داستان خفن باحال | ایران خفنایران

توضیحات 1 : داستان خفن باحال. محض اینکه چشمام رو باز کردم موج تهوع امونم نداد.با اینکه میدونستم فقط یه

توضیحات 2 : داستان خفن باحال. محض اینکه چشمام رو باز کردم موج تهوع امونم نداد.با اینکه میدونستم فقط یه تهوع خشک و خالیه با عجله به سمت روشویی دویدم.



آدرس صفحه بایگانی شده :


متن صفحه بایگانی شده :

داستان خفن باحال | ایران خفنایران خفن ایران خفن سایتی برای داستان‌های سکسی‌ و حشری ایرانی. رفتن به نوشته‌ها


- خانه

← داستان کون دختر عمه‌ داستان سکس اس‌ ا‌م اسی → داستان خفن باحال ارسال شده در اکتبر 31, 2013 by irankhafan

داستان خفن باحال

محض اینکه چشمام رو باز کردم موج تهوع امونم نداد.با اینکه میدونستم فقط یه تهوع خشک و خالیه با عجله به سمت روشویی دویدم و چند لحظه بعد که سرم رو از کاسه روشویی بالا آوردم،چشمم افتاد به قاب سفید و چهارگوش آینه که زیر نظرم گرفته بود و اونقدر بهم زل زد تا به تصویر داخل اون لبخندی زدم و اونم جوابم رو داد.اما یاد خوابم افتادم و فوری لبخند از لبم محو شد.با خودم گفتم “کاش بیدار نشده بودم.انگار تو بهشت بودم.”
محو خیال پردازی بودم که مینا در سرویس بهداشتی رو باز کرد و تصویر توی قاب آینه رو باهام شریک شد.بدون اینکه زحمت برگشتن به خودم بدم گفتم”سلام سروناز،سحرخیز شدی؟”با اوقات تلخی شونه ای بالا انداخت و گفت:
- سروناز عمته.مگه تو میذاری آدم بخوابه.دل و روده منم دیگه اومد تو حلقم.اگه بخوایی دکتر نری و سرخود عمل کنی تو هم همین روزاست بچه از حلقت بزنه بیرون.
- این یکی رو شدیدا باهات موافقم.اما متاسفانه نه حوصله رفتن به دکتر رو دارم و نه دلم میخواد دارو بخورم. تو بهتر از من میدونی که همه این حالتها طبیعیه.
- آره،اما اشکالی نداره که بری و یه چک آپ کنی وضعیت خودت و بچه رو.
- وقتی قرار نیست اینجا بمونیم دیگه واسه چی اینجا بریم پرونده بارداری تشکیل بدم؟!وقتی مستقر شدیم حتما اولین کاری که انجامش میدم همینه.البته فکر کنم تا بیاییم زره بپوشیم جنگ تموم شده و باید برم اتاق زایمان.با این سرعت عملی که واسه رفتن از اینجا به خرج میدیدم والا نور هم به گرد پامون نمیرسه مگه نه؟!
به جای اینکه جوابم رو بده با دلخوری از اتاق بیرون رفت.تو آشپزخونه داشتم میز صبحونه رو میچیدم لباس پوشیده در حالی که کیفش رو انداخته بود روی شونه اش آماده رفتن به بیرون از خونه بود.احساس میکردم آشفته ست.اصلا حواسش به حرف زدن من نبود و با عجله اومد کنار میز و چای داغ رو هورت سرکشید.به جای مینا احساس کردم تمام حلق و مری من سوخت.اما به روی خودش نیاورد.
ازش پرسیدم “چته؟!” مثل آدمای منگ شونه بالا انداخت و گفت”هیچی”دلم نمیخواست تو کارش دخالت کنم.شک نداشتم اگر صلاح بدونه حتما برام تعریف میکنه چی شده.فقط حدس زدم با خوندن اس ام اسی که روی گوشیش اومد به هم ریخت.
تو همین اثنا زنگ آپارتمان به صدا دراومد.مینا وسط هال نزدیک آیفون ایستاده بود و وحشت زده به تصویرخیره شده بود و همونجا خشکش زده بود.کنجکاو شدم و از پشت میز بلند شدم و خودم رو به آیفون رسوندم ببینم چی میبینه.با دیدن نادیا منم تعجب کردم.بعد از چندین ماه که هیچ تماسی بینمون نبود.میگفت منصور قدغن کرده.
متعجب در رو باز کردم و چرخیدم سمت مینا تا ببینم نظرش در مورد اومدن ناگهانی نادیا چیه که دیدم نیست.گیج شده بودم.بین رفتارهای مینا و اومدن سرزده نادیا چه عکس العملی باید نشون بدم.با شنیدن زنگ ورودی آپارتمان سعی کردم دستپاچه رفتم سمت در و درحالیکه سعی میکردم لبخند رو لب داشته باشم، دروباز کردم
اما با دیدن چهره برافروخته از خشم نادیا خنده رو لبم ماسید.
- سلام نادیاجون.خوش اومدی.چه عجب از اینورا.نکنه راه گم کردی؟!
با تندی نگاهم کرد و وقتی اومد داخل و درروبستم بدون مقدمه گفت:
- چه سلامی؟ چه علیکی؟ به شماهم میشه گفت دوست؟!
مونده بودم چرا با این لحن داره باهام حرف میزنه.یک آن یاد مینا افتادم و نگاهم رفت سمت دراتاق خواب اما سریع خودم رو جمع و جور کردم و گفتم
- خیر باشه نادیا جون.چی شده؟بعد از چندین ماه که ندیدیمت،از کجا اینقدر توپت پره؟
- از اونجا که آدم به رفیق چندین و چند ساله اش نتونه اعتماد کنه دیگه به کی اعتماد کنه؟!فقط میخوام بدونم من چه بدی درحقتون کرده بودم؟!
گفتم حتما این وسط کسی از قطع بودن رابطه سوءاستفاده کرده و حرفی بهش زده که باعث دلخوریش شده اما انگار قضیه جدی تر از این حرفا بود چون اشکش سرازیر شد و گریه اش تبدیل شد به شیون.صدای گریه اش اعصابم رو داشت خراش میداد.از یک طرف شوکه شده بودم و از طرف دیگه نمیتونستم هیچ دلداری بهش بدم چون از همه جا بی خبر بودم.تنها حدسی که زدم این بود؛مینا یه دسته گلی به آب داده که حتی از اتاق بیرون نمیاد واسه همین رفتم از آشپزخونه یه لیوان آب آوردم و به زور به لبش نزدیک کردم اما دستم رو پس زد و با غضب گفت:
- نمیخواد آب برام بیاری.شوهرم رو از دستم چنگ نیارید محبت کردنتون پیشکش.
- یعنی چی؟!!خجالت بکش هرچی به دهنت میرسه واسه خودت داری میگی؟!
از سرجاش بلند شد و توی روم ایستاد و با حالت عصبی که تو نادیا بی سابقه بود گفت:
- من باید خجالت بکشم یا شماها؟!از تو دیگه تو توقع نداشتم سارا.من اندازه تخم چشمم بهت اعتماد داشتم.
- ببین من اصلا واقعا نمیدونم چی داری میگی؟!
- نمیدونی یا واقعا نمیخوایی بدونی شوهر بدبخت من باید جور گندکاری تورو بکشه؟!مگه روز اول که آویزون سعید شدی اومدی با منصور مشورت کنی؟!
یاد تلفن منصور افتادم وتو ذهنم فکری جرقه زد.اینکه شاید نادیا از موضوع زمین خبری نداره و دچار سوءتفاهم شده.واسه همین با آرامش تمام گفتم:
- یه لحظه صبرکن ببینم چرا بدون اینکه اصل ماجرارو بدونی داری کسشعر میگی نادیا.جریان اصلا اینطور که فکر میکنی نیست.چون من پولی از منصور طلب نکردم.تازه اون بهم زنگ زد تا قضیه پول سعید رو که دستش امانت بود،بگه منم قبول نکردم.نادیا تو که دیگه منو خوب میشناسی زیر منت بنی بشری نمیرم.
- نه اتفاقا همه دردم سر اینه که تورو نشناخته بودم و باور کرده بودم.غافل از اینکه همه اینا فیلم بوده تا دیگران رو خراب کنی و خودتو آدم خوبه نشون بدی.
- دیگه داری مزخرف میگی….
صدای سیلی محکم نادیا پیش از سوزش پهنای صورتم قدرت هر عکس العملی رو ازم گرفت و دستش که جمع شد تا اونطرف رو هم نوازش کنه دستم رو حمایل صورتم کردم اما نمیدونم مینا کی از اتاق بیرون اومده بود و شاهد مشاجره ما بود که تو یک لحظه دست نادیا رو تو هوا معلق نگه داشت و با یک ضربه محکم چنان هلش داد که نتونست تعادلش رو حفظ کنه و روی مبل ولو شد.اینبار مینا بود که جلو رفت و تو صورتش براق شد و گفت:
- دیگه بی شرمی رو از حد گذروندی و پاتو داری از گلیمت درازتر میکنی.بهت گفتم بخوایی دندون طمعت رو نکشی پته تمام گه کاریهای تو و سعید رو هم جلوی منصور و هم جلوی سارا میریزم رو آب.حالا هم از همون راهی که اومدی برگرد تا دیگه ریخت کریهت رو نبینم وگرنه تا شب کاری میکنم پشت میله های زندان به همون جرمی که خودت میدونی سالیان سال مجبور میشی آب خنک بخوری.راست میگن که خدا خرو شناخت بهش شاخ نداد.
- تو دیگه خفه شو.تو که دیگه دستت جلوی من یکی رو شده.خوبش رو بخواهی دردا همه سر تو نکبت شد که نفهمیدی هرچی هم کثافت باشی دیگه به رفیقت نباید خیانت کنی.
- ببین عوضی یه بار دیگه هم بهت گفتم من هیچ صنمی با منصور نداشتم و ندارم.اما به همون اندازه هم که درد دلش رو می شنیدم،از وقتی تو آشغال رو دیدم از خودم خجالت کشیدم.واسه همینم برو از منصور بپرس مدتهاست که دیگه به تلفنش هم جواب ندادم.
- آره،دیگه بایدم حمایت همدیگرو بکنید.چون یکی از یکی دروغگوتر و بی شرمترید.اون میاد مخ منصور رو میزنه که به نادیا حرفی نزن.تو میایی حمایت اون یکی رو میکنی و اون یکی پشت این درمیاد.این وسط همه کثافتکاری ها میفته گردن من احمق که بلد نیستم جوری رفتار کنم تا کسی سر از کارم درنیاره….
نادیا یک ریز داشت میگفت و من دیگه حتی یک کلمه از حرفاشون واسم اهمیتی نداشت بشنوم.تکلیف بقیه که از قبل برام معلوم بود فقط میموند مینا.اینکه میگفت با منصور رابطه ای نداشته شک نداشتم راست میگه.اما اینکه تونسته بود راحت تو چشمم نگاه کنه و ازم همه چیزایی رو که میدونه مخفی کنه از نظر من گناهش کمتر از گناه بقیه نبود.اونم با سرپوش گذاشتن رو خیانت نادیا و سعید به اندازه اونها محکوم بود.اصلا نمیتونستم دلیل این مخفی کاری رو بفهمم.فقط میدونستم با مینا از بچگی بزرگ شدم و حتی کوچکترین راز زندگیم ازش مخفی نبود.حتی من از خانواده ام بیشتر تونسته بودم به اون اعتماد کنم و اون در عوض یه دنیایی از افکار مختلف دور از چشم من داشت که من نمیتونستم تصورش کنم.دنیایی که مصلحت همه رو در نظر گرفته بود جز من و طفل بیگناهی که در اثر غفلت و حماقت من داشت پا به این دنیا میگذاشت.
رفتم توی اتاق و پشت سرم در اتاق رو قفل کردم و روی تخت طاقباز دراز کشیدم و نگاهم به سقف خیره موند.دستم رو گذاشتم روی شکمم و گفتم:
- میبینی نی نی کوچولوی من؟! میخوایی پا به این دنیای پر از فریب و دروغ و نیرنگ بذاری.حالا فهمیدی چرا میخواستم تو رو دنیا بیارم؟! چون همیشه خودمو تنها حس کردم.هروقت اومدم یکی رو همدمم بدونم تو اوج تنهایی رهام کرد و رفت.بگو تا مامان رو هیچوقت تنها نمیذاری.کی میشه به دنیا بیایی و منو از این غربت نجات بدی…..
اشک از گوشه چشمام فرومیچکید و هرچی بیشتر به این فکر میکردم که چقدر تو این دنیای به این بزرگی تنهام شدت گریه ام بیشتر میشد.جوری که اشک ریختن بی صدا تبدیل به هق هق گریه شد و بغضی که مدتها تو گلوم چنگ میزد؛شکست.صورتم رو لای بالش پنهون کردم تا حتی صدای شکستنم به گوش آدمهایی که اون طرف در بودن و همیشه فکر میکردم خوب میشناسمشون و تو صداقت برام مثال زدنی بودن هم نرسه.چون حتی تو این لحظه هم نمیدونستم همه اتفاقاتی که دور از چشمم افتاده چی بوده و دلم نمیخواست قضاوت اشتباهی در مورد کسی بکنم.
نمیدونم کی خوابم برد.اینجور وقتها که از همه دنیا ناامید میشدم ترجیح میدادم تو پیله تنهایی خودم فرو برم و احدالناسی رو تو خلوتم راه ندم.بیشتر وقتها اونقدر وجودم سوت و کور میشد که حتی ردپای افکار مثبت هم از ذهنم محو میشد.هیچکدوم از حرفهای امیدبخشی رو که همیشه موقع سختی تکرار میکردم به یاد نمی آوردم.دلم میخواست از دست این عقل خسته نجات پیدا میکردم تا با سرخوشی جنون گذشت بقیه روزهای زندگیم تو بیخبری از دنیا و همه زشت و زیباییهاش بگذره.واسه همین بهترین واکنش برام فراموش کردن بودن و خواب بزرگترین داروی فراموشی واسم محسوب میشد.
صدای تلنگری که به در خورد چندان بلند نبود اما بیشتر صدای منصور بود که منو از چنگال ویار خواب و عادتی که موقع شوک اتفاقات ناگهانی که درکش برام سخت بود،نجاتم داد.نمیدونستم چقدر وقت خوابیدم اما احساس میکردم اتفاقات قبل از اون پشت غباری از زمان پوشیده شده و دیگه فکر کردن بهش برام اونقدرها هم سخت نبود.اما بیشتر از اون کنجکاوی از حضور منصور توی خونه منو متعجب کرده بود.یک لحظه از جا پریدم و نگران این شدم مبادا سروصداشون باعث آبروریزی شده و الان پشت درب این اتاق همه از تنها راز زندگیم باخبر شدن.
سریع درب رو باز کردم و چهره آروم و لبخندی که روی لب داشت.سرم رو گردوندم و دیدم مینا به فاصله کمی رو به درگاه در دست به سینه ایستاده و اونقدر چهره اش غرق غم و اندوه بود که داد میزد نا نداره سرپا بایسته و کمی از وزنش رو به دیوار تکیه داده بود.هاج و واج نگاه کردم و قبل از اونکه چیزی بگم منصور با صدای غمگین گفت:
- ببین خودش رو به چه روزی انداخته.از بس تو زندگیت متوجه نشدی باید به کی اعتماد کرد و کی قابل اعتماد نیست.
- من امروز فهمیدم به هیچکس نباید تو این دنیا اعتماد کرد.
برام عجیب بود چرا مینا هیچی نمیگه.این دوتا تک و تنها تو خونه من چکار میکنن.پس نادیا کجاست.تو یک چشم برهم زدن منصور قدم به جلو گذاشت و محکم بغلم کرد.اونقدر رفتارش صمیمی و مهربون بود که یک آن تو بغلش آروم شدم.اما بیشتر از اینکه از رفتارش تعجب کنم احساس شرم میکردم.هیچوقت روی منصور چنین تصوری نداشتم.از یک طرف وقاحت منصورباعث میشد به نادیا حق بدم به منصور خیانت کنه و از یک طرف بوی عطر مردونه ای که از توی سینه اش حس میکردم گیج و مستم کرده بودگرمای قفسه سینه اش حس خوبی بهم میداد.اینکه حرارت بدن یه آدم دیگه رو تا حد تب بالا بردم.سرم رو بالا کردم و با خجالت تو چشمای منصور نگاه کردم.عجیب بود تا بحال متوجه نشده بودم چشمای منصور عسلی رنگه.چشماش به قشنگی و روشنی چشمای سعید نبود اما خبری از اون خماری که دلم رو آشوب میکرد- مبادا داره اغوام میکنه – تو چشمای منصور نبود.اونقدر سعید رو دوست داشتم که هیچوقت به صرافت این نیفتاده بودم دقت کنم چشماش تو حالتی که با دیگران هم حرف میزنه به اندازه وقتی بغلم میکنه و تو خلسه لذتی که آغوشم بهش دست میداد فرو میره خمار هست یا نه.شاید هم به حدی اون حالت صورتش به نظرم دلچسب و خوشایند بود که همیشه دلم میخواست چشماشو به اون شکل ببینم.همزمان با اون یک لحظه دلم شور افتاد.داشتم به دام همون هوسی میافتادم که به دست سعید افتادم.اومدم خودم رو از چنگال منصور نجات بدم که مجالم نداد و لباش رو روی لبهام گذاشت.
داغی لبهاش مثل مهری لبام رو بهم دوخت تا بیخیال حرف زدن بشم و به محض اینکه آروم لبهای منم به بازی گرفت و مهره پشت گردنم یه حسی مثل تیرکشیدن که دردناک نبود اما انگار فلج شدم.چون قدرت پس کشیدن صورتم رو نداشتم.لبهای خشکم با رطوبت دهان منصور مرطوب شد و مکشی که روی لبهام ایجاد کرد باعث شد ناخود آگاه زبونم به طرف دهانش راه پیدا کنه.دیگه اگه میخواستم هم نمیتونستم کاری کنم.چنان با ولع میمکید که همونجوری هم حس میکردم لبهام بدجوری ورم کرده و بخوام مقاومت کنم میون اون همه نرمی و نوازشی که همزمان رو کمرم پشت موهام حس میکردم سماجت منصور پای دندونهای به ردیف و مرتبش رو وسط بیاره و گوشت نرم لبهای قلوه ای که همیشه بهش نازیده بودم با دندونش کنده بشه.
توی سرم این فکر گذشت مبادا توطئه ای شوم باعث این جسارت منصور شده باشه.اما نرمی دستش که از پشت بلوزم وارد شد و به تیره کمرم کشیده شد سیاهی افکار خبیثانه رو تارومار کرد و باز تو روشنی مهرومحبتی که تبدیل به خواهش تنم شده و دست به دست دیو شهوت که به جونم چنگ انداخته بود؛ سرم رو به دوران درآورده بود،منو سردرگم کرد.
کم کم مقاومتم شکست و عنان اختیارم تو دستهای قوی اون قرار گرفت.بعد از اینکه منو روی تخت انداختم و افتاد روم دوباره مثل عروسک بغلم کرد و غلتید و منو روی سینه اش انداخت با لذت نگاهم کرد و اومد ببوسدم که مقاومت کردم و خواستم بلند شم.محکم بغلم کرد و از روی سینه اش مثل پرکاه بلندم کرد و توی تختخواب زیر بدن تنومندش خاکم کرد.
داشتم به این فکر میکردم اینهمه زور و قدرت رو از کجا پیدا کرده که سختی آلت منصور روی نرمی رونم تحریکم کرد و بیخیال همه چیز شدم.بخصوص همزمان صورتش رو بین سینه هام که در اثر تقلا از سوتین و تاب دکلته ای که تنم بود بیرون افتاده بود،پنهون کرده بود و نمیدونستم با زبونش چطور لیسشون میزنه که موج لذت از همون نقطه تا وسط پام امتداد پیدا میکنه و از رطوبت بیش از حد بین پاهام خجالت کشیدم.وقتی از شدت تحریک سینه هام مثل دوتا گوی آتش داغ و حساس شده بود سرش رو بلند کرد و به روم لبخندی زد و بدون اینکه زحمت بلند شدن به خودش بده.کمی بدنش رو ازم فاصله داد و با یک دست سگک شلوارش رو باز کرد و شورت و شلوارش رو پایین آورد و با دست دیگه بالا بردن دامن کوتاهی که تنم بود براش سخت و زمانگیر نبود.تو یک چشم برهم زدن دوباره سنگینی حجم بدنش همراه شد با حرکت کردن آلتش که لحظه به لحظه سفت و سخت تر میشد، وقتی بین دوتا رونم که تقریبا به هم چسبیده بود و در اثر رطوبتی که از لای پام به راه افتاده بود راحت و آسون میلغزید و با هر حرکتی که میکرد یک لحظه نرمی سراون به خدمت سفتی آلت بلند و قطورش درمیومد و نقطه حساسم رو میفشرد و و آهی از لذت میکشیدم.بالاخره لبهاش رو به سر سینه ام گذاشت و چنان طول موج تناوب لذتی که حس میکردم شدت گرفت که هیجان رسیدن به اوج صدای آه و ناله ام رو هم بلند کرد و به همون نسبت شهوت منصور هم شدت گرفت و با ولع بیشتری افتاد به جون سینه هام. با گازهای ریزی که از سر سینه ام میگرفت رطوبت بین پام اونقدر زیاد شد که به یک حرکت نیرومند تری که منصور از سر لذت به کمرش داد بیشتر به تخت فشرده شدم و از طرفی نیمی از آلتش رو درون واژنم احساس کردم.خودبخود پاهام یه کم از هم باز شد و راه دادم تا بیشتر و عمیقتر بتونم آلتش رو داخل واژن داغ و مرطوبم جا بدم و در حین تقلایی که هر دو واسه رسیدن به لذت بیشتر میکردیم سستی منو فرا گرفت و انگار فارغ از سختی راهی که رفته بودم به مقصدم رسیدم تازه به صرافت این افتادم چه خاکی سرم شد.یادم افتاد باردارم و فکر اینکه بین اونهمه تقلا سقط کنم ،نگرانم کرد.پشیمونی از اونهمه سستی در برابر یک مرد و تضادی که خباثت کارم با پاکی حس مادرانه ام داشت پریشونم کرد و زدم زیر گریه و در حالیکه خیس عرق بودم از خواب پریدم و چنان سرخوشی از اینکه حسهای بدم تو اون لحظه حقیقت نداشت منو گرفت که بدنم سست شد.
تا چند ثانیه نمیتونستم بین رخوت سکس هیجان انگیز رویای کوتاهم و سرخوشی از دروغ بودن اون تمایزی قائل بشم.بازم گردش سریع گوی زمان و درهم شدن رنگ افکارم و هجمه بیداری و بلافاصله بیرنگی حقیقت دنیا هوشیارم کرد و تلنگری که به در نواخته شد با صدای سعید به هم آمیخت.از شدت ترس و هیجان داشت تندتد میزد طوریکه نفسم به شماره افتاد. ترسیدم صدای نفسهام رو بشنوه.نکنه بازم خوابم و هنوز بیدار نشدم.اما بیدارتر از اون هیچوقت نبودم.داشتم دیوانه میشدم واسه همین از تخت پایین اومدم و رفتم نزدیک در اتاق ببینم غیر از سعید دیگه کی پشت اون خلوت امن اتاق حضور داره و سر از راز سر به مهرم درآورده.اما وقتی دقیق شدم دیدم صدای سعید نمیتونه به حضورش پشت در پیوند خورده باشه.بغضی که تو صداش بود انعکاس بدی تو گوشم داشت.داشت ازم گلایه میکرد چرا ازش پنهون کردم.گوشامو تیز کردم و تازه فهمیدم صدا از آیفون تلفن که روی پیغامگیر بود داره پخش میشه.یک لحظه تحملم رو از دست دادم.درگوشم رو گرفتم تا نشنوم اما فایده ای نداشت.در اتاق رو با شدت باز کردم و اومدم بیرون و دستگاه تلفن رو از روی میزش بلند کردم و به زمین کوبیدم.طوری که چندین تکه شد و امواج صداش که داشت زجرم میداد پشت سر صدای مهیبی که خرد شدن گوشی به همراه داشت تو فضای هال محو شد.
با لگد محکم کوبیدم روی گوشی تلفن و در حالیکه بدوبیراه میگفتم به شدت زدم زیر گریه و خشمم تبدیل شد به یاس و اندوهی که تمومی نداشت.توی یک آن از بچه ای که تو شکمم بود دچار نفرت شدم و با مشت شروع کردم به کوبیدن توی شکمم.مینا که نفهمیدم از کجای خونه ظاهر شد که نترس و بی باک به سمتم اومد و محکم بغلم کرد.اومدم مقاومت کنم و پسش بزنم اما از بس عصبی شده بودم حس نداشتم مقاومتی کنم و فقط گریه میکردم.صورتم رو چنان غرق بوسه کرد و شروع کرد به قربون و صدقه ام رفتن.اونقدر گرم و مهربون بود که تو اون زمهریر بی مهری آرومم کرد و رام شدم و دوباره بغلش کردم.
انگاری همه غمهای دنیا از وقتی به دلم ریخته بود که حس کرده بودم مینا رو از دست دادم.اما مینا اهل زبون بازی نبود.اصلا بلد نبود قربون صدقه کسی بره و مهارتی که داشت تو مهربونی نشون میداد نشون از این داشت که حس کرده بود چقدر داغونم.میون هق هق گریه ازش گلایه کردم.با دست اشکام رو پاک میکرد و دعوت به آرامشم میکرد.
حضور سنگین منصور که آروم و قدم زنون به سمتمون اومد زبونم رو بند آورد.نمیدونستم منصور به یکباره چطور میشه تو فاصله چند دقیقه هم تو رویا و هم بیداریم حضور پیدا کنه.سرم رو بلند کردم و توی صورتش نگاه کردم.با تعجب دیدم گریه کرده و حس همدردی از خیانت مشترکی که در حقمون شده بود باعث شد آروم بشم.اما حسی عمیق تر از این ها تو یک لحظه از سرم گذشت اما فورا فکرش رو هم از مخیله ام بیرون کردم.هنوز رد اشک از صورتم خشک نشده بود که مینا گردی صورتم رو بین دوتا دستش گرفت و وادارم کرد تو چشاش نگاه کنم و گفت:
- سارا میدونم باورم نداری.میدونم عصبانی هستی و نمیخوایی دیگه به هیچ حرفم گوش بدی.واسه همین شاهد واسه حرفام آوردم.
مات و مبهوت مونده بودم.چقدر پرده حقایق برداشته میشد دل آدم از دنیا میگرفت.من جای بقیه داشتم خجالت میکشیدم و دلم میخواست زمین دهن باز میکرد تا منو میبلعید تا یک روزی خودم هم جلوی سرور و مسعود اینجوری شرمنده نشم.
منصور رنگ به چهره نداشت نشست روی مبل نزدیک منو و مینا که روبروی هم روی زمین نشسته بودیم و دوتا کف دستهاش رو به هم گذاشت و در حالی که کمی به جلو خم شده بود آروم گفت:
- فقط دیگه صلاح نیست بیش از این تردید به خرج بدید.مدتها قبل که مینا داشت اینور و اونور میزد واسه دست و پا کردن یه کار تو شهر دیگه ازش خواستم مدارکتون رو بیاره.سپردم به یه کسی که مسافر میبره اونور آب.نمیتونید لنگ گرفتن ویزا بشید.حالا که همه چیز رو شده دیگه لزومی به پنهان کاری نیست الان دیگه میدونه تو بارداری.اگه فکر کنی نمیتونه اینجا پیدات کنه سخت در اشتباهی.چون یکی از خصلتهایی که توی اون سراغ داشتم و دلم نیومد فکرتو به هم بریزم سماجت بیش از حدش بود.و دیگه اینکه اون عاشق بچه ست. فکر این رو هم که سعید لیلی رو بتونه واسه همیشه کنار بذاره از سرت بیرون کن. با دلی که لیلی به دنیای خارج از کشور بسته مطمئن باش میاد بچه رو ازت میگیره و میبره.
بالاخره به حرف اومدم و با بغض گفتم:
- غلط کرده.کی میشینه تا دوباره بیاد.بعدشم چرا فکر کردید من اینقدر احمقم.
- احمق نیستی واسه همینم بهت میگم اگر میخوایی اونو نگه داری باید زودتر از اونکه دستش بهت برسه از اینجا بری.چون دیگه واسه سقط کردن دیر شده و اینطور که مینا میگه سه ماه از بارداریت میگذره.
سرم رو به علامت تایید پایین آوردم و با خجالت گفتم:
- نمیخوام در مورد هیچ چیز دیگه ای حرفی بشنوم.چون جای بقیه دارم خجالت میکشم.فقط میخوام یه چیزی بپرسم.
- هرچی رو خواستی بدونی میتونی از من بپرسی.
- سوالم از شما نیست.میخوام ببینم دلیل اینکه مینا همه اتفاقات رو ازم مخفی کرد چی بود؟
- من ازش خواستم.چون اگر میگفت قبل از اینکه شما خجالت زده بشید من خجالت تورو میکشیدم.مینا حتی یک لحظه هم در حق تو بدی نکرد.چون منم امیدوار بودم سعید سرش به سنگ خورده باشه و بنای زندگی گذاشته باشه.اما فکرشم نمیکردم لیلی با اونهمه گندهایی که زده بود باز تو دل اون جایی داشته باشه.
بقیه افکار اگر میخواستم بهشون بال و پر بدم مافوق تحملم بود واسه همین به آرامشی که تو حرفهای منصور بود اکتفا کردم و تصمیم بر این شد که تو سریعترین زمان ممکن به رفتن از کشور فکر کنم.
فقط این وسط کمکهای منصور به من و مینا واسم معمایی شده بود که از بس میترسیدم پشتش هدف زشت و خبیثانه باشه کنجکاوی در موردش نکردم.فعلا تو زمان ممکن مهم بچه ام بود و سلامتی خودم که نباید به خطر میافتاد.متاسفانه مجبور شدم حرفهای نادیا رو درمورد مینا باورکنم و قبول کنم به خاطر عشق و علاقه به مینا خرشده کمکم کنه.
نگاهی به منصور کردم و توی صورتش دقیق شدم تا بتونم دقیق بشناسمش.اینکه منصور تو اجتماع خودش رو جور دیگه ای جلوه داده و تو خلوت با نادیا دائم سر ناسازگاری داره و این صبر و نجابت نادیاست که زندگی اونها رو حفظ کرده،زیاد به گوشم خورده بود.
سخت بود اعتماد به منجی که یک عمر ایمان به دوگانگی شخصیتش داشتی.حتی هنوزم برام سخت بود بپذیرم تا اونروز در مورد نادیا و منصور تا این حد اشتباه کرده باشم.چون به حدی مهربونی و لطافت تو نادیا وجود داشت که غیر از من اغلب آدمهایی که اون دوتا رو میشناختن نادیا رو مثل پرنسس زیبایی میدونستن که تو چنگال آدم دیوسیرتی مثل منصور اسیر شده و همه به حال این فرشته دوست داشتنی و مهربون دل میسوزوندن.
اونقدر نادیا سریع نقاب از چهره اش برداشته بود که حتی فاصله زمانی خیلی زیاد هم بین آخرین دیدارمون هم نمیتونست توجیه این تفاوت شخصیت باشه.درواقع از وقتی با سعید ازدواج کردم اونو یک بار هم نشد ببینم.طی چندماه نمیتونست حتی گذشت زمانه هم به این بی رحمی روح قشنگ یه آدمو زشت و کثیف کنه.تنها نکته مجهول این معادله سادگی و زودباوری من خودم بود که بعد از اونهمه بلایی که تو زندگیم اومده بود میتونستم به دیگران اعتماد کنم.اما اون لحظه چاره ای نداشتم جز اینکه به منصور اعتماد کنم.و مینا رو با اینکه نبخشیده بودم به عنوان تنها کسی که میتونست تو غربت همراهم باشه بپذیرم.چون جایی که داشتم میرفتم اونقدر همه آدمهاش غریبه بودن که ترس از غربت و بیگانگی آدمهاش تحمل دشمن رو هم آسون میکرد.ترس از چیزایی که باعث میشد شنیدنش دگرگونم کنه باعث شد مهر سکوت رو لبم بزنم و بیشتر از اون چیزی ندونم.
دوهفته طول کشید تا مقدمات سفر من و مینا آماده بشه.خوشبختانه مدتها قبل سرور از تصمیم به مسافرتم آگاه بود و طی یک هفته با کمک خودش و شوهرش ترتیب اسباب و اثاثیه خونه رو دادم.چیزایی که قابل فروش بود به سمساری آشنا با قیمت مناسب فروختم و مابقی رو دستشون امانت سپردم.از وقتی موضوع مهاجرت رو مطرح کرده بودم مسعود با قهرش بهم نشون داد راضی نیست.اما چاره ای نداشتم و در حالیکه شرم داشتم توی چشماش نگاه کنم خودم رو راضی کردم واسه دیدنش به محل کارش برم.اما رو نشونم نداد.چندین بار به قصد خداحافظی با ریحانه هم رفتم خونه شون.اما کسی نه تلفنم رو جواب داد و نه دررو به روم باز کرد.دست آخر سرور داستان ساختگی مسافرت ناگهانی و بیماری اقوام ریحانه رو بهانه کرد و واسه اینکه دم آخر اعصابش به هم نریزه وانمود کردم که باورم شده. مقصدمون کشور سوئد بود و بعد از یکی دوهفته اقامت تو استهکلم دوباره ترتیب سفرمون به کشور اروپایی دیگه ای داده میشد.هماهنگی همه برنامه ها با منصور بود.
سراسر دوهفته انتظاری که مثل جهنم واسم گذشت کلمه ای با مینا در مورد اتفاقات اخیر حرفی نزدم.فقط تنها حرفی که میزدیم از برنامه سفر و آینده نامعلومی که پیش رو داشتیم بود.تا اینکه روز موعود فرا رسید.
چمدونهام آماده نزدیک درب ورودی منتظرم بودن تا وداعم با اون خونه و خاطراتم تموم بشن.حس پرنده ای رو داشتم که میخواد از قفس رها بشه.مینا از خونه خودشون مستقیم میومد فرودگاه و من منتظر سرور بودم تا همراه خونواده اش هم منو برسونن و هم اینکه لحظه رفتن بدرقه ام کنن.چندروز بود کسی لبخند روی لبش ندیده بود.اما گریه هم نمیکرد.تعجب میکردم از اونهمه صبوری که داره به خرج میده.شایدم مثل من فکر نمیکرد و احساس میکرد این جدایی کوتاه و موقته و بلافاصله بعد از تحصیلم برمیگردم پیشش.اما من وقتی هیچ مقصدی واسه راهی که در پیش گرفته بودم سراغ نداشتم،نمیدونستم حتی تا زنده ام بازم میبینمش یا نه.با اینکه از مسعود رنجیده بودم اما بابت ندیدنش دلتنگ خیلی بودم.
قدم زنون گوشه کنار خونه سرک کشیدم و دونه دونه خاطراتی که توی ذهنم زنده میشد رو مثل دفتر خاطرات داشتم ورق میزدم.نمیدونستم تصمیم به کاری که داشتم میکردم درست بود یا نه.شاید اگر خودم رو از شر بچه خلاص میکردم میتونستم دوباره شروع کنم.اما بدون شک دیگه نمیتونستم به مردی اعتماد کنم و سالهای سوت و کور زیادی میگذشت تا نفر سومی پیدا میشد که بتونم بهش اعتماد کنم.
اما چیزی که بهش مطمئن بودم حضور زنده ای بود که بهترین و قشنگترین حس دنیا از یه رابطه عاشقانه رو بهم نوید میداد.عشقی بی غل و غش که حتی یکطرفه هم توی جاده اش با سرعت نور پیش میرفتم جز حال و سرانجام خوش برام چیزی نداشت و تنها این عشق تمام ترس از دنیای ناشناخته ای که داشتم به سمتش سفر میکردم رو تو خودش حل کرده بود.
زنگ آیفون توی درودیوار خونه خالی از اسباب و اثاثیه صداش با همیشه فرق میکرد.از جا پریدم و از دنیای افکارم بیرون اومدم.چمدونام رو برداشتم و از در آپارتمان که بیرون رفتم،با بسته شدن در خونه اون خونه فصلی از خاطرات تلخ و شیرین من به صندوقچه ای سپرده شد که فقط باید همونقدردور و مبهم یادم میموند که بدونم حافظه ام سالمه؛همین و بس.
رسیدیم سالن فرودگاه و سالن انتظار پر از عبور و مرور آدمهایی بود که یا مسافر بودن و یا همراهانی که به بدرقه اومده بودن.یک دسته هم واسه استقبال مسافرشون اومده بودن.فضای بزرگ سالن فرودگاه و صدایی که هر از گاهی پروازها رو اعلام میکرد منو یاد شبی انداخت که اومدم بدرقه سعید و دلم گرفت.اونشب با هر بار اعلام پروازی دلم هری میریخت پایین و خدا خدا میکردم اون هواپیما هیچوقت از زمین بلند نشه و سعید هم منصرف بشه.اما امشب داشتم درکش میکردم.هیجان حس رفتن اونم به مقصد نامعلوم واسه زمان نامعلوم آدم رو یاد سفر آلیس به سرزمین عجایب می انداخت.
لحظه آخر فقط بغض کرده بودم.درست مثل روزی که مادر رفت.مثل آخرین باری که بابا رو دیدم.چقدر دلم براش تنگ شده بود.شاید با رفتن کمتر عذاب میکشیدم..فکر اینکه اگر سفرم بی بازگشت باشه و حتی واسه آخرین بار بغلش نکردم حالم رو بد کرده بود.اما درست تو دقیقه های آخری که داشتم به سمت خروجی میرفتم تا مراحل آماده شدن واسه پرواز رو شروع کنم تو جمعیت چشمم به مسعود و بابام افتاد.سرور همه حواسش به من بود و تا لحظه آخر داشت بهم سفارش میکرد رسیدم بهش خبر بدم.جلوی چشمهای متعجب بقیه رفتم سمت جمعیتی که از بینمون رد میشدن و فقط دیدن بابا آخرین آرزویی بود که داشتم.اگرچه کم بود اما دلگرمی حضورش تو ثانیه های آخر بهم قدرت میداد تا آخر دنیا دلم غرق امید دوباره دیدنش باشه.چنان محکم بغلش کردم که دلم میخواست فقط بوی عطر همیشگیش تمام حسرت این چندسال دوری رو که برام گذشته بود و پیش رو داشتم از سرم دور کنه.مسعود رو محکم بغلش کردم.میون هق هق گریه ام هم از شادی دوباره دیدنشون و هم از غم جدایی فقط تونستم بگم دوستشون دارم و جمله بابام توی گوشم وقتی گفت اگه کاری داشتی بهم زنگ بزن امیدبخش ترین جمله ای بود که بهم شهامت میداد هر غیرممکنی رو ممکن ببینم.دیگه آرزویی نداشتم و گرچه به بی وزنی چند دقیقه قبل نبودم اما به جاش یه کوله بار عشق و امید بابت دیدن دوباره اونایی که دوسشون داشتم رو با خودم میبردم. این نوشته در داستان سکسی‌ ارسال و داستان خفن برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها. ← داستان کون دختر عمه‌ داستان سکس اس‌ ا‌م اسی → عکس سکسی‌ دختر ایرانی عکس خفن دختر ایرانی عکس حشری ایرانی عکس سکسی‌ ایرانی عکس خفن زن ایرانی عکس سکسی‌ داف ایرانی عکس جنده‌های خفن عکس باحال دختران حشری عکس دخترهای کردنی پاسخ دهید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نام *

ایمیل *

وبلاگ

دیدگاه

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید:





مرا از دیدگاه‌های پس از این با رایانامه آگاه کن.

مرا از نوشته‌های تازه با رایانامه آگاه کن.


- دسته‌ها


- داستان سکس با دوست دختر
- داستان سکس با دوست پسر
- داستان سکس با فامیل
- داستان سکس تو اداره
- داستان سکسی‌
- داستان سکسی‌ با استاد
- داستان سکسی‌ با همکار
- داستان سکسی‌ پسر با پسر
- داستان سکسی‌ گروهی
- داستان کون دادن
- دسته‌بندی نشده


- عکس جنده دختر
عکس دختر شهوتی
عکس باحال دختر سکسی‌
زن سکسی‌ ایرانی
داف سکسی‌ ایرانی
هلو حشری ایرانی
داف شهوتی خوشگل
عکس گاییدنی دختر ایرانی
عکس دختر خفن سکسی‌
عکس باحال دختر ایرانی
عکس ناز دختر جیگر
عکس سکسی‌ مامان ایرانی
زن حشری و خفن ایرانی
عکس باحال جنده ایرانی
دختر مال ایرانی
هیکل سکسی‌ ایرانی
بدن دختر ایرانی
سکسی‌ دختر ایرانی
عکس باحال حشری ایرانی
عکس سکسی‌ داف ایرانی

عکس سکسی‌ زن حشری
هیکل سکسی‌ زن خوشگل
عکس دختران شهوتی
سینه‌های خوردنی دختر
مدل‌های سکسی‌ خفن
دخترای سکسی‌ حشری
عکس کون‌های مامانی
دختر سکسی‌ قشنگ
عکس کون‌های گنده خفن

ایران خفن با افتخار نیرو گرفته از WordPress.