌ ، ناصر ایرانی ‌، علی‌محمد افغانی ‌، منصور یاقوتی ‌ و نسل‌جدیدی‌ از نویسندگان‌ هم‌چون‌: احمد مسعودی ‌، محمود طیاری ‌، مجید دانش‌ ، آراسته‌ و ... و زنان‌ داستان‌نویسی‌ چون‌  مهشید امیرشاهی ‌، گلی‌ ترقی ‌، شهرنوش‌ پارسی‌پور ، غزاله‌ علیزاده‌  و چهره‌ شاخص‌ این‌ گروه‌،  سیمین‌ دانشور ، هریک‌ بخش‌ عمده‌ای ‌از تحول‌ داستان‌نویسی‌ سال‌های‌ پس‌ از چهل‌ را به‌ خود اختصاص ‌دادند.


الف- سیمین‌ دانشور : سیمین‌ دانشور در این‌ میان‌ با نوشتن‌ رمان‌  سووشون ‌ (۱۳۴۸) به‌ سرعت‌ به‌ برجستگی‌ شایسته‌ای‌ رسید.
برای ‌سووشون‌ در بخش رمان‌ اجتماعی‌ ایران‌ منزلت‌ مهمی‌ قایلند و این‌ اثر را نخستین ‌اثر کامل‌ در نوع‌ "رمان‌ فارسی‌" به‌ شمار می‌آورند. سیمین‌ دانشور چند مجموعه ی‌ داستان‌ کوتاه‌ و دو جلد از رمان‌ " جزیره‌ سرگردانی "‌ را نیز در سال‌های‌ اخیر نوشته‌ است‌ که‌ این‌ اثر به‌ نظر مخاطبان‌ او در اندازه‌های ‌سووشون‌ نیست‌  .


ب- احمدمحمود و معاصرانش‌ : در میان‌ داستان‌نویسان‌ دهه ی‌ چهل‌ به‌ بعد، احمد محمود که‌ رمان‌ " همسایه‌ها "ی‌ او (۱۳۵۳) از نظر گستردگی‌ و تنوع‌ ماجراها، تعداد شخصیت‌ها و گستردگی‌ لحن‌ محاوره‌ای‌ و توصیفات‌ جزء به ‌جزء از حرکات‌ و گفت‌وگوها در میان‌ رمان‌های‌ ایرانی‌ ممتاز است‌، با رمان‌های‌ داستان‌ یک‌ شهر ،  زمین‌ سوخته‌ ، مدار صفر درجه‌ و ... همچنان ‌داستان‌سرای‌ جنوب‌ ایران‌ (خوزستان‌) باقی‌مانده‌است‌. اگر  همسایه‌های‌ احمدمحمود (متولد ۱۳۱۰) را فصل‌ ممیزه‌ای‌ در رمان‌نویسی‌ اواخر سال‌های‌ پیش از پیروزی‌ انقلاب‌ بهمن به شمار آوریم، انصاف‌ حکم‌ می‌کند طلیعه‌ جدیدی‌ را که ‌با  بره‌ گمشده‌ راعی‌ (۱۳۵۶) اثر هوشنگ‌ گلشیری‌،  باید زندگی‌ کرد احمد مکانی‌ (مصطفی‌ رحیمی‌)،  سگ‌ و زمستان‌ بلند   (۱۳۵۴) شهرنوش‌ پارسی‌پور، مادرم‌ بی‌بی‌جان‌   (۱۳۵۷) اصغر الهی‌،  سال‌های‌ اصغر   (۱۳۵۷) ناصر شاهین‌بر و  شب‌ هول‌ (۱۳۵۷)  هرمز شهدادی‌، روی‌ کرد، به ‌یاد داشته‌ باشیم‌ و جلد نخست‌ اثر تحسین‌برانگیز محمود دولت ‌آبادی‌،  کلیدر   (۱۳۵۷) را نیز به‌ عنوان‌ یک‌ رمان‌ روستایی ‌با همه ی ارزش‌های‌ حرفه‌ای‌ رمان‌نویسی‌، در چشم‌انداز ادبیات‌ داستانی‌ به‌ شایستگی‌ ببینیم‌ و باب‌ جدیدی‌ را با آنها بگشاییم‌.


ج- محمود دولت‌آبادی: دوره ی‌ کامل‌  کلیدر  با (۱۰جلد) پس‌ از انقلاب‌ بهمن‌ منتشر شده‌ است‌. این‌ رمان‌ عظیم‌ از رویدادهایی‌ سخن‌ می‌گوید که‌ در محیط‌های‌ عشایری‌ و روستایی‌ خراسان‌ می‌گذرد و به‌ طور عمده‌، رمانی‌ اجتماعی‌ ـ حماسی‌ است‌. اشخاص‌ آن‌ برخاسته‌ از موقعیت ‌اجتماعی‌ و حماسی‌ هستند و بر آن‌ نیز اثر می‌گذارند و خط‌ کلی‌ داستان،‌ مبارزه‌ای ‌دهقانی‌ ـ عشیره‌ای‌ است‌ و در نهایت‌ بر ضد حاکمیت‌ ستمشاهی‌. دولت‌آبادی‌ این ‌زمینه ی‌ فکری‌ را پیش‌ از کلیدر نیز در داستان‌های‌  گاواره‌بان ‌، اوسنه‌ باباسبحان‌ ، لایه‌های‌ بیابانی‌   و ... نشان‌ داده‌ است‌. رمان‌  جای‌ خالی‌ سلوچ‌  (۱۳۵۶) نیز داستان‌ فقر و محرومیت‌ مردم‌ است‌ و درگیری‌های‌ روستاییان‌ و ایلات‌شرق‌ ایران‌ را بازتاب می دهد و تصویرهای‌ حقیقی‌ از زندگی‌ این‌ مردم‌ را به‌ دست‌می‌دهد. آخرین‌ رمان‌ مطرح‌ و قابل‌ اعتنای‌ دولت‌آبادی‌، " روزگار سپری‌ شده‌ مردم‌سالخورده "‌ ، همچنان‌ روایت‌گر محرومیت‌ها و فقر عمومی‌ است‌ و داستان‌ که‌ از زبان ‌سامون‌ و یادگار ـ دو راوی‌ از یک‌ خانواده‌ ـ نقل‌ می‌شود، حکایت‌گر ماجراهای ‌تلخی‌ است‌ که‌ بر سر مردم‌ روستایی‌ در سبزوار از سال ۱۳۰۱ تا دوره ی‌ پس‌ از شهریور ۱۳۲۰ رفته‌ است‌  .

 

۷- داستان‌ نویسی‌ در دهه های ‌ ۶۰ و ۷۰ :

 پس‌ از دولت‌آبادی‌ در دهه‌ ۶۰ از چهره‌های‌ شاخص‌ داستان‌نویسی‌ به‌ شرح‌ زیر می‌توان‌ نام‌ برد: رضا براهنی‌: رازهای‌ سرزمین‌ من‌  (۱۳۶۶)، محسن‌ مخملباف‌: باغ‌ بلور (۱۳۶۵)، منیرو روانی‌پور: اهل‌ غرق‌ (۱۳۶۸) و دل‌ فولاد  (۱۳۶۹). احمد آقایی‌: چراغانی‌ در باد  (۱۳۶۸)، شهرنوش‌ پارسی‌پور: طوبا و معنای‌ شب‌ (۱۳۶۷)، اسماعیل‌ فصیح‌: ثریا در اغما (۱۳۶۲) و زمستان‌ ۶۲  (۱۳۶۶) و مجموعه‌ قصه‌های‌ نمادهای‌ دشت‌ مشوش‌  (۱۳۶۹) و عباس‌ معروفی‌: سمفونی‌ مردگان‌   (۱۳۶۸). این رمان‌ آخری که ‌به‌ نظر برخی‌ از صاحب‌نظران‌ به‌ لحاظ‌ ویژگی‌های‌ ساختاری‌ قابل‌ مقایسه‌ با خشم‌ و هیاهوی‌  فالکنر است‌، سرنوشت‌ اضمحلال‌ یک‌ خانواده‌ و بیان‌ کننده ی‌ فنا و تباهی‌ ارزش‌هاست.                                      ‌.
عباس معروفی‌، دهه‌ هفتاد را نیز با رمان سال‌ بلوا   (۱۳۷۱) آغاز می‌کند. او که‌ از تجربه ی‌ سمفونی‌ مردگان‌ گذشته‌ است‌، با سال‌ بلوا به ‌فرازی‌ نو در رمان‌ معاصر می‌رسد. در سال‌ ۱۳۷۲، ابراهیم‌ یونسی‌ که‌ در ترجمه‌، چهره ی‌ سرشناسی‌ است‌، رمان‌ گورستان‌ غریبان‌  را ـ که‌ بیان‌ گوشه‌ای‌ از تاریخ‌ مبارزات‌ مردم‌ مناطق‌ کردنشین‌ است‌ ـ عرضه‌ می‌کند و اسماعیل‌ فصیح‌ با سه‌ رمان‌، فرار فروهر  (۱۳۷۲)، باده‌ کهن‌  (۱۳۷۳) و  اسیر زمان‌ (۱۳۷۳) همچنان‌ پرکار می‌نماید. اما چهره ی‌ داستانی‌ فصیح‌ را بیش تر باید در دو رمان‌  ثریا دراغما  و زمستان‌ ۶۲  جست‌وجو کرد. رمان‌ رژه‌ بر خاک‌ پوک‌   (۱۳۷۲) اثر شمس‌لنگرودی‌ و مجموعه‌ قصه‌ قابل‌ توجه‌ " یوزپلنگانی‌ که‌ با من‌ دویده‌اند "  (۱۳۷۳) نوشته‌ ی بیژن‌ نجدی‌، آثار ماندگار و اثرگذاری‌ هستند که‌ در سال‌های‌ اوایل‌ دهه ی ‌هفتاد نشر یافته‌اند و جامعه ی‌ ادبی‌ ما از آن‌ها بی‌تأثیر نبوده‌ است‌. آخرین ‌رمان‌ مطرح‌ سال‌های‌ دهه‌ هفتاد، رمان‌  آزاده‌ خانم‌ نوشته ی‌ رضا براهنی‌، اثری ‌است‌ آوانگارد و به ‌طوری‌که‌ از خود اثر و از قول‌ نویسنده‌اش‌ برمی‌آید، ضد واقعیت‌گرا و ضد مدرن‌ است‌. ولی ظرافت‌ها و زیبایی‌های‌ ویژه ی‌ این‌ رمان‌ آن اندازه هست‌ که‌ نتوان‌ به‌ آسانی‌ از آن‌ چشم‌ پوشید  .

۸- داستان نویسی پس‌ از دهه‌ ۷۰ :

  از میان‌ داستان‌نویسان‌ دهه ی‌ ۷۰ باید در ادبیات‌ داستانی‌ امروز نام‌هایی‌ چون‌: امیرحسین‌ چهل‌تن‌، جواد مجابی‌، محمد محمدعلی‌، مسعود خیام‌، اصغر الهی‌، منصور کوشان‌، رضا جولایی‌، شهریار مندنی‌پور، منیرو روانی‌پور، خاطره‌ حجازی‌، زویا پیرزاد، حسین‌ سناپور، حسن‌اصغری‌، ابوتراب‌ خسروی‌، قائم‌ کشکولی‌ و... را در حافظه ی‌ بیدار خود به‌ عنوان‌ خواننده ی‌ حرفه‌ای‌ داستان‌ نگه‌ داریم‌ و نگرنده ی‌ راه‌ دشوار ولی‌ پیوسته ی‌ داستان ‌متفاوت‌ این‌ عصر باشیم‌. نخل‌های‌ بی‌سر نوشته ی‌ قاسم علی‌ فراست‌، عروج‌ نوشته ی‌ ناصر ایرانی‌،  سرور مردان‌ آفتاب‌ نوشته ی‌ غلامرضا عیدان‌ و اسماعیل‌ نوشته‌ محمود گلابدره‌ای‌ مقدمه‌ای‌ است‌ ـ اگرچه‌ نه‌ چندان‌ روشمند و قوی‌ و منسجم‌ ـ بر آن چه‌ از نظر موضوعی‌، راهی‌ نو در ادبیات‌ داستانی‌ امروز ماست‌. داستان‌ جنگ‌ در جهان‌، بخش‌ عمده‌ای‌ از جایگاه‌ داستانی‌ را به‌ خود اختصاص‌ داده‌ و خوانندگان‌ فراوانی‌ دارد. جنگ‌ هشت‌ساله ی‌ ما نیز می‌تواند و باید در ادبیات‌ داستانی‌ جای‌ بیش تری‌ را تصاحب‌ کند، و بی‌گمان‌ نمونه‌های‌اندکی‌ را که‌ نام‌ بردیم‌، و رمان‌های‌ اوایل‌ جنگ‌  همچون‌:  زمین‌سوخته‌ احمد محمود و زمستان‌ ۶۲ اسماعیل‌ فصیح‌ و نمونه‌های‌ نه‌چندان‌ قابل‌توجهی‌ که‌ در سال‌های‌ اخیر چاپ‌ شده‌ است‌، در این‌ راه‌ بسنده‌ نیست.

نوشته غلام رضا مرادی صومعه سرایی  با اندكی تغییر و تلخیص

 

چند داستان مینی مال:

داستانك : سر پیچ از هم جدا شدند. یكی زندانی بود و دیگری زندان بان. زندانی دوره محكومیتش را گذرانده بود و زندان بان دوره خدمتش را.چمدان هایشان پر از گذشته بود؛ حوله كهنه ، ریش تراش زنگ زده، آینه جیبی و... آنها سرنوشت مشتركی داشتند. هر دوخاطرات خود را پشت میله ها گذاشته بودند و وقتی سر پیچ از هم جدا شدند، باران بر هر دوی آنها بطور یكسان بارید.  (جمال مصطفی) 

داستانك : بچه كه بود می خوایت دكتر شود. همیشه می خواست كاری برای كشورش انجام داده باشد.كنار روزنامه فروشی ایستاده بود.نتایج كنكور كارشناسی ارشد را اعلام كرده بودند. اگر پدرش زنده بود...شاید اسم او هم بین آنها بود. دستی به لباس نارنجی اش كشید. بالاخره توانسته بود كاری برای كشورش انجام دهد. 

داستانك : مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت. فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دست هایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت. و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.  

داستانك : ” پدر گفت كه نعش ملیحه را زیر پای درخت بگذارند و با سر به بگم اشاره كرد كه شروع كند. بگم بسم الله گفت و خطبه را با صدای بلند خواند. همه به جنازه نگاه كردیم. بگم یك بار دیگر هم خطبه را خواند. صورت ملیحه زیر كتان بود. بگم خطبه اش را برای دومین بار خواند. پدر گریه اش را قورت داد و روی زمین نشست، كف دستتش را روی كتان جایی كه پیشانی ملیحه پنهان شده بود گذاشت. حالا ملیحه برای درخت گز عقد شده بود. “ ( بیژن نجدی)

صادق هدایت

 

صادق هدایت در سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 در تهران تولد یافت. پدر و مادر صادق از تبار رضا قلی خان هدایت یكی از معروفترین نویسندگان، شعرا و مورخان قرن سیزدهم ایران می باشد كه خود از باز ماندگان كمال خجندی بوده است. وی تحصیلات خود را در مدرسه سن لویی تهران به پایت رساند كه از همین جا با زبان و ادبیات فرانسه آشنایی پیدا كرد. در سال 1305 همراه عده ای از دیگر دانشجویان ایرانی برای تحصیل به بلژیك اعزام گردید. او ابتدا در بندر (گان) در بلژیك در دانشگاه این شهر و سپس در پاریس به تحصیل پرداخت. در همان جا بود كه با افكار پوچگرایانه كافكا آشنا گردید. در سال 1309 او به تهران مراجعت كرد و در همین سال در بانك ملی ایران استخدام شد. در سال 1314 ه.ش  به علت مطالبی كه در كتاب وغ وغ ساهاب درج شده بود مورد بازجویی و اتهام قرار گرفت. در سال 1315 سال عازم هند شد و تحت نظر محقق و استاد هندی بهرام گور انكل ساریا زبان پهلوی را فرا گرفت. در سال 1317 در اداره موسیقی كشور به كار پرداخت و ضمنا همكاری با مجله موسیقی را آغاز كرد.در سال 1322 نیز با مجله سخن همكاری كرد. در سال 1329 بار دیگر عازم پاریس شد و در 19 فروردین 1330 در همین شهر بوسیله گاز، دست به خودكشی زد.

صادق هدایت از بزرگترین پیشگامان داستان نویسی مدرن در ایران است. او آموخته های های از داستان نویسی مدرن اروپا را در ادبیات ایران تسری داد و با داستان های تاثیر گذاری كه در دوران حیات خود نوشت نام خود را در ردیف بزرگترین داستان نویسی مدرن ایرانی به ثبت رساند.  از آثار اوست: بوف كور ، سگ ولگرد ، زنده به گور ، سه قطره خون و.....

 

 

داش آكل ( اثری از صادق هدایت)

 

همه اهل شیراز می دانستند كه داش آكل و كاكارستم سایه یكدیگر را با تیر می زدند. یك روز داش آكل روی سكوی قهوه خانه دو میلی چندك زده بود، همانجا كه پاتوق قدیمیش بود. قفس كركی كه رویش شله سرخ كشیده بود. پهلویش گذاشته بود و با سرانگشتش یخ را دور كاسه آبی می گردانید. ناگاه كاكارستم از در درآمد، نگاه تحقیر آمیزی به او انداخت و همینطور كه دستش بر شالش بود رفت روی سكوی مقابل نشست. بعد رو كرد به شاگرد قهوه چی و گفت: به به بچه، یه یه چای بیار بینیم.


داش آكل نگاه پرمعنی به شاگرد قهوه چی انداخت، به طوری كه او ماست ها را كیسه كرد و فرمان كاكا را نشنیده گرفت. استكان ها را از جام برنجی در می آورد و در سطل آب فرو می برد، بعد یكی یكی خیلی آهسته آنها را خشك می كرد. از مالش حوله دور شیشه استكان صدای غژ غژ بلند شد.


كاكا رستم از این بی اعتنایی خشمگین شد، دوباره داد زد: مه مه مگه كری؟ به به تو هستم!


شاگرد قهوه چی با لبخند مردد به داش آكل نگاه كرد و كاكا رستم از ما بین دندان هایش گفت:


ار - وای شك كمشان، آنهایی كه ق ق قپی پا می شند اگه لولوطی هستند ا ا امشب می آیند، و په په پنجه نرم میك كنند!


داش آكل همینطور كه یخ را دور كاسه می‌گردانید و زیر چشمی وضعیت را می پایید خنده گستاخی كرد كه یك رج دندان های سفید و محكم از زیر سبیل حنا بسته او برق زد و گفت: بی غیرت ها رجز می خوانند، آن وقت معلوم می شود رستم صولت و افندی پیزی كیست؟


همه زدند زیر خنده، نه اینكه به گرفتن زبان كاكا رستم خندیدند، چون می دانستند كه او زبانش می‌گیرد، ولی داش آكل در شهر مثل گاو پیشانی سفید سرشناس بود و هیچ لوطی پیدا نمی شد كه ضرب شستش را نچشیده باشد، هر شب وقتی كه .... دم محله سر دزك می ایستاد، كاكا رستم كه سهل بود، اگر جدش هم می آمد لُنگ می انداخت. خود كاكا هم می دانست كه مرد میدان و حریف داش آكل نیست؛ چون دوباره از دست او زخم خورده بود و سه چهار بار هم روی سینه اش نشسته بود. بخت برگشته چند شب پیش، كاكا رستم میدان را خالی دیده بود و گرد و خاك می كرد. داش آكل مثل اجل معلّق سر رسید و یك مشت متلك بارش كرده، به او گفته بود:"كاكا، مردت خانه نیست؟ معلوم می شه كه یك بست وافور بیشتر كشیدی، خوب شنگلت كرده. میدانی چیه؟ این بی غیرت بازی ها، این دون بازی ها را كنار بگذار، خودت را زده ای به لاتی، خجالت هم نمی كشی. این هم یك جور گدایی است كه پیشه خودت كرده ای، هر شبه ی خدا جلو را مردم را می گیری؟ به پوریای ولی قسم، اگر دو مرتبه بد مستی كردی سبیلت را دود می دهم، با بركه ی همین قمه دو نیمت می كنم."


آن وقت كاكا رستم دمش را گذاشت روی كولش و رفت، اما كینه داش آكل را به دلش گرفته بود و پی بهانه می گشت تا تلافی بكند. از طرف دیگر داش آكل را همه اهل شیراز دوست داشتند. چه او در همان حال كه محله سردزك را قرق می كرد، كاری به كار زن ها و بچه ها نداشت، بلكه بر عكس با مردم به مهربانی رفتار می كرد و اگر اجل برگشته ای با زنی شوخی می كرد یا به كسی زور می گفت، دیگر جان سلامت از دست داش آكل به در نمی برد. اغلب دیده می شد كه داش آكل از مردم دستگیری می كرد، بخشش می نمود و اگر دنگش می گرفت بار مردم را به خانه شان می رسانید.


ولی بالای دست خودش چشم نداشت كس دیگر را ببیند، آن هم كاكا رستم كه روزی سه مثقال تریاك می كشید و هزار جور بامبول می زد. كاكا رستم از این تحقیری كه در قهوه خانه نسبت به او شد مثل برج زهر مار نشسته بود، سبیلش را می جوید و اگر كاردش می‌زدند خونش در نمی‌آمد. بعد از چند دقیقه كه شلیك خنده فروكش كرد همه آرام شدند مگر شاگرد قهوه چی كه با رنگ تاسیده پیرهن یخه حسنی، شبكلاه و شلوار دبیت، دستش را روی دلش گذاشته بود و از زور خنده پیچ و تاب می خورد و بیشتر سایرین به خنده او می خندیدند. كاكا رستم از جا در رفت، دست كرد قندان بلور تراش را برداشت برای سر شاگرد قهوه چی پرت كرد. ولی قندان به سمار خورد و سماور از بالای سكو به با قوری به زمین غلتید و چندین فنجان را شكست. بعد كاكا رستم بلند شد با چهره برافروخته از قهوه خانه بیرون رفت. قهوه چی با حال پریشان سماور را وارسی كرد گفت:رستم بود و یك دست اسلحه، ما بودیم و همین سماور لكنته.


این جمله را با لحن غم انگیزی ادا كرد، ولی چون در آن كنایه به رستم زده بود، بدتر خنده شدت كرد. قهوه چی از زور پَسی به شاگردش حمله كرد، ولی داش آكل با لبخند دست كرد، یك كیسه پول از جیبش در آورد، آن میان انداخت.

قهوه چی كیسه را برداشت، وزن كرد و لبخند زد. در این بین مردی با پستك مخمل، شلوار گشاد، كلاه نمدی كوتاه سراسیمه وارد قهوه خانه شد، نگاهی به اطراف انداخت، رفت جلو داش آكل سلام كرد و گفت: حاجی صمد مرحوم شد.


داش آكل سرش را بلند كرد و گفت: خدا بیامرزدش!
- مگر شما نمی دانید وصیت كرده؟

- من كه مرده خور نیستم. برو مرده خورها را خبر كن.
- آخر شما را وكیل و وصی خودش كرده....


مثل اینكه از این حرف، چرت داش آكل پاره شد. دوباره نگاهی به سر تا پای او كرد. دست كشید روی پیشانیش. كلاه تخم مرغی او پس رفت و پیشانی دورنگه او بیرون آمد كه نصفش از تابش آفتاب سوخته و قهوه ای رنگ شده بود و نصف دیگرش كه زیر كلا بود سفید مانده بود. بعد سرش را تكان داد. چپق دسته خاتم خودش را در آورد. به آهستگی سر آن را توتون ریخت و با شستش دور آن را جمع كرد. آتش زد و گفت: خدا حاجی را بیامرزد، حالا كه گذشت، ولی خوب كاری نكرد، ما را توی دغمسه انداخت. خوب، تو برو، من از عقب می آیم.


كسی كه وارد شده بود پیشكار حاجی صمد بود و با گام های بلند از در بیرون رفت. داش آكل سگرمه ‌اش را در هم كشید، با تفنن به چپقش پك می زد و مثل این بود كه ناگهان روی هوای خنده و شادی، قهوه خانه از ابرهای تاریك پوشیده شد. بعد از آنكه داش آكل خاكستر چپقش را خالی كرد، بلند شد قفس كرك را به دست شاگرد قهوه چی سپرد و از قهوه خانه بیرون رفت.


هنگامی كه داش آكل وارد بیرونی حاجی صمد شد، ختم را ورچیده بودند، فقط چند نفر قاری و جزوه كش سر پول كشمكش داشتند. بعد از اینكه چند دقیقه دم حوض معطل شد، او را وارد اتاق بزرگی كردند كه ارسی‌های آن رو به بیرونی باز بود. خانم آمد پشت پرده و پس از سلام و تعارف معمولی، داش آكل روی دشك نشست و گفت: خانم سر شما سلامت باشد، خدا بچه هایتان را به شما ببخشد.


خانم با صدای گرفته گفت: همان شبی كه حال حاجی به هم خورد، رفتند امام جمعه را سر بالینش آوردند و حاجی در حضور همه آقایان شما را وكیل و وصی خودش معرفی كرد، لابد شما حاجی را از پیش می شناختید؟


- ما پنج سالی پیش در سفر كازرون با هم آشنا شدیم.

- حاجی خدا بیامرز همیشه می گفت اگر یك نفر مرد هست فلانی است.

- خانم، من آزادی خودم را از همه چیز بیشتر دوست دارم، اما حالا كه زیر دین مرده رفته ام، به همین تیغه آفتاب قسم اگر نمردم به همه ..... نشان می دهم.


بعد همینطور كه سرش را بر گردانید، از لای پرده دیگر، دختری را با چهره برافروخته و چشم های گیرنده سیاه دید. یك دقیقه نكشیدكه در چشم های یكدیگر نگاه كردند، ولی آن دختر مثل اینكه خجالت كشید، پرده را انداخت و عقب رفت. آیا این دختر خوشگل بود؟


شاید، ولی در هر صورت چشم های گیرنده او كار خودش را كرد و حال داش آكل را دگرگون نمود، او سر را پایین انداخت و سرخ شد. این دختر مرجان، دختر حاجی صمد بود كه از كنجكاوی آمده بود داش سرشناش شهر و قیم خودشان را ببیند.

داش آكل از روز بعد مشغول رسیدگی به كارهای حاجی شد، با یك نفر سمسار خبره، دو نفر داش محل و یك نفر منشی همه چیزها را با دقت ثبت و سیاهه بر داشت. آنچه زیادی بود در انباری گذاشت. در آن را مهر و موم كرد، آنچه فروختنی بود فروخت، قباله های املاك را داد برایش خواندند، طلب هایش را وصول كرد و بدهكاری هایش را پرداخت. همه این كارها را دو روز و دو شب رو به راه شد. شب سوم داش آكل خسته و كوفته از نزدیك چهار سوی سید حاج غریب به طرف خانه اش می رفت. در راه امام قلی چلنگر به او برخورد و گفت: تا حالا دو شب است كه كاكا رستم به راه شما بود. دیشب می گفت یارو خوب ما را قال گذاشت ، به نظرم قولش از یادش رفته!


داش آكل دست كشید به سبیلش و گفت:  بی خیالش باش!

داش آكل خوب یادش بود كه سه روز پیش در قهوه خانه دو میل كاكا رستم برایش خط و نشان كشید، ولی از آنجایی كه حریفش را می شناخت و می دانست كه كاكا رستم با امامقلی ساخته تا او را از رو ببرند، اهمیتی به حرف او نداد، راه خودش را پیش گرفت و رفت. در میان راه همه هوش و حواسش متوجه مرجان بود، هر چه می خواست صورت او را از جلو چشمش دور بكند بیشتر و سخت تر در نظرش مجسم می شد.


داش آكل مردی سی و پنج ساله، تنومند ولی بد سیما بود. هر كس دفعه اول او را می دید قیافه اش توی ذوق می زد، اما اگر یك مجلس پای صحبت او می نشستند یا حكایت هایی كه از دوره زندگی او ورد زبان ها بود می شنیدند، آدم را شیفته او می كرد، هرگاه زخم های چپ اندر راست قمه كه به صورت او خورده بود ندیده می گرفتند. داش آكل قیافه نجیب و گیرنده ای داشت: چشم های میشی، ابروهای سیاه پرپشت، گونه های فراخ، بینی باریك با ریش و سبیل سیاه. ولی زخم ها كار او را خراب كرده بود، روی گونه ها و پیشانی او جای زخم قداره بود كه بد جوش خورده بود و گوشت سرخ از لای شیارهای صورتش برق می زد و از همه بدتر یكی از آنها كنار چشم چپش را پایین كشیده بود. پدر او یكی از ملاكین بزرگ فارس بود. زمانی كه مُرد همه دارایی او به پسر یكی یكدانه اش رسید. ولی داش آكل پشت گوش فراخ .... بود، به پول و مال دنیا ارزشی نمی گذاشت، زندگیش را به مردانگی و آزادی و بخشش و بزرگ منشی می گذرانید. هیچ دلبستگی دیگری در زندگیش نداشت و همه دارایی خودش را به مردم ندار و تنگدست بذل و بخشش می كرد. یا عرق دو آتشه می نوشید و سر چهار راه ها نعره می كشید و یا در مجالس بزم با یك دسته از دوستان كه انگل او شده بودند صرف می كرد.


همه معایب و محاسن او تا همین اندازه محدود می شد، ولی چیزی كه شگفت آور به نظر می آمد اینكه تاكنون موضوع عشق و عاشقی در زندگی او رخنه نكرده بود. چند بار هم كه رفقا زیر پایش نشسته و مجالس محرمانه فراهم آورده بودند او همیشه كناره گرفته بود. اما از روزی كه وكیل و وصی حاجی صمد شد و مرجان را دید، در زندگیش تغییر كلی رخ داد. از یك طرف خودش را زیر دین مرده می دانست و زیر بار مسؤولیت رفته بود، از طرف دیگر دلباخته مرجان شده بود. ولی این مسؤولیت بیش از هر چیز او را در فشار گذاشته بود – كسی كه توی مال خودش توپ بسته بود و از لاابالی گری مقداری از دارایی خودش را آتش زده بود، هر روز از صبح زود كه بلند می شد به فكر این بود كه درآمد املاك حاجی را زیادتر بكند. زن و بچه های او را در خانه كوچكتر برد. خانه شخصی آنها را كرایه داد. برای بچه هایش معلم سرخانه آورد. دارایی او را به جریان انداخت و از صبح تا شام مشغول دوندگی و سركشی به علاقه و املاك حاجی بود.


از این به بعد داش آكل شبگردی و قرق كردن چهار سو كناره گرفت. دیگر با دوستانش جوششی نداشت و آن شور سابق از سرش افتاد. ولی همه داش ها و لات ها كه با او همچشمی داشتند به تحریك انگل ها كه دستشان از مال حاجی كوتاه شده بود، دو به دستشان افتاده برای داش آكل لغز می خواندند و حرف او نقل مجالس و قهوه خانه ها شده بود. در قهوه خانه ی پاچنار اغلب توی كوك داش آكل می رفتند و گفته می شد:


- داش آكل را می گویی؟ دهنش می چاد، سگ كی باشد؟ یارو خوب دك شد، در خانه حاجی موس موس می كند، گویا چیزی می ماسد. دیگر دم محله سر دزك كه می رسد دمش را تو پاش می گیرد و رد می شود.


كاكا رستم به عقده ای كه در دل داشت با لكنت زبانش می گفت: سر پیری معركه گیری! یارو عاشق دختر حاجی صمد شده! گزلیكش را غلا كرد! خاك تو چشم مردم پاشید. كتره ای چو انداخت تا وكیل حاجی شد و همه املاكش را بالا كشید. خدا بخت بدهد.


دیگر حنای داش آكل پیش كسی رنگ نداشت و برایش تره هم خورد نمی كردند. هر جا كه وارد می شد در گوشی با هم پچ و پچ می كردند و او را دست می انداختند. داش آكل از گوشه و كنار این حرف ها را می شنید ولی به روی خودش نمی آورد و اهمیتی هم نمی داد، چون عشق مرجان به طوری در رگ و پی او ریشه دوانیده بود كه فكر و ذكری جز او نداشت.


شب ها از زور پریشانی عرق می نوشید و برای سرگرمی خودش یك طوطی خریده بود. جلو قفس می نشست و با طوطی درد دل میكرد. اگر داش آكل خواستگاری مرجان را می كرد البته مادرش مرجان را به روی دست به او می داد. ولی از طرف دیگر او نمی خواست كه پای بند زن و بچه بشود. می خواست آزاد باشد، همان طوری كه بار آمده بود. بعلاوه پیش خودش گمان می كرد هرگاه دختری كه به او سپرده شده به زنی بگیرد. نمك به حرامی خواهد بود. از همه بدتر هر شب صورت خودش را در آینه نگاه می كرد؛ جای جوش خورده زخم های قمه، گوشه چشم پایین كشیده خودش را برانداز می كرد و با آهنگ خراشیده ای بلند بلند می گفت:" شاید مرا دوست نداشته باشد! بلكه شوهر خوشگل و جوان پیدا بكند... نه، از مردانگی دور است... او چهارده سال دارد و من چهل سالم است... اما چه بكنم؟ این عشق مرا می كشد... مرجان.... تو مرا كشتی.... به كه بگویم؟ مرجان.... عشق تو مرا  كشت....


اشك در چشم هایش جمع و گیلاس روی گیلاس عرق می نوشید. آن وقت با سر درد همینطور كه نشسته بود خوابش می برد. ولی نصف شب، آن وقتی كه شهر شیراز با كوچه های پر پیچ و خم، باغ های دلگشا و شراب های ارغوانیش به خواب می رفت، آن وقتی كه ستاره ها آرام و مرموز بالای آسمان قیرگون به هم چشمك می زدند. آن وقتی كه مرجان با گونه های گلگونش در رختخواب آهسته نفس می كشید و گزارش روزانه از جلوی چشمش می گذشت، همان وقت بود كه داش آكل حقیقی، داش آكل طبیعی با تمام احساسات و هوا و هوس، بدون رو در بایستی از تو قشری كه آداب و رسوم جامعه به دور او بسته بود، از توی افكاری كه از بچگی به او تلقین شده بود، بیرون می آمد ..... ولی هنگامی كه از خواب می پرید، به خودش دشنام می داد، به زندگی نفرین می فرستاد و مانند دیوانه ها در اتاق به دور خودش می گشت، زیر لب با خودش حرف می زد و باقی روز را هم برای این كه فكر عشق را در خودش بكشد به دوندگی و رسیدگی به كارهای حاجی می گذرانید.


هفت سال به همین منوال گذشت، داش آكل از پرستاری و جان فشانی درباره زن و بچه حاجی ذره ای فرو گذار نكرد. اگر یكی از بچه های حاجی ناخوش می شد شب و روز مانند یك مادر دلسوز به پای او شب زنده داری می كرد و به آنها دلبستگی پیدا كرده بود، ولی علاقه او به مرجان چیز دیگری بود و شاید همان عشق مرجان بود كه او را تا این اندازه آرام و دست آموز كرده بود. درین مدت همه بچه های حاجی صمد از آب و گل در آمده بودند.


ولی، آنچه كه نباید بشود شد و پیش آمدِ مهم روی داد: برای مرجان شوهر پیدا شد، آن هم شوهری كه هم پیرتر و هم بدگل تر از داش آكل بود. ازین واقعه خم به ابروی داش آكل نیامد، بلكه برعكس با نهایت خونسردی مشغول تهیه جهاز شد و برای شب عقدكنان جشن شایانی آماده كرد. زن و بچه حاجی را دوباره به خانه شخصی خودشان برد و اطاق بزرگ ارسی دار را برای پذیرایی مهمان های مردانه معین كرد. همه كله گنده ها، تاجرها و بزرگان شهر شیراز در این جشن دعوت داشتند.


ساعت پنج بعد از ظهر آن روز، وقتی كه مهمان ها گوش تا گوش دور اتاق روی قالی ها و قالیچه های گران بها نشسته بودند و خوانچه های شیرینی و میوه جلو آنها چیده شده بود، داش آكل با همان سر و وضع داشی قدیمش، با موهای پاشنه نخواب شانه كرده، ارخلق راه راه، شب بند قداره، شال جوز گره، شلوار دبیت مشكی، ملكی كار آباده و كلاه طاسوله نو نوار وارد شد. سه نفر هم با دفتر و دستك دنبال او وارد شدند. همه مهمان ها به سر تا پای او خیره شدند. داش آكل با قدم های بلند جلو امام جمعه رفت، ایستاد و گفت:

- آقای امام، حاجی خدا بیامرز وصیت كرد و هفت سال آزگار ما را توی هچل انداخت. پسر از همه كوچكترش كه پنج ساله بود حالا دوازده سال دارد. این هم حساب و كتاب دارایی حاجی است. (اشاره كرد به سه نفری كه دنبال او بودند.) تا به امروز هم هرچه خرج شده با مخارج امشب همه را از جیب خود داده ام. حالا دیگر ما به سی خودمان آنها هم به سی خودشان!


تا اینجا كه رسید بغض گلویش را گرفت، سپس بدون اینكه چیزی بیفزاید یا منتظر جواب بشود، سرش را زیر انداخت و با چشم های اشك آلود از در بیرون رفت. در كوچه نفس راحتی كشید، حس كرد كه آزاد شده و بار مسؤولیت از روی دوشش برداشته شده، ولی دل او شكسته و مجروح بود. گام های بلند و لاابالی بر می داشت، همینطور كه می گذشت خانه ملا اسحق عرق كش جهود را شناخت، بی درنگ از پله های نم كشیده آجری آن داخل حیاط كهنه و دود زده ای شد كه دور تا دورش اتاق های كوچك كثیف با پنجره های سوراخ سوراخ مثل لانه زنبور داشت و روی آن حوض، خزه سبز بسته بود. بوی ترشیده، بوی پرك و سردابه های كهنه در هوا پراكنده بود. ملا اسحق لاغر با شبكلاه چرك و ریش بزی و چشم های طماع جلو آمد، خنده ساختگی كرد.
داش آكل بحالت پكر گفت: جون جفت سبیل هایت یك بطر خوبش را بده گلویمان را تازه بكنیم.


ملا اسحق سرش را تكان داد، از پلكان زیر زمین پایین رفت و پس از چند دقیقه با یك بطری بالا آمد. داش آكل بطری را از دست او گرفت. گردن آن را به جرز دیوار زد سرش پرید، آن وقت تا نصف آن را سر كشید. اشك در چشم هایش جمع شد. جلو سرفه اش را گرفت و با پشت دست، دهن خود را پاك كرد پسر ملا اسحق كه بچه زردنبوی كثیفی بود، با شكم بالا آمده و دهان باز و مفی كه روی لبش آویزان بود، بداش آكل نگاه می كرد، داش آكل انگشتش را زد زیر در نمكدانی كه در طاقچه حیاط بود و در دهنش گذاشت. ملا اسحق جلو آمد، دوش داش آكل زد و سر زبانی گفت: مزه لوطی خاك است!


بعد دست كرد زیر پارچه لباس او و گفت: این چیه كه پوشیدی؟ این ارخلق حالا دور افتاده. هر وقت نخواستی من خوب می خرم.

داش آكل لبخند افسرده ای زد. از جیبش پولی در آورد، كف دست او گذاشت و از خانه بیرون آمد. تنگ غروب بود. تنش گرم و فكرش پریشان بود و سرش درد می كرد. كوچه ها هنوز در اثر باران بعد از ظهر نمناك و بوی كاه گل و بهار نارنج در هوا پیچیده بود. صورت مرجان، گونه های سرخ، چشم های سیاه و مژه های بلند با چتر زلف كه روی پیشانی او ریخته بود محو و مرموز جلو چشم داش آكل مجسم شده بود. زندگی گذشته خود را به یاد آورد. یادگارهای پیشین از جلو او یك به یك رد می شدند. گردش هایی كه با دوستانش سر قبر سعدی و بابا كوهی كرده بود به یاد آورد. گاهی لبخند می زد، زمانی اخم می كرد، ولی چیزی كه برایش مسلم بود اینكه از خانه خودش می ترسید. آن وضعیت برایش تحمل ناپذیر بود. مثل این بود كه دلش كنده شده بود، می خواست برود دور بشود. فكر كرد بازهم امشب عرق بخورد و با طوطی درد دل بكند! سر تا سر زندگی برایش كوچك و پوچ و بی معنی شده بود. در این ضمن شعری به یادش افتاد، از روی بی حوصلگی زمزمه كرد:

به شب نشـــــینی زندانیان برم حسرت      كه نقل مجلسشان دانه های زنجیر است


آهنگ دیگری به یاد آورد، كمی بلندتر خواند:


دلم دیوانه شد، ای عاقلان! آرید زنجیری      كه نبود چــاره دیوانه جز زنجیر، تدبیری


این شعر را با لحن نا امیدی و غم و غصه خواند، اما مثل اینكه حوصله اش سر رفت، یا فكرش جای دیگر بود خاموش شد.


هوا تاریك شده بود كه داش آكل دم محله سردزك رسید. اینجا همان میدانگاهی بود كه پیشتر وقتی دل ودماغ داشت آنجا را قرق می كرد و هیچكس جرأت نمی كرد جلو بیاید. بدون اراده رفت روی سكوی سنگی جلو در خانه ای نشست. چپقش را در آورد چاق كرد. آهسته می كشید، به نظرش آمد كه اینجا نسبت به پیش، خراب تر شده. مردم به چشم او عوض شده بودند، همان طوری كه خود او شكسته و عوض شده بود. چشمش سیاهی می رفت. سرش درد می كرد. ناگهان سایه تاریكی نمایان شد كه از دور به سوی او می آمد و همین كه نزدیك شد گفت: لو لو لوطی را شه شب تار می شناسه.


داش آكل كاكا رستم را شناخت. بلند شد، دستش را به كمرش زد. تف بر زمین انداخت و گفت: اروای بابای بی غیرتت، تو گمان كردی خیلی لوطی هستی؟ اما تو بمیری روی زمین سفت.... !


كاكا رستم خنده تمسخر آمیزی كرد، جلو آمد و گفت: خ خ خیلی وقته دیگ دیگه ای این طرف ها په په پیدات نیست!... اام شب خاخاخانه حاجی عع عقد كنان است، مك تو تو را راه نه نه.... !


داش آكل حرفش را برید: خدا تو را شناخت كه نصف زبانت داد، آن نصف دیگرش را هم من امشب می گیرم.


دست برد قمه خود را بیرون كشید. كاكا رستم هم مثل رستم در حمام قمه اش را به دست گرفت. داش آكل سر قمه اش را به زمین كوبید، دست به سینه ایستاد و گفت: حالا یك لوطی می خواهم كه این قمه را از زمین بیرون بیاورد.


كاكا رستم ناگهان به او حمله كرد، ولی داش آكل چنان به مچ دست او زد كه قمه از دستش پرید. از صدای آنها دسته ای گذرنده به تماشا ایستادند، ولی كسی جرأت پیش آمدن یا میانجیگری را نداشت.


داش آكل با لبخند گفت: برو، برو بردار، اما به شرط اینكه این دفعه قرص تر نگهداری، چون امشب می خواهم خرده حساب هایمان را پاك بكنم.


كاكا رستم با مشت های گره كرده جلو آمد  و هر دو به هم گلاویز شدند. تا نیم ساعت روی زمین می غلتیدند. عرق از سر و رویشان می ریخت، ولی پیروزی نصیب هیچكدام نمی شد. در میان كشمكش سر داش آكل به سختی روی سنگفرش خورد. نزدیك بود كه از حال برود. كاكا رستم هم اگر چه به قصد جان می زد ولی تاب مقاومتش تمام شده بود. اما در همین وقت چشمش به قمه داش آكل افتاد كه در دسترس او واقع شده بود. با همه زور و توانایی خودش، آن را از زمین بیرون كشید و به پهلوی داش آكل فرو برد. چنان فرو كه دست های هر دوشان از كار افتاد.


تماشاچیان جلو دویدند و داش آكل را به دشواری از زمین بلند كردند. چكه های خون از پهلویش به زمین می ریخت. دستش را روی زخم گذاشت. چند قدم خودش را كنار دیوار كشانید. دوباره به زمین خورد. بعد او را برداشته روی دست به خانه اش بردند.


فردا صبح همینكه خبر زخم خوردن داش آكل به خانه حاجی صمد رسید، ولی خان پسر بزرگش به احوالپرسی او رفت. سربالین داش آكل كه رسید دید او با رنگ پریده در رختخواب افتاده. كف خونین از دهنش بیرون آمده و چشمانش تار شده. به دشواری نفس می كشید. داش آكل مثل اینكه در حال اغما او را شناخت، با صدای نیم گرفته لرزان گفت: در دنیا... همین طوطی.... داشتم... جان شما... جان طوطی... او را بسپرید... به.....


دوباره خاموش شد، ولی خان دستمال ابریشمی را در آورد، اشك چشمش را پاك كرد. داش آكل از حال رفت و یك ساعت بعد مرد.

همه اهل شیراز برایش گریه كردند.


ولی خان قفس طوطی را برداشت و به خانه برد. عصر همان روز بود، مرجان قفس طوطی را جلوش گذاشته بود و به رنگ آمیزی پر و بال، نوك برگشته و چشم های گرد بی حالت طوطی خیره شده بود. ناگاه طوطی با لحن داشی، با لحن خراشیده ای گفت:


- مرجان... مرجان... تو مرا كشتی.... به كه بگویم... مرجان.... عشق تو... مرا كشت.


اشك از چشم های مرجان سرازیر شد.

محمد علی جمال زاده

 

سید محمد علی جمال زاده فرزند سید جمال الدین اصفهانی، واعظ نامدار انقلاب مشروطه است. وی در سال 1274 هـ ش در شهر اصفهان به دنیا آمد و در همان شهر تحصیلات مقدماتی و ادبی خود را گذراند. در حدود سال 1300 هـ ش رهسپار اروپا گردید. مدتی در برلین با تقی زاده و دیگر نویسندگان مجله كاوه همكاری كرد. در همین سال ها نخستین مجموعه ی داستان های كوتاه “ یكی بود یكی نبود ” انتشار یافت و بر سر زبان ها افتاد. پس از آن به استخدام سازمان جهانی كار در سوئیس درآمد و در شهر ژنو ماندگار شد تا سال 1375 درگذشت. جمال زاده و صادق هدایت با تفاوت هایی در سبك نویسندگی، از تاثیر گذارترین نویسندگان داستان نوین فارسی به شمار می روند. جمال زاده خصوصا با نزدیك شدن به ادبیات عامیانه، خوانشی تازه از اینگونه ادبیات را ارائه كرد. در سور پایین یكی از نوشته های جمال زاده را مرور می كنیم:

               

ویلان الدّوله ( اثر محمد علی جمال زاده)

 

ویلان الدوله از آن گیاهانی است كه فقط در خاك ایران سبز می شود و میوه ای بار می آورد كه “نخود هر آش” می نامند. بیچاره ویلان الدوله این قدر گرفتار است كه مجال ندارد سرش را بخاراند. مگر مردم ولش می كنند؟ مگر دست از سرش بر می دارند؟ یك شب نمی گذارند در خانه ی خودش سر راحتی به زمین بگذارد. راست است كه ویلان الدوله خانه و بستر معینی هم به خود سراغ ندارد و “درویش هر كجا كه شب آید، سرای اوست”، درست در حق او نازل شده، ولی مردم هم دیگر پُر شورش را درآورده اند؛ یك ثانیه بدبخت را به فكر خودش نمی گذارند و ویلان الدوله فلك زده مدام باید مثل یك سكه ی قلب از این دست به آن دست برود. والله چیزی نمانده یخه اش را از دست این مردم پر رو جر بدهد. آخر این هم زندگی شد كه انسان هر شب خانه غیر، كپه مرگش را بگذارد؟! آخر بر پدر این مردم لعنت!

ویلان الدوله هر روز صبح كه چشمش از خواب باز می شود، خود را در خانه غیر و در رختخواب ناشناسی می بیند. محض خالی نبودن عریضه با چاپی و مقدار معتنابهی نان روغنی صرف می نماید. برای آن كه خدا می داند ظهر از دست این مردم بی چشم و رو مجالی بشود یك لقمه نان زهر مار بكند یا نه. بعد معلوم می شود كه ویلان الدوله خواب بوده صاحب خانه در پی “كار لازم فوتی” بیرون رفته است. ویلان الدوله خدا را شكر می كند كه آخرش پس از دو سه شب توانست از گیر این صاحب خانه ی سمج بجهد. ولی محرمانه تعجب می كند كه چه طور است هر كجا ما شب می خوابیم صبح به این زودی برای صاحب خانه كار لازم پیدا می شود! پس چرا برای ویلان الدوله هیچ وقت از این جور كارهای لازم فوتی پیدا نمی شود؟

مگر كار لازم طلبكار ترك است، كه هنوز بوق حمام را نزده یخه ی انسان را بگیرد؟! ای بابا هنوز شیری نیامده، هنوز در دكان ها را باز نكرده اند! كار لازم یعنی چه؟ ولی شاید صاحب خانه می خواسته برود حمام. خوب ویلان الدوله هم مدتی است فرصت پیدا نكرده حمامی برود. راست است كه ویلان الدوله وقت سر و كیسه نداشت ولی لااقل لیف و صابونی زده، مشت مالی می كرد و از كسالت و خستگی در می آمد.

ویلان الدوله می خواهد لباس هایش را بپوشد، می بیند جوراب هایش مثل خانه ی زنبور سوراخ و پیراهنش مانند عشاق چاك اندر چاك است. نوكرِ صاحب خانه را صدا زده می گوید: “هم قطار! تو می دانی كه این مردم به من بیچاره مجال نمی دهند آب از گلویم پایین برود چه برسد به این كه بروم برای خودم یك جفت جوراب بخرم. و حالا هم ویر داخله منتظرم است و وقت این كه سری به خانه زده و جورابی عوض كنم ندارم. آقا به اندرون بگو زود یك جفت جوراب و یك پیراهن از مال آقا بفرستند كه می ترسم وقت بگذرد.” وقتی كه ویلان الدوله می خواهد جوراب تازه را به پا كند تعجب می كند كه جوراب ها با بند جورابی كه دو سه روز قبل در خانه ی یكی از هم مسلكان كه شب را آن جا به روز آورده بود برایش آورده بودند درست از یك رنگ است. این را به فال نیك گرفته و عبا را به دوش می اندازد كه بیرون برود. می بیند عبایی است كه هفت هشت روز قبل از خانه ی یكی از آشنایان هم حوزه عاریت گرفته و هنوز گرفتاری فرصت نداده است كه ببرد پس بدهد. بیچاره ویلان الدوله مثل مرده شورها هر تكه لباسش از جایی آمده و مال كسی است. والله حق دارد از دست این مردم سر به صحرا بگذارد!

خلاصه ویلان الدوله به توسط آدم صاحب خانه خیلی عذرخواهی می كند كه بدون خداحافظی مجبور است مرخص بشود، ولی كار مردم را هم آخر نمی شود به كلی كنار انداخت. البته اگر باز فرصتی به دست آمد، خدمت خواهد رسید.

در كوچه هنوز بیست قدمی نرفته كه به ده دوست و پانزده آشنا برمی خورد. انسان چه می تواند بكند؟! چهل سال است بچه ی این شهر است نمی شود پشتش را به مردم برگرداند.مردم كه بانوهای حرم سرای شاهی نیستند! امان از این زندگی! بیچاره ویلان الدوله! هفته كه هفت روز است می بینی دو خوراك را یك جا صرف نكرده و مثل یابوی چاپار، جوی صبح را در این منزل و جوی شام را در منزل دیگر خورده است.

از همه ی این ها بدتر این است كه در تمامی مدتی كه ویلان الدوله دور ایران گردیده و همه جا پرسه زده و گاهی به عنوان استقبال و گاهی به اسم بدرقه، یك بار برای تنها نگذاردن فلان دوست عزیز، بار دیگر به قصد نایب الزیاره بودن، وجب به وجب خاك ایران را زیر پا گذارده و هزارها دوست و آشنا پیدا كرده، یك نفر رفیقی كه موافق و جور باشد پیدا نكرده است. راست است كه ویلان العلما برای ویلان الدوله دوست تام و تمامی بود و از هیچ چیزی در راه او مضایقه نداشت ولی او هم از وقتی كه در راه....وكیل و وصی یك تاجر بدبختی شد، و زن او را به حباله ی نكاح خود درآورد و صاحب دورانی شد به كلی شرایط دوستی قدیم و انسانیت را فراموش نموده و حتی سپرده هر وقت ویلان الدوله در خانه ی او را می زند، می گویند: “آقا خانه نیست!”

ویلان الدوله امروز دیگر خیلی آزرده و افسرده است. شب گذشته را در شبستان مسجدی به سر برده و امروز هم با حالت تب و ضعفی دارد، نمی داند به كی رو بیاورد. هر كجا رفته صاحب خانه برای كار لازمی از خانه بیرون رفته و سپرده بود كه بگویند برای ناهار بر نمی گردد. بدبخت دو شاهی ندارد، یك حب گنه گنه خریده بخورد. جیبش خالی، بغلش خالی، از مال دنیا جز یكی از آن قوطی سیگارهای سیاه و ماه و ستاره نشان گدایی كه خودش هم نمی داند از كجا پیش او آمده ندارد. ویلان الدوله به گرو گذاردن و قرض و نسیه معتاد است. قوطی را در دست گرفته و پیش عطاری كه در همان نزدیكی مسجد دكان داشت برده و گفت: “آیا حاضری این قوطی را برداشته و در عوض دو سه بسته گنه گنه به من بدهی؟” عطار قوطی را گرفته، نگاهی به سر و وضع ویلان الدوله انداخته، دید خدا را خوش نمی آید بدبخت را خجالت داده، مأیوس نماید. گفت:”مضایقه نیست” و دستش رفت كه شیشیه ی گنه گنه را بردارد ولی ویلان الدوله با صدای ملایمی گفت: “خوب برادر حالا كه می خواهی محض رضای خدا كاری كرده باشی عوض گنه گنه چند نخود تریاك بده. بیشتر به كارم خواهد خورد.” عطار هم به جای گنه گنه به اندازه ی دو بند انگشت تریاك در كاغذ عطاری بسته و به دست ویلان الدوله داد. ویلان الدوله تریاك را گرفته و باز به طرف مسجد روانه شد. در حالتی كه پیش خود می گفت: “بله باید دوایی پیدا كرد كه دوا باشد، گنه گنه به چه درد می خورد؟”

در مسجد میرزایی را دید كه در پهنای آفتاب عبای خود را چهار لا كرده و قلمدان و لوله ی كاغذ و بیاضی و چند عدد پاكتی در مقابل، در انتظار مشتری با قیچی قلمدان مشغول چیدن ناخن خویش است. جلو رفته، سلامی كرد و گفت: “جناب میرزا اجازه هست با قلم و دوات شما دو كلمه بنویسم؟” میزرا با كمال ادب قلمدان خود را با یك قطعه كاعذ فلفل نمكی پیش گذاشت. ویلان الدوله مشغول نوشتن شد در حالی كه از وجناتش آتش تب و ضعف نمایان بود، پس از آن كه از نوشتن فارغ شد یواشكی بسته ی تریاك را از جیب ساعت خود درآورده و با چاقوی قلمدان خرد كرده و بدون آن كه احدی ملتفت شود همه را به یك دفعه در دهن انداخته و آب را برداشته چند جرعه آب هم به روی تریاك نوشیده اظهار امتنان از میرزا كرده به طرف شبستان روان شده، ارسی های خود را به زیر سر نهاده و انالله گفته و دیده ببست.

فردا صبح زود كه خادم مسجد وارد شبستان شد، ویلان الدوله را دید كه انگار هرگز در این دنیا نبوده است. طولی نكشید كه دوست و آشنا خبر شده در شبستان مسجد جمع شدند. در بغلش كاغذی را كه قبل از خوردن تریاك نوشته بود یافتند نوشته بود:

“ پس از پنجاه سال سرگردانی و بی سر وسامانی می روم در صورتی كه نمی دانم جسدم را كسی خواهد شناخت یا نه؟ در تمام مدت به آشنایان خود جز زحمت و دردسر ندادم و اگر یقین نداشتم ترحمی كه عموماً در حق من داشتند حتی از خجلت و شرمساری من به مراتب بیشتر بوده و هست، این دم آخر زندگانی را صرف عذرخواهی می كردم. اما آن ها به شرایط آدمی رفتار كرده اند و محتاج عذر خواهی چون منی نیستند. حالا هم از آن ها خواهشمندم همان طور كه در حیات من سر مرا بی سامان نخواستند پس از مرگم نیز به یادگاری زندگانی تلخ و سرگردانی و ویلانی دایمی من در این دنیا شعر پیر و مرشدم بابا طاهر عریان را ـ اگر قبرم سنگی داشت ـ به روی سنگ نقش نمایند:

همه ماران و موران لانه دیرن      من بیچــــاره را ویرانه ای نه

***

یك نكته در باب زبانشناسی :  چناچنه به طور رومزره به زبان فارسی صبحت می کیند، با کمی تلاش خاوهید تواسنت این نوتشه را بخاونید. در داشنگاه کبمریج انگلتسان تقحیقی روی روش خوادنه شدن کملات در مغز اجنام شده است که مخشص می کند که مغز انسان تهنا حروف اتبدا و اتنها ی کلمات را پدرازش کرده و کمله را می خاوند .به هیمن دلیل است که با وجود به هم ریتخگی این نوتشه شما تواسنتید آن را بخاونید.

صادق چوبك

صادق چوبک در  سال 1295 در  بوشهر زاده شد و سال ها در شرکت نفت  ایران در تهران کار کرد. در آثار او رنگ و بوی جنوب به خوبی پیداست. او را هنرمندی صادق و سختکوش و غیرتمند دانسته اند. اولین داستان او مجموعه داستان کوتاه خیمه شب بازی است. رمان پر ماجرای تنگسیر شهرت چوبك را به اوج رساند. این رمان بر اساس یک واقعه ی تاریخی بنا شده و خاطره مردی را بازگو می کند که برای گرفتن حق خود سلاح به دست می گیرد. زار محمد شخصیت اول کتاب است. داستان بلند دیگر وی سنگ صبور  نام دارد که وقایع آن در  یک خانه پُر از مستاجر واقع در شیراز می گذرد. دو مجموعه چراغ آخر   و  روز اول قبر در بر گیرنده داستان های کوتاه دیگری است که به تازگی و نیرومندی داستان های اولیه چوبك نیستند. در داستان های کوتاه چوبک مجموعاً اشخاص بد بخت و بی پناه و سرگردان حضور دارند که نویسنده با دقت و بی طرفی همه جزئیات زندگی آنان را از طریق توصیف به تصویر کشیده است. این ویژگی روی هم رفته داستان نویسی وی با به مکتب ناتورالیسم غربی(كه قائل است تمام پدیده های هستی در طبیعت در محدوده ی دانش علمی و تجربی قرار دارند) نزدیک کرده است. بویژه در قصه های کوتاه چوبک میان شیوه اِِدگار آلِن پو ، قصه نویس و شاعر امریکایی با تکنیک داستان نویسان اواخر قرن 19 روسیه مانند چُخوف ،تلفیقی ملایم و مستقل صورت گرفته است. وی از نویسندگانی است که در گفتگوی شخصیت های خود به صورت موفقیت آمیزی از زبان شکسته (محاوره) استفاده کرده است.

عدل ( داستان كوتاهی از صادق چوبك)

اسب درشکه‌ای توی جوی پهنی افتاده بود و قلم دست و کاسه زانویش خرد شده بود. آشکارا دیده می‌شد که استخوان قلم یک دستش از زیر پوست حنایی‌اش جابجا شده و از آن خون آمده بود. کاسه زانوی دست دیگرش به کلی از بند جدا شده بود و به چند رگ و ریشه که تا آخرین مرحله وفاداری‌‌اش را به جسم او از دست نداده بود گیر بود. سم یک دستش -آنکه از قلم شکسته بود - به طرف خارج برگشته بود و نعل براق ساییده‌ای که به سه دانه میخ گیر بود روی آن دیده می‌شد.

آب جو یخ بسته بود و تنها حرارت تن اسب، یخ‌های اطراف بدنش را آب کرده بود. تمام بدنش توی آب گل آلود خونینی افتاده بود. پی در پی نفس می‌زد. پره‌های بینیش باز و بسته می شد. نصف زبانش از لای دندان‌های کلید شده‌اش بیرون زده بود. دور دهنش کف خون‌آلودی دیده می‌شد. یالش به طور حزن‌انگیزی روی پیشانیش افتاده بود و دو سپور و یک عمله راهگذر که لباس سربازی بی سردوشی تنش بود و کلاه خدمت بی‌آفتاب گردان به سر داشت می خواستند آن را از جو بیرون بیاورند. یکی از سپورها که حنای تندی بسته بود گفت:

من دمبشو می‌گیرم و شما هر کدامتون یه پاشو بگیرین و یه هو از زمین بلندش می‌کنیم. انوخت نه اینه که حیوون طاقت درد نداره و نمی تونه دساشو رو زمین بذاره یه هو خیز ور می‌داره. انوخت شما جلدی پاشو ول دین منم دمبشو ول می‌دم. رو سه تا پاش می تونه بند شه دیگه. اون دسش خیلی نشکسه. چطوره که مرغ روی دو پا وایمیسه این نمی‌تونه رو سه پا واسه؟


یک آقایی که کیف قهوه‌ای زیر بغلش بود و عینک رنگی زده بود گفت: مگر می‌شود حیوان را اینطور بیرون آورد؟ شما‌ها باید چند نفر بشید و تمام هیکل بلندش کنید و بذاریدش تو پیاده‌رو.
یکی از تماشاچی‌ها که دست بچه خردسالی را در دست داشت با اعتراض گفت: این زبون بسته دیگه واسه صاحباش پول نمی‌شه. باید به یه گلوله کلکشو کند.
بعد رویش را کرد به پاسبان مفلوکی که کنار پیاده‌رو ایستاده بود و لبو می خورد و گفت: آژدان سرکار که تپونچه دارین چرا اینو راحتش نمی کنین؟ حیوون خیلی رنج می‌بره.
پاسبان همانطور که یک طرف لپش از لبویی که تو دهنش بود باد کرده بود با تمسخر جواب داد:  زکی قربان آقا! گلوله اولنده که مال اسب نیس و مال دزه؛ دومنده حالو اومدیم و ما اینو همینطور که می‌فرمایین راحتش کردیم به روز قیومت و سوال جواب اون دنیاشم کاری نداریم فردا جواب دولتو چی بدیم؟ آخه از من لاکردار نمی‌پرسن که تو گلولتو چیکارش کردی؟
سید عمامه به سری که پوستین مندرسی روی دوشش بوی گفت:  ای بابا حیوون باکیش نیس. خدا را خوش نمی‌یاد بکشندش. فردا خوب می‌شه. دواش یه فندق مومیاییه.
تماشاچی روزنامه به دستی که تازه رسیده بود پرسید: مگه چطور شده؟
یک مرد چپقی جواب داد:  و الله من اهل این محل نیستم. من رهگذرم.
لبو فروش سرسوکی همانطور که با چاقوی بی دسته‌اش برای مشتری لبو پوست می‌کند جواب داد: هیچی اتول بهش خورده سقط شده. زبون بسته از سحر تا حالا همین جا تو آب افتاده جون می‌کنه. هیشکی به فکرش نیس. اینو...

بعد حرفش را قعط کرد و به یک مشتری گفت: یه قرون!... و آن وقت فریاد زد: قند بی کپن دارم ! سیری یک قرون می‌دم.
باز همان مرد روزنامه به دست پرسید: حالا صاحب نداره؟
مرد کت چرمی قلچماقی که ریخت شوفر ها را داشت و شال سبزی دور گردنش بود جواب داد: چطور صاحب نداره. مگه بی صاحبم می‌شه؟ پوسش خودش دس کم پونزده تومن می‌ارزه. درشکه چیش تا همین حالا اینجا بود، به نظر رفت درشکشو بذاره برگرده.
پسربچه ای که دستش تو دست آن مرد بود سرش را بلند کرد و پرسید: بابا جون درشکه چیش درشکشو با چی برده برسونه مگه نه اسبش مرده؟
یک آقای عینکی خوش لباس پرسید: فقط دستاش خرد شده؟
همان مرد قلچماق که ریخت شوفر ها را داشت و شال سبزی دور گردنش بود جواب داد:  درشکه‌چیش می‌گفت دندهاشم خرد شده.

بخار تنکی از سوراخ های بینی اسب بیرون می‌آمد. از تمام بدنش بخار بلند می‌شد. دنده هایش از زیر پوستش دیده می‌شد. روی کفلش جای یک پنج انگشت گل خشک شده داغ خورده بود. روی گردن و چند جای دیگر بدنش هم گلی بود. بعضی جاهای پوست بدنش می‌پرید. بدنش به شدت می‌لرزید. ابدا ناله نمی‌کرد. قیافه‌اش آرام و بی التماس بود. قیافه یک اسب سالم را داشت و با چشمان گشاد و بی اشک به مردم نگاه می‌کرد.

 

جلال آل احمد              

جلال آل احمد در دوم آذرماه 1302 در تهران به دنیا آمد. در 1323 به حزب توده پیوست و سه سال بعد در انشعابی جنجالی از آن كناره گرفت. نخستین مجموعه داستان خود به نام دید و بازدید را در همین دوران منتشر كرده بود. از دیگر آثار اوست: سه تار ، مدیر مدرسه ، نون والقلم ، زن زیادی ، نفرین زمین و... (برای آشنایی بیشتر با آثار آل احمد ، صفحه 63 را هم بخوانید.) وی در 18 شهریور 1348 در اسالم گیلان درگذشت.

سبک نگارش و شیوه بیانش را سیمین دانشور – همسر او -  تلگرافی، حساس، دقیق، تیزبین، خشن، صریح، صمیمی، منزه طلب و حادثه آفرین معرفی می كند. جمال میر صادقی آن را گفتاری و كسان دیگری شیوه بیان او را عصبی و کوتاه و بریده و در عین حال بلیغ خوانده اند؛ اما همه منتقدین بر سر یک نکته نظر واحد دارند و آن این است که جلال آل احمد در جاده نویسندگی دارای سبک خاصی است که او را از دیگران متمایز ساخته و با صراحت بیانی که دارد معروفیتش را در میان نسل جوان کشورش بیشتر کرده است. به قول رضا براهنی او بیشتر سرگرم  بگو و خلاص خود بوده، از آن محفظه علل و معلول های نهانی، جهان را نمی بیند. با وجود این، نثر داستانی آل احمد یک جهش بی سابقه در نثر فارسی است. او كه تاثیری گسترده بر جریان روشنفكری دوران خود داشت، به جز نوشتن داستان، به نگارش مقالات اجتماعی، پژوهش‌های مردم شناسی، سفرنامه‌ها و ترجمه‌‌های متعددی نیز پرداخت. شاید مهمترین ویژگی ادبی آل احمد نثر او بود. نثری فشرده و موجز و در عین حال عصبی و پرخاشگر، كه نمونه‌ها‌‌ی خوب آن را در سفرنامه‌های او مثل خسی در میقات می‌توان دید:

 

خسی در میقات ( جلال آل احمد )

این سعی میان “صفا” و “مروه” عجب كلافه می كند آدم را. یكسره برت می‌گرداند به هزار و چهار صد سال پیش. به ده هزار سال پیش. با هروله اش كه لی لی كردن نیست، بلكه تنها تند رفتن است و با زمزمه بلند و بی‌اختیارش  و با زیر دست و پا رفتن‌هایش  و بی”خود”ی مردم و نعلین‌های رها شده، كه اگر یك لحظه دنبالش بگردی زیر دست و پا له می شوی و با چشم‌های دودوزنان جماعت، كه دسته دسته به هم زنجیر شده‌اند و در حالتی نه چندان دور از مجذوبی می دوند و چرخ هایی كه پیرها را می برد و كجاوه‌هایی كه دو نفر از پس و پیش به دوش گرفته‌اند و با این گم شدن عظیم فرد در جمع. یعنی آخرین هدف این اجتماع؟ و این سفر...؟ شاید ده هزار نفر، شاید بیست هزار نفر، در یك آن یك عمل را می‌كردند  و مگر می‌توانی میان چنان بیخودی عظمایی به سی خودت باشی؟ و فُرادا عمل كنی؟ فشار جمع میراندت. شده است كه میان جماعتی وحشت زده و در گریز از یك چیزی،‌ گیر كرده باشی؟ به جای وحشت “بیخودی” را بگذار  و بجای گریز “سرگردانی” را  و پناه جستن را. در میان چنان جمعی اصلا بی‌اختیار بی‌اختیاری. و اصلا “نفر” كدام است؟ و فرق دو هزار و ده هزار چیست؟...

یمنی‌ها چرك و آشفته موی و با چشم‌های گود نشسته، و طنابی به كمر بسته، هر كدام درست یك یوحنای تعمیدی كه از گور برخاسته و سیاه‌ها درشت و بلند و شاخص، كف بر لب آورده و با تمام اعضای بدن حركت‌كنان و زنی كفش‌ها را زیر بغل زده بود و عین گم شده‌ای در بیابانی، ناله‌كنان می دوید و انگار نه انگار كه اینها آدمیانند و كمكی از دستشان برمی‌آید و جوانكی قبراق و خندان تنه می زد و می رفت. انگار ابلهی در بازار آشفته‌ای و پیرمردی هن هن كنان در می ماند و تنه می‌خورد و به پیش رانده می شد و دیدم كه نمی توانم نعش او را زیر پای خلق افتاده ببینم. دستش را گرفتم و بر دست‌انداز میان “مسعی” نشاندم؛ كه آیندگان را از روندگان جدا می‌كند. یك دسته از زنها (ده-پانزده نفری بودند) بر سفیدی لباس احرام، پس گردنشان نشان گذاشته بودند. نقش رنگی بنفشه‌ای گلدوزی شده را و هر یك احرام دیگری را از كمر گرفته، به خط یك دنبال مطوف می رفتند.

نهایت این بیخودی را در دو انتهای مسعی می‌بینی كه اندكی سر بالاست و باید دور بزنی و برگردی و یمنی‌ها هر بار كه می رسند جستی می زنند و چرخی، و سلامی به خانه، و از نو...كه دیدم نمی‌توانم. گریه‌ام گرفت و گریختم و دیدم چه اشتباه كرده است آن زندیق میهنه‌ای یا بسطامی كه نیامده است تا خود را زیر پای چنین جماعتی بیفكند. یا دست كم خودخواهی خود را...حتی طواف، چنین حالی را نمی‌انگیزد. در طواف به دور خانه، دوش به دوش دیگران به یك سمت می روی و به دور یك چیز می‌گردی و می‌گردید. یعنی هدف هست و نظمی و تو ذره‌ای از شعاعی هستی به دور مركزی. پس متصلی و نه رها شده و مهم تر اینكه در آنجا مواجهه‌ای در كار نیست. دوش به دوش دیگرانی، نه روبرو  و بیخودی را تنها در رفتار تند تنه‌های آدمی می‌بینی؛ یا از آنچه به زبانشان می‌آید می‌شنوی. اما در سعی، می روی و برمی گردی. به همان سرگردانی كه “هاجر” داشت. هدفی در كار نیست و درین رفتن و آمدن آنچه براستی می‌آزاردت مقابله مداوم با چشم‌ها است. یك حاجی در حال “سعی” یك جفت پای دونده است یا تند رونده، و یك جفت چشم بی‌”خود”. یا از “خود” جسته. یا از “خود” به در رفته  و اصلا چشم ها، نه چشم، بلكه وجدان‌های برهنه. یا وجدان هایی در آستانه چشمخانه‌ها نشسته و به انتظار فرمان كه بگریزند و مگر می‌توانی بیش از یك لحظه به این چشم‌ها بنگری؟ تا امروز گمان می‌كردم فقط در چشم خورشید است كه نمی‌توان نگریست. اما امروز دیدم كه به این دریای چشم هم نمی‌توان...كه گریختم. فقط پس از دو بار رفتن و آمدن. به راحتی می‌بینی كه از چه سفری چه بی‌نهایتی را در آن جمع می‌سازی و این وقتی است كه خوش بینی و تازه شروع كرده‌ای  وگرنه می‌بینی كه در مقابل چنان بی‌نهایتی چه از صفر هم كمتری، عیناً خسی بر دریایی. نه؛ در دریایی از آدم بلكه ذره خاشاكی و در هوا. به صراحت بگویم، دیدم دارم دیوانه می شوم. چنان هوس كرده بودم كه سرم را به اولین ستون سیمانی بزنم و بتركانم... مگر كور باشی و “سعی” كنی.

از “مسعی” كه درآمدی بازار است. تنگ به هم چسبیده. گوشه‌ای نشستم و پشت به دیوار “مسعی” داشتم با یكی از این “كولا”ها رفع عطش می‌كردم و به چیزی كه جایی از یك فرنگی خوانده بودم؛ به قضیه “فرد” و “جماعت” می‌اندیشیدم و به اینكه هر چه جماعت دربرگیرنده “خود” عظیم‌تر، “خود” به صفر نزدیك شونده‌تر. می‌دیدم “من” شرقی كه در چنین مساواتی در برابر عالم غیب، خود را فراموش می‌كند و غم خود را ، همان است كه در انفراد به حدّ تمایز رسیده خود در اعتكاف،‌ دعوی الوهیت می‌كند. عین همان زندیق میهنه‌ای یا بسطامی و دیگران. و جوكیان هند نیز  و می‌دیدم كه این “من” به همان اندازه كه در اجتماع خود را “فدا می‌كند” در انفراد “فدا می‌شود”. یوگا در آخرین حد ریاضت، به چه چیز غیر از این می رسد كه رضایت خاطری بدهد به ریاضت كش، كه اگر در دنیای عمل و كشف خارج از این تن، او را دستی نیست، نقش اراده خود را بر تن خود كه می‌تواند بزند! پس چه فرقی هست میان اصالت فرد و اصالت جمع؟ در “سعی” از بند خویش می‌گریزیم و عملی می‌كنیم كه هدفش انتفای “خویش” است. چه در ذهن و چه در وجود و با “یوگا” در بند “خویش” می مانیم. یعنی چون در خارج از حوزه تن خویش قدرت عمل نداریم به حوزه كوچك و حقیر اقتدار بر تن خویش اكتفا می‌كنیم. در “سعی” سلطه جمع را می‌پذیریم اما فقط در برابر عالم غیب و در “یوگا” سلطه جمع را به صفر می‌رسانیم اما باز در برابر عالم غیب و اگر آمدی و ازین مجموعه، “عالم غیب” را گرفتی، آن وقت چه خواهد ماند؟... درین دستگاه كه ماییم، “فرد” و “جمع” هیچكدام اصالت ندارند. اصالت در عالم غیب است كه به بازار چسبیده و اكنون زیر پای كمپانی افتاده  و فرد و جمع دو صورت‌اند گذرا، در مقابل یك معنی‌دهنده ابدی اما دو روی. ما چه فـُرادا و چه به اجتماع، درِ دنیای كشف و عمل را به روی خود بسته‌ایم و حال آنكه چه فرد و چه جمع وقتی معنی پیدا می‌كند كه از فرد به جمع، به قصد كشفی و عملی روانه شوی یا بعكس. عین آن داعی قبادیانی و گرنه هزار و چهار صد سال است كه ما “سعی” می‌كنیم و هزاران سال است كه اعتكاف و انزوا و چله‌نشینی داریم اما نه به قصد كشف. خود بسنده بودن طرف دیگر سكه، خود فدا كردن است و حال آنكه این خود،‌ اگر نه به عنوان ذره‌ای كه جماعتی را می سازد، حتی “خود” هم نیست. اصلا هیچ است. همان خسی یا خاشاكی، اما (و هزار اما...) در حوزه یك ایمان یا یك ترس و آن وقت همین، سازنده از “اهرام” تا دیوار چین و خود چین و این یعنی سراسر شرق، از هبوط آدم تا امروز...

علی اكبر دهخدا

علامه علی اكبر دهخدا (قزوین 1257 ش- تهران 1334 ش) ادبیات فارسی و عربی را در قزوین و تهران فرا گرفت و وارد مدرسـه علوم سیاسی شد. پس از اتمام تحصیلات در مدرسـه علوم سیاسی به اروپا سفر كرد و زبان فرانسه آموخت و مدتی هم در وین به سر برد. در آغاز مشروطیت به تهران بازگشت و با همكاری میرزا جهانگیر خان و میرزا قاسم خان شیرازی روزنامـه صور اسرافیل را منتشر كرد. نوشته های طنزآمیز او كه با عنوان كلّی چرند پرند در صور اسرافیل به چاپ می رسید موجب شهرت او در میان خاص و عام گردید. دهخدا از حامیان سرسخت نهضت مشروطیت بود و شعر و نثر او تأثیر غیرقابل انكاری در تحول ادبیات جدید فارسی دارد. از آثار اوست: دیوان شعر ، امثال و حكم ، لغت نامه و ...

                                                             

 

چرند و پرند ( اثر علی اكبر دهخدا)

اگرچه دردسر می دهم، اما چه می توان كرد نُشخوار آدمیزاد حرف است. آدم حرف هم كه نزند دلش می پوسد. ما یك رفیق داریم اسمش دَمدَمی است. این دمدمی حالا بیشتر از یك سال بود موی دماغ ما شده بود كه كبلایی ! تو كه هم از این روزنامه نویس ها پیرتری، هم دنیا دیده تری، هم تجربه ات زیادتر است، الحمدلله به هندوستان هم كه رفته ای پس چرا یك روزنامه نمی نویسی؟! می گفتم: عزیزم دمدمی! اولاً همین تو كه الآن با من ادعای دوستی می كنی آن وقت دشمن من خواهی شد. ثانیاً از اینها گذشته حالا آمدیم روزنامه بنویسیم بگو ببینم چه بنویسیم؟ یك قدری سرش را پایین می انداخت بعد از مدتی فكر سرش را بلند كرده می گفت: چه می دانم از همین حرف ها كه دیگران می نویسند: معایب بزرگان را بنویس؛ به ملت، دوست و دشمنش را بشناسان. می گفتم: عزیزم! والله بِالله این جا ایران است این كارها عاقبت ندارد. می گفت: پس یقین تو هم مستبد هستی. پس حكماً تو هم بله... ! وقتی این حرف را می شنیدم می ماندم معطل، برای اینكه می فهمیدم همین یك كلمـه تو هم بله! ... چقدر آب برمی دارد؟


باری چه دردسر بدهم آن قدر گفت گفت گفت تا ما را به این كار واداشت. حالا كه می بیند آن روی كار بالاست و دست و پایش را گم كرده تمام آن حرف ها یادش رفته. تا یك فرّاش قرمزپوش می بیند دلش می تپد، تا به یك ژاندارم چشمش می افتد رنگش می پرد، هی می گوید: امان از همنشین بد، آخر من هم به آتش تو خواهم سوخت. می گویم: عزیزم! من كه یك دخو بیشتر نبودم؛ چهار تا باغستان داشتیم باغبان ها آبیاری می كردند. انگورش را به شهر می بردند كشمشش را می خشكاندند. فی الحقیقه من در كنج باغستان افتاده بودم توی ناز و نعمت همان طور كه شاعر عَلَیهِ الرَّحمَه گفته:                       :
نه بیــل می زدم نه پایه

انگور می خوردم در سایه

در واقع تو این كار را روی دست من گذاشتی. به قول طهرانی ها تو مرا روبند كردی ، تو دستِ مرا توی حنا گذاشتی . حالا دیگر تو چرا شماتت می كنی؟!  می گوید: نه، نه، رشد زیادی مایـه جوانمرگی است. می بینم راستی راستی هم كه دمدمی است.


خوب عزیزم دمدمی! بگو ببینم تا حالا من چه گفته ام كه تو را آن قدر ترس برداشته است. می گوید: قباحت دارد ، مردم كه مغز خر نخورده اند. تا تو بگویی “ف” من می فهمم “فرح زاد” است. این پیكره ای كه تو گرفته ای معلوم است آخرش چه ها خواهی نوشت. تو بلكه فردا دلت خواست بنویسی: پارتی های بزرگان ما از روی هواخواهی روس و انگلیس تعیین می شود. تو بلكه خواستی بنویسی در قزاقخانه صاحب منصبانی كه برای خیانتِ به وطن حاضر نشوند مسموم..... (در این جا زبانش تپق می زند لُكنت پیدا می كند و می گوید) نمی دانم چه چیز و چه چیز، آن وقت من چه خاكی به سرم بریزم و چه طور خودم را پیش مردم به دوستی تو معرفی بكنم. خیر خیر ممكن نیست. من عیال دارم، من اولاد دارم. من جوانم. من در دنیا هنوز امیدها دارم.


می گویم: عزیزم! اولاً دزدِ نگرفته پادشاه است. ثانیاً من تا وقتی كه مطلبی را ننوشته ام كسی قدرت دارد به من بگوید: تو! ... بگذار من هر چه دلم می خواهد در دلم خیال بكنم هر وقت نوشتم آن وقت هر چه دلت می خواهد بگو. من اگر می خواستم هر چه می دانم بنویسم تا حالا خیلی چیزها می نوشتم!

مثلاً می نوشتم: الان دو ماه است كه یك صاحب منصب قزاق كه تن به وطن فروشی نداده، بیچاره از خانه اش فراری است و یك صاحب منصب خائن با بیست نفر قزاق مأمور كشتن او هستند

مثلاً می نوشتم: اگر در حساب نشانـه “ب” بانك انگلیس تفتیش بشود بیش از بیست كرور از قروضِ دولت ایران را می توان پیدا كرد.

مثلاً می نوشتم: اقبال السلطنه در ماكو و پسر رحیم خان در نواحی آذربایجان و حاجی آقا محسن در عراق و قوام در شیراز و ارفع السلطنه در طوالش به زبان حال می گویند چه كنیم؟ اَلخَلِیلُ یأمُرُنِی وَاَلجَلِیل ینهَانِی.

مثلاً می نوشتم: نقشه ای را كه مسیو “دوبروك” مهندس بلژیكی از راه تبریز، كه با پنج ماه زحمت و چندین هزار تومان مصارف از كیسـه دولت بدبخت كشید، یك روز از روی میز یك نفر وزیر پر درآورده به آسمان رفت و هنوز مهندس بلژیكی بیچاره هر وقت زحماتِ خودش در سر آن نقشه یادش می افتد چشم هایش پر از اشك می شود

وقتی حرف ها به این جا می رسد دستپاچه می شود می گوید: نگو نگو، حرفش را هم نزن، این دیوارها موش دارد موش ها هم گوش دارند. می گویم: چشم! هر چه شما دستورالعمل بدهید اطاعت می كنم. آخر هر چه باشد من از تو پیرترم یك پیرهن از تو بیشتر پاره كرده ام. من خودم می دانم چه مطالب را باید نوشت چه مطالب را ننوشت.

آیا من تا به حال هیچ نوشته ام چرا روز شنبـﮥ 26 ماهِ گذشته وقتی كه نماینده وزیر داخله آمد و آن حرف های تند و سخت را گفت یك نفر جواب او را نداد ؟

آیا من نوشته ام كه: كاغذسازی در سایر ممالك از جنایات بزرگ محسوب می شود، در ایران چرا مورد تحسین و تمجید شده؟

آیا من نوشته ام كه: چرا از هفتاد شاگرد بیچاره مهاجرِ مدرسـه آمریكایی می توان گذشت و از یك نفر مدیر نمی توان گذشت؟


اینها كه از سرایر مملكت است. اینها تمام حرف هایی است كه همه جا نمی توان گفت، من ریشم را كه توی آسیاب سفید نكرده ام ، جانم را از صحرا پیدا نكرده ام، تو آسوده باش هیچ وقت از این حرف ها نخواهم نوشت.

به من چه كه وكلای بلد را برای فَرطِ بصیرت در اعمال شهرِ خودشان می خواهند محض تأسیس انجمن ایالتی مراجعت بدهند؟

به من چه كه نصرالدولـه پسر قوام در محضر بزرگان طهران رجز می خواند كه منم خورنده خونِ مسلمین. منم بَرنده عرضِ اسلام . منم كه آن دَه یكِ خاكِ ایالتِ فارس را به قهر و غلبه گرفته ام. منم كه هفتاد و پنج نفر زن و مرد قشقایی را به ضرب گلولـه توپ و تفنگ هلاك كردم.

به من چه كه بعد از گفتن این حرفها بزرگان طهران هورا می كشند و زنده باد قوام می گویند.

وقتی كه این حرف ها را می شنود خوشوقت می شود و دست به گردنِ من انداخته روی مرا می بوسد می گوید: من از قدیم به عقلِ تو اعتقاد داشتم، بارك الله! بارك الله! همیشه همین طور باش. بعد با كمال خوشحالی به من دست داده، خداحافظ كرده، می رود.


وطن داری

 
هنوزم ز خــردی به خـــاطـر در است      كه در لانـه مـــاكیــــــان برده دست

به منقــارم آنــــگه به ســـختی گَزید      كه اشـكم چو خون از رگ آن دم جهید

پدر خنـــده بر گریه ام زد كه هــــان!      وطــــن داری آمــــوز از مــاكیــــان

 

***

یك نكته نگارشی:

در متن فوق و بسیاری از متون گذشته، تهران با ط نوشته می شده است كه بهتر است به ت نوشته شود. چرا كه كلمه فارسی است و جایز نیست كه كلمات غیر عربی(فارسی، انگلیسی، تركی، مغولی و....) با حرف ط نوشته شود. تلفظ این حرف در زبان عربی با حرف ت تفاوت دارد. تلفظ حرف ط عربی در كلمات غیر عربی دیده نمی شود. بنابر این كلمات نفت، تهران، بلیت، طهمورث، توس، اتاق، توفان و... باید به همین صورت با ت نوشته شود. نوشتن اینگونه كلمات با ط جایز نیست. حرف صاد نیز همین حكم را دارد. استفاده از این حرف در كلمات غیر عربی جایز نیست. در كلمه اصطهبانات این ایراد نگارشی دیده می شود. صحیح این كلمه استهبان است كه در متون گذشته به شكل سته بان ذكر گردیده است. در كلمه صابون هم این این ایراد وارد است اما به دلیل كثرت استعمال بهتر است این واژه به همین شكل نوشته شود. حروف ( ح، ص، ض، ط، ظ، ع ) فقط در كلمات عربی دیده می شود. یكی از راه های شناخت كلمات عربی شناخت این چند حرف است. البته مشكل اینجاست كه به ندرت كلمات غیر عربی نیز به اشتباه این حروف را حائز گردیده است كه قطعاً خالی از اشكالات نگارشی نیست. +  نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1391ساعت 9:49  توسط   |  برگزیده شعر معاصر ایران

 



 

 

نیمایوشیج  

اگرچه زمینه های تغییر قالب شعر فارسی از سال ها پیش از نیما و همزمان با تغییر و تحولات اجتماعی و سیاسی و فرهنگی عصر مشروطه فراهم آمده بود اما گویی جامعه ایرانی انتظار ظهور مردی را می کشید که با اشعار و نوشته های خود طرحی نو در انداخته و شعر فارسی را از رخوتی که بعد از دوره سبک عراقی و هندی دامنگیر ادبیات فارسی شده بود نجات دهد. ابداع قالب نیمایی، اولین گام در مسیر تحقق این انقلاب ادبی بود. در قالب نیمایی وزن عروضی وجود دارد اما عدم تساوی هجایی مصراع های شعر از یکسو و از سوی دیگر اختیار شاعر در استفاده از قافیه، آن را از اشعار سنتی متفاوت می کند. نیما اگر چه زنگ قافیه را در موسیقی و تشکیل فرم شعری بسیار لازم و موثر می داند اما دست شاعر را برای استفاده از قافیه باز می گذارد.

او خود در این باره چنین می گوید: " در اشعار آزاد من، وزن و قافیه به حساب دیگر گرفته می شوند. کوتاه و بلند شدن مصراع ها در آنها بنا بر هوس نیست و فانتزی نیست. من برای بی نظمی هم به نظمی اعتقاد دارم. هر کلمه من از روی قاعده دقیق به کلمه دیگر می چسبد."   نیما تغییر چهار عامل را برای نو شدن شعر لازم می داند: تغییر زبان شعر، تغییر موضوع شعر، تغییر قالب شعر و از همه مهمتر تغییر در نگاه شاعر که می تواند موارد سه گانه قبل از خود را تحت الشعاع قرار دهد. نیما در آثار اولیه خود پا از چهار چوب شعر سنتی بیرون نگذاشت اما در سال 1301 و همزمان با انتشارکتاب افسانه زمینه را برای تحولی عظیم در شعر فارسی فراهم ساخت. با این حال، سال ها طول کشید تا بتواند قالب نو آیین خود را در شعرهایی مثل آی آدم ها و ققنوس که در مجلات ادبی آن روز انتشار دهد. شروع بدعت ها و بدایع نیما با اعتراض شاعران و نویسندگان تابع کلاسیک همراه بود. کسانی چون دکتر مهدی حمیدی شیرازی و استاد ملک الشعرای بهار از جمله مخالفان اندیشه های سنت گریز نیما بشمار می روند. علیرغم همه موانع موجود، نیما توانست با انتشار آثار خود و یافتن طرفدارانی در بین شاعران جوان، همه این موانع را پشت سر گذاشته و نام خود را با عنوان پدر شعر نو فارسی در تاریخ ادبیات ایران زمین به ثبت برساند. شاگردان زبده نیما پس از او به تکمیل تحولات وی پرداخته و با انتشار مجموعه های متعدد شعر، بیش از پیش بر تایید و تثبیت این جریان همت گماشتند. بویژه از این میان مهدی اخوان ثالث دو کتاب ارزشمند از جمله عطا و لقای نیما یوشیج و بدعت ها و بدایع نیما را نوشت که در واقع گفته ها و ناگفته های نیما را در دو کتاب مستقل ارائه کرد ، دو كتابی كه بیانگر معاییر شعر نیمایی باشد. خود نیما نیز در کتاب ها، نامه و مقالات تحقیقی خویش در انتشار آراء و عقاید خود كوشید. نوشته های نیما خصوصاَ در دهه 1320 طرفداران بسیار یافت اگرچه برخی از همین افراد از جمله احمد شاملو ، فروغ فرخزاد ، یدالله رویایی، احمدرضا احمدی و دیگران در سال های بعد از کودتای 28 مرداد، مسیر خود را از نیما جدا کرده و با گرایش به گونه های مختلف شعر سپید و شعر بی وزن نحله های مختلف شعر معاصر را بوجود آوردند.

علی اسفندیاری که بعد ها نام نیما یوشیج را برای خود برگزید در آبان ماه 1286 در یوش مازندران دیده به جهان گشود. وی در دی ماه سال 1338 در تهران درگذشت. از معروف ترین آثار نیما به موارد زیر می توان اشاره کرد: قصه رنگ پریده / آب در خوابگه مورچگان / خانواده سرباز /   ماخ اولا /   شهر شب ، شهر صبح / آی شب  و.... از نیما علاوه بر این چند مجموعه شعر، مقالات، نامه ها و چند داستان نیز در دست است. چند شعر کوتاه از او را  در این مجال مرور می کنیم:

داروگ

خشک آمد کشتگاه من
در جوار کشت همسایه.
گر چه می گویند: " می گریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران."
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟ 
بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست
و جدار دنده های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می ترکد
ـــ چون دل یاران که در هجران یاران ـــ
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟

خانه ام ابری ست...

خانه ام ابری ست
یکسره روی زمین ابری ست با آن
از فراز گردنه خرد و خراب و مست
باد می پیچد
یکسره دنیا خراب از اوست و حواس من!
آی نی زن که تو را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟
خانه ام ابری ست اما
ابر بارانش گرفته ست.
در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،
من به روی آفتابم
می برم در ساحت دریا نظاره
و همه دنیا خراب و خرد از باد است
و به ره ، نی زن که دائم می نوازد نی ، در این دنیای ابراندود
راه خود را دارد اندر پیش.

هست شب

هست شب یک شبِ دم کرده و خاک
رنگِ رخ باخته است.
باد، نو باوه ی ابر، از بر کوه
سوی من تاخته است.
هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا،
هم ازین روست نمی بیند اگر گمشده ای راهش را.
با تنش گرم، بیابان دراز
مرده را ماند در گورش تنگ
به دل سوخته ی من ماند
به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب!
هست شب،

 آری، شب.

مهدی اخوان ثالث

مهدی اخوان ثالث از بزرگترین شاعران معاصر در سال 1307 در توس نو (مشهد) چشم به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همین شهر گذراند. سپس به تهران نقل مکان کرد و در این شهر و اطراف آن به عنوان آموزگار به تدریس پرداخت. در سال 1333 برای چندمین بار به اتهام سیاسی به زندان افتاد. اگر چه اخوان در دهه 1320 فعالیت شعری خود را آغاز کرد اما تا زمان انتشار سومین دفتر شعرش یعنی زمستان در سال 1336 در محافل آن روزگار شهرت چندانی نداشت. بعد از انتشار این مجموعه بود که خود را به جامعه ادبی آن روز معرفی کرد. وی از آن پس در کنار شعر و شاعری در مشاغل مختلف امرار معاش کرد و خصوصاً چندین سال در تهران و آبادان در رادیو و تلویزیون به فعالیت پرداخت. در سال 1356 در دانشگاه ملی و تربیت معلم شعر سامانی و شعر معاصر را تدریس کرد اما در سال 1360 بدون حقوق و با محرومیت از تمام مشاغل دولتی باز نشسته شد. وی تا پایان عمر زندگی را به سختی گذراند بویژه بعد از مرگ تنها دخترش که او را کاملا زمینگیر کرد. وی در سال 1369 و به دعوت خانه فرهنگ آلمان برای برگزاری شب شعری راهی این کشور شد. اندکی زمانی بعد از بازگشت از این سفر، در شهریور ماه همان سال چشم از جهان فرو بست و در جوار آرامگاه فردوسی بزرگ به خاک سپرده شد. مهدی اخوان از بزرگترین شاعران تابع نیماست که دو کتاب بدعت ها و بدایع نیما   و عطا و لقای نیما یوشیج را در پاسداشت نیما و نوآوری های ادبی وی نوشت. وی همچنین آثار شعری متعددی از خود به یادگار گذاشت که غالبا بر گرفته از آموزه های نیما و در قالب نیمایی است: زمستان ، از این اوستا ، آخر شاهنامه ، در حیاط کوچک پاییز ، پاییز در زندان ، ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم از برترین مجموعه های شعری وی محسوب می شود. وی در برخی از این آثار بعضاَ قالب های سنتی را نیز تجربه کرده است. کتاب ارغنون که از اولین آثار منتشر شده وی به شمار می رود حاوی اشعاری در قالب قصیده و غزل است. توجه به عناصر ملی و میهنی از یک سو و از سوی دیگر باستان گرایی و توجه به زبان فخیم دوره سبک خراسانی از ویژگی های سروده های اخوان بشمار می رود. از مجموعه داستان های وی نیز به دو کتاب مرد جن زده و درخت پیر و جنگل می توان اشاره کرد.

قاصدک

قاصدک! از چه خبر آوردی؟
وز کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، امّا امّا
گرد بام و در من بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری، نه ز دیّارو دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک! در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب
قاصدک! هان، ولی آخر ای وای
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام آی! کجا رفتی آی؟
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام آی! کجا رفتی آی؟
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم،خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند.

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،
سرها در گریبان است.
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی!
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بی رنگ بی رنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگْ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نُه توی مرگْ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دست ها پنهان
نفس ها ابر ، دل ها خسته و غمگین
درختان اسکلت های بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است.  

کوتاه درباره شعر زمستان : این شعر در اوضاع برآشفته ایران در سال های بعد از کودتای 28 مرداد 1332 و خفقان موجود سروده شد. مهدی اخوان ثالث با انتشار این شعر شهرت تمام یافت. کتاب زمستان که محتوی این شعر تاثیر گذار اجتماعی بود آنچنان مورد استقبال گرفت که در مدت زمان کوتاهی به چاپ چندم رسید. شعر زمستان، به روایت روابط سرد انسانی پرداخته و در قالب کلمات، زمستان سردی را به تصویر می کشد که در آن حس زندگی و گرمای مهر و محبت به سردی و خمودگی رسیده است. زبان شعر قدری کهنه به نظر می رسد ولی همچنان که گفته شد این مورد از ویژگی های زبان شعری اخوان بشمار می رود . وی برای فخامت بخشیدن به کلام خود به باستان گرایی روی آورده و با استفاده از کلمات سنگین و وزین دوره های گذشته شعر فارسی- خصوصا دوره خراسانی- به این مهم دست می یازد.

سهراب سپهری

سهراب سپهری از بزرگترین شاعران و نقاشان معاصر ایران در سال 1307 در کاشان دیده به جهان گشود. در دانشکده هنرهای زیبا دانشگاه تهران در رشته نقاشی تحصیل کرده و در زمان حیات خود نمایشگاه های مختلفی از آثار نقاشی خود در شهرها و کشور های دنیا برگزار کرد با اینحال شهرت امروز وی بیشتر به خاطر هشت مجموعه ارزشمند شعری است که طی سالیان مختلف به چاپ رساند: حجم سبز ، ما هیچ ما نگاه ، مسافر ، صدای پای آب ، آوار آفتاب ، زندگی خواب ها ، مرگ رنگ و  شرق اندوه عنوان هشت مجموعه شعری اوست که در سال 1356 در یک مجموعه کامل با عنوان هشت کتاب سهراب سپهری به چاپ رسید. از سهراب همچنین کتابی با نام اتاق آبی در دست است که مجموعه خاطرات اوست. طبیعت و تنهایی، جایگاه وی‍ژه ای در آثار وی دارد. آموخته های وی از ادیان و مذاهب هندی و بودایی ، نوعی عرفان نو شرقی را در آثار او رقم زده است. وی در اردیبهشت سال 1359 در بیمارستان پارس چشم از جهان فرو بست و در امامزاده ای در اطراف کاشان (مشهد اردهال) آرام گرفت.

نشانی

خانه دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
"نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور

 و از او می پرسی:

 خانه دوست کجاست؟

شعر نشانی که در قالب نیمایی سروده شده است در ردیف چند شعر معروف سهراب سپهری قرار دارد. سهراب در این شعر، حکایت جستجوگری انسان برای نیل به حقیقتی نایاب و دست نایافتنی را در قالب زبانی نو و صد البته با نماد پردازی هایی بسیار متفاوت تر از آنچه در متون عرفانی گذشته می بینیم به تصویر می کشد. رهگذر در این شعر نقش مراد و مرشد و راهنما را بازی می کند و به سوار که دنبال حقیقتی پنهان است، نشانی بی نشانی خانه دوست را بیان می کند. شاعر در این شعر، هفت وادی عشق و آنچه را در كه آثاری چون منطق الطیر و امثال آن می بینیم، با نماد هایی نو و امروزی به تصویر می كشد. نماد هایی چون؛ سپیدار ، کوچه باغ ، بلوغ ، فواره جاوید اساطیر زمین ، گل تنهایی ، صمیمیت سیال فضا ، درخت کاج ، لانه نور و کودک ؛ کودکی جسور و تعالی جو كه در پایان شعر نقشی چند گانه را بازی می کند. انگار عقیده شاعر این است که برای یافتن حقیقت گمشده هستی، باید زمان را برگشت و با گذر از کوچه باغ عشق و جوانی و نیمه راه بلوغ، به فترت پاك کودکانه رسید. گویی سوار، همه عمر خود را به اشتباه رفته است و باید با بازگشت به خویشتن خویش، گمشده خود را پیدا كند. کودک نمادی از خود گمشده سوار است. رهگذر همچنین سوار را از مسیری متفاوت تر آنچه معهود است روانه می کند که اگر چه در پایان ظاهرا از دست یابی به خانه دوست وا می ماند اما گذر از این مسیر تامل برانگیز و زیبا، خود خالی از رمز و رازی نیست. شاید خانه دوست همیم مسیر زیبای تامل برانگیز متفاوت است. یا شاید رهگذر می خواهد با این کار به سوار بفهماند که آنچه مهم است رفتن است ، نه رسیدن و اینکه در هر نرسیدنی رسیدن هم هست. خدا نور است و در پایان شعر در نماد پردازی كاج و لانه نور، این نکته با زیبایی تمام به تصویر کشیده می شود. كاج درختی مقدس است و پیوند آن با نور خصوصا در جشن كریسمس شاهدی گویاست. رهگذر از سیر و سلوک عارفانه خود شاید از همین كاج نورانی، شاخه نوری به یادگار دارد كه نشانی از دانایی و آگاهی اوست و حكایت از این دارد كه مسیر را تا آخر رفته و شایستگی راهنمایی و ارشاد دیگران را دارد. رهگذر شاخه نور را به تاریكی شن ها می بخشد تا مسیر پیش پای سوار را روشن کند. تاریكی شن ها با آنچه در ادبیات عرفانی گذشته به ظلمات تعبیر می شود همخوانی دارد ( طی این مرحله بی همرهی خضر مكن / ظلماتست بترس از خطر گمراهی). سپید در کلمه سپیدار تاکیدی است برای این روشنی پیدا و پنهان. رنگ آبی نیز در نماد پردازی دیگری نماد آرامش و پاکی و صفا و صداقت است.

ندای آغاز

کفش هایم کو ؟
چه کسی بود صدا زد : سهراب ؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ .
مادرم در خواب است .
و منوچهر و پروانه، و شاید همه مردم شهر .
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد
و نسیمی خنک از حاشیه سبز خواب مرا می روبد .
بوی هجرت می آید :
بالش من پر آواز پر چلچله هاست .
صبح خواهد شد
و به این کاسه آب
آسمان هجرت خواهد کرد .
باید امشب بروم .
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم .
هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود .
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد .
هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت .
من به اندازه یک ابر دلم می گیرد
وقتی از پنجره می بینم حوری
- دختر بالغ همسایه
پای کمیاب ترین نارون روی زمین فقه می خواند
چیزهایی هم هست، لحظه هایی پر اوج
مثلاً شاعره ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت .
و شبی از شب ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور، چند ساعت در راه است ؟
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست،
روبه آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند .
یک نفر باز صدا زد : سهراب !
کفش هایم کو ؟ 

ندای آغاز در ردیف زیباترین اشعار نیمایی سهراب سپهری قرار دارد. شاعر دلزده از نابسامانی دنیایی که او را در احاطه دارد در جستجوی شهری آرمانی است تا با گریز از نا هنجاری های موجود، خود را به آن فضای آرام برساند. مضمون فرار از ناملایمات موجود و تلاش در یافتن مأمنی آرام در شهری خیالی از تصاویر مکرر شعرهای سهراب است. این مدینه فاضله گاهی نیز به جزیره خضرا و شهری دور افتاده به تصور در می آید. در شعر صدای پای آب و اشعار دیگری از سهراب، باز جستجوی این آرمانشهر خیالی مد نظر قرار دارد. شاعر در شعر ندای آغاز دلایلی برای فرار خود از نابسامانی های موجود مطرح می کند که کاملا قانع کننده به نظر می رسد. صدایی آشنا او را با دیاری ناشناخته دعوت می کند. وسعت بی واژه ترکیب مناسبی که این شهر نا آشنا را در قالب ساده ترین کلمات به تصویر می کشد. مقصد نهایی شاعر کجاست؟ باید امشب چمدانی را که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم / و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست / رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.... در نظرگاه سهراب کفش، نماد رفتن است . شعر در یک ساختار دوری زیبا از سطر کفش هایم کو آغاز شده و در انتها با همین سطر خاتمه می یابد.

احمد شاملو

احمد شاملو در سال 1304 در تهران متولد شد. تحصیلات کلاسیک نامرتبی داشت؛ زیرا پدرش که افسر ارتش بود اغلب از این شهر به آن شهر اعزام می شد و خانواده هرگز نتوانست برای مدتی طولانی جایی ماندگار شود. احمد شاملو از بزرگترین شاعران شعر سپید و در واقع بنیانگذار این گونه خاص از شعر محسوب می شود. شعر سپید فارسی با نام احمد شاملو عجین است. شاملو در طی سالیان عمر پر بار خود علاوه بر مجموعه های شعری زیبا و تأثیری گذاری که در دور های مختلف به چاپ رساند آثاری بسیار متنوع و متعددی در حوزه های ترجمه شعر و رمان جهان، ادبیات عامیانه، ادبیات کودک و تصحیح شعر و ادبیات کهن دارد که هریک از این آثار از جایگاه ویژه و گاه منحصر به فردی در ادبیات امروز برخوردار است. از وی همچنین مجموعه مقالات و مصاحبه هایی در دست که بیانگر نقطه نظرات، آراء و افکار و اندیشه های متعالی او در حوزه ادبیات و نقد امروز است. وی در مرداد ماه سال 1379 چشم از جهان فرو بست و در امامزاده طاهر کرج به خاک سپرده شد.

مجموعه های شعر شاملو عبارتند از :  هوای تازه  /  باغ آینه / آیدا در آینه / آیدا.درخت.خنجره و خاطره / ققنوس در باران / مرثیه خاک / شکفتن در مه / ابراهیم در آتش / دشنه در دیس / ترانه های کوچک غربت  / لحظه ها و همیشه ها

مرثیه در سوگ فروغ فرخزاد

به جست و جوی تو
بر درگاه ِ کوه می گریم،
در آستانه دریا و علف.
به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم
در چار راه فصول،
در چار چوب شکسته پنجره ای
که آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد.
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تاچند
تا چند
ورق خواهد خورد؟
جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است.-
و جاودانگی
رازش را
با تو درمیان نهاد.
پس به هیات گنجی در آمدی:
بایسته وآزانگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دلپذیر کرده است!
نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب می گذرد
- متبرک باد نام تو -
و ما همچنان
 دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را...

تحلیل ساختار ی شعری از احمد شاملو

پیش درآمد:

   نیما با طرح موضوع فرم در شعر امروز ، شعر را نه به عنوان پاره ای از اجزاء غیر مسؤول بلکه به مانند ساختمانی واحد تصور نمود که اجزاء این ساختمان به نوعی ارتباط عرضی ، طولی و حتی تو در تو با هم دارند . بعد از نیما ، فرم و ساختمان شعر مورد توجه شاعران و منتقدین واقع شد و از زوایای مختلف مورد کنکاش قرار گرفت . یدالله رؤیایی در اشعار و نوشته های خود به تکمیل موضوع مورد بحث همت گماشت . از دیدگاه رؤیایی  شعر، نظامی است که اجزاء آن هدف واحدی را دنبال می کنند . امکان افزودن یا کاستن اجزاء وجود ندارد و حتی تغییر در نگارش یک کلمه ، یک حرف یا نوع تلفظ آن ساختمان شعر را دچار آشوب می کند .

 شاملو ، آموخته های خود از نیما را با گریز از وزن در شکلی نوین ارائه نمود . نگاه خاص این اشعار به کلمه ، زبان ، فرم ، موسیقی و اصولا چینش کلمات ، و توالی و ترتیب ارگانیک اجزاء شعر ، او را در ردیف شاعران ساختگرا قرار داد . اگر چه توجهات خاص شاعر به محتوا و وجوه معنایی شعر - حداقل در برخی از معروفترین اشعار او - این مسأله را مورد تردید قرار می دهد .
از میان تمام تکنیک های بیانی و فنون زبان که ساخت را در شعر شاملو تضمین می کند موارد بسیاری قابل ذکر است که خصوصا قرینه سازی های ساختاری کمابیش در بسیاری از  اشعار او دیده می شود . شاعر برای حفظ تعادل اجزاء در شعر ، ابتدا به روایت روی می آورد . حداقل ارزش روایت این است که شاعر را از پراکنده گویی و استفاده از اجزاء نامتحد در شعر دور می کند . رضا براهنی در خطاب به پروانه ها  نوع روایت ساده و تاریخمند در اشعار شاملو را مورد انتقاد قرار داده و معتقد است که شاملو در آنجا که به روایتهای صرف روی آورده و خط سیر محتوا در شعر را دنبال می کند از زوایای پنهان زبان و کشف آن دقایق اسرار آمیز دور مانده و کلامی معنا سالار را ارائه می کند که بی توجهی یا کم توجهی او به زبان ، کلام او را در حد کلامی معمول و منثور افول می دهد .  شاملو آنگاه که به کلمه و زبان و ساختمان شعر حداقل درحد قرینه سازی های معمول توجه خاص مبذول می دارد و از طرفی آنجا که به شکستن روایتهای یک رویه مبادرت می ورزد به مفهوم و جوهره شعر نزدیک و نزدیکتر می‌شود. موسیقی درونی و در شکل روان تر آن موسیقی جویباری ، آهنگی موزون را به بافت کلمات تزریق می کند . باستانگرایی و برخی دیگر از تدابیر و شگردهای بیانی فخامت کلام او را تضمین می کند.  شکل برجسته ای از قرینه سازی و استفاده دقیق از موسیقی و هارمونی کلمات در شعرترانه تاریک دیده می شود که این شعر را در ردیف اشعار قابل تأمل شاملو قرار می دهد . در این مختصر به تحلیل ساختاری شعر ترانه تاریك شاملو  می‌پردازیم :

·       ترانه تاریك

 بر زمینه سربی صبح

 سوار

           خاموش ایستاده است

و یال بلند اسبش در باد

                 پریشان می شود

خدایا خدایا

سواران نباید ایستاده باشند

هنگامی که                              

           حادثه اخطار می شود.

کنار پرچین سوخته

 دختر

           خاموش ایستاده است

 و دامن نازکش در باد

                    تکان می خورد

خدایا خدایا

دختران نباید خاموش بمانند!

هنگامی که مردان - نومید و خسته -  

                                      پیر می شوند !

ـ شعر از دو بخش تشکیل شده است و در حقیقت هر بخش نیز از دو بند مجزا شکل یافته است . جزء اول شعر 9 سطر و جزء دوم نیز با قدری تسامح در سطر آخر ، 9 سطر می باشد  .

- فضای سربی در سطر اول ] بر زمینه سربی صبح [ قرینه ای در بخش دوم دارد : فضایی سوخته و خاکستری با تعبیر ] کنار پرچین سوخته [ . استفاده‌ی دقیق از کلمه‌ی زمینه ( زمین + ه ) / صبح / پشت پرچین / در دو سطر مجزا و در حد ایجاز به بیان زمان و مکان پرداخته و در ساده ترین شکل ممکن به فضاسازی می پردازند . کلمه‌ی باد در سطور بعد ، این فضاسازی را کامل تر می کند .

ـ صبح ابتدای زندگی ، سرزندگی و تلاش است. سوار مانند یک طلوع سرخ بر زمینه سربی رنگ افق می درخشد و بعد از اخطار حادثه ، واژه واژه می رود تا در آخرین سطرهای شعر به غروبی ناخواسته تن در دهد ؛ غروبی که حکایت از نومیدی و خستگی و پیری دارد . شاعر بعد از خاتمه شعر و در نوعی قرینه سازی و چینش کلمات ، گوشزد می کند که  اخطار حادثه چیزی جز  نومید ، خسته و پیر شدن مردان نیست ؛ اخطار حادثه ای عظیم که باید همه دختران را به شیون و سوگ و فریاد وا دارد .شاید این شعر مرثیه پیری شاعر باشد که باید از گلوی همه دختران جهان فریاد شود.

 ـ کلمه سوار با توجه به روند شکل پذیری شعر ، معادل کلمه دختر در قسمت دوم شعر است . وزش باد یا خنکای نسیم صبحگاهی ، یال بلند اسب را پریشان می کند آن گونه که گوشه دامن دختر را به رقص و تکان وا می‌دارد. پریشان می شود و تکان می خورد علاوه برای زیبایی و هماهنگی های صوری ، شکل جدیدی از قافیه را ارائه می کند که در توازن شعر سهم بسزایی دارد. سوار ، در سیاهه‌ی کلمات و در سپید خوانی متن شاید مردی است صبور ، چابک و قهرمان که وظیفه او دفاع از حریم قبیله و ایل است ، آن هم در آن زمان که دشمن آرامش ایل را به هم ریخته است . مرد در این جدال ناخواسته وظیفه ای جز دفاع از حریم ایل ندارد ، حادثه ، طبل جنگ را به نشانه اخطار می کوبد. پس سوار نباید ایستاده باشد همان سواری که در چند سطر پیش با صلابت تمام ، بر زمینه‌ی سربی صبح ایستاده است . اسطوره ها محل تجلی مبارزه انسان و زمان اند . دشمن فرضی در این شعر شاید همان زمان و سرنوشتی باشد که پیری و مرگ را اخطار می کند. در قسمت اول شعر دوبار از فعل  ایستاده است  استفاده می شود که دو معنای کاملا متفاوت و حتی متضاد را ارائه می کند : این فعل در بند اول به  ایستادگی ، مقاومت وصلابت اشاره دارد و در  بند دوم  به خمودگی ، تعلل و بر پانخاستن برای دفاع .

ـ برداشت ما با توجه هماهنگی اجزاء و رویکرد اجتماعی شعر این است که این شعر در واقع باز نمود نقش زن و مرد در یک زندگی ایلی و قبیله ای است  . زن و مرد در یک توازن اجتماعی ، وظایف متفاوتی را به عهده دارند . این توازن که از نوع خاص قرینه سازی شعر استنباط می شود ، از برابری حقوق زن و مرد در جامعه ای ایلی حکایت دارد . دو جزء شعر ، دو جزء از وجود یعنی زن و مرد را به تصویر می کشد که هر دو یک شعر را بوجود آورده اند ؛ تأمل بر انگیزترین شعر هستی را . مرد حماسه می آفریند و زن عاشقانه دوست می دارد. حماسه و غنا زیرساخت این اثر را شکل می دهد . حماسه در بخش اول شعر و غنا در بخش دوم شعر نمودی کاملا آشکار دارد . نوع استفاده از کلمات در زبان شاملو به هر شکل به کلام او حال و هوایی حماسی می دهد . بی تردید  عاشقانه ها نیز در بطن همین فضای حماسی شکل می گیرند.

 .ـ دقت نظر شاعر در انتخاب کلمات خصوصا کلمه پَرچین ، کلمه‌ی زمینه ، سربی ، صبح ، سوخته ، خاموش و  قابل تأمل است . در شعر ، پارادوکسی هایی جریان دارد که تلفیقی از عشق و حماسه ، مرگ و زندگی ، تولد و مرگ ، جوانی و پیری ، ایستادن و نه ایستادن ، خاموش ماندن و فریاد زدن ، خاموش ماندن و سوختن است . با این توضیح ، استفاده‌ی دقیق و دوگانه از کلمه‌ی خاموش و ایهام زیبایی که در این کلمه نهفته است آشکار می شود . خاموش در سطر ] سوار خاموش ایستاده است [ سکوتی همراه با تأمل و تفکر را به تصویر می کشد . ایستادن چنانکه گفته شد در اینجا نمودی از ایستادگی و صلابت است و خاموش نیز در معنای مثبت خود،  سکوتی تفکر آمیز را افاده می کند . خاموش ایستادنِ دختر در قسمت دوم شعر ] دختر خاموش ایستاده است[  نیز نوعی تأمل ، متانت و وقار زنانه را انعکاس می دهد . با توجه به کلمه‌ی سوخته در سطر اول ]کنار پرچین سوخته [ کلمه‌ی خاموش در معنای دوم خود یعنی آتشی خاموش بکار رفته و در هیأت خاکستری سرد ، در وجود دختر به تصویر کشیده است ؛ خاکستری که در شیون و سوگیاد مردان باید از زبان دخترک شعله بکشد و فریاد شود .

ـ بر زمینه سربی صبح تصویری است عینی که انعکاس دهنده ذهن سوار است و نمادی از آرامش قبل از توفان و کنار پر چین سوخته نمادی از درون سوخته و خاکستری رنگ وجود دختر بعد از اخطار حادثه و آتش افروزی آشکار در شعر .

ـ شاید تصور ارتباط بین کلمات سرب و خاموش با توجه به سابقه‌ی ذهنی آن در ادبیات کلاسیک و اینکه سرب در گوش ریختن کنایه از سکوت و نشنیدن بوده است ، نوعی نگاه سنتی به شعر باشد. اما از آنجا که شعر در پارادوکسی دیگر در برزخ سنت و مدرنیسم معلق است و از طرفی با توجه به شناختی که از وجوه باستانگرایانه و آرکاییک اشعار شاملو داریم ، مراعات این نظیر چندان دور از ذهن نمی نماید چینش کلمات و نوع قرینه سازی در این شعر حتی ما را به یاد معادل یابی ها و قرینه سازی های نقاشی سنتی و تذهیب و کاشیکاری و معماری ایرانی ـ اسلامی می اندازد . شاعر برای شعر یاد شده نام  ترانه ‌ ی تاریک را بر می گزیند که با توجه به آنچه گفته شد ارتباط کاملا آشکاری با اجزاء ، کلمات و درونمایه شعر دارد . شعر تلفیقی از رنگ و صدا ( و سکوت) است و ترانه‌ی تاریک در یک حس آمیزی آشکار و زیبا ، در واقع براعت استهلالی است بر کل شعر ؛ نامی زیبا که در بر گیرنده تمام مفاد شعر است ؛ ترکیبی دوگانه ، از دو دنیای ناهمگون که یادآور بسیاری از پارادوکس های موجود در بطن شعر است  .

 و نکته آخر اینکه ، این نکته آخر در تحلیل این شعر نیست . شعر یاد شده از زوایای مختلف قابل بحث و بررسی است چرا که بی گمان شاملو در زیرساختهای شعر خود جوانب جامعه شناختی ،‌روانشناختی و فلسفی اثر را مد نظر داشته آنچنانکه بر وجوه زبانی و زیباشناسانه کلام نیز توجه تمام دارد . کنکاش مباحث یاد شده ، مجالی بیش از این می طلبد.

 

فروغ فرخ زاد

فروغ فرخزاد بی گمان از معروف ترین شاعران زن معاصر به شمار می رود. وی با سه مجموعه شعری دیوار ، عصیان و کوچه نام خود را در ردیف شاعران معاصر ایران به ثبت رساند اما سال ها  بعد، از انتشار این مجموعه ها که غالباً راوی احساسات ساده‌ و نه چندان عمیق دوران نوجوانی و جوانی اوست اظهار پشیمانی كرد. فروغ چند سال پیش از مرگ زود هنگام خود در دفتر شعری با عنوان تولدی دیگر چهره ای کاملا متفاوت از خود ارائه کرد و با این مجموعه که از بهترین مجموعه های شعری وی محسوب می شود شهرت تمام یافت. فروغ در سال 1345 و در سن 31 سالگی در اثر سانحه تصادف بدرود حیات گفت و در آرامگاه ظهیرالدوله تهران به خاک سپرده شد. پس از مرگ او ، مجموعه ارزشمند دیگر با نام ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد از وی به چاپ رسید که در کنار مجموعه تولدی دیگر از بهترین مجموعه های شعری معاصر به شمار می رود. از فروغ فرخزاد همچنین ترجمه هایی به چاپ رسیده است. وی در سال های آشنایی با ابراهیم گلستان و حضور در حوزه سینما، فیلم خانه سیاه است را ساخت که چندین جایزه بین المللی را حائز گردید.

تولدی دیگر

همه هستی من آیه تاریکی است
که تو را در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه کشیدم آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید ریسمانی است که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر می گردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد 
که کلاه از سر بر می دارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر
زندگی شاید آن لحظه مسدودی است
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه یک تنهایی است
دل من
که به اندازه یک عشق است
 به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گل ها در گلدان
 به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
 که به اندازه یک پنجره می خوانند
 آه ...
سهم من این است
سهم من این است
سهم من
آسمانی است که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله متروک است
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید
دست هایت را دوست می دارم
دست هایم را در باغچه می کارم
 سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم
و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
 به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد
کوچه ای هست که قلب من آن را
از محله های کودکیم دزدیده ست
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک آینه بر می گردد
و بدینسان است
که کسی می میرد
و کسی می ماند.
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد.
من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد  

فریدون مشیری

فریدون مشیری شاعر برجسته معاصر به سال 1305 در تهران چشم به جهان گشود. زبان تغزلی او در شعرهایش مورد توجه بسیاری از جوانان قرار گرفت. خصوصاً وی با شعر کوچه که در واقع عاشقانه ای در قالب نو نیمایی است به شهرت رسید. آثار مشیری عبارتند از : نقشه طوفان ، در کنار دریا ، دو نایافته ، ابر سال  ، ابر و کوچه ، بهار را باور کن  ، از خاموشی ، از دیار آشتی ، آه باران.  در سال 1348 نیز مجموعه ای از چند کتاب او به نام   پرواز با خورشید انتشار یافته است.

کوچه

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم، گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطرصد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب، آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید ، ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم ، نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

قیصر امین پور

دکتر قیصر امین پور از معروفترین شاعران انقلاب در دزفول تولد یافت. قیصر که کار خود را با ادبیات کودک و نوجوان آغاز کرده بود مجله سوره را برای ارائه سروده ها و نوشته های خود برگزید. در دهه هفتاد وی در ردیف برترین شاعران انقلاب قرار گرفت و آثار ارزشمندی در حال و هوای انقلاب و هشت سال دفاع مقدس به چاپ رساند. از معروف ترین مجموعه های شعری وی به موارد زیر می توان اشاره کرد: تنفس صبح ، آینه های ناگهان ، گل ها همه آفتابگردانند و  در نهایت، کتاب دستور زبان عشق که آخرین مجموعه شعری وی محسوب می شود. وی در سانحه تصادف دچار عوارض متعدد شده بعد از سال ها تحمل درد و رنج و بیماری سر انجام در هشتم آبان ماه 1386  چشم از جهان فروبست و در زادگاه خود به خاک سپرده شد.

درد واره ها

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستین شان
مردمی که رنگ روی آستین شان
مردمی که نام های شان
جلد کهنه شناسنامه های شان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گِلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد، رنگ و بوی غنچه دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگ های تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

 

سید علی صالحی

سید علی صالحی از چهره های نام آشنای ادب معاصر و شعر سپید است. وی در طول دوران شاعری خود بیانه ای تحت عنوان شعر گفتار را ارائه کرد که در بر دارنده مبانی فکری او در حوزه شعر نو فارسی است. عقیده صالحی بر این است که شعر باید لحن و بسیاری از وجوه گفتاری را در بر داشته باشد  تا  فاصله خود را با مردمی که روزانه با همین زبان گفتار با هم در ارتباطند حفظ کند. بسیاری از آثار سید علی صالحی این ویژگی بارز را حائز است.

نامه ها

سلام ، حال همه ما خوب است ،
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور ،
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند .
با این همه عمری اگر باقی بود ، طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد نه این دل ناماندگار بی درمان !
تا یادم نرفته است بنویسم ، حوالی خواب های ما سال پربارانی بود .
می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه بازنیامدن است
اما تو لااقل ، حتی هر وهله ، گاهی ، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا ، شبیه شمایل شقایق نیست !
راستی خبرت بدهم ؛ خواب دیده ام خانه ای خریده ام
بی پرده ، بی پنجره ، بی در ، بی دیوار . . . هی بخند !
بی پرده بگویمت ، فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید ، از فراز کوچه ما می گذرد
باد بوی نامه های کسان من می دهد
یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری ؟
نه ری را جان !
نامه ام باید کوتاه باشد ، ساده باشد ، بی حرفی از ابهام و آینه ،
از نو برایت می نویسم
حال همه ما خوب است
اما تو باور مکن +  نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1391ساعت 9:35  توسط   |  برگزیده نثر کهن فارسی



 

گلستان سعدی

گلستان سعدی از زیباترین نمونه های نثر فارسی به شمار می رود. شیخ مشرف الدین سعدی شیرازی این کتاب را در سال 656 هجری قمری به رشته تحریر در آورد. بنا به گفته سعدی در دیباچه گلستان این شاهکار ادبی به مدت دو ماه یعنی از اول اردیبهشت تا اواخر خرداد همان سال نگارش یافته است. در این اثر ارزشمند مجموعه ای از نثر مسجع فارسی آمیخته با زیباترین ابیات دیده می شود. ابواب هشتگانه گلستان عبارتند از: در سیرت پادشاهان / در اخلاق درویشان / در فضیلت قناعت / در فواید خاموشی / در عشق و جوانی / در ضعف و پیری / در تاثیر تربیت / در آداب صحبت. کلام سهل و ممتنع سعدی در آمیزه ای از حکمت ، پند و اندرز و نصیحت و مباحث اخلاقی و تربیتی در قالب حکایت های غالباً کوتاه بروز یافته است. سادگی بیان، استفاده دقیق از عنصر موثر طنز و توجه تام و تمام به وجوه زیبایی شناختی کلمات از ویژگی های بارز این اثر جاوید به شمار می رود. سعدی در گلستان به بیان مهمترین مباحث اخلاقی و تربیتی پرداخته و در ضمن بیان خود، تصویری واضح از اجتماع و مباحث قابل تامل زمان خود ارائه می کند. گلستان سعدی و دیگر شاهکار منظوم او یعنی بوستان تجربیاتی را که این شاعر سیاح و جهانگرد طی سفرهای دور و دراز خود کسب کرده است در قالبی هنرمندانه ارائه کرده است و قطعا به دلیل آمیختگی این دو اثر جاوید با اندیشه و تفکرات و عواطف انسانی از جایگاه خاصی در ادبیات ایران و جهان برخوردار است. بخش هایی از گلستان را با هم می خوانیم :

بخشی از دیباچه گلستان :

منت خدای را عزًّ و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت. هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چو برمی آید مفرح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب.

اعملوا آل داوود شکرا و قلیل من عبادی الشکور

بنده همان به که زتقصیرخویش     عذر به درگاه خدا آورد

ور نه  سزاوار  خداوندی اش       کس نتواند که بجا آورد

باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده. پرده ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه روزی به خطای منکر نبرد.

ای کریمی که از خزانه غیب     گبر و ترسا وظیفه خور داری

دوستان را کجا  کنی  محروم     تو که با دشمن این نظر داری

فراش باد صبا را گفته تا فرش زمردین بگسترد و دایه ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات را در مهد زمین بپرورد. درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر گرفته و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیع کلاه شکوفه بر سر نهاده. عصاره تاکی به قدرت او شهد فایق شده و تخم خرمایی به تربیتش نخل باسق گشته.

ابر وباد و مه خورشید و فلک در کارند      تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری

همه از بهر تو  سرگشته  و فرمانبردار      شرط انصاف نبـــاشد که تو فــرمان نبری

 

حکایت 1

بازرگانی را دیدم صد و پنجاه شتر و چهل بنده خدمتکار. شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش برد.همه شب دیده بر هم نبست و ازسخنان پریشان گفتن که؛ فلان انبازم به ترکستان است و فلان بضاعت به هندوستان و این قباله فلان زمین است و فلان مال را فلان ضمین. خاطر اسکندریه دارم که هوایی خوش دارد. باز گفتی : نه، که دریای مغرب مشوش است. سعدیا! سفری دیگرم در پیش است. اگر کرده شود بقیت عمر به گوشه ای بنشینم . گفتم: آن کدام سفر است؟ گفت: گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیده ام عظیم قیمتی دارد و از آنجا کاسه چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و برد یمانی به پارس و از آن پس ترک تجارت کنم و به دکانی بنشینم. انصاف از این ماخولیا چندان فرو گرفت که بیش طاقت گفتنش نماند. گفت: ای سعدی تو هم سخنی بگوی از آنها که دیده ای و شنیده ای. گفتم:

آن شنیدستی که دراقصای غور        بار سالاری  بیفتاد از ستور

گفت : چشم  تنگ دنیــا دار را        یا قناعت پر کند یا خاک گور

 

حکایت 2        

از صحبت یاران دمشقم ملالتی پیش آمده بود. سر در بیابان قدس نهادم و با حیوانات انس گرفتم تا وقتی که اسیر قید فرنگ شدم و در خندق طرابلس با جهودانم به کار گل داشتند. یکی از رؤسای حلب که سابقه معرفتی میان ما بود گذر کرد و بشناخت .... بر حالت من رحمت آورد و به ده دینارم از قید فرنگ خلاص داد و با خود به حلب برد و دختری داشت که به عقد نکاح من در آورد به کاوین صد دینار. مدتی بر آمد. اتفاقاً دختری بد خوی، ستیزه جوی نا فرمانبردار بود. زبان درازی کردن گرفت و عیش مرا منغص داشتن. چنانکه گفته اند:

زن بد در سرای مرد نکو     هم در این عالم است دوزخ او

زینهار از قرین بد زنهـار      وَقِنــــــــا ربَّنـــا عَــذاب النـَّــار

... باری زبان تعنت دراز کرده همی گفت : تو آن نیستی که پدر من تو را از قید فرنگ به ده دینار خلاص داد؟ گفتم بلی، به ده دینارم از قید فرنگ خلاص کرد و به صد دینار در دست تو گرفتار.

شنیـدم گوســـفـندی را بزرگـــی      رهانید از دهان و دست گـرگی

شبانگه کارد بر حلقش  بـمـــالید       روان گوســـفند از وی  بنــالید:

که از چنگال گــرگم در ربودی       چو دیدم عاقبت گـرگم تو بودی 

حکایت 3

یاد دارم که در ایام طفلی متعبد بودمی و شب خیز و مولع زهد و پرهیز. شبی در خدمت پدر - علیه الرحمه- نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مُصحف عزیز در کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته. پدر را گفتم: یکی از اینان سر بر نمی دارد که دوگانه ای بگزارد. چنان خواب غفلت برده اند که گویی نخفته اند که مرده اند. گفت : جان پدر! تو نیز اگر بخفتی به که در پوستین خلق افتی.

نیند مـدعی جــــز خویشتن را      که دارد پـــــرده پنــــــدار در پیش

گرت چشم خــدا بینی ببخشند    ‌‌‌‌   نبینی هیچ کس عاجز تر از خویش

 

در آداب صحبت و همنشینى

  (برگزیده باب هشتم گلستان)

 
مال از بهر آسایش عمر است، نه عمر از بهر گِرد کردن مال . عاقلی را پرسیدند: نیکبخت کیست و بدبختی چیست ؟ گفت : نیکبخت آن که خورد و کِشت و بدبخت آنکه مُرد و هِشت .
مکن نمــــــاز بر آن هیچکس که هیچ نکرد
که عمر در سر تحصیل مال کرد و نخورد

* * * *

گر جور شکم نیستی هیچ مرغ در دام صیاد نیوفتادی بلکه صیاد خود دام ننهادی . حکیمان دیر دیر خورند و عابدان نیم سیر و زاهدان سد رمق و جوانان تا طبق برگیرند و پیران تا عرق بکنند. اما قلندران چندانکه در معده جای نفس نماند و بر سفره روزی کس.

اسیر بند شكم را دوشب نگیرد خواب

شــبی ز معده ســنگی، شـبی زدلتنگی

* * * *
هرآن سری که داری با دوست در میان منه چه دانی که وقتی دشمن گردد ؛ و هر گزندی که توانی به دشمن مرسان که باشد که وقتی دوست شود . رازی که نهان خواهی با کس در میان منه وگرچه دوست مخلص باشد که مر آن دوست را نیز دوستان مخلص باشد ، همچنین مسلسل .
خامشــــی به که ضمیر دل خویش
بـــا کســی گفتن و گفتن که مگوی
ای ســلیم، آب زســرچشـــــمه ببند
که چو پر شد نتوان بست به جوی


* * * *

یکى یهود و مســـــلمان نزاع مى کردند
چنانکه خنده گــرفت از حدیث ایشــــانم
به طیره گفت مسـلمان : گراین قباله من
درســت نیســت خـــــدایا یهود میـــرانم
یهود گفت : به تورات مى خورم سوگند
وگــر خلاف کنم ، همـچو تو مســـلمانم
ده آدمی بر سفره ای بخورند و دو سگ بر مرداری با هم بسر نبرند . حریص با جهانی گرسنه است و قانع به نانی سیر . حکما گفته اند : توانگری به قناعت به از توانگری به بضاعت.
روده تنگ به یک نان تهی پر گردد
نعمت روی زمین پر نکند دیده تنگ


* * * *
معصیت از هر که صادر شود ناپسندیده است و از علما ناخوب تر که علم سلاح جنگ شیطان است و خداوند سلاح را چون به اسیری برند شرمساری بیش برد .
عام نادان پریشـــان روزگــــــــــار
به ز دانشــمـند نا پرهـیزگــــــــــار
کــان  به  نابینـایـی  از  راه اوفتاد
وین دوچشمش بود و در چاه اوفتاد

* * * *
جان در حمایت یک دم است و دنیا وجودی میان دو عدم . دین به دنیافروشان خرند ، یوسف بفروشند تا چه خرند الم اعْهَد الیکم یا بنی آدم انْ لاتعبدوا الشیطان
به قول دشمن ، پیمان دوستی بشکستی
ببین که از که بریدی و با که پیوستی ؟

* * * *
درویش ضعیف حال را در خشکی تنگ سال مپرس که چونی؟ الا به شرط  آنکه مرهم ریشش بنهی و معلومی پیشش .
خـــری که بینی و بــــاری به گل درافتاده
به دل بر او شفقت کن ولی مرو به سرش
کنون که رفتی و پرسـیدیش که چون افتاد
میان ببند و چو مردان بگــیر دمب خرش

* * * *
علم از بهر دین پروردن است نه از بهر دنیا خوردن .
هرکه پرهیز و علم و زهد فروخت
خرمنی گــــرد کرد و پاک بسوخت


* * * *

1.  همه کس را عقل خود به کمال نماید و فرزند خود به جمال.

2.  دو چیز محال عقل است : خوردن بیش از رزق مقسوم و مردن پیش از وقت معلوم .

3.  اگر شب ها همه قدر بودی ، شب قدر بی قدر بودی.

4.  نادان را به از خاموشی نیست وگر این مصلحت بدانستی نادان نبودی

5.  هر که را زر در ترازوست، زور در بازوست.

6.  دوستان به زندان به کار آیند، که بر سفره همه دشمنان دوست نمایند.

7.  هر چه در دل فرو آید، در دیده نکو آید.

8.  برادر که در بند خویش است، نه برادر، نه خویش است.

9.  عالم نا پرهیزگار، كور مشعله دار است.

10.        هرچه زود آید، دیر نپاید.

11.        دانا چو طبله عطار است، خاموش و هنری نما و نادان چون طبل غازی بلند آواز و میان تهی

12.        هركه پیش سخن دیگران افتد تا مایه فضلش بدانند، پایه جهلش بشناسند.

13.        خداوند تعالی می بیند و می پوشد و همسایه نمی بیند و می خروشد.

14.        هر كه نصیحت خود رأی می كند او خود به نصیتگری محتاج است.

گزیده طنز عبید زاکا نی

بر در عفو تو ، ما بی سر و پایان چو عبید      تـا  تهـی دست  نباشیم ، گناه  آوردیم

عبید زاکانی از بزرگترین طنز پردازان ایران زمین از اوان جوانی به مطالعه کتب و سخنان علما و حکما پرداخت و علوم رایج زمان خود از جمله علم نجوم و ادبیات عرب را آموخت. وی در سال.... در قزوین دیده به جهان گشود و سپس در سفر به شهر های مختلف مورد توجه امرای زمان خود قرار گرفت. وی سالیانی از عمر خود را در دربار شاه شیخ ابواسحاق اینجو گذراند و کتاب عشاق نامه خود را به نام او کرد. همزمان با فرو پاشی حکومت شیخ و آغاز دوران پر آشوب حکومت امیر مبارزالدین به دربار آل جلایر راه یافت به امید آنکه از توجهات سلطان اویس برخوردار گردد. در زمان شاه شجاع این شاعر که از تنگی معیشت به تنگ آمده بود به دربار آن امیر مظفری شتافت و در میان خاصان درگاه وی حشمت تمام یافت. وی در شیراز و در همسایگی آفتاب تابان ادب فارسی – حافظ شیرازی – روزگاری را سپری کرد تا سر انجام در سال 772 هجری قمری در زادگاه خود بدرود حیات گفت. حافظ و عبید هر دو در یک دوره می زیسته اند و هریک به زبان خود به نقد اوضاع زمان خود پرداخته اند.  از عبید زاکانی دیوان شعری در سه هزار بیت به یادگار مانده است با این حال شهرت امروز وی به دلیل اشعار و نوشته های طنز آمیز و آمیخته با هزل و مطایبه است که از تصویری آشکار از نابسامانی عصر خود ارائه می کند. منظومه موش و گربه عبید در بین دیگر آثار او از شهرتی خاص برخوردار است. از دیگر آثار معروف عبید به اخلاق الاشراف ، رساله تعریفات ، رساله دلگشا ، صد پند و عشاق نامه می توان اشاره کرد. بخش های کوتاهی از اخلاق الاشراف و رساله دلگشا در این مجال تقدیم می گردد. این نثر ساده و روان را با نثر مسجع گلستان مقایسه کرده و تفاوت ها را دریابید:

·       اخلاق الاشراف

عاقبت ظلم و عدل:  در تواریخ مغول آمده است که هلاکوخان چون بغداد را تسخیر کرد، جمعی را که از شمشیر بازمانده بودند، بفرمود تا حاضر کردند. چون بر احوال مجموع واقف گشت، گفت که باید صاحبان حرفه را حفظ کرد. رخصت داد تا بر سر کار خود رفتند. تجار را مایه فرمود دادند،‌ تا از بهر او بازرگانی کنند. جهودان را بفرمود که قوی مظلومند، به جزیه از ایشان قانع شد. قضات و مشایخ و صوفیان و حاجیان و واعظان و معرفان و گدایان و قلندران و کشتی‌گیران و شاعران و قصه‌خوانان را جدا کرد و فرمود: اینان در آفرینش زیادی هستند و نعمت خدای را حرام می‌کنند! حکم فرمود تا همه را در شط غرق کردند و روی زمین را از وجود ایشان پاک کرد.لاجرم نزدیک نود سال پادشاهی در خاندان او باقی ماند و هر روز دولت ایشان در افزایش بود.ابوسعید بیچاره را چون دغدغه عدالت در خاطر افتاد و خود را به شعار عدل موسوم گردانید؛ در اندک مدتی دولتش سپری شد و خاندان هلاکوخان و کوشش‌های او در سر نیت ابوسعید رفت. رحمت بر این بزرگان صاحب توفیق باد که خلق را از تاریکی گمراهی عدالت به نور هدایت ارشاد فرمودند.

نهایت خساست: بزرگی که در ثروت، قارون زمان خود بود، اجل فرا رسید و امید زندگانی قطع کرد. جگر‌گوشگان خود را حاضر کرد. گفت: ای فرزندان! روزگاری دراز در کسب مال، زحمت‌های سفر و حضر کشیده‌ام و حلق خود را به سرپنجه گرسنگی فشرده‌ام، هرگز از محافظت آن غافل مباشید و به هیچ وجه دست خرج بدان نزنید. اگر کسی با شما سخن گوید که پدر شما را در خواب دیدم قلیه حلوا می‌خواهد، هرگز به مکر آن فریب نخورید که آن من نگفته باشم و مرده چیزی نخورد. اگر من خود نیز به خواب شما بیایم و همین التماس کنم، بدان توجه نباید کرد که آن را خواب و خیال و رؤیا خوانند؛ چه بسا که آن را شیطان به شما نشان داده باشد. من آنچه در زندگی نخورده باشم در مُردگی تمنا نکنم. این بگفت و جان به خزانه مالک دوزخ سپرد.

چانه‌زنی:  بزرگی در معامله‌ای که با دیگری داشت، برای مبلغی کم، چانه‌زنی از حد درگذرانید. او را منع کردند که این مقدار ناچیز بدین چانه‌زنی نمی‌ارزد. گفت: چرا من مقداری از مال خود ترک کنم که مرا یک روز و یک هفته و یک ماه و یک سال و همه عمر بس باشد؟ گفتند: چگونه؟ گفت: اگر به نمک دهم، یک روز بس باشد، اگر به حمام روم، یک هفته، اگر به حجامت دهم، یک ماه، اگر به جاروب دهم‌، یک سال، اگر به میخی دهم و در دیوار زنم، همه عمر بس باشد. پس نعمتی که چندین مصلحت من بدان منوط باشد، چرا بگذارم با کوتاهی از دست من برود؟!

گوشت را آزاد کن:  از بزرگان عصر، یکــی با غلام خود گفت که از مــال خود، پاره‌ای گوشــت بســتان و از آن طعـــامی بســـاز تا بخورم و تو را آزاد کنم. غلام شـــاد شد. بریانی ساخت و پیش او آورد. خواجه خورد و گوشت به غلام سپرد. دیگر روز گفت: بدان گوشت، آبگوشتی زعفرانی بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم. غلام فرمان برد.خواجه زهر مار کرد و گوشت به غلام سپرد. روز دیگر گوشت مضمحل بود و از کار افتاده، گفت: این گوشت بفروش و مقداری روغن بستان و از آن طعامی بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم. گفت: ای خواجه، تو را به‌خدا بگذار من همچنان غلام تو باشم، اگر خیری در خاطر مبارک می‌گذرد، به نیت خدا این گوشت پاره را آزاد کن!

 

·       رساله دلگشا

آرمان دزدی:  ابوبکر ربابی اکثر شب‌ها به دزدی می‌رفت. شبی چندان که سعی کرد چیزی نیافت. دستار خود بدزدید و در بغل نهاد. چون به خانه رفت، زنش گفت: چه آورده‌ای؟ گفت: این دستار آورده‌ام. زن گفت: این که دستار خود توست. گفت: خاموش‌، تو ندانی. از بهر آن دزدیده‌ام تا آرمان دزدی‌ام باطل نشود.

عاقبت کسب علم:  معرکه‌گیری با پسر خود ماجرا می‌کرد که تو هیچ کاری نمی‌کنی و عمر در بطالت به سر می‌بری. چند با تو بگویم که معلق زدن بیاموز، سگ ز چنبر جهانیدن و رسن بازی تعلم کن تا از عمر خود برخوردار شوی. اگر از من نمی‌شنوی، به خدا تو را در مدرسه اندازم تا آن علم مرده ریگ (به ارث مانده) ایشان بیاموزی و دانشمند شوی و تا زنده باشی در مذلت و فلاکت و ادربار بمانی و یک جو از هیچ جا حاصل نتوانی کرد.

مست پدر مرده : کسی را پدر در چاه افتاد و بمرد. او با جمعی شراب می‌خورد. یکی آنجا رفت، گفت: پدرت در چاه افتاده است.او را دل نمی‌داد که ترک مجلس کند. گفت: باکی نیست مردان هرجا افتند.گفت: مرده است. گفت: والله شیر نر هم بمیرد.گفتند: بیا تا برکشیمش‌. گفت: ناکشیده پنجاه من باشد.گفتند: بیا تا برخاکش کنیم. گفت: احتیاج به من نیست.اگز زر طلاست من بر شما اعتماد کلی دارم. بروید و در خاکش کنید.

پشتواره پیاز: یکی در باغ خود رفت، دزدی را پشتواره پیاز در بسته دید. گفت: در این باغ چه کار داری؟ گفت: بر راه می‌گذشتم ناگاه باد مرا در باغ انداخت گفت: چرا پیاز برکندی؟ گفت: باد مرا می‌ربود، دست در بند پیاز می‌زدم، از زمین برمی‌آمد. گفت: این هم قبول، ولی چه کسی جمع کرد و پشتواره بست؟ گفت: والله من نیز در این فکر بودم که آمدی.  

گدا خانه : درویشی به در خانه ای رفت. پاره نانی خواست. دخترکی در خانه بود، گفت : نیست. گفت : چوبی، هیمه ای؟ گفت: نیست. گفت: پاره ای نمک ؟ گفت: نیست. گفت : کوزه ای آب؟ گفت : نیست. گفت: مادرت کجاست؟ گفت به تعزیت خویشاوندان رفته است. گفت: چنین که من حال خانه شما می بینم، ده خویشاوند دیگر می باید که به تعزیت شما آیند.

قبرستان : جنازه ای را بر راهی می بردند. درویشی با پسر بر سر راه ایستاده بودند. پسر از پدر پرسید که بابا در این جا چیست؟ گفت : آدمی. گفت: کجا می برند؟ گفت : به جایی که نه خوردنی باشد و نه پوشیدنی. نه نان و نه آب، نه هیزم، نه آتش، نه زر، نه سیم، نه بوریا و نه گلیم. گفت : بابا مگر به خانه ما می برندش؟

گیوه :  درویشی گیوه در پا نماز خواند. دزدی طمع در گیوه او بست. گفت: با گیوه نماز درست نباشد. درویش دریافت و گفت: اگر نماز نباشد، گیوه باشد.

حیات پس از مرگ :  ظریفی مرغ بریان در سفره بخیلی دید که سه روز پی در پی بود و نمی‌خورد. گفت: عمر این مرغ بریان، بعد از مرگ،‌ درازتر از عمر اوست پیش از مرگ.

دعوی نبوت : شخصی دعوی نبوت می‌کرد. پیش خلیفه بردند. از او پرسید که معجزه‌ات چیست؟ گفت: معجزه‌ام این است که هرچه در دل شما می‌گذرد، مرا معلوم است. چنان که اکنون در دل همه می‌گذرد که من دروغ می‌گویم.

گنجینه لطایف و حکایات

 

گنجینه لطایف : روزی کریم خان زند در دیوان مظالم نشسته بود، شخصی فریاد بر آورد و طلب انصاف کرد. کریم خان از او پرسید کیستی؟ آن شخص گفت مردی تاجر پیشه ام و آنچه داشتم از من دزدیدند. کریم خان گفت:" وقتی مالت را دزدیدند تو چه می کردی؟" تاجر گفت:" خوابیده بودم." کریم خان گفت:" چرا خوابیده بودی؟" تاجر گفت:" چنین پنداشتم که تو بیداری!"

 

جوامع الحکایات : فرعون خوشه ای انگور در دست داشت و تناول می کرد. ابلیس نزدیک او آمد و گفت:" هیچ کس تواند این خوشه انگور تازه را مروارید سازد؟" فرعون گفت:"نه"!

ابلیس به لطایف سحر آن خوشه انگور را خوشه مروارید ساخت. فرعون تعجب کرد و گفت:"عجب استاد مردی هستی!" ابلیس سیلی بر گردن او زد و گفت:" مرا با این استادی به بندگی قبول نکردند، تو با این حماقت دعوی خدایی چگونه می کنی؟"

خواجه عبدالله انصاری : روزه تطوع صرفه نان است، نماز تهجد کار پیرزنان است، حج کردن تماشای جهان است، نان دادن کار جوانمردان است، دلی به دست آر که کار آن است. اگر بر روی آب روی خسی باشی، و اگر به هوا پری مگسی باشی، دلی به دست آر تا کسی باشی.

عین القضات همدانی: جوانمردا! این شعرها را چون آینه دان. آخر ، دانی که آینه را صورتی نیست ، در خود، اما هر که نگه کند، صورت خود تواند دیدن همچنین می دان که شعر را،‌ در خود، هیچ معنایی نیست! اما هر کسی، از او، آن تواند دیدن که نقد روزگار و کمال کار اوست و اگر گویی " شعر را معنی آن است که قائلش خواست و دیگران معنی دیگر وضع می کنند از خود " این همچنان است که کسی گوید :" صورت آینه ، صورت روی صیقلی است که اول آن صورت نموده "و این معنی را تحقیق و غموضی هست که اگر در شرح آن آویزم ، از مقصودم بازمانم.

 

کشف الاسرار : پیر طریقت را پرسیدند که در آدم چه گویی؟ در دنیا تمام تر بود یا در بهشت؟ گفت: در دنیا از بهر آنکه در بهشت در تهمت خود بود و در بهشت در تهمت عشق. نگر تا ظن نبری که خواری آدم بود که او را از بهشت بیرون کردند. نبود آن که علو همت آدم بود. متقاضی عشق به در سینه ی آدم آمد که یا آدم! جمال معنی کشف کردند و تو به نعمت دار السلام بماندی. آدم جمالی دید بی نهایت که جمال هشت بهشت در جنب آن ناچیز بود. همت بزرگ وی دامن او گرفت که اگر هرگز عشق خواهی یافت بر این درگه باید باخت. فرمان آمد که یا آدم! اکنون قدم در کوی عشق نهادی از بهشت بیرون شو که این سرای راحت است و عاشقان درد را با سلامت دارالسلام چه کار؟ همواره حلق عاشقان بر دام بلا باد....

 

رساله لوایح : منصور مغربی که در فقه نامی داشت و از عالم بی نشانی نشانی، گفت : "روزی به قبیله ای رسیدم از قبایل عرب. جوانی دیدم با خدی محمر و خطی معنبر. مرا دعوت کرد. چون مائده حاضر کردند، جوان سوی خیمه گاه نگاه کرد. نعره ای بزد و بیهوش شد و زبانش از گفت خاموش شد. چون به هوش باز آمد، در خروش آمد. از حال او پرسیدم. گفتند که در آن خیمه معشوق اوست. در این حال غبار دامن او که گریبان جانش گرفته است و به سوی عالم بی خودی می کشد بدید و بیهوش شد و چنین خاموش شد."

 گفت : "از کمال مرحمت، بر در خیمه ی دلربای جان افزای او گذر کردم و گفتم: به حرمت آن نظر که شما را در کار درویشان است که آن خسته ی ضرب فراق را شرب وصل چشانی و آن بیمار علت بی مرادی را مراد رسانی. از ورای حجاب جواب داد و گفت: یا سَلیم القلبِ هُو لا یَِطیقُ شُهود غبار ذیْلی فکیف یُطیقُ صُحبَتی. اویی او طاقت غباری از دامن من نمی دارد او را طاقت جمال من چون بود."

 

مرزبان نامه : آزاد چهر گفت:" شنیدم که روزی خسرو به تماشای صحرا بیرون رفت. باغبانی را دید؛ مردی سالخورده  اگر چه شهرستان وجودش روی به خرابی نهاده بود و آمد شدِ خبرگیران خبیر از چهار دروازه ی باز افتاده و سی و دو آسیا همه در پهلوی یکدیگر از کار فرومانده، لکن شاخ املش در خزان عمر و برگ ریزان عیش، شکوفه تازه بیرون می آورد و بر لب چشمه ی حیاتش بعد از رفتن آب، طراوت خطی سبز می دمید، در اُخریات مراتب پیری درخت انجیر می نشاند. خسرو گفت : ای پیر! جنونی که از شعبه شباب در موسم صبی خیزد در فصل مشیب آغاز نهادی. وقت آن است که بیخ علایق از منبت خبیث بر کَنی و درخت در خرم آباد بهشت نشانی. چه جای این هوای فاسد و هوس باطل است. درختی که تو امروز نشانی، میوه آن کجا توانی خورد؟ پیر گفت: دیگران نشاندند و ما خوردیم. ما بنشانیم دیگران خورند."

تذکره الاولیاء ( عطار نیشابور ی )

 

تذکره الاولیاء جنانکه از نام آن بر می آید تذکره 72 تن از عارفان و صوفیانی است که در زمان حیات عطار یا پیش از او می زیسته اند. عطار ضمن بیان کلیاتی در باب زندگی افراد، از کرامات آنها می گوید و برجسته ترین اتفاقات زندگی آنها را در قالب حکایت هایی کوتاه روایت می کند.  در این صفحه، بخش کوتاهی از این کتاب که در واقع یادنامه حسین بن منصور حلاج است تقدیم می گردد.. حلاج از معروفترین عرفای قرن چهارم هجری قمری است که به دلیل شطحیاتی که بر زبان می راند مورد کینه متشرعین ظاهر قرار گرفته و به فرمان خلیفه بغداد به دار آویخته شد. در ادبیات عرفانی از حلاج  به عنوان قتیل الله فی سبیل الله  یاد شده و در دقایق زندگی او برای بیان اندیشه های عرفانی مورد استفاده قرار می گیرد. از این عارف شهید علاوه بر سخنان عارفانه، دیوان شعری نیز در دست است..

 

حسین بن منصور حلاج

 

آن قتیل الله ، فی سبیل الله ، آن شیر بیشه تحقیق ، آن شجاع صفدر صدیق ، آن غرقه دریای مواج، حسین بن منصور حلاج (رحمه الله علیه) کار او کاری عجیب بود و واقعات غرایب که خاص او را یود، که هم در غایت سوز و اشتیاق بود و هم در شدت لهب فراق، مست و بی قرار و شوریده روزگار بود. او را حلاج از آن گفتند که یک بار به انباری پنبه برگذشت. اشارتی کرد، در حال دانه از پنبه بیرون آمد و خلق متحیر شدند.

 

نقل است که روزی شبلی را گفت: “یا بابکر! دست بر نه که ما قصد کاری عظیم کردیم و سرگشته کاری شده ایم؛ چنان کاری که خود را کشتن در پیش داریم."


نقل است که در زندان سیصد کس بودند، چون شب درآمد گفت: ای زندانیان شما را خلاص دهم! گفتند چرا خود را نمی دهی؟! گفت: ما در بند خداوندیم و پاس سلامت می داریم. اگر خواهیم به یک اشارت همه بندها بگشاییم. پس به انگشت اشارت کرد، همه بندها از هم فرو ریخت. این خبر به خلیفه رسید؛ گفت: فتنه خواهد ساخت، او را بکشید. چون خلق در کار او متحیر شدند، منکر بی قیاس و مقر بی شمار پدید آمدند و کارهای عجایب از او بدیدند. زبان دراز کردند و سخن او به خلیفه رسانیدند و جمله بر قتل او اتفاق کردند از آنکه می گفت: “انا الحق”. گفتند: “بگو: هو الحق.” گفت : “بلی همه اوست. شما می گویید که گم شده است؛ بلی که حسین گم شده است. بحر محیط گم نشود و کم نگردد.”

 

نقل است که درویشی در آن میان از او پرسید که “عشق چیست؟” گفت: “امروز بینی و فردا و پس فردا.” آن روز بکشتندش و دیگر روز بسوختند و سیوم روزش به باد بردادند – یعنی عشق این است.


پس در راه که می رفت می خرامید، دست اندازان و عیاروار می رفت با سیزده بندگران. گفتند “این خرامیدن از چیست؟” گفت: “زیرا که به نحرگاه می روم” و نعره می زد. چون به زیر طاقش بردند پای بر نردبان نهاد. گفتند: “حال چیست؟” گفت: “معراج مردان سر دار است.” پس بر دار شد. جماعت مریدان گفتند: “چه گویی در ما که مریدیم و آنها که منکران اند و تو را سنگ خواهند زد؟” گفت: “ایشان را دو ثواب است و شما را یکی. از آنکه شما را به من حسن الظنی بیش نیست و ایشان از قوت توحید به صلابت شریعت می جنبند، و توحید در شرع، اصل بود و حسن ظن، فرع.”


پس دستش جدا کردند. خنده ای بزد. گفتند: “خنده چیست؟” گفت: “دست از آدمی بسته جدا کردن آسان است. مرد آن است که دست صفات -  که کلاه همت از تارک عرش در می کشد-  قطع کند”. پس پاهایش ببریدند. تبسمی کرد و گفت: “بدین پای، سفر خاکی می کردم. قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم کند؛ اگر توانید آن قدم ببرید.” پس دو دست بریده ی خون آلود، بر روی در مالید و ساعد را خون آلود کرد. گفتند : “چرا کردی؟” گفت “خون از من بسیار رفت، دانم که رویم زرد شده باشد؛ شما پندارید که زردی من از ترس است، خون در روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه مردان خون ایشان است.” گفتند : “ اگر روی را به خون سرخ کردی، ساعد را باری چرا آلودی؟ “گفت: “وضو سازم.” گفتند “چه وضو؟” گفت: “ درعشق دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید الا به خون.” پس چشم هایش برکندند. قیامتی از خلق برخاست و بعضی می گریستند و بعضی سنگ می انداختند. پس خواستند تا زبانش ببرند گفت: “چندانی صبر کنید که سخنی بگویم.” روی به آسمان کرد و گفت : “الهی! بر این رنج که از بهر تو می دارند محرومشان مگردان و از این دولتشان بی نصیب مکن”...

قابوس نامه

قابوس نامه یکی از مشهورترین متون فارسی قرن پنجم هجری است که امیر عنصرالمعالی کیکاووس بن قابوس بن وشمگیر از امرای آل زیار آن را به نام فرزندش گیلان شاه نوشته است این کتاب یکی از روان ترین متون فارسی است که حاوی نکته های اخلاقی و اجتماعی و حکایات شنیدنی است تاریخ آغاز تألیف کتاب را 475 هجری نوشته اند. قابوسنامه از کتب نثر ساده قرن پنجم هجری است که سادگی نثر آن هم موجبش روانی جمله بندی فارسی آن و کمی لغات عربی آنست و به سبب سادگی بیان به قول مرحوم بهار، تصرف و دخالت کاتبان در آن فراوان بوده است. و در این کتاب شمار لغات عربی آن در حدود 15 درصد است و در نظر اجمالی، کمتر از این مقدار به نظر می رسد چون لغات عربی قابوسنامه از ساده ترین و مستعمل ترین لغات عربی در فارسی مانند: عقل، فضل، عز، صحبت، صواب، غرض، صلاح و مانند آنست و از لغات مغلق و پیچیده و طولانی عربی اجتناب ورزیده است.

فرهنگ و هنر و دانایی

تن خویش را بعث کن به فرهنگ و هنر آموختن، و این تو را به دو چیز حاصل شود: یا به کار بستن چیزی که دانی، یا به آموختن [آن چیز] که ندانی.

حکمت: و سقراط گوید: هیچ گنجی بهتر از هنر نیست و هیچ دشمن بتر از خوی بد نیست و هیچ عزی بزرگوارتر از دانش نیست، و هیچ پیرایه، بهتر از شرم نیست. پس آموختن را وقتی پیدا مکن (1) چه درهر وقت و در هر حال که باشی، چنان باش که یک ساعت از تو در نگذرد تا دانشی نیاموزی و اگر در آن وقت، دانایی حاضر نباشد از نادانی بیاموز که دانش از نادان نیز آموخت. از آنکه هر هنگام که به چشم دل در نادان نگری و بصارت(2) عقل بر وی گماری آنچه تو را از وی ناپسند آید دانی که نباید کرد چنانکه اسکندر گفت:

حکمت: من منفعت نه همه از دوستان یابم، بلکه از دشمنان نیز یابم از آنچه اگر [در] من فعلی زشت بود، دوستان به موجب شفقت بپوشانند تا من ندانم، و دشمن بر موجب دشمنی بگوید تا مرا معلوم شود؛ این فعل بد را از خویشتن دور کنم، پس آن منفعت از دشمن یافته باشم نه از دوست. تو نیز دانش آموخته باشی که از دانایان.

و بر مردم واجب است چه بر بزرگان و چه بر فروتران هنر و فرهنگ آموختن که فزونی بر همسران خویش به فضل و هنر توان یافت؛ چون در خویشتن هنری نبینی که در امثال خویش نبینی همیشه خود را فزون تر از ایشان دانی و مردمان نیز تو را افزون تر دانند از همسران تو به قدر فضل و هنر تو.

و چون مرد عاقل بیند که وی فزونی نهادند بر همسران وی به فضلی و هنری، جهد کند تا فاضلتر و بهره مندتر شود و هر آنگاه که مردم چنین کند بس دیر برنیابد تا بزرگوارتر هر کسی شود. و دانش جستن، برتری جستن باشد بر همسران و مانند خویش و دست باز داشتن از فضل و هنر، نشان خرسندی بود بر فرومایگان و آموختن هنر و تن را مالیده داشتن از کاهلی سخت سودمندست که گفته اند:

کاهلی فساد تن بود و اگر تن تو را فرمان برداری نکند نگر تا ستوه نشوی، ازیرا که تنت از کاهلی و دوستی آسایش، تو را فرمانبردار از آنکه تن ما را تحریک طبیعی نیست و هر حرکتی که تن کند به فرمان کند نه به مراد؛ که هرگز تا نخواهی و نفرمایی تن تو را آرزوی کار کردن نباشد پس تو به ستم، تن خویش را فرمان بردار گردان و به قهر او را به اطاعت آور که هر که تن خویش را مطیع خویش نتواند گردانید، وی را از هنر بهره نباشد و چون تن خویش [ار فرمان بردار خویش] کردی به آموختن هنر سلامت دو جهانی اندر هنرش بیابی و سرمایه همه نیکی ها اندر دانش و ادب نفس و تواضع و پارسایی و راستگویی و پاک دینی و پاک شلواری وبی آزاری و بردباری و شرمگنی شناس. اما به حدیث شرمگنی، اگر چه گفته اند "الحیاء من الایمان" بسیار جای بود که حیا بر مرد و بال بود. و چنان شرمگن مباش که از شرمگنی در مهمات خویش تقصیر کنی و خلل در کار تو آید که بسیار جای بود که بی شرمی باید کرد تا غرض حاصل شود. شرم از فحش و ناجوانمردی و نا حفاظی و دروغزنی دار. از گفتار و کردار با صلاح شرم مدار که بسیار مردم بود که از شرمگنی از غرضهای خویش بازماند.

همچنانکه شرمگینی نتیجه ایمان است، بی نوایی نتیجه شرمگینی است. جای شرم و جای بی شرمی بباید دانست(3) و آنچه به صواب نزدیک تر است همی باید کرد که گفته اند مقدمه نیکی شرم است و مقدمه بدی بی شرمی است. اما نادان را مردم مدان و دانای بی هنر را دانا مشمر و پرهیزگار بی دانش را زاهد مدان. و با مردم نادان صحبت(4) مکن خاصه با نادانی که پندارد داناست و بر جهل خرسند مشو و صحبت جز با مردم نیکنام مکن که از صحبت نیکان مردم نیکنام شود چنانکه روغن کنجید از آمیزش با گل و بنفشه که به گل و بنفشه اش باز می خوانند از اثر صحبت ایشان. و کردار نیک را ناسپاس مباش و فراموش مکن و نیازمند خود را به سر باز مزن که وی را رنج نیازمندی بس است خوشخویی و مردمی پیشه کن و ز خوی های ناستوده دور باش و بی سپاس و زبان کار مباش که ثمره زیان کاری رنج مندی بود و ثمره رنج نیازمندی بود و ثمره نیازمندی فرومایگی و جهد کن تا ستوده خلقان باشی و نگر تا ستوده جاهلان نباشی که ستوده عام، نکوهیده خاص بود چنانکه در حکایتی شنودم.

حکایت: گویند روزی "فلاطُن" نشسته بود از جمله خاص آن شهر، مردی به سلام او اندر آمد و بنشست و از هر نوع سخنی همی گفت در میانه سخن گفت: ای حکیم امروز فلان مرد را دیدم که سخن تو می گفت و تو را دعا و ثنا همی گفت و می گفت افلاطن بزرگوار مردی است که هرگز کس چنو نبوده است و نباشد. خواستم که شکر او را به تو رسانم افلاطون چون این سخن بشنید، سر فرو برد و بگریست و سخت دل تنگ شد. این مرد گفت: ای حکیم، از من چه رنج آمد تو را که چنین تنگ دل گشتی؟ افلاطون گفت: از تو مرا رنجی نرسید ولکن مرا مصیبتی ازین بتر چه بُود که جاهلی مرا بستاید و کار من او را پسندیده آید؟ ندانم که کدام کار جاهلانه کردم که به طبع او نزدیک بود که او را آن خوش آمد و مرا بدان بستود؟ تا توبه کنم از آن کار و این غم مرا آن است که مگر من هنوز جاهلم، که ستوده جاهلان، جاهلان باشند. و هم درین معنی حکایت دیگر یاد آمد.

حکایت چنین شنیدم که محمد بن زکریا رازی رحمة الله می آمد با قومی از شاگردان خویش، دیوانه ای پیش ایشان اوفتاد، در هیچ کس ننگریست مگر در محمد بن زکریا و نیک درو نگاه کرد و در روی او بخندید. محمد بن زکریا باز خانه آمد و مطبوخ افتیمون(5) بفرمود پختن و بخورد. شاگردان گفتند که: چرا مطبوخ خوردی؟ گفت: از بهر آن خنده دیوانه که تا وی از جمله سودای، جزوی با من ندید، با من نخندید، چه گفته اند: "کل طایر بطیر مع شکله"(6)

دیگر، تندی و تیزی عادت مکن و زحلم خالی مباش ولکن یکباره چنان مباش نرم که از خوشی و نرمی بخوردندت و نیز چنان درشت مباش که هرگز به دست نسپاوندت(7). و با همه گروه موافق باش که به موافقت از دوست و دشمن مراد حاصل توان کرد. و هیچ کس را بدی میاموز که بد آموختن دوم بدی کردن است. و اگر چه بی گناه، کسی تو را بیازارد تو جهد کن تا تو او را نیازاری که خانه کم آزاری در کوی مردمی است. واصل مردمی گفته اند که کم آزاری است. پس اگر مردمی کم آزار باش.

دیگر: کردار با مردمان نیکو دار از آنچه مردم باید که در آینه نگرد اگر دیدارش(8) خوب بود باید کردارش چو دیدارش بود که از نیکوی زشتی نزیبد. نشاید که از گندم جو روید و از جو گندم. و اندرین معنی مرا دو بیت است:

ما را صــنم همـی بدی پیش آری       از ما تو چـرا امیـــد نیکــی داری

رو جـانا رو همــی غــلط پنداری       گندم نتوان درود چوت جو کاری

پس اگر در آینه نگرد، روی خویش زشت بیند هم باید که نیکی کند که اگر زشتی کند بر زشتی فزوده باشد و بس ناخوش و زشت بود دو زشتی به یکجا. و از یاران مشفق و آزموده نصیحت پذیرنده باش و با ناصحان خویش هر وقت به خلوت باش، ازیرا که فایده تو ازیشان به وقت خلوت باشد. و چنین سخن ها که من یاد کردم بخوانی و بدانی و بر فضل خویش چیره گردی، آنگاه به فضل و هنر خویش غره مباش. و مپندار که تو همه چیز بدانستی، خویشتن را از جمله نادانان شمر که دانا آنگه باشی که بر دانش خویش واقف گردی.

معنی و مفهوم کلمات مشکل متن :

1-  معنای جمله: برای آموختن، وقتی معین مساز (همه وقتها وقت آموختن و یادگیری است.)

2-  بصارت: بینش.

3-  منظور نویسنده در اینجا به اصطلاح امروز "خجالتی نبودن" است. چون افراد خجول، گاهی از دریافت حق خود باز می مانند.

4-  همصحبت: همنشینی

5-  مطبوخ افتیمون: جوشانده افتیمون، گیاهی از تیره پیچکیان که داروی حنونش می دانسته اند (معین)

6-  "کل طایر یطیر مع شکله": هر پرنده ای با پرنده همسانش پرواز می کند. کبوتر با کبوتر باز با باز کند همجنس با همجنس پرواز

7-  پساویدن: لمس کردن.

8-  دیدار: چهره

کلیله و دمنه       

کلیله و دمنه در واقع داستانی است از زبان حیوانات که اصل آن هندی است. برزویه طبیب این مجموعه ارزشمند را از زبان سانسکریت به زبان پهلوی ترجمه کرد. عبدالله بن مقفع این از روی متن پهلوی اثر آن را به زبان عربی برگرداند و سر انجام نصرالله منشی آن را به زبان شیوای فارسی ترجمه کرد.

نخجیر کبک و زاغ: زاغ گفت کبک نخجیری (1) با من همسایگی داشت و در میان به حکم مجاورت (2)  قواعد مصادقت مؤکد گشته بود. (3)  در این میان او را رغبتی افتاد و دراز کشید. (4)  گمان بردم که هلاک شد. و پس از مدت دراز، خرگوشی بیامد و در مسکن او قرار گرفت و من در آن مخاصمتی نپیوستم. (5)  یک چندی بگذشت، کبک نخجیر باز رسید. چون خرگوشی را در خانه ی خود دید، رنجور شد و گفت: "جای بپرداز که از آن من است".(6)  خرگوش جواب داد که "من صاحب قبضم؛(7)  اگر حقی داری ثابت کن." گفت: "جای از آن من است و حجت ها دارم" گفت: "لابد حکمی (8)  عدل باید که سخن هر دو جانب بشنود و بر مقتضای انصاف، کار دعوی به آخر رساند." کبک نخجیر گفت که: "در این نزدیکی، بر لب آب گربه ای متعبد (9)  روزه دارد و شب نماز کند؛ هرگز خونی نریزد و ایذای (10)  یوانی جایز نشمرد؛ و افطار او بر آب و گیاه، مقصور می باشد؛(11)  قاضی از او عادل تر نخواهیم یافت؛ نزدیک او رویم تا کار ما فصل کند." هر دو بدان راضی گشتند و من برای نظاره بر اثر (12)ایشان رفتم. تا گربه ی روزه دار را ببینم و انصاف او در این حکم مشاهده کنم .

چندان که صایم الدهر (13)  چشم بر ایشان افکند، بر دو پای راست بایستاد و روی به محراب آورد، خرگوش نیک از آن شگفت نمودو و توقف کردند تا از نماز فارغ شد. تحیت (14)  به تواضع بگفتند و در خواستند که میان ایشان حکم باشد و خصومت خانه بر قضیت معدلیت به پایان رساند (15)  فرمود که: "صورت حال بازگویید." چون بشنود، گفت: "پیری در من اثر کرده است و حواس خلل پذیرفته و گردش چرخ و حوادث دهر را این پیشه است، جوان را پیر می گرداند و پیر را ناچیز می کند، نزدیک تر آیید و سخن بلندتر گویید." پیش تر رفتند و ذکر دعوی تازه گردانیدند. (16)  گفت:"واقف شدم و پیش از آن که روی به حکم آرم شما را نصیحتی خواهم کرد، اگر به گوش دل شنوید، ثمرات آن در این دنیا نصیب شما گردد و اگر بر وجه دیگر حمل افتد، من باری به نزدیک دیانت و مروت خویش معذور باشم. صواب آن است که هر دو تن حق طلبید که صاحب حق را مظفر باید شمرد، اگر چه حکم به خلاف هوای او نفاذ یابد. (17)  و طالب باطل را مخذول (18)  پنداشت، اگر چه حکم بر وفق مراد او رود. و عاقل باید که همت بر طلب خیر باقی مقصور دارد و عمر و جاه گیتی را به محل ابر تابستان و نزهت (19)  گلستان بی ثبات و دوام شمرد.

و خاص و عام و دور و نزدیک عالمیان را چون نفس خود، عزیز شناسد و هر چه در باب خویش نپسندد، در حق دیگران نپسندد. از این نمط (20)  دمدمه و افسون(21)  بر ایشان می دمید تا با او الف گرفتند (22)  و امن و فارغ بی تحرز(23)  و تصون (24)  پیشتر رفتند به یک حمله هر دو را بگرفت و بکشت.

معنی و مفهوم کلمات مشکل متن :

1-  کبک نخجیر: دراج، کبک سیاه رنگ

2-  مجاورت: همسایگی

3-  راه و رسم دوستی استوار شده بود

4-  دراز کشید: طول کشید

5-  خصومتی نکردم، مانع او نشدم

6-  محل را خالی کن که به من تعلق دارد.

7-  ملک در دست من است، متصرفم.

8-  حَکم: داور

9-  متعبد : بسیار عبادت کننده

10-                   ایذا: آزار و اذیت

11-                   افطارش منحصر است به آب و گیاه

12-                   بر اثر: به دنبال

 

13-                   صایم الدهر: کسی که همیشه روزه دار است.

14-                   تحیت: درود و سلام گفتن

15-                   تا موضوع دعوی خانه را بر مقتضای دادگری پایان بخشد.

16-                   ادعای خود را تکرار کردند

17-                   اگرچه حکم بر خلاف میل او اجرا شود.

18-                   مخذول: خوار داشته شده، بدبخت،‌منفور

19-                   نزهت: خرمی، سرسبزی

20-                   نمط: روش

21-                   افسون کلماتی که هنگام جادوگری بر زبان جاری کنند، حیله و تزویر

22-                   الف گرفتن: خو گرفتن، دوست گرفتن.

23-                   تحرز: پرهیز کردن، خویشتن داری

24-                   تصون: خود را حفظ کردن، خود را نگاه داشتن

  +  نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1391ساعت 9:34  توسط   |  برگزیده شعر كهن فارسی



 

 

 

خواجه شمس الدین حافظ شیرازی

خواجه شمس الدین محمد بن محمد حافظ شیرازی- یكی از بزرگترین غزلسرایان ایران زمین- در اوایل قرن هشتم ه‍.ق- حدود سال 727- در شیراز دیده به جهان گشود. پدرش بهاءالدین، بازرگان و مادرش اهل كازرون بود. محمد در سنین كودكی پدر خود را از دست داد و تحت تكفل مادر و دایی خود دوران كودكی را سپری كرد. وی به دلیل مشكلات مالی خانواده مجبور به كار در یك نانوایی شد. در همین دوران به كسب علم و دانش علاقه نشان داده به تحصیل علوم رایج زمان خود پرداخت. بدین نحو او در جرگه طالبان علم درآمد و مجالس درس علمای بزرگ شیراز را درك كرد. وی به تحقیق و مطالعه كتاب های بزرگان آن روزگار- از قبیل كشاف زمخشری، مطالع الانظار قاضی بیضاوی و مفتاح العلوم سكاكی و امثال آنها- پرداخت. همچنین در مجالس درس "قوام الدین ابوالبقاء عبدالله بن محمود" نیز حضور فعال یافت.

موثق ترین اطلاعات ما در باب حافظ به مقدمه ای بر می گردد كه دوست و همدرس حافظ – محمد گلندام – بر دیوان خواجه كه با هزار مرارت جمع آورده بود نگاشته است. او در این مقدمه ارزشمند كه سی سال پس از درگذشت حافظ نوشته است به روشنی درباره جایگاه بلند حافظ در زمان خود سخن می گوید. دومین منبع شناخت حافظ مجمعه اشعار اوست اگرچه فضای رمز آلود اشعار از یك سو و از سوی دیگر عدم صراحت بیان در زبانی كه ویژه سروده های حافظ است ما را از دریافت صریح مطالبی در باب زندگی او باز می دارد. اما آنچه مسلم است اینكه دوران كودكی حافظ در مؤانست با قرآن گذشته است تا آنجا كه در سنین نوجوانی به حفظ كل قرآن توفیق یافته است. حافظ سال ها بعد كه شعر و شاعری را آغاز می كند به همین مناسبت تخلص حافظ را برای خود بر می گزیند. ابیات زیر در ارتباط با این موضوع است:

عشقت رسد به فریاد گر خود بسان حافظ      قرآن زبــر بخــوانی با چــارده روایت

صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ    هر چه كردم همه از دولت قرآن كردم

ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ      به قرآنی كه اندر سینه داری

حافظ دارای زن و فرزندانی بوده است. در غزلیاتش  دو بار  به مرگ یكی از فرزندانش اشاره كرده است. از جمله در دو بیت زیر :

دلا دیدی كـه آن فــرزانه فـرزند       چه دید اندر خـم این طاق رنگین

به جـای لوح ســیمین در كنارش       فلك بر سـر نهـادش لوح سنگین

و در غزلی دیگر نیز تلویحاً به مرگ همسر خود اشاره می كند:

آن یار كزو خــــانه ما جای پری بود     سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود

از چنگ منش اختر بد مهر بـدر برد     آری چــه كنــم دولت دور قمـــری بود

حافظ به سفر علاقه ای نداشت و چون دلبستگی خاصی به شیراز داشت تقریبا تا آخر عمر به جز یكی دو بار از شیراز خارج نشد. یك بار به دعوت سلطان محمود دكنی قصد عزیمت به دكن را داشت اما در میانه سفر در جزیره هرمز ، بعد از توفانی شدن دریا از ادامه سفر منصرف گردید و به شیراز بازگشت. ابیات زیر كه از غزلی معروف از حافظ انتخاب شده، ارمغان این سفر كوتاه است :

دمـی با غم بســـر بردن جهان یكسر نمی ارزد       به می بفروش دلق ما كـزین خوش تر نمی ارزد

چه آسان می نمود اول غــم دریا به بوی ســود       غلط كردم كه این توفان به صد گوهر نمی ارزد

 یك بار نیز به شهر یزد عزیمت نمود ولی به خاطر ملالت از یزد و یزدیان به شیراز بازگشت و شعری در این حال و هوا سرود:

دلــم از وحشــت زندان ســكندر بگـرفت       رخت بربنــــدم و تا ملك ســلیمان بروم

حافظ مردی بود ادیب، عالم به علوم ادبی و شرعی و آگاه از دقایق حكمی و حقایق عرفانی. استعداد خارق العاده او در تلفیق مضامین و آوردن صنایع گوناگون بیانی در غزل او را سرآمد شاعران زمان خویش و حتی تمامی شاعران زبان فارسی كرده است. او بهترین غزلیات مولوی، سعدی، كمال، اوحدی، خواجو و سلمان ساوجی را استقبال كرده است اما دیوان او به قدری از بیت های بلند و غزلیات عالی و مضمون های نو پر است كه این تقلیدها در میان آنها كم و ناچیز می نماید. علاوه بر این، مرتبه والای او در تفكر عالی و حكمی و عرفانی و قدرتی كه در بیان آنها به فصیح ترین و خوش آهنگ ترین عبارات داشته، وی را به عنوان یكی از بزرگترین و تاثیرگذارترین شاعران ایران قرار داده و دیوانش را مورد قبول خاص و عام ساخته است.

این نكته را نباید فراموش كرد كه عهد حافظ با آخرین مراحل تحول زبان فارسی و فرهنگ اسلامی ایران مصادف بود. از این روی زبان و اندیشه او در مقایسه با استادان پیش از وی به ما نزدیك تر است و به این سبب است كه ما حافظ را بیشتر از شاعران خراسان و عراق درك می كنیم و سخن او را بیشتر می پذیریم.

از نكات قابل توجه درباره دیوان حافظ، رواج تفأل(فال گرفتن) از آن است كه سنتی تازه نیست و از دیرباز درمیان آشنایان شعر او متداول بوده است و چون در هر غزلی از دیوان حافظ می توان- به هر تأویل و توجیه- بیتی را حسب حال فال گیرنده یافت، او را لسان الغیب لقب داده اند.

اوضاع عصر حافظ :

ایام جوانی حافظ در زمان سلطنت شیخ ابواسحاق اینجو گذشت. او از پادشاهان مورد علاقه حافظ بود و حافظ در چند جایگاه از وی به نیكی یاد كرده است از جمله در بیت معروف زیر :

راســـتی خــاتم  فیــروزه  بواســحاقی       خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود

دولت مستعجل شیخ ابواسحاق، با هجوم امیر مبارزالدین مظفری به شیراز رو به وخامت گذاشت و اندكی بعد با قتل شیخ طومار آل اینجو در شیراز پیچیده شد. با ورود امیر مبارزالدین به شیراز، شهری دیگر بر متصرفات وی افزوده شد و بدینسان با اقتدار تمام بر كرمان و یزد و فارس حكومت راند. در زمان حكومت این امیر سختگیر و مستبد، شیراز دوران پر آشوبی را تجربه كرد. در این زمان ریا، تزویر و ظاهر فریبی در جامعه رواج تمام یافت. بسیاری از عمال حكومت و ملت در این نابسامانی اجتماعی سهیم بودند. نام دین و قرآن ملعبه دست امیری شد كه خود را با تزویری آشكار محتسب جان و مال و ناموس مردم می دانست. سختگیری ها در این زمان به اوج خود رسید. حافظ در مقام یك شاعر درد آشنا و یك منتقد اجتماعی، به نقد اوضاع زمان خود پرداخت و در اشعار انتقادی خود پرده از آنهمه زرق و ریا و سالوس برداشت. ابیات زیر از حافظ راوی آن دوران پر آشوب است:

دانی كه چنگ و عـود چه تقـریر می كنند       پنهـان خـورید بـــاده كه تعـزیر می كنند

می خور كه شیخ و زاهد و مفتی و محتسب       چـون نیك بنـگری همـه تـزویـر می كنند

در میخانه ببستند خدایا مپسند       كه در خانه تزویر و ریا بگشایند

حكومت امیر مبارزالدین تا سال 760 هجری قمری ادامه یافت. وی در این سال به دست پسرانش به زندان افتاد و در زندان چشم او را میل كشیدند. بدینسان نزدیك ترین افراد خانواده او ، جواب همه نامردمی های وی را اینگونه نامردانه دادند. پس از كنار گذاشته شدن امیر از حكومت، بطور همزمان پنج تن از فرزندان و نوادگان او در شهرهای مختلف، به حكومت رسیدند اما در گیری و نزاع خانوادگی این داعیه داران حكومت را به جان هم انداخت. پیروز میدان نزاع بین فرزندان امیر، شاه شجاع بود كه نیرومند تر از دیگران به بسط قدرت خود پرداخت و حتی مقتدرترین مدعی حكومت یعنی برادرش - شاه محمود-  را به زندان افكند. البته پس از چندی با او مصالحه كرده، بخش های از سر زمین ها تحت فرمان خود را به وی بخشید. حافظ با ظهور شاه شجاع گویی بوی بهبود از اوضاع جهان می شنود و در حال و هوای آرام تر حكومت وی، از دوران حكومت مبارزالدین به تلخی یاد می كند. شاه شجاع در چند غزل از حافظ مورد مدح قرار می گیرد:

سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش       كه دور شاه شـجاع است می دلیر بنوش

شد آنكه اهـل نظـر بـر كناره می رفتند       هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش

شراب خـانگی تـرس محتسـب خورده       به روی یار بنوشـیم و بانگ نوشـانوش

دلا دلالت خیرت كنــم به راه نجــات       مكن به فسق مباهات و زهـد هم مفروش

 از دیگر پادشاهان آل مظفر، شاه یحیی ، شاه منصور و برخی از وزرای ایشان به كرات در شعر حافظ مورد مدح قرار گرفته اند. ابیات زیر از قصیده مانندی كه در مدح شاه منصور سروده شده انتخاب گردیده است :

بیا كه رایت منصـــور پادشـــاه رسید       نوید فتح و بشـارت به مهر و ماه رسید

عـزیز مصــر به رغــم برادران غیــور       ز قعر چـاه بر آمد ، به اوج جــاه رسید

حكومت شاه شجاع تا سال 786 ادامه یافت. پس از وی فرزندش سلطان زین العابدین حكومت را در دست گرفت اما در سال 790 عموزاده وی یعنی شاه یحیی با كنار گذاشتن او، برای مدت كوتاهی به قدرت می رسد.  برادر كوچكتر شاه یحیی یعنی شاه منصور كه در شوشتر قدرت می راند با مشاهده اختلال در حكومت فارس، قصد شیراز می كند و شاه یحیی كه در خود توان مقابله با برادر كهتر را نمی بیند از شیراز فرار كرده و شاه منصور به سادگی این شهر را به تصرف خود در می آورد. بدینسان شاه منصور به مدت 5 سال قدرت را در ممالك آل مظفر به دست گرفت تا آنكه در سال 795 یعنی چند سال بعد از مرگ حافظ و همزمان با حمله امیر تیمور گوركانی به شیراز، به دست یكی از لشكریان او به قتل رسید. دلاوری های شاه منصور در جنگ با تیمور زبانزد است.

مرگ حافظ در سال 791 یا 792 هجری قمری در شیراز اتفاق افتاد با این اوصاف چنانكه برخی از تذكره ها اذعان كرده اند ملاقاتی بین حافظ و امیر تیمور صورت نگرفته است اگرچه برخی دیگر از مورخین بر این باورند كه تیمور یك بار بعد از مرگ شاه شجاع برای پایان دادن به آشوب خانوادگی آل مظفر به شیراز آمده و فرمان به حكومت شاه یحیی صادر كرده است. اگر چنین ماجرایی صحت داشته باشد امكان ملاقات سلطان غزل - حافظ شیرازی- با امیر تیمور كه به نواخت ادبا و عرفا معروف است بعید به نظر نمی رسد.

اگر چه شعر حافظ از اندیشه های عرفانی سرشار است اما او خود را به طریقه ای خاص در تصوف منحصر نكرده است. او بسیاری از شیوخ صوفیه را شایسته راهنمایی و هدایت سالكان نمی دانست. در اشعار وی شیخ، صوفی و زاهد، به شدت مورد انتقاد قرار گرفته اند. ماجرای او با عماد فقیه كرمانی در این میان مشهور است:

صوفــی نهـــاد دام و ســــر حقه باز كرد      بنیــاد  مكر  با  فلك حـقه بــاز كــرد

ای كبك خوش خرام كه خوش می روی به ناز      غــره مشــو كه گــربه زاهـد نماز كرد

ابیات زیر نیز در واقع اعتراضی است به صوفی معروف – شاه نعمت الله ولی – كه در غزلی ادعا كرده بود می تواند خاك را به كیمیا تبدیل كند: ( ما خاك راه را به نظر كیمیا كنیم/ صد درد را به گوشه چشمی دوا كنیم) در نظرگاه حافظ، شأن و جایگاه عارف در مراتب سلوك، بسی والاتر از آن است كه او حالات مشمول و كرامات سهل الوصول خود را به دیده غرور و تكبر بنگرد:

آنان كه خـاك را به نظـر كیمیا كنند       آیا بود كه گوشـه چشمی به ما كنند

دردم نهفـته به ز طبیبــان مــدعی       باشـد كـه از خـزانه غیبم دوا كنند

از حافظ، تنها دیوانی به یادگار مانده است كه حاوی نزدیك به پانصد غزل عاشقانه - عارفانه است. حداقل دو مثنوی، تعدادی قطعه و رباعی نیز در پایان دیوان حافظ به چشم می خورد كه خصوصاً از این میان ساقی نامه حافظ از اهمیت ویژه ای در این میان برخوردار است. قطعه های موجود در دیوان حافظ اگر چه از لحاظ هنری هیچ گاه ارزش غزل های او را نخواهد داشت اما به لحاظ وجود اشارات متعدد تاریخی، از اهمیت ویژه ای برخوردار است.

شعر حافظ آمیزه ای از خرد ورزی، اسطوره سازی، ایهام پردازی، رندی و طربناكی، طنزهای تلخ اجتماعی، عارفانه ها و عاشقانه ها و لطایف حكمی و راز و رموز قرآنی است كه در مجموعه ای عظیم گرد آمده است. حافظ بر چند و چون زبان فارسی كاملا آگاه است و توانسته است برای انعكاس اندیشه های خود از ظرفیت های این زبان ارجمند نهایت استفاده را برده و افكار و عواطف خود را در زیباترین شكل ممكن ارائه كند. چیره دستی او در به كار بردن الفاظ و صنایع ادبی به حدی است كه صنعت در سهولت سخن او اثری اثر منفی نمی گذارد و كلام او را متكلف نمی نماید.

 تاكنون شرح های بسیاری بر غزلیات حافظ نگاشته اند كه از آن میان به موارد زیر می توان اشاره كرد: شرح سودی بر دیوان حافظ( محمد سودی) – حافظ خراباتی ( ركن الدین همایون فرخ) – بدرالشروح (بدرالدین اكبر آبادی) لطایف غیبیه ( محمد بن محمد دارابی ) و ...

برای شناخت بیشتر حافظ و آشنایی با اندیشه ها و افكار وی می توانید به آثار وزین زیر مراجعه نمایید: ذهن و زبان حافظ (بهاء الدین خرمشاهی) /  از كوچه رندان (دكتر عبدالحسین زرین كوب) / نقشی از حافظ (علی دشتی) / بحث در آثار و افكار و احوال حافظ (قاسم غنی) / حافظ نامه (بهاء الدین خرمشاهی) / تماشاگه راز ( شهید مرتضی مطهری) / مكتب حافظ (منوچهر مرتضوی) و چشمه خورشید ( دكتر كاووس حسن لی ) و ....

حافظ – غزل 1

دوش دیــــــدم که ملایـک در میخــانه زدند       گــل آدم بســـرشــتند و بــه پیمـــــانه زدند

ســاکنـان حـــــرم ســـتر و عفـــاف ملکوت       بــا مـــن راه نشــین بـــاده مســــتانه زدند

آسـمــان  بــــار امـانت نتـوانســت کـشـــــید       قـــرعه کــار بـه نـــــــام مـن دیـوانه زدند

جنگ هفتـــاد و دو ملت هـمـه را عــذر بنـه       چــون نـدیـدنـد حقیقـت ره افســــانه زدند

شـکر ایزد کـه میــان من و او صــلح افتــاد       صوفیان رقص کنان سـاغر شکرانه زدند

آتـش آن نیسـت که از شعـله او خنـدد شمع       آتــش آن اسـت که در خرمن پـروانه زدند

کـس چو حافظ  نگشاد از رخ اندیـشـه نقاب

تـا ســـر زلف ســخن را به قـلم شــانه زدند

حافظ – غزل 2

اگـــرچـه بـاده فـرح بخــش و بـاد گل بیز است       به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است

صـــراحئی و حــریفـی گرت به چنـگ افـــــتد       بـه عقـــل نـوش که ایــــــام فتنه انگـــــیز است

در آســـتین مــرقــــع پیــــــــــاله پنهــــان کــن       که همچو چشم صراحی زمانه خـون ریز است

به آب دیده بشـــــوییم خـــــرقه هــا از مــــــی       کــــه موســــم ورع و روزگــــار پرهیـــز است

مجوی عیــش خـوش از دور باژگـــــون سپهر       که صاف این سرخـــم جمــله دردی آمیز است

سپهــر بر شـــــده پرویزنی اسـت خـون آشــام       که ریـــزه اش ســر کسـری و تاج پرویز است

عــــراق و فـــارس گـرفتی به شعر خود حافظ

بیـــا کــــه نوبت بغـــــداد و وقـت پاییـــز است

حافظ – غزل 3

نه هـــر کـه چهـره بـر افـروخت دلـبری داند       نـه هـــر کــــه آینه ســــازد ســـــکندری داند

نه هـر که طرف کلاه کـج نهـاد و تند نشست       کـــــــلاه داری  و  آیـیـن ســـــــــــروری داند

تو بنـدگی چـو گــــدایان به شــــرط مزد مکن       که دوست خــود روش بنـــــده پــروری داند

غـلام هـمـــــت آن رنـــــد عـــافیت ســــــوزم       کـــــه در گــــــــدا صــفتی کیمیــا گـــری داند

وفــــــا و عهــد نـکو باشــــد ار بیـــــــاموزی       و گــر نـه هــــر کــه تـو بینی ستمگری داند

ببــاخـتــــــم  دل  دیــوانـه  و  نـدانســـــــــــتم       کــــــه آدمــی بچه ای شـــــیوه پــــــری داند

هــــــــزار نکته بـاریک تـــر ز مـو اینجــاست       نـه هــــر کــه ســــــــر بتراشد قلــندری داند

ز شـــعـر دلکش حـافـظ کسـی بــود آگــــــــاه

کـــه لطـف طـبع و ســــخن گــفتن دری دانـد

حافظ – غزل 4

منــم که شــهره شـــهرم به عشق ورزیدن       منـــم کـه دیده نیـــــالوده ام به بـــــد دیدن

وفـــا کنیــم و ملامت کشـیم و خوش باشیم       که در طـریقـت ما کـــافری است رنجیــدن

به پیـر میــکده گـفتم کـه چیسـت را نجات؟       بخـواسـت جام می و گفت : عیب پوشیدن

مــــراد دل ز تمـــاشای باغ عــالم چیست؟       به دسـت مردم چشم از رخ تو گــــل چیدن

به می پرستی از آن نقش خود بر آب زدم       کـــه تــا خــراب کنـم نقـش خـود پرسـتیدن

به رحـمت ســـر زلف تــو واثـــقـم ور نـه      کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن

عنـان به میـکده خواهیم تافت زین مجلس       کـه وعظ بی عمـــلان واجـب است نشنیدن

ز خط یــــار بیــــاموز مهــــر با رخ خوب       که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن

مبــوس جــز لب ساقی و جــام مـی حـافظ

که دست زهـد فـروشــان خطاست بوسیدن

 

حافظ – غزل 5

زان یـار دلنوازم شـکری است با شـکایت       گر نکته دان عشـقی بشنو تو این حکایت

رندان تشـنه لب را آبــی  نمــی دهـد کـس       گویی ولی شناســان رفــتند از این ولایت

در زلف چون کمــندش  ای دل مپیچ کانجا       ســـرها بریده بینی بی جـرم و بی جنایت

در این شـــب ســیاهم گم گشـت را مقصود       از گوشــه ای برون آی ای کوکب هدایت

ای آفتــاب خـوبان، می جــوشـــد اندرونـم       یک ســـاعتـم بگنجان در ســـایه عنــایت

عشقت رسد به فریاد گرخود بسان حافظ

قـــرآن ز بــر بخــوانی بـا چــارده روایت

حافظ – غزل 6

حـاصــل کـــارگـه کــون و مکـــــان ایـنهمه نیست       بـــاده پیـش آر کـــه اســباب جهـــان اینهمه نیست

پنـج روزی کـــه در ایـن مــــرحـــــله مهلت داری       خوش بیــاسای زمـــانی که زمـــــان اینهمه نیست

از دل و جــان شــرف صحبت جـانان غرض است       غـــرض این اســت وگرنه دل و جان اینهمه نیست

منت ســـــدره و طــــوبـی ز پـــی ســــایه مکـــش       که چو خوش بنگری ای سرو روان اینهمه نیست

دولت آن اســـت که بی خــــون دل آیــد بـــه کنــار       ورنــه با ســــعی و عمــل باغ جنـان اینهمه نیست

بــــر لـب بـحـــر فنـــا منتــــظـریـم ای ســـــــاقــی       فرصــتی دان که ز لب تـا بــه دهــان اینهمه نیست

نـــام حـــافـظ  رقــــــم  نیــــک  پـذیـرفت  ولـــــی

پیــــش رنـدان رقــــــم سود و زیان اینهمه نیست

 

 

  برخی از ویژگی های رنــد حـافـظ را در ابیات زیر جستجو کنید:

o     عاشـق و رنــد و نظــر بازم و می گـویم فاش       تا بدانی کـه بـه چنــدین هنـــــر آراســته ام

o     راز درون پــــــرده ز رنـد ان مـســـت پـرس       کــاین حــــال نیســت زاهد عالــی مقــام را

o     بـاغ فـردوس بـه پـاداش عمل می بخشـــــند       ما که رنـد یم و گــــــــدا دیر مغان ما را بس

o     در سـفالین کـاسـه رنـد ان به خواری منـگرید       کاین حریفــان خدمت جام جهان بین کرده اند

o     اهل کـام و نـاز را در کـــوی رنـد ی راه نیست       رهروی باید جهانسـوزی ، نه خــامی بی غـمی

o     حافظا می خور و رنـد ی کن و خوش باش ولی       دام تـزویـر مـکن چــون دگــران قـــــرآن را

o     فکر خـود و رای خود  در مکتب رنـد ی نیسـت       کفر است در این مذهب خود بینی و خود رایی

o     فرصـت شمـر طـریقه رنـــد ی که این نشـان       چـون راه گنـج بر همـه کـس آشـکاره نیسـت

o     زاهـــد از کـوچـه رنـد ان به ســلامـت بگـذر       تا خرابت نکـند صـحـبت بـد نـامــــی چنـــد

o     مـرا روز ازل کــاری بجــز رنــد ی نفرمـودند       هر آن قسـمت که آنجا رفت از آن افزون نخواهد شد

 

 

شیخ مشرف الدین سعدی شیرازی

شیخ مشرف‌الدین‌ ابن‌ مصلح‌ بن‌ عبدالله شیرازی‌ موسوم‌ به‌ شیخ‌ سعدی‌ از بزرگ‌ترین‌ ستارگان‌ و برجستگان‌ درجه‌ اول‌ آسمان‌ ادب‌ ایران‌ زمین‌ است‌ که‌ با تسلط وصف‌ ناپذیر خود بزرگترین‌ شاهکارهای‌ ادبی‌ ایران‌ را در سرتاسر تاریخ‌ ادبی‌ این‌ کشور خلق‌ نموده‌ است. در سال تولد و مرگ سعدی اختلاف نظرهای بسیاری بین تذکره نویسان وجود دارد اما بنا بر صحیح تر این روایات، سعدی در سال 606 هجری قمری در شیراز دیده به جهان گشوده است. وی‌ در خانواده‌ای‌ اهل‌ علم‌ و ادب‌ رشد و پرورش یافت و از اوان‌ کودکی‌ تحت‌ نظارت‌ دقیق‌ پدرش‌ به‌ آموختن‌ علوم‌ و معارف‌ روزگار خویش‌ همت گماشت.‌ محبت‌ و ارشاد خردمندانه‌ پدر در سال‌های‌ کودکی‌ مشوق‌ این‌ کودک‌ خردسال‌و سرشار از هوش‌ و استعداد بود. وی‌ در مدتی‌ کوتاه‌ به‌ اطلاعات‌ وافری‌ در باب‌ تاریخ‌ و ادبیات‌ ایران‌ دست‌ یافت.

سعدی در 12 سالگی از نعمت وجود پدر بی بهره ماند و از آن پس تحت حمایت مادر به تحصیلات خود ادامه داد.  وی  در سال‌ 621 هجری قمری رهسپار بغداد که‌ مرکز علمی‌ و ادبی‌ بزرگ‌ آن‌ روز جهان‌ اسلام‌ بود گشت‌ و در مدرسه‌ معروف‌ نظامیه‌ بغداد و دیگر محافل‌ علمی‌ آن‌ شهر مشغول‌ به‌ تحصیل‌ گردید.  این‌ دوران‌ مواجه‌ بود با هجوم‌ وحشیانه‌ مغولان‌ به‌ ایران‌ و پایمال‌ گشتن‌ ایالات‌ مختلف‌ ایران‌ در زیر سم‌ اسب‌های‌ این‌ قوم‌ وحشی‌ و درنده‌ خو .  زادگاه‌ سعدی‌ اگرچه ‌با کیاست و خردمندی اتابکان فارس از تهاجمات‌ مغولان‌ مصون‌ ماند ولی‌ این سرزمین گرفتار کشمکش‌های‌ سختی‌ بین‌ احفاد ‌خوارزمشاهیان و اتابکان‌ بود و آرامش‌ و امنیتی‌ که‌ انتظار می رفت کمتر دیده می شد. سعدی‌ که‌ در این‌ ایام‌ به‌ خوشه‌ چینی‌ از محضر چند تن‌ از بزرگترین‌ مشایخ‌ بزرگ‌ صوفیه‌ آن‌ روزگار از جمله؛ ابوالفرج ‌ بن ‌ جوزی ‌ و ‌ شیخ ‌ شهاب ‌ الدین ‌ سهروردی ( صاحب کتاب عوارف المعارف) مشغول‌ بود همزمان‌ با این‌ اوضاع‌ و احوال‌ دل‌ از زادگاه‌ زیبای‌ خود برکشید و به‌ پیروی‌ از روح‌ بی‌آرام‌ و بی قرار خود به‌ شوق‌ جهانگردی‌ عازم‌ سفری‌ دور و دراز گشت‌ که‌ سال ها به‌ طول‌ انجامید.

سعدی به مدت 12 سال در نظامیه بغداد علوم دینی و ادبی را آموخت.  بعد از اتمام دوران تحصیل در بغداد، اولین سفر طولانی خود را آغاز کرد. در این سفر چنانکه از نوشته های او  و  برخی از تذکره های معروف بر می آید بعد از زیارت خانه خدا از سرزمین ها و بلاد مختلف غرب ایران دیدن کرد. وی در این سفر،   شام ، حلب ، سرزمین های قدس ، مصر و شمال افریقا و بخش هایی از اروپا را مورد سیاحت قرار داد.

سعدی‌ پس‌ از این‌ مسافرت‌ طولانی‌ و در حالی‌ که‌ از جوانی‌ خام‌ و بی‌تجربه‌ به‌ پیری‌ دنیا دیده‌ و شیخی‌ اخلاق‌گرا با کوله‌باری‌ از تجارب‌ معنوی‌ و افکار ورزیده‌ بدل‌ گشته‌ بود به‌ شیراز بازگشت‌. این‌ زمان‌ که‌ حدود سال‌ 655 ه.ق‌ بوده‌ است‌ مقارن‌ بود با ایام‌ حکومت‌ اتابک‌ ابوبکر بن‌ سعد بن‌ زنگی‌ سلغری‌ 623 ـ 668 ه.ق‌ که درسایه‌ عدل‌ و رأفت‌ این امیر اندیشمند آرامش‌ و امنیت‌ کاملی‌ را در ایالت‌ فارس‌ حکمفرما‌ بود. سعدی‌ پس‌ از ورود به‌ شیراز مورد عنایت‌ اتابک‌ ابوبکر قرارگرفت‌ و در شمار نزدیکان‌ وی‌ درآمد. ولی‌ نه‌ به‌ عنوان‌ شاعری‌ ممدوح‌ و درباری‌ بلکه‌ به‌ عنوان‌ مشاوری‌ فرزانه‌ و دانشمندی‌ جهان‌ دیده‌ و قطب‌ صوفیان‌ که‌ با شهامتی‌ شگفت‌ امیر و سایر بزرگان‌ را به‌ عدل‌ و نیکوکاری‌ می‌خواند و با اندرزهای‌ خردمندانه‌ خود سپری‌ شدن‌ روزگار و گذشتن‌ جاه‌ و جلال‌ و تغییر احوال‌ را به‌ آنان‌ گوشزد می‌ساخت‌.

سعدی در مدت چند سال اقامت در شیراز دو شاهکار عظیم از خود به یادگار گذاشت. وی در سال 655 بوستان را به نظم کشید و آن را به پاس مردم داری های اتابک مظفر الدین بوبکر بن سعدی زنگی به وی تقدیم داشت. او‌ یک‌ سال‌ بعد به نگارش گلستان توفیق یافت. در بهاران سال 656 یعنی در زمانی که شبیخون حمله هولاگو به بغداد می رسید در گوشه ای از خاک فارس بزرگترین نثر ادبی ایران زمین به رشته تحریر در می آمد. گلستان ‌ که‌ آمیخته‌ای‌ از نثر و نظم‌ است به‌ سعد - پسر‌ ابوبکر بن‌ سعد زنگی‌- ‌ تقدیم‌ شد. عده ای را عقیده بر این است که سعدی حتی تخلص خود را به میمنت نام این شاهزاده عدالت جو انتخاب کرده است. از زمان مرگ المستعصم بالله - آخرین خلیفه بغداد-  تا رهسپاری بوبکر زنگی و پسرش به مراغه برای تبریک این پیروزی به هولاکو چند ماه گذشت. بوبکر و پسرش سعد در بازگشت از این سفر، به فاصله 12 روز جان باختند. اگر چه سعدی هنوز در سوگیاد المستعصم اندوهگین بود و از این بابت از بوبکر و فرزندش کمی نا خرسند اما بعد از مرگ آن دو چند قصیده در سوگ آنها سرود که در کنار سوگنامه المستعصم از زیباترین مرثیه های فارسی به شمار می رود. سعدی در اوضاع نا آرام شیراز در زمان قدرت یافتن ترکان خاتون- همسر سعد- بار دیگر مولد خود را ترک نمود و اینگونه دومین سفر طولانی خود را آغاز کرد. بنا بر شواهد نه چندان مستند، سعدی در دومین سفر طولانی خود، سرزمین های آذربایجان ، طبرستان ، هرات و بلخ ، هند و چین را مورد سیاحت قرار داد. اگرچه خود در نوشته ها و سروده های خویش از این بلاد و سرزمین ها نام برده است اما گروهی را نظر بر این است که بسیاری از سفرهای سعدی در زمره تخیلات داستان پردازانه وی قرار داشته و چندان مستند به نظر نمی رسد. به هرتقدیر و باز بنا به برخی از شواهد، سعدی در دومین سفر طولانی خود بارها به شیراز برگشته است خصوصا در زمان فرمانداری امیر انکیانو فرستاده آباقاخان در شیراز حضور داشته و در معارفه وی به ارشاد و راهنمایی او پرداخته است. آنچه مسلم است اینکه سعدی در چند سال پایان عمر خود به شیراز بازگشته و گوشه نشینی اختیار کرده است. در همین زمان به تکمیل اشعار و نوشته های خود پرداخته و بیش از پیش بر غنای آثار خویش افزوده است. در کلیات سعدی علاوه بر گلستان و بوستان نزدیک به هفتصد غزل عاشقانه و ده ها قصیده فارسی و عربی موجود است. علاوه بر این مجموعه پنج سخنرانی مکتوب شده وی تحت عنوان مجالس پنجگانه نیز در کلیات وی در کنار آثار متنوع و پراکنده دیگر دیده می شود.

سخن‌سرای‌ نامی‌ ایران سر انجام‌ در سال‌ 691 هـ ق‌ چشم از جهان فروبست و در زاویه‌ خود که‌ امروز آرامگاه‌ سعدی‌ یا سعدیه‌ خوانده‌ می‌شد دفن‌ گردید. شهرت‌ شیخ‌ اجل‌ سعدی‌ در دوره‌ زندگی‌ او مرزها را در نوردید و به‌ دورترین‌ مناطق‌ جهان رسید. مهارت‌ غیر قابل‌ توصیف‌ شیخ‌ در آمیختن‌ تجربه‌های‌ تلخ‌ و شیرین‌ و باز نمودن‌ زوایای‌ روح‌ ودل‌ آدمیان‌ با بهره‌گیری‌ از ظریف‌ترین‌ عواطف‌ عاشقانه‌ و توصیف‌ زیبایی‌های‌ طبیعت‌ و لحظه‌های‌ شوق‌ و هجران‌ چنان‌ شکوه‌ و جلالی‌ به‌کلام او بخشید که‌ حتی‌ در دوره‌ حیاتش‌ نیز آثارش‌ سرمشق‌ شاعران‌ و نویسندگان‌ قرار گرفت‌ و سخن‌سرایان‌ بعد از او بارها طبع‌ خود را در بوجود آوردن‌ آثاری‌ همچون‌ گلستان‌ و بوستان‌ آزمودند.

سعدی‌ در انواع‌ قالب‌های‌ شعری‌ همچون‌ قصیده‌ و رباعی‌ و غزل‌ طبع‌ آزمایی‌ نمود و در هر یک‌ از اقسام‌ شعری‌ شاهکارهای‌ بزرگی‌ پدید آورد. شهرت‌ عمده‌ وی‌ در سرایش‌ قصیده‌هایی‌ روشن‌ و روان‌ و ساده‌ و بی‌تکلف‌ است‌ که‌ در این‌ قصاید بیشتر به‌ نعت‌ خداوند و پند و اندرز و حکم‌ و مراثی‌ و مدایح‌ پرداخته‌ است‌. همانگونه‌ که‌ اشاره‌ شد حکیم‌ شیراز شاعری‌ درباری‌ نبود و اگرچه‌ با تعداد زیادی‌ از دربارها تماس‌ داشت‌ ولی‌ هیچ‌گاه‌ از اعتقاد خود به‌آزادی‌ اندیشه‌ و قلم‌ دست‌ نکشید و هماره در اعتلای فرهنگ انسانی کوشید.       مدایح‌ او محدود می‌باشند و او روی‌ هم‌ رفته‌ مایل‌ بود قصاید خود را از مواعظ دلنشین‌ و سخنان‌ حکمت‌آموز خطاب‌ به‌ پادشاهان‌ پرسازد. سعدی‌ علاوه‌ بر اینکه‌ درجه‌ مداحی‌ قصیده‌ را کاهش‌ داد به‌ آرایش‌ غزل‌ پرداخت‌ و تحول‌ یکصد ساله‌ غزل‌ را تا پیش‌ از ظهور حافظ، به‌ اوج‌ خود رساند. وی‌ غزل‌ را که‌ بیشتر احساسات‌ شاعر را تعبیر می‌نماید ترجیح‌ داد و در غزلیات‌ پرشورش‌ خود را به‌ دست‌ احساسات‌ عشقی‌ سپرد که‌ به‌ راستی‌ تجربه‌ گردیده‌ است‌.

نثر شیرین‌ و روان‌ سعدی‌ که‌ دقیقا برابر با نظم‌ وشعر او بود از دیگر ویژگی‌های‌ منحصر به‌ فرد این‌ شاعر به‌ شمار می‌رود و وی‌ از این‌ طریق‌ بخصوص‌ نثر مسجع‌ و آهنگ‌دار حسن‌ انتخاب‌ و حسن‌ وزن‌ و تناسب‌ خود را وارد زبان‌ فارسی‌ نمود. هنر بزرگ‌ سعدی‌ در نثر مسجع‌ آن‌ بودکه‌ بدون‌ آنکه‌ از شیوه‌ پیشینیان‌ همچون‌ عطار نیشابوری و ابوالمعالی نصرالله منشی‌ در استفاده‌ از جملات‌ مصنوع‌ و پیچیده‌ استفاده‌ کند عباراتی‌ شیرین‌ و گوش نواز و دلفریب‌ و در عین‌ حال‌ ساده‌ و روان‌ به‌ کار برد که‌ شهرت‌ او را دو چندان‌ ساخت. از دیگر هنرهای‌ بزرگ‌ استاد سخن‌ ایران‌ بیان‌ حقایق‌ از طریق‌ تمثیل‌ با عباراتی‌ شیرین‌ و کوتاه‌ است‌ که‌ بدون‌ ورود به‌ استدلال‌ و طول‌ مقال‌ منظور نظر خود را بیان‌ داشته‌ است‌.

سعدی‌ علاوه‌ بر شعر فارسی‌ در ادبیات‌ عربی‌ نیز تسلط بی‌چون‌ و چرایی‌ داشت‌ و اقامت‌ و تحصیل‌ او در دیار عرب‌ و مطالعه‌ آثار برخی‌ از شاعران‌ و نویسندگان‌ عرب‌ موجب‌ شد که‌ اشعار پخته‌ و رسایی‌ نیز در زبان‌ عربی‌ بسراید که‌ بعدها مورد تحسین‌ شعرای‌ عرب‌ زبان‌ نیز قرار گرفت‌. شیخ‌ اجل‌ آثار بزرگی‌ از خود به‌ یادگار گذاشت‌ که‌ بخش‌ اعظم‌ این‌ آثار شامل‌ غزلیات‌، سخنان‌ موجز و گفته‌های‌ اخلاقی‌ موسوم‌ به‌ صاحبیه‌ و قطعات‌ -رباعیات‌ ومفردات‌- در مجموعه‌ای‌ تحت‌ عنوان‌ کلیات‌ سعدی‌ جمع‌آوری‌ شده‌ است‌. بزرگ‌ترین‌ یادگار هنری‌ این‌ شاعر والامقام‌ دو کتاب‌ جاودانی‌ بوستان‌ و گلستان‌ است‌ که‌ تمامی‌ هنر خود را در این‌ کتابها جلوه‌گر ساخته‌ است‌.

 گلستان‌ کتابی‌ کوچک‌ با نثر بسیار روان‌ و آمیخته‌ با شعر است‌ که‌ شاعر در یک‌ دیباچه‌ و هشت‌ باب‌ مجموعه‌ داستان‌هایی‌ را روایت‌ می‌کند که‌ در هر یک‌ از این‌ حکایت‌ها به‌ نوعی‌ چشم‌ خواننده‌ به‌ زشتی‌های‌ و زیبایی‌های‌ زندگی‌ اجتماعی‌ گشوده ‌می‌شود. هر یک‌ از داستان‌های‌ گلستان‌ سرشار از نکات‌ نغز اجتماعی‌ و اخلاقی‌ و ترتیبی‌ است‌.

بوستان‌ یا سعدی‌نامه‌ منظومه‌ای‌ در 4500 بیت‌ است‌ که‌ جدای‌ از حمد و ثنای‌ آغازین‌ به‌ ده‌ باب‌ تقسیم‌ شده‌ و اساس‌ و مبنای‌ آن‌ تعلیم‌ و تربیت‌ است‌. شاعر درباب‌های‌ ده گانه بوستان که‌ هر یک‌ به‌ مضامینی‌ همچون‌ عدل‌ و تدبیر، احسان‌، عشق‌ و شور مستی‌، تواضع‌، رضا، قناعت‌، تربیت‌،عافیت‌، توبه‌ و صواب‌ و مناجات‌ اختصاص‌ یافته‌ است‌ عقاید گرانبهای‌ خود را که‌ حاصل‌ عمری‌ اندیشه‌ و مطالعه‌ آفاق ‌و انفس‌ و سیر و سفر و آمیزش‌ با اقسام‌ ملل‌ و نحل‌ و مشاهده‌ وقایع‌ تاریخی‌ است‌ در حکایات‌ و اشعاری‌ زیبا بیان‌ نموده‌ و مجموعه‌ای‌ از بهترین‌ دستورهای‌ اخلاقی‌ و اجتماعی‌ و نمونه‌ شیوای‌ فارسی‌ ادبی‌ را بوجود آورده‌ است‌.حکیم‌ مجموعه‌ای‌ از شعر و نثر خویش‌ را نیز در قالب‌ هنری‌ و شوخی‌ و انتقاد به‌ تصویر کشیده‌ که‌ تحت‌ عنوان‌ غزلیات‌، مضحکات‌ و خبثیات‌ در کلیات‌ او جای‌ گرفته‌ است‌.

کلام سعدی به ویژگی سهل و ممتنع بودن ستوده شده است. یعنی کلامی که در عین سادگی بیان دیگران را از خلق چنان اثر ارزشمندی مانع است. پند و اندرز و نصیحت جایگاه ویژه ای در شعر و نثر سعدی دارد. خوی سعدی است نصیحت و در انواع اشعار و نوشته های خود فرصتی می جوید تا با طرح مباحث اخلاقی و تربیی به پند و اندرز بپردازد. حتی در قالب غزل نیز که فضایی احساسی و عاشقانه طلب می کند از اندرز و نصیحت ابایی ندارد.

خوی سعدی است نصیحت، چه کند گر نکند       مشـــک دارد نتواند کـه کنــــد پنهانش

دوست دارم که همه عمر نصیحت گویم       یا ملامت کنم و نشـــود الا مســـعود

من آنچه شرط بلاغ است با تو می گویم       تو خواه از سخنم  پنــد گیر  خواه ملال

سعدی شخیصتی منشوری و چند وجهی دارد و از این بابت در میات بسیاری از شاعران گذشته منحصر به فرد می نماید. جلوه هایی از شخصیت سعدی را فهرست وار بیان می داریم: سعدی ناصح نصیحتگو، سعدی سیاح جهانگرد، سعدی طناز طنز پرداز، سعدی عاشق، سعدی عارف، سعدی شاعر، سعدی حکایت گر داستان پرداز، سعدی وصاف طبیعت، سعدی آشنا به مباحث اخلاقی و تربیتی، سعدی آشنا به مسائل جامعه شناختی، سعدی روانکاو روان شناس، سعدی معلم، سعدی متعلم، سعدی خطیب و سخنران، سعدی واعظ، سعدی عابد، سعدی عالم، سعدی قانع، سعدی مداح و ستایشگر، سعدی خوش کلام خوش مشرب، سعی مردم دار، سعدی آشنا به زیبایی های زبان فارسی و عربی

سعدی شاعری مداح است اما بر خلاف بسیاری از شاعران قصیده پرداز قبل از خود هیچ گاه دامن بزرگ منشی خود را آلوده چاپلوسی ومداهنت نمی کند. در مقام یک پیر جهاندیده به نصیحت پادشاه هان عصر خود می پردازد و  آنچه را اقتضای انسانیت است بجا می آورد. از ممدوحان خود به احترام یاد می کند و گاه پادشاهی جوان را چون پدری دلسوز راهنمایی می کند و خالصانه پند می دهد. البته گاهی نیز هشدار می دهد و آنها را از عواقب کارهایشان آگاه می سازد. قصایدی که شیخ اجل در بزرگداشت امیر انکیانو سروده است در این میان زبانزد است:

بســی صورت بگردیده سـت عــالم        و زین صــورت بگـردد عـاقبت هـــم

حـرامـش بـاد ملک پـادشــاهـــی        که پیشـش مـدح گوینــد از قفــا ذم

نه هـر کس حق تواند گفت گســـتاخ        ســخن ملکی اسـت سعدی را مسـلم

 دانایی و دانندگی سعدی و تجربیاتی که صادقانه در اختیار دیگران قرار می دهد باعث شده است تا دیگران او در مقام پیری خردمند و حکیمی دانا، مورد مشاوره خود قرار داده و هرگز از نصایح تند و تلخ و گاه همراه با خشونت و پرخاش وی دل آزرده نشوند. اگرچه سعدی افصح المتکلمین نام دارد و هرگز آزردگی خواننده را خواهان نیست. توصیف‌ شخصیت‌ واقعی‌ حکیم‌ سعدی‌ در قالب‌ مقاله‌ای‌ کوتاه‌ کاری‌ دشوار است‌ و تنها می‌توان‌ گفت‌ او یکی‌ از بلند پایه‌ترین‌ بزرگان‌ ادب‌ ایران‌ و جهان‌ است‌ و ساده زیستی، احسان، عشق و ایمان و اخلاص، احترام به نوع انسان و از همه مهم تر معرفت و خداجویی بزرگترین درس های او به جهان و جهانیان است.

سعدی – غزل 1

بگـــذار تــــــــا مقــــابل روی تــــو بگــذریم       دزدیــده در شمــــایل خـوب تـــــو بنـــگــریم

شوق است در جدایی و جـــور است در نظـر       هـــم شـــوق بـه کـه طـاقت شــوقت نیـاوریم

ما را سری است با تو کـه گــر خلق روزگار       دشـمن شـوند و سـر بــرود هـم بر آن سـریم

گفتــــی ز خـاک بیشــترنـد اهـــل عشـق مــن       از خــاک بیشــتر نـه کــه از خـاک کمـــتریم

مـا بــا تـوایـم و  بـا تــو نه ایـم اینت بلـعجب       در حلقه ایـــم با تـو و چــــون حلقه بر دریم

از دشمـــنان بــرنـد شـــکایت بـه دوســـــتان       چـون دوست دشمن است شـکایت کـجا بریم

مــا خـــود نمــــی رویــم دوان از قفـای کس       آن می برد کــــه مــا بـه کمــــند وی انـدریـم

سعــــــدی تـو کیستی که در این حلـقه کمـند

چنـدان فتــــاده اند کــه مــا صــــید لاغــریم

 

سعدی - غزل 2

من ندانســتم از اول کــه تـو بی مهـر و وفایی       عهـــد نـابســـتن از آن بـه کــه ببندی و نپــایی

دوستان عیب کـنندم که چــرا دل به تـو بســتم       بـاید اول به تـو گــفتن کـه چنین خوب چـــرایی

پـــــرده بردار که بیـگانه خــود این روی نبیند       تـــو بزرگـــــی و در آیینه کــــوچک ننـــــمـایی

حلـقه بـــر در نتـوانـم زدن از بیـــــم رقیبــــان       این توانـــــم که بیـــــایم به محلت به گـــــــدایی

عشق و درویشی و انگشت نمـــــایی و ملامت       همــه سهـــــل است تحمــل نکــــنم بـار جـدایی

گفــته بــودم چـــو بیـــایی غـم دل با تو بگـویم       چه بگـویم که غـم از دل برود چــون تو بیـایی

شمع را باید از این خـانه به در بردن و کشـتن       تا کـه همســــایه نداند که تــو در خــانه مــایی

خــلق گـوینـد بــرو دل بـه هــــوای دگـــری بنـد

نکنـم خـــاصـــه در ایـام اتـابـک* دو هــــــوایی

بوستان سعدی

در اقـصـــــای عــالم بگشـتم بســی       بســـر بـردم ایــام بـا هـــرکـــســی

تمــتع ز هــــ‌ـــر گـوشــه ای یـافتم       ز هــــــر خرمنی   خوشــه ای یافتم

چو شـــــــیراز و پاکان خاکی نهاد       نـدیـدم کـه رحمـت بـر آن خـاک باد

به دل گفتم از مصـــــــر قند آورند       بـر  دوســتان  ارمغـــــــــانی  بـرند

مرا چون تهی بود از آن قند دسـت       سخن های شیرین تر از قند هسـت

چـــو ایـن کـــــاخ دولـت بـپرداختم       در او  ده  در از  تـربـیـت  ســاختم

در عشق و شور و مستی

( بخش کوتاهی از باب سوم )

خوشــــا وقـت شــــوریدگـان غمـش       اگــر زخـــم بینند و گــــر مرهمــش

گـــــــدایـانی از پـادشــــــاهـی نفــور       به  امـیدش  انـدر  گــدایی  صـــبور

دمـــادم شــــراب الــم در کـشــــــــند       اگــر  تلـخ  بینند،  دم در کـشـــــــند

ملامت  کشــــــــانند  مســـــتـان یـار       ســبک تــر بـرد اشـــتر مســـت بار

اســــیرش نخـواهـد خـلاصـی ز بنـد       شــــکارش نجـوید خـلاص از کمــند

به ســــر وقتشان خـلق کـی ره برند       که چــون آب حیـوان به ظلمت درند

دلارام  در  بر، دلارام  جـــــــــــوی       لب از تشنگی خشک بر طرف جوی

عـجـب داری از ســـــــالکان طـریـق       که باشــــند در بحـــر معــنی غـریق

به  یاد حــق  از  خـلق  بگـــریخـته       چنان مســت ســـاقی  که  می ریخته

نشـــــاید بـه دارو دوا کـــردشـــــان       که کــس مطلع نیســت بر دردشـــان

الست از ازل همچنان شان به گوش       به فــــــریاد " قالوا بلی " در خروش

به یک نعــــره کــــوهی ز جـا برکَنند       به یک ناله شـــهری به هـم برکُنند

چــو بادند، پـنهـــان و چـالاک پــوی       چـو سنگند خاموش و تسـبیح گوی

چنان فتنه بر حســـن صــورت نگار       کــه بـا حســـن صـــورت ندارند کار

نـدادند صـــــاحبدلان دل بـه پوســـت       وگـــــر ابلهی داد،  بی مغز اوســت

می صـــرف وحدت کسـی نوش کـرد       کـــــه دنیـــا و عقبی فـراموش کرد

 

 

مولانا جلال الدین محمد بلخی رومی

مولانا جلال الدین محمد بن بهاءالدین محمد بن حسینی خطیبی بکری بلخی معروف به مولوی یا ملای روم یکی از بزرگترین عارفان ایرانی و از بزرگترین شاعران درجه اول ایران بشمار می رود.  خانواده وی از خاندان های محترم بلخ بود و گویا نسبش به ابوبکر خلیفه می رسد و پدرش از سوی مادر دخترزاده سلطان علاءالدین محمد خوارزمشاه بود و به همین جهت به بهاءالدین ولد معروف شد.  وی در سال 604 هجری در بلخ ولادت یافت.  چون پدرش از بزرگان مشایخ عصر بود و سلطان محمد خوارزمشاه با این سلسله لطفی نداشت، به همین علت بهاءالدین در سال 609 هجری با خانواده خود خراسان را ترک کرد.  وی به همراه خانواده از راه بغداد به مکه رفت و از آنجا در الجزیره ساکن شد و پس از نه سال اقامت در ملاطیه (ملطیه) سلطان علاءالدین کیقباد سلجوقی که عارف مشرب بود او را به پایتخت خود شهر قونیه دعوت کرد و این خاندان در آنجا مقیم شد.

هنگام هجرت از خراسان جلال الدین پنج ساله بود و در اثنای سفر هنگام گذر از نیشابور با عارف بزرگ آن عصر عطار نیشابوری ملاقات یافت. عطار که بر نبوغ ذاتی آن عارف کوچک سال پی برده بود حمایت و ارشاد ویژه او را به بهاء الدین سفارش کرد و کتاب اسرار نامه خود را به او هدیه داد. بهاء الدین خود از علمای زمان خود بود و کتاب المعارف که از وی به یادگار مانده است نشانی از وسعت اندیشه و دامنه تفکرات اوست. بهاء الدین در سال 628 هجری در قونیه دار فانی را وداع گفت.  مولوی پس از مرگ پدر مدتی در خدمت سید برهان الدین ترمذی که از شاگردان پدرش بود شاگردی کرد و این در حالی بود که در سن 25 سالگی در علوم شرعی صاحب فتوی بود. وی در محضر برهان الدین طریقت و عرفان به صورت نظری آموخت.

بزرگترین اتفاق زندگی مولانا در 38 سالگی وی یعنی در سال 642 اتفاق افتاد. وی در این سال با عارفی بزرگ و پیری جهاندیده به نام شمس الدین تبریزی ملاقات یافت و اگرچه این دیدار بیش از دو سه سال به طول نیانجامید اما تاثیرات آن تا پایان عمر در جان شیفته مولانا باقی بود. مولانا بعد از آشنایی با شمس همه آنچه را به صورت نظری از   برهان الدین ترمذی آموخته بود با جان و دل تجربه کرد و با به حیطه عشق و حقیقت گذاشت. مولوی بعد از ناپدید شدن شمس شهرهای مختلف را به دنبال مراد و مرشد خود زیر پا گذاشت و حتی به زادگاه شمس یعنی تبریز هم سفر کرد اما آنگاه که از یافتن آن پیر عارف نا امید گردید به شعر و شاعری روی آورد و غزلیاتی سراسر عشق و شور و حال در فراق شمس و در حال و هوای تعالیم عارفانه او سرود که این گنجینه عظیم به نام دیوان کبیر مولانا یا دیوان غزلیات شمس شهرت یافته است. این مجموعه بسیار قطور شامل نزدیک به یکصد هزار بیت غزل و رباعیات است که در موارد مختلف عمر خود سروده و در پایان اغلب آن غزلیات نام شمس الدین تبریزی را برده و به همین جهت به کلیات شمس معروف است.  گاهی در غزلیات خاموش و خموش تخلص کرده است. غزلیات مولانا از جهت استفاده از موسیقی کلام و آهنگ و نوایی که در بطن واژگان آن در رقص و هلهله است بسیار شهرت دارد و روح سراسر شوق مولانا را در نوای مترنم کلمات به تصویر می کشد.

دومین اثر ارزشمند مولانا مثنوی معنوی نام دارد که از شاهکارهای ادبی عرفانی محسوب می شود. مولوی در این اثر جاوید در قالب داستان ها و حکایت های مختلف و با استفاده مفید از گنجینه آیات و روایات به بیان اندیشه های عارفانه خود می پردازد. این کتاب که صحیح ترین و معتبرترین نسخه های آن شامل 25632 بیت است، به شش دفتر منقسم شده است. دفاتر شش گانه آن، همه به یک سیاق و مجموعه ای از افکار عرفانی و اخلاقی و سیر و سلوک است که در ضمن، آیات و احکام و امثال و حکایت های بسیار در آن آورده است و آن را به خواهش یکی از شاگردان خود به نام حسام الدین چلبی که در سال 683 هجری رحلت کرده است به نظم درآورده است . جلال الدین مولوی هنگامی که شوری و وجدی داشته، چون بسیار مجذوب سنایی و عطار بوده است، به همان وزن و سیاق منظومه های ایشان اشعاری با کمال زبردستی بدیهه می سروده است و حسام الدین آنها را می نوشته است.   نظم دفتر اول در سال 662 هجری تمام شده و در این موقع به واسطه درگذشت همسر حسام الدین، سرودن مثنوی مدتی به تاخیر افتاد. دو سال بعد سرودن مثنوی بار دیگر ادامه یافت.

جلال الدین بلخی پسری داشته است به اسم بهاءالدین احمد معروف به سلطان ولد که جانشین پدر شده و سلسله ارشاد وی را ادامه داده است.  وی از عارفان معروف قرن هشتم به شمار می رود و مطالبی را که در مشافهات از پدر خود شنیده است در کتابی گرد آورده و " فیه ما فیه " نام نهاده است.  نیز منظومه ای به همان وزن و سیاق مثنوی موجود است که به اسم دفتر هفتم مثنوی معروف شده و به مولوی نسبت می دهند اما از او نیست.  دیگر از آثار مولانا مجموعه مکاتیب و مجالس سبعه شامل مواعظ اوست. مولوی همچنین در زمان حیات خود از پیشوایان طریقت بود و طریقه ای كه فراهم آورده بود، پس از وی انتشار تمام یافت و نام طریقه مولویه را به خود گرفت.  وی خانقاهی در شهر قونیه بر پا کرد و در آنجا به ارشاد مردم پرداخت.  آن خانقاه کم کم به دستگاه عظیمی بدل شد و معظم ترین اساس تصوف به شمار رفت و از آن پس تا این زمان آن خانقاه و آن سلسله در قونیه باقی است و در تمام ممالک شرق پیروان بسیار دارد.  جلال الدین محمد مولوی همواره با مریدان خود می زیست تا اینکه در پنجم جمادی الاخر سال 672 هجری رحلت کرد.  وی یکی از بزرگترین شاعران ایران و یکی از مردان عالی مقام جهان است.  آثار وی به بسیاری از زبان های مختلف ترجمه شده است.  این عارف بزرگ در وسعت نظر و بلندی اندیشه و بیان ساده و دقت یکی از برگزیدگان نامی دنیای بشریت به شمار می رود.

بهترین شرح حال جلال الدین و پدر و استادان و دوستانش در کتاب مناقب العارفین تألیف شمس الدین احمد افلاکی یافت می شود.  وی شاگرد جلال الدین چلبی و نوهً مولانا بود.  همچنین خاطرات ارزشمندی از زندگی مولانا در " مثنوی ولد " مندرج است که در سال 690 هجری تألیف یافته و تفسیر شاعرانه ای است از مثنوی معنوی.  مؤلف آن سلطان ولد فرزند مولاناست .

از شروح معروف مثنوی در قرن های اخیر، از شرح مثنوی حاج ملا هادی سبزواری و شرح مثنوی شادروان استاد بدیع الزمان فروزانفرمی توان نام برد. شرح دکتر فروزانفر متأسفانه به علت مرگ نابهنگام وی ناتمام مانده و فقط سه مجلد مربوط به دفتر نخست مثنوی چاپ و منتشر شده است.می توان نام برد.  علامه محمد تقی جعفری نیز در شرح خود بر مثنوی شریف نگاهی دیگر گونه به این شاهکار عظیم عرفانی دارد.  دکترکریم زمانی نیز در چند سال اخیر شرحی بر مثنوی معنوی نگاشته است که به دلیل توجه خاص پژوهنده به شرح های دیگر از اهمیت ویژه ای برخوردار است.

برای آشنایی بیشتر با شرح و احوال مولانا و شناخت افکار و اندیشه های وی می توانید به آثار ارزشمند زیر مراجعه کنید: پله پله تا ملاقات خدا (دکتر عبدالحسین زرین کوب) / مولوی نامه ( دکتر جلال الدین همایی) /   سیری در دیوان شمس (علی دشتی)

مولانا (مثنوی معنوی )

بایـزید اندر س ــــ فر جســـتی بســـــی       تـا بیابد خضـــــر وقـت خـود کســـــی

دید پیــــری با قــدی هـمـچـون هـلال       دید در وی فـــــر و گفتـــــار رجــــال

گفت : عـــــزم تو کجـــــا ای بایزید؟       رخت غربت را کجـــــا خواهی کشید؟

گفت : هین با خود چه داری زاد ره؟       گفت : قصــــد کـعبـه  دارم  از  ولــه

گفت : دارم از درم نقـــــــره دویسـت       نک ببسته سـخت بر گوشـه ردیست

گفت: طـــــوفی کـن بگردم هفت بــار       ویـن نکـوتر از طـواف حج شــــمار

حـق آن حـقـــــی که جانت دیده است       بنده  را بر بیت خــــود بگزیده است

کعـبه هــــر چندی که خـانه بر اوست       خلقـت مـن نیــز خـانه ســــر اوست

تــا بکـــرد آن خـــــانه در وی نـرفـت       واندرین خـانه بجــز آن حی نـرفـت

چشـــم نیکــو باز کــن در مــــن نگر       تـا ببینـی نـور حـــــق انـدر بشــــــر

کعـبه را یکــبار " بیتـی" گفته یــــار       گفت "یـا عبـدی" مـــــرا هفتاد بــار

مولانا - نی نامه

  (ابیات آغازین مثنوی معنوی)

بشـــنو از نــی چـــون حکایت می کند       از جـــدایـی هـــا شکـــایت مــی کنـــد

کـــز نیســـــتان تـا مــرا ببــــریــده اند      از نفــیــــرم مــــرد و زن نــالـــیده اند

سینه خواهم شرحــه شرحـــه از فراق       تـــا بگــــویـــم شــــرح درد اشـــتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصـل خویش        بـاز جوید روزگــــار وصــــل خویش

مـن به هـــــر جمعـــیتی نالان شــــدم       جفت بد حــــالان و خوش حــالان شدم

هر کسی از ظـــــن خــود شـد یار من       از درون مــــن نجــست اســــرار مــن

ســـر مـــن از نـاله مـــــن دور نیست       لیک چشــم و گـوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستـور نیست       لیک کس را دید جــان دستــور نیست

آتش است این بانگ نای و نیسـت باد       هــــر کــه این آتــش ندارد نیـسـت باد

آتش عشــــق است کــاندر نـــی  فتـاد       جوشش عشـق است کــاندر مـی  فتاد

نــی حــریف هـــر کـــه از یـاری برید       پــرده هــایش، پــــرده هــــای ما درید

نــــی حدیث راه پر خــــــون می کـند       قصـــــه هـــای عشـق مجنـون می کـند

محـرم این هوش جز بیهـوش نیسـت       مر زبـان را مشتری جـز گــوش نیست

در غـــم مـــا روز هـــا بیـــــگاه شــد       روز هــــا بــا ســـــوزها همــــراه شــد

روز هـــا گر رفت گــو رو باک نیست       تو بمــان ای آن‌ که جـز تو پاک نیست

در نیــــابد حــال پخـته هیــــچ خـــــام       پـــس ســخن کوتــــــاه باید والســــلام

بنــد بگســـل،  بــاش آزاد ای پســــر       چــــند باشــی بنـــد ســـــیم و بنــــد زر

کــــوزه چشـــم حـریصـان  پـــر نشـد       تا صـــدف قــــانع نشــد پـــــر در نشـد

شـادبـاش ای عشق خوش سـودای مـا       ای طــبیب جـــمــله علت هــــــای مـــا

ای دوای نخـــوت و نامـــــوس مــــا       ای تـو افــلاطـــــون و جــالینــوس مـــا

جســـم خـاک از عشـق برافـلاک شــد       کـــوه در رقـص آمـــد و چـــالاک شــد

هــر کــه او از همــزبـانی شــد جـــدا       بـی نـــوا شــد گــرچــه دارد صــد نــوا

چونکه گــل رفت و گلستان درگذشـت       نشـــنوی زان پـس ز بلـبـل ســرگذشت

مولانا – غزل 1

ای قـــوم بـه حج رفتـه کجــایید کجــایید؟        معشـــــــوق همـین جـاست بیـایید بیـایید

معشـــوق تــو همســایه دیـوار بـه دیوار        در بــادیه ســرگشــته شما در چه هوایید

گــر صـورت بـی صـورت معشوق ببینید        هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمـایید

ده بـــار از آن راه بــدان خـــانه بـرفتیـد        یک بــار از این خـانه بر این بــام بـرآیید

آن خـانه لطیف است نشان هــاش بگفتید        از خــواجـه آن خــانـه نشـــانی بنمــایید

یک دســته گـل کـو اگـر آن بـــاغ بدیدیت         یک گـوهــر جــان کو اگر از بحر خدایید

با این همـه آن رنج شمــا گنج شمــا بـــاد

افســـوس که بر گنج شمــا پرده شـمــایید

 

مولانا -  غزل 2

مـــرده بدم  زنده شدم ، گـریه بـــدم خنــده شدم        دولت عشـق آمـــــد و مـــن دولت پـاینــــده شدم

دیده ســـیر است مـرا، جـــان دلیـــر اسـت مــرا        زهـــره شـــیر اسـت مـرا، زهــــره تـابنـده شـدم

گفت که دیوانـه  نـه ای، لایـق این خــانه نـه ای        رفتــــم و دیــوانه شــــدم، سلســله بنـدنـده شدم

گفت که تو کشته نه ای، در طرب آغشـته نه ای        پیش رخ زنده کـنش، کشـــته و افکـــنده شـــدم

گفت کـه تـو زیرککی، مســت خیــالـی و شـــکی       گول شــدم، هول شـــدم، وز همـه بـرکنده شـــدم

گفت که تـو شمــع شـدی، قبله ایـن جمـع شــدی        جمع نی ام ، شمـع نی ام ،  دود پراکـنده شـــدم

گفت که شیـخی و ســری ، پیشــــرو و راهبــری        شیـخ نـی ام ، پیش نی ام، امـر تو را بنده شدم

شکر کنـد چـرخ  فلک ، بـر مَلِک و مُلْک و مَلَک        کــز نظــر و گـــردش او ، نــور پذیـرنـده شدم

شـکر کند عارف حق، کـز همه بردیم ســبق

بـر زبـر هفت طـبق ، اختــر تــابنــده شــدم

توضیحات : به عقیده بسیاری از مولوی شناسان این غزل شاید مناظره ای باشد میان شمس و مولانا در اولین دیدار. شمس که عرصه های عرفان را با جان و دل تجربه کرده است در اینجا در مقام پیر و مرشد و راهنما به تفتش جان مولانا پرداخته و اورا را که هنوز در بند تفکر و تعقل و مصلحت اندیشی ها تابع آن است به جنونی فراتر از همه زیرکی های جهان دعوت کرده و به سوی حقیقتی نا متناهی هدایت می کند.  غزل های مولانا در زیر و بم کلمات و تناسب و تکرار آوا ها و نواها، موسیقی متحرک و پویایی را در کل کلام جریان می دهد که روح مالامال از عشق و شور مولانا را به زیبایی به تصویر می کشد. در این غزل، این وجد و شور و حال عارفانه در طنطنه کلمات و ضرباهنگ واژگان به زیبایی به تصویر در آمده است. استفاده مکرر از قافیه درونی و بهره گیری از گونه هایی از جناس و هم آوایی واج ها و کلمات در بالا رفتن جنبه های موسیقیایی کلام تاثیری آشکار دارد. چنین اشعاری که در آن ها از قافیه درونی استفاده می شود عنوان شعر مسجع را داده اند.

حکیم ابوالقاسم فردوسی

در سال درگذشت رودکی – پدر شعر فارسی-  یکی از بزرگترین حماسه سرایان ایران و جهان چشم به هستی گشود. وی در خانواده ای دهقان نژاد تولد یافت و چنانکه می دانیم دهقانان آن روزگار، افراد متمول و فرهیخته ای بودند که بر اعتلای فرهنگ ایران باستان اهتمام تمام داشتند. فردوسی در چنین حال و هوایی زاده شد و بخشی از عمر خود را صرف مطالعه علوم مختلف و فرهنگ ایرانی کرد. وی وقتی شاهنامه هزار بیتی و ناتمام شاعر مقتول دقیقی را دید به فکر سرودن شاهنامه افتاد و سفارش و حمایت یکی از وزرای اندیشمند سامانی را رهتوشه راه دور و درازی کرد که در نهایت به خلق اثر ارزشمندی چون شاهنامه انجامید. اگرچه فردوسی به صورت تفنن قبل از سال 370 هجری قمری نیز اشعاری سروده بود اما از این سال رسماً سرایش شاهنامه را آغاز کرد.

در سال 385 تحولاتی در سیاست و مملکت داری ایرانیان اتفاق افتاد و غزنویان در بخش های وسیعی از خراسان بزرگ قدرت را به دست گرفتند. با فروپاشی حکومت فرهنگ دوست سامانی و وعده و وعیدهایی که به فردوسی برای سرودن شاهنامه داده شده بود عملا بی نتیجه ماند. و این در حالی بود که اولین نسخه شاهنامه پایان یافته بود. فردوسی شاهنامه خود را به یکی از وزرای دربار غزنه معرفی کرد. شاهنامه از نظر شاه محمود غزنوی نیز گذشت و پیشنهاد این بود که داستان های دیگری به شاهنامه افزوده شود. فردوسی از آن پس باز با جدیت تمام به آفرینش بخش هایی تازه از شاهنامه همت گماشت و 15 سال دیگر را صرف سرودن مابقی اثر جاویدان خود کرد.

ما حصل سی سال تلاش پیگیری حماسه سرایی بزرگ چون فردوسی سرانجام در سال 400 یا 401 هجری قمری به دربار غزنه عرضه شد اما محمود را ترک ستیزی های شاهنامه خوش نیامد و از دادن هدایایی که قول آن را به فردوسی داده بود سر باز زد. فردوسی از پیمان شکنی ها محمود رنجیده خاطر گشت با سرودن هجویه ای در مذمت سلطان به طبرستان گریخت. وی در چند سال پایان عمر خود به زادگاه خویش بازگشت و در فقر شدید مالی آخرین سال های عمر خود را سپری کرد. برخی از تذکره ها نوشته اند محمود که بعد از گذشت یک دهه از ناسپاسی که در حق فردوسی روا داشته بود پیشمان شد و هدایایی را برای دلجویی حکیم توس فرستاد اما گویی تقدیر چنین بود که فردوسی قبل از دریافت آن هدایا،  چشم از خساست دنیای دون فرو بندد. دختر والا همت فردوسی از پذیرفتن هدیه پادشاه خودداری نمود و آن را پس فرستاد و افتخار دیگری بر افتخارات پدر بزرگوارش افزود.

شاهنامه فردوسی از بزرگترین حماسه ایران و جهان به شمار می رود. این اثر ارجمند در کنار ایلیاد و اودیسه هومر، کمدی الهی دانته و تراژدی های ماندگار شکسپیر در ردیف چهار اثر جاویدان حماسی جهان قرار دارد. فردوسی برای سرودن شاهنامه منابع عظیمی در اختیار داشت:

1-  کتاب دینی زرتشتیان یعنی اوستا و شرح ها و تفاسیر مختلفی که بر آن نگاشته شده بود از جمله زندو پازند.

2-  شاهنامه ناتمام هزار بیتی شاعر مقتول دقیقی

3-  شاهنامه منثور ابولمؤید بلخی که در اوایل قرن چهارم نوشته شده بود

4-  مقدمه منثورشاهنامه ابومنصوری که ماخذ این کتاب نیز داستان های اوستایی و کتاب های پهلوی از جمله خدای نامک بود.

5-  اصل یا ترجمه عربی برخی از آثار بجا مانده از دوره های پیش از اسلام ایران مثل بندهشن و دینکرت

6-  گفته های شفاهی موبدان، دهقانان و زرتشتیانی که داستان ها و افسانه ها و اساطیر کهن را در سینه محفوظ داشتند. فردوسی این افراد را از سراسر کشور جمع کرده و گفته های ناتمام آنها را با خلاقیت و زبان آوری های خود در آمیخت. بی شک مهمترین منبع فردوسی همین مورد تواند بود.

شاهنامه فردوسی سه دوره مختلف را در بر می گیرد:

1-  دوره اساطیری :  از عهد کیومرث تا ظهور فریدون

2-  دوره پهلوانی : از قیام کاوه تا مرگ رستم و آغاز پادشاهی بهمن

3-  دوره تاریخی : از عهد دارا تا حکومت اشکانیان و سرانجام حکومت ساسانیان

نا گفته پیداست که علیرغم اهمیت بخش های ابتدایی شاهنامه، برجسته ترین بخش از شاهنامه بخشی است که به دوره پهلوانی اختصاص دارد. ظهور ابرمرد پهلوانی چون رستم نمادی از افتخار آفرینی های هر ایرانی است. رستم در همه جنگ هایی که در شاهنامه با حضور او اتفاق می افتد همواره پیروز میدان است مگر در مبارزه با کینه جویی برادر خود شغاد که از آن گریزی ندارد و خود بر سرنوشت محتوم خویش واقف است. معروف ترین داستانهای شاهنامه: داستان ایرج و سلم و تور، داستان ضحاک، داستان هفت خان رستم، داستان رستم و سهراب، رستم و اسفندیار ، سیاوش و سودابه، زال و رودابه، داستان بیژن و منیژه، داستان اسکندر است.

بسی رنج بردم در این سال سی       عج ــــــ م زنده کردم بدین پارسی

بـنــاهـای آبـــــــاد گـردد خـراب       ز بـاران و از تـابـش آفتــــــــاب

پی افکندم از نظم کــــــاخی بلند       که از بـاد و بـاران نیابد گــــزند

بر این نامه بر ســـــال‌ها بگذرد       بخواند همی هــــر که دارد خرد

نمیرم از این پس که مـن زنده‌ام       که تخــــم ســـخن را پـراکـنده‌ام

یک استاد دانشگاه تهران از رئیس دانشگاه الازهر مصر پرسید: چطور شد که کشور مصر با آن پیشینه تاریخی و تمدن کهن پس از اسلام عرب شد ولی ایران زبان فارسی را حفظ کرد. رئیس دانشگاه با تأثر گفت: زیرا ایران فردوسی داشت و مصر نداشت.

بـه گفتــار پیغمـــبرت راه جـــــوى       دل از تیـــرگى‌هـا بدین آب شـــوى
چه گفت آن خداوند تنزیل و وحــى       خــداونـد امــــر و خـداونـد نهــــى
که خورشـــید بعد از رســولانِ مِهْ       نتـــابید بـــر کـــس ز بوبکـــــر بِهْ
عمــــر کرد اســـلام را آشــــــــکار       بیاراســت گیتــى چــو باغ بهــــار
پس از هر دوان بود عثمان گـزین       خـــداونـد شـــــرم و خـداونـد دیـن
چهــــارم علـــــــى بــود جفـت بتول       که او را به خـوبى ســــتاید رسول
که " من شهر علمم علیم در است "        درست این سخن گفت پیغمبر است
گواهى دهـم کاین سخن راز اوست       تو گوئى دو گوشــم بر آواز اوست
على را چنین دان و دیگـــــر همین       کز ایشان قوى شد به هرگونه دین

فردوسی از بزرگترین شاعران شیعه مذهب، در ابیات فوق ضمن نعت حضرت رسول اکرم (ص) از خلفا به نیکی یاد می کند و آنگاه به به حضرت امیرالمومنین علی(ع) می رسد تمام جانش را کلمه کرده و در شاهنامه خود برای همیشه به ثبت می رساند. علاوه بر ابیات عظیمی از این دست، ابیات بسیاری دیگری که روای اندیشه های اوست بر شیعه بودنش تاییدی مضاعف است.

ابیاتی پندآمیز از شاهنامه

مگـردان ســـر از دیـن و از راســـتی       کــه خـشـــم خـــــــــدا آورد کاســــتی

کســی را کــه مغــزش بود پر شـتاب       فــــراوان ســــخن باشــــد و دیـریـاب

ز دانـش چـو جــان تـو را مایه نیسـت       بـه از خـامـشـی هیـچ پیـرایه نیسـت

مگــو آن سـخن کـاندر آن سود نیسـت       کــز آن آتشـت بهـره جز دود نیسـت

سخــن بهــــتر از گــــوهـر شــــاهـوار       چـو بر جـــایگه بـر بـرنـدش بـه کـــار

از امروز کــــاری بـه فــــردا ممـــــان       چه دانی که فـــــــردا چـه گردد زمـــان

نگـــــر تـا نـبـنـدی دل انـدر جهـــــــان       نباشـــــی بـدو ایـمـن انـدر نـهــــــــــان

ز بـد گـــــــوهــــران بــد نبــاشد عجـب       نشـــایـد ســـــتردن ســـــیاهـی ز شـب

ز بد اصـــــــل چشــــم بهـــی داشــــتن       بـود  خـــاک  در  دیـــده  انـبـاشــــــتن

مقدمه ای کوتاه از داستانی بلند در شاهنامه :

چـو پیـش آورم گــــردش روزگـــار       نبــــــاید  مرا  پنـــــــد  آموزگــــــار

چــو پیـکـار کیـخســــــــرو آمد پدید       ز مـن جـــــادویـی ها بباید شـــــنید

بـدیـن داســـــتان در ببـــــــارم همی       به ســـنگ اندرون لاله کــارم همی

کنون خـــامه ای یافتـم بیـش از آن       کــه مغــز ســخن بافـتم پیـش از آن

ایـا آزمـون را نهـــــــــاده دو چشــم       گهـی شـادمان و گهـی درد و خشـم

چنین بـود تــــا بـــود دور زمــــــان       بـه نــوی تـو اندر شـــــگفتی ممان

یکی را هــمه بهـــره شهدست و قند       تـن آســـانـی  و  نـاز و بخـت بلـند

یکی زو همه ســــــاله با درد و رنج       شده ســـنگـدل در ســــرای سـپنج

چنیـن پروراند همـــــی روز گــــــار       فــزون آمـد از رنگ گـل رنج خــار

نیابیـم بـر چــــــرخ  گـــــــردنـده را       نه بر کـــــار دادار خورشـــید و ماه

جهــــاندار اگـر چنـد کوشــد به رنج       بتــــازد به کین و بنـــــــازد به گنج

همش رفت باید بـه دیگـــــر ســـرای       بمــاند هـمـه کوشـــش ایـدر بجای

تو از کـار کیـخســــــــرو اندازه گیر       کهـن گشـته کــــار جهــان تازه گیر

کـه کیــن پـدر  بـاز جســـــت از  نیـا       به شـمشـیر و هـم چــاره و کیـمـیا

چنـیـن اســت رســــم ســـرای سپنج       بـدان کــوش تا  دور مــانـی ز رنج

در چند بیت آخر، کشته شدن افراسیاب به دست نوه او – کیخسرو-  باز گو شده است.  کیخسرو به خونخواهی پدرش سیاوش با نیا جنگید و او را مغلوب ساخت.  در این ابیات که در مقدمه داستان کیخسرو آمده است فردوسی از هنرمندی خویش در نمایش صحنه های داستان سخن به میام می آورد. او کار خود را به کاشتن لاله در سنگ مانند می کند. ستایشی که در این مقدمه از کار هنری خود به عمل می آورد در سرتاسر شاهنامه بی نظیر است.  نکته بسیار مهم در این مقدمه این است که فردوسی علنا نشان می دهد که داستان های شاهنامه را به آهنگ هشدار دادن به پادشاه معاصر خویش و دیگر فرمانروایان پرداخته است. در این مقدمه درونمایه داستان که همانا ناپایداری جهان و بی اعتباری دنیاست به زبانی ساده مطرح می شود. 

حکیم عمر خیام نیشابوری

 خیام از بزرگترین شاعران و دانشمندان ایران زمین در نیمه قرن پنجم در نیشابور دیده به جهان گشود. مرگ وی را بین سال های 505 تا 535 هجری قمری ذکر کرده اند. شعر در زندگی خیام در درجه دوم اهمیت قرار داشت چرا که دغدغه او فلسفه و نجوم و ریاضی بود و در هر حوزه منشاء اثراتی بوده است. وی علاوه بر نوشته های فلسفی که از خود به یادگار گذاشته است کتاب تحت عنوان جبر و مقابله  و لوازم الامکنه را نیز در زمان حیات خود نگاشته است که اثری بسیار ارزشمند است. شهرت امروز خیام  بیشتر به دلیل رباعیات حکمت آمیز و عمیق و اندیشمندانه ای است که او را در ردیف بزرگترین شاعران رباعی سرای ایران قرار داده است. او در زمان حیاتش کمتر به عنوان شاعر شناخته می شد و گروهی بر آنند که حتی غرور و شئون عالمانه او مانع از آن بوده است که خود را شاعر بداند. رباعیات خیام از حال و هوایی خاص برخوردار است. بی اعتباری دنیا، کوتاهی عمر، گذران عمر و اغتنام وقت از مهمترین مباحثی است که خیام در رباعیات منحصر به فرد خود به آنها می پردازد. این مباحث که ریشه در تفکرات لذت جویانه اپیکوریستی یونانی دارد در ادب فارسی به تفکرات خیامی لقب یافته است. تفکرات خیامی در شاعران بعد از خیام - خصوصا حافظ - بسیار تاثیر گذار بوده است. دکتر اسلامی ندوشن در اثر ارزشمند خود- جام جهان بین – مقاله ای تحقیقی در باب سندیت رباعیات خیام دارد و در این میان از بین ده ها یا صدها رباعی که به خیام منسوب است تنها شانزده رباعی را بطور حتم از خیام می داند. این شانزده رباعی در چهار اثر تاریخی و ادبی که اندک زمانی بعد از مرگ خیام نگاشته شده اند آمده است : مونس الاحرار(13 رباعی) – تاریخ گزیده (2 رباعی) - مرصادالعباد (1 رباعی) – تاریخ جهانگشای جوینی(1 رباعی). با توجه به تکراری بودن که رباعی، مجموعا 16 رباعی از خیام دانسته شده است. با اینحال امروزه با قدری تساهل این تعداد به بیش از یکصد رباعی می رسد. حتی در حداقل رباعیاتی که از خیام دانسته می شود ردیابی اندیشه های او قابل ملاحظه است. ذیلاً تحت عنوان چکیده تفکرات خیام مهمترین مبانی فکری او را ذکر کرده در ادامه رباعیاتی را به عنوان شاهد، مثال می آوریم :

1-  ناتوانی انسان از درک راز و رموز خلقت و اسرار هستی (حیرت فلسفی)

2-  بی اعتباری دنیا، کوتاهی عمر و زوال و نیستی آدمی با مرگ (فنای فلسفی)

3-  اغتنام وقت و غنیمت شمردن فرصت

4-    چون چرا در کارخلقت

5-    اعتقاد افراطی به جبر

6-  شک و تردید

                                        رباعیات خیام  

آن قصـــــر کـه بهـرام در او جـام گرفت       آهــــــو بچه کـــــرد و روبـه آرام گـرفت

بهرام کـه گـــــــــور می گرفتی همه عمر       دیـدی که چگونه گــــــــور بهرام گرفت

 

ای بی خبــــران شکل مجســم هیچ است       وین طــــارم نـه سپهر ارقـــم هیچ است

خوش باش که در نشــیمن کـون و فساد       وابســــته به دمیم و آن هــــم هیچ است

 

آورد بــه اضطــــرارم اول بــه وجــــــود       جــــز حیـرتم از حیــات چیـزی نفــــزود

رفتیـــم به اکــــراه و ندانیــــم چــه بــود       زیـن آمــدن و بــودن و رفتـن مقصـــود

 

ایـن قــــافله عمــــــــر عجب مـــی گـذرد       دریـاب دمـــی کــه بـا طــرب مــی گـذرد

سـاقی غـم فـــردای حریفـان چـه خـوری       پیـش آر پیـــاله را کـه شب مـــی گــذرد

گویند بهشـت و حـــور عین خـواهـد بود       و آنجـــا مـی نـاب و انگبین خواهـد بود

گـر مـا مـی و معشــوق گـزیدیم چـه باک       آخـــر نه به عاقبت هـمـین خـواهـد بـود

 

مـــــا  لعبتکـــــانیم  و  فـلک  لعبت بــاز       از  روی  حقیقتـی  نـه  از  روی مجـاز

یـک چنـد در این بســـاط  بازی کـــردیم       رفـتیـم به صـــندوق عــدم یـک یـک بـاز

 

جامی است که عقل آفــــــرین می زندش       صــد بوسه ز مهـــر بر جبین می زندش

این کــوزه گر دهـــــــر چنین جـام لطیف       می ســـازد و بـاز بـر زمـین مـی زنـدش

 

در کــــــارگـه کـــــوزه گــران رفتم دوش       دیدم دو هــــــزار کــوزه گویا و خموش

نـاگـــــاه یکـی کـــــوزه بـرآورد خــروش       کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش

 

مـن  بـــی  مـــی نـاب  زیســـــتن نتـوانم       بــــــی بـــاده ، کشـــــید بـار تـن نتـوانـم

مـن بنــده آن دمـم کــه ســـــــــاقی گـوید       یـک جــــــام دگـر بگــــیر و مـن نتـوانـم

 

اســـــرار ازل را نه تـو دانــی و نـه مـن       وین حـرف معمـا نه تو خـوانی و نـه من

هست انـدر پس پـرده گفتگوی مـن و تو       چون پــرده بر افتد نه تو مانی و نه مـن

 

آن قصـــر کـه بـر چـــــرخ همی زد پهلو       بـر درگـــه او شهــــان نهــــــــادندی رو

دیدیم که بر کنـگره اش فــــــــــاختـه ای       بنشسـته همی گفت که : کـو کـو کـو کـو

 

کوتاه درباره رباعی و دوبیتی : قالب رباعی از چهار مصرع شکل یافته است که کلمات قافیه در مصرع اول، دوم و چهارم رعایت می شود. گاهی بر حسب تفنن مصرع قافیه در مصرع سوم نیز قرار می گیرد. رباعی از این جهت کاملا شبیه به دوبیتی است. اما تفاوت از اینجا آغاز می شود که دوبیتی فقط در یک وزن با اندکی تغییر سروده می شود یعنی وزن مفاعیلن مفاعیلن فعولن در حالیکه رباعی در 24 یا 25 وزن سروده می شود که البته همه برگرفته از وزن لاحول ولا قوه الا بالله می باشد. اما تفاوت اصلی دوبیتی و رباعی در موضوعاتی است که هریک از این دو قالب به آنها می پردازند. در قالب دوبیتی به موضوعات کوتاه عاشقانه یا عارفانه، دلتنگی های شاعر، غم غربت و مباحث احساسی و عاطفی از این دست پرداخته می شود. از آنجا که این قالب، جزء قالب های عامه پسند است و بسیاری از مردمان روستاها و ایلات به آن تعلق خاطری دارند سادگی مباحث مطرح شده در دوبیتی کاملا چشمگیر است . قالب دوبیتی به خاطر دارا بودن چنین ویژگی هایی گاهی باقدری تسامح، ترانه یا با بیانی عامیانه تر شروه نیز خوانده می شود. اما رباعی بیشتر به حوزه اندیشه و حکمت و مباحث عمیق فلسفی و بعضا عرفانی اختصاص دارد و در آن بیشتر از آنچه احساس اهمیت می یابد به تفکرات عمیق حکمت آمیز پرداخته می شود. شاید به طبع رباعیات خیام که اختصاص به مباحث حکمت آمیز و فلسفه مرگ و حیات دارد بسیار از رباعیات از لحاظ محتوی تنها به اینگونه مباحث اختصاص یافته است. در ادب فارسی گاهی نیز از این قالب برای بیان اندیشه های عمیق عارفانه مانند تجلی حضرت حق بر جان و جهان، کثرت و وحدت وجود و مباحثی از این دست استفاده شده است. کسانی چون ابوسعید ابی الخیر، ابوالحسن خرقانی، نجم الدین رازی و دیگر عارفان شاعر رباعی را در این زمینه به خدمت گرفته اند در صفحات بعد بخشی از رباعیات عارفانه ابوسعید و دو بیتی های باباطاهر عریان همدانی را به عنوان نمونه آورده ایم..

ابوسعید ابی الخیر

 

ذیلا چند رباعی عارفانه از ابوسعید ابی الخیر را حضورتان تقدیم داشته ایم تا فضامی عارفانه - عاشقانه این رباعیات را با محتوای رباعیات خیام مقایسه کنید.  شیخ ابوسعید ابی الخیر از اعاظم صوفیه در سال 317 در مهنه واقع در ناحیه خاوران خراسان دیده به جهان گشود. وی محمد بن منور از نوادگان شیخ کتاب اسرار التوحید فی مقامات شیخ ابوسعید را در شرح احوال و وقایع زندگی وی نگاشته است.

در دیـده به جـــای خـواب آب است مرا       زیرا کـه بـه دیدنت شــــــتاب است مرا

گوینـــد بخـواب تـــــا به خـوابش بینی       ای بی خبران چه جای خواب است مرا

 

از واقعــه ای تـو را خبــر خواهـــم کرد       آن را به دو حرف مختصـر خواهم کرد

با عشق تو در خـاک نهـان خواهـــم شد       با مهر تو ســر زخاک بر خواهم داشت

 

وافـــــــــریادا زعشــــــق وا فـــــــریادا        کــــــارم به یکی طــــــــرفه نگار افتادا

گـــــــر  داد  مـن  شـکســــته  دادا دادا        ورنه مـن  و عشـــق هــر چه بادا بادا

بابا طاهر همدانی

زندگی و شرح احوال باباطاهر همدانی – شاعر و عارف عصر سلجوقی – در هاله ای از ابهام قرار دارد با این حال بهترین شناختنامه وی دوبیتی های ارزشمند و سراسر احساسی است که خود را در گذر قرون به انسان دردمند عصر حاضر رسانده اند. رضاقای خان هدایت در ریاض العارفین ولادت او را در سال 410 ه.ق ذکر می کند اما بنا بر شواهد او در اواخر قرن چهارم تولد یافته است. از وی علاوه بر 365 دوبیتی دل انگیز و سراسر احساس، مجموعه ای از کلمات قصارش به زبان عربی موجود است که از اندیشه های بلند عارفانه او حکایت دارد. دوبیتی های برگزیده ای از بابا طاهر را در این مجال می خوانیم :ف        فففففففففففففففففففففف فففف فففففففففف

دلُم بی وصـل تِه شـــــادی مبینـاد       ز درد  و  محـنت  آزادی  مبینـاد
خـراب آبـــــــادِ دل بــی مقـــدم تو       الهـــی هــــــرگز آبـــــادی مبینـاد


مو آن دلــــــــداده بـــی خـــانمانم       مو آن محنت نصـیبِ سخت جـانم
مو آن سرگشـــته خارُم در بیابان       که چون بادی وزد هر سـو دوانم

 
گـلی که خـود بدادُم پیــچ و تابش       بـه اشـــک دیـدگـــــــانُم دادُم آبـش
در این گلشـن خـــدایا کـی روا بی       گـل از مـو دیگــری گیـره گـلابش


دو چشـمـونِت پیـــاله پر ز می بی       دو زلفـــونِت خــراجِ مُلک ری بی
همـــــی وعده کری امـروز و فردا       نمی دونُم کـه فـــــردای تو کی بی


نســـیمی کــــز بـن آن کـــاکـل آیـو       مـــرا خوش تر ز بــوی سنبل آیو
چو شو گیرُم خیالـش را درآغوش       ســـــحر از بســــتُرم بـوی گـل آیو

عطار نیشابوری

عطار نیشابوری ، عارف و شاعر نام آور ایران در قرن ششم و آغاز قرن هفتم هجری قمری است. در شرح احوال او آمده است که به سبب انقلاب روحی که در وی ایجاد شد شغل طبابت و داروگری را ترک کرده  به عرفان روی آورد. وی اندیشه های بلند عارفانه خود را به نظم کشید و در دوستی اهل دل حکایت ها آفرید. از جمله آثار او جدای از دیوان اشعارش که شهرت تمام دارد به موارد زیر می توان اشاره کرد: اسرار نامه، الهی نامه، مصیبت نامه، وصیت نامه، حیر نامه، شتر نامه، مختار نامه و از همه مهمتر منطق الطیر که داستان تمثیلی سلوک پرندگان برای دریافت سیمرغ حقیقت است. تذکره الاولیاء – دیگر اثر معروف عطار - نیز چنانکه از نامش بر می آید تذکره بزرگان عارفی است که در عصر عطار و پیش از او می زیسته اند.

بوســــعید مهـــنه در حمــــــام  بود       قایمــش افتــــاد و مردی خـــام بود

شــــوخ شیـــخ آورد تـا بـازوی  او       جمع کـــرد آن جمـله پیش چشـم او

شـــیخ را گفتا : بگو ای پـاک جــان       تا جـوانمــردی چه باشد در جهان؟

شــیخ گفتا: شوخ پنهان کردن است       پیـش چشــــم خـلـق نا آوردن است

ایـن  جـوابـــی  بود  بــر  بـالای  او       قـایـم افتـاد آن زمــان در پــــای او

چـون به نادانی خـویش اقــــرار کرد       شـیخ خوش شد قایم استغـفار کرد

خالقـــــــا، پروردگـــــارا، منعـمـــــا       پادشـــاهــا، کارســـــازا، مکـــــرما

چــون جـوانمــــردی خـلـق عـالمـی       هـســت  از دریای فضــلت شـبنمـی

شـــوخی و بی شــــرمی مـا در گذار       شــوخ مـا، با پیـش چشـــم ما میار

 

نظامی گنجوی

نظامی گنجوی از بزرگترین شاعران قرن ششم هجری و از معاصران عطار و خاقانی است. وی را با پنج اثر جاویدانی که تحت عنوان خمسه نظامی از خود به یادگار گذاشته است می شناسیم. این پنج مثنوی ماندگار عبارتند از : لیلی و مجنون ، خسرو و شیرین ، هفت گنبد ، مخزن الاسرار و اسکندر نامه . شعرخاقانی و نظامی از جهت سبک دارای ویژگی ها و مشایهت هایی است که این دو شاعر بلند پایه را در سبکی مشخص به نام سبک آذربایجانی قرار داده است. زیباترین توصیف های شعر فارسی متعق به نظامی است. اگرچه بهترین بزم های شعر فارسی از آن اوست اما وی در ابیات زیر بر اینکه هیچ گاه لب به شراب نیالوده است تاکید دارد.

مپنـــــداری ای خـضــــــر پیـــــروز پـی       کـه از مـــــــی مــــرا هسـت مقصـود می

از آن مـــــی همـه بیــــخودی خواســـتم       بـه آن بیـــخـودی مجـلـــس آراســـــــــتم

مــــــرا ســـــاقی آن فــــــره ایـزدی است       صبوح آن خرابی، می آن بیخودی است

و گــــر نـه - بـه ایزد - کـه  تـا  بـوده ام       بــه مـــــی دامــــــــن لــب نیــــالــوده ام

گــــر از مــــی  شـــــدم هرگز آلـوده جام       حــلال خـــــدا بــــاد بــر مـــن حـــــــرام

مناظره فرهاد و خسرو که هر دو از دلباختگان شیرین ارمنی بودند از زیباترین قسمت های داستان خسرو شیرین است چرا که دو رقیب را که عشق مشترکی دارند به گفت و گو کشانده است. ابیاتی از این مناظره را با هم می خوانیم:

ملک  فـــرمـود  تــــــا  بنـــــــــواخـتندش       به هـــــر گـــــــامی  نثــــاری ساخـتندش

به هر نکته که خســـرو ســــاز مـی کرد       جــوابــــی هـــــم به نکـته بـاز مــــی کرد

نخســـتین بـــار گـفـتـش : از کجــــ ـ ــایی       بگفـت :  از  دار  مـلـک  آشــنـــــایــــــی

بگفت : آنجــــا به صنعت در چه کوشــند       بگفت: انـده خــــرند و جـــــان فـروشــند

بگفـتا : جــان فـروشـــی در ادب نیسـت       بگفت: از عـشـقـــبـازان این عجب نیسـت

بگفت : از دل شـــدی عاشــق بدین سان       بگفت: از دل تو مـی گــــویی من از جان

بگفتا :عشــق شــیرین بر تو چـون است       بگفت: از جــــان شـــــیرینم فــزون است

بگفتـــا: دل زمهـــرش کــــی کنــــی پاک       بگفت : آنگه کـه باشــــــم خفته در خاک

بگفتا: گــــر خـــــرامـــی در ســــــرایـش       بگفت : انـدازم ایـن ســـــــــر زیـر پایـش

بگفـتا : گــــــر نیــــــابی ســـــوی او راه       بگفت : از دور شــــــــاید دیـد در مــــــاه

بگفتــــا: دوســتیش از طبــــــــع بگـــذار       بگفت: از دوســـتان نـــایـد چنین کــــــار

بگفتا: رو صــــبوری کـــــن در ایـن درد       بگفت از جان صـــــبوری چون توان کرد

بگفت: از صــــبر کردن کس خجل نیست       بگفت : ار دل تـوانـد کـــــــــرد دل نیست

بگفت: از دل جـــــدا کن عشــق شـــیرین       بگفتا: چون زیم بــــی جــــــان شــــیرین

بگفت: او آن من شــــــد زو مکــن یـــاد       بگفت : این کـــی کند بیچـــــاره فرهــــاد

چو عاجـــز گشـت خســـــــرو از جوابش       نیــــامد  بیــش  پرســــــیدن  صــــوابش

گشــــــاد آنگه زبـــان چـون تیـــــغ پولاد       نهــــاد المــــــاس را بـر ســـــنگ بـنـیـاد

که مـــا را هســـت کــــوهـی بر گــذرگـاه       کـه مشـــکل مـی تـوان کـــردن بـدان راه

میان کــــوه، راهـــــــی کـنــــد بـــــــــاید       چنــان آمـد شــــدن مــــــــــا را بشــــــاید

جـوابــش داد مــــــــــــرد آهـنـیـن چـنگ       کـه بـردارم ز راه خســـــــرو این ســـنگ

گــر ایـن کـــــردم رضــــایم شــــه بجوید       به  تـرک  شــــــــکر  شـــــیرین  بگــوید

چنان در خشـــم شــــد خســـرو ز فرهاد       که حلقــش خواســـــت آزردن ز فـــــولاد

به تنـدی گـفت: آری شــــــــــرط کــــردم       اگـر زین شــــرط بـر گــــــــردم نه مـردم

به کـــوهـــــی کـرد خســـــرو رهنـمونش       که هــــــر کس خـواند اکـنون بیسـتونش +  نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1391ساعت 9:33  توسط   |  صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
نوشته های پیشین مهر 1391
مرداد 1391
 RSS  POWERED BY
BLOGFA.COM