مرد متاهل

توضیحات 1 : از نوجوونی احساس می کردم شهوتی در من نیست وخیلی سردم! دوره ی دانشجویی چنتا رابطه ی آب دوغ

توضیحات 2 :



آدرس صفحه بایگانی شده :


متن صفحه بایگانی شده :

مرد متاهل Skip to main content


- داستان سکسی
- عکس سکسی
- انجمن
- گالری ها
- نظرسنجی ها
- ارسال داستان
- عضو شوید!
- چت
- گروه‌ها

ورود نام کاربری: * کلمه ی عبور: *


- به شهوانی بپیوندید
- درخواست کلمه ی عبور جدید

تاپیک‌های داغ


- عکسای کیرم مخصوص خانومهای سایت شهوانی
- کس زنم مژگان جون
- یعنی واقعا کون نیست من بکنم عجب دنیایی شده
- لطفا در مورد كيرم نظر بديد مخصوصا خانم ها
- درخواست زن میانسال دارم از آبادان یا خرمشهر
- کلبه همیشه شلوغ...
- عکسهای سکسی و ناز از دختران عرب
- ‏*‏**آلبوم کیس های من برای خدمات جنسی و سکسی‎‏(سکس حضوری میخای بیا تو)***
- ░ﻋﮑﺴﺎﯼ کوس،کون و سینه ﺳﺤﺮﺟﻮﻧﻢ▓▒░
- کلفت ترین کیر شهوانی(مشهدیها یا مسافرین مشهد پیام بدن)

نظرات اخیر


- جان
- کلیپهای 3gp مخصوص موبایل.ایرانی
- ahhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhh
- چرت میزنی ...اینتر رو بزن
- گی با شخصیت هست؟؟؟
- جوووووووووووووووووووووووووووو
- برعکس نگیرید
- کلیپهای 3gp مخصوص موبایل.ایرانی
- دوست زن میخوام از آبادان
- salam

خانه مرد متاهل فتح کس فرخنده

من از دختری خاطره مینویسم که خیلی دنبالش دویدم تا تونستم تو بغلم بگیرمش. خانه دختره کنار یه بستنی فروشی بود من بخاطرش هر روز میرفتم بستنی فروشی بستنی میخوردم روزی 3 یا 4 بار میرفتم تا اون یبار ردبشه و من ببینمش واقعا ارزششو داشت که روزی10تومان بستنی بگیرم همینجور دنبالش بودم تا یه روز توی عروسی اونهم دعوت بود من بیرون ازعروسی داشتم با تلفن صحبت میکردم دیدم که فرخنده خانم عزیزدل من باشلوارلی تنگ سبزرنگ که باسنش جلوی چشم من میدرخشیدو مانتوی بنفش که فرم سینه هاش منو میکشت اومد بیرون تامنو دید روشو برگردوند تا این لحظه رو دیدم دیگه ناامید شدم به خودم گفتم بایداین ارزو رو بگور ببرم یهو دیدم که بمن نگاه کرد و بهم خندید تا خندید از خوشحالی داشتم میمردم که یهو از دهنم پریدو گفتم قربون خندت برم که داداشش فهمیدتا داداشش نگاشو برگردوند منم سریع گوشیم بردم درگوشم الکی با گوشی حرف میزدم واز خوشحالی ذوق میزدم دیگه تو همون عروسی شماره هامونو بهم دادیم وباهم انقدر خودمونی شده بودیم که یکی دوبار بهش اس داده بودم که اهل sex tallهستی یانه اما جواب درستی بهم نمیداد تا یک روز بابام اینا رفتند تهران تا18روزنبودند و من به فرخنده عزیزم خبردادم ولی اون بهونه دراورد که بابام نمیزاره بدون مامانم جایی برم همینجور بهونه کرد دوروز گذشت تا یه فکری زد به سرم فورآ زنگ زدم گفتم که به باباش بگه که میخواد بادوستاش برن گردش تا گفتم جا خورد دیگه نمیتونست بهونه بگیره قبول کرد چون من میدونستم که باباش میگذاره بادوستاش برن گردش باباش باخانواده ی دوستش هماهنگ کرده بود که دوتاشون باهم برن گردش دورزی میگذشت که بابام اینا رفته بودند تو خون نشسته بودم که زنگ زد بابام اجازه داده ادرس خونتونو بده بیام چندروزی زنو شوهر باشیم ببینم چجور شوهری هستی بدرد هم میخوریم یانه داشتم ازخوشحالی بال در میاوردم ادرسو smsکردم براش یه1ساعتی شد دیدم امد تا در باز کردم دیدم با دوستش اومدن دوستشم خیلی جذاب بود اما به زیبایی فرخنده جون نمیرسید اومدند داخل نشستند روی مبل رفتم 3تا چایی دبش ریختم اوردم داشتم میاوردم دیدم عزیز دلم روسریشودراورده چایی هارا گذاشتم روی مبل دست کشیدم تو موهای طلایی رنگش اونم شروع کرد به لب گرفتن چون زیاد دوستش داشتم دلم نمیومد بکنمش وقتی دوستش اومد کیرمو مالید کیرم که شق شد دیگه نتونستم جلوی خودم بگیرم همین جور که دست کردم به سینه هاش یه هالی بهم دست داد اولین مردی بودم که این دختر ها باهاش هال میکردند یواش یواش مانتو فرخنده رو در اوردم یه کرست قرمزی داشت شلوارو کرستشو در اوردم دوتایشون منو بردن تواتاق رفیقشوهم لخت کردم شروع کردم به لیس زدن کس عزیزم مالیدن کس دوستش دوستش سرمو گرفت برد در کس خودش وفرخنده هم شروع کرد به ساک زدن اولین بار بود که زن لوخت رواز جلو میبینم واناهم اولین هالی بود که میدادند دوستش دست کرد توکیفش یه good lifeدراوردوکیرموکرد داخلش بد منوانداخت روی تخت نشست روی من کیرمو کردتوکسش یهودیدم کیرم داغ شد بد یواش یواش بالا پایین میشد بلند بلند میگفت ااااااااااااخ........ااااااااااااااخ....ماله منه ماله منه منم داشتم هال میکردم دستام روسینه هاش بود مدتی شد دیدم شل افتاد روی تخت کسش پراز خون بود ترسیدم که فرخنده گفت نترس تقصیر خودشه تا کیر دید نفهمید چیکاربکنه خونریزی مال پلیشه((پلمشه)(polomesh))نوبت عزیزخودم شدخوابوندمش روی تخت از کون شروع کردم به تلمبه زدن بمن گفت بلند شو بلند شدم تاچرخید سینه هاشو گرفتم شروع کردم به مالیدن کیرمو گرفت کرد میون دوتا سینه هاش زیبایی چهرش باعث میشد بیشتر هال بده دیدم ابم نمیاد کاندمو دراوردم شروع کردم به سکل زدن بد ابموریختم روی کمرش هنوز اون سینه های تپلش یادم میاد کیرم شق میشه!!!!!!!!!!!15روز برام بهترین روز های زندگیم بود!!!!!!!!!!!خیلی دلتون میخواد بدونید دخترا چطور شدند!!!!!!!!!!!!!20روزمونده بود به اخر خدمتم که بیام برم خاستگاری پسرعموم رفت خواستگاریش بابای فرخنده به اجباردادبه رضا پسر عموم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!دوستش هم به خاطر پلمش که باعثش من بودم توخونه مونده ولی دمش گرم هنوزکه هنوزه نگفته کار من بوده!!!!!!!!!ولی من و همسرم رویا با هم خوش بختیم و داریم زندگیمونومیکنیم و داریم برای دختره شوهرپیدا میکنیم ولی رویا نمیدونه من پلم دختره رو باز کردم!!!!!!!!!!!!!هنوز هم منو فرخنده برای هم میمیریم!!!!!!!!!!!!!

این خاطره مال1383/6/15
راستی منو رویا یه پسرویه دختر 2قلوداریم!!!!!!!فرخنده هم یه پسرداره!!!!! امروزهم هست1392/5/2

نوشته: a-b_h


- 18 نظر
-
-
-




- مرد متاهل

دوستی با خانم باز حرفه ای

از نوجوونی احساس می کردم شهوتی در من نیست وخیلی سردم! دوره ی دانشجویی چنتا رابطه ی آب دوغ خیاری داشتم ولی به من لذت نمی داد! من هیکل پر و گوشتی دارم و مردا خوششون میاد! یه روز حتی مدیر قسمتی از بخش اداری دانشگاه به من پیشنهاد دوستی داد ولی نتونستم بپذیرم! میدونستم خیلی شهوتی و کیر گنده ست ولی حس خوبی بهش نداشتم.تا این که یه مرد متاهل به تورم خورد! از اون خانوم بازای حرفه ای و شهوتی که با نگاهش قورتت می داد.قرار شد یه شب بپیچونم برم با هم باشیم. به محض دیدنم توی ماشین یه لب ازم گرفت و رفتیم ویلا.از پله ها رفتیم بالا ، دیدم داره انگشت میکنه توی کوونم! آخی کشیدم و گفتم با کوونم چیکار داری؟ گفت: چیکار دارم؟ میگامش! گفتم بی خود! در رو باز کرد و هولم داد توی اتاق و گفت دختر!از زیر کیر من کسی بلند نشده مگه کوون داده باشه!! دلم هرری ریخت! من تا حالا کوون نداده بودم!! بعد از صرف غذا دوش گرفتیم و دستمو کشید و برد توی اتاق خواب! هیکل پر و مردونه ش شهوتیم کرده بود! کیر خوش تراشش رو فرو کرد توی دهنم..فهمیدم سکس خشن دوست داره! منم وحشیانه براش ساک زدم.انداختم روی تخت کیرشو کرد توی کسم! دردم اومدو آخ بلندی گفتم و اونم شهوتی تر شد! داشتم لذت می بردم..کثیف کاری هاش رو دوست داشتم..داد می زد توی دهنم تف کن!بعد به پشت خوابید و منم روی کیرش نشستم و کوونمو می چرخوندم.دیدم داره آبش میاد زبونمو نشونش دادم که یعنی میخوااام..کیرشو درآورد و کنارش نشستم و آب کیرشو توی دهنم خالی کرد.20 دقیقه ای بغل هم استراحت کردیم ، دیدم داره انگشتشو میکنه توی سوراخ کوونم..داد کشیدم و فرار کردم! رفتم توی اتاق دیگه..عین دیوونه ها افتاد دنبالم و گفت غزل جون نمیذارم اذیت شی..گریه می کردم و ازش میخواستم این کارو نکنه و اونم قول داد اذیتم نکنه! قمبول کردم و گذاشت توی کوسم و آروم آروم انگشت کرم زده ش رو توی کوونم کرد! واااااااای دردم می اومدو داشتم می مردم..آروم آروم بازی کرد و بعد از بی حسی استفاده کرد..بعد چند لحظه که دردی حس نمی کردم کیرشو روی سوراخ کوونم گذاشت.یواش یواش فشار می داد و منم درد رو حس می کردم.بعدش یهو همه رو کرد توی کوونم.دردش کم شده بود و داشتم لذت می بردم.آخ ، عزیزم، منو بککن، جرم بده..اجوووون...2روز با هم بودیم و من 2بز بهش کوون دادم. هنوزم که هنوزه کف کیرشم و دوست دارم از کوس و کوون بهش بدم.اونم با عشق منو میگاد.ما سکس عاشقانه ای با هم داریم..تازه حس می کنم که چقدر شهوتی ام و سکس رو با تموم وجودم دوست دارم..

نوشته: غزل


- 12 نظر
-
-
-




- مرد متاهل

آذر دوست زنم

سلام دوستان.من وحید هستم .الان یک ساله که ازدواج کردم و از ازدواجم هم خیلی راضیم.
داستان مربوط میشه به 2ماه پیش.اوایل ازدواج یکی از دوستای زنم بهش خیلی زنگ میزد و احوالشو میپرسید منم که میپرسیدم کیه زنم میگفت آذره.من تاحالا ندیده بودمش دوست دانشگاهی زنم بود.منم کم کم باهاش اشنا شدم و گاهی وقت ها که بزنم زنگ میزد اگه دستش بند بود من جواب میدادم و احوالپرسی گرمی میکردیم .هر بار که زنگ میزد اصرار میکرد یک بار بریم خونشون و میگفت بعد ازدواج میخاد ببینه قیافه زنم چه شکلی شده.

یک روز عصر که خونه یکی از فامیلهای زنم تو شهر همین آذر بودیم زنم گفت بریم یک سری هم به آذر بزنیم.منم قبول کردم و زنگ زد با آذر هماهنگ کرد اونم با اشتیاق فراوان گفت بیاین.اینو هم بگم شهر ما باشهری که آذر توش زندگی میکنه 60کیلومتر فاصله داره.وقتی رفتیم خونشون خودش تنها بود مادرش هم بعد چند دقیقه اومد.از آذر بگم که قدش 165 .تقریبا چاق بود با پوستی سفید و لطیف و سینه های درشت.سنش 22سال.راستی من خودم قدم 180.وزنم 79.موهای سرم هم طلایی و پوستی سفید که همه زنها میگن کاش موهای سرت مال ما بود.از داستان پرت نشیم.بعداز اون ماجرا رابطمون باهم صمیمی تر شده بود گاهی وقتها هم به من زنگ میزد و احوال میپرسید منم عادی احوالپرسی میکردم تا اینکه یک شب که زنم رفته بود خونه پدرش که تو شهرک چند کیلومتر دورترازشهرمون بود.ساعت 11شب بود خواستم به یکی از دوستام زنگ بزنم هواسم نبود شماره آذر رو گرفتم.تاخواستم قطع کنم تک خورد.بعد چند دقیقه آذر زنگ زد گفتم اشتباه شد ببخش مزاحمت شدم گفت نه اشکالی نداره خونه تنهام پدرو مادرم رفتن خونه عموم منم چون دختر ندارن حوصله رفتن نداشتم.از زنم پرسید که گفتم رفته خونه باباش.همین که فهمید زنم نیست حرف زدنش عوض شد و خودمونی تر حرف زد.گفت اقا وحید یک چیزی توی دلمه ولی میترسم بگم ابروم بره.گفتم نترس بگو. گفت قسم بخور نه به کسی میگی نه نارحت میشی.منم قسم خوردم و بهش قول دادم.بعداز کمی من من کردن گفت عاشقم شده و ازم خوشش اومده و دست خودش نیست احساس و دله دیگه. چند ثانیه حرفی واسه گفتن نداشتم بعد گفتم اخه من که زن دارم گفت میدونم اشتباهه ولی اگه قبول کنی فقط باهم دوست باشیم. نمیدونم چرا قبول کردم اخه بعدازدواج من به هیچ و زن و دختری حتی نگاه نمیکردم. چندهفته که باهم دوست بودیم یک روز گفتم میخام ببینمت ولی میترسم بیرون قرار بزاریم گیربیوفتیم ابرومون بره.گفت فردا پدرو مادرم میرن ارومیه مجلس ختم یکی از فامیلهای دور خونه کسی نیست بیا اینجا.

تو کونم عروسی بود .لامصب انگار نمیخاست فردا برسه. خلاصه فردا رسیدو به زنم گفتم من امروز تا عصر یک جایی کار دارم نمیام. اول رفتم ارایشگاه به خودم رسیدم بعد به آذر زنگ زدم گفت پدرو مادرم دارن میرن.یک ماشین دربست گرفتم رفتم خونه آذر. ایفون رو که زدم درو باز کرد رفتم تو .جلوی در حال اومد پیشوازم وای که جیگر شده بود یک بلوز سفید نازک بایک شلوارک سفید و ارایش ساده که درجا کیرم سیخ شد.باهاش دست دادم رفتیم داخل.بعد چندتا حرف الکی و تعارف یک لیوان شربت اورد اومد کنارم نشست.چند ثانیه بهم نگاه کردیم بعد در یک حرکت هماهنگ لبامون بهم وصل شد.چنان باشدت لب میخوردم انگار لب ندیده بودم.بعد رفتم سراغ گردنش و اونم یواش یواش داشت صداش درمیومد.دستمو گذاشتم روی سینه هاش .وای سینه های سفتو گردی بودن.گفتم بلوزتو دربیار.یک سوتین سفید خوشکل بسته بود دستمو کردم ازپشت سوتینش رو باز کردم و شروع به خوردن سینه هاش شدم.باهر مک که به ممه هاش میزدم بیشتر اه و ناله میکرد.همینطور که مشغول سینه هاش بودم دستمو اروم بردم لای پاش و بادستام کسشو میمالوندم.بعد گفت بلند شو وایستا.کمر شلوارمو باز کرد شلوارمو کشید پایین کیرمو که داشت تو شرت خفه میشد اورد بیرون و بعد یه دست بروش کشید وشروع کرد به ساک زدن.خیلی وارد بود اخ و اوخ میکردم لذت میبردم .بعد چند دقیقه ساک زدن خابوندمش رو زمین شلوارک و شرتش رو یک جا از پاش در اوردم.یک کس سفید بی مو جلوی من خود نمایی میکرد. رفتم وسط پاهاش و پاهاشو دادم بالا.چون دختر بود کیرمو فقط مالوندم به کسش.اه و اوهش بلند شده بود قربون صدقم میرفت.بعد برش گردوندم از عقب کیرمو گذاشتم لای کس سفیدش که داخلش صورتی بود.داشت التماس میکرد که زود زود عقب و جلو کنم فهمیدم میخاد ارضا بشه با تمام توان عقب و جلو میکردم اونم دستشو گذاشته بود روی کیرم هنگام مالیدن فشار میداد روی کسش.بعداز چند دقیقه عقب و جلو کردن بخودش لرزید و شل شد فهمیدم ارضا شده.ولی من هنوز ارضا نشده بودم.گفتم آذر اجازه میدی ازپشت بکنم.گفت اخه درد میکنه.معلوم بود ازپشت قبلا داده که میگه درد میکنه.گفتم یواش میکنم.گفتم کرم داری ؟گفت کرمم تازه تموم شده ولی وازلین داریم.رفت وازلین رو اورد یکم کیرمو چرب کردم یکم هم دور سوراخ کون آذر رو.سر کیرمو اهسته فشار دادم تو کونش که گفت اخ یواش وحید درد داره.یواش یواش کل کیرمو تو کونش جا دادم بعد به اهستگی شروع کردم به تلمبه زدن اولش به خودش میپیچید ولی بعد چند بار تلمبه زدن ناله میکرد.چند دقیقه که از کون کردمش ابم اومد وبا فشار خالی کردم توکونش.بعد بی حال افتادم کف خونه و خابم برد.وقتی بیدار شدم ساعت 1ظهر بود.دیدم آذر نهار اماده کرده.بلند شدم بیام خونه گفت به باباش زنگ زده گفته توراه ماشینش خراب بوده تازه رسیدن ارمیه و خیالم راحت باشه فعلا نمیان.نشستم با آذر نهار خوردم .لامصب دست پختش محشر بود.بعد نهار یک بار دیگه کردمش بعد اومدم خونه .ولی بعد عذاب وجدان خیانت به زنم کاری باهام کرد که کلا باهم قطع رابطه کردیم وقسم خوردم اخرین بارم باشه.شرمنده اگه خسته شدید از خوندنش ولی بخدا من بلد نیستم چاخان بافی کنم که بروبچ بیشتر تحریک بشن.بای دوستان

نوشته: پسر شهوتی


- 25 نظر
-
-
-




- مرد متاهل

مدیر ساختمون

سلام دوستاااااان )))))))
اسم من ژیلاست (همونی که میگن با ویلاست ) 26 سالمه. خیلی داغ و سکسی ام تا قبل از اینکه برم دانشگاه کلی دوست پسر داستم و بیشماااااااااااار سکس ) وقتی دانشگاه قبول شدم و اومدم تهران با کلی اصرار بابامو راضی کردم که واسم خونه بگیره ، اوونم با کلی شرط و شروط قبول کرد(بماند که به هیچ کدوم عمل نکردم ) . خلاصه من موندم و یه خونه و کلی فکرای شیطانی )))) ولی خداییشو بخواین رسما هیچ گهی نخوردم جز مالوندن خودم )) تو دانشگاه با چند تا دختر باحال آشنا شدم که به خاطر خونواده هاشون باید حتما تو خوابگاه میموندند واسه همین اکثر وقتارو باهم بودیم و اوونا فقط وقت خواب میرفتند خوابگاه .
یه روز رویا و مریم و پریسا (دوستااامو میگم) به بهونه ی اردو، نرفتن خوابگاه و باهم رفتیم کلی گشتیم و بعدش اومدیم خونه ی من و شامو که خوردیم تخته و پاسور بازی میکردیم و آهنگ گوش میدادیم (اووونم آرمین با صدای زیاد) . خونه ی من تو یه آپارتمان هشت واحدی تو چهار طبقه ست (اینو گفتم که بدونین واحد من چسبیده به واحد همسایه مون که در ضمن مدیر ساختمونم هست) به خاطر همین ساعت ده شب من آهنگو قطع کردم که واسم شر نشه تو ساختمون. چون صبح کلاس داشتیم بنابراین رفتیم تو اتاق که بخوابیم اما یه صدایی نذاشت بخوابیم!!!! و اوون صدایی نبود جز التماسهای مدیر ساختمون به زنش واسه سکس )))
اولش کلی با بچه ها ریزریز به این مسئله میخندیدیم ولی کم کم واقعا دلمون واسه مدیر ساختمون سووووووووووزید ولی خلاصه اوونا که ساکت شدند ماهم بیخیال شدیم و خوابیدیم.
صبح که میخواستیم بریم دانشگاه ،من داشتم درو قفل میکردم و بچه ها هم داشتند هرهر میکردند طبق معمول که یهوووووو آقای مدیر ساختمون با یه قیافه ی خسته و گرفته اومد بیرون از خونشون. حالا فکر کنین ما چهارتا فتنه این بدبختو دیدیم و داریم تو موقعیت دیشب تصورش میکنیم و نمیتونیم جلوی خنده هامونو بگیریم. بیچاره بی خبر از همه جا سرشو انداخت پایین و رفتش و ما به مانند هیروشیما منفجر شدیم..(اینجا جا داره که آقای مدیر رو واستون توصیف کنم: یه مرد 35-36 ساله ،قدبلند،خوش اندام،یه چهره ی مردونه و فوق العاده جذاب)
بعد از ظهر که از دانشگاه اومدم خونه وقتی از آسانسور اومدم بیرون دیدم آقای مدیر جلوی درشونه،سلام کردم و عذرخواهی به خاطر دیشب و اوونم گفت ایرادی نداره راحت باشید و قدر این روزاتونو بدونید، راستشو بخواین دلم واسش سوخت. تو همین حال و هوا بودم که یهو یه صدای بنفش منو به خودم آورد، سرمو گرفتم بالا که دیدم یه خانمی شبیه زن تناردیه بود که با همون صدای بنفش گفت:سعید بریم دیگه. سعید (آقای مدیر) خودشو جمع و جور کرد و گفت: خانم ستوده پدر خیلی سفارش شمارو به ما کرده و ازاین حرفا که مثلا به زن تناردیه بفهمونه داشتیم راجع به این مسائل حرف میزدیم و رفتند. منم رفتم تو خونه و همش داشتم به تناسب این دوتا فکر میکردم.. سریع زنگ زدم به پریسا:
- سلام پری چطوری؟؟
- سلام ژیلی جون ، دلت هوای مارو کرده؟؟
- نه دیوونه شمارو کی میخواد آخه؟ زنگ زدم یه موضوع مهمو بهتون بگم!
- خاک بر سرتتتت بالاخره بهت تجاوز شد؟؟؟؟؟ با اوون اندامی که میندازی تو مانتوهای تنگ کمترین کاری که میشه باهات کرد تجاوزه!! والااااااا چه دخترایی پیدا میشن...
- وااااااااااااااااااااااای پری امون بده.. زرزرووووو..
- بنال جانم.
- الآن آقای مدیر و دیدم..
- آخی بیچاره ی در کف کوس مونده رو؟ خوب؟؟؟؟
- آره.. زنشم بود باهاش. چه زنی..... بگو ان!!!
- دروغ میگی ژیلی!!! به اوون ان التماس میکرد دیشب؟؟ خاک عاااااااااااااااالم تو سرش..
- آره .. پری دلم میخواد یه کاری واسش بکنم. گنااااااه داره بیچاره. عین سگم میترسه از زن تناردیه.
- من قربووون اوون قلب رئوفت برم ژیلی جونم.. میخوای تو خودتو اذیت نکن من میام میدم بهش. این برد پیت لیاقت تورو نداره!!!
- خفه شو! من یه برنامه دارم.. بیا چهارتایی یه حالی بهش بدیم.. چطوره؟؟
- چی بگم والا.. من واسه شاد کردن دل یه جنتلمن هرکاری از دستم بربیاد میکنم... اینجوووور آدم نیکوکاری ام من.
- باشه فکراتونو بریزید روهم ببینیم آقای مدیرو چطوری بیاریمش توراه. تماس فرت.
- فرت.
همش داشتم به این فکر میکردم که چطوری با وجود زن تناردیه آقای مدیرو بیاریمش توراه.. خلاصه شب شد بازم نوای التماس!!! کلی خودمو میمالوندم و آقای مدیر رو پیش خودم حس میکردم تا خوابم برد.
صبح باصدای زنگ بیدار شدم. شب با شورت و سوتین خوابیده بودم و موهای فرفریم ریخته بود دور و برم.. همونجوری رفتم از چشمی نگاه کردم دیدم آقای مدیره.. یهو باخودم گفتم الآن وقت زدن جرقه ی اوله.. پس با یه قیافه ی خوابالود که مثلا نفهمیدم با چه سر و وضعی دارم درو باز میکنم ، در رو باز کردم و با یه صدای خوابالووووو گفتم :
- جاااانممم؟؟
- س س س س سلام ... خانم ستوده از خواب بیدارتون کردم.. واقعا شرمنده.
یه جوری نشون دادم که تازه فهمیدم کیه و خودمو جمع و جور کردم و لی هنوز ایستاده بودم جلوش..
- بفرمایین آقای کمالی .. این موقع روز شما خونه این؟؟
همونجووووووری خیره داشت به هیکلم نگاه میکرد و شاید تو ذهنش اندام منو با اندام زنش که عین بشکه بود مقایسه میکرد.
- آقاااااای کمالی؟؟ امرتوون؟؟
- ب ب ب بعلههه.. شرمنده.. حموم ما نم داده میخواستم ببینم دیواراتاق شما هم نم داره.. یه چک میکنین؟؟
- آقای کمالی من که متوجه نشدم شما چیو فرمودید.. یه لطفی کنین خودتون بیاید یه نگاه بهش بندازید.
- نه ..آخه خانمم نیستش میترسم در بسته شه پشت در بمونم..
- آقای کمالی خوب کلیدتونم با خودتون بیارید.
یه لبخند باحال زد که دلم هری ریخت. تا رفت کلیدشو بیاره منم رفتم یه پیرهن صورتی کمرنگ که از جلو دکمه میخورد و شبیه پیرهن مردونه بود و تا روی رونم می اومدو پوشیدم ورفتم تو آشپزخونه کتری رو گذاشتم رو گاز. یهو با دستش زد به در و گفت:
- خااانم ستوده؟؟؟
- جانم؟؟؟ بفرماییییییییییییید تو آقای کمالی.
یه نگاه انداخت تو آشپزخونه و ازم اجازه گرفت که بره تو اتاقو نگاه کنه. منم گفتم که بره. وقتی رفتش تو اتاق یه چند دقیقه بعدش با یه سینی که دوتا چایی و یه ظرف شیرینی توش بود رفتم دم در اتاق ایستادم و گفتم:
- نم داره؟؟؟
یه کم خودشو جمع و جور کرد و گفت:
- نه خداروشکر نم به اینور نرسیده..
- پس بفرمایید یه نمی به گلوتون برسونین.
پا شد گچ دستاشو با چند بار زدن بهم پاک کرد ودر حالی که لبخند میزد گفت :
- مسخره میکنید منوووو؟؟؟
- اختیاااااااااااااااااااااااااااار دارید آقای کمالی.. من کی باشم که شمارو مسخره کنم؟؟
تعارفش کردم که بشینه خودمم روبروش نشستم.
- شما رشته تون چیه؟؟
درحالی که واسش چایی میذاشتم گفتم :
- من صنایع میخونم.
- صنایع غذایی؟؟
- واااااااااااااااااااااااای آقای کمالی شما دیگه چرا؟ مهندسی صنایع .
- شرمنده خانم مهندس..
- خواهش میکنم..
فنجون چایی مو برداشتم و پاهامو انداختم روهم. چشماش با حرکت پاهام هماهنگ شد. چشم از پاهام برنمی داشت .
- شما چجوری با خانموتون آشنا شدین؟؟ ببخشید فوضولی میکنمااااااا...
- خواهش میکنم.. من کارمند پدرزنم بوودم این شد که به دامشون افتادم.
- نفرمایییددد )))))
- والاااااا... شما که غریبه نیستید .. من اسیر شدم.
- بله میدونم.
- ببخشید از کجاااااااااا؟؟ یعنی انقدر تابلوئههههه؟؟؟
با یه حالت تمسخر و با کلی عشوه گفتم:
- از التماسهاااااااااااااااااااااااااااااااااااای شبانه تون!!
- چی؟؟؟
- راستشو بخواین شبا صداتون میاد که دارید به زنتون التماس میکنین که....
- میبینی بدبختیای منو ژیلا جان؟؟؟
از ژیلا گفتنش یه جوری شدم و کلی ذوق کردم..و با عشوه گفتم:
- خوب چرا شانستونو جاهااااای دیگه امتحان نمیکنید؟؟
- آخه کجا؟؟ اکرم همیشه هست..
- الآن که نیست.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یهو چشماش یه برقی زد و گفت:
- یعنیییییییییییییییی؟؟؟
درحالی که دکمه هامو باز میکردم با ناز گفتم:
- بععععلهههههههههههههههههههه....
یهو پاشد اومد پیشم نشست و تو گوشم گفت:
- باورت نمیشه که چند وقته که تو کف هیکلتمممم ژیلاااااااااااااااااااااا ...
- منم همینطوررررررررررررررررررر سعیدممم...
- قربوون اوون سعید گفتنت عسلممم..
دستاشو انداخت دور گردنم و شروع کرد به خوردن لبام.. منم از خداخواسته خودمو چرخوندم به سمتش تا راحتتر بیفتم تو بغلش.لبامو خیلی آروم میمکید.. یه دستشو گذاشت روی کوسممم.. کوسمو از روی شورت میمالوند. با دست دیگه ش کمرمو ماساژ میداد. منم سینه هامو چسبوندم به بدنش.. هیکلش بهم آرامش میداد. یه کم خودشو ازم جدا کرد سینه هامو از روی سوتین گرفت توی دستاش. یه نگاه بهم کرد و گفت:
-چه سینه های خوش فرمی داری گلم...
بعدش بغلم کرد و گونه مو بوسید و شروع کرد به درآوردن لباسام.. همرمان منم لباساشو درآوردم.. دائم قربون صدقه ی هیکلم میرفت ... وقتی که جفتمون کاملا لخت شدیم دستمو گرفت و ازم خواست بایستم جلوش تا خوب نگام کنه.منم همینکارو کردم.واقعا داشت از دیدن اندامم لذت میبرد.. دستشو گرفتم بلندش کردم و باهم رفتیم تو اتاق. همینطوری که دستاشو گرفته بودم نشستم رو تخت و بعد خوابیدم و سعیدو کشیدمش که بخوابه روم. وقتی خوابید روم خیلی لذت بردم..کیر سفتش رفت لای پام.. شروع کرد به خوردن سینه هام.. خیلی خوب میخوردشون.. همش لذت میبردم و تو ذهنم به زن تناردیه غبطه میخوردم که چرا قدر سعیدو نمیدونه؟
سر سعیدو گرفته بودم تو دستام و موهاشو نوازش میکردم. رفت پایینتر و روی شکمم زبون میکشید.. خیلی کارشو خوب بلد بود میدونست چطوری دیوونم کنه.... دستشو گذاشت روی کوسم و گفت:
- حالا رسیدم به اصل کاری... دوست داری واست بخورمش عزیزم؟؟
- به شرطی که بذاری منم به اصل کاری برسم..
- یعنی میخوریش واسم؟؟؟ این اولین باره که میخوام این لذتو ببرم..
- معلومه که میخورمش عزیزم..از خدامه..
رفتم روش و به حالت 69 خوابیدم روش و شروع کردم به خوردن کیرش بدجوری ناله میکرد.. الهی بمیرم خیلی لذت میبرد منم تا جایی که میشد کیرشو میکردم تو دهنم و اسش ساک میزدم تا نهایت لذتو ببره.. اوونم کوسمو کامل کرده بود دهنش و میک میزد و گاهی زبونشو میکرد تو سوراخ کوسم و حالی به حالیم میکرد. فقط اوووم اووووووووووم میکردم و اوونم با اینکه کوسم تو دهنش بود از لذت آه و ناله میکرد.. یهو حس کردم رو ابرااام .. بدنم لرزید.. بغلم کرد و منو خوابوند اوومد رووم..
- قربون ارگاسم بدنت برم جیگرم..
بیحال بهش گفتم:
- مرررررسییییییییییییییییییییی... حالا نوبت توئه که ارگاسم بشی عشقمممممممم...
- چجوری بکنمت ؟؟ هرجور راحتی بگو..
- هرجوری که حسرتشو داری منو بکنننننننن... فقط زود باش دارم میمیرممممم...
سریع پرید و محکم ماااااااااااااااااچم کرد.. و کیرشو چندبار مالید به کوسم و حسابی خیسش کرد.. بعد پاهامو داد بالا و گذاشت رو شونه هاش و بهم گفت :
- جیگرم دفعه ی اول آبم زود میاد بذارمش تو کونت؟؟؟
- آره ،ولی زنت که نمیذاره بکنیش ..از کجا میدونی شیطووون؟؟
- آخه یه بار که بد زده بود بالا یه جنده آوردم خونه )))))))))))))
- بکنننننننننننن سعییییییییییییییییییییییییییییید.
آروم گذاشتش دم سوراخ کونم و کم کم هولش داد تو.. واااااااااااااااااااااااااااااااااای چه حالی داد..
- سعیییییییییییییییییییید تا ته جا کنننننننننننننن... جوووووووووووووووووووووووووووووونننن...
- جووووووووووووووووووونممممممم.... چشششششممم :********
تند تند کمر میزد تا آبش اومد و ریخت تو کوونممممممممممم..
- سعید مرسییییییییییییییی ..عالی بودددددد...
لبامو بوسید و گفت:
- قابلتو نداشت....
بعدش که حالش جا اومد دوباره کردش تو کوسم و تو چندتا استایل مختلف کوسمو کرد و انصافا خوب میکرد و کمر سفتی داشت... بهترین سکس عمرم بووووددد...
وقتی آبش اومد ریخت روی شکمم و بعدش با دستاش مالوند روی سینه هامو بعد باهم رفتیم دوش گرفتیم..
خیلی خوش گذشت به جفتمون..
از اوون روز هروقت زن تناردیه نیست یه حالی بهم میدییییییییییییییییییییییییییییییممم..
دوستان ببخشید خیلی طولانی شد... لحظه هاتون سکسی )))))))))))))))))))))))

نوشته: ژیلا


- 33 نظر
-
-
-




- مرد متاهل

بهم میگه عاشقمه ولی زن داره

سلام به همه ی دوستان خوبه شهوانی من اولین باره دارم میام تو این سایت ولی خیلی هم بد نبود.من مهدیسم 20سالمه ازجنوب هستم.بگذریم بریم سراغ داستان نمیدونم از کجا براتون شروع کنم از اون روزی که میترا خواهرم منو با محمد آشنا کرد محمد یه مرد 27ساله با وضع مالیه توپ شاید من بخاطر همین بهش پا دادم آخه من اصلا از مردای بزرگ خوشم نمیومد اون موقع که خواهرم مارو با هم آشنا کرد من تنها بودم و هیچ کسو نداشتم خلاصه شمارشو ذخیره کردم تو گوشی و بهش زنگ زدم دفعه اول که ازم خواست همدیگرو ببینیم تو ماشینش بود و حدود 5دقیقه بیشتر پیشش نبودم بعد از یک هفته ازم خواست که دوباره برم ببینمش منم بعد از مدرسه بهش زنگ زدم اومد دنبالم با هم از شهر خارج شدیم اولش فکر کردم میخواد منو ببره لب ساحل بشینیم حرف بزنیم دیدم نه بابا توقع دیگه ای ازم داره منم متنفر بودم از این کارا حتی بوسیدن این مرد حاله منو بهم میزد خلاصه رفت یه جا ایستاد اول اومد کنارم نشست دستمو گرفت بوسید وای که من حالم بد شد.بعد دست زد به سینه هام که یکی محکم زدم رو دستش خلاصه لبشو گذاشت رو لبم داشت لبامو میخورد من واقعا هیچ حسی نداشتم بهش خواست شلوارمو در بیاره که نذاشتم انقد زور زد که بلاخره هم شرت و هم شلوارمو
در آورد بزور خوابید روم کیرشو کرد تو نازم تا ته. همه چیز نا خواسته شد انقد گریه کردم التماسش کردم ولی فقط به فکر خوشی خودش بود وقتی برگشتم خونه تمام بدنم داشت درد میکرد خلاصه بعد از چند روز دوباره خواست منو ببینه من رفتم تا دلیل کارشو بپرسم که دوباره خواست سکس کنیم چون اون دفعه ناخواسته بود بهم حال نداد خواستم الان تلافی در بیارم قبول کردم خوابیدم اومد خوابید روم داشت خوشم میومد ازش خلاصه کارشو با من تموم کرد و من بهش عادت کرده بودم ولی خیلی بد شد چون فهمیدم اون زن داره اون بهم میگه عاشقمه ولی نمیتونم باور کنم من الان یک ساله باهاشم خیلی عاشقش شدم ولی نمیدونم باید با زنش چیکار کنم میخوام بگذرم از عاشقم بخاطر این چیز خیلی سخته ولی چاره ای ندارم ببخشید اگه الکی بود داستانم

نوشته:‌ مهدیس


- 22 نظر
-
-
-




- مرد متاهل

بوسه های نوستالژیک

فکرشم نمیکردم..که بگه برم تو دفترش..به نظرم خیلی ترسو بود..بعدا فهمیدم زن و بچه داره...ازون آدمهای مزخرف خالی بند نبود اصلا...حالا که 5،6 سالی میگذره میفهمم خیلی صادق بود..بهم گفت بهار حواست باشه،اگه میای پیشم نیاز پیدا میکنی میخوای باز بیای زنانگیت رو میفهمی و اونوقت ممکنه همیشه نباشم..بهم گفت بیا خرابش نکنیم اما من که گوشم بدهکار نبود! تازه فهمیده بودم بوسه های یواشکی تو ماشین با طعم سیگار بهمن کوچیک چقدر میتونه نوستالژی ساز باشه! من 18 سالم بود و اون 38 ساله. به بهونه درس که شب پیش دوستم میمونم رفتم دفتر دوستش..نمیدونم چرا خجالت نمیکشیدم.اما اون گاهی روش نمیشد تو چشمام نگاه کنه. یه وقتایی حتی نمیدونستم چی بپوشم چطور رفتار کنم..کلا چطوری خانم باشم!تا بحال با هیچ پسری نبودم و همه چی برام بازی بود..! دوستش شاعر بود مثل خودش.. با هم چایی خوردیم، من دانشجوی ترم یک بودم و حسابی سوال پیچم کرد..ناراحت شدم..خوب من خیلی اروپایی فکر میکردم که با یک مرد متاهل بودم اون به عنوان یک دوست اجتماعی! حتما فکر میکرد ازون خانم جی جی ها هستم...به درک. فکر کنه.
دوستش رفت و نادر آروم آروم اومد سمتم...سرعت نفسهام مثل یه گربه شده بود که تو بغل صاحبش داره نوازش میشه..فقط دیدم چسبیده بهم...داره تو گوشم میگه عمرم عشقم عزیزم،میگفت تو مال منی....وای داشتم میمردم! کم مونده بود دو تا بال در بیارم و یک چنگ بدن دستم! تو چهار چوب در قفل کرده بودیم..خودشو بهم میمالوند..نفسام بلندتر میشد بیشتر بازی میکردم اصلا حس شهوانی نداشتم! زیپ شلوارم رو باز کرد..دستش رو برد توش..
- وای..تو که هیچی نداری
خندیدم..
- مگه باید چی باشه
- کوچیکه..آه..تو دستم نمیاد..تا حالا سکس نداشتی؟
- خجالت بکش
- عزیزم عشقم منظوری نداشتم...میذاری دستم رو ببرم تو؟

نمیتونست اسم جاهایی که میخواست دست ببره رو واضح بگه..منم نمی تونستم!فقط میگفت بچرخ ، بیا جلو،دولا شو..جز این صدای نفسهامون میگفت چی خوبه و چی بده...چقدر ادامه بدیم چقدر نه..گاهی هم یک جیغ کوچولو از من!
دو بدن که عاشقانه از هم لذت میبردن...
منو خوابوند رو زمین، یادمه لخت بودم و سینه هام تو دهنش بود..چشماش رو بسته بود و میک میزد..آه آه..گازم بگیر..وحشی شو نادر..آی گاز بگیر..
ادامه میداد..گاز میگرفت که نوک سینه هام حسابی سرخ و بنفش شد..پایین تر اومد و شورتم رو در آورد..پاهام رو باز کرد و آروم زبونش رو کشید..
- نرمه، موهاش رو برای من زدی؟
- آه..آره
- بخورم؟
- آره
- بگو بخور
- بخور..بخور
برام میک میزد زبونش رو توش میکرد و حسابی تکون میداد...
- آی گاز بگیر...گاز بگیر..میخوام جیغ بکشم..وای
پاهام رو باز باز کرده بودم..سرش تو بود و دیدم داره با دندون میکشه..درد میگرفت و لذت میبردم..
- نادر بیشتر..آآآآآآی..بکن بکن
سرش رو یک دفعه بلند کرد اومد بالا،روم خوابید و لبام رو بوسید...
- چیه؟ لبام مزه کس میده؟
بدم اومد اما باز بوسش کردم...همینطور زبونم رو میکشید بیرون و میمکید..خیلی خوب بود..چقدر ازین جور سکس ها تو اینترنت میدیدم بدم میومد اما فکر نمیکردم لذت ببرم..
- صبر کن بهار..پاهاتو باز کن
وای داشتم حسش میکردم..سر یه چیزی داشت میرفت تو..یه چیز گوشت آلود..یه کمم سرد..اونجاش یا همون کیرش خیلی بزرگ نبود..اما میدونست چطور آروم آروم تو ببره..نفسم بند اومد..دید نمیتونم نفس بکشم
- بهار بلند شو بهار..آروم باش

اولین بارم بود و اینطوری از خود به در شدم!
دوباره خوابید رو..با دستش کسم رو میمالید
- جون جونم..جونم..آرومی؟
لبام رو بوسید.
- دوباره بکنم؟ میخوای؟
- میخوام..مال توئه..بگو میکنی
- میکنم عزیزم..برام باز کن..بازش کن..آره آآه...باز کن..
تو گوشم انگار فوت میکرد و با صدای خفه داد میزد
- باز باز باز کن..آه آه آه..میخوام بده کس بده بده..آی آی..
تا نصفه توش بود..فشار میداد و آروم جلو عقب میکرد...
سنگینی تنش مثل شیرینی همون بار هستی بود که میلان کوندرا می گفت! بالاخره تجربش کردم!
سرم سنگین می شد..یه چیزی تو کسم داشت آروم آروم جمع میشد و دیگه می خواستم سرعتش خیلی بالا بره! دستم رو روی کونش گذاشتم و با ناخنام دائم فشار میدادم
- تندتر..وای میخوام خوبه خوبه نادر بکن..آه.. آه..آه آه آآآآآآآآآآآآآه
اینقد به توی خودم فشارش دادم که هردو با هم اومدیم..
..
من همون روز پریود شدم و هردو فکر کردیم که پردم پاره شده!..بعدا فهمیدیم که ارتجاعی هستم و خلاصه همه چی به خیر گذشت..!
سالی یک بار هم شاید هم رو ندیدیم..
برام سخت بود ببینم زنش رو دوست داره...اما میتونستم بفهمم اگه دخترش نبود حتما ازش جدا میشد..کارد و پنیر بودن..
برای جدا شدن از نادر با چند نفری آشنا شدم..با بعضی هم سکس داشتم که بعدا مینویسم..

من متفاوت مینویسم...اگر مورد پسندتون نیست میتونید نوشته هام رو نخونید! جز این، خوشحال میشم با سبک خاص نوشتاری و تجربیات خاطره انگیز نوستالژیکتون آشنا بشم..
مرسی از همگی

نوشته:‌ بهار


- 8 نظر
-
-
-




- مرد متاهل

کوس خوبه خودش بیاد

سلام .
قبل از نوشتن خاطرم باید بگو که نیازی به دروغ یگفتن ندارم. وقت دروغ نویسی هم ندارم.
هر کسی هم فحش بده به خودش بر میگرده. لطفا حرمتها رو حفظ کنیم. ممنون.
رضام . سی سالمه . چند سالی هست که ازدواج کردم. آدم شوخی هستم . در واقع زیاد زندگی رو جدی نمیگیرم. واسه همین دوستای زیادی دارم .
یه روز گرم تابستون 91 داشتم با موتور آروم آروم میرفتم رستوران که با دوستم آرش تاهار بخوریم . از شانس بد ما کفی گذاشته بودن موتور میگرفتن. تا اومدم بجنبم دیدم موتور رفت بالای کفی.
یه کاغذ دادن که برم ازپارکینگ فردا موتورمو بگیرم .
فردا که شد با بدبختی موتورو در آوردم . به زمینو زمان فحش میدادم . خار موتور یه روزه گائیده شده بود. داشتم بر میگشتم که موبایلم زنگ رد. الو رو که گفتم دیدم اون ور خط یه صدای ناز گفت سلام .رگ شوخی من هم گرفت . گفتم سلام . خوبی. چه خبر؟ با تعجب گفت مگه منو میشناسی؟ گفتم نه. گفت پس چرا اینقدر گرم. گفتم همین جوری.
چند دقیقه حرفیدیمو قطع کردیم . خیلی معمولی. توراه هی با خودم گفتم این دیگه کی بود. گفتم شاید زنم میخاد منو تست بزنه . . بی خیال شدم که یه وقت سوتی ندم. آخه من اصلا وقت کس بازی ندارم.دوست دارم ولی حسشو ندارم برم دنبالش.
خلاصه نزدیکای خونه بودم دوباره زنگ زد. گفتم بزار بپرسم این کیه؟ شاید مشتری باشه/آخه کارم تبلیغاته . جواب دادم . یه حس عجیبی داشتم . مشکوک میزد . خوشو مریم معرفی کردو ازم خواست اگه من دوست دارم همو ببینیم . شک کردم که مامور لانه جاسوسی باشه/خانوممو میگم.
گفتم ببین من حوصله کاراگاه بازی ندارم . شمارمو از کجا آوردی. گفت از یه دوست گرفتم. بهش گفتم شماره من رو کارت ویزیتم هست . خالی نبند از کی گرفتی؟ قسم آیه مایه خورد که بخدا مشکلی نیست . گفت که میدونم زن داری. حتما فکر میکنی از طرف اونه. اینو که گفت یه کم راحت تر شدم .. پدر سگ زد تو خال. خیلی باهوش صحبت میکرد .
یه کم که خیالم راحت شد گفتم بیا مترو همو ببینیم .اونم گفت باشه فردا . ساعتشو یادم نیست . دم دمای ظهر بود . مترو امام خمینی دیدمش. طبق اون آدرسایی که داده بود شناختمش. ولی یه کم دور وایستادم که ببینم داستان مچ گیریه یا نه؟ دو سه دقیقه آمار گرفتم دیدم نه همه چی آرومه. تا منو دید خندید. فهمیدم که منو از قبل میشناخته . سلام ملام دادیمو رفتیم بیرون مترو. از اونجایی که آدم گشادی هستم با موتور رفته بودم تا اونجا. گفتم موتور سوار میشی ؟ گفت آره . یه آپاچی دارم. سوار شدیم رفتیم نا کجا آباد.
هنوز تو دلم ترس بود. گفتم بزار یه تست بزنم . بهش گفتم کجا بریم. گفت هر جا دوست داری. تو دلم گفتم اگه مامور گشتاپو باشه بگم بریم دودول بازی رم میکنه . بهش گفتم بریم خونه دوستم ؟ بدون مکث گفت بریم. یهو کیر بی حالم شد سرحال. گفتم خدایا این چیه دیگه؟ بگا نرم.
زدم به سیم آخرو گفتم باداباد. هر چه پیش آید خوش آید. یه رفیقی دارم اسمش محسنه . با هم نداریم . گفته بود که خانومش مسافرته چند روزی تنهاست. بهش زنگ زدم گفتم کلیدو به اونم داد. بنده خدا سریشم نشد که منم بیام. اصلا کس لیس نسیت .خلاصه با مری رفتیم کلیدو گرفتیمو وارد خونه شدیم. اصلا نزاشت من درو پشتم قفل کنم . ازپشت چسبید بهم شروع کردیم لب بازی .
خیلییییییییییییییی حشری بود . یه بیو ازش بدم بد نیست . یه دختر مست حشریییییییییی. قد حدود 165. کمی تپل . با چشمای سگدار. کون طاقچه که 2 تا شمعدون روش جا میشد. ساق پای تپل . کلا بگم آقا کس. خیلی خوب بود.
1 دقیقه ای رو لب بازی کردیم . رفتیم رو کاناپه ولو شدیم رو هم. لباسامونو تیکه تیکه در می آوردیمو همو لیس میزدیم . کیر من که داشت جیغ میزد . خیلی وقت بود حرومی نکرده بودم . تنم میلرزید. استرسم کامل رفته بود. فقط کس میخواستم . منم حشری کس بکنم با یه بار دو بار سیر نمیشم .
تمام تنمو میخورد . نوک سینه هامو با زبونش قلقلک میداد . با اینکه 21 سالش بود ولی خععععلیییی حرفه ای بود. با خیلیا سکس داشتم ولی کسی تا حالا تو این سی سال منو اینجوری رو فاز نیاورده بود. از شدت شق دیگه کیرمو حس نمیکردم. سر کیرمو گرفت لیس زد . تازه فهمیدم مور مور یعنی چی. خدایی ته لذت بود. هر لحظه ممکن بود یهو آبم بیاد. جنبمو از دست داده بودم . دلم میخواست کس نخورده بکنم توش. ولی گفتم اگه نخورم ساکش بی اجر میمونه. خداییش یه ساکی زد که کل لباسام توش جا میشد . بزرگ آقا بزرگ.
نوبت من بود . زبونو انداختم لاش. انقدر خیس بود که نزدیک بود بالا بیارم. ولی یه کم با دستم بازیش دادم تو همون حین آب کسشم پاک میکردم . دوباره زبونو انداختم لاش مثل ماله بالا و پایین میکردم . فقط حرفای سکسی میزد. خدا خدا میکردم صداش بیرون نره . آبروی رفیق ما جلوی همسایه هاشون بره. حالا من کسو کردم بیفته گردن اون.. یهویی جیغ میزد بنفش. داشت حال میکرد حسابی . حسابی واسش خردم .
یهویی گفت رضا بکن .تا ته بکن. هر چی حرف سکسی داریم بهم میزد. یه جابجایی کردیکو اومد زیرم. احساس کردم همچین کس تشنه ای سکس ویلد میخواد. جسارت نباشه یعنی سکس وحشی . کیرمو مالیدم به کسش یه 20 یا 30 باری . فکر کرد که دارم فقط میمالم که یهو کل کیرمو تا ته ته کردم تو کسش .سریع لباشو کردم تو دهنم . احساس کردم با تمام وجودش تو حلقم جیغ زد. پشتمو چنگ زد . بترکه بعدا تو آینه دیدم خون میاد. چنند ثانیه نگه داشتم توشو فقط توش میچرخوندم . لباشو جدا کرد دوباره زد تو حرفای سکسی . تلمبه بود که میزدم . کلا سکسم قویه . زیاد طول نکشید دیدم نمیتونم تحمل کنم . آبمو ریختم رو سرو صورتو سینه هاش .
اولین بار بود که زود آبم اومد. چند دقیقه استراحت کردیمو ازش پرسیدم جون من شمارمو از کجا آوردی ؟ گفت که دوست دختر قبلیم /در واقع هم سکسی قبلیم/ بهش داده . از سکس با من تعریف کرده بود چون اون شوهر کرده بود از هم جدا شده بودیم. مریمو پاشیده بود رو ما. دستش که در نکنه.
تو این گیرو دار بودیم که موبایلم زنگ زد. داشتم میکلامیدم که دیدم کیرم داغ شد. مریم کیردوست ما داشت کیرمو میخورد. باور کنید فقط احساس کردم داغ شدم آخه گرم صحبت بودم.
دوباره منو تحریک کرد .
واقعا استاد بود . خدا ایشاللاه قسمت همتون بکنه. حتی خانوما. .
کیر منم مثل برج میلاد میمونه. کلش گندس. کاهک هسته ایمو گاز گازی میکرد. گفتم مری از کون بکنم . مکث کرد ولی رد نکرد . ریسک کرد. توجه کردی شما ریسک کرد. گفت اااااااا کس بدم کون ندم ؟؟؟؟؟ گفت تو بخواب رو زمین من بیام روت . اونجا تخت بود ولی به حرمت رفیقم نرفتیم روش دودول بازی. دراز کشیدم اومد روم . معلوم بود زیاد کون نداده . میگفت که حلقویم .چون مشکلی ندارم از جلو میدم . کون زیاد دوست ندارم. ولی شاعر میگه هر کی میگه نمیدم دوبار دوبار میده.
کیرمو حسابی خورد باقیمونده آب دهنشم گذاشت رو کیرمو آرومآروم کرد تو سوراخش. .وقتی داشت میرفت توش دهنش وا بود . یه چیز بین دردو لذت . ولی واسش ارزنده بود. کلشو کرد توش .
همه کیرم تو کونش رفت . شروع کرد مثل فیلمهای پورن بالا و پایین کردن. .یه لحظه فکر کردم اسبم . انقدر از عقبو جلو کردم دیگه خسته شدم . یه بیست دقیقه ای داشتیم 2 نفری جا عوض میکردیمو تلمبه میزدیم .آبم که اومد ریختم رو کونش . کلی هم سعی کردم رو فرش نریزه . ولی از شما چه پنهون اولین ارضا یه کم ریخت .
خلاصه کارمون تموم شدو کلید و دادیم داش محسنو رسوندمش نزدیکای محلشون . تو راه بهم میگفت بهترین لحظه سکسش بوده. مخصوصا موقع کون دادنش. من هم خوشحال شدم که اینطور و با این کیفیت به درد جامعه میخورم . چی کار کنم من مطعاق به همه خانم هایی هستم که واقعا میخوان.
لطفا فحش ندید. یه خاطره بود که جالب بود واسم . خواستم شما هم جور دیگه که خودتون میدونید . سهیم باشید. هر کی هر چی بگه ......آیینه.
دعاتون کنم:خدایا به حق هر چی که بچه ها دوست دارن به آقایون خواننده این خاطره یه کس دلخواه.وبه خانومایی که الان هوس کیر کردن یه کیر مشتی کس پسند عنایت بفرما.

نوشته: 666


- 19 نظر
-
-
-




- مرد متاهل

آه بکن منو

سلام من مینا هستم. 27 ساله و مجرد. سر کارم با یه مرد متاهل دوست شدم که دو تا هم بچه داره . دوستیمون به جایی رسید که ازم دعوت کرد به خونش برم تا سکس داشته باشیم . منم قبول کردم.بالاخره ساعت قرارمون رسید و من رفتم. کنارم نشست و پیشونیمو بوسید و بعدش ازم لب گرفت. لبامو میخورد و میمکید . زبونشو به زبونم میزد. دستشو گرفتمو گذاشتم روی سینم شروع کرد به مالیدن از روی لباس بعدش لباسمو درآورد و سوتینمو باز کردو بازم نوک سینمو با انگشتش میمالید .
بلند شدمو سینمو گذاشتم توی دهنش اونم میمکید و میلیسید انقدر محکم میمکید که داد میزدم آرومتر.
دکمه شلوارمو باز کردو شلوارمو در اورد و شروع کرد به مالیدن کسم. منم کیرشو گرفتم تو دستمو شروع کردم با انگشتم نوک کیرشو بمالم دیدم یه کم خیس شد و هی داره درازتر میشه. کیرش کلفت و دراز بود . خوشم اومد.
منو خوابوند و شروع کرد به لیسیدن و مکیدن کسم زبونشو میکرد تو سوراخ کسمو تکون میداد. حال میکردم. ازش خواستم بخوابه رومو کیرشو بذاره لای کسمو تکون بده وقتی این کارو کرد حسابی حشری شدمو گفتم بذاره دم کسم وای چه حالی میداد.
گفتم بخوابه تا من بیام روش کیرشو گذاشتم دم کسمو یه کم فشار دادم میدونستم که پردم پاره میشه ولی انقدر حشری بودمو دلم میخواست که فشار دادمو آروم نشستم روش اولش یه کم سوخت و درد اومد و یه کمی هم خون ولی بعدش که شروع کرد به تلمبه زدن و جلو عقب بردن کیرش تو کسم حال میکردم بعدش منو چار دست و پا کرد و کیرشو هل داد تو کسم و شروع کرد به تلمبه زدن و جلو عقب کردن کشیده شدنه کیرش تو دهنه کسمو حس میکردم دلم میخواست با همه بدنش میکرد تو کسم تا حال کنم. داد میزدم تند تر تندتر بکن میخوام ... بکن آی ...آه آره ... بکن ...جونم منو بکن با کیر کلفتت کسمو پاره کن آه آوه آی ... انقدر کرد که بدنم شروع کرد به لرزیدن و آبم ریخت و همزمان با من اون هم ارضا شد.
چند دقیقه بی حال رو هم افتادیمو بعدش پا شدیم . من اومدم خونه و از اون به بعد شریک سکسیم حسن شده . خیلی باحاش حال میکنم.
ممنون که خوندید.

نوشته: مینا


- 36 نظر
-
-
-




- مرد متاهل

شهلا جونم

من آرش هستم 34 سال دارم ونزدیک9سال است که ازدواج کردم اون هم با دختری که دختر خالم که دوسه سالی ازم بزرگتراست برام جور کرد. به هرحال من با زنم زندگی معمولی را میگذرونیم ولی بیشتر از اینکه عاشق زنم باشم عاشق دختر خاله ام هستم که باب آشنایی من با زنم را جور کرد.من هرروز که میگذرد روز به روزبیشتر عاشق دختر خالم میشدم حالاش هم هستم ولی متاسفانه اون با یک نفر دیگر ازدواج کرده که اونها هم با هم چندان تفاهمی ندارنداین هم بگم که دختر خالم که من اسمش را به استعار میزارم شهلا کارمند است .این هم بگم که اون هم به من علاقه داردحتی از بس باهم صمیمی بودیم همه ما را قبل ازازدواج زن وشوهر فرض میکردند.جونم براتون بگه که من تو حسرت سکس با این شهلا میسوختم وآرزوم بود که یک بار بکنمش.ما با هم رفت امد خانوادگی داشتیم وتو این رفت آمدها من همیشه نگاهم به سینه واندام شهلا بود واون هم متوجه این نگاه هام میشد.گاه گاهی تواین نگاه ها بهش یک چشمکی میزدم که اون هم عکس العملی نشون نمیدادومن هم روز به روز پرروتر میشدم وبه بهانه هایی به موبایلش زنگ میزدم وحتی چند باری که از کنارش میگذشتم چندبار دستم را یواشکی به پشتش وکونش کشیده بودم وهمیشه هم ازش تو گوشی شکایت میکردم که من به زنم علاقه ندارم و...ازاخلاقش خوشم نمیادو...یکی را میخواستم که مثل خودت باشه دیگر رومون به هم باز شده بود وکم کم اون هم به من چراغ سبز نشون میدادتا اینکه یکبار داشتم جلق میزدم بهش زنگ زدم تا ازپشت گوشی صداشرا بشنوم ومشغول صحبت بودم که آبم اومدویک آه بلند کشیدم که گفت چی شده من هم دروغکی گفتم هیچی ولی اون گفت دروغ نگو من که میدونم شلوغ کاری میکنی من هم من من من کنان گفتم نه باباچه شلوغ کاری ولی گفت دروغ نگو مگر زنت بهت نمیرسد که شلوغ کاری میکنی .من هم گفتم نه الان خونه نبودگفتم یادجوانی هام بیفتم.ازاین به بعدش رامکالمه ای مینویبسم
شهلا:حالاجوانیتو کردی
من:آره
شهلا:خوش گذشت
من:(باپررویی)آره جات خالی کاش اینجا بودی
شهلا:آخ
من:جون چی شد
شهلا:آخ آرش.....
من:جون چی شده توهم داری شلوغ کاری میکنی شهلاجونم
شهلا:آرش اسمم را صدابزن
من:شهلاجون دوست دارم
شهلا:من هم آخ
من:کاش شهلا من اونجا بودم
شهلا:چکار میکردی
من :لبت را میخوردموبعد پستانهات را تو دهنم میکردم
شهلا:خوب خوب آخ......
من :وای شهلا کیرم باز بلند شده
شهلا:جون قربون کیرت بشم
من:شهلا جان........
شهلا :جونم
من:کی میتونم ببرمت بیرون چندساعت باهم باشیم
شهلا:فردامرخصی میگیرم ساعت نه بیا سر چهارراه....
من :باشه عزیزم شهلام دوستت دارم پس خوب به خودت برس که فردا میخوام جرت بدم
شهلا:ارش میخوای منو کجاببری جرم بدی
من:نگران نباشیکی از رفیقام خونه مجردی دارد کلیدش را میگیرم
شهلا:آرش
من:جون آرش
شهلا:دوستت دارم
من:من هم شهلا دیوانتم
واز پشت تلفن بوسش کردم وسریع رفتم لباسام راپوشیدم ورفتم ازدوستم کلید خونش راگرفتم اولش دوستم خیلی اصرار میکردکه اون هم بیادولی وقتی قضیه را گفتم وگفتم که دوستش دارم وجنده نیستوازاین حرف ها کلید راداد وگفت که خوش بگذرد.فردا صبح با ماشین راس ساعت9 رفتم به آدرس وزنگ زدم به عشقم که اون هم گفت چند دقیقه معطلش بمونم تابرسد پس از چند دقیقهکه از دوردیدم که دارد میادپیاده شدم ودرجلورا براش بازکردم وسوار شدیم وراه افتادیم تو ماشین با هاش سلام علیکی کردم ودستم را گذاشتم رورون پاش که یک آه بلندی کشیدنگو که اون هم وضعش ازمن بدتراست.
وقتی رسیدیم خونه سریع رفتم در را باز کرد براش واز دستش گرفتم وبا هم وارد خونه شدیم وقتی که وارد خونه شدیم از پشت بغلش کردم وبلندش کردم ومستقیم بردم تواتاق خواب وپرتش کردم رو رختخواب وشهلا در حالیکه بلند میخندیدگفت
شهلا:چه خبرت است مگه بار اولت است که میخوای کوس کنی چقدر عجله داری
ولی من امانش ندادم رفتم توآغوشش گرفتم ولبام رارولباش قفل کردم ومحکم لبای گوشتیش را مکیدمو5-6 دقیقه ای لباش را میخوردم ویک دستم را داخل کوسش کرده بودم وشهلا هم از روی شلوارلی داشت کیرم را می مالید
ومن بعدازاینکه حسابی لباش را خوردم پا شدم ابتدا روسری شهلاک عزیزم رااز سرش باز کردم وبعد گیره سرش را باز گردم که موهای سیاه ولختش مثل آبشار از پشتش سرازیرشدن پایین وسپس مانتوش راباحوصله ازتنش درآوردم وبعدش دگمه های پیرهنش راباز کردم وپیرهنش را درآوردم وای چی میدیدم 2تا هلوی سفید زیر یک سوتین صورتی رنگ که سوتین را بازکردم وافتادم به جون پستانهاش یک در میان میمکیدم ومحکم میچلوندم خودمم به خاطرقرص ترامادول200 که انداخته بودم بدنم گرم شده بود واصلا حالیم نبود که دارم عزیزم رااذیت میکنم خلاصه حسابی پستوناش را خوردم وسپس تمام بدن وشکم ودستاش را حسابی لیس زدم وشهلا هم که حسابی به حال آمده بودوداشت نهایت لذت را میبردسپس شلوارش راپاهاش کشیدم بیرون وحالا فقط یک شورت توری صورتی رنگ بین من وبهشتش قرارداشت که دوباره ازنوک پاهاش شروع کردم به لیسیدن تا رسیدم بشورتش ودوباره ازاونیکی پاش شروع کردم به لیسیدن تارسیدم به شورتش که حالا حسابی خیس شده بود وشهلا هم حسابی حالش خراب بود وهی قربون صدقه من میرفت والتماس میکرد که بکنمش .2تاپاهاش رابلندکردم وشورت راازتنش درآوردم وای چی میدیدم یک کوس سفید بی مو که آب از داخلش راه افتاده بودوملافه را خیس کرده بودبا دستم لبه های کوسش را بازکردم وچوچول خوش عطروقرمزرنگش پدیدار شدوزبانم را گذاشتم داخل کوس شهلاک وشروع کردم به لیسیدن وخوردن کوسش مثل قحطی زده ها می خوردم وشهلا هم آه ودادش اتاق را برداشته بودکه یک آن سرم را محکم به کوسش فشار دادوبه ارگاسم رسید وکلی آب کوس تو دهنم خالی کرد ومن هم همش را با ولع ولذت تمام خوردم.سپس بلندشدمدرحالی که شهلا دراز کشیده بودلباس وشلوارم را درآوردموشرتم را گذاشتم تا شهلا جونم درآوردکیرم هم به شدت به شورتم فشار می اوردوقتی که شهلا شورتم رادرآوردکیرم به شدت به چانه شهلا خوردووقتی شهلا کیرم را دیدیک آهی از سر شوق کشید ویک جونی گفت که که خیلی حال کردم.کیرم را به دهان شهلا مالیدم وگذشتم حسابی برام ساک بزند هرچند که زیاد خوب ساک نمیزد وچندباربا دنوناش یک کم کیرم را خراش داد ولی از خوردن کیرم سیر نمیشد که کیرم را ازدهنش درآوردم وپاهاش رابلند کردم وانداختم روشونه هام وسرکیرم را تنظیم کردم وگذاشتم روکوس شهلا ولبم را گذاشتم رو لب شهلا ودر حالیکه سر کیرم رامیمالیدم رو کوس شهلا ازش پرسیدم کیر من بزرگ است یا کیرشوهرش که گفت که کیر شوهرم که کیر نیست دودوله نصف کیر توهم نمیشه که با یک فشارنصف کیرم را توکوس شهلا جاکردم که تا خواست جیغ بزند لبم را گذاشتم رولبش وشروع کردم به مکیدن وچند لحظه کیرم را توهمون حالت نگه داشتم تا یک کم کوسش خودش را با کیرم عادت بده ومن هم دوباره کیرم را در می آوردم وتا نصفش داخل کوس عزیزم میکردم وباهم لب تو لب بودیم که وقتی دیدم کوسش حالا به وجود کیرم عادت کرده با تمام زورم نصف دیگرکیرم رافروکردم توکوس شهلاکه خواست جیغ بکشدمحکم لباش رابا لبام مکیدم نذاشتم صداش بیرون بیاد ولی بجاش پشتم را باناخناش خراش دادویک گوزبلندی هم به خاطرفشارکیرم کردومن هم کیرم رامحکم تو کسش چندلحظه نگه داشتم درحالیکه با گریه وخواهش التماس میکردکه که ازکوسش درآرم ولی من اصرار میکردم که چندلحظه صبرکند تاکوسش بازبشه ودوباره شروع کردم به خوردن گردن ولاله گوشاش وبا دستام هم پستوناش رامیچلوندم که دیدم شیر از پستوناش میاد(آخریک پسر 1/5ساله دارد)که من هم سرپستوناش راگرفتم وشروع کردم به خوردن شیراز پستوناش که وقتی شهلا دیدشیرش را میخورم بیشتر حشری شدومحکم کمرم رابه کوسش فشاردادومن هم که دیدم حالاکه دردکشیدن رافراموش کرده پستوناش را ول کردموشیری که تو دهنم جمع شده بود را ریختم تو صورت شهلاوشروع به لیسیدن شیر ازسروصورت شهلا جونم کردم وهمزمان هم محکم به تلمبه زدن کردم( اینم بگم که من صبح یک ترامادول200 انداخته بودم وحالا دیگر شهوتم چندبرابرشده بودوکمرم هم سفت سفت شده بود)وشهلا هم که حالا بدجور حشری شده بود التماس میکرد که محکمتر بکنمشومن هم با تمام قدرتم تلمبه میزدم که یک آن دیدم که بدن شهلا به لرزش افتادوبه ارگاسم رسیدومن تا خواستم کیرم بیرون بکشم که نگذاشت وگفت که محکم فشار بدم وهمون تو نگه دارمویک دقیقه ای بدنش داشت میلرزیدکه شل شدوبی حال افتاد ومن کیرم راکشیدم بیرون ویک نگاه به کوس شهلا جونم کردیم دیدم که کوسش با اندازه یک سکه5ریالی بازشده وداره نبض نبض میزنه ویک آب لزج وسفیدرنگی از کوسش میریزد بیرون که منزودسرم رابردم بین پاهاش ودوباره شروع به خوردن کوسش کردموتمام آب کوسش را لیس زدم وخوردم آخ که چه طعمی داشت بااینکه وقتی مال زنم را میدیدم چندشم میشدولی آب شهلا از شیر موز هم برام لذیذتر بودوقتی که شهلا دید بازم دارم کوسش را میخورم باز هم حشرش زد بالا ومنو کشیدرو خودش ولبم را بوسید وگفت که خیلی ازت ممنونم تا حالا این جور حال نکرده بودم وشروع کرد به مالیدن کیرم بادستش ومن هم بوسیدنم وگفتم که خیلی دوستت دارم وحالا حالا ها باهاش کردارم ودباره کیرم را فرستاد تو کوسش ومن هم شروع کردم لباش ربوسیدن وازکمرش گرفتم وغلتی زدم بطوری که من رفتم زیرش وشهلا آومدروی من ومحکم همونطوری تلمبه میزدم ولباش را میخوردم که گفتم بشیند روکیرم اسب سواری کند وقتی که رو کیرم بالا پایین میپرید دیدن بالا پایین پریدن ممه هاش به وجدم آورد وگفتم شهلا جون میشه یک خواهشی ازت بکنم که اون هم گفت که ازم جون بخواه ومن هم گفتم دوست دارم که همونطوری رو کیرم بشیند وبا پستوناش شیر به دهنم بدوشد که خیلی هم خوشش آومدوشروع کرد به دوشیدن شیرش تو دهنم ومن هم تند تند میخوردم ومیگفتم که شیرت را بده بخورم تا آب کیرم زیاد بشه ازآب کیر سیرابت کنم واون هم اخ اوخ میکرد ومیگفت من کوس تو هستم من جنده تو هستممممممممممم من جربدهههههههههههه بکننننننننن آخخخخخخخخخ وایییییییی چه کیرییییییییی جونن که گوشیش زنگ خورد گوشیرابرداشت دیدم رنگش پرید وگفتم چیه نشون داد دیدم شوهرش است که زنگ زده گفتم خوب جواب بده که گوشی را جواب دادوآرام گفت که نمیتونه صحبت کند تو جلسه توجیحی است درحالیکه کیرم تو کوسش بود به شوهرش دروغ میگفت وخداحافظی کرد ودرآن هردوخندیدیم گفتم عجب جلسه توجیهیی ومحکم چندتا تلمبه زدم که دوباره آخش دراومد وبغلش کردم وهمون طور که کیرم تو کوسش بود بردم جلوی میز آرایش که تو اطاق بود واونجا هم درحالیکه تلمبه میزدم وبه رفت وآمد کیرم نگاه میکردم به شهلا هم گفتم نگاه کن ببین چه کیری تو کوست میره واون هم گردنش را کج کرد ویک نگاه کرد وگفت آخ جوووووووووون بکن تند تند منو بکنننن که من هم چندتا تلمبه زدم ودیگرخسته شده بودم نزدیک یک ساعت بودکه شهلا را میکردم وقرص هم اثرش داشت میرفت که بردم گذاشتم رو تخت خواب وگفتم برگرده به حلت سگی وچمباتمه زد ومن رفتم پشتش وپاهام را گذاشتم دوطرف سینه اش وکمی خم شدم وکیرم را داخل کوس شهلا کردم وچند تا تلمبه زدم وسپس دستام را ازپایین سینه هاش رد کردم وشانه هاش را گرفتم ویک فشار محکمی دادم که تمام کیرم داخل کوسش شد وحتیسر کیرم به دیواره رحمش خوردکه شهلا یک جیغی کشید وخوابید کف رختخواب وشروع به گریه کردکه من هم امانش ندادم وشروع به تلمبه زدن کردم که دیدم اینجوری زیاد حال نمیدهبرش گردوندم ودباره به سبک سنتی خودمون پاهاش را انداختم روشونه هام ومحکم تلمبه زدم وباز داشتیم لبای هم را میخوردیم که دیدم میخواد آبم بیاد به شهلا گفتم آبم داره میاد کجا بریزم که گفت مال منم میاد بریز تو کوسم میخوام شکمم را باد کنی که با این حرفش هردومون به اوج رسیدیم وهمزمان با هم ارضا شدیم که تمام ابم را خالی کردم توکوسش شاید باور نکنید حدود 30ثانیه ای همون طور اب از کیر میریخت تو کوس شهلا جونم اونم میگفت وای سوختم چه داغه جونننننننننن
ومن بوسیدم ویک نگاه به ساعت کردم ودیدم نزدیک 2 ساعت است که دارم شهلا را میکنم وبهش گفتم که 2ساعت است دارم میکنمت شوهرتم اینقدر میکندت که اون هم گفت خاک تو سرش اون که 2 دقیقه ای کارش را میکند حتی منو هم ارضا نمیکند وحتی لباساش را هم درنمی ارد واین اولین بار است که 3بارارضا شده واین همه حال کرده وکیرم را گرفت تو دستاش ویک بوس به کیرم که حالا خوابیده بود کردومن هم یک نگاه به کوسش کردم ودیدم که همینطور آب کیر است که از کسش بیرون میاد وبا پاهاش میریزد وگفتم که چه قدر وقت داری که اون گفت تا ساعت 2 وقت داره ومن هم گفتم بریم یک دوشی بگیریم که هنگام راه رفتن گشاد گشاد راه میرفت وبردم زیر دوش حمام وحسابی همدیگر راشستیم که اون هم با کیرم بازی میکردکه دوباره کیرم بلندشد وگفتم خودت الان باید جوابش را بدی که گفتم خودم نوکرش هستم ودوش را بست ودولا شد تا از پشت بزارم توکوسش که من نگاهم افتادبه سوراخ کونش وگفتم که شهلا اجازه میدی از کون بکنمت که گفت نه ولی من زیاد خایه مالی کردم وگفتم که ارام میکنمت که زیاد درد نکشی واون هم قبول کرد ومن هم یک کمی شامپوریختم رو کونش ومالشش دادم وکمی بعد یک انگشتم را داخل کونش کردم که یک آخ کشید خودش را کشید جلو که نذاشتم ویک کمی هم ما لشش دادم وذاون یکی انگشتمم داخل کونش کردم وبا دوانگشست وسپس 3 انگشت حسابی کونش را گشاد کردم وسپس سر کیرم را باشامپو کفی کردم ویک کمی که فشار دادم سر کیرم رفت داخل که شهلا یک آخ بلندی کشید وخواست از زیر کیرم در برود که گرفتم ونذاشتم در برودودهنمش را با دستام گرفتم وبا فشار کیرم را هل دادم تو کون شهلا که تمامش رفت تو وهمونجا نگه داشتم که شهلا جونم داشت جیغ میزد ودستو پا میزدمن هم محکم نگهش داشته بودم ودستمم رو دهنش بود واون هم جیغ میزد که من کیرم را ارام دراوردمودوباره کردم وچندین بار این کار را تکرار کردم نمیدونین که چه کون تنگی داشت وایییییییییی وحود 5-6 دقیقه ای تو کونش تلمبه میزدم که دیگر حالا دردش به لذت برای شهلا تبدیل شده بودودستمم از دهنش کشیده بودم که کیرم را از کونش در اوردم ونگاه به کونش کردم دیدم که کونشم باز شده وکیرمم خونی شده اخه کونش از چندجا جرخورده بود فکر میکنم اولین باربود که توعمرش کیر به اون کون وارد شده بود وکیرم را به شهلا نشون دادم گفتم ببین خون کونت رو کیرمه اون هم برگشت ویک نگاهی به کیرم کردوگفت نامرد جرم دادی خیلی اذیت شدم این بود دوست داشتن تو که من هم بغلش کردم وبوسیدم واز جلو کیرم را داخل کوس شهلا کردم وچندتا تلمبه زدم که گفت شاشش گرفته که من هم گفتم بشاشه روم که اول قبول نمیکردولی وقتی اصرار کردم قبول کرد ومن خوابیدم کف حمام اون هم وایسار رو صورتم وکمی خم شد وشاشید روبدنم وکیر ومن هم قشنگ میدیدم که عزیزم چگونه میشاشه روم که تندی بلند شدم ودهنم را گرفتم جلوسوراخ کوسش وبا ولع آب کوسش را مینوشیدم وبادستام میپاشیدم رو صورت وکیرم که شاشش تمام شد ومن همونجا کوسش را کردم دهنم وحسابی لیسیدم ودهنمم حسابی شاشی شده بود که بلند شدم وکیرمم کردم تو دهن شهلا وتند تند تو دهنش ساک میزدم وگاهی هم محکم تو گلوش فشار میدادم که تا میخواست بالا بیاره در می اوردم که احساس کردم من هم شاشم میاد وبه شهلا نگفتم وکیرم را تو دهنش نگه داشتم وچند قطره ای تو دهنش شاشیدم که کیرم را از دهنش در اوردوتمام اب کیرم را خالی کرد کف حمام ومن هم بی توجه شاشیدم رو سر وصورت شهلا تا شاشم تمام شدوشهلا بلند شد وناراحت گفت که از این حرکتم خوشش نیوامد ومن هم معذرت خواهی کردم وگفتم که یهویی شدونتونستم خودم را کنترل کنم اون هم گفت که دیگر تکرار نشودمن هم کلی عذرخواهی کردم وبوسیدمش وخوابوندم کف زمین وکردم تو کوسش وچند تا تلمبه زدم وگفتم برگرد بزارم تو کونت که قبول نکرد من هم زیا داصرار نکردم تا ناراحت نشودوهمون کف حمام حسابی تلمبه زدم تا دیدم که بدن شهلا لرزید وارضا شد من هم کیرم را در اوردم وچند تا کف دستی زدم در حالیکه داشتم پستانهای شهلا را میخوردم دیدم آبم میاد گفتم شهلا جون آبم میاد چکارش کنم که گفت بده بخورم وکیرم را کردم تو دهنش چند تا مک زد وآبم اومد ولی کم بود همش را خورد وبلند شدیم وهمدیگر را شستیم آمدیم بیرون وازشهلا تشکر کردم که اون گفت که به من هم خیلی خوش گذشته وسوار ماشین شدیم ورسوندمش خونه واین هم بگم که شورتش را برای یادگاری نگه داشتم والان هم با هم رابطه داریم وخیلی به هم وابسته ایم واون بیشتر ازمن تقاضای سکس میکند ومن حالا همه جوره از کوس وکون میکنمش.

نوشته: آرش


- 12 نظر
-
-
-




- مرد متاهل

بدترین سکس زندگی ام با مرد متأهل

سلام اینجا اکثریت از بهترین سکسشون میگن اما من میخوام از بدترین بگم
مهر بود باهاش دوس شدم زن و بچه داشت اما من احمق دوس شدم من اهل سکس بودم و قبلا سکس کرده بودم اما این دیگه چیزی بود واقعا لذت میبردم اگه فرصتی پیش میومد و سکس میکردیم 9 الی 10 در روز سکس میکردیم البته یکبار بیشتر این اتفاق نیافتاد تا اینکه آخر سال شد به کل رفتارش تغییر کرد دیگه احساسی بینمون نبود من به شدت به خاطر علاقه بهش بیمار شده بودم اما راهی نداشتم من معتاد سکس شده بودم دکتر روانپزشک هم اینو تشخیص داد از رابطه ای که سراسر واسم لذت بود حالا هیچی نمونده بود یک شب زنگ زد گفت بیا خونمون زنم نیس من احمق و کودن هم رفتم دقیقا 6:20 دقیقه رسیدم دم که رسیدم در رو باز گذاشته بود رفتم تو تا دیدمش اومد طرفم بغلم کرد و همینطور که داشتم کفشامو در میاوردم به گردنم از رو مقنعه ور میرفت نفهمیدم چطوری رو تخت رسیدم اینقدر با سرعت منو برد بهم گفت میرم کاندوم بیارم لباساتو دریار حالا ملت سکس میکنن آقاهه میاد با ناز و عشوه لباسای خانومرو در میاره این بهم گفت خودت دربیار تا من کاندوم بیارم بازم من احمق درآوردم سریع اومد حتی بوسم نکرد فقط بهم گفت میخوری منم با خودم گفتم دعوا و کشمکش های این چند روزه رو کش ندم و فراموش کنم تا سکس خوبی با هم داشته باشیم منم شروع کردم به خوردن به محضی که راست شد گفت دراز بکش با ضرب کرد تو یک آهی کشیدم اما از حق نگذریم تلمبه میزد تو آسمونا بودم یک مقدار تلمبه زد کشید بیرون منو میگید انگار تلپ خوردم رو زمین از حالی که داشتم میکردم اومدم بیرون کاندوم کشید دوباره کرد تو یه زره تلمبه زد ابش اومد ریخت تو دهنم آخه خیلی دوس داشت آبشو براش بخورم منم خوردم تا خوردم هنوز یک دقیقه نگذشته بود گفت به پشت بخواب گفتم بزار نفس بکشه گفت وقت ذیق است سریع سریع به پشت بخواب باز خوابیدم از پشت کرد در عجبم چطوری اون راست شد اینقدر از اون سکس متنفرم که دلم نمیخواد تعریفش کنم آبش ایندفعه ریخت تو بعد هم رفتم خودمو شستم لباس پوشیدم ساعتو که نگاه کردم 10 دقیقه به 7 بود یعنی دو راند سکس در عرض نیم ساعت
صدبار بهش گفتم از سکس با عجله متنفرم از سکس با استرس متنفرم اما نشده یکبار با خیال راحت باهاش سکس کنم اما از جونم بیشتر دوسش دارم از بعد اون ماجرا یکبار دیگه سکس کردیم اما دیگه احساسی بینمومن نبود دو تا حیوون بودیم فقط بعد از اون ماجرا رفتم پیش روانپزشک و به اصرار خودم داروی کاهش میل جنسی مصرف میکنم هرجند دوست ندارم اما مجبورم یکسره لباسام خیسه واسه اونم که من مهم نیستم من خودم موندم و خودم
حالا با یک احساس شکسته و یک حالت روانی و علاقه بیش از حد بهش شدم یک روانی اونم فقط گربه میرقصونه واسه من هر روز یک ناز هر روز یک ادا من با این دل گیرم چیکار کنم ؟ ای کاش دوس نمیشدم
خانومای گلم با مرد متاهل دوس نشید مثل من کارتون به قرص و روانپزشکو و روانشناس میرسه آخر هم مجبوری نصفی از زندگیتونو بدبد تا فراموشش کنید حق من این نبود من واقعا میخواستمش نه بخاطر پول و هر چی دیگه من اشتباه کردم من اشتباه کردم

نوشته: مهسا


- 31 نظر
-
-
-




- مرد متاهل

پیامک لعنتی

هراسیده دنبال گوشی موبایلم میگشتم
پسر دوساله ام خیلی بد خوابه و اگه بیدار میشد دمار از روزگارمون در میاورد
با چشمای خواب آلود اول به ساعت نگاه کردم
چهار و بیست دقیقه صبح
یعنی فقط یکساعت خوابیده بودم
شب جمعه بود و ...
با همسرم عاشقانه ازدواج کرده بودیم و هرگز چیزی برای هم کم نمیگزاشتیم
دیشب هم خودش شروع کرده بود
وقتی پسر کوچولومون خوابید خودش انداخت تو بغلم و گفت دلم برات تنگ شده
هر دفعه بدنش رو یه طور جدیدی کشف میکنم
همیشه برام تازگی داره
...
مسیج رو خوندم
))مامان بزرگم مرد))
اول متوجه نشدم دو سه بار دیگه خوندم و به فرشته که آروم داشت سوال پیچم میکرد نشون دادم
شماره ناشناس بود
خواب از چشم اونم پرید
با شماره تماس گرفتم .ملیکا داشت گریه میکرد. فرشته هم زد زیر گریه
ملیکا 20سالش بود و برادر زاده بهترین دوستمون بود
زن و شوهری که در دوران مجردی هم دوست من و خانمم بودن و ما بانی ازدواجشون شده بودیم و حالا
دیگه مثل یه خانواده شده بودیم
منتظر بیدار شدن آرشام پسرم موندیم
سفرمون به شمال رو کنسل کردیم و رفتیم خونه سارا
فاتحه بود و گریه و زاری
دو روز گزشت و خاکسپاری انجام شد
ملیکا بی جهت و با جهت به من پیام میداد و منم احساس میکردم ناراحته و مهم تلقی نمیکردم
البته پیامک ها رو به همسرم نشون میدادم
دو هفته گزشت
یه روز پیام داد مهرداد داروخونه آشنا سراغ داری؟
از لحن بی ادبانه ش خوشم نیومد
18سال از من کوچیکتر بود
فقط نوشتم آره
جواب داد من یه دارو میخوام که نمیدونم به کی بگم برام بگیره
نوشتم اسمش چیه جواب داد ترامادول
انگار که برق از کله ام بپره چند بار خوندمش باهاش تماس گرفتم
بعد از کلی قسم و آیه گفت که برای خودش نیست و منم گفتم باشه اگه خونه داشتم برات میارم. توی داروهای قدیمی رو گشتم و براش پیدا کردم. اونم مدام اس میداد که چی شد؟نوشتم پیدا کردم میدمش به عمت سارا که سیلی از پیام به سمتم روانه کرد با این مضمون که ترو خدا این کارو نکن و به خودم بدش و ...
از بس اس داد گفتم باشه و رفتم خونه سارا که بهشون سر بزنم
منتظر بود
خودش در رو باز کرد قرصا رو که ازم گرفت جلو در لبامو بوسید
شکه شدم اما زود خودمو جمع و جور کردم و رفتم تو
وقتی برگشتم به جز ماجرای بوسه همه چی رو به زنم گفتم
بعد از اون دیگه به طور مداوم اس میداد و منم ده تا یکی جواب میدادم تا اینکه چند روزی خبری ازش نشد و تلفنش هم خاموش بود . بعد اس داد که بیمارستان بودم.خودکشی کردم!پسری که دوستم داشت خودشو کشت؛منم همین کارو کردم!
از اون روز احساس نگرانی کردم زنم رو در جریان گزاشتم و شروع کردم کار کردن رو مخش که بتونه اعتیادشو ترک کنه پیام عاشقانه میفرستاد منم جوابشو میدادم ولی هر بار تاکید میکردم که نمیتونم دید جنسی نسبت بهش داشته باشم
میدونست که زن و بچه م رو خیلی دوست دارم و مدام میگفت من دور از زندگیت میمونم
این ادامه داشت تا اینکه مراسم عروسی برادرم پیش آمد
سه هفته از سارا و شوهرش کمتر خبر داشتم تا زمانی که عروسی تموم شد یه شب برای احوالپرسی رفتیم خونه سارا
جو خیلی سنگین بود.احساس بدی داشتم .یه ساعت بعد برگشتم خونه
فرداش با سارا تماس گرفتم کلی حرف زد و گفت حبیب شوهرش رفته ماموریت و هیچ کس نیست که ببردش سر مزار مادرش
میخواست که برم دنبالش و من ببرمش در ضمن گفت که باهام حرف داره
عصر فرشته گفت به خاطر پسرمون نمیاد سر مزار ومیره خونه مادرش و من باید تنها برم
رفتم در خونه سارا
پشت آیفون گفت بیا تو تا لباس بپوشم بریم
رفتم تو . دوباره همون نگاه سنگینو احساس کردم
گفت بیا تو کارت دارم میخوام یه چیزی نشونت بدم
کفشامو در آوردم رفتم تو
روی یه مبل دونفره نشستم و اونم اومد کنارم نشست. موبایلشو آورد و گفت میحوام در مورد اینا بهم توضیح بدی.تمام پیامهایی که من در جواب ملیکا نوشته بودم براش سند شده بود البته کاملا
یک طرفه شده بود و هر کسی رو به غلط مینداخت
چیزی جواب ندادم نفسم رو محکم از سینه بیرون دادمو گفتم مشروب داری؟
رفت یکی از مشروبای حبیبو آورد
برای جفتمون ریخت
سه چهار پیک که زدیم گوشیمو در آوردم و همه پیاما رو نشونش دادم
اشکش سرازیر شد خودشو تو بغلم انداخت
بدون هیچ حرفی تمام بطری رو خوردیم
نمیدونم چی شد که بهم گفت دوستم داره و منو بوسید
منم محکم بغلش کردم . فکرم مختل شده بود. میخواستم پوستشو حس کنم
میخواستم تو حرارت تنش عرق کنم بلوزشو در آوردم سینه هاش بیرون افتادن با تمام قدرتی که برام باقی مونده بود مکشون میزدم . صدای ناله های سارا در اومده بود.کیرمو از روی شلوار میمالید.سرم گیج میرفت. شلوارامونو در آوردیم
کیر مو میمالید و قربون صدقه ش میرفت
شرتامونو در آوردیم . بدن سبزه اون بدن سفید من بهم پیچیده بود
گفتم سرم گیج میره سارا
منو به پشت خوابوند و شروع کرد به ساک زدن صدایدهنش و قتی کیرمو میمکید دیوونه ام میکرد
برگشت و کسشو گزاشت جلو صورتم. باشدت کیرمو میمکید من محو تماشای کس زیباش بودم . روی کلیتوریسش یه حلقه بود زیباترش کرده بود
شروع کردم به مک زدن لیسیدن کسش
مزه خوبی داشت.بدنش طبیعی بدون مو بود انگتر که کس یه دختر بچه رو مک میزدی
حشری شده بود. دیگه کیرمو فقط میمالید و میگفت جون کیر میخوام مال خودمه مردم از حسرتش تو مال من بودیمیخوام اینو بزاری توم
منم بد جوری حشر شده بودم برش گردوندم و نشوندمش رو کیرم کسش مثل کس یه دختر کم سن تنگ بود تلمبه میزد و سینه هاش میلرزیدن گاهی هم سینه هاشو میاورد پایین که من بخورم میگفت میبینی من بهتر از ملیکام ندونستم چطور شد که کونشو رو کیرم تنظیم کرد و نشست روش
پوست کیرم در حال کنده شدن بود دادم در اومد
اومد پایین و من رفتم بالا
به هر زوری بود کیرمو تو کونش جا دادم و شروع کردم به تلمبه زدن
هم گریه میکرد هم قربون صدقه م میرفت نمیدونم چقدر طول کشید تا آبم اومد اما وقتی آبمو ریختم تو کونش از فرط خستگی بیهوش شدم
بعد از یکساعتی لباس پوشیدم و از اونجا زدم بیرون
و همه چیز خراب شد
به بهترین دوستم و بهترین همسر دنیا خیانت کردم

همه چی از یک مسیج شروع شد
لعنت به این تکنولوژی

1.با موبایل نوشتم و کیبوردش زال نداره
2خاطره ای بود با تغییر که یه زره سکسی بشه

3.فحش نده آدم سواد داری نقدش کنین نه اینکه فحش بدین بدین و عبرت بگیرین که خیانت کار زشتیه و اگههیچ کسم نفهمه وجدان درد پدر آدمو در یعنی

نوشته: متاهل


- 17 نظر
-
-
-




- مرد متاهل

کس داغ فریبا

سلام این متن واقعی است مربوط به 6سال قبل است .من 2سال بود که ازدواج کرده بودم ولی بعد از ازدواج به این نکته رسیدم که به سکس بیشتر ازیک نفر لازم دارم مدتی بود بیکار بودم وهمسرم هم اکثراخانه باباش بود. برای رفع بیکاری رفتم داخل تاکسی تلفنی کارکنم چندمدتی گذشت بازنهای زیادی اشنامیشدم ولی اززهیچ کدامشان خوشم نمیامد .
تااینکه یک سرویس عصر به من داده شد رفتم به ادرس بوق زدم تامسافر بیادو سواربشه زنی خوشکل وجوان حدود28ساله ازخانه امد بیرون ازاونجالی که درشناسایی جنس زن سکس استادم بایک چشم به هم زدن طرف چشمم رو گرفت
بدن توپر داشت باچشمای مشکی بزرگ وسینه های بزرگ وکون بزرگ که تومانتو بدجوری زده بود بیرون .
باعشوه وناز سوار شد به خودم گفتم باید بکنمش خلاصه شروع کردم به حرف که قیافتون اشناهست کجا دیدمتون چیکار میکنید که دیدم داره حال میده گفت مهندس نقشه کشی بهش گفتم چیه جورنقشه گفت سازه بتونی برای به دست اوردن دلش گفتم برای ادمها هم نقشه میکشی خندش گرفت وعشوه میامد وتواینه که میدیدمش شهوت از چشماش میبارید ازخوش شانسی همش تو ترافیک بودیم ومیخواست برود شرکت چند نقشه راکنترل کنه و برگرده که تو این مدت کیرم داشت توشلوار هی بیشتروبیشتر شق میشد.خلاصه حسابی سرشو به حرف گرفتم تا رسیدیم درب شرکتشان میخواست پیداه بشه مکث میکرد زرنگی کردم گفتم میخواید منتظرتون باشم ناز کرد گفت نه ساعت 8بیاید دنبالم همین جا گفتم حتما بهش گفتم این شمارمنه اگر زودتر کارتون تمام شد زنگ بزنید بیام دنبالتون و بازور پول دادواصرار من که میهمان من باشد ورفت شرکت کیرم بدجوری شق شده بود برای کردنش معلوم بود کس داغ وابداری داره.
از شدت حشر میخواستم جق بزنم که بهم زنگ زدن رفتم یک سرویس دیگه ساعت زود گذشت 7ونیم بود که زنگ زد رو گوشیم جواب که دادم دیدم خودشه شهوت توصداش تابلو بود گفت با منم هنوز مسافرم پیاده نشده بود تامسافر پیاده کردم رفتم دنبالش ساعت8ربع شده بود دیدم درب شرکت منتظره وتو راه چندبار زنگ زد که زود باش باید بروم خیلی عادی و راحت باهم حرف میزد سوارشد امد جلو کلی غرغر کرد ومن معذرت خواهی کردم ازاون تلفن اولش وبیتابش وامدن جلونشتن گفتم که یک کس توپ افتادم به آژانس گفتم ماشینم خراب شده و نمیتونم بیام سرویس باخانم فریبا رفتیم جرخی زدیم واب میوه متنقلات خوردیم به خودم اجازه دادم بهش دست زدم روی رون پاش دیدم دستش گذاشت روی دستم.وکمی رونشو مالیدم راستی تعریف کرد که دختره ونامزد داشته و نامزدش مرده اون شب شرایط خانه نداشتم از اون روز هرروز سرویس خانم بودم 4روز گذشته بود و تو ماشین من کس و سینه اونومیمالیدم واون کیرمو و لب میگرفتیم .
همسرم رفت خانه مادرش چون ازمادور بودن معمولا شب میموند منم به فریبا گفتم که شب بیاد خانه ما.قبول کرد شک کردم که دختر باشه بهش نمیخورد منم ازخدام بود که باز باشه.به روی خودم نمیاوردم ویک چیز دیگه در رفت امد خیلی راحت بود میگفت بخاطر کارشه وخانوادش بهش حسابی اعتماد دارند تو دلم میگفتم دختر خانه باشی شب بیای بیرون .خلاصه ساعت 11شب رفتم دنبالش وامد خانه ما تا وارد شدیم بغلش کردم کلفتی کیر 15سانتی و بلندی23 سانتم میخورد به کس داغش که از روی مانتو پیدابود سریع هردوتامون دست بکارشدم مثل قهطی زدها حسابی لبشومیخوردم اصلا نفهمیدم کی لخت شده بودیم روتخت ومن داشتم اون سینه هاشو مک میزدم واون بادست کیرمو میمالید.
یک دفعه حمله کرد سمت کیرم وشروع کرد به ساک زدن وغربون صدقم میرفت وبادست ودهنش به سرعت ساک میزد .بهش گفتم که توکس لیس زدن استادم69بشه تامنم کسشو زبون بزنم ازخداخواسته69شدم واچه کسی داشت اندازش بیشتر یک انبه بود تمیز وحسابی خیس وحسابی زبون زدم چند بار فهمیدم ارزاشد بهم نگفت وبه دروغ میگفت کمرش سفته وکیر میخواد منوخوابوند وخودش نشت روی کیرم که کیرموبکنه توکونش اتاق تارک بود ولی کیرم که وارد یک چیز داغ وخیس شد فهمیدم داغی کون نیست بلکه داغی وخیسی کس بود وبه راحتی رفت داخلوشروع کرد باتمام وزنش کیرمو باضرب میکرد توکسش وسینه های گندشو میکرد توصورت من که مک بزنم ومن حسابی حال میکردم میگفت کونم خوبه منم به دروغ میگفتم کونت عالیه وازاون خواستم که بلندبشم تاخودم بکنمش از پشت حالت سجده قبول نمیکرد ولی بازور بلندشدم وسجده کرد وخودش میگفت میخواد خودش بادست کیرمو میکنه توکونش مبادا برود توکسش مادرجنده منوخر گیر اورده بود.
من که ازخدام بود قبول کردم واون دوباره کیرمو بادست گرفت گذاشت درب سوراخ کونش ولی سرش دادبه سمت کسش کردتوکست وگفت بکن اروم کونم حالت سجده درد میگیره منم به شدت مرگ میکردم ازاونجای که کمرم خدادادسفته 45دقیقه میکردمش واون وخودم لذت میبردم کسش واقعا کس توپی بود به جرات میگم هرکس که کیرشو بکنه توکسش با3-4حرکت ازبس که داغه وحشری ابش میاد خلاصه من ابمو ریختم روی کمرش وتاصبح یک باردیگه کردیم صبح دوش گرفتیم ورسوندمش ولی اون شب اصرار داشت که من قبول کنم اون دختره تازن ادامه خاطراتمو اگر دوست داشتین براتون مینویسم وچرااون به این کار اصرار داشت خوش باشید


- 27 نظر
-
-
-




- دوست دختر
- مرد متاهل

جریان من و آقا رضا

یه دوستی داشتم پرستو.هم دوست بودیم هم همسایه بودیم.از کوچیکی با هم بزرگ شده بودیم.همه بهمون میگفتن چاق و لاغر.من تپل بودم و پرستو دراز و لاغر.تا اینکه بعد از دیپلم با بدبختی و رژیم و باشگاه کلی وزن کم کردم.اما باز هم من تپله بودم.پرستو یه برادر داشت که دو سال از خودش بزرگتر بود.فرض کنیم اسمش پرهام بود.پرهام خیلی پسر خوبی بود.هم خونگرم بود هم سرش تو کار خودش بود.من و پرستو تا دیپلم با هم بودیم تا اینکه اون دانشگاه نور ،معماری قبول شد و رفت.منم ترم بعد قبول شدم اما شهر خودمون.دیگه کمتر همدیگه رو میدیدیم.مادر پرستو فرهنگی بود.معلم دبستان پسرانه.باباشم همینطور.معاون یه هنرستان پسرانه بود.هم بابا هم مامان پرستو خیلی باحال بودن. زن و شوهر هر دو خوش تیپ بودن.من رو هم خیلی دوست داشتن.با من و پرستو و پرهام خیلی راحت برخورد میکردن.مثلا میدونستن پرهام دوست دختر داره.تازه حتی دیده بودنش.بابای پرستو هم هروقت منو میدید میگفت راستشو بگو.چندتا دوست پسر داری؟منم فقط میخندیدم میگفتم آقا رضا کی میاد آخه با من دوست شه؟اونم کلی تحویلم میگرفت که پسرا خیلی دلشونم بخواد.هم تو دل برویی هم چشم و ابروت خوشگله هم تپلی.بعد دستی به سرم میکشید و میرفت.بعد از اینکه کلاسها شروع شدن من و پرستو فقط تلفنی با هم در تماس بودیم و فقط زمانی که پرستو میومد شیراز تا سری به مامان باباش بزنه قراری میزاشتیم و همدیگه رو میدیدیم.یه روز زنگ زد که سلام آنا من شیرازم وقت کردی یه سری به من بزن.منم عصر همون روز بدون هماهنگی قبلی رفتم بهش سر بزنم.زنگ در رو زدم و در باز شد و رفتم تو.بابای پرستو رو دیدم که با خوشحالی اومد و ازم استقبال کرد.همونطوری که به سمتم میومد غر میزد که آخه دختر تو چه دوستی هستی.پرستو نیست یه سر نباید به ما بزنی؟سلام و احوال پرسی کردیم و نشستم.پرسیدم پرستو نیست؟-نه.رفته با مامانش پارچه بخرن.گفتم کاش قبلش خبر میدادم.گفت عیب نداره میشینیم گپ میزنیم تا بیان.گفتم نه مزاحم شما نمیشم.گفت نه.منم تنهام.کاری ندارم.تابستون شده و هنرستان هم گهگداری سر میزنم.بعد بلند شد و رفت سمت آشپزخونه و گفت هوا گرمه بذار برات یه شربت خنک بیارم.با اینکه باهاشون صمیمی بودم اما موذب شده بودم.دنبالش رفتم تا آشپزخونه گفتم زحمت نکشید.من شربت نمیخورم.رژیم دارم.لیوانهای شربت رو روی میز آشپزخونه گذاشت و صندلی رو برام بیرون کشید تا بشینم و گفت.آره.فهمیدم که رژیم گرفتی.خیلی تغییر کردی.سمت صندلی رفتم که بشینم از پشت پهلوهام رو گرفت و گفت البته روی این دستگیره هات باید کار کنی.همونطور که پهلوهامو ماساژ میداد از پشت بهم نزدیک شد.اما نه خیلی تابلو.ولی دستشم از روی پهلوهام برنمیداشت.از کارش بدم نمیومد.همونطور وایستاده بودم اونم پشت سرم ایستاده بود و حرف میزد.تا اینکه یهو گفت دوست پسر داری؟گفتم آره یکی هست نصفه نیمه...گفت یعنی چی؟گفتم یعنی هم سر اون شلوغه با کارش هم سر من با درسام.زیاد همو نمیبینیم.گفت عیب نداره.کمیت مهم نیست اصل کیفیته.بهت میرسه؟بهت حال میده؟منظورشو فهمیدم.اما خودمو زدم به اون راه.گفتم آره.پسر خوبیه.خیلی تحویلم میگیره.هم مهربونه هم با معرفت.بهش نگفتم باهاش رابطه سکسی کامل دارم.رفته بودم دکتر زنان و میدونستم پردم ارتجاعیه.برای همین راحت بودم.وقتی مدتی سکس نمیکردم دوباره تنگ میشد و برمیگشت به حالت اولش...بهم گفت یه لحظه برگرد سمت من.منم برگشتم.دستاشو از زیر بغلم رد کرد و محکم منو چسبوند به خودش.سینه هام کاملا بهش چسبیده بودن.صورتشو آورد جلو و خیلی آروم گفت چه خوبه.تو هرچیزیکه یه مرد از یه زن میخواد رو داری.وای داشتم دیوونه میشدم.هم استرس داشتم.هم هیجان.هم یه کمکی خوشم میومد.تا حالا اینطوری خفت نشده بودم.اما مقاومت کردم.دستام رو از بین دستاش رد کردم و بین سینه خودم و اون سپر کردم.گفتم ولم کنید لطفا.من باید برم دیگه.گفت کجا؟دوست نداری یکم با هم خلوت کنیم؟گفتم یعنی چی؟من دوست پرستوم.جای دخترتونم.گفت با این اندام برجسته و تحریک کنندت فقط مثل یه بره آهوی کوچولویی که گیر یه ببر گرسنه افتاده.نترس.یه جوری میخورمت که نه تنها دردت نمیاد بلکه خوشتم میاد.(راستی اینو اضافه کنم که مامان پرستو از همون زمان که من دانشگاه قبول شدم ام اس گرفته بود و یه جورایی افسرده شده بود.بخاطر همین حدس زدم شاید بخاطر اینکه رابطه ی خاصی بینشون نیست بابای پرستو یهو از خود بیخود شده بود و به من گیر داده بود.البته ناگفته نمونه که قبلا یه زمزمه هایی از پرستو در رابطه با شیطونیهای باباش شنیده بودم.یکی دوبار هم به شوخی به من گفته بود از بابام بترس...عاشق دخترای ترگل و تپله. خلاصه...من همچنان تقلا میکردم که خودمو از بازوهاش بکشم بیرون.اما اون سفت منو چسبیده بود و مدام میگفت جوووون.وقتی اینطوری تلاش میکنی که از دستم در بری بیشتر تحریک میشم.اینقدر زور نزن.زورت به من نمیرسه و صورتشو آورد جلو تا منو ببوسه.با دست صورتشو عقب نگه داشتم و سعی کردم همونطور که اسیر شدم توی بغلش بچرخم تا به دستاش که پشتم قلاب شده بود مسلط بشم.تا چرخیدم و پشت به من شد سینه هامو تو دستش گرفت و همزمان با نفسی که میزد میگفت جووووووونم....توی دستام به زور جا میشن. و وحشیانه سینه هامو میمالوند.کیر سیخ شدش و لای کونم حس میکردم.با یک دست دو تا دستامو پایین نگه داشت و با دست دیگش یقه لباسمو با سوتینم کشید پایین.منم همش تقلا میکردم و میگفتم نه.لطفا...لطفا به لباسام دست نزن.با لحن ملتمسانه ای لبهاشو به گردنم نزدیک کرده بود و آروم میگفت توروخدا...اذیتم نکن.کاریت ندارم.فقط یه نگاه کوچولو میندازم.یه کوچولو.توروخدا.یکم خودمو شل کردم.همونطور که از پشت دستامو گرفته بود و سینه هام از یقه ام بیرون زده بود منو به سمت آینه قدی که یک متری اونطرفتر بود برد و جلوی اون نگه داشت.از توی آینه همونطور که نگاهم میکرد آروم دکمه های لباسم رو باز کرد و شروع کرد به مالوندن سینه هام.یواش یواش دستامو ول کرد و دستاشو برد سمت شلوارم تا کمربندم رو باز کنه.دو دستی مچ دستاشو گرفتم.اما زورم بهش نمیرسید.تو یه لحظه شورت و شلوارم رو تا زانو پایین کشید و شروع کرد به مالوندن کسم.همونطور که جلوی آینه نگهم داشته بود با دو تا انگشتش لای کسمو باز کرده بود و داشت نگاه میکرد.دستش از هیجان آشکارا میلرزید و نفس نفس میزد.منم نفس میزدم اما نفس من از تلاش و تقلاهای بی فایده بود که خودمو از بغلش بیرون بکشم...همونطور که منو جلوی آینه نگه داشته بود از زیر دستش سریدم و خودم رو کشوندم پایین.اونم با من اومد پایین...تقریبا دو زانو روی زمین بودم دستش هنوز در حال مالوندن کس خیسم بود و زمزمه هاو نفس های داغش بیخ گوشم...یک ریز بدون اینکه منتظر جواب یا عکس العملی از من باشه قربون کس و سینه هام میرفت...یک لحظه که سرم رو چرخوندم سمتش تا ازش بخوام تمومش کنه یهو جلو اومد و لبهاش که زیر اون سیبیلای شاه عباسیش قایم شده بودن رو به لبهام چسبوند...دقیقا نمیتونم بگم چه حسی داشتم...اگه دختری بودم که به قصد سکس داشتن پیشش رفته بودم قطعا بیشترین لذتها نصیبم میشد.شاید همون موقع هم میتونستم از بودن در کنار آقا رضا لذت ببرم اما یک سری خط قرمز ها و باید نباید ها بهم فقط حس گناه رو میداد.وقتی شروع کرد به بوسیدنم با دو دستش منو گرفت و کامل چرخوند به سمت خودش.همونطور که روی زمین نشسته بودیم تکیه منو داد به دیوار و شلوار و شورتمو از پام درآورد و پاهای منو باز کرد و خودشو بین پاهام جا داد...دیگه ازین بدتر نمیشد.من و بین دیوار و خودش قفل کرده بود.از پایین کیرشو که از شلوار بیرون آورده بود روی کسم میکشید و از بالا دو تا سینه هامو میمالوند و زبونشو توی دهنم میچرخوند.کیرش بزرگ نبود.اما خوش فرم بود.کلاهکش نسبت به خودش بزرگتر بود.یکم که به همین صورت ادامه داد سر کیرشو رو سوراخ کسم فشار داد.باید وانمود میکردم که تا حالا کیری تو کسم نرفته و نمیتونه این کارو کنه.نمیتونستم خودمو عقب بکشم.همون طور که سر کیرشو رو کسم فشار میداد نگاهم کرد و گفت واااااای نمیدونی چقدر دلم میخواست با یه فشار کوچولو کس ناااازتو جر بدم...ولی نمیشه...نمیشه...و دستشو برد سمت کونم...از کون دادن متنفرم و تا حالا امتحانش نکردم.ناخوداگاه کمرمو به سمت جلو حرکت دادم که چند سانت از کیرش رفت تو...با تعجب و هیجان نگاهم کرد و گفت واااای بره آهوی من...شیطونی هم که میکنی...پس معلوم شد دوست پسرت تو این مدت همچینم بیکار نبوده...منو باش چی فکر میکردم و همزمان با گفتن این جمله کیرشو تا ته فرو کرد و با چشمای بسته آآآآه بلندی کشید.
تند تند تلمبه میزد و سینه هامو تو دستاش فشار میداد و میگفت آنای من.آنا کوچولوی من...یعنی تو همون آنا کوچولویی که میومد رو پاهام مینشست؟دستام دور گردنش بود و ناخواسته داشتم حال میکردم.یهو دستاشو انداخت زیر کونم و همونطور که کیرش تو کسم بود بلندم کرد و منو برد تو اتاق و آروم گذاشت روی تخت...یکم که عقب جلو کرد کیرشو درآورد و همونطور که به چشمای خمار شده ی من چشم دوخته بود رفت پایین...واااای اینقدر خوب و ماهرانه کسمو میخورد که منم به آه و اوووه افتاده بودم...دقیقا میدونست باید کجا رو بخوره.همزمان که چوچولمو زبون میزد دو تا انگشتشم تو کسم عقب جلو میکرد...وقتی احساس کردم که میخوام ارضا شم کشیدمش بالا و گفتم بکن تو...اونم که حسابی ازینکه همپا شده بودم حال میکرد گفت معلومه که میکنم.تا ته میکنم تا حسابی حااال کنی عسل...همچین جرت بدم که به جیغ و داااااد بیفتی آهوی من....و کیرشو فرو کرد و با انگشتش شروع کرد به مالوندن چوچولم و هرچی میگذشت تلمبه زدنش رو سریع تر میکرد...تقریبا با آه کشیدن و ارضا شدن من اونم کیرشو بیرون کشید و آبشو ریخت رو شکمم...اما موقع ارضا شدن آه و اوه نکرد...بعدشم دراز کشید پیشم و شروع کرد به نوازش موهام و بوسیدن گردنم...گفت اگه میدونستم پرستو و مامانش حالا حالاها نمیان چند دست دیگه میکردمت که از الان تا بار دیگه ای که میای پیشم نا نداشته باشی به اون دوست پسرت بدی...هروقت پرستو رفت میای؟هروقت مامانش نبود و تنها بودم میای تا بکنمت؟با اینکه خیلی بهم فاز داده بود بدون جواب نگاهش کردم اما تو دلم گفتم نه...و واقعا هم دیگه نرفتم

نوشته: آنا


- 39 نظر
-
-
-




- مرد متاهل

اس ام اسی در نیمه شب

همون طور که چشمای پف کرده و خوابالودمو می مالیدم، سعی کردم یه بار دیگه اس ام اس خیلی کوتاهی رو که برام اومده بود، بخونم، شاید این بار بفهمم جریان چیه.
" بیداری؟"
این، همۀ چیزی بود که ساعت دو و نیم صبح باعث شده بود از خواب بپرم. برای این که مطمئن بشم، یه نگاه دیگه به اسم فرستنده انداختم. اشتباه نکرده بودم. مرجان بود.
مرجان، دختر دایی همسرم بود. 29 سالش بود و دو سالی می شد که بعد از 4 سال زندگی با یه آدم بد اخلاق و بد دهن که دست بزن هم داشت، طلاق گرفته بود و برگشته بود خونۀ پدرش.
من 2 سال قبل از این که مرجان ازدواج کنه وارد خانوادۀ همسرم شدم. همسرم جدا از ارتباط فامیلی، نزدیکترین دوست مرجان هم به حساب می اومد. هم سن و سال بودن و از بچگی همۀ حرفای خصوصیشون رو به هم می گفتن. مرجان تنها کسی بود که قبل از این که من به طور رسمی برای خواستگاری از همسرم پا پیش بذارم، می دونست که ما با هم دوست هستیم. نمی دونم همسرم چه تعریف هایی از من پیشش کرده بود که خیلی به من اعتماد داشت و هر زمان که احتیاج داشت با کسی درد دل یا مشورت کنه، اولین انتخابش من بودم، حتی خیلی وقتا قبل از همسرم.
البته باید بگم که من هرگز رفتاری از خودم نشون نمی دادم که اون اعتماد رو خدشه دار کنه. مثل خیلی از آدما از این که یه دختر 21 ساله که نسبتاً هم زیبا بود، بهم تلفن بزنه و در مورد خیلی چیزا باهام حرف بزنه، احساس خوبی داشتم. لذت می بردم و حتی بعضی اوقات سعی می کردم مرجان رو در حالتهایی که کمی تحریکم می کرد، تجسم کنم. ولی هیچ وقت کاری نکردم یا حرفی نزدم که او متوجه این افکار بشه. من عاشق همسرم بودم و به هیچ وجه نمی خواستم کاری کنم که زندگیمو به خطر بندازه. همین که همسرم می دونست که من با مرجان چنین ارتباطی دارم و با این حال مخالفتی نمی کرد، نشون می داد که چقدر به من اعتماد داره و من نمی خواستم به هیچ بهانه ای این اعتماد رو از دست بدم.
من همچنان دوست خاص و امین مرجان بودم تا روزی که سر و کلۀ محمود پیدا شد و مرجان باهاش ازدواج کرد. بعد از ازدواجشون، من دیگه مثل قبل با مرجان ارتباط نداشتم. می دونستم که همه مثل همسر من با جنبه نیستن. پس برای این که مشکلی برای زندگی مرجان پیش نیاد، از فردای ازدواجشون من هم شدم یه نفر مثل بقیۀ فامیل و دیگه حتی وقتی توی مهمونی یا مجلسی می دیدمش، "مرجان خانم" صداش می کردم و اونم که دلیل این رفتار منو می دونست، دیگه به من زنگ نمی زد و فقط با همسرم درد دل یا مشورت می کرد.
این روال تا 3 سال بعد هم ادامه داشت، یعنی تا موقعی که مرجان تصمیم جدی گرفت که از محمود جدا بشه. اون موقع باهام تماس گرفت و گفت که می خواد باهام حرف بزنه. فرداش هم اومد خونه مون و گفت که دیگه تحمل رفتارهای محمود رو نداره و می خواد ازش جدا بشه. من اون روز کلی نصیحتش کردم و بهش گفتم بهتره بازم تلاش کنه تا زندگیش بهتر بشه. براش توضیح دادم که با توجه به خانوادۀ سنتی ای که داره، بعد از جدایی دچار مشکل می شه و دوران سخت تری براش شروع می شه. خلاصه راضیش کردم که بره و باز هم شانسشو امتحان کنه. ولی نه حرفای من، نه مخالفت های شدیدی خانواده ش نتونست مرجان رو بیشتر از یک سال دیگه تو خونۀ محمود نگه داره. مرجان از محمود جدا شد و برگشت خونۀ پدرش. با یه برچسب "مطلقه" روی پیشونیش و متأسفانه از فردای همون روز، دچار همون مشکلاتی شد که من پیشبینی می کردم. پدرش به شدت کنترلش می کرد، بهش اجازه نمی داد سر کار بره، حتی اجازۀ تنها بیرون رفتن از خونه رو هم بهش نمی داد. مدام هم بهش سرکوفت می زد که با طلاقش آبروی خانواده رو برده.
مرجان بد جوری افسرده شده بود، دور از چشم پدرش به من تلفن می زد و درد دل می کرد و من تنها کاری که می تونستم بکنم این بود که به آینده امیدوارش کنم و سعی کنم اینو بهش بفهمونم که گذشت زمان همه چیز رو درست می کنه.
همین طور هم شد. بعد از یک سال، پدر مرجان آروم آروم دست از سختگیری هاش کشید و مرجان تونست از خونه بیرون بیاد و با افراد دیگه ارتباط برقرار کنه. من به یه شرکت مهندسی که یکی از دوستان قدیمی خودم مدیر عاملش بود، معرفیش کردم و او به عنوان منشی در اون شرکت مشغول به کار شد. اوضاع روحیش روز به روز بهتر شد و دیگه هیچ شباهتی به مرجان عصبیِ زمان زندگیش با محمود و مرجان افسردۀ بعد از طلاق نداشت. هر از گاهی با دوستای زمان دانشگاهش به گردش و مهمونی و حتی سفر می رفت و پدرش دیگه چندان کاری به کارش نداشت.
توی یک سال گذشته رفت و آمدش به خونۀ ما هم خیلی بیشتر از قبل شده بود. بارها می شد که بعد از تعطیل شدن شرکت به جای رفتن به خونۀ پدرش که اون طرف تهران و نسبت به محل شرکت خیلی دور بود، می اومد خونۀ ما و شب رو پیش ما می موند و صبح هم از همون جا می رفت سر کار. جای ثابتش هم توی اتاق دختر 5 ساله م، شیما بود. دیگه می شد گفت مرجان عضوی از خانوادۀ ما شده بود، یه قسمت از کمد، مخصوص لباس های او بود و یه کشو هم برای لباس های زیرش داشت. شب هایی که مرجان پیش ما بود، من خوشحال تر از همیشه بودم. حضورش برام خوشایند بود. دوست داشتم وقتی که حواسش نیست، نگاهش کنم و حتی هر از گاهی بدون لباس تجسمش کنم. ولی به دلایلی که قبلاً هم گفتم، هیچوقت از این مرحله جلوتر نمی رفتم، فقط بعضی وقت ها که توی خونه تنها بودم، سری به کشوی لباس های زیر مرجان می رفتم، شورت ها و سوتین هاش رو نگاه می کردم و سعی می کردم اونو در حالی که فقط شورت و سوتین تنشه، تجسم کنم.
وقتی مرجان خونۀ ما بود، از هر دری با هم حرف می زدیم و اون خیلی چیزا رو با من در میون می ذاشت. تقریباً هر ماه یه خواستگار رد می کرد و هر بار هم که من و همسرم ازش دلیل این رد کردن ها رو می پرسیدیم، خیلی ساده می گفت که هیچکدومشون رو دوست نداره. می گفت بعد از تجربۀ تلخ زندگی با محمود دلش نمی خواد به همین راحتی و فقط به انگیزۀ فرار از تنهایی دوباره خودشو توی چاه بندازه.
دوباره به گوشی موبایلم نگاه کردم، درسته که مرجان خیلی با من راحت بود و خیلی از مشکلاتشو باهام در میون می داشت، ولی تا اون شب سابقه نداشت که اون ساعت بهم اس ام اس بزنه. شانس آوردم که همسرم خونه نبود، وگرنه حتی اونم ممکن بود از این اس ام اس بازی شبانه ناراحت بشه. برای اولین بار خوشحال شدم که با سفر زنونۀ همسرم همراه با مادرش و خاله هاش به مشهد موافقت کرده بودم.
به اس ام اس مرجان جواب دادم :
"بیدارم"
هنوز یک ثانیه از دلیور شدن اس ام اس نگذشته بود که موبایلم زنگ خورد. مرجان بود. جواب دادم.
- سلام، خیر باشه نصفه شبی!
صدای مرجان با همیشه فرق داشت. گفت :
- ببخشید بیدارت کردم.
گفتم : چیزی شده؟
گفت : می تونم بیام خونه تون؟
گفتم : با دایی دعوات شده؟
گفت : نه، میام توضیح می دم.
نمی دونستم چی بگم. چند لحظه در سکوت گذشت و بعد مرجان گفت :
- بیام؟
گفتم : بیا، ولی سارا و شیما خونه نیستنا.
گفت : می دونم، برای همین می خوام الان بیام.
صداش حالت عجیبی داشت. هیچوقت شبیه این حرف نمی زد. بد جوری هیجان زده شده بودم. از یه طرف دلم نمی خواست کاری کنم که نتونم راجع بهش با همسرم حرف بزنم و از طرف دیگه همۀ اون احساسات پنهانی که هر از گاهی یقه مو می گرفت، اومده بود سراغم. گفتم :
- بیا
گفت : پس درو باز کن.
با تعجب گفتم :
- کجایی تو؟
و مرجان گفت :
- تو ماشین، جلوی در خونه تون.
از روی تخت پایین پریدم و رفتم پشت پنجره. پراید سفید مرجان روبروی ساختمون بود. صدای مرجان از داخل گوشی اومد که گفت :
- نمی زنی درو؟
و دیدمش که از ماشین پیاده شد. گفتم :
- چرا، چرا، الان باز می کنم.
بعد بدون این این که چیز دیگه ای بگم، تماس رو قطع کردم و از اتاق بیرون رفتم. دکمۀ باز شدن در رو زدم، در آپارتمان رو باز کردم و رفتم تا لباس تنم کنم. دلم نمی خواست مرجان منو فقط با یه شورت ببینه.
شلوارمو پوشیده بودم و داشتم سرمو از یقۀ تی شرت رد می کردم که صدای بسته شدن در آپارتمان اومد. از اتاق بیرون رفتم. مرجان همونجا جلوی در وایساده بود. بر عکس همیشه که با مانتو گشاد و مقنعه می اومد، یه شلوار جین تنگ و کوتاه با یه بلوز تنش بود که به زحمت به رون پاش می رسید. یه شال هم داشت که از سرش افتاده بود روی شونه ش.
منو که دید، سلام کرد. در حالی که تی شرتمو مرتب می کردم، جواب سلامشو دادم. رفتم جلو و باهاش دست دادم. دستاش مثل یخ سرد بود. در حالی که با دو تا دستم دستشو گرفته بودم،
گفتم : چرا دستات اینقدر یخه؟ تو حالت خوبه؟
گفت : خوبم. خوب می شم.
همونطور که دستاشو توی دستام نگه داشته بودم، بردمش و روی کاناپه نشوندمش.
گفتم : می رم برات یه چایی درست می کنم بخوری گرم بشی.
مرجان فقط گفت :
- ممنون.
رفتم آشپزخونه و کتری رو از آب پر کردم و گذاشتمش روی گاز و برگشتم. مرجان شالشو از دور گردنش باز کرده بود و انداخته بودش روی زمین. خم شده بود به جلو و به جای نامعلومی روی فرش خیره شده بود. متوجه برگشتن من نشده بود. من همون جا وایسادم و نگاهش کردم. موهای خرمایی قشنگشو با شلختگی پشت سرش جمع کرده بود. یقۀ بلوزش خیلی باز بود و می تونستم نیمۀ بالای سینه هاشو ببینم. سینه هاش بر خلاف سینه های همسرم که از هم دور هستن، به هم نزدیک بود و خط خیلی زیبایی وسطشون دیده می شد.
تا به حال مرجان رو با لباسی اونقدر باز و شلواری اونقدر کوتاه ندیده بودم. شلوارش فقط کمی پایین تر از زانوش بود و می شد دو تا ساق خیلی خوش فرم و سفید رو دید که از پایین پاچۀ شلوار بیرون اومدن.
نمی خواستم بیشتر از این تحریک بشم. دلم نمی خواست کاری کنم که بعداً باعث پشیمونیم بشه. سعی کردم نگاهمو از سینه ها و ساق پای مرجان بگیرم و فقط به چشماش نگاه کنم. همین کار رو هم کردم و گفتم :
- الان چایی آماده می شه.
مرجان سرشو بلند کرد و آروم گفت :
- مرسی.
رفتم و روی یکی از مبل ها نشستم و گفتم :
- نمی خوای بگی چی شده؟
مرجان گفت : می شه بیای اینجا کنارم بشینی؟
دلم نمی خواست در مورد چیزی که تو سرش می گذشت، هیچ حدسی بزنم. سعی کردم خوشبین باشم. بلند شدم و رفتم روی کاناپه کنار مرجان نشستم. عطری که به خودش زده بود، بوی عجیبی داشت. شاید هم من حالت عادی نداشتم. به هر حال کنارش که نشستم، بوی خاصی از تنش به مشامم خورد. کیرم داشت آروم آروم سفت می شد و من اینو نمی خواستم. مخصوصاً که با شلوار نازکی که پام بود، حتماً مرجان متوجه اون حالت من می شد و من اصلاً دوست نداشتم او چیزی بفهمه. سعی کردم کیرمو بین پاهام کنترل کنم. رو به مرجان کردم و گفتم :
- من آماده م. بگو.
مرجان به طرفم چرخید و زل زد توی چشمام، از حالت نگاهش ترس برم داشت. شبیه کسانی بود که مواد مصرف کرده ن. سفیدی چشماش سرخ سرخ بود. تند تند نفس می کشید، می تونستم حرارت بدنش رو از اون فاصله احساس کنم. سعی کردم نگاهمو از نگاهش بدزدم. سرم رو یه کم پایین انداختم. ولی نگاهم افتاد به سینه هاش، سینه های سفیدش زیر یقۀ باز بلوزش با نفس های تندش، بالا و پایین می رفتن، انگار می خواستن از زیر لباس بپرن بیرون. نگاهمو بازم دادم پایین تر. ولی این بار ساق پاش نگاهمو پر کرد.در تمام این سالها نمی دونستم مرجان ساق پایی تا این حد زیبا و تحریک کننده داره. انحنای ساق پاش و مدل وصل شدن مچ پاش به زانوش اونقدر زیبا بود که دلم می خواست اون مجسمۀ خوش تراش رو بگیرم توی دستم و ساعت ها فقط نوازشش کنم و ببوسمش. کیرم دیگه داشت از کنترل پاهام خارج می شد. باید یه کاری می کردم. دوباره سرمو بالا آوردم و به چشماش نگاه کردم. مرجان گفت :
- چرا بهم نگاه نمی کنی؟
با دو تا دستش دست راستمو گرفت. این بار دستاش داغ داغ بود. گفت :
- کمکم کن امیر.
گفتم : می خوای یه دوش بگیری تا آروم بشی؟
گفت : نه، از دیروز که سارا رفته مشهد دارم با خودم کلنجار می رم که بیام پیشت یا
نیام. حالا که جرئتشو پیدا کردم و اومده م، نمی خوام هیچ چیزی جلومو بگیره، نمی خوام
آروم بشم. وقتی تصمیم خودمو گرفتم، دیگه حتی نمی تونستم صبر کنم تا صبح بشه.
همۀ بدنم مور مور می شد. زنی که من چند سال بود در خلوت خودم به اندام برهنه ش فکر می کردم، خودش با پای خودش اومده بود به طرفم. اونم من که نه قد و بالای خیلی بلندی داشتم، نه هیکل خیلی ورزشی و تراشیده ای و نه قیافه ای که بخواد هوش از سر زن زیبایی مثل مرجان ببره. من یه مرد 35 سالۀ نسبتاً معمولی بودم که فقط سعی می کردم آدم خوبی باشم. همین.
گفتم : ببین مرجان، من می فهمم که حالت خوب نیست، بالاخره 2 ساله که مردی توی
زندگیت نبوده و بهت فشار اومده، ولی بهتره کاری نکنی که بعداً پشیمون بشی.
مرجان چند لحظه توی چشمام زل زد و بعد گفت :
- یعنی تو فکر می کنی اومدن من فقط نتیجۀ بالا زدن حشریت زنونه ست؟
نمی دونستم چی باید بگم، اونقدر سریع رفته بود سر اصل مطلب که من خجالت می کشیدم. تا اون موقع کلمۀ حشریت رو جز از زبون مردها نشنیده بودم.
مرجان ادامه داد :
- من اگه حشری باشم و فقط بخوام حشریتمو بخوابونم، بلدم چیکار کنم.
فشار دستاشو روی دستم بیشتر کرد، آب دهنشو قورت داد و گفت :
- من 7 ساله که عاشقتم. از همون اوایل ازدواجت با سارا عاشقت شدم. می دیدم که با
سارا چطور رفتار می کنی. بقیۀ آدما رو هم می دیدم. تو با همه فرق داری امیر.
یه لحظه سرشو انداخت پایین، انگار می خواست برای ادامۀ حرفاش انرژی جمع کنه. خیلی زود دوباره سرشو بلند کرد و ادامه داد :
- همیشه به سارا حسودیم می شد که تو رو داره. وقتی برام از سکستون تعریف می کرد، می خواستم از شدت نیاز بمیرم.
به چشمام که لابد از فرط تعجب گرد شده بودن نگاه کرد و گفت :
- نمی دونستی من و سارا از این حرفا هم به هم می زنیم؟
گفتم : نه
مرجان دستشو آروم روی دستم حرکت داد و همینطور که پشت دستمو نوازش می کرد، ادامه داد :
- سارا بهم می گفت که تو چقدر توی سکس بهش اهمیت می دی. می گفت که هر جور
که اون لذت بیشتری ببره، رفتار می کنی. می گفت مدل هایی رو که اون دوست نداره
انجام نمی دی، حتی اگه خودت دوست داشته باشی. می گفت : توی سکس فقط و فقط
مراقب این هستی که قبل از اون ارضا نشی تا اون اذیت نشه و هر وقت هم که اون
آمادگیشو نداشته باشه، تو اصلاً بی خیال سکس می شی.
در حالی که حرف می زد، دستشو آروم آروم برد بالاتر. آخرین جمله شو که گفت، داشت با دو تا دستش برجستگی بازوی راستمو می مالید. حالم واقعاً بد شده بود. مرجان دستشو بازم برد بالاتر. از کنار لبۀ آستین کوتاه تی شرتم رفت تو و با انگشتاش زیر بغلمو نوازش کرد. بدنم به لرز افتاد. فکر کنم سارا بهش گفته بود که چه کارایی می تونه منو دیوونه کنه و اونم داشت یکی یکی همون کارها رو می کرد. از این که می دید حالم خوب نیس، احساس لذت می کرد. اینو از نگاه تبدارش می فهمیدم.
یه لحظه دستاشو همونجا زیر لباسم نگه داشت. چند لحظه چشماشو بست، لب پایینشو گزید و بعد گفت :
- محمود جوری منو می کرد که نمی تونم اسم سکس براش بذارم. فقط می کرد تا آب
کمرشو خالی کنه. هر وقت که هوس می کرد، می اومد سراغم، پرتم می کرد رو تخت و
می افتاد روم. همونطور خشک خشک کیرشو تا ته می کرد تو کسم.
یه قطره اشک از گوشۀ چشم چپش سر خورد روی گونه ش. یه نفس عمیق کشید و گفت :
- توی همۀ وقتایی که مثل یه برده خوابیده بودم روی تخت و اون مثل حیوون کیرشو تو
کسم عقب و جلو می کرد، فقط به تو فکر می کردم. به تو و کارایی که زمان سکس
انجام می دی. سعی می کردم خیال کنم اونی که منو دمر انداخته روی تخت و داره از
کون منو می کنه و هم زمان سیگار هم می کشه، تویی. سعی می کردم تو رو روم تجسم
کنم تا زجر کمتری بکشم. تا کمتر احساس کنم که داره بهم تجاوز می شه.
مرجان به گریه افتاد، سرشو به شونه م تکیه داد و انگار بغض چند ساله شو خالی کرد. من بغلش کردم و موهاشو نوازش کردم. صورتم به خاطر یقۀ باز بلوزش کاملاً به پوست گردن و پشتش چسبیده بود. در حالی که نوازشش می کردم. با همۀ وجودم بوی هوس انگیز عطرشو استشمام می کردم. فکر می کنم 5 دقیقه تو همون حالت موندیم. بعد مرجان آروم سرشو از روی شونۀ من بلند کرد، به نظر یه کم آرومتر از قبل شده بود. با پشت دست، اشکای روی صورتشو پاک کرد و گفت :
- وقتی ازش جدا شدم، فقط می خواستم به تو نزدیک بشم. نه این که بخوام مختو بزنم
و بشم دوست دختر پنهانیت. نه. فقط می خواستم بیشتر دور و برت باشم. ببینمت و
صداتو بشنوم. ولی این نزدیکتر بودن حالمو بدتر کرد. هر چی بیشتر می دیدمت، بیشتر
می فهمیدم که سارا هیچ اغراق نکرده. چیزایی می دیدم و حس می کردم که حتی سارا
هم بهم نگفته بود. چیزایی که منو عاشق تر از قبل می کرد. هر روز بیشتر از روز قبل.
الان هم اینجام. همه چیز رو هم گفتم. دلم می خواد برام بیشتر از یه دوست باشی که تا
حالا بودی. می خوام تو رو با سارا شریک بشم. می خوام همۀ وجودمو در اختیارت بذارم.
اینو گفت و با یه حرکت بلوزشو از تنش در آورد. با وجود همۀ حرفایی که زده بود، بازم از این کار ناگهانیش خشکم زد. مرجان بلوزشو انداخت روی زمین. حالا فقط یه سوتین سفید تنش بود که چیز زیادی از سینه هاشو نمی پوشوند. پوست تنش نه سفید بود و نه سبزه، رنگ عجیب و زیبایی داشت که تحریکم می کرد دستمو ببرم جلو لمسش کنم. استخون ترقوه ش از دو طرف گردنش به زیبایی به طرف کتف هاش رفته بود. عاشق بدن هایی هستم که استخون ترقوه شون زیر چربی های اطراف سینه مدفون نشده باشه و بشه اونا رو دید.
نمی تونستم چشم از بدنش بردارم. یه قطره عرق از زیر سوتینش سر خورد و رفت روی شکم صافش. نگاهم همراه اون قطره رفت روی شکم مرجان. هیچ نقصی نداشت. پهلوهاش هیچ چربی اضافه ای نداشت. هرگز فکر نمی کردم مرجان تا این حد خوش اندام باشه. آب دهنم خشک شده بود.
مرجان آروم گفت : خوشت میاد؟
به چشماش نگاه کردم، ولی چیزی نگفتم. دستای مرجان رفت پشت کمرش و یه لحظه بعد دیگه سوتینی به تن نداشت. سوتینش که افتاد، یکی از زیباترین چیزایی که می تونستم در تمام عمرم ببینم، جلوی چشمام ظاهر شد. من همیشه معتقد بودم و هستم که زیبا ترین چیزی که خدا آفریده، پستون زنه. حتی سارا هم می دونه که من از دیدن پستون زنهای دیگه تحریک می شم. و حالا داشتم یکی از زیباترین پستون های دنیا رو می دیدم. اونم نه از زیر لباس و مانتو، بلکه لخت و بدون هیچ حجابی. پستون مرجان نه خیلی بزرگ بود و نه خیلی کوچیک. اما کاملاً سفت بود و سربالا. دو تا پستونش به هم نزدیک بودن و بینشون خط خیلی زیبایی بود که یه قطره عرق دیگه داشت از میونش می زد بیرون. حرارت بدن مرجان رو می تونستم از نیم متریش احساس کنم. مرجان دیگه معطل نکرد، به طرفم اومد و لبش رو به لبم چسبوند و با همۀ وزنش منو به عقب فشار داد و مجبورم کرد روی کاناپه بخوابم و خودش هم با بدن لختش اومد روم.
چطور من در طول 8 سالی که مرجان رو می شناختم، نفهمیده بودم که او می تونه چقدر داغ و حشری باشه؟ من هیچ کاری نمی کردم، سعی می کردم خودمو از زیر هیکل ظریف مرجان بیرون بکشم. ولی نمی تونستم. اون داشت لب های منو با تمام قدرت می خورد و من سعی می کردم اجازه ندم که زبونشو توی دهنم فرو کنه. نفسش داغ بود و صورتمو می سوزوند. حس می کردم ناخن های دستش توی بدنم فرو می ره. صورتی رو که به صورتم چسبیده بود، نمی شناختم و این اذیتم می کرد. یه لحظه همۀ انرژیمو جمع کردم و بالاخره تونستم مرجان رو از خودم دور کنم. لب هاش که از لب هام جدا شد، گفتم :
- تو دیوونه ای دختر.
و بلندش کردم و خودم هم بعد از او بلند شدم. مرجان انگار انتظار نداشت که من در برابرش مقاومت کنم. شوکه شده بود. از این حالتش استفاده کردم و به سرعت از روی کاناپه بلند شدم و به طرف اتاق خواب رفتم. صدای مرجان رو از پشت سرم می شنیدم که با عصبانیت می گفت :
- آره من دیوونه م. تو دیوونه م کردی امیر. تو دیوونه م کردی.
حتی برنگشتم که اون اندام زیبای پر از شهوت رو نگاه کنم، رفتم توی اتاق خواب و در رو پشت سرم بستم. فکر می کنم 50 درجه تب داشتم. دستام می لرزید. به در تکیه دادم و همونجا نشستم. سرم به اندازۀ یه کوه سنگین بود. مثل کسی بودم که یهو از یه خواب بد پریده باشه. سعی کردم چیزایی رو که توی 15 دقیقۀ قبل اتفاق افتاده بود، توی ذهنم مرور کنم. باورم نمی شد که در عرض یه ربع این همه اتفاق افتاده باشه. به قاب عکس سارا که به دیوار اتاق بود نگاه کردم. توی لباس عروسی بین یک عالمه گل وایساده بود و با لبخند بهم نگاه می کرد. وقتی به عکس نگاه کردم، مطمئن تر شدم که نمی تونم بهش خیانت کنم. باید هر طور شده اون ماجرا رو تموم می کردم. اما چطور؟ با اون آتشفشانی که پشت در اتاق، لخت روی کاناپه نشسته بود باید چیکار می کردم؟
از جام بلند شدم و دستگیرۀ در رو گرفتم. نمی دونستم اگه در رو باز کنم با چه چیزی روبرو می شم. ولی نمی تونستم تا ابد خودمو اونجا زندونی کنم. باید می رفتم بیرون. و همین کار رو هم کردم. آروم در رو باز کردم و از اتاق خواب به هال رفتم. کاناپه خالی بود و اثری از مرجان دیده نمی شد. چراغ اتاق شیما روشن بود. آروم به طرف اتاق شیما رفتم و گفتم :
- مرجان!
صدای مرجان از داخل اتاق اومد که گفت :
- اینجام.
به کاناپه ای که چند دقیقه پیش همراه مرجان روی اون نشسته بودم، نگاه کردم. شال مرجان هنوز کنارش افتاده بود، ولی اثری از بلوز و سوتین ندیدم. حدس زدم که مرجان سر عقل اومده و لباس هاشو پوشیده و حالا هم از شدت خجالت رفته و خودشو توی اتاق شیما حبس کرده.
از همونجا گفتم :
- خوبی؟
صداش اومد که گفت :
- خوبم.
گفتم : اجازه هست بیام تو؟
مرجان با طعنه گفت :
- خونۀ خودته. مثل این که یادت رفته.
رفتم و در اتاق شیما رو باز کردم. از همون جا نگاهی به داخل انداختم. ولی نتونستم مرجان رو ببینم. از چهار چوب در رد شدم و چند قدم جلو رفتم. یهو از پشت سرم صدای بسته شدن در اتاق رو شنیدم. وقتی برگشتم، خشکم زد. مرجان لخت مادرزاد کنار در ایستاده بود، در رو با سرعت قفل کرد و کلید رو توی مشتش فشار داد و گفت :
- حالا کجا می خوای بری امیر جان؟
محو چیزی شده بودم که جلوم می دیدم. مرجان مثل یه پری دریایی، لخت لخت به در تکیه داده بود و نگاهم می کرد. موهاشو باز کرده بود و این زیباترش می کرد. پستوناش مثل دو تا کبوتر ترسیده که نفس نفس بزنن، تکون می خوردن. دستاشو به تنش می مالید و با این کارش دیوونه م می کرد. نگاهم در اختیارم نبود، نمی تونستم پایین تنه شو نگاه نکنم. پس نگاهمو از روی شکم صاف و زیباش به پایین سر دادم. به برجستگی بالای کسش و بعد . . . یه کس صاف و تمیز و تراشیده و پایین تر از کسش دو تا رون واقعاً زیبا و خوش تراش که به اون دو تا ساق پای افسانه ای وصل می شد. حتی یه تار مو هم توی کل بدنش دیده نمی شد. اگه اون اندام لخت رو توی خواب می دیدم، حتماً جنب می شدم، ولی حالا توی واقعیت با دیدنش میخکوب شده بودم و فقط نگاه می کردم.
مرجان که دید من به کسش خیره شده م، گفت :
- هنوزم می خوای از دستم فرار کنی؟
نگاهمو به زور از روی کسش به بالا هل دادم، به چشماش نگاه کردم و با التماس گفتم :
- مرجان! تو رو خدا با من این کارو نکن.
دست چپشو برد پایین و دو تا از انگشتاشو کرد توی کسش و گفت :
- چرا از من می ترسی امیر؟ من عاشقتم. اومده م همۀ وجودمو بهت بدم. چرا ازم فرار می کنی؟
انگشتاشو از داخل کسش بیرون آورد. هر دو انگشتش خیس و لزج شده بود. در حالی که سر انگشتاشو به هم می مالید، گفت :
- وقتی یه زن به این مرحله می رسه، دیگه هیچ راهی نیست. می دونی که.
سعی کردم نگاهش نکنم. جزء جزء اون بدن برهنه می تونست مقاومتمو در هم بشکنه و من اینو نمی خواستم. همونطور که به همه جا نگاه می کردم جز به مرجان، به طرف درِ اتاق رفتم. ولی مرجان سر راهم وایساد و گفت :
- کجا می خوای بری؟ یادت رفته در قفله؟
سینه به سینۀ من ایستاده بود و نفس نفس می زد. از اون فاصلۀ نزدیک، حتی زیباتر و تحریک کننده تر از قبل به نظر می رسید. مرجان با یک قدم که به جلو برداشت، اون فاصله رو هم از بین برد. حالا اونقدر به من نزدیک بود که می تونستم نوک سینه هاشو که به تی شرتم می خورد، حس کنم. آب دهنمو قورت دادم و خواستم چیزی بگم که مرجان دست راستشو روی دهنم گذاشت و گفت :
- هیس، بهتره هیچی نگی و فقط لذت ببری.
بعد دستشو از روی دهنم برداشت و لبش رو به لبم چسبوند. این بار خیلی آروم. بوسۀ نرمش مثل برق سه فاز بدنمو لرزوند. مرجان گفت :
- لذت ببر.
و هر دو دستشو از دو طرف بدنم کرد زیر تی شرتم. دستاش رو روی پهلوهام لغزوند و برد تا زیر بغلم. مسخ شده بودم. همۀ اون دلیل هایی که برای خودم ردیف کرده بودم تا به خواستۀ مرجان تن ندم، در مقابل انرژی بی نهایتی که از اون بدن برهنه به بدنم می رسید، آروم آروم ذوب می شد و می ریخت.
مرجان دستاشو از زیر بغلم به روی سینه م سر داد و در حالی که با موهای روی سینه م ور می رفت، گفت :
- همیشه فکر می کردم از مردایی که بدنشون مو داره، بدم میاد. ولی الان می فهمم که اشتباه می کردم.
دستاشو پایین آورد، لبۀ پایین تی شرت رو گرفت و به طرف بالا کشید. من آروم دستامو بردم بالا و مرجان، راضی از همکاریِ من، تی شرت رو از تنم در آورد. حالا نوک سینه های مرجان به تنم می خورد. مرجان جلوتر اومد و خودشو به من چسبوند پستوناش که به بدنم خورد، غرق لذت شدم. چشمامو بسته بودم و هیچ کاری نمی کردم. مرجان کف دستاشو روی کمرم می مالید و گردنمو می لیسید. دستاش آروم آروم روی کمرم به طرف پایین رفت و به شلوارم رسید. آروم به زیر شلوارم رفت و به کونم چنگ زد. دستاشو گرفتم و گفتم :
- مرجان نه، خواهش می کنم.
مرجان دستاشو از توی شلوارم درآورد. مچ دستامو گرفت و گفت :
- اینا رو ببر جایی که حالشو ببرن. بذار دستای منم به کار خودشون برسن.
دست راستمو روی پستون چپش گذاشت. نوک پستونش مثل سنگ سفت بود. به چشمام نگاه کرد و گفت :
- خوبه، نه؟
و دست چپمو پایین برد و گذاشت لای پاش و فرو کرد توی کسش. دستم که به خیسیِ کسش خورد، چشماشو بست و لبشو گاز گرفت. من انگار تسلیم شده بودم. یه دستم پستونش رو فشار می داد و یه دست دیگه م لایه های کسش رو لمس می کرد. مرجان همونطور که لبش رو گاز می گرفت، دستاشو پایین برد و از روی شلوار کیرمو لمس کرد. سارا بارها و بارها این کار رو کرده بود، اما اون بار یه حس دیگه ای داشت. مرجان کیر کاملاً راست شده م رو توی مشتش فشار داد و گفت :
- چه چیزایی که من راجع به این عضو شریف از سارا نشنیده م.
دستشو کرد زیر شلوارم و کیرمو توی دستش گرفت. هر دومون داشتیم از حال می رفتیم. کیرمو مالید، کم مونده بود آبم بیاد. هر دو دستمو از روی پستون و کسش برداشتم و دستشو همونجا روی کیرم نگه داشتم.
گفت : سارا بهم گفته خیلی دوست داری اون با دستاش آبتو بیاره. آره؟
چیزی نگفتم. مرجان دستشو از توی دستم در آورد. خم شد و با دو تا دستش دو طرف شلوارمو گرفت و آروم اونو پایین کشید.
گفتم : نه
هم زمان با نه گفتنم، کیرم مثل میلۀ پرچم از توی شلوارم بیرون زد. اولین بارم بود که کسی غیر از سارا کیرمو می دید. حال غریبی داشتم. هم لذت می بردم. هم خجالت می کشیدم و هم عذاب وجدان داشتم. اما با همۀ اینا نمی تونستم مقاومتی بکنم. مرجان جلوم زانو زد و شلوارمو پایین کشید، به کیرم که درست مقابل صورتش بود نگاه کرد و گفت :
- ظاهرش با کیر محمود فرقی نداره.
با هر دو تا دستش کیرمو گرفت و ادامه داد :
- ولی صاحبش فرق می کنه. برای همین می خوام کاری رو که محمود عاشقش بود و
من هیچوقت براش انجام ندادم، برای تو بکنم. می دونم که تو دوست داری ولی چون
سارا خوشش نمیاد، تو هم بهش اصرار نمی کنی.
صورتشو آورد جلو و کیرمو برد توی دهنش. همیشه عاشق این بودم که کسی برام ساک بزنه، ولی سارا این کار رو دوست نداشت. و حالا مرجان داشت برام این کار رو می کرد. نوک کیرمو محکم مک می زد و اونو تا ته حلقش فرو می کرد. دندوناش به کیرم می خورد و قلقلکم می داد. با هر مکی که می زد، زانوهام یه کم خم می شد. داشتم می افتادم. دو تا دستمو روی سر مرجان گذاشته بودم. می خواستم از خودم دورش کنم، ولی توانشو نداشتم. فقط پشت سر هم می گفتم "نه"
ساک که می زد، پستوناش تکون می خورد. کون خوش تراشش عقب و جلو می رفت و من داشتم آخرین توانمو جمع می کردم که تسلیم نشم. بالاخره تونستم سرش رو به عقب هل بدم و محکم بگم "نه"
مرجان بلند شد و روبروم وایساد و گفت :
- خوشت نیومد؟ حق داری، چون من اولین بارم بود که ساک می زدم. ولی تو کس
دادن حرفه ای هستم. می دونم که خوشت میاد.
شلوارمو بالا کشیدم و به کسش نگاه کردم. نمی دونم، شاید دچار توهم شده بودم. ولی حس می کردم لب های کسش تکون می خوره. انگار نفس می کشید و لب هاش باز و بسته می شد. مرجان یه قدم به طرفم اومد و من ناخوداگاه یه قدم عقب رفتم. مرجان با اخم گفت :
- همیشه فکر می کردم برات جذابیت دارم. یعنی من اینقدر به دردنخورم که حتی بدن
لختم هم نمی تونه تو رو تحریک کنه؟
گفتم : نمی تونم مرجان. تو منو می شناسی. می دونی که نمی تونم.
مرجان گفت : مسخره! اون موقع که برات ساک می زدم، می تونستی، حالا می گی نمی تونم؟
گفتم : نمی تونم، بفهم مرجان.
مرجان گفت : می تونی، خیلی راحت تر از اون که فکر کنی می تونی.
بعد در حالی که با هر دست یکی از پستوناشو گرفته بود، گفت :
- من هم کمکت می کنم.
با دو تا دستاش پستوناشو فشار داد و در حالی که لبش رو گاز می گرفت، گفت :
- سارا می گه من با این بدن هر مردی رو می تونم مال خودم کنم. نگاه کن امیر. به نظرت نمی تونم؟
اینو گفت و یه دور چرخید. کون سفید و برجسته ش یه لحظه همۀ نگاهمو پر کرد. مرجان روی زمین نشست. پاهاشو خم کرد و از هم بازشون کرد و گفت :
- بیا امیر. بیا. می دونم که خوشت میاد. بیا پیشم.
و طاقباز کف اتاق دراز کشید و باز شروع کرد به دست کشیدن به بدن خودش. تنش رو روی زمین حرکت می داد و نفس نفس می زد. شبیه زن هایی که توی کلوب های سکسی توی فیلم ها رقص های تحریک کننده می کنن. هر از گاهی هر دو تا پاشو همونطور که از هم باز بودن، بالا می برد و من همۀ کسش رو می دیدم. همۀ کسش رو به اضافۀ سوراخ کونش.
همه چیزش داشت دیوونه م می کرد. از موهای آشفته ش که ریخته بود روی صورتش تا لاک قهوه ای رنگی که به ناخن های پاش زده بود. یه بمب جاذبۀ سکسی جلوم بود و داشت همۀ تلاشش رو می کرد تا منو به طرف خودش جذب کنه. ولی نمی تونست. نمی دونم چرا. من نه مؤمن بودم و نه خیلی سفت و محکم. بارها شده بود که اون زن رو لخت توی ذهنم مجسم کرده بودم. توی خیالم باهاش خوابیده بودم و حالا . . . حالا که واقعاً لخت می دیدمش، نمی تونستم خودمو راضی کنم که پا به پاش برم. دلم نمی خواست باز عصبانیش کنم یا حس لجبازیشو تحریک کنم. پس آروم گفتم :
- ببین مرجان.
چشمای خمارشو کمی باز کرد و گفت :
- بگو.
گفتم : ببین، تو خیلی جذابی. حتی جذاب تر از اون که خودت یا سارا فکر می کنین. می
تونی به من نگاه کنی و بفهمی که چقدر منو تحریک کردی. تو کل زندگیم هیچ کاری
به اندازۀ این که تو رو از خودم دور کردم برام سخت نبوده.
مرجان گفت : پس دیگه چی می گی لامصب؟ چرا نمیای روم؟ چرا منو نمی کنی تا منم
لذت یه سکس عاشقانه رو بچشم؟
گفتم : ببین مرجان، من خیلی دوستت دارم. خیلی زیاد. همیشه از دیدنت خوشحال شدم
و از این که کنارت باشم احساس لذت کرده م. ولی نمی تونم باهات بخوابم. چون . . . چون
کمی مکث کردم تا ببینم حرفام چه اثری روش می ذاره. بعد ادامه دادم :
- چون عاشقت نیستم.
مرجان پاهاشو روی زمین گذاشت و بی حرکت موند. دستاشو میون موهاش فرو کرده و خیره شد به سقف اتاق. گفتم :
- نمی تونم با کسی که عاشقش نیستم، بخوابم.
- ولی می تونی کیرتو تو دهنش فرو کنی، نه؟
لحنش پر از طعنه بود. از این که تا اون حد باهاش پیش رفته بودم، احساس بدی داشتم. گفتم :
- من نمی خواستم. تو می خواستی.
مرجان انگار فرو ریخت. پاهاشو جمع کرد و نشست. تو اون وضعیت شبیه یه فرشته توی یکی از نقاشی های کلاسیک بود. دیگه اثری از اون همه شهوت درش دیده نمی شد. چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت :
- محمود هم عاشقم نبود. ولی منو می کرد. مثل وحشیا هم می کرد.
صداش بغض داشت.
گفتم : آدما با هم فرق دارن.
گفت : منم عاشق همین چیزات شدم.
به طرف تخت شیما رفتم. پتوی روی تخت رو برداشتم و به مرجان نگاه کردم. بی نهایت زیبا بود. اون لحظه آرزو کردم که کاش مجرد بودم تا بدون یک لحظه معطلی باهاش بخوابم. ولی من متأهل بودم.
بالای سرش وایسادم و پتو رو آروم انداختم روی بدن برهنۀ مرجان. مرجان گفت :
- بذار کنارت بخوابم.
گفتم : نه
گفت : با لباس
گفتم : بی خیال مرجان. بیا کل این ماجرا رو فراموش کنیم.
با عصبانیت گفت :
- چی رو فراموش کنیم؟ اینو که من خودمو لخت مادرزاد انداختم تو بغل تو و تو نخواستی منو بکنی؟
گفتم : آره، بهتره فراموشش کنیم، وگرنه دیگه نمی تونیم همدیگه رو ببینیم.
مرجان گفت : هیچوقت کاری رو که باهام کردی، فراموش نمی کنم.
با استیصال گفتم :
- مگه من با تو چیکار کردم؟
مرجان گفت : تو زن نیستی که بفهمی وقتی من همه چیزمو در اختیارت گذاشتم و تو منو پس زدی، این یعنی چی.
مرجان اینو گفت و از جا بلند شد. پتو رو به کناری انداخت و مشغول پوشیدن لباس هاش شد. با وجود همۀ اونچه اتفاق افتاده بود، هنوز از دیدن تنش تحریک می شدم. وقتی پشت به من خم شد تا شرتشو بپوشه، سوراخ کونش و کس کاملاً خیسش هوش از سرم برد. شرتشو پوشید و به طرف من چرخید. نگاه خیرۀ منو که دید با عصبانیت گفت :
- چشماتو درویش کن.
من سرمو پایین انداختم و مرجان در حالی که پستوناشو پشت سوتین سفیدش پنهان می کرد، زیر لب گفت :
- فقط بلده هیز بازی دربیاره و از راه دور پالسِ بی خودی بفرسته.
و در حالی که شلوار جین کوتاهشو به پا می کرد، گفت :
- وقت عمل که می رسه، واسه من می شه پسر پیغمبر.
یهو با کف دست، محکم به پیشونیش کوبید و گفت :
- خاک بر سرت مرجان که لخت مادرزاد هم نمی تونی کسی رو حشری کنی.
گفتم : اینجوری نیست مرجان. من . . .
حرفمو قطع کرد و در حالی که بلوزش رو از روی زمین برمی داشت، گفت :
حرف بی خود نزن. من اگه زن بودم، اگه زنیت داشتم، تو همۀ این بهانه ها رو مینداختی
تو سطل آشغال و می اومدی تو بغلم. کس بیوۀ مجانی رو با یه صیغه می شه شرعی و
اخلاقیش کرد. ولی تو نخواستی.
به طرف در اتاق رفت و خواست تا اونو باز کنه، اما در قفل بود. با عصبیت گفت :
- کلیدشو چیکار کردم؟
گفتم : همون دور و برا یه جایی افتاده لابد.
مرجان در حالی که به زمینِ زیر پاش نگاه می کرد، گفت :
- تو نمی خواد چشم بسته غیب بگی بچه مثبت.
و خم شد و کلید رو از روی زمین برداشت و در رو باز کرد. قبل از این که از اتاق بیرون بره، برگشت، توی چشمام زل زد و گفت :
- اگه سارا از سکستون برام حرف نزده بود، فکر می کردم همجنس بازی که منو تحویل
نگرفتی. ولی می دونم که خیلی خوب بلدی چطور به یه زن حال بدی. البته اگه بخوای.
باز چند لحظه مکث کرد و بعد گفت :
- ولی منو نخواستی. نخواستی بعد از این همه سال که عاشقت بودم. یه شبو با من باشی.
ولی پشیمون می شی. یعنی من پشیمونت می کنم. کاری می کنم که وقتی خبرش بهت
برسه، به خودت بگی کاش اون شب یه کم با اون دختر مهربون تر بودم. . . . . خداحافظ
در اتاق رو بست و رفت. من مثل آدمای منگ داشتم به همۀ اونچه که تو اون شب اتفاق افتاده بود فکر می کردم. و به این که مرجان چیکار می خواد بکنه. وسط همۀ این فکرها گیر کرده بودم که صدای بسته شدن در آپارتمان رو شنیدم. مرجان رفته بود.

ادامه دارد

نوشته: امیر


- 45 نظر
-
-
-




- اقوام
- زن مطلقه
- مرد متاهل

اولین سکس من با مرد متأهل

سلام اسم من سمیرا است من 17 سالمه و ساکن اهواز هستم. می خوام داستان اولین سکسمو با همسایمو ن که اسمش هاشمه تعریف کنم هاشم 27 سالشه و متاهل است هاشم و زنش عرب هستند و مادر هاشم توی دبی یه فروشگاه داره و درامد هاشم هم از اون فروشگاه است برای همین هم خودش و هم زنش زیاد می رن دبی. هاشم طبقه دوم اپارتمان ما هم طبقه اول. راستش من تا قبل از سکس با هاشم با هیچکس سکس نداشتم . من از سوم راهنمایی نگاه کردن فیلمهای سکسیو شروع کردم و شبها همش توی سایتهای سکسی میرفتم. راستش خیلی دوست داشتم با یه پسر سکس داشته باشم. وقتی هاشم و زنش همسایمون شدن هاشم از اون اول به من نگاههای ناجور می کرد بعدا متوجه شدم که هاشم با برادرم که سه سال ازمن کوچکتره دوست شده برای اینکه بتونه به من نزدیک بشه و اماره منو از زیر زبونش کشیده بود من وقتی اینو متوجه شدم خیلی عصبانی شدم . از اونجا که زن داشت و 10 سال بزرگتره من بود و دنبال من بود می دونستم میخواست با من سکس کنه. یه روز داشتم خونه فیلم سکسی نگاه می کردم و باخودم ور می رفتم اینم بگم چون بابا و مامانم شاغل هستند و برادرم هم مدرسه میرفت خیلی راحت تو خونه فیلم سکسی نگاه میکنم.یه دفعه هاشم امد تو ذهنم و تجسم کردم که هاشم داره منو میکنه این فکر خیلی بهم حال داد.بعد از این همش از این فکرهای سکسی در مورد هاشم میکردم و خیلی تو کف هاشم رفتم. با خودم فکر کردم چون هاشم همسایمونه و زن داره زنش هم با مادرم دوست اگه باهاش سکس کنم به هیچ کس نمیگه و ابرومم نمی ره برای همین به خودم گفتم نباید این فرصتو از دست بدم. از اون روز به بعد هر وقت هاشم به من نگاه می کرد منم بهش نگاه می کردم و یه لبخند بهش می زدم هاشمم کم کم دوزاریش افتاد. تا اینکه یه روز که داشتم از مدرسه میومدم خونه هاشم با ماشین جلوی پام ایستاد گفت سمیرا خانم سوار شید برسونمتون منم گفتم مرسی پیاده راحتترم اون گفت یه کاری باهاتون داشتم خیلی مهمه سوار شید تا تو راه بهتون بگم منم بهش گفتم نمی تونم برام بد میشه اما اگه خیلی مهمه شمارتون بدید بهتون زنگ میزنم بعد گفت ساعت 1 شب زنگ بزنید که خانمم خواب باشه بعدش رفت. شب ساعت 1 بهش زنگ زدم. بعد از چند روز که با هم تلفنی صحبت می کردیم منو را ضی کرد برم خونشون. قرار شد که زنشو صبح ببره خونه پدرش اینا بزاره. من شبش خیلی استرس داشتم چون اولین سکس زندگیم رو می خواستم انجام بدم.

خلاصه فردا از راه رسید و ساعت ده نیم صبح امد بهم زنگ زد گفت بیا بالا. با اینکه خیلی منتظر همچین روزی بودم ولی خیلی ترسیده بودم و دودل شده بودم می دونستم اگه برم بالا دیگه راه برگشبی ندارم ولی بلاخره تصمیم خودم گرفتم گفتم هر چه بادا باد.وقتی تصمیم گرفتم برم خیلی هیجان زده شده بودم وخیلی هم حشری. بالاخره رفتم خونشون مانتومو دراوردم بهم گفت برو توی اتاق لباساتو در بیار تا من بیام منم بدون اینکه هیچ حرفی بزنم رفتم تو اتاق دیدم اقا همه چیو اماده کرده و یه تشک وسط اتاق پهن کرده من رفتم نشستم رو تشک یه تیشرت و یه شلوار جین پام بود یه حس عجیبی همراه با استرس زیاد داشتم. من توی یه خونه خالی با یه مرده غریبه بودم و هرلحظه اون وارد اتاق می شد تا منو بکنه این موضوع حس عجیبی به من می داد بالاخره هاشم امد تو یه پماد دستش بود بعدا فهمیدم که اون روان کننده است. به من گفت که هنوز لباساتو در نیاوردی؟ من از خجالت هیچی نگفتم خودش تیشرتمو از تنم داورد بعد منو خوابوند و روم دراز کشیر و لبامو بوسید و رفت پایین کرستمو دراورد و سینهامو تو دستش گرفته بود و فشار می داد سینههای کوچیکم تو دستای بزرگش کاملا جا می شد و شروع کرد به خوردن و بوسیدن سینه هام نوک سینه هامو میکرد توس دهنش و مک می زد من دیگه توی حاله خودم نیودم چشمامو بسته بودم و لذت می بردم واقعا حس خوبیه وقتی خودتو تسلیم یه نفر می کنی بعد از خوردن سینه هام دکمه های شلوارمو باز کرد و شلوارو شرتمو با هم از پام داورد. من پاهامو چسبوندم به هم تا کسمو نبینه بعد اروم دستشو کشید رو رونم و بعد پاهامو از هم باز کرد و با کسم ور میرفت خیلی حشری شده بودم بعدش هاشم سر پا ایستاد و لباساشو دراورد حا لا دیگه هاشم لخت جلوم ایستاده بود. من روی زانوهام ایستادم دقیقا کیرش جلوی صورتم بود بهم گفت بخورش منم کیرش که حسابی شق شده بود رو با دستم گرفتم این اولین باری بود که کیر یه مردو لمس میکرد بعد اروم گذاشتمش تو دهنم یه مزه ای خاصی می داد که ازش خوشم امد حسابی براش ساک زدم و هرچقدر زمان میگذشت از این کار بیشتر لذت می بردم انتهای کیرشو با دستم گرفته بودم و سرش توی دهنم بود ودهنمو عقب و جلو می کردم کیرش خیلی بزرگ بود و تا نصفه بیشتر توی دهنم نمی رفت. بعد از کلی ساک زدن بهم گفت بسه برگرد و چهار دستو پا شو می خوام بکنمت. منم هیچ حرفی نزدم روی دست و پام ایستادمو کونمو دادم طرفش. خیلی ترسیدم چون می دونستم می خواد کیرشو بکنه تو کونم. بعد ژل روان کننده را برداشت و ازش ملید به سوراخم و یه خورده هم مالید به کیرش گفتم اقا هاشم تو رو خدا یواش بکن انم گفت باشه خیالت راحت باشه. سر کیرشو گذاشت رو سوراخم ویه فشار محکم داد سر کیرش رفت تو درد و حشتناکی احساس کردم یه جیغ زدم خواستم برم جلو که دیدم کمرمو محکم گرفته گفتم اقا هاشم تور و خدا درش بیار خیلی درد داره دیدم داره بازم بیشر فشار میده منم برای اینکه بیشتر نکنه تو دستمو گذاشتم رو شکمش تا جلوی حل دادنشو بگیرم اما زورم بش نمی رسید بعد با یه فشار محکم کیرشو تا اخر داد تو و با عصبانیت گفت دستتو بردار منم ترسیدمو دستمو برداشتم شروع کردم به گریه کردن اما اروم گریه می کردم که صدام از اپارتمان نره بیرون هاشم بدون توجه به درد کشیدن و گریه من کریرشو تو کونم عقب جلو می کرد و هر لحظه شدت انو بیشتر می کرد کیرشو تا اونجایی که امکان داشت می کشید بیرون و با شدت می کرد تو گریه هام از شدت درد بند نمیومد و هر چند دقیقه بهش التماس می کردم که بس کنه بالاخره بعد از 10 دقیقه ابش امدو همشو ریخت تو کونم و دراز کشید روم بعدش من لباسامو پوشیدمو رفتم خونه و تا چند روز تو شوک بودم.بعد از اون ماجرا منو هاشم چند بار دیگه با هم سکس داشتیم. این بود اولین خاطره سکسی من امیدوارم خوشتون امده باشه.

نوشته: سمیرا


- 21 نظر
-
-
-




- مرد متاهل

نمیخواستم سکس کنم ولی ...

این قضیه مربوط به 4 سال پیش هست من 20 ساله بودم که با سعید آشنا شدم
همیشه دختر غمگینی بودم و یه بار به خاطر لج بازی با بابام خودشکی کردم بعد اون جریان دیگه بابام کمتر سر به سرم میذاشت بعد اون ماجرا با سعید آشنا شدم
پسر فوق العاده شاد و سرزنده ای بود
رو من خیلی تاثیر داشت. اویل خیلی پاستوریزه بودم ولی کم کم با حرفاش داغ میشدم و بهش علاقه پیدا کردم اما هیچ وقت بروز نمیدادم
این رابطه 3 سال ادامه داشت اما بدون سکس
سعید فاصلشو باهام حفظ میکرد و من حشری تر میشدم تا اینکه یهو سعید ناپدید شد
از هرکی سراغشو میگرفتم میگفت ازش خبر نداره دیونه شده بودم دوباره همون دختر منزوی شده بودم
1 سال از این ماجرا گذشت یه شب وقتی کشیک بودم به جای زنگ به دوستم شماره سعید را گرفتم اونم ساعت 2 شب
وقتی زنگ خورد یهو ترسیدم و قطع کردم
تا صبح خودمو مثل خوره میخوردم
حدود ساعت 10 صبح بود که زنگ زد اول جواب ندادم
10 دقیقه بعد زنگ زد با ترس بر داشتم
اینقد خشک و رسمی بود که قالب تهی کردم بهم گفت چرا زنگ زدی؟
من ازدواج کردم و همسرم بارداره و خیلی دوسش دارم
دیگه چیزی نمیشنیدم ودر آخر.......................
دیگه به من زنگ نزن و گوشی را قطع کرد
سکته کردم
سست شده بودم دو روز تو خلسه بودم
روز دوم رفتم تو آی دیم بودم و آن شدم یهو پیداش شد و درد و دل کرد بعد گفت گوشیتو روشن کن چرا 2 روزه خاموش کردی
بهم زنگ زد و قرار ملاقات گذاشت
روز رفتن حالت تهو شدید داشتم و نمیخواستم آرایش کرده برم
رفتم به کافی شاپ نزدیک 7 تیر
اونجا منتظرم بود خیلی پیر شده بود اگه واسم دست تکون نمیداد اصلا نمیشناختمش
موهاش خیلی سفید شده بود
دیگه اون آدم شاد نبود
داستان زندگیشو تعریف کرد که برادرش تو تصادف فوت کرده
البته اینو همون پارسال از دوستاش شنیده بودم
و اینکه مامانش مجبورش کرده که با یکی از فامیلا ازدواج کنه
وقتی حرف میزد فقط اشک میریختم
سعید من چه بلایی سرش آمده بود و اینکه به دروغ به من گفته بود که زنش حاملست
بعد از چند بار که همدیگه را دیدیم دوباره سرحال شده بود شوخی های سکسی میکرد
یهو منو میبوسید وقتی راجب زنش میپرسیدم عصبانی میشد
یه بار گفت زنش گفته رفتارش مثل گذشته شده دوباره سر زنده شده
حدودا یه ماه پیش با هم قرار گذاشتیم سر کار نرفته بود و مرخصی گرفته بود
زنش هم امتحانات ترم داشت شهرستان بود
بعد کلی گشتن رفتم خونش
وقتی عکس عروسیشونو دیدم سنکوب کردم
زنش خیلی زشت بود اصلا به سعید نمیومد
خودشو بهم میچسپوند منو میبوسید اولش معذب بودم ولی بعدش باهاش همراه شدم
لبمو می بوسید و زبونشو تو دهنم میکرد داشتم دیونه میشدم ناله میکردم بعد شروع کرد به خوردن گردنم کرد لباسمو از تنم در آورد وسینه هام.....................
داشتم میترکیدم کسم آب انداخته بود
10 دقیقه سینه هامو خورد کیرش بلند شده بود و من چه حال داشتم
تمام تنمو لیس میزد آروم آروم شروع کرد به در آوردن شلوار وشورتم
باهاش همراه شدم
باهامو باز کرد و آروم آروم شروع کرد به خوردن هیچ عجله ای نمیکرد من تو اوج بودم و کیرشو میمیالیدم
پا شد و همه لباساشو در آورد کیرشو گذاشت جلو دهنم
شروع کردم به خوردن آروم ناله میکرد
از خوشونت تو سکس هیچ خبری نبود
چقدر دوست داشتنی شده بود. کیرشو از دهنم در آورد و روم دراز کشید
خودمو بهش سپردم کیرشو گذاشت جلو کسم و خیلی آروم روش میمالید گفت نمی خوام پردتو بردارم پس کونتو قمبل کن
از روم بلند شد و من چرخیدم کونمو طرفش گرفتم
دستشو دور سوراخ کونم میچرخوند بعد با کرم چربش کرد و مالش میداد کیرشو گذاشت دم سوراخم و هولش داد تو کونم تا کلاهک رفت تو یهو جیغ زدم محکم منو گرفته بود و دور سوراخ کونمو ماساژ میداد
دردم کم شد وکمی شل شدم بهم گفت اگه یه لحظه خودتو شل نگه داری تمومه خودمو شل کردم تو یه چشم به هم زدن کیر کلفتشو تا دسته کرد تو کونم متکای جلومو گاز زدم خودشو تو همون حالت نگه داشت و ازم معذرت خواهی میکرد بی حال شده بودم و اون با تمئنینه تلمبه میزد و قربون صدقم میرفت بعد یه ربع داشتیم با هم حال میکردیم که گفت آبم داره میاد و نتونست کیرشو بکشه بیرون وتمام آبشو خالی کرد تو کونم تو همون لحظه منم به ارگاسم رسیدم و دوتایی با هم ارضا شدیم
کیرشو در آورد و کنارم دراز کشید و شروع کرد به بوسیدنم
بعد 5 دقیقه ساکت شد فکر کردم خوابیده سرمو از رو سینش ور داشتم دیدم داره گریه میکنه شوکه شدم وقتی دلیلشو پرسیدم گفت 3ماهه زنشو نکرده میگفت دیگه نمیتونه باهاش زندگی کنه ولی به خاطر شرایطش نمیتونه ازش جدا شه
خیلی دلم گرفت وبهش گفتم هر وقت احساس نیاز کردی میتونیم با هم باشیم
از اون موقع به بعد هفته ای یه بار منو میکنه و هردوتاییمون از بودن با هم راضی هستیم
تصمیم گرفتم یه مشاور بهش معرفی کنم

نوشته: ؟


- 13 نظر
-
-
-




- مرد متاهل

مرد من

سلام من یه دختر23ام لیسانس حسابداری دارم و از نظر قیافه معمولی اما هیکلم بدک نیست شاد و پرحرفم اما فقط با آشناها ،خیلی مغرورم و کلا به کسی بابت سکس و این حرفا رو نمیدم. همیشه یه چیزی برام خیلی جالب و زجر آور بود اینک آقایون خودشونو آزاد میدونن هر کاری بکنن اما اگ یه زن یه بار یه سکس داشته باشه جندست!!!!!
یکسال پیش قصد خرید لنز کردم با ماما ک مشورت کردم یکی از آشناهای قدیمو یادم انداخت خیلی قبل پیشش رفته بودم یه مرد خوش استیل با چشای جذاب با پرستیژ از همون اول ازش خوشم میومد ، خلاصه با ماما رفتیم پیشش سلام و احوال پرسی و چقد بزرگ شدی و این حرفا ... نشستم رو صندلی اونم اومد اومد جلو و شروع کرد به معاینه همینجور داشتیم یاد قدیما میکردیمو شوخی وخنده من تازه فهمیدم ک چقد تغییر کرده و جیگرتر شده موهاش جو گندمی شده بود و صورتش جا افتاده بود خیلی جیگر و جذاب بدون اغراق یه جورایی شبیه جرج کلونی بود محو تماشاش شده بودم شوخی شوخی ازش پرسیدم چند سالشه اونم گفت 42 از کارش گفت و از منم یه چیزایی پرسید کارش ک تموم شد به ماما گفت که اگه من موافق باشم میتونم پاره وقت پیش یکی از دوستاش_یه خانم_ کار کنم منم بدم نیومد وشماره این وسط ردوبدل شد ودر نهایت من هفته ای سه روز میرفتم پیش این خانم ک یه آژانس مسافرتی داشت دو ماهی گذشت و من فهمیدم این خانم دخترخاله بهمن_دکترجون_ و بهمن چند سال پیش چون بچه دار نمیشده زنش طلاق گرفته نمی دونم چرا!!!! اما تو کونم عروسی بود ک زن نداره.

تو این مدت بهمن چندبار بهم زنگ و از کاروبار پرسیده بود سری اخر ک زنگید به بهانه تشکر و این شعرا دعوتش کردم شام کارش ک تموم شد رفتم دنبالش و با هم رفتیم شاندیز با هزار بدبختیو و سرکوفت زدن به خودم بحث کشیدم به زندگیش اونم از زنش و روابط سردشونو و نامردیش گفت منم کلی ازش بخصوص جذابیتش تعریف کردم مطمئن بودم ک فهمیده قصدم چیه.اون شب گذشت و چند وقت بعد بابت جبران شام منو نهار دعوت کرد منم از خدا خواسته کلی به خودم رسیدمو رفتم وقتی رسید از ماشین پیاده شد احواپرسی کردیم با هم دست دادیم دستشو ک گرفتم حس کردم یه خبرایی در ماشینو واسم باز کرد و طول راه باهم کلی شوخی کردیم و... وقتی ناهارو میخوردیم حس کردم هردومون میدونیم چه خبره و چی میخایم خب من تا اون سکس نداشتم اما خیلی فیلم دیده بودم نمیدونم چم شده بود ک حاضر شده بودم اینقدر راحت به یکی پا بدم و تازه کلیم بیقرارش باشم.ناهار ک خوردیم دعوتم کرد بریم خونش تا بیشتر و راحتر صحبت کنیم!!!میدونست ک من میخام و میدونم قصدش چیه اما برو خودم نمیارم خیلی راحت اما خونسرد و عادی دعوتشو قبول کردم اما دل تو دلم نبود همش داشتم فکر میکردم کار درستیه یا نه اما دیگ نمیتونستم طاقت بیارم.خونه ک رسیدیم نشستم رو مبل شال و مانتومو دراوردم اونم رفت دوتا شربت آورد ازم پرسید اهل مشروبی منم گفتم نه زدیم تو خط چرندیات و داشتیم مثلا از مسائل روز حرف میزدیم راستش خجالت میکشیدم اما قدرت شهوتم بیشتر از غرورم بود چشم تو چشم شدیم چند ثانیه بهم زل زدیم ته نگاه جفتمون یه چیزی بود چشمامو دزدیمو به میز نگا کردم اونم رفت پشت پنجره حال واستاد و بیرون نگا میکرد. صدام زد برم یه چیز جالب ببینم رفتم جلو پنجره 3تا بچه گربه ملوس با مامانشون بازی میکردن.

حس کردم داره از پشت بهم نزدیک میشه قلبم داشت تند تند میزد سرشو آروم اورد درگوشمو گفت نمیخام اذیت شی. منم تویه لحظه تصمیم خودموگرفتمو بهش تکیه دادمو گفتم نمیشم دستاشو دور کمرم حلقه کرد منم دستامو گذاشتم رو دستاش و منو بخودش فشار داد کیرش بدجور قلنبه شده بود چند دقیقه ای بدون هیچ حرکتری تو بغلش بودم لباش رو گوشم بود داغی نفساش بهم آرامش میداد شروع کرد به لیسیدن گوشم و گردنم منم نفس نفس میزدم لباو زبونه داغشو حس میکردمو لذت میبردم دیگ طاقت نیاوردم برگشتم و دستامو دور گردنش حلقه زدم نگاش کردم آروم پیشونیمو بوسید و بعد تمام صورتمو لباشو گذاشت رو لبامو شروع کرد به مکیدن واااااای چه حسی بود راستش تو این مدت غیر از قضیه سکس خیلی ازش خوشم اومده بود یه مرد تقریبا ایده آل بود ظاهرش کارش اخلاقش اندامش ... آروم اما دیوانه وار لبای همو میخوردیم اومد رو گردنمو و شروع کرد بوئیدن و لیسیدن سرشو آروم اورد بالا در گوشمم با یه صدای خاص گفت مطمئنی؟ منم ک دیگ شک نداشتم آروم با ناز گفتم اره یهو بغلم کرد و بردم تو اتاق خواب گذاشتم رو تختو خودشم نشست، نشسته همو بغل کردیم دوباره شروع کردیم به لب گرفتن وااااااااااای زبونش ،داغی نفساش چه لذتی آروم اروم لباسمو دراورد و بعدم سوتینمو منم کم کم دکمه های پیرهنشو باز کردم حالا بالاتنه جفتمون لخت بود بدن داغش داشت اتیشم میزد خوابوندمو خودش افتاد روم دوباره لباشو خیسی زبونش رو بدنم آروم میبوسید و میلیسید و میرفت پایین از سینه هام رد شد رفت سراغ شکمم خیس خیسم کرد نافمو زبون میزد وااااااااااااااااای دیگ صدام در اومده بود و نفس نفس میزدم اومد سراغ سینه هام اول اروم مالوندشون بعد شروع کردن به خوردن میمکید و میلیسید و کاز میگرفت نوک زبونشو میزد به نوک سینم واااااااااااااااااااااااااای تو ابرا بودم هیچ وقت فکر نمیکرد اینقد لذت داشته باشه تو همین حین داشتم فک میکردم لیسیدن من براش چه اذتی داره اصلا این همه اب از کجا میاره ک زبونش خشک نمیشه!!!!؟؟؟ بعد از سینه هام اروم زبونشو کشید سمت شلوارم دونه دونه دکمه های شلوارمو باز کرد و درش اورد یه چند لحظه ای واستاد نگام کرد بعد شلوار خودشم درآورد نشت پایین پامو شروع کرد به خورن ساق پام دستای مردونشو رو بدم میکشیدو لیسم میزد ، میمکید، گاز ای ریز میگرفت وقتی جفت پاهامو بالا پایین کرد رفت سراغ اصل کاری داشتم میمردم دیگ تحمل نداشتم آروم از رو شرتم دستشو کشید واااااااااااااای شرتمو دراورد باز یه چند ثانیه واستاد نگام کرد سرشو گذاشت لای پامو شروع کرد اووووووووووووووووف دیگ دست خودم نبود نفس نفس میزدمو اخ و اوف میکردم اونم انگار داره خوشمزه ترین چیز دنیارو میخوره زبونشو لوله میکرد میکشد وسط کسم واااااااااااای دیوونم میکردسرشو فشار میدادمو اونم بیشتر لیسم میزد بهش اشاره کردم منم میخام کیرشو ببینم اونم گفت بیا درش یار منم پریدم اروم شرتشو کشیدم پایین واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای چی میدیدم ترس ورم داشت و چشام گرد شد چقدر بزرگ و کلفت بود اینو کجا جاش بدم؟ باورم نمیشد این جایی جا بگیره . دستم اروم بردم طرفشو گرفتمش داشتم سکته میکردم اما یه حس خوبیم داشتم اونم نگام میکردو لبخند میزد وای ک چقدر ناز و جذاب و مردونه بود آروم سرشو گرفتم ، داغ و سفت بود به سرش دست کشیدم ک اه بهمن رفت هوا خوابوندم روتخت و یه نگاهی بهم کرد منم با کمال میل بهش لبخند زدم اما راستش خیلی نگران جر خوردنم بودم . کیرشو اروم رو کسم میکشد جفتمون ناله میکردیم خوابید رومو اروم با اون لحن دیوونه کنندش گفت میتونیم بدون دردسر واسه من ارضا بشیم منم گوششو گاز گرفتمو گفتم اینقد دیوونم کردی ک الان زیرتم پس دردسر نیست. دلهره داشتم اما شهوتم خیلی بیشتر بود میدونس ک تا حالا سکس نداشتمو و دخترم آروم اروم داشت سرشو میداد تو عجب دردی داشت منم اخ و وای میکردمو اونم روم خم شده بود آروم به کارش ادامه میداد هر دفعه با فشار بیشتر چه دردی داشت هی پشتشو چنگ میزدم و لبای همو میخوردیم بعد از کلی مکافات سرش رفت تو داشتم از درد میمردم اما دلم نمیخواست از دست بدمش اونم با حوصله عقب و جلو میکرد میدادش تو نفهمیدم چقد طول کشید ک همش رفت تو تازه فهمیدم چه جادارم!!!!! درد و لذت داشت خفم میکرد شروع کرد یواش یواش به تلنبه زدن ناله و آه من از درد و لذت رفته بود هوا اونم داشت نفس نفس میزدو صدا میکرد کم کم تندش کرد اخخخخخخخخخخخخخخ و اووووووووووووووف آههههههههههههههههه نمیدونم چی میشد چی میگذشت جفتمو از خود بیخود بودیم اونم دیوونه شده بود اینقد محکم تلنبه میزد ک تخت تکون میخورد فک میکردم کیرش تو دهنمه داشتم ارضا میشدم واااای دیگ هیجی مهم نبود دستامو گذاشتم رو کونشو محکم به خودم فشارش دادم و ارضا شدم اونم چند ثانیه بعد افتاد روم فهمیدم ارضا شده آبشو ریخته بود تو کسم – اسپرماش بارور نمیشد واسه همین زنش ولش کرده بود- تو همون بیحالی شروع کرد به بوسیدن و تشکر از من بعد بغلم کرد جفتمون خابیدیم تو همون حال داشتم فک میکردم چقد دوست دارم اون جای شوهرم باشه اما نمیشد به حال خودم افسوس خوردم همه چی تموم بود همونی ک من میخاستم از حرفای خودشو دختر خالش فهمیده بودم ک زن ولنگ و وایی داشته از اونایی ک تو مجلش با همه برقصن و بلاسن اما از نظر سکسی زود ارضا میشده و سکسشون چند دقیقه بیشتر طول نمیکشیده به ساعت ک نگا کردم دیدم 2ساعت ک ما شروع کردیم راستش تعجب کرده بودم اون کاملا آروم با لذت جلو رفته بود خیلیا رو دیده بودم یا شنیده بودم ک مرده فقط کارشو میکنه و بعدم مثل یه خرس میخابه! اما بهمن منو به اوج لذت رسوند و بعد از سکسم ازم تشکر کرد آه کاش میشد مال من باشه...

یه دوساعتی تو بغل هم خواب بودیم بیدار ک شدم دیدم کنار تخت واسم شیر موز گذاشته ملافرو پیچیدم دور خودمو رفتم بیرون از اتاق ک دیدمش اومد سمتم لبو بوسید و گفت باید صحبت کنیم رفتیم روتخت بغلم کرد و گفت اگ اذیت شدم ببخشمشو و ازین حرفا منم گفتم همین ک اومدم خونت یعنی خودم میخاستم تو همون کاریرو کردی ک من میخاستم بهم گفت دوسم دارهکلی حرف عاشقانه و اگ اجازه بدم بیاد خواستگاری بهش گفتم بهم وقت بده اما راستش نمیتونستم باهاش ازدواج کنم اختلاف سنیمون زیاد بود حتی اگ بیخیال قضیه بچه ک من عاشقش بودم میشدیم بعد پیشنهاد داد اگ حال دارم بریم دوش بگیریم منم ک ازخدا خواسته قبول کردم و تو حمومم یه سکس معرکه دیگ .
از اون موقع ماهی چندبار باهمیم واسم کلی کادو میخره باهم این ور اونور میریم میدونم ک واقعا دوسم داره بهش گفتم فقط دوست دخترشم و ازدواجی در کار نیست الانم به خوبی خوشی باهم دوستیم واقعا دوسش دارم اما نمیتونم خودمو راضی به ازدواج کنم
راستس نظر یادتون نره اگه خوب بود سعی میکنم سکسای بعدیمونم بنویسم

نوشته: مرجان


- 28 نظر
-
-
-




- مرد متاهل

Your browser does not support JavaScript. Update it for a better user experience. footer links


- قوانین کاربری
- نکات مهم کاربری
- حریم خصوصی
- پرسش و پاسخ
- نقشه سایت
- روش آپلود عکس

داستان های تازه : زن بیوه و سکس طوفانی : سکس با راضیه کارگرمون : هیچکی زنداداشم نخواهد شد : سکس با همکلاسی : اولين سكس من تو تولد بيست سالگيم : اولین و اخرین سکسم با بی اف آشغالم : سکس با دخترخالم توی خونه مادربزرگم : اولین باری که دادم : شب پر هيجان با جهان جون : ماجرای من با زندایی بازدیدهای تازه 69 جنس لطیف کلیپ های 3gp از پورن استارهای مورد علاقه شما سواحل لختی ها - مجموعه ادامه دار عکس ازخانومای ناز ایرانی(پا-سینه-ساپورت-شورت و سوتین-کس-نیمه سکسی-مجلسی-لزبین-دمر خوابیده و...شعر سکسی اضافه شد)(اپدیت روزانه) سکس با راضیه کارگرمون کلیپ ایرانی سکس با یه دختر سفید و خوش فرم دوران باسن در بستر بهترین عکسها از دختران سکس زیر 20 سال سکس با خواهر زن و باجناق آماده سازی کس برای گایش جدیدترین عکس ها مالش با شرت! 69 جنس لطیف کسمالی دختر ژیمناست کسب فیض از محضر کیر کلفت کیرخوری و پستون کشی شیطونی در حیاط پشتی هجمه به ساحت فرج با دو انگشت خودکنی با استعانت از دو دیلدو نکاح در تصویر آهسته این شیطونهارو ببین کون هم میگذارند فرو کردن پاشنه در کُس خویشتن به سلامتیِ شهوانیون مالش با یَــخ...! مراسم ملکوتی کس مالی سر بر آستان قاچ کون آماده سازی کس برای گایش دوران باسن در بستر در حریم خلوت لز محفل محبان کون کنی انگشت کردن سولاخ آقا گایش کون پسر شمشیربازی دودولین حرکت در راستای آرمان های شومبول خانم معلم لنگ در هوا گایش با لباس توری پاهای لخت دخترخانم شیر میل دارید؟ به نیش کشیدن چوچول دوست یکی بیاد کنار من بشینه جووون! بانو درحال دیدزدن عکسهای خویشتن دختر سبزه با باسن ارزشی زن چینی و مقام معظم دسته بیل تاب بازی خانم باسن گنده نکاح با زن سیاهپوست جنده منی خوار و مقام معظم تناسلی زن حشری با دیلدو در کتابخانه خانم منشی و حماسه دو کیره بوسه بر آستان مقدس کیر یه حالی به کیر رئیس بدیم