داستان بلند - شهوانی

توضیحات 1 : قسمت اول. ازمحل كارش كه نزديك كرج بود داشت برمي گشت ، حدود شش سالي مي شد كه اين راه طولاني رو

توضیحات 2 :



آدرس صفحه بایگانی شده :


متن صفحه بایگانی شده :

داستان بلند Skip to main content ورود نام کاربری: * کلمه ی عبور: *


- به شهوانی بپیوندید
- درخواست کلمه ی عبور جدید

تاپیک‌های داغ


- flexible & Sport
- ۰•●♥کلبه احساس♥●•۰
- وب 2 وب انلاین کی پایه اس
- فقط دختر و خانم هایی که مشکل جنسی و سکس دارند تشریف بیارند
- *◀↔▫◀تک رفیق▶▫↔▶*
- ★★♥ دفتر خاطرات سارا ♥★★
- ♠ ♥ ♣ ♥♡♥(عکس <شرت سوتین کوس کون سینه ممه>دختر و زنای ناز ایرونی)♥♡♥ ♠ ♥ ♣
- افشاگری تکان دهندۀ داماد خانواده ستار بهشتی
- هرچی به تهش میرسه کلفتتر میشه!!!
- من و دو کیر داغ در یک نگاه

نظرات اخیر


- میزان تدبیر و امید ادمین(رضی الله عنه)در اداره شهو...
- ...
- majed.frz کجایی؟
- داش مرتضی. آبجی گلنوش
- الوو
- روش صحیح سکس دهانی3
- دخمل شیطون
- این سری رو به خاطر دل دوستان
- تك رفيق
- دخمل شیطون

خانه داستان بلند فقر و فحشا (داستان بلند)

قسمت اول

ازمحل كارش كه نزديك كرج بود داشت برمي گشت ، حدود شش سالي مي شد كه اين راه طولاني رو رانندگي مي كرد هرروز صبح ازشرقي ترين نقطه تهران به غربي ترين نقطه اون كه رفت وبرگشتش بيشتراز دوساعت ونيم طول مي كشيد ميرفت وبرمي گشت . واقعا" حوصله مي خواد يه همچين راهي رو براي يه كارتحمل كني مگراينكه جاذبه هاي اون كاربصرفه به اين همه رنج وسختي وتوي ترافيك موندن . اون كه يكي ازمديران عالي رتبه يك كارخونه بزرگه به كارش عشق مي ورزه . چندوقتي بود چشمهاش دچاربيماري شده بود وبراحتي نمي تونست رانندگي كنه . دكترچشم پزشك بهش گفته بود كه كمتربايد رانندگي درشب داشته باشي وپاي كامپيوترزياد نشيني . ولي افسوس دوموضوع جدانشدني ازوجود اون باعث اين ناراحتي شده بود . براي رفتن به سر كاربايد رانندگي مي كرد وكارش هم با كامپيوترگره خورده بود . ازطرفي شبها وقتي كه به خونه برمي گشت مثل سالهاي قبل تازه كاردومش شروع مي شد وتا نيمه هاي شب جلوي مونيتور اسناد شركتهاي طرف قراردادش روتهيه مي كرد. يه كارپرسود بود ، بدون اينكه دفتريا شركتي داشته باشه قراردادهاي كلان منعقد مي كرد ، تنها بدليل سابقه وارتباطات خوبي كه درشركتهاي داخلي وخارجي براي خودش دست وپا كرده بود . البته دركارش بسيارمنظم وجدي بود وتمامي پروژه هاش رو سروقت وبا كيفيت عالي تحويل مي داد. همسرش ازكاركردن زيادش ناراحت نبود وكليه مقدمات لازم روبراي آرامش اون فراهم كرده بود ،حتي موقعي كه پروژه هايي توي شهرهاي دورمثل بوشهرو اهوازومشهدداشت ، اين همسرش مژده بود كه زندگي رو درنبود اون مي چرخوند . توي اين شش سالي كه ازشهر صنعتي به تهران برگشته بودن وضع زندگيشون ازاين روبه اون رو شده بود. تونسته بودن درعرض يكسال خونه وماشين بخرن وكليه وسايل زندگي شونو مطابق روز كنن . همسرشم دردانشگاه آزاد باشهريه هاي زياد ادامه تحصيل بده تا تضاد تحصيلي توي خونه بوجودنياد .
خيلي ازافرادفاميل انگشت بدهن مونده بودن كه اين همه ثروت ازكجا رسيده نكنه داره دزدي مي كنه ؟
به هرمجلسي كه واردمي شد حسابي تحويلش مي گرفتن . نه فقط بخاطر ثروتش بلكه بخاطر اشتغال بچه هاشون ، ازهرفاميلي يكي دونفررو به شركتهاي متبوعه معرفي كرده بود وهمگي درپستهاي خوبي مشغول بكاربودن ،اين دسته فاميل احترام زيادي بپاس اينگونه خدماتش قائل بودن. البته اونم آدم نخورده وتازه بدوران رسيده اي نبود وگذشته خودشو فراموش نكرده وهيچوقت ازكسي انتقام نگرفت وبهترازقبل بادسته دوم فاميل وآشنايان برخوردكرد. درست بخاطر مي آره روزي كه تازه ازدواج كرده بود ومجبورشده بود بخاطر كارش به يكي ازشهركهاي صنعتي بره واونجا زندگي كنه . وضع زندگيش زيادتعريفي نبود وحقوق بخورونميرشون بيشترصرف مايحتاج روزمره مي شد وحتي نتونسته بود يه لباس شويي براي همسرش تهيه كنه . اين موضوع خيلي عذابش مي داد ، تازه موقعي اين عذاب شدت پيدامي كردكه وقتي مي اومد خونه پدرزنش وفاميل هاي اونو دوروبرش مي ديدكه چطوري مي خورن وميبرن . خيلي ازاونا حتي براي امضاي چك ازمهرهاي برنجي كه روي انگشترشون بود استفاده مي كردن ورقم چكهاشونو به ديگران مي دادن بنويسن چون خودشون حتي ازكنارمدرسه هم رد نشده بودن .
اين قضيه بشدت روح وروان اونو مكدركرده بود وپيش خودش فكرمي كردكه چرا بايدمن تا سن 24 سالگي درس بخونم وفوق ليسانش بگيرم اون وقت اين حال وروزم باشه واونوقت يه عده اي تعداد رقمهاي حسابهاي بانكيشون ومال واموالشون درمخيله اش نگنجه.
يه اتفاق كه شايد فصل تازه اي اززندگي روبراش بازكرد وتلنگوري بود براي تلاش درتغيير وضعيتش اون روز بودكه براي سر زدن به اقوام همسرش راهي تهران شده بودن وبعدازصرف شام همه فاميل باماشينهاي آخرين مدلشون قرارگذاشته بودن كه فردا صبح زود به ويلاي يكي ازاونا كه توي شمال بود برن . جالب اين بود كه هيچكدوم ازاونا حتي باباي مژده ازاونا دعوت نكردكه باهاشون همراه بشن وكليد روبه اونا دادن كه به باغچه وگلا آب بدن يا مواظب باشن دزد به خونه شون نزنه . مژده خوددارتربود ومسائل رو ساده مي گرفت شايدم چون اين موضوع ازطرف خانواده خودش بروز كرده بود مجبوربه بيخيالي شده بود ولي براي فرزاد اين قضيه خيلي گرون تموم شد . ازهمشون نفرت داشت وكينه بدل گرفته بود . ووقتي با مژده تنها شد پرسيد : يعني ما اينقدردست وپاگير هستيم كه حتي يه تعارف خشك وخالي هم ازما نكردن . بقيه شون بدرك ولي بابات چرا ؟
مژده بهترين روش روانتخاب كردوسكوت كرد .
حالا اون روزهاي پردرد ومشقت بپايان رسيده وفرزاد دركنارهمسرمهربان وتك پسرشون سينا ازنعمتهاي زندگي كم ندارن .
تنها همون مشكل دوري راه بود، كه مژده بخاطر نزديكي به خونه پدرومادرش حاضر به نقل مكان به نزديكي محل كارفرزاد نبود البته فرزاد هم زياد تمايلي به تغيير مكان نداشت چون ممكن بود كه كارش رو عوض كنه. توي اين مدت شش سال بااين طرز فكر راضي شده بود. ولي ديگه ناراحتي اعصاب ودردچشم وكمر ديگه مجال نمي داد وبشدت درجستجوي يك راه چاره بود .
يه روز درمحل كارش باهمكاراش درحال نهارخوردن بود . يكي ازهمكاراش داشت تعريف مي كردكه چطور ديروز با رفيقا رفتن باغ اطراف كرج وبساط مشروب وترياك وخانم داشتن .
اين داستان فرزاد رو به فكرفروبرد ، همه دارن يه جوري ازپولي كه درمي آرن استفاده مي كنن . پس من چرانكنم؟ عاقبت اين همه بدبختي وسگ دوزدن وثروت اندوزي چيه ؟ من بدوم وجمع كن وبعد وراث بشينن روش وبخورن و....

قسمت دوم

داشت بسترآماده پذيرش اين نوع تفكرمي شد. چندوقت بعدبه فكرافتاد كه توي شهركهاي اطراف محل كاريه خونه نقلي بخره وبعدازظهرها بره اونجا استراحت كنه وبعدبره خونه . درمسيربرگشت ازيكي ازشهركها مي گذشت وبه هرآژانس املاكي كه مي رسيد يه ترمز مي كرد وكم وكيف خونه هاي اون محله رومي پرسيد. يكي ازهمين روزا بودكه ازبنگاهي درتهرانسر بيرون اومد وسوارماشين شد ، هنوز دنده دو نرفته بود كه يه خانم قد بلند ولاغراندام دستشو بلند كردتا سوارش كنه . دوتا بچه حدودا" پنج شش ساله ودوساله باهاش بود ، بچه بزرگه پسر بود واون يكي دختر. فرزاد بخاطر حس كمك به اون زن ترمز كرد ويه دنده عقب گرفت ، اون زن وقتي به ماشين نزديك شد وقتي ديدكه كيف دستي راننده روي صندلي جلوه ، فهميد كه بايد روي صندلي عقب بشينن و اول بچه هاشو سواركردبعدخودش سوارماشين شد . ماشين راه افتاد فرزاد متوجه نگاههاي مرموز زن نشدكه ازپشت داشت براندازش مي كرد. فرزاد توي حال وهواي خودش بود .
زنه پرسيد شما هميشه اينقدرساكتين ؟
فرزاد ازتوي آينه يه نگاه عميق به صورت سفيد وكشيده اون زن انداخت وبا يه مكث جواب داد: باخانم محترمي مثل شما من چه بحثي مي تونم داشته باشم .
- من تا حالا شما رواينجا نديدم . اهل اين محله نيستين نه؟
- نخير، ولي محل كارم به اينجا نزديكه .
- شغلتون چيه ؟
- كارمندم .
- كارمندخيلي عموميه كارمندكجا ؟
فرزاد كه ديگه ازفضولي هاي اون زن به تنگ اومده مجبورشد واكنش نشون بده وبهش گفت : شما اصولا" اينقدرسوال مي كنين ؟
- نه جمال زيباي شما روديدم زبون واكردم .
فرزاد يه نگاه ديگه كرد وديگه ماستشو كيسه كرد وچيزي نگفت.
زنه نوع سوالشو درمقابل واكنش فرزاد عوض كرد وپرسيد : راستي نگفتي اين دور و برا چيزي مي خواستين ؟
فرزاد يه خورده قامت راست كرد وازروي صندلي خودشو بالاكشيد تا خوب اون زنو توي آينه ديد بزنه وبفهمه آيا اهل كاره يا ازروي كنجكاوي سوال مي كنه؟
- اومده بودم يه خونه ببينم .
- اينجا اجاره ها بالاست ها!
- مي خواستم بخرم . خونه ام دوره ازمحل كارم مي خواستم بعدازظهرها يه خورده اونجا استراحت كنم . چون من تا ساعت 7 بعدازظهركارمي كنم .
- اوه ، كارت درسته ، يكي مث من بدبخت بايد اين در و اون دربزنه تابتونه يه زيرزمين بوگندو اجاره كنه اون وقت يكي مث شما براي استراحت بعدازظهرش مي خواد يه خونه بخره . اوه خداي بزرگ چقدرفرق مي زاري بين آدما.
فرزاد دهنش خشك شده بود وازآه وناله هاي اون زن دلش به رحم اومد و لحن صحبتش رو ملايم تركرد.
اون زن سرشو ازبين صندليها جلو بردو آروم درگوش فرزاد به حالت نجوا گفت : اگه بخواي من آشنا دارم مي تونه برات يه خونه خوب پيدا كنه ، شماره تلفنت روبده تا بهت زنگ بزنم .
فرزاد ازتوي جيبش يه كارت ويزيت درآورد
- بيا اين كارتمه !
- اووه كي بره اين همه راه رو ، كارت داره ، وايييييييي خداي من موبايل هم داره !!!! اسمتون آقاي فرزاد شمس .... مديركارخانه !!!!
- راستي اسم شما چيه ؟ ... وقتي زنگ بزني بجا بيارم .
- فرزانه
- اسم قشنگيه منو ياديكي ازهمكلاسيهاي دوران دبستانم مي ندازه . واقعيه يا اسم هنريته ؟
- نه واقعيه ، مي گم اينقدرشر بودين توي دبستان دوست دخترداشتين ، مختلط هم بوده ؟!!! چه چيزا !!!!
- چندسالته كه اينا برات عجيبه ؟
- منننننن ...... بيست وچهارسال ولي مث زناي سي ساله ميمونم نه؟
- نه اين چه حرفيه مي زني ماشا ا... خوشگل وخوش اندام هستين . ببينم اين بچه ها مال خودته ؟
- نه مال نمكي كه بعضي اوقات مي آد توي كوچه !!!
- ببخشيد جسارت نشه منظورم اينه كه خواهريابرادرتون باشه چون دوتا بچه الان زياده وكسي زيرباريكيشم بزور مي ره .
- ما فقيرفقرا تنها دلخوشيمون بچه هامونه !
- آخه بچه زيادي چه دلخوشي داره اونم توي اين مملكت كه نه امنيت داره ، نه بهداشت داره ، نه ....
فرزانه پريد وسط حرف فرزاد وگفت : ببخشيد من اينجا پياده مي شم خيلي خوشحال شدم موقع پياده شدن يه چشمك ناز به فرزاد زد . فرزاد دلش به تاپ تاپ افتاد ، بعدازازدواجش تا حالا باهيچ زني يا دختري مراوده نداشته ومث پسربچه هاي پانزده شانزده ساله دست وپاش شروع به لرزيدن كرد. باصداي بسته شدن درفرزاد ازعالم هپروت برگشت ، به درنگاه كرد ديد كسي اونجا نيست وفرزانه صدها مترازاون دورشده .
يه دنياي جديدپيش روش بود ، درحين رانندگي همش به حرفها وچهره اون زن فكر مي كرد به نزديك درپاركينگ رسيد متوجه نشد كه چطوري رانندگي كرده چطوركوچه روداخل شده ، براش خيلي عجيب بود ، امروز اصلا" احساس خستگي نمي كرد .
ازماشين پياده شدكه دروبازكنه كه موبايلش زنگ زد ، تلفن ناشناس بود ،
- الو الو بفرمائيد
- سلام ، خوبي هنوز توراهي يا رسيدي خونه ؟
- شما ؟
- فرزانه ام
- فرزانه ؟!!! ببخشيد بجانمي آرم .
- بابا به همين زودي ما روفراموش كردي آقاي شمس !توي ماشين ، تهرانسر....
- آها ! يادم اومد خوب چه خبر ؟
- خوش خبرم ، فرداصبح زود ساعت 7 صبح اينجا باش . همون جايي كه منو سواركردي . خداحافظ .
گوشي توي دستاي فرزاد خيس خورده بود ، صورتش عين لبو سرخ شده بود يه خورده معامله شم باد كرده بود . دستشو به ديوار روبروي اف اف تكيه داد ، ازتوي اف اف صداي سينا مي اومد كه داشت ماشين بازي مي كرد وصداي قان قان ماشين بازيش شنيده مي شد....

قسمت سوم

ماشينو بردتوي پاركينگ وازپله هابالارفت ، با خودش مي گفت چرا 7 صبح.... اون موقع كه بنگاه بازنيست ؟!
هنوز زنگ درواحد رو نزده بود كه مژده دروبراش بازكرد .
- سلام ، خسته نباشي ، كيفتو بده برات ببرم ، امروز خيلي خسته شدين ، بالاخره صحبت كردن باخانما خسته كننده اس ديگه .
- مژده معلوم هس چي مي گي ؟
- بعله خوب مي دونم چي مي گم توهم خوب مي دوني دارم چي مي گم . خودتو به اون راه نزن ، پشت اف اف همه چي روشنيدم ، اين فرزانه كيه ؟ تازه باهاش آشنا شدي ؟!
فرزاد تا اسم فرزانه روشنيد ، صورتش رنگ برنگ شد ، فرزاد آدم دروغگويي نبود واگه دروغي مي گفت بلافاصله توي صورتش نمايان مي شد . مژده هم خوب شناخته بودش تا لپ سرخ شده وصورت برافروخته فرزاد رو ديد ، ترس بهش غالب شد وتعادل روحيشو ازدست داد وشروع به داد وبيداد كرد وبه آشپزخونه پناه برد.
فرزاد نمي خواست زياد به دمپرش بپيچه ، داشت لباساشو عوض مي كرد ، وغرق درافكارخودش بودكه چطوراين موضوع روبراي مژده توضيح بده يا باصطلاح ماس مال كنه ، ازاون طرف مژده تموم ظرفا رو لب پر كرد اينقدرباعصبانيت اونا رو جابجا مي كرد ، مژده وقتي عصباني مي شد فعاليتش زيادمي شد ، ظرف مي شست ، جاروبرقي مي كشيد ، شيشه تميزمي كرد وگل آب مي دادواين كارا رو باسرعت زيادي انجام مي داد وفرزاد اينو خوب مي دونست كه خشم مژده داره سر ظرفا خالي مي شه . رفت توي آشپزخونه ازپشت مژده رو بغل كرد ، كنارگوششو آروم بوس كرد ونجوا كرد : گربه وحشي من چرااينقدرخودتو ناراحت مي كني مگه هرفرزانه اي بايد زن باشه واينو درحالي مي گفت كه سعي داشت خودشو خونسردنشون بده واعتمادمژده روبدست بياره . مژده يه ناله كرد ويه نفس بلند كشيد وهمونجوري كه توي بغل فرزاد بود برگشت وبه چشماي فرزاد ، نقطه ضعف اون ، نگاه كرد وگفت راستشو بگو اون كيه ؟ واقعا" پاي يه زن ديگه دربين نيست ؟!
- نه عزيزم چرا اينقدربه خودت ومن استرس وارد مي كني؟!
بعدلباشو گذاشت روي لبهاي مژده .
مژده لباش رو برداشت وگفت : مي دونستم تو اهل اين كارانيستي ولي يه دفعه حسادتم گل كرد منو ببخش اگه عصباني شدم .
- اشكال نداره خوشگل من .
سينا هم خودشو انداخت وسط وگفت : بابا پس من سي منو دوس ندالي ؟!
- چرا !!! پسر قند وعسلم تو رو اندازه يه دنيا دوست دارم . بعدسه تايي سرميزغذاخوري نشستن وشامشو نو خوردن .
اين شام باشامهاي قبلي يه خورده فرق داشت ، فرزاد داشت به معماي فردا صبح زود ساعت 7 فكرمي كرد وگاها" قاشق پر سوپ بي حركت جلوي دهنش منتظر بازشدن دهنش مي شد ولي دهنش بازنمي شد وسوپ روي ميز مي ريخت . اين رفتارازفرزاد تازگي داشت وبراي مژده سوال بود وشستش خبردارشده بود كه داره اتفاقاي جديدي توي زندگيش مي افته . اونم توي فكرفرورفته بود ودرست همون كاري كه فرزاد كرد رو تكراركرد ، سينا باشيرين زبوني خاص خودش گفت : اي بابا ! اگه من بودم كه غذامو لوي ميز مي ليختم سلم داد مي كسيدين كه گاسگت سولاخه يا دهنت !
فرزاد ومژده هردوانگارازخواب پريده باشن هردوباهم يه دستي به سر سينا كشيدن وزوركي زدن زير خنده .
فرزاد : چرامگه چي شده بابايي؟
سينا : هيسي نسده سما ها بلاي اينكه سوپو بليزين توي دهنتون مي ليزين لوي ميز !!!!
فرزاد قاشقش روزمين گذاشت وگفت : مژده دستت درد نكنه خيلي خوشمزه بود.
مژده : توكه چيزي نخوردي ؟
فرزاد : اشتها ندارم من مي رم بخوابم . صبح زوديه جلسه دارم بايد زود پاشم . ورفت به سمت دستشويي تا مسواك بزنه وبره توي رختخوابش.
مژده براي سينا كتاب خوند تا بخواب رفت . بعدرفت توي اتاق خواب ديد خوروپف فرزاد دوتا خونه اون ورترم مي ره . آروم رفت سراغ موبايل فرزاد . شماره هايي كه حوالي ساعت هشت هشت ونيم به فرزاد زنگ زده بودن رويادداشت كرد.
صبح زود ساعت 5/5 فرزاد ازخواب بيدارشد ، مژده هم كه تاصبح خوابهاي پريشان مي ديد چشماشو بازكردوحركات غيرعادي فرزاد روزير نظر گرفت . فرزاد بعدازحموم ريششو اصلاح كرد دنبال لباساي نوش مي گشت واودكلن خوشبويي كه مژده واسه روز تولدش خريده بود رو زده بود . ازهمه عجيب تراينكه فرزاد بدون صبحونه وبدون بوسيدن مژده وسينا پاشو بيرون نميذاشت .
ولي فرزاد اين دفعه همه روفراموش كرد .
تا محل قرارپيش خودش هزاران فكروسناريو اجراكرد ، هنوز ساعت 7 نشده بود كه تلفنش زنگ خورد، به شماره اش كه نگاه كردبازم ناآشنا بود ، منتظر شد تا صدابياد ، ازاون طرف گوشي فرزانه گفت : سلام فرزاد خوبي ؟
فرزاد كه حالا به اسم كوچيك موردخطاب قرارگرفته بود ، قندتوي دلش آب شد وگفت : سلام فرزانه خانم توچطوري ؟
- كجايي ؟!
- من دارم مي رسم به همون محل ديروزي .
- خوب ببين من همونجا سركوچه هستم وقتي منو ديدي پشت سرم بيا ، درخونه روبازمي زارم بيا تو.
بعدگوشي روقطع كرد واجازه هيچگونه سوالي روبه فرزاد نداد.
فرزاد هاج و واج مونده بود نمي دونست چه خبره ، چكارداره مي كنه ، مگه قرارنبود برن دنبال خونه پس چرا بره توي خونه فرزانه اونم دزدكي . يه خورده ترس ورش داشته بود. فكرش هزار راه رفت ، باخودش مي گفت نكنه اين زنه وضعش خرابه اگه اينطور باشه پس يه سكس مشدي افتادم ، اگه شايدم وضعش خراب نباشه واقعا" مي خواد برام خونه گيربياره وخونه توي همون كوچه باشه ، نه بابا اگه توي اون خونه هم باشه چراصبح به اين زودي وچرابايد برم خونه اش ، شايد خونه هه همون خونه باشه پس چرا دزدكي برم تو و......
حالا سر قراربود ، چشم گردوند فرزانه رو ديد كه كنارباجه تلفن ايستاده .
فرزانه باديدن ماشين فرزاد به سمت داخل كوچه براه افتاد .فرزاد هم پشت سرش رفت ولي بااحتياط . دوروبرش رو حسابي پاييد نكنه براش نقشه كشيده باشن . قلبش به تاپ تاپ افتاده بود نمي دونست چرا . كاش زمان زودترجلو ميرفت داشت قلبش ازجاش كنده مي شد .
ماشينو پارك كرد ورفت به سمت خونه اي كه فرزانه داخل اون شد. يه چيزايي براش مسلم شده بود ولي تصوراينكه بااولين ملاقات بايه زن منجربه سكس بشه براش قابل قبول نبود واحساس خطر مي كرد. يه بارحتي دروفشارداد و در رنگ ورو رفته وزنگاربسته باصداي ناله بازشد واين صدا فرزاد رو واداربه برگشت به سمت ماشينش كرد ولي همينكه خواست دروبازكنه ، نداي شيطاني هرچه بادا باد رو گفت ويه راست رفت توي اون خونه توي اون محله نسبتا" فقيرنشين...

قسمت چهارم

به حياط رسيد ، اون خونه كلا" 50 مترمربع بيشترنبود يه طبقه با يه زيرزمين داشت ، فرزاد به زيرزمين يه نگاه انداخت وفرزانه رو پايين پله هاي زيرزمين ديد كه بااشاره دست بهش مي رسونه كه بايد زودتربره پايين . با احتياط پله ها رو پايين رفت . پله ها مستقيم به تنها اتاق زيرزمين واردمي شد . فرزانه رفت تو وفرزاد به دنبالش . فرزاد تقريبا" سرش به سقف اتاق مي رسيد . بوي رطوبت اززيرزمين به مشام مي رسيد واينو مي شد ازقيافه بهم ريخته فرزاد خوند. اتاق تقريبا" تاريك بود . فرزانه چراغ رو روشن كرد.
- خيلي خوش اومدين فرزاد خان !
- خواهش مي كنم فرزانه خانم ، من راضي به زحمت شما نبودم اول صبح به زحمت افتادي مي ذاشتي يه ساعت ديگه .
- چه زحمتي !كاري نكردم .
فرزاد دوروبرش رونگاه انداخت ، يه اتاق كوچيك كه پر ازخرت وپرت بود ، ازرختخواب تا ميز تلويزيون كه روي اون يه تلويزيون 14 اينچ سياه وسفيد بود . فرزانه يه پشتي رو خوابوند وبه فرزاد تعارف كردكه روي اون بشينه .
پسر ودخترفرزانه زير يه لحاف كنارهم خوابيده بودن ، آب دهن پسره تموم بالش روخيس كرده بود وپاهاي دختره اززير لحاف بيرون افتاده بود، چقدرپاهاش سياه بود وزردي پوستش رو ازديدمخفي مي كرد .
فرزانه بيرون اززيرزمين كه بايه تيكه ايرانيت مسقف شده بود داشت چايي مي ريخت ، اونجا آشپزخونه شون بود ، كنارشم يه دستشويي بود كه درش يه تيكه پرده زده بودن .
فرزانه بايه سيني كه يه ليوان چايي توش بود داخل شد اونوگذاشت جلوي فرزاد .
فرزاد سرتا پاي فرزانه رو داشت براندازمي كرد، فرزانه عليرغم زيبايي خاصي كه داشت خيلي ژنده پوش بود . روسريشو كه برداشت موهاي پرپشت بورش كه بدون هيچ مدلي بود زيبايي صورتش رودوچندان كرد. پوست صورتش خيلي صاف ويكدست بود ، چشماش سبز ودماغش عقابي بود، قدبلند وشكم باريك باوجود دوزايماني كه داشته ، وپاهاي بلند وكشيده ولاغر. اين هيكل بيست بود فرزاد باخودش داشت فكر مي كرد كه اگه يه دست لباس شيك تن اين زن بره چي مي شد؟
مث ماشين بازا داشت تصور اسپرت كردن فرزانه رو توي مخيله اش مي كرد. باصداي فرزانه به خودش اومد.
فرزاد راستش مي خواستم يه خدمتي درحقم بكني منتها من زير باردين هيچكس نمي رم وازت مي خوام اول اجازه بدين من يه كاري واسه توانجام بدم بعدتوكارمنو انجام بده .
- تاكارت چي باشه ؟
- بزاراول من نمك گيرت كنم بعداون كارم بهت مي گم . ويه راست رفت كنارفرزاد نشست ودستشو انداخت دورگردن فرزاد .
فرزاد ديگه حرارتش داشت مي رفت بالا و كارفرزانه رو تا تهش خوند. فرزانه تعارف كردكه چايي شو بخوره .
فرزاد چايي روبرداشت ويه قلپ ازش سركشيد، هنوز چايي دردهنش بودكه فرزانه ازتوي يقه پيرهن فرزاد دستاي باريكشو كردتوي سينه اش ، فرزاد چايي توي گلوش پريد وشروع به سرفه كرد . چايي روزمين گذاشت وپاشد كه بره بيرون . فرزانه حالاديگه خودشو روبروي فرزادقرارداده بود وخودشو چسبوند به فرزاد ، دستشوبردبه سمت كيرفرزاد وچندبارماليدش حركاتش خيلي نرم وهوس انگيزبود، دريك چشم بهم زدن هم لباس خودش وهم لباس فرزاد رودرآورده بود بدون اينكه فرزاد زياد متوجه اوضاع بشه ، چندين بوسه آبدار، چندين دقيقه ساك ودرنهايت فرزاد رو روي خودش كشيد ،وهردو بصورت افقي روي همون فرش رنگ ورو رفته زبر درازكشيدن .فرزانه يه كرم آورد ويه انگشت ازش برداشت واونو گذاشت درسوراخ كونش وجلوي چشم فرزاد يه ناله كردوبا فشاراونو كردتوي كونش . چندبار اينكاروتكراركرد و بعد برگشت ويه بالش گذاشت زير شكمش ودمر خوابيد وبادوتا دستاش ازدوطرف سوراخ كونش روبازكرد. وبه فرزاد گفت كه بزاره توش .
فرزاد شق كرده بود وآب دهنش خشك شده بود يه كاندوم رو كه فرزانه بهش داده بود رو بازكرد وبه سختي گذاشت سر كيرش بعد اونو گذاشت دم سوراخ وبايه فشاركم خيلي راحت رفت تو، فرزانه ديگه دستاشو ازكونش ول كرد وبا كونش عقب جلو مي كرد . صداي اوف اوف وآخ آخ فرزانه تموم فضاي اتاق روپركرده بود ، اون حركت خيلي براي فرزاد خوش آيند بود تا حالا نتونسته بود يه كون درست وحسابي داشته باشه كه براي طرف مقابلش دردو ناراحتي نداشته باشه ولي اين سوراخ بيش ازحد گشاد بود وعين كس نرم بود ، با سه چهارحركت كمرناله هاي فرزاد بلندشد وآبش رو توي كاندوم خالي كرد . خيلي خوشش اومده بود درحين تخليه لمبرهاي فرزانه رو بادوتا دستاش گرفته بود وسفت مي فشرد . بعدازيه استراحت كوتاه روي بدن داغ وخوش تركيب فرزانه ، فرزاد پاشد بايه دستمال كاغذي خودشو پاك كرد ولباساشو پوشيد ورفت توي دستشويي .
فرزانه يه چايي ديگه ريخت وداد به فرزاد . فرزاد اون چايي رو سريع سر كشيد وكيفشو برداشت كه بره ،
فرزانه گفت : بعدازظهرزودتربيا بريم خونه رو ببينيم . بعدلبشو گذاشت روي لب فرزاد .
هنوز به دم درحياط نرسيده بود كه يه زن باكليد دررو بازكرد ، زنه كه مسن بود ودوتا نون بربري هم دستش بود يهو باديدن يه مردغريبه توي حياط خونه كم مونده بود جيغ بزنه ، فرزانه زرنگي كرد وباصداي بلند گفت : دايي سلام برسون خيلي ممنون بابت پولي كه واسم آوردي !
زنه باحالت ترديد ازكنارفرزاد زودي كناررفت ولي هنوز داشت پشت سرش رونگاه مي كرد حتما" پيش خودش داشته فكر مي كرده اگه اين فرزانه دايي به اين خوش تيپي وپولداري داره پس چرا ازپس كرايه ماهيانه اين زيرزمين برنمي آد .
فرزاد ديربه سركارش رسيد توي اين شش سال كه توي اين شركت كارمي كرد سابقه نداشته كه اينقدرديركرده باشه . نزديكيهاي ظهرفرزانه بهش زنگ زد حدود 10دقيقه باتلفن صحبت كردن فرزانه داشت التماس مي كردكه خيلي قشنگ كونم گذاشتي خوشم اومده اگه مي شه دوباره بيا بزار. همين الآن بيااااا . ولي فرزاد كارشو به اين چيزا نمي بخشيد شايد حالا كه تخليه شده اينجوريه .بهرحال عليرغم قروقميش پشت تلفن فرزانه ، فرزاد پانداد ونرفت . ولي بعدازظهرساعت 5 سر قرارهميشگي حاضر شد .
فرزانه باهمون مانتوي ديروزيش بدون بچه سر قرارايستاده بود . تا فرزاد ترمز كرد زودي پريد بالا وجلو نشست . كف دستشو كوبيد روي رون فرزاد وپرسيد : چطوري ؟
فرزاد كه جا خورده بود وازاينكه فرزانه خيلي زود دخترخاله شده بود احساس عجيبي داشت ،
- خوبم ، تو چطوري ؟
- من كه توي كفم . راستي چرا هرچي التماست كردم نيومدي ؟
- فرزانه من ديربه سر كاررسيدم ، كلي هم كارداشتم نمي تونستم دوباره بيام.
- خوب اشكال نداره الان مي ريم .
- نه فرزانه بريم خونه رو ببينيم . من زودبايد برگردم خانمم مشكوك شده !
- به چي مشكوك شده ؟!
- كه امروزچرا صبح زود اومدم سركار.

فرزانه دستشو برد روي كيرفرزاد گذاشت . بعد گفت بابا تو كه راست كردي بعدمي گي نمي شه . ببين ازاين به بعداگه مي خواي بامن باشي ، هروقت خواستم بايد بيايي وتو هم هروقت خواستي من بايد آماده باشم . ....باشه ؟ ! ........بگو قبوله !
فرزاد يه نگاهي به چشماي شهلاي فرزانه انداخت وبا شك وترديد باسر تاييد كردودنده رو عوض كرد ويه كس چرخ توي اون محله زدن وهرچقدر فرزاد درمورد خونه ازفرزانه سوال كرد، فرزانه طفره رفت .
آخرسر فرزاد پرسيد: راستي كاري كه مي خواستي من برات انجام بدم چي بود؟
- فردا ساعت 10 بهت زنگ مي زنم بايد بيايي خونه ما اونجا بهت توضيح مي دم .
- خوب الآن بگو چرافردا؟
- فردا بيا كارررررتتتتت دارممممم .
بعدباعشوه كيروخايه فرزاد و نگاه مي كرد .
فرزاداونو برگردوند به محل قرار و رفت به سمت خونه....

قسمت پنجم

تارسيد خونه مژده اومد به سمتش كه كيفشو به عادت هميشگي ازدستش بگيره متوجه يه بوي تازه ازلباساي فرزاد شد . براي اطمينان بيشتركيفو زمين گذاشت وبه بهونه بوسيدن فرزاد رفت توي بغلشو وحسابي اون بو رو بررسي كرد .
- فرزاد اين بوي تند ادكلن زنونه ازكجا اومده ؟ كسي رو سوارماشين كردي ؟
- نه نه چيزه يكي ازهمكارامو رسوندم ، ماشينش خراب شده بود .
- كدوم همكار؟
- خاخانم غغفاري .
ديگه مژده زياد مته به خشخاش نذاشت ولي يه بوهايي برده بود وباخودش مي گفت آره توبميري همكارتو رسوندي ؟ بايد ته وتوشو دربيارم.
شب موقع خواب مژده حسابي تيپ زده بود وبه خودش رسيده بود وخودشو كشوند كنارفرزاد .
فرزاد خوروپفش هوا بود ، ولي مژده بابيرحمي خودشو سردادروش وشورتشو درآورد . حالا ديگه فرزاد ازخواب پريده بود وچشماش بازبود . كمترپيش مي اومد كه فرزانه ازاين كارابكنه .
شورتشو پرت كردو زيرپوششم درآورد وشروع كرد به زبون زدن به سينه هاش ولابلاشم بدنش روهم مي بوييد تا اطمينان پيدا كنه . چون اگه بو ازتوي ماشين باشه ديگه روي بدن نمي مونه . فرزانه آباژور رو هم روشن گذاشته بود تا آثاراحتمالي خيانت ، مث گازگرفتگي ، جاي چنگ وغيره روي بدنش رو ببينه . وقتي متوجه چيزخاصي نشد با خوشحالي تصميم گرفت كه يه حال درست وحسابي بخاطر بدگمانيش به فرزاد بده . بعدازاينكه حسابي كيرفرزادو ساك زد وسينه هاشو زبون زد ، آروم درگوش فرزاد طوري كه گرماي دهنش به گوش فرزاد برسه ، گفت : پاشو كونم بزاردلم مي خوادپاره اش كني!
فرزاد چشاش ازكاسه دراومد باخودش گفت : يه مدت همش دلمون يه كون مي خواست جورنمي شد ويا مژده راه نمي داد . امروز ازشانس بد يه باركله سحروخروس خون يه بارم نيمه هاي شب بايد با كون دست به يخه شيم . خلاصه يه بارديگه يه كون زد تو رگ ولي اين كجا واون كجا . انقدرتنگ يود كه وقتي آبش اومد مجبورشد بيرون بكشه تاآبش بريزه .
فردا ش مث هميشه راهي سركارشد . راس ساعت 10 فرزانه به موبايل فرزاد زنگ زد :
- الو سلام ، خوبي ؟
- خوبم مرسي توچطوري ؟
- ديشب خوب خوابيدي ؟
- آره ولي وسطاش بيدارم كردن براي صرف كون .
- واي خداي من يه بارديگه ؟! كوفتش بشه اون سهم من بود ، ديروز من بازم مي خواستم ولي پا ندادي. زودباش ديگه من دارم مي ميرم . تاده دقيقه ديگه اينجايي ها . خداحافظ !!
- الو الو چراقطع كردي ؟ الو ... اه ه ه .
ساعت ده وده دقيقه دوباره فرزانه روي گوشيش زنگ زد:
- كجايي ؟
- توي راه
- چقدرديگه مونده برسي؟
- 10 دقيقه
- مگه نگفتم 10دقيقه ديگه اينجا باش .
- دارم مي آم ديگه .
- پس زودباش ، خداحافظ
ماشين روسركوچه پارك كرد وبااحتياط رفت به سمت خونه . مث دفعه قبل وارد خونه شد . خبري توي حياط خونه نبود .
شانس آورد بازاون زن صاحبخونه رو نديد ، اگه مي ديد حتما" ازاينكه اينقدربه فكر خواهرزاده اش بود يه ماچ آبدار ازش ميگرفت .
زودخودشو انداخت توي زيرزمين . كفشاشو درآورد وتاپاشو توگذاشت آغوش بازوگرم فرزانه رو جلوش ديد . همونجوري كه توي بغل فرزانه بود اطرافش رو هم مي پاييد . مث اينكه ازبچه هاش خبري نبود .
پرسيد: بچه ها كوشن ؟
- گذاشتمشون خونه مادرم
- دوره ازاينجا ؟
- نه نيم ساعت راهه
- چه خوشگل شدي امروز . چه بوي خوبي هم مي دي!
- چشات خوشگل مي بينه . فقط رفتم حموم يه خورده خودمو تروتميزكردم .
فرزانه يه تاپ زرد پوشيده بود ، سينه هاش به اندازه يه ليمو بود ، يه شلوارك ورزشي آبي هم پاش بود . تموم رگ وپي اش معلوم بود . فرزاد به خودش اجازه داد كه بغلش كنه واززمين اونو درحالي كه دستاش زيركونش روگرفته بودن ، بلند كرد . لباي نازك وظريف فرزانه روي لباي فرزادقرارگرفت وچشماشون بسته شد . فرزاد اونو زمين گذاشت وگفت : راستي كسي نيادتو اينجاهيچ دررويي نداره .
فرزانه گفت: نه بابا نترس بچه هاكه خونه مادرم هستن رامينم آرايشگاس .
- رامين ؟ رامين كيه ؟
- شوهرمه ديگه !
- مگه شوهرداري ؟!
- پس چي يه دونه خوبشم دارم . يه دونه كه عين عتيقه اس.
- ببين من نگران شدم فكرشم نمي كردم تو شوهرداشته باشي .
- چه چيزمن نشون مي داد كه من شوهرندارم .
- آخه خيلي راحت ... ديروز ...
بعددست پاچه شده بود وياد تصميمي كه آخرين بارگرفته بود افتاد، بعدازرويا به هيچ زن شوهرداري چپ نگاه نكرده بود ، بازبه عواقب خطرناك اجتماعي مراوده با يك زن شوهردارفكركردولي فرزانه سناريوشو نوشته بود وگريزي دراجراي اون نبود.....

قسمت ششم

فرزانه قاه قاه مي خنديد ودرحالي كه شلواركش رودرمي آورد گفت : درآر حالا تو كفم نمي تونم چيزي بهت بگم ، بعد زانو زد و پيشونيشو گذاشت روي بالش وهمه رودراختيارفرزاد گذاشت ويه كاندوم هم داد دستش وگفت : اين كلارم سرش كن سرما نخوره !
فرزاد تا چشمش به اون كون و كس تروتميز شده وكفل نه زياد چاق ونه لاغرافتاد باخودش گفت خداي من اين چه بدنيه كه به اين زن دادي ، نه تغذيه درست وحسابي داره ، نه آرايشي داره ، نه لباساي خيلي شيكي مي پوشه حتي موهاشم بدون مدله ولي چقدرجذاب وهوس انگيزه ، غرق دراين افكاربود كه دستاي فرزانه رو ديد كه اززير شكمش اومده وداره كسش روباانگشتاش مي ماله ، بي درنگ شلوارولباساشو درآورد وپشت فرزانه زانو زد . كاندومو سركيرش كرد وچندباربه دركسش كشيد تاحسابي ليزبشه .
فرزانه آه وناله هاش زوددراومد وبدنشو به عقب برد تا كيرفرزاد تا ته بره توش بعد خودش هدايت سكان روبدست گرفت ، استادانه عقب جلو مي كرد واز زير خايه هاي فرزاد رو مي ماليد و ناله هاي هوس انگيزش بطور منظم با هرضربه كمرفرزاد درمي اومد. فرزاد دوطرف باسن فرزانه روگرفته بود ، وتند تند اونو كه بطرفش مي اومد همراهي مي كرد . فرزاد باسيلي چندتا به لمبرهاش زد جاي انگشتاش قرمز شده بود ولي فرزانه خيلي خوشش اومده بود ، بعد برگشت وپاهاشو گذاشت دراختيارفرزاد تاازجلو توش بزاره . فرزاد ازروبرو پاهاشو گذاشت روي شونه اش و اونا روتا جاييكه ميتونست به سمت سينه وصورت فرزانه خم كرد . بادستش كيرشو هدايت كرد تابره توش . بعدباحركات مداوم كمرش كيرشو مستقيم به داخل كس فرزانه فرو مي كرد ودرمي آورد. فرزانه باوجودي كه زير فشارزيادي بود ولي نشون مي داد كه خيلي داره حال مي كنه. چند بارفرزانه جيغ هاي بلند وكوتاهي كشيد وبي حركت مي شد . دوبار به ارگاسم رسيده بود . ديگه فرزاد به آخراش رسيده بود وگفت كه دارم مي آم . فرزانه با يه جون طولاني به استقبال آبش رفت و انزال توي لاتسك انجام شد . فرزانه كاندوم روازروي كيرفرزاد بيرون كشيدو كيرفرزاد رو گذاشت توي دهنش وتند تند شروع به ساك زدن كرد ، ناله هاي فرزاد داشت بلند مي شد درد توي كمرش مي پيچيد ولي فرزانه دست بردارنبود اصلا" اجازه خوابيدن به كيرفرزاد نداد ودوباره شق شده بود . فرزاد درازكشيد وفرزانه روش قرارگرفت واينقدرساك زد تا دوباره فرزاد آبش اومد . چند قطره آبي كه اومد توي دهنش ريخت . بعدازته كيرش آبو بالا كشيدو بانوك زبونش اونو جمع كرد وپاشد رفت به سمت دستشويي .
فرزاد چشماش بسته بود ، خوابش گرفته بود ، انگارخونه خاله رفته بود تخت گرفت لخت وعور خوابيد . فرزانه ازدستشويي برگشت لباساشو تنش كرد ولباساي فرزاد روهم تنش كرد وبه فرزاد گفت : پاشو يه چيزي بخوربعد كارت دارم .
- تورو خدا ديگه بسه .
- نه بابا نمي كنمت ، نترس يه كار ديگه باهات دارم .... توالآن بايد بري پيش رامين توي آرايشگاه ، وقتي زيردستش براي اصلاح نشستي سرصحبت روبازكن وبگو كه مي خواي يه خونه اجاره كني وازاين حرفا .
- فرزانه من كه نمي خوام خونه اجاره كنم ، اين حرفاچيه ؟
لباساشو پوشيد وبلند شد كه بره بيرون .
فرزانه جلوشو گرفت وگفت فرزاد بشين مي خوام يه چيزي بهت بگم . اونروز بهت گفتم كه مي خوام يه كاري برام بكني . الآن وقتشه .
فرزاد باناراحتي گفت : ببين من هنوز نمي دونم تو چه نقشه اي توي كله ته ؟ ولي حاضرم برات يه كاري بكنم ولي خواهشا" زودتربرو سراصل مطلب ، ديگه اين قضيه آرايشگاه وشوهرتو داخل نيار ، من ازوقتي كه شنيدم شوهرداري خيلي ناراحت شدم ، نمي خوام بايه زن شوهردار روابط پنهاني داشته باشم .

- فرزاد من خيلي زندگي سگي دارم ، فقط تو مي توني منو نجات بدي ، ازت خواهش مي كنم بهم كمك كن . درضمن روابط ما پنهاني نيست ، شما ازاين به بعد دايي من هستي ومي توني توي خونه ما رفت وآمد داشته باشي .
اشك ازگونه هاي فرزانه سرازيرشد . باپشت دستش اشكاشو پاك كرد وگفت : بريم بيرون تا من توي ماشين همه چي روبرات بگم اگه ديدي مي توني كمكم كني بمون وامروز قال قضيه روبكن اگه نه نتونستي برو وديگه اين طرفا پيدات نشه . هرچيم بين ما بوده به فراموشي مي سپريم .
اول فرزاد بيرون رفت وسوارماشين شد وماشين روبرد سر خيابون ومنتظر شد تا فرزانه بياد . يه زنگ هم به كارخونه زد وبه منشيش گفت كه تا يكي دوساعت ديگه نمي تونه بياد .
فرزانه سوارشد وگفت : ببخشيد اين يكي دوروز حسابي به زحمت افتادي وازكارت زدي . زود راه بيفت ازاينجا دور شيم.
- نه نه اصلا" من مزاحم توشدم . دوروزه حسابي به زحمت افتادي وبه من حالي دادي كه كسي بهم نداده بود .
- ببين فرزاد ، من زود شوهركردم تا پامو به دبيرستان گذاشتم زود منو شوهردادن وديگه درسمو ادامه ندادم ، پدرومادرم وضع زياد تعريفي نداشتن . بزرگ كردن پنج تا بچه شوخي نيست ، پدرم زمين گيرشده ومادرمون بابدبختي ماروبزرگ كرده .
بارامين توي اتوبوس آشنا شدم ، اون راننده اتوبوس بود، يه روز توي اتوبوس خوابم برده بود وبه آخرخط رسيديم ، ازمدرسه برگشته بودم ، من به آخرخط رفته بودم ولي هنوز خواب بودم ، رامين منو بيداركرد وازم آدرس ايستگاهي كه مي خواستم پياده شم روپرسيد . خيلي ترسيده بودم ، ازخونه مون خيلي دور شده بودم . ولي رامين ازم خواست كه برم جلو وروي صندلي پشت راننده بشينم . منو به خونه برگردوند توي راه خيلي بهم نگاه مي كرد ولي نمي تونست حرف بزنه ، منو توي ايستگاه پياده كرد وازم بليط هم نگرفت . چندبارديگه همديگرو ديديم كم كم رامين عاشقم شده بود ولي من دوسش نداشتم فقط ازروي ترحم باهاش حرف مي زدم وبهش راه مي دادم . يه روز زنگ درخونه رو زد ورسما" ازمن خواستگاري كرد ، رامين تونست بله رو ازپدرومادرم بگيره ومن اين وسط هيچكاره بودم . چون من دختربزرگ خونه بودم اگه من مي رفتم خواهراي پشت سرم هم مي رفتن .
خلاصه ما عروسي كرديم ، چندروز براي ماه عسل رفتيم شمال خونه پدرومادررامين .
تنها روزهاي خوش زندگي مشترك ماهمون چندروز ماه عسل بود . وقتي برگشتيم بايد يه جابراي زندگي فراهم مي كرديم ، رامين ديگه توي اون اتاقك مجرديش نرفت وقرارشد يه مدت پيش پدرومادرمن زندگي كنيم . دوتا اتاق داشتيم كه همه باهم وكنارهم مي خوابيديم . پچ پچ مي كردي همه مي فهميدن . براي كردن مي رفتيم حموم ، يا اگه يه وقت خونه خالي مي شد دلي ازعزا درمي آورديم ويه سه چهارباري مي كرديم . چندماهي به اين منوال گذشت تااينكه يه روز كه رفته بودم خريد وقتي برگشتم ديدم كسي خونه نيست ، عجيب بود هيچوقت خونه خالي نمي شد تنها آقاجونم كه توي رختخوابش دراز كشيده بود خونه بود . چندبارمامانم وفريده وبچه هاي ديگه رو صدا زدم ولي صدايي نمي اومد . رفتم توي آشپزخونه كه يه صدايي مث افتادن كاسه اي چيزي شنيدم...

قسمت هفتم

صدا ازداخل حموم بود ، سريع رفتم برق حموم رو روشن كردم ، هرچقدردرو فشاردادم بازنشد. زدم به دروگفتم كسي حمومه ؟ مامان اونجايي ؟!
با يه مكث مامانم جواب داد: آره فرزانه منم .
پرسيدم : چرا لامپو روشن نكردي ؟
گفت : نيازنبود اينجا روشنه .
جواباش يه خورده شك برانگيز بود ، مادرم يه خورده شهوتش بالابود واززماني كه پدرم ازروي داربست افتاد وزمين گيرشده ديگه نمي تونه مامانمو بكنه . به خيالم دوباره داره باخودش حال مي كنه ، تنهاش گذاشتم ورفتم توي آشپزخونه يه ليوان آب پر كردم وسر كشيدم همينكه ليوان آب تموم شد ، يادم افتاد كه دم درحموم لباساي زيادي بود يكيش خيلي برام آشنا بود سريع برگشتم ولباسا روزير ورو كردم ديدم لباساي رامينه ، چيزي نگفتم ورفتم به سمت جاكفشي دم در، كفشاي رامين توي جاكفشي بود ، ولي اون بايد الآن سرويس باشه اينجا چكارمي كنه اين وقت روز ؟
ازچيزي كه بهش فكركردم سرم گيج رفت وهمونجا دم درحموم افتادم ، نمي دونم چي شد كه با جيغ وداد مادرم بهوش اومدم روي سرم مادرم روديدم ازكنارشم رامين بيرون اومد ، هردولخت بودن .
ديگه نفهميدم چي شد ، اينقدرپشتمو ماليده بودن وبهم آب قند داده بودن داشتم بالا مي آوردم . حالم كه يه ذره خوب شد با مادرم يه دعواي مفصل كردم وحسابي همديگرو زديم . همه اهل خونه جريان رو فهميده بودن ولي مادرم ككشم نمي گزديد . رامين سه شب خونه نيومد ، آخرش يه روز خودش اومد وازمن عذرخواهي كردولي بهش گفتم بايد تا فردا يه خونه بگيري وازاينجا بريم .
باهزاربدبختي وقرض وقوله يه اتاق تو درتو ازيه پيرزن كرايه كرديم . اين اتاق ازوسط نصف شده بود ، يه قسمت روما مي نشستيم ويه قسمت ديگرش هم خود پيرزنه بود . پير زنه ترياكي بود وگاه وبي گاه به رامين هم تعارف مي كرد كه بكشه وبهش مي گفت تو كه راننده هستي برات خوبه ديگه خوابت نمي بره درضمن كمرت سفت مي شه .
من راضي بودم ازاينكه ازخونه مامانم جداشده بوديم ، ولي اين پيرزن داشت رامين رومعتادمي كرد ، اوايل مجاني بهش ميداد بكشه ولي بعدا" ازش پول مي گرفت ، بعضي روزا ازسرويس جا مي موند ومي خوابيد ، بعضي روزا هم ازفرط خماري با مسافرا دعواش مي شد وبا دست وبال وصورت خونين برمي گشت . كم كم داشتم نگران مي شدم . ازطرفي همون شب اول من حامله شده بودم وحالا شكمم ديگه بحدي بالااومده بود كه ديگه نمي تونستم با رامين نزديكي كنم . يه روز رفته بودم سونو گرافي وگرفتن نوبت بيمارستان براي وضع حمل وقتي برگشتم ديدم يه كفش مردونه كناركفش رامين جلوي دره بااحتياط نزديك شدم وگوشمو به درچسبوندم . صداي خاصي نشنيدم ، دروبازكردم ورفتم تو . صحنه اي كه ديدم حالمو خراب كرد وباعث شد كيسه آبم پاره بشه وهمونجا بيهوش شده بودم . بعدمنو مي رسونن بيمارستان وپسرم بدنيا اومد .
فرزاد پرسيد : كي توي خونه بارامين بود كه ازديدنش حالت بدشد؟
فرزانه جواب داد: من اونو نمي شناختم يه پسره 16 ، 17 ساله بود ، رامين داشت اونو مي كرد .
فرزادباحالت انزجار گفت : اه ه ه ، يعني داشت با يكي لواط مي كرد ؟
- آره ، بدبختانه بدجوري توي ذوقم خورده بود ، اون كه هروقت مي خواست كس وكون ما رو يكي مي كرد نمي دونم چرا دنبال اين جوركثافت كاريها بود .
فرزانه ديگه ازادامه داستان زندگي سرباززد وگفت : فرزاد جون اگه بازم فرصت داشتم برات بقيه اشو تعريف مي كنم ولي فعلا" كاري كه ازت مي خوام روانجام بده ! من تاآخرهفته وقت دارم كه يه جايي بگيرم والا اثاثيه ام توي كوچه ريخته مي شه .
فرزاد كه قصه زندگي فرزانه رو نيم بند خونده بود دلش بحال فرزانه سوخت وتصميم گرفت كه كمكش كنه به همين خاطر به فرزانه قول داد كه هركاري كه ازدستش بربياد براش انجام مي ده .
- فرزانه بگو من چكاربايد بكنم ؟
- ببين شما برو پيش رامين وازش بپرس اين طرفا يه اتاق براي اجاره سراغ نداره ؟ باهاش كه رفيق شدي بقيه اش روبسپاربه خودرامين .
- فرزانه من متوجه نمي شم توازكجا مي دوني چي مي شه كه من كارو به اون بسپارم ؟
- فرزاد به من اعتمادكن ، فقط كاري كه مي گم انجام بده اگه مي خواي به من كمك كني . مي دونم كاربزرگي درحق من داري انجام مي دي . پس كاروبه من ورامين بسپار درست مي شه .
فرزانه رو سر كوچه پياده كردو آدرس آرايشگاه رامين روازش گرفت. آرايشگاش توي يك كوچه فرعي بود ، يه مردلاغراندام باموهاي بلند داشت با يه پسر جوون صحبت مي كرد ، وقتي ديد يه ماشين زانتيا روبروي مغازه اش پارك كرد ، سريع پسره رو رد كرد وشروع كردبا وسايل آرايشگاه ور رفتن وداشت تند وتند اونا روتميز مي كرد. خيلي قيافه اش تابلو بود بهش مي اومد معتادباشه .
فرزاد اطراف آرايشگاه رو خوب وراندازكرد وبعدداخل شد ، رامين سريع سلام كرد وپرسيد: امري داشتين ؟
- سلام ، آدم توي آرايشگاه چه كاري مي تونه داشته باشه جزاصلاح سروصورت !
- چشم ، بفرمائيد بشيند اينجا !
فرزاد كتشو درآورد و روي صندلي مخصوص آرايش نشست . رامين داشت بند روپوش رو دور گردن فرزاد مي بست بوضوح ترس توي چشماش موج مي زد ، وقتي مي خواست ماشين موزر رو برداره دستاش مي لرزيد حتي تن صداش داراي ارتعاش خاصي بود كه ناشي ازترس ازيك موضوع بود .
- چقدرآرايشگاتون خلوته ! مشتري نداري يا وقتش نيست ؟
- ببخشيد شما ازاتحاديه تشريف آوردين؟!
- كدوم اتحاديه؟
- آرايشگرا ديگه
- نه بابا .... پس دستات مي لرزه بخاطر همين مي لرزيد.. فكر مي كردي مي خوام درمغازه تو ببندم ؟!
- بخدا داشتم زهره ترك مي شدم . تازه اينجا رو بازكردم روزي صددفعه آدمهاي جور وواجور مي آن ومي خوان مارو ازنون خوردن بندازن .
رامين يه سيگارازتوي جيبش درآورد وروشن كرد ويه تعارف هم به فرزاد كرد ، فرزاد دستشو پس زد وبعد رامين گفت : فهميدم كشتي گيري ، گوشاتم كه شكسته ، پس ببخشيد من اين سيگارو بكشم مي آم خدمتت .
بعد بيرون نشست روي پله هاي مغازه وشروع كرد تند وتند پك زدن به سيگار.
سيگارشو نيمه كاره انداخت دور واومد تو. شروع به آرايش موهاي فرزاد كرد .
- اين ورا زندگي مي كني؟
- نه ، ساوه زندگي مي كنم روزا مي آم اينجا كارمي كنم همين نزديكيها ، دنبال يه خونه مي گردم واسه اجاره كه بعضي روزا يا شبها بتونم اونجا استراحت كنم .
- اتفاقا" منم دنبال خونه مي گردم ، صاحبخونه براي پسرش زن گرفته مي خوادما روبيرون كنه ، قراردادم تا شش ماه ديگه اس ولي زورآورده كه بايد پاشي ، اگه تاآخرهفته پانشي باماموربيرونت مي كنم وازاين حرفا.
- خوب حالا مي خواي چكاركني؟
- هيچي ، خدابزرگه بالاخره يه فكري مي كنيم .
- شما دوسه روز بيشتروقت نداري ، درسته كه خداكريمه ولي توبايد يه حركتي بكني.
- ما حال نداريم كه حركت كنيم دلت خوشه ها!
- شمالي هستي ؟!
- آره قربونت برم ، لهجه ما ازيه كيلومتري داد مي زنه كه شمالي هستم .
يه سكوت بين اون دو حاكم شد ، جزصداي بهم خوردن تيغه هاي قيچي صداي ديگه اي شنيده نمي شد ، فرزاد منتظر بود كه رامين پيشنهادش رو بده ، همون طوري كه فرزانه پيش بيني كرده بود .
رامين پبش بند روبازكرد ويه آينه پشت سر فرزاد گرفت .
- اون پنبه ها چيه پشت گردنم ، تموم پشت گردنمو پنبه كاشتي دستت درد نكنه !
- شرمنده يه خورده توفكر خونه بودم اعصابم خوردشد ، راستي يه خونه ويلايي خوب 300 متري براي اجاره پيدا كردم ولي پول پيش زيادي مي خواد مي خواي برات بگيرمش ؟ چقدرپول پيش داري؟
- خونه 300 متري به چه دردمن مي خوره من يه اتاق باحموم وآشپزخونه مي خوام. پول پيشش مهم نيست .
- ببين آقاي ي ي ...
- فرزاد صدام كن !
- آقا فرزاد اون خونه روبگير، يه اتاقشم به ما اجاره بده ، ما توي يه اتاقش زندگي مي كنيم بقيه اش هم مال خودت . مي توني ماشينت روهم توي حياط ببري ، خيلي خونه خوبيه .
- گفتي چقدرپول پيش مي خواست ؟
- چهارميليون رهن كامل
- توالان توي خونه اي كه زندگي مي كني چقدركرايه مي دي ؟
- من توي يه زير زمين مي شينم ماهي 20 هزارتومن كرايه مي دم و500 هزارتومان پول پيش دادم .
فرزاد براي اينكه رامين شك نكنه مجبورشد ازش تقاضاي پول پيش و يه سري خواسته هاي ديگه براي اجاره نشيني كرد كه رامين همه روپذيرفت و گفت حتي پول آب وبرق وتلفن رو هم خودش مي ده .
فرزاد خيلي تعجب كردكه ماجرادرست همون جوري پيش رفت كه فرزانه گفته بود ، يه خورده شك كرده بود به قضايا ولي فرصتي براي فكر كردن نداشت چون رامين درمغازه رو بست وفرزاد رو دعوت كردكه برن خونه يه چايي بخورن بعدبرن بنگاه وتا ديرنشده خونه رو اجاره كنن.....

قسمت هشتم

سوارماشين شدن ورفتن درخونه رامين ، فرزاد اونجا روخوب مي شناخت ، بالاخره نون ونمكي توي اون خونه خورده بود ، تا زنگ زدن بچه هاي رامين كه توي حياط درحال بازي بودن پريدن بغل باباشون ، پسره يه خورده هاج وواج به فرزاد نگاه مي كرد انگاريه جايي اونو ديده بود .
رامين به پسرش گفت :امين بابا چراسلام نكردي به آقا فرزاد ؟
پسرك برگشت ورفت دنبال بازيش واصلا" روشو به سمت فرزاد برنگردوند .
رامين ياالله گفت وازپله ها پايين رفت ، به پايين پله هاي زيرزمين كه رسيد داد كشيد : فرزانه كجايي مهمون داريم .
بعدازفرزاد دعوت كردكه داخل شه. فرزانه كه انتظارمي كشيد باهمون لباسايي كه تنش بود وصبح براي فرزاد اونا رودرآورده بود اومد به استقبال فرزاد ، با يه لبخند مليح ويه احترام ساختگي ازفرزاد خواست كه داخل شه.
فرزاد كله اش داشت سوت مي كشيد ، فرزانه جلوي رامين با اون وضع ؟! عجيبه ! چقدر بازفكر مي كنن !!
با چندتا خياركه داخل يه بشقاب ملامين بود ازفرزاد پذيرايي كردن وبا معرفي فرزاد واينكه توي آرايشگاه چه خبرشده رفتن سر اصل مطلب وماجراي اجاره خونه ويلايي رو يه بارديگه اززبان فرزانه براي فرزاد نقل كردن.
فرزاد حركات هردورو خوب تحت كنترل داشت نكنه كاسه اي زير نيم كاسه باشه ، وبا خودش تصميم گرفته بود كه حسابي حواسشو جمع كنه . سعي مي كردبايادآوري خاطرات فرزانه ونقل قول هاي اون زواياي تاريك اين ماجرارو روشن كنه. ولي مجالي بهش نمي دادن وزودمي خواستن اونو وارد ماجرا كنن.
رامين : ببين آقا فرزاد ، فرزانه ورزشكاره ها اگه خونه رونگيري يه كاراته مي زنه توي تخمات ....... بعدقش قش زد زير خنده ...
فرزانه : رامين چرا چرت وپرت مي گي اين حرفا چيه بلغور مي كني پاشو بروببين بنگاه بازه يا نه ؟!
رامين : فرزانه راستي آقا فرزاد هم ورزشكاره ، كشتي مي گيره ديگه نمي توني بزني توي تخماش بايد يه كشتي باهاش بگيري ........دوباره زد زير خنده .
فرزانه دستشو گرفت وازخونه بيرونش كرد وگفت : برو ببين بنگاه بازه زود برگرد .
رامين كفشاشو سرپاش انداخت وازدربيرون رفت . فرزانه برگشت داخل اتاق وصاف روي پاي فرزاد نشست ودستاشو انداخت دور گردن فرزاد ولباشو گذاشت روي لباي فرزاد وسفت اونا رو مكيد .
فرزاد با ترس ولرزلباشو جدا كرد وگفت : بنگاه كجاس ؟ رامين الآن مي رسه .
- نگران نباش 10 دقيقه راهه . راستي ازت ممنونم كه قبول كردي ...جبران مي كنم خفن !
- بعد زيپ شلوارفرزاد رو پايين كشيد وعليرغم مخالفتهاي فرزاد كيرشو درآورد وگذاشت توي دهنش وشروع كردبه ساك زدن ، خيلي زود كيرفرزاد راست شد ، چند دقيقه براش ساك زد كه صداي زنگ دراومد سريع ازهم جداشدن ، فرزاد زيپش رو بالا كشيد ولي مگه كيرش اجازه مي داد كه بسته بشه به هرجون كندني بود زيپو بالا كشيد وكتش رو روش گذاشت . فرزانه دروبازكرد وبارامين توي حياط يه پچ وپچ كردن وبعدداخل شدن .
- آقافرزاد خيلي خوش شانسي ، خونه هنوز هستش بنگاه هم بازه چايي تو بخورتا بريم !
- من خوش شانسم يا شما؟! ..... بعد سه تايي زدن زير خنده ...
به بنگاه كه رسيدن رامين توضيحات كامل رو براي صاحب بنگاه و صاحب خونه داد . رامين يه ريز بالهجه شمالي حرف مي زد يه موضوع روچندبارتكرارمي كرد. بنگاهيه مشخص بود زياد ازرامين دل خوشي نداره وخوب اونو مي شناخت ، وسط حرفاش پريد وگفت : آقا رامين صاحبخونه قبلي شما ازتون راضي نبود مي گفت كرايه شو سروقت نمي ديدن ، پول آب وگاز رو هنوزندادين .
رامين : ببين اين آقا فرزاد دايي خانممه اون خونه رواجاره مي كنه ، يه اتاقشم مي ده به ما ، ما باهم حساب داريم باهم راه مي آيم .

فرزانه : آقاي حسين خاني تو رو خدا قبول كنين ، رحمتون به اون بچه ها بياد ، كجاببرمشون ، حالا كه دل داييم برحم اومده شما سنگ نندازين !
صاحبخونه : من حرفي ندارم خانم اگه اين آقا همه مسائل رو تقبل مي كنن حرفي نيست ، آقا بنويس! بعدبااشاره دست به بنگاهيه تاييد لازم روداد.
قرارداد نوشته شد وچون خونه تخليه بود همونجا كليد رو گرفتن ورفتن به سمت خونه . خونه هه يه كوچه بالاترازمحلي بود كه درحال حاضرزندگي مي كردن . يه خونه ويلايي يه طبقه شمالي قديمي ساز ، بايه حياط كه گنجايش يه ماشين روبيشترنداشت ويه حال وپذيرايي بزرگ ودواتاق خواب وآشپزخونه .
رامين : آقا فرزاد اين اتاق رو كه درش به سمت حياط بازمي شه رو ما ميشينم .
فرزاد : نه آقا رامين من اينجا مي شينم بقيه اش مال شما فقط اين دري كه به داخل هال وپذيرايي بازمي شه رو شما ازاون ور ببندين .
رامين ازخوشحالي داشت پر درمي آورد وفرزاد رو بغل كردوجفت لپاشو بوسيد وگفت : بخدا آقايي انشاا... بتونم جبران كنم .
فرزانه هم با خوشحالي گفت : هروقت هم كه خواستي ازآشپزخونه وحموم استفاده كن ! دستشويي هم كه توي حياط هست . ما واقعا" نمي دونيم چطور زحمات شما رو جبران كنيم .
فرزاد : ببنين فقط يه مسئله هس واون اينه كه هزينه هاي جاري ساختمون باخودتونه وبايد يه مقدارپول پيش به من بدين تا اگه يه وقت اين هزينه ها پرداخت نشد ازاون پول كم كنم .
رامين : اين چه حرفيه آقا فرزاد اون آقا با ما لج بود كه اين حرفا روتوي بنگاه زد من هميشه كرايه مو سروقت مي دادم يه چندوقتيه كه ازشركت واحد مرخصي گرفتم يه خورده دستم تنگ شده ، منو اينجوري نبين ، من راننده سنگينم ......
فرزانه : آقا فرزاد شما كه اين لطفو درحق ما كردي ديگه پول پيش مي خواي چكار؟ راستش 500 هزارتومن دست صاحبخونه قبلي داريم رامين مي خواد بزاره روي پيش كرايه مغازه ويه خورده وسايل هم براي خونه بخريم .
فرزاد نگاههاي هوس آلود فرزانه روكه ديد نظرش برگشت .
فرزاد : باشه ولي يه چك به اندازه همون 500 تومن به من بدين .
فرزانه : آخه رامين كه چك نداره !
رامين : اشكالي نداره ازرفيقم مي گيرم . ولي اون لامصب براي يه چك 100 تومني كه قبلا" ازش براي اجاره مغازه خواسته بودم بهم گفت درعوض به فرزانه بگو يه باربامن بياد بريم پيتزا بخوريم . مرتيكه نمي دونم اين دفعه چي مي طلبه ؟
فرزانه : رامين تو بازقاط زدي يه دقيقه دهنتو ببند .
فرزاد : متوجه نمي شم مي شه واضح تربگين .
فرزانه : آقا فرزاد ، رامين يه بارازيكي ازدوستاش چك خواسته بود بخاطر چك خواسته بود بامن بيرون بره كه رامين قبول نكرد .
فرزاد : ازكسي ديگه بگيرين ! بالاخره لازمه ما يه روزه باهم آشنا شديم ، من بعدا" اون چكو پس مي دم البته اگه مشكلي پيش نياد.
رامين : من برات چك مي گيرم مث اينكه ماروقبول نداره فرزانه .
فرزاد: آقا رامين توخودتو بزارجاي من يه خونه دراختيارشماس ودارين توش زندگي مي كنين ، حق من نيست كه يه چك براي ضمانت ازشما بخوام ، چرا ناراحت مي شين .
رامين : چشم من فردا چك روبرات مي آرم . بيا اين كليد خونه تا فردا كه چك رودادم .
فرزاد :كليد پيش خودت باشه امروز اثاثيه رو منتقل كنين اينجا فردا كه اومدم چك رومي گيرم . فعلا" داره ديرم مي شه خدا حافظ......

قسمت نهم

فرزاد يه راست رفت خونه وديگه كارخونه نرفت . اجاره نامه رويه جايي لابلاي مدارك ديگه اش قايم كردكه يه وقت مژده پيداش نكنه . چون اخيرا" خيلي شكاك شده وتموم مدارك ، ليست تماس هاي موبايل ، بوي لباسها وخلاصه هرچيزي كه مربوط به فرزاد هستش رو بازرسي مي كنه.
اين دفعه توي خونه سعي كردرفتارش مث سابق باشه تا شبه ها برطرف بشه . تا دم دررسيد مژده برسم هميشه به استقبالش اومد كيفشو گرفت ويه لب ازش گرفت ، وقتي خيالش ازبابت عدم وجود بوي جديد راحت شد . يه ليوان شربت پرتقال آورد وداد دست فرزاد ، فرزاد هم لاجرعه همه روسركشيد و ازمژده تشكركرد ولباساشو درآورد . رفت توي اتاق سينا وبغلش كرد وچندتا بوس آبدارازش گرفت .
سينا: بابايي چلا اينقدل منو بوس مي كني ؟ !
فرزاد: هيچي بابايي دوست دارم ، صبح يادم رفت بوست كنم الآن جبران كردم .
مژده : صبح چرا ما روبوس نكردي وبدون صبحونه رفتي ؟ نكنه بيرون كله پاچه مهمون كسي بودي؟
فرزاد: كله پاچه ؟!!! .... اه ه ه ... توكه مي دوني من ميونه خوشي باكله پاچه ندارم !
مژده: منظورم اون كله پاچه نبود ، ازاين پاچه ها (بعد دامنشو بالا زد وساق تپلش روانداخت بيرون ويه دست روش كشيد )
فرزاد سينا روزمين گذاشت ويورش برد به سمت پاهاي مژده وشروع به ليسيدن ساق پاش شد وگفت : تا خودم پاچه به اين قشنگي وخوش تراشي رودارم غلط مي كنم برم سراغ پاچه هاي خيابوني .
مژده : تو كه راست مي گي اونجاي آدم دروغگو!!!
بعد دوتايي زدن زير خنده .
اون شب فرزاد شارژ بود وداشت به روزهاي درپيش فكر مي كرد كه ديگه يه كس مفت وتروتميز گيرش افتاده وهروقت بخواد مي تونه بره كسري هاشو جبران كنه . درواقع يه سوراخ فوري گيرآورده بود وتوي ذهنش ياد كارتون پلنگ صورتي افتاده بود كه يه سوراخ فوري سرراش سبزمي شدو اذيتش مي كرد . بعد دلش قنج مي رفت وناخودآگاه يه حرف بيربط مي زد ووقتي عكس العمل هاي مژده رو مي ديد دست وپاشو جمع مي كردو بلند بلند فكر نمي كرد.
روز بعد فرزاد به سمت كارخونه درحركت بود كه موبايلش زنگ زد
- الو ، فرزادي جوووونمممممم ، چطوري خوشگلم ؟
- الو فرزانه تويي ؟
- آره پس مي خواستي كي باشه ؟ زير خوابتم ديگه ، خوايه خورتم ، كيرخورتم ......
- بس كن ديگه ..... ازكجاداري زنگ مي زني اينقدر راحتي ؟!
- ازخونه ام ، ازويلاي جديدم ، البته ازويلاي جديد دوستم .
- دوستت كيه ؟!!!
- اي بابا به ارگاسم رسيدم !!! مگه خنگي تورومي گم ديگه !
- آها ، ازاون لحاظظظظ،
- بله ، ازاون لحاظ !!!!
- كجايي ؟
- توي راه ، دارم مي رم كارخونه
- سرخرو كج كن به سمت من ، سريع بيا اينجا ، مي خوام توي خونه جديد اولين كسي باشي كه منو افتتاح كنه. راستي قيچيت كه ديشب كند نشده نه ؟!
- نه خوشبختانه تيزتيزه ولي حالا نمي تونم بيام ! مي رم كارخونه بعدمي آم . راستي مگه رامين خونه نيست ؟
- نه رفته شمال بقيه اثاثيه خونه روبياره ، وقتي جاي قبلي نشستيم جا نداشتيم يه سري وسايلو فرستاديم خونه پدرش . زود اومدي ها ! ديگم روي حرفم نه نمي گي ؟ باشه ؟! بگو باشه تاقطع كنم..... بگو ! ياالله!!!
- باشههههههههه!!!!
- حالا شدي پسر خوب ، كي مي رسي اينجا؟!
- يه ربع ديگه .
- باشه خداحافظ .
- خداحافظ
رسيد دم درخونه ، ديگه ماشين رو دم درپارك كرد وراحت بدون استرس زنگ درو زد . فرزانه درو بازكرد ، توي حياط همديگرو بغل كردن ، ودستاشون توي كمرا شون خرامان خرامان به سمت هال رفتن . اول يه بازديدي ازاتاقها كرد وسايل خونه بدليل كم بودن نتونسته جلوه اي به اون فضا بده ، درواقع جزيه اجاق گازدرب وداغون و تلويزيون كهنه سياه وسفيد و يه فرش نيمدار و چند دست رختخواب ، چيز ديگه اي نداشتن .
تا بازديد فرزاد ازاتاقها تموم شد فرزانه دوتا چايي ريخت وتوي سيني گذاشت و برد . بعد روبروي فرزاد نشست . به چشماي فرزاد خيره شد . انگارمي خواست چيزي بگه ولي نتونست ، سرشو گذاشت روي رونهاي فرزاد وآروم آروم گريه كرد . فرزاد كمترمي تونست احساس اونو درك كنه كه چه حالي داره ، حالش مث كسي بود كه بعدازسي سال دربدري وآوارگي تونسته بود پولي جمع كنه و وامي بگيره بعد يه خونه بخره .
درهمون حين كه گريه هاي بي صداش دل فرزاد رو آزرده كرده بود با هق هق گريه گفت :‌ ممنونم ..... ممنونم ......ممنونم فرزاد ..
- ديگه گريه نكن خوشحال باش قول مي دم يك لحظه تورو بي پناه نذارم .
- نمي دونم مي تونم زحماتت روجبران كنم يا نه ؟
بعد اشكاشو پاك كرد وگفت : اي واي شلوارت روخيس كردم ، درش بيارتا بشورمش ،
- نه نمي خواد ، الان خشك مي شه ولش كن . بيا بشين اينجا چندتا سوال دارم ازت .
- درمورد چي ؟!!
- درمورد داستاني كه برام تعريف كردي چرا وقتي ديدي رامين با يه پسر ديگه عمل خلاف انجام داده باهاش زندگي كردي ؟!
- من ديگه توي اون خونه نرفتم برگشتم وتقريبا"‌ دوسه ماهي خونه مادرم بودم ، توي اين مدت اعتياد رامين شديدترشد وچون توي خونه مادرم زياد آزادي عمل نداشتم مجبورشدم برگردم پيش رامين ، تصميم گرفتم يه زندگي نوبراي خودم وپسرم بسازم ورامين روبعنوان يه حيوون خونگي داشته باشم ، گاها" باهاش حال كنم ، مواظب خونه وبچه باشه .
- اون وقت توچكاركردي؟
- من رفتم توي يه آرايشگاه زنونه كارپيدا كردم . شب تا صبح كارهاي سخت آرايشگري رو انجام مي دادم . اينقدركارم خوب شده بود كه صاحب كارم يه صندلي ديگه گرفت ومن كارهاي مشتري هاي غريبه وخورده كاريها رو انجام مي دادم . پول خوبي درمي آوردم ولي همه رو خرج مواد رامين مي كردم . رامين مث يه بچه ازمن پول توجيبي مي گرفت .
- الانم كارآرايشگري مي كني؟
- نه ، خيلي خسته كننده بود ، تموم ناخنام شكسته بود ، انگشتام زبرشده بود ، ولي اينا باعث ترك كارم نشد ، اين اواخرعروسا رو به من مي داد كه آرايش وگريم كنم . منتها ازنوك پاش به من مي سپرد تا مي رسيدم به صورتش خودش مي اومد وكاروبه نام خودش تموم مي كرد وهرچي انعام مي دادن ازمن دريغ مي كرد.
- براي عروسا چه كاري مي كردي ؟! برام جالبه دوست دارم بدونم.
- ناخن دست وپاشونو فرينچ مي كردم بعدلاك مي زدم ، مومك مي انداختم براي پاشون ، بعضي هارم با موكن برقي اپيل مي كردم. اونجا شونم باتيغ ميزدم . اوايل اين كاربرام چندش آوربود ولي تراشيدن پشمهاي كوس يه عروس يكي ازجاذبه هاي كارم شد وبعدها ازاين كارلذت مي بردم و خونه چون درست وحسابي با رامين حال نمي كردم خيلي با كوس وكون عروسا يا افراد ديگه كه براي نظافت مي اومدن ور ميرفتم .
- هيچ اعتراضي نمي كردن ؟
- خيلي هاشون نه . حتي يه باريكيشون اينقدرخوشش اومده بود ديدم داره به خودش مي پيچه
- بيچاره عروسه ، شب وقتي رفته پيش داماد حتما" ديگه دوست نداشته كه بكنش .
- ولي يه باريه زن چادري اومد وسه تازن ديگه باهاش بودن اين ور واونورشو گرفته بودن . بهش احترام مي ذاشتن . بهش گفتم كه هنوز مغازه بازنشده ، صاحب كارم هم نيومده ، ولي اونا گفتن كه نيازي به صاحب كارت نيس ، خودت رو كارداريم. بعددرمغازه رو ازتو بستن وزن چادري كه به نظر مي رسيد رئيس اونا باشه پرسيد توچند وقته اينجا كارمي كني؟
جواب دادم : يه ساله

پرسيد: توي اين يه سال افرادمشكوكي توي آرايشگاه رفت وآمد نمي كنن؟
- ببينم شما كي هستين كه اين سوالا رو ازمن مي كنين ؟! ... اصلا" پاشين برين بيرون .
يه دفعه ديدم دوتااززنا دستامو گرفتن وسرمو چسبوندن به ديواروتاجاداشتم كتكم زدن ازهوش رفته بودم نمي دونم چقدرگذشته بودكه باپاشيدن آب روي سرم به هوش اومدم.....

قسمت دهم

دوباره اونا سوال پيچم كردن ولي چون درجريان هيچ كاري نبودم ونمي دونستم بايدچي بگم تارضايتشون جلب بشه به گريه افتادم . اينقدرگريه كردم تااينكه خسته شدن . بعدبابيسيم به يكي ديگه كه معلوم بودمقامش بالاترازاون بود موضوع روخبرداد. ازاون طرف بهشون دستوردادكه منوهمراه خودشون ببرن . تا اونو شنيدم سروصدام بلندترشدووقتي دستاموگرفتن كه ببرن خودموروي زمين پهن كردم تامانع بردنم بشم. ولي اونا بازور منوداخل يه ماشين فولكس سياه رنگ كه حالادرش درست روبروي درآرايشگاه بازشده بود كردن و زودكشويي درو كشيدن وخودشونم اومدن كنارم نشستن. داخل ماشين تاريك بود ونمي شد بيرون روديدچون پنجره هاش تيره شده بود. صداي بسته شدن كركره مغازه رومي شنيدم . نمي دونم چرا صاحبكارم نيومد خيلي ديركرده بود .
همه سكوت كرده بوديم ، جزخش خش بيسيم صدايي شنيده نمي شد. چهره هاي خشن اون زنا منو به وحشت مي نداخت ، يه كلمه هم درموردجرمم صحبت نمي كردن ولي ازاينكه اونا پليس بودن شكي نداشتم وپيش خودم مي گفتم حتما" اشتباهي شده وبعدازكلي معذرت خواهي منوتادم درخونه مي رسونن . اين فكر يه خورده آرومم كرد.
بعدازحدود يكساعت ماشين توقف كرد و چشماي منوبستن وازماشين پياده كردن. چنددقيقه اي منوراه بردن وروي يه صندلي نشوندن وچشمامو بازكردن . وقتي چشمام به محيط عادت كرديه مردريشو وچاق ويه مردجوون واون زن چادريه رو توي اون اتاق نيمه تاريك ديدم. مردا قيافه هاشون دادمي زد كه بايدسپاهي يا اطلاعاتي باشن . چون لباساشون رسمي نبود مث اينكه توي خونه شون بودن . باپيرهن سفيد يقه آخوندي كه روي شلوارانداخته بودنش وبجاي كفش دمپايي پوشيده بودن . صورتشونو زيادنمي تونستم تشخيص بدم چون نورچراغ مستقيم به چشمم مي تابيد. فقط مي تونستم ريش داربودن اونا روبيادبيارم.
مردچاقه شروع كردبه سوالاتي كه قبلا" هم اززبان زن چادريه شنيده بودم وقتي بهش گفتم من قبلا" ايناروجواب دادم چنان دادي سرم كشيد كه چندقطره ادرار ازم خارج شد. تنم مث بيد شروع به لرزيدن كرد. بعدبه اون يكي مرده گفت عكسارونشونش بدين. يه آلبوم عكس پرازعكس زناي جورواجوربود . بي حجاب وباحجاب . چنددقيقه محوتماشاي اوناشدم يه دفعه عكس شهلا صاحبكارم وخودم روكه توي آرايشگاه انداخته بوديم روديدم .
- اينا رومي شناسي ؟ خوب نگاشون كن.
- من فقط اينو مي شناسم صاحبكارمه !
- صاحبكاريا همدست.؟
باتعجب ووحشت پرسيدم همدست چيه ديگه؟! بخدامن براي يه لقمه نون اونجا كارمي كردم من شوهردارم دوتا بچه دارم خبرندارم چه كاراي ديگه اي انجام مي داده.
اون يكي مرده كه ظاهرمرتب تري داشت پرسيد: چطورتومتوجه نمي شدي كه صاحبكارت خونه فسادتشكيل داده ودختراوزنايي كه به اونجا آمدو شد مي كردن اغفال مي كرده واونارو دراختيار مرداي ديگه قرارمي داده . دخترفراري ها رو مي فرستاده دوبي و....
ازتعجب چشمام گردشده بود ودوباره شروع به گريه كردم . وخداوپيغمبررو براي شفاعت صدامي زدم . اون روز ديگه كاري بامن نداشتن ومنو توي يه انباري تاريك كه پرازسوسك و عنكبوت بود رها كردن بوي تعفن آزارم مي داد . نمي دونم چندروز گذشته بود كه يكي ازاون مردايي كه ازم بازجويي كردبااون زن چادري رئيسه اومدن سراغم وباچشم بندمنو بردن پيش همون مردچاقه وازم تعهدگرفتن كه ازتهران خارج نشم .
بعدش منو توي يكي ازخيابونا كه نمي دونم كجابود رها كردن ورفتن . چنددقيقه اي همينجوري داشتم به اوضاعي كه برام پيش اومده بودفكرمي كردم والان بچه هام چكارمي كنن ويهو دلم براي دخترم آتنا تنگ شد هري دلم ريخت اون بيچاره بي زبون چكاربكنه بدون من ، يه دفعه تموم افكارريخت روي زمين به خودم اومدم ديدم پنج شيش تا ماشين كنارم وايسادن ومي خوان منو سواركنن. من كه هيچ پولي نداشتم مجبورشدم سواريكي ازماشينها بشم كه راننده اش يه مردميانسال خوش تيپ بود. رفتم جلو سوارشدم وهنوز چندمتري بيشترنرفته بوديم كه پرسيد اينجا چكارمي كني نكنه منكرات تو روگرفته بود؟
پرسيدم: ظاهرمن اينو مي گه؟
گفت : تقريبا" ، سر وصورتت كه نشون مي ده حسابي كتكت زدن بعدش همراه خودت كيف نداري ، بادمپايي اومدي توي خيابون و...
بعدازتوي آينه آفتابگيريه نگاهي به خودم انداختم ، ديدم عين يه مرده بودم فقط روم خاك نريخته بودن.
خلاصه يارومشكل منو خوب متوجه شده بود منو تادم درخونه رسوند بعدش يه شماره بهم دادوگفت هرمشكلي داشتي بهم زنگ بزن. امروز كه حال وروز خوبي نداري زيادمزاحمت نمي شم ولي ازبودن بامن ضررنمي كني.
اسمش رضا بود ، مي گفت جبهه كه بوده لوله توپ تركيده وموجي شده ، زنش ولش كرده چون بچه دارنمي شه . الانم تنها زندگي مي كنه. وضع ماليشم بدنيست .
فرزاد غيرتش گل كردووسط حرفش پريدوازش پرسيد: الآنم باهاش رابطه داري ؟!
فرزانه مكثي كردوگفت : نه ... نه ....قبلا" هم نداشتم . ديگه نديدمش .
ازترس ازدست دادن خونه جرات نكردبگه كه چندبارباهاش هم خوابه شده وازش پولهاي خوبي مي گرفته ، براش كارت خبرنگاري گرفته تامواقعي كه نيازداشت وگيرمنكرات افتادازش استفاده كنه، بهش رانندگي يادداده وبعضي شبها هم خونه نمي اومده ، شايدهيمن رضا بوده كه اون رو به يك زن خيابوني تبديل كرده تا ازش بهره بكشه ولي درظاهرازش خواسته كه فقط بااون باشه واگه با كس ديگه اي ببينتش مي كشتش . فرزانه ديگه دلش جايي براي عشق ودوست داشتن نداشت اين دل جايگاه پولدارا بود ، نه دوستدارا.
فرزانه پاشد يه نوارتوي ضبط قراضه گذاشت وگفت بسه ديگه پاشو يه ذره برقصيم .
فرزاد: من بلدنيستم برقصم خودت برقص من فيض مي برم.
بعدش فرزانه يه شال به كمرش بست وشروع كردبانوارعربي رقصيدن . فرزاد دهنش خشك شده بود ازبس قشنگ مي رقصيد. تموم بدنش مث زله مي لرزيد. شالي كه به كمرش بسته بود حركات كمرش رو بهترنشون مي داد. بعدازاينكه اون نوارتموم شد فرزانه دست فرزادو گرفت وبلندش كردوسرپابهم چسبيدن ولباشون روي هم قرارگرفت ، بدناشون بهم چسبيده بودوداشتن با آهنگ ملايم شكيلا تاب مي خوردن. يواش يواش تيكه هاي لباس روي زمين مي افتاد ، دستاي فرزاد ازپشت كمرفرزانه روگرفته بودوآروم آروم داشت به سمت پايين ترمي رفت.....

قسمت يازدهم

فرزانه روي زانو نشست و دستشو بردزيرخايه هاي فرزاد واونا رو آروم بادستاش مالوند‎ ‎بعد‎ ‎زبونشو بهشون نزديك كردوبازبون اونارو‎ ‎نوازش مي كرد. بادستاش كيرشو مي مالوند. فرزاد ازبالا‎ ‎نظاره گر‎ ‎اون منظره زيبا بود. صداي اوف اوفش بلندشده بود. فرزانه كيرش روبه سمت دهنش بردوسرشو بعدازچندبارزبون زدن گذاشت توي دهنش وبراش ساك زد. هرچندوقت يه بارهم بادستاش براش جلق مي زد. فرزانه ناله كردوگفت : فرزاد ديگه تحمل ندارم بيا بزارش توش .
بعددراز كشيدو پاهاشو بازگذاشت . فرزاد آروم روش درازكشيدو گردن وزير گلوشو بوس هاي ريز مي كردوبه سمت پايين رفت . نوك سينه هاشو توي دهنش گذاشت وليس زد . ناله ها وپيچ وتاب هاي فرزانه جريان آبي ازكير فرزاد براه انداخته بود . فرزاد همون آب رودركسش وروي چوچولش ماليد. فرزانه حركاتش تندترشده بود. فرزادبعدازچندبارماليدن ، سركيرشو آروم فروكردتوي كوسش ، فرزانه چشماش بازموندوازحركت ايستاد. فرزانه دستاشو دوطرف بدنش رها كرد، با‎ ‎اينكارمي خواست به فرزاد‎ ‎بفهمونه كه قيچي وريش دست خودشه هركاري دوست داره بكنه . تلمبه هاي فرزادشروع شد حدود يه ربع ادامه داشت تااينكه حركات بدن فرزانه عوض شدو با جيغهاي ريز آميخته شد . فرزانه خيلي زود به ارگاسم رسيد. كيرفرزادو آروم ازتوي كسش درآورد ويه نفس عميق كشيدو چشماشو بست . به فرزادگفت : كيرتو بياربزارتوي دهنم.
فرزاد كيرشو بلافاصله توي دهنش فروكرد . فرزانه شروع به ساك زدن كرد چنددقيقه بعدآب به سروصورتش پاشيد ودوباره خودشو رها كرد. فرزادم كنارش افتاد وخوابش برد.
فرزاد بعدازيه چرت كوتاه ازخواب پريد ويه دوش گرفت وازفرزانه خداحافظي كردو رفت كارخونه.
چندروز پشت سرهم همين كارتكرارشد ، بعضي شبها هم مژده ازش مي خواست ولي ديگه فرزاد ازهرچي كوس وكونه حالش بهم مي خورد. بعدازيه هفته ديگه اين جريان براش عادي شدو بهش لذت نمي داد. هرچقدرفرزانه ازش مي خواست نمي رفت.
درست هم بود وقتي به يه كيلو سيب مي رسي هرچقدرهم سيب دوست داشته باشي اولي روباولع مي خوري وبتدريج به سومي كه برسي حالت تهوع بهت دست مي ده .
يه هفته از رفتن رامين به شمال براي برگردوندن اثاثيه مي گذشت فرزادنگران چكي بودكه بايدبهش مي دادن، فرزاد ازكاري كه كرده بود پشيمون بود وممكن بود عواقب بدي براش داشته باشه . يه جورايي شك كرده بودكه چطور فرزانه بااين شوهرمعتاد و بيكارسرمي كنه ، چطور رامين شك نمي كنه كه من چرااين خونه رو واسه شون اجاره كردم وخيلي سوالات ديگه توذهنش پرورش پيداكرده بود، ولي ديگه ديرشده بودراه برگشتي براش نبود ولي بايدازحالابه بعدرو يه ذره باچشم وگوش بازجلوبره ، بهمين خاطربعدازظهريكي ازروزها براي گرفتن چك يه سر به خونه اونا زد. دروبازكرد ، اول خواست ازراهرو به خونه فرزانه بره ولي يه دفعه به اين فكركردكه اگه رامين خونه باشه ممكنه همه چي خراب بشه ومسائل ناموسي به وسط كشيده بشه واون موقع ديگه بايديه الاغ مي آوردوباقالي سوارش مي كرد ، بنابراين پشيمون شد ودراتاق خودش رو كه درش ازتوي حياط بازمي شد ، بازكردوداخل اتاق شد، وسايلي كه براي سكونت موقت خريده بود توسط فرزانه چيده شده بود ، فرزادبراي اينكه مژده شك نكنه يه تخته فرش ، يه دست رختخواب ، وسايل آشپزي ولباساي زيروخرت وپرتهاي ديگه روتهيه كرده بود . بي سروصدا داخل اتاق شد وپشت دري كه به هال بازمي شد فال گوش وايساد ومنتظرشد تاصدايي بياد وافرادحاضر پشت دررو تشخيص بده ، هيچ صدايي شنيده نمي شد. چنددقيقه به اين منوال گذشت تااينكه خواب به سراغش اومد، تاسرشو روي بالش گذاشت خوروپفش بلندشد ، وقتي ازخواب پريد سراسيمه به ساعتش نگاه كرد ، ساعت ازهفت گذشته بودحدود45 دقيقه خوابيده بود ، ولي براش انگارپنج دقيقه هم نگذشته بود ، يه صدايي ازتوي حياط اومد ، نمي تونست بيرون روببينه ، اصلا" فكرشم نمي كردكه فرزانه تااين حدزيرك باشه كه پنجره و درمشرف به حياط روباپرده بپوشه كه كسي كه بيرون مي ره وكسي كه داخل اتاقه ديده نشه . سريع پاشدوازگوشه پرده حياطو نگاه كرد، چيزي كه مي ديد باوركردنش ساده نبود ، فرزانه توي بغل يه مرد نسبتا" جوون باموهاي جوگندمي وكت شلواري وخوش تيپ بود، اوناداشتن ازهم خداحافظي مي كردن ، فرزانه باچادري كه به خودش پيچيده بوداونو بدرقه كردوتا باماشين ب ام و ازكنارش ردبشه واونم بگه كه به فروغ سلام برسون . يهو فرزانه ماشين فرزادو دم درديد ، قالب تهي كردوباصطلاح گرخيد ، زودي دروپشت سرش بست وهمونجوري كه ازپشت بادستاش درومي بست به پنجره اتاق فرزاد خيره شدو خشكش زد ، به درتكيه داد يه نفسي تازه كردوسعي كرديه لبخندزوركي روي لباش بندازه ، رفت به سمت اتاق فرزادكه حالاپشت پنجره باكوله باري ازسوال داشت اونو نظاره مي كرد.
فرزانه دروبازكردورفت توي اتاق وچادرشو روي زمين انداخت ودستشو انداخت دورگردن فرزادولباشو توي دهنش قورت داد. فرزادبادلخوري دستاشو بازكرد وازش جداشدورفت روي بالش نشست ودستاشو كردتوي موهاشو و
گفت : من خرنمي دونم چراگول توروخوردم ، برات خونه گرفتم كه مشكلاتت حل شه ، ولي افسوس كه اينجا شو نخونده بودم ، نمي دونستم بادستاي خودم يه جنده خونه رو افتتاح كردم .
فرزانه : فرزاد قربونت برم چي داري مي گي ؟! بخدا داري اشتباه مي كني ! اوني كه ديدي شوهرخواهرمه ... اومده بودكه درموردچكي كه تومي خواستي باهاش صحبت ......
فرزاد مجال ندادوتوي حرفش پريدوباصداي بلند گفت : توروخدا بس كن ممكنه يه خورده احساسي باشم ولي خرنيستم ، ازكي تاحالا شوهرخواهرمحرم شده ، تك وتنها توي يه خونه باهم باشين بعدبراي خداحافظي توي بغلش بري . ببين فرزانه بامن روراست باش ، من نسبت به تو غيرتم گل نكرده ولي احساس سركاربودن وكس خل شدن بهم دست داده ، اين قضيه روبرام روشن كن بگوچه ريگي توي كفشته يا همين الان جل وپلاستو ميريزم توي كوچه .
فرزانه رفت يه پارچ شربت درست كردوبه فرزاديه استراحت داد وبه خودشم يه فرصت براي سناريو نويسي .
پارچ شربتو بايه سيني آوردويه ليوان پركردو داددست فرزاد.
فرزاددستشو پس زد وازگرفتن ليوان امتناع كردولي سماجتهاي فرزانه باعث شد تاليوانو بگيره .
فرزانه كنارفرزادنشست واومددستشو بندازه دورگردن فرزاد كه باعكس العمل فرزاد اونو پايين انداخت . بعدبابغضي شكننده گفت : فرزاد توحق داري من آدم سستيم با يه بشكن به رقص مي آم ، البته همش هم تقصيرمن نيست ، شايدسرنوشت من اين باشه ، اين مرده واقعا" شوهرخواهرمه ، شوهرخواهربزرگم فروغ ، اسمش حسنه ، ازدم كلفتهاي مجلسه ، ميگه بادي گارديكي ازنماينده هاي مجلسه ولي هيچوقت نگفته كه كجاكارمي كنه ، وبادي گاردكيه ، آدم مرموزيه ، خيلي ازش مي ترسم . آدم كثيفيه ، پرونده اش زيردست منه ولي چه فايده كسي توي فاميل خايه نداره بهش تو بگه ، داستانش طولانيه بزاريه وقت ديگه برات مي گم.
فرزاد: نه همين الان بگوچون نمي دونم چكاربايدبكنم . اگه راست مي گي شوهرخواهرته ، خرش مي ره ، چرايه وامي ، يه خونه اي چيزي براتون دست وپانمي كنه ؟! كه ديگه راه نيفتي توي خيابونا وهرغريبه اي روكه گيرآوردي ازش بخواهي كه بياد ونجاتت بده !!!
فرزانه اشكش سرازيرشد ، ولي صورتشو توي دستاش پنهان كرد
فرزاد ازحرفايي كه به اون تندي زده بودپشيمون شد وسريع ازفرزانه عذرخواهي كرد.
فرزانه باگريه : بارها ازمن خواسته كه اين كاروبكنه ، وام باضمانت خودش بگيره ، ياحتي توي زير زمين خونه اش زندگي كنيم ، باوجوداينكه رامين قبول كردوازخداش بودولي من قبول نكردم.
فرزاد: چراقبول نكردي حتما" دليل خاصي داشته ؟! درسته؟!
فرزانه يه مكث كردوگفت : فرزاد خواهش مي كنم بزاراين بحثو تمومش كنيم .
فرزاد: امكان نداره بدون پذيرش دلايل منطقي بزارم يه روز ديگه توي اين خونه بموني ! تاهمه چي رو بهم نگي پامو ازاين خونه بيرون نمي زارم .
فرزانه : آخ جون چه بهتر! يه حاليم مي كنيم .
فرزاد: مسخره بازي درنيارمن باهات دارم جدي صحبت مي كنم. خيلي هم عصبانيم اگه شده امشب هم نرم خونه ته وتوي اين قضيه رودرمي آرم .
فرزانه : خيلي خوب ، خيلي خوب مي گم ، اگه مي بيني يه خورده دس دس كردم بخاطر خودت بود چون هرچقدركمتربدوني برات بهتره .....فرزاد اون آدم خطرناكيه اون تورو تهديد به مرگ كرده ، اسلحه داره ، هميشه همراشه ، بعد زد زيرگريه وخودشو انداخت توي بغل فرزاد، فرزادهاج وواج به ديوارروبروخيره شده بود، آروم پرسيد: مگه من چكاركردم من اولين باره اونو ديدم ؟! تازه اون كه منونديده!!!.....

قسمت دوازدهم

فرزانه گفت : وقتي جريان دراختيارگذاشتن اين خونه رو به ما شنيده بود ، هم بهش برخورده بوده وهم يه خورده حسوديش شده كه چطور يه نفرتونسته اين همه محبت به من بكنه درحاليكه اون همه اينها روقبلا" به من پيشنهادداده بوده ولي من نپذيرفته بودم .
موضوع هم برمي گرده به دوسال قبل ، دوست داري تعريف كنم؟!
فرزاد: آره ولي سانسورش نكن من ازتعريف كردن وقايع سكسي لذت مي برم .
فرزانه : من ازرامين قهركرده بودم وبه خواست خواهرم فروغ وحسن توي خونه اونا موقتا" زندگي مي كردم ، روزهاي اول حسن خيلي بهم محبت مي كرد، يواش يواش احساسش نسبت به من تغيير كردوهرجاكه منو تنهاگيرمي آوردقصدتجاوز بهم رو داشت ، اينو به حساب حامله بودن زنش گذاشتم وزياد جدي نگرفتم ، يكي دوباربهش سيلي زدم تااينكه يه شب خواهرم دردزايمان به سراغش اومدسريع باماشين خودش به بيمارستان رسونديمش ، يكي دوساعت توي بيمارستان مونديم كه به من گفت تورومي برم خونه بعدخودم مي آم پيش فروغ . منم قبول كردم واومدم خونه بچه هاروخوابوندم ، خودم هم بعدازشستن ظرفا خوابيدم ، هنوز كاملا" خوابم نبرده بود كه يه دفعه احساس كردم نفسم داره تنگ مي شه ، ويه چيزسنگيني روي قفسه سينه مه ، وقتي چشمامو بازكردم ديدم حسن روم خوابيده وداره سينه هامو دست مالي مي كنه، خواستم دادوبيدادكنم وبچه هارو بيداركنم ولي توانايي اونكاررونداشتم ، نمي دونم چرا بهش حق مي دادم چون يكي دوماه بود كه بافروغ نزديكي نداشته اينو ازفروغ شنيده بودم ، خودمم بدم نمي اومديه حالي باهام بشه ولي هم ازش خوشم نمي اومدهم آمادگي اون رونداشتم ، روي همين اصل خودمو به خواب زدم تاببينم تا كجاپيش مي ره اگه فقط درحددست ماليدن بودمشكلي نبودولي اگه كاربه جاهاي باريك كشيدازدستش فراركنمو برم پيش بچه ها .
نفساي داغش روي صورتم مي خورد، لاله گوش و زير گلومو مك مي زد، آروم دستشوبردبه سمت شورتم ودستشو بردتو ، بعدازاينكه كلي با چچولم بازي كرد شورتمو به طرز آرومي درآوردكه اصلا" فكرشم نمي كردم تااين حدماهرباشه ، خيلي توي حال رفته بودم دلم نمي خواست تموم بشه درضمن نمي خواستم به كردن منتهي بشه ، براي اينكه شك نكنه كه بيدارم ، به روي شونه چرخيدم اينجوري درامان تر بودم ، چندلحظه بي حركت مونددوباره دستماليش شروع شد ، ازنوك انگشتاي پام شروع كردتارسيدبه باسنم ، اول انگشتشوروي كسم احساس كردم كه داره سوراخ روپيدامي كنه ، اينقدرخيس شده بودم كه تادستش رسيدبه سوراخ دستاش خيس شدچون تا متوجه شد كه من خيسم كيرشو گذاشت درسوراخم وتاخواستم به خودم بجنبم كه يه چيز كلفت وداغ تموم كسمو پركرده بود، نه تنها نتونستم ازخودم دفاع كنم كه بيشترازاين جلونره خودمو به عقب هل دادم كه بيشتربره تو، لامصب خيلي داغ وكلفت بود، من همچنان خودمو زدم به خواب ، آروم وبي صدا حسابي منو زير ورو كردتااينكه احساس كردم آبش ريخت ، چون ازحركت ايستاد وپهلوهامو سفت فشارداد ، كيرشو درآورده بود ولي احساس مي كردم هنوز توشه ، بادستمال يه گوشه ازرونمو پاك كردو شورتمو پام كرد ورفت .
ازاون شب به بعدديگه ولم نكرد . هروقت دلش مي خواست يه دسته اسكناس توي كبفم مي ذاشت ، ديگه خودم تاتهش رومي خوندم وبايدآماده مي شدم . سه چهارروز كه فروغ بيمارستان بودشايدبيست مرتبه منو كرد، خيلي حشري وخشنه ، ولي پولاي خوبي به من مي داد. روزي كه رفته بودم بيمارستان تا فروغ رو ترخيص كنم ، وقتي برگشتيم ونزديك درخونه رسيديم ، فروغ باتعجب گفت : چراماشين حسن دم دره اون كه گفت من يه ماموريت اداري دارم بايدبرم شهرستان !!!
بايه احساس پر اضطراب بچه روبغل كردوازماشين پياده شد ، من داشتم كليدروازتوي كيفم درمي آوردم كه كليدوازدستم قاپيدودرسوراخ قفل فروكرد، لرزش بدنش رونمي تونست پنهان كنه ، دروبازكردوسريع به سمت دراتاق خواب رفت تاخودمو رسوندم كارازكارگذشته بود، صداي جيغ فروغ باجيغ بچه قاطي شد ومنظره وحشت ناكي روبوجودآورده بود، هنوزم وقتي بيادمي آرم دلم ريش مي شه .
فرزاد : چي شد چرا ادامه نمي دي؟!
فرزانه با ياد آوري اون صحنه اشك اومد توي چشاش ، بعد ادامه داد : حسن يه زن آورده بودخونه وقتي فروغ اونا روتوي اتاق لخت وعور مي بينه درجا غش ميكنه وروي بچه مي افته ، بچه رو وقتي به بيمارستان رسونديم ديگه كارازكارگذشته بود، بچه ازكمر به پايين فلج شده بود ، تلاش دكترابي فايده بود .
فرزاد : چي به سر خواهرت اومد ؟! حسن چي شد؟!
فروغ يك هفته ولي بچه اش دوماه توي بيمارستان بستري شدن، ولي حسن انگارنه انگاركه اتفاقي افتاده بود يه شب منو بردبيرون كه شامو اونجا بخوريم بچه هارو برديم خونه مادرم ، منم به بهانه اينكه شب همراه بيمارستان فروغ باشم بيرون رفتيم . ازم خواست كه اين موضوع بين خودمون باشه وفروغ روهم آرومش كنه وازش بخوام كه موضوع روبه كسي نگه. درعوض من هرچي بخوام برام فراهم كنه . حتي رامين روبردپيش خودش وراننده يكي ازمجلسي ها كرد. همون جوركه اون خواست من فروغ روآروم كردم وگفتم كه بايدموقعيت يه مردي كه زنش حامله بوده ومدتي نبوده رو درك بكنه اوايل حتي اجازه نمي دادكه توي اتاقش برم ولي يواش يواش پذيرفت ولي غم فلج شدن پسرش عذابش مي داد. نمي دونم چي توكله اش بودولي رضايت دادكه موضوع روكتمان كنه وبحثي درمورد خلاف حسن نكنن. توي اين مدت هم هروقت فرصتي پيش مي اومد حسن مي آدسراغ من وخودشو خالي مي كنه ومي ره ، به من ميگه كه خواهرش ديگه اونو دوست نداره ووقتي باهاش نزديكي مي كنه انگاركه خوابه وهيچ لذتي براش نداره . منم براي اينكه خواهرم روطلاق نده جوراونو مي كشم.
فرزاد : عجب حيوونيه ... بچه هنوز فلجه ؟!
فرزانه : آره ، فروغ خيلي دوسش داره وميگه من مسبب فلج شدنشم تاآخرعمرم ازش مراقبت مي كنم. چندبارهم عليرغم ميل حسن اونو بردن مشهد. بازخوب نشده بود ، حسن اين بچه رو شوم مي دونه وحتي يه بار برده بوده توي حموم كه خفه اش كنه كه فروغ به دادش رسيده بوده.
فرزاد: حالاميگي من چكاربايدبكنم واقعا" منوبه مرگ تهديدكرده؟!
فرزانه: آره ، ولي نگران نباش اون توي مشت منه بي اجازه من آب نمي خوره ، يه خورده غيرتي شده ، ولي خودم هواتو دارم .
فرزاد: ببينم رامين مي دونه اون باتو .....
فرزانه : نه نمي دونه اگه بدونه خونشو مي ريزه . اگرهم نتونه خودشو مي كشه !
فرزاد : رامين ، بعدقاه قاه زدزير خنده.....
فرزانه : آره رامين درسته رشتيه ولي آدم لجبازوبدكينه ايه!
فرزادبه ساعتش نگاه كردوگفت : من ديگه بايدبرم ولي نگفتي شما ها توي مدتي كه من توي خونه بودم كجابودين كه صداتون درنمي اومد.
فرزانه باشرم گفت : فرزاد ول كن ديگه ديرت نشه الان خانمت شك مي كنه ها!
فرزاد : راستي چك چي شد؟!
فرزانه : دنيا زير ورو بشه تو ازچكت نمي گذري !!! ....رامين هنوز نيومده امشب مي آدفردا مي فرستمش بره چكو بگيره !
فرزاد: چراازحسن چك نمي گيري ؟
فرزانه : نمي خوام اون باتوطرف بشه ، گفتم كه اون خيلي خطرناكه ! ممكنه يه كاري دستت بده. بي خيال شو من برات چك مي گيرم .
فرزادگيج ومنگ به سختي پاشدوباگرفتن يه لب ازفرزانه راه خونه خودش رودرپيش گرفت ، باياد آوري وقايعي كه فرزانه براش تعريف كرده بود ، احساس علاقه شديدي به خونواده اش پيداكرده بودمخصوصا" به سينا . تصميم ها وراهكارهاي مواجه شدن باخطرات اين راهي كه واردشده بودروتوي ذهنش مي پروروند. نفهميدكي وچطوربه خونه رسيد.....

قسمت سيزدهم

سه چهارروز اون طرفا هوايي نشد ، تااينكه تصميم گرفت به خونه رامين زنگ بزنه ببينه چك آماده شده يا نه؟!
رامين گوشي روبرداشت وقتي فرزادو شناخت كلي گرم گرفت وحسابي ازوقايع اين مدتي كه نبوده تعريف كرد، فرزاد وقتي ديدداره يه ريز حرف مي زنه توي حرفش پريد وسراغ چك رو گرفت ، رامين گفت : فرزانه رفته چك رو بياره شب بيا ببرش.
فرزاد اون شب چون جايي مهمون بودنتونست بره ولي صبح زود رفت دم درخونه وزنگ زد، چنددقيقه خبري نشدبازم زنگ زد ، رامين بايه سروروي بهم ريخته وخواب آلود ازتوي حياط دادزد : چه خبره مگه سرآوردي اول صبحي !
فرزادازپشت درگفت : آقا رامين منم فرزاددروبازكن.
رامين ديگه چيزي نگفت وزود دروبازكرد . تافرزادوديد دستشو درازكردوفرزادو توي بغلش كشيدو دوتاماچ گنده ازلپاش گرفت . بعدبزور دعوتش كردكه بره تو .
فرزاد : نه مزاحم نمي شم بچه ها الان خوابن نمي خوام بيدارشون كنم. اگه ممكنه چك رو بدين كه داره ديرم مي شه .
رامين : بابا بياتو يه دقيقه ! ...... بعدبزور فرزادو كشيدتو.
فرزاد چاره اي نداشت وداخل شد ، چندتاياالله گفت ولي سرسومي كه رسيد توي دهنش ماسيد ، توي هال پنج شيش تا مردقوي هيكل روي فرش هر كدوم به جهتي بدون تشك وپتو وبالش دراز كشيده بودن ، معلوم بودازديشب اونجا بودن وبايديه چيزي مصرف كرده باشن كه بااون همه سروصداي نواختن زنگ دربيدارنشدن. وحشت سراپاي فرزادوگرفته بود ، خواست برگرده كه رامين گفت: بچه هابخاطر خونه جديدازمن شيريني خواستن جات خالي بود، ديشب كه بهت گفتم بيا نيومدي ضرر كردي ، ديشب تاصبح بچه ها خوردن وكردن ....

فرزاد : كردن!؟
يكيشون يه زنه روآورده بود ، من كه نكردم ولي هركدومشون دوسه مرتبه كردن. بيچاره الان رفت . چرانمي شيني ؟!
فرزاد مونده بودچي بگه يا چه عكس العملي نشون بده ، ديگه پي به اشتباهش برده بود . مي دونست رامين حال وروز خوبي نداره وهيچ كاره اس بايدبا فرزانه اتمام حجت كنه وجلوي اين كثافت كاريها رو بگيره .
فرزاد: خانم بچه ها نيستن؟
رامين : نه خونه باباشه .
فرزاد: آقا رامين پس اين چك چي شد؟ گفتي فرزانه خانم ميارش ؟
رامين: فرزانه ازديروز رفته دنبال اين چك امروز مي آرش نگران نباش ! ....فرزاد من وفرزانه همه جوره دربست دراختيارشما هستيم . اگه چك درست نشد هركاري دوست داري بكن ولي درست مي شه! ما خيلي به تو مديونيم .
فرزاد قيافه اش درهم شد وازرامين خداحافظي كردوگفت : اميدوارم امشب چك روبياره !
توي راه برگشت همش به حرفاي رامين فكر مي كردواوضاع واحوالي كه اون خونه داشت ، اين رامين چرا جمله "من وفرزانه همه جوره دراختيارشما هستيم " روبه زبون آورده ؟ آياعمدي بوده يا سهوي يه چيزي پرونده چون زياد حرف مي زنه ؟!
غروب فرزاددوباره برگشت وبدون اينكه زنگ بزنه باكليددرروبازكردورفت تو. دراتاقش روبازكرد يه خورده وسايل اتاق بهم ريخته بودونشون مي دادكسي اونجا بوده ولي زيادتوجهي نكرد. ازسوراخ قفل درداخل هال رو ديد زد ولي چيزي جزيه سياهي كه روي سوراخ رو گرفته بود ، نتونست ببينه. توي اتاق چندباراومدورفت داشت تمركز مي كردكه چكاركنه؟ .... چطوري ازاين علافي كه داشت اونو ازكار وزندگي مي نداخت خلاص شه.... حدوديه ربع نگذشته بودكه صداي زنگ تلفن اومد ، چندبارزنگ خورد كسي گوشي رو برنمي داره ، يعني كسي خونه نيست ، چرا..... فرزانه گوشي روبرداشت باصداي خواب آلود گفت : الو ..... شما ؟...... بارامين كارداري ؟! ..... گوشي ... الان بيدارش مي كنم خوابه ! ازمن خداحافظ ...
- رامين ... رامين ... پاشو آيدينه مي گه من درمغازه ام بيا كارت داره !
رامين باچند دقيقه مكث جواب داد:
- الو ... ها تويي كونده ، اونجا چكارمي كني شق ظهر؟! ..... چي ساعت 6 بعدازظهره!!! .....واي خداي من چقدرخوابيدم ..... بابا واسادم اين كونده صاحبخونه ام بياد يه چك بهش بدم ..... نه فردا نمي شه دهن منو وفرزانه روسرويس كرده بخاطر يه چك ..... آره از بيگي فرش فروش گرفتم ..... نه چيزي نخواسته بدبخت اونكه مث تو نيس كه ....
فرزادفرصت روغنيمت شمردتا سرشون شلوغه ، حالاكه بيصبرانه منتظر دادن چك بهش هستن بره بيرون ودوباره واردشه ولي زنگ بزنه . سريع بي سروصدا دروبازكردورفت بيرون وزنگ خونه رو زد. چند دقيقه بعد امين پسر فرزانه درو بازكرد تا فرزادو ديد دگرگون شد ، بدون سلام پشتشو كرد بهش و راه افتاد به سمت داخل خونه . فرزانه كه درحال اومدن به دم دربود ، ازش پرسيد: امين كي بود؟!
بدون اينكه حرفي بزنه شونه اش روبالا انداخت وراهشو كشيد ورفت توي اتاقش ، فرزانه با همون تيپ خونگي يعني بايه تاپ تنگ ويه شلوارك تا زير زانوش اومد توي حياط وتا فرزادو ديد سريع برگشت وروسري سرش كردوبايه مانتو روي دوشش برگشت ، فرزاد هاج وواج ازبرخورد امين وفرزانه هنوز توي حياط داشت با برگهاي درخت مو ور مي رفت .
فرزانه سلام كردو رودر رو كه شدن ، فرزانه باصداي بلند طوري كه رامين هم كه هنوز داشت باتلفن حرف مي زد بشنوه گفت : بفرماييد آقا فرزاد تعارف نكنين !
بعديه چشمك به فرزاد زد وبرگشت به سمت هال وفرزاد هم دنبالش راه افتاد . رامين تلفنو قطع نكردو ازآيدين خواست كه گوشي رونگهداره ، بعد اومدبه استقبال فرزاد وبعدازاحوال پرسي كوتاه دوباره رفت سراغ تلفن وبه آيدين گفت كه بياد اونجا چون مهمون داره ونمي تونه اونو تنها بزاره. تلفن روقطع كرد واومد كنار فرزاد روي كاناپه نشست .
فرزاد: مباركه وسايل نو خريدين ، دكوراسيون خونه خيلي فرق كرده باروز اول .
رامين : اينا وسايل خودمون بودتوي شمال فقط اين فرشه رو ديروز فرزانه خريده ، بقيه اش قديميه.

فرزانه كه ازتوي آشپزخونه بيرون مي اومد : رامين چرا شروع كردي ! بزاربنده خدابشينه نفسي تازه كنه ، بعديه سيني چايي ويه مقدار ميوه كه قابل خوردن نبودگذاشت روي ميز.
فرزانه ازتوي جيب مانتوش يه چك درآورد وبه فرزاد داد ، فرزاد با حالت شرمندگي گفت : ببخشين براي گرفتن اين چك بزحمت افتادين ، ولي لازم بود...
رامين : به زحمت افتاديم ؟!! اينوووو ! بي آبرو شديم اين يارو بيگي ...
فرزانه توي حرفش پريد واجازه جلوتررفتن روبهش ندادوگفت : آقا فرزاد شوخي مي كنه يكي ازدوستاش بهش داده مشكلي نيست . اميدوارم راضي شده باشي ، ازاين به بعدهم همه خرج خونه ازآب ، برق وگاز گرفته تا تلفن روخودمون مي پردازيم نيازي به ناراحتي نيست .
فرزاد: بهرحال فكركنم وضعيت الانتون خيلي بهتراز اون خونه قبلي باشه .
فرزانه : بله درسته ومن ورامين نمي دونيم چطوري ازتون تشكركنيم . واقعا" ممنونيم!!!
رامين : آره يه شب با خانم بچه ها تشريف بيارين شام درخدمتتون باشيم .
فرزاد: خيلي ازتون ممنونم . مزاحم مي شيم .
فرزاد بعدازنوشيدن چايي پاشد بره كه زنگ دربه صدا دراومد رامين رفت دروبازكنه . دراين حين فرزانه كه صداي كسي كه واردحياط شده بودروخوب مي شناخت گفت : بازسروكله اين آيدين پيدا شد و رفت توي آشپزخونه .
رامين بايه پسرجوون كه هيكل درشت وقدبلندي داشت واردشدن واونو به فرزاد معرفي كرد. دستاي آيدين داشت دستاي فرزادو خوردمي كرد ، براي نگاه كردن به صورت آيدين حتما" بايد دستتو روي كلات بگيري كه نيفته ، خدا ازهيكل چيزي براش كم نذاشته بود ولي دوزار قيافه نداشت ، عين ديو بود . شلوارجينش اطراف كيرش همه پوسيده بود ازاون دسته پسراييه كه هردقيقه كيروخايه شونو مي شمرن وجابجا مي كنن.
فرزادوآيدين ازديدن همديگه اصلا" خوشحال نشدن اينو نگاههاي بي تفاوتي بود كه بهم تحويل دادن. فرزانه ازتوي آشپزخونه بيرون نيومد ، ولي آيدين همه حواسش توي آشپزخونه بود ، فرزاد متوجه مي شد كه درحين صحبت كردن يه نيم نگاهي هم به آشپزخونه مي ندازه ولي اززاويه ديدفرزاد فرزانه ديده نمي شد . بعدازچنددقيقه فرزاد پاشد كه بره وهمون موقع فرزانه اومد وتا دم دربهمراه رامين فرزادو مشايعت كردن .
فرزاد ماشينو روشن كرد وخداحافظي كرد، به اتوبان وارد شد ، هنوز مقدار زيادي ازاتوبان كرج رو رد نكرده بود كه متوجه شدكه كيفش نيس. دستپاچه خودشو به سمت راست كشيد ، چندتا ازماشينهاي عبوري با بوق ممتد فحش وناسزا بارش كردن ، بهرجون كندني بود خودشو به كنارگارريل رسوند ولي تا اولين خروجي حدود پنج شش كيلومتر راه مونده بود ، چاره اي نداشت جلوتررفت وازاولين خروجي خودشو رسوند به لاين مخالف ، بعداز20 دقيقه رسيد به دم درخونه ، توي اين فكر بود كه زنگ بزنه يا خودش باكليددرو بازكنه وكيف روكه توي اتاقش جا مونده بود برداره وبي مزاحمت برگرده .....

قسمت چهاردهم

تصميم گرفت راه دوم رو انتخاب كنه ، كليدشو درآوردودرو آروم بازكرد ، به داخل حياط كه رسيدكفشهاي گنده اي توجه اش روجلب كرد ، قبلا" اونا رو همونجا موقع بيرون اومدن ازهال ديده بود . اونا كفشهاي آيدين بودن ، ولي كناركفشهاي آيدين كفشهاي رامين هم بودولي حالا نبود ، فرزاد بارها به كفشهاي اون زل زده بوده كه اين ديگه چه كفشيه ، پاشنه هاش كه كاملا" يه وري صاف شده بود وزاويه داربود ، چون پاهاي رامين پرانتزيه ، كفشاشم لاستيك سايي پيدامي كنن ، درضمن پشتي هاشم هميشه خوابيده بود وپشت كفش به كفش چسبيده بود رنگ ورو هم كه نداشت ، درواقع بدرد گربه فراري دادن هم نمي خوره چون تا دستت بگيري يه جاتو زخم مي كنه .
بله اثري ازكفشهاي ميرزا رامين نبود ، يعني ممكنه رامين بيرون باشه و آيدين روتنها گذاشته باشه ، نه اين فكرا فكر يه آدم شيطانيه ودرست نيست كه درافكارمون آدمها رو خراب كنيم . فرزاد دراتاقشو بازكرد وداخل اتاق شد ولي يه حس عجيبي داشت شايد ازحسادت ، شايد ازحماقت ، خودشم نمي دونست ازچيه ولي كنجكاوي اونوبه سمت دركشيدكه فال گوش وايسه ، اين درلعنتي يه جاذبه خاصي داره هروقت فرزاد داخل اتاق مي شه اول مي ره سراغ اون ، به اين اميدكه يه چيزي بشنوه ، خوب ، گيرم كه شنيدي ، كه چي ؟! مي خواي كيو محكوم كني ، فكرشو كه مي كنه يه دفعه به خودش مي آد كه اي فرزاد خر توبايد الان هوش وحواستو بدي به كارت ، كم رقيب داري؟ ، كم دشمن داري؟ ، تاپشتتو به كارخونه مي كني هزارجور زير آب زني و خرابكاري ، اتفاق مي افته ، يا حواستو بده به زنت كه شب تا صبح بچه داري وخونه داري مي كنه وكت وشلواراي تورو اتو مي كنه ويا يه خرده هم بفكربرادركوچيكه ات باش براي اون يه مغازه بگير كه بتونه يه شغلي دست وپاكنه و....ولي افسوس كه سوراخ گوش فرزاد به مغزش راه نداره ومستقيم مي ره توي معده اش .
فرزاد به ساعتش نگاه كردديگه ديرشده بودساعت از9 هم گذشته بود، كيفشو برداشت وبه سمت دررفت ، هنوز دستش به دستگيره نرسيده بودكه صداي جيغ كوتاه فرزانه رو شنيد.
برگشت وفورا" كناردرايستاد ، خوب كه گوش داد صداي پچ پچ فرزانه با يه نفربود ولي حرفاشون واضح نبود ، اززير درخواست ببينه كه فاصله زياد نبود وچيزي رونمي تونست ببينه ، به شيشه بالاي درنگاه كردجاي مناسبي بودولي چيزي نبودكه روي اون بره وازبالاي شيشه اوضاع روديدبزنه . همه جاروحسابي گشت حتي يه قابلمه اونجا بودزير پاش گذاشت ولي بازكوتاه بود ، يه دفعه ازخوش فكري خودش خوشش اومد، لبخندرضايتبخشي زدودستشو بردتوي جيب كتش وموبالشو درآورد ، روي قابلمه حدودا" 20 سانتيمتر قدش بلندترشده بود. دوربين روتنظيم كردودستشو دراز كرد نوري كه ازتوي هال به دستاش مي خوردممكن بود اونو لو بده ولي ديگه براش مهم نبود چون اون مصمم شده بود كه ته وتوي اين قضيه رودربياره آقاي پوارو .
فرزاد تموم زواياي اتاق روبادوربينش گشت ولي چيزي مشاهده نكرد، خيلي ناراحت شد، باخودش گفت : پس اين صداها ازكجاس ؟ اگه من مي تونم اون پچ وپچ روبشنوم پس بايدنزديك درباشن بايد زاويه رو بشكنم. صداها داشت بيشترمي شد ، تو اين فكر بود كه پس بچه ها كجان ؟ چراهيچ سروصدايي ندارن؟ اين خونه چرا اينقدرمرموزه ؟!
با ديدن يه شي متحرك روي صفحه موبايل فرزاد دقتش روبيشتركردو روي اون محدوده زوم بيشتري كرد ، سر يه مردبود ، كه ازپشت ديده مي شد، فرزاد تصميم گرفت كه ضبطش كنه چون اصلا" ديده نمي شد ، اينقدرسرشوودستشو بالا نگه داشته بود ، سرش گيج مي رفت ولي به كارش ادامه داد فقط سرشو پايين گرفت ودستش بي حركت داشت وقايع روضبط مي كرد. بابلندترشدن صداي فرزانه فهميد كه به ارگاسم رسيده ، ديگه جاي موندن نبود، بايدسريع كاسه كوزه شو جمع مي كردوازاونجا دورمي شد. به حياط كه رسيد بازم دنبال كفشاي رامين گشت ولي اثري ازاونا نبود ، يه دفعه شيطون رفت توي جلدش ويه لنگه ازكفشاي آيدين رو برداشت و درحياطو بازكرد وسوارماشين شد . خواست منتظر بشه كه ببينه كي ازخونه مي آد بيرون كه يادش اومد كفشي نداره كه باهاش بياد بيرون ، اونجا بود كه به اشتباهش پي برد.
موبايلش زنگ خورد ، مژده بود، خداروشكركردكه داخل اتاق زنگ نخورده بود به اين موضوع اصلا" فكرنكرده بود.
- سلام عزيزم دارم مي آم .
- تو ديگه مث اينكه يادت رفته زني داري بچه اي داري ، زنگ زدم كارخونه گفتن خيلي وقته رفتي بيرون ،كجابه سلامتي تشريف دارين .
- ميام خونه برات تعريف مي كنم الان نمي تونم .
- يعني چي نمي تونم ، اتفاقي افتاده ؟!
- نه نه ، مي آم برات مي گم عزيزم ، گوشي روقطع كن خوشگلم .
- باشه ... خداحافظ !
خبري ازبيرون اومدن آيدين يا هركس ديگه نيست ، ولي مسلم شده بودكه اون كسي كه داشت فرزانه رو مي كرد رامين نبود ، فيلم رو خواست ببينه الآن فرصت خوبيه ، فيلم حدود 7 دقيقه بود ، اول پشت سر يه مردبود ولي نميشد تشخيص دادكه كيه . چنددقيقه بعد اون مردبلند شد وحركت رو عوض كرد، حالا ديگه مي شد صورت نكره آيدين رو بصورت نيمرخ ديد ، دستشو آوردبازبونش خيس كرد وپايين برد ، واي اينم كه فرزانه اس كه بحالت ركوع وايساده ويه دستشم گذاشته روي ميز تلويزيون ،
حركات تكراري كمرزدن آيدين بخش زيادي ازفيلم بودولي آخراش يه دفعه فرزانه يه جيغ كشيد وبرگشت وهمونجا پايين رفت بدون شك دهنش رو زير كير آيدين گرفته ، بعدازاينكه تموم آب بدن آيدين توي دهنش ريخت سريع ازصحنه دور شد ، آيديم هم ازصحنه خارج شد . چندثانيه آخرفقط فرش وميز تلويزيون ديده مي شد. فرزاد يه بارديگه اون فيلم روديد وباعصبانيت ماشينو روشن كردو يه تيك آف كشيد وازاونجا دور شد ، به سر كوچه كه رسيد اومد بپيچه يه دفعه زد روي ترمز ، بچه هاي فرزانه دم درمغازه داشتن به بستني ليس مي زدن ، دنبال رامين گشت ، اونم درحال روشن كردن سيگارش توي مغازه بود ، بايد سريع ازاونجا دور ميشد والا گندش بالامي اومد.
توي راه خونه داشت به خيلي چيزا فكرمي كرد ، نمي دونست بافيلمي كه گرفته چكاركنه؟
لنگه كفش آيدين رو توي يه سطل آشغال كنارخيابون انداخت .
بايد يه بهونه بي عيب ونقص براي ديركردنش مي آورد ، ديگه سوتيهاش زيادشده بودن ، محال بود بسادگي سر مژده رو باگفتن جلسه داشتم ،ترافيك بود ، رفته بودم براي توهديه بخرم وازاين دست دروغا كلاه گذاشت . درضمن زنا يه حس ششم دارن كه باديدن قيافه مردشون مي فهمن امروز چكاره بودن . چون مردا اين حسو ندارن فكر مي كنن همچين چيزي امكان نداره ولي واقعيت داره ، خيلي اززنا اين نيرو رو پنهان كرده اند وبراي روز مبادا گذاشتن وخيلي ها هم براي اينكه مردشون بفهمه كه چقدر وارده سريع اونو لو مي دن . اون دسته اززنا هم كه اطلاعي ازاين حس ندارن علتش اينه كه اينقدربااين حس زندگي كردن ديگه فكر مي كنن كه يه حس عاديه .
خلاصه اون شب هم يه دروغ ديگه ويه صحنه سازي جديد كه موبايلم رو دزد زده ورفتم دنبال اون وبقيه داستان ...
روز بعدش درمحل كارخانه مشكلات توليدي دامن مدير كارخونه رو گرفت ، آقاي مديرعامل فرزاد و خواسته بود ودريه جلسه يه ساعته ازش درمورد كاهش توليد وزياد شدن توقفات خط توليد كارخانه بازخواست كرد. فرزاد تنها تونست بگه كه يه سري مشكلات خونوادگي داشتم حالا ديگه حل شده وقول دادكه مسائل رو حل خواهدكرد .
توي اين يكي دوماهه كه اسيردست فرزانه شده بود ، بوضوح متوجه تغيير رفتارخودش شده بود، زود رنج شده بود ، زود عصباني مي شد ، تعداد كارگرايي كه توي اين مدت اخراج كرده بود بيشتراز تعدادي بوده كه دراين كارخونه اخراج شدن .
توي دستشويي آينه به خودش نگاه كرد حتي قيافه خودش هم براش غريبه شده بود ، يه مشت آب به صورت خودش توي آينه پاشيد ، انگاركه مقصر تصويرش بوده. تصميم گرفت تماسش رو بااين خونواده كمتركنه چون درهرثانيه يه حادثه غيرقابل تصور اتفاق مي افته ، با مرور اتفاق ديروزباخودش فكركرد كه چطور ممكنه رامين بابچه هاش بيرون پرسه بزنن واون وقت يه نفر توي خونه درحال گاييدن زنش باشه . يعني رامين مي دونه كه آيدين بازنش رابطه داره يا نه ؟ شايدم رامين نمي دونه وفرزانه وآيدين ازغيبت اون سوء استفاده كردن . بعدخودش جواب خودش مي ده وميگه كه تو مگه همين چندوقت پيش چندبارازغيبت محسن سوء استفاده نكردي ؟!....

قسمت پانزدهم

پنج شش ماه گذشت ، توي اين مدت اتفاق خاصي كه فرزادشاهد اون باشه نيفتادو او هم چيزي درمورد وقايع قبلي بروز نداد فقط نگران خرج ومخارج ساختمون بودكه هرچندوقت اونا رومي ديد كه قبوضش پرداخت شده ، روي همين اصل يه خورده خيالش راحت شده بود، خصوصا" موقعي كه شنيد رامين دوباره برگشته شركت واحد وكارمي كنه. ديگه فرزاد با مادروخواهراي فرزانه نيز آشنا شده بود ، اونا خيلي خوشگلترازفرزانه بودن . هرچندوقت فرزاد سراغ فرزانه رو مي گرفت كه
اونم مث بقيه يه كامي ازاون خوان گسترده بگيره ولي اكثراوقات پيداش نمي كرد، تااينكه يه روز فرزادنااميدانه رفت وزنگ درخونه رو زد فرزانه درو بازكردولي انگارانتظارحضورفرزادو اونجا نداشت ، شايد منتظر كس ديگه اي بود، بهرحال به روي خودش نياورد ولي فرزاد تونست تغيير چهره ناگهاني او رو موقعي كه دروبازمي كرد بفهمه ، فرزاد خواست بره توي اتاق خودش ولي فرزانه اصراركردكه برن داخل هال . فرزاد قبول نكرد وازفرزانه خواست كه اونجا يه حالي بهش بده ولي فرزانه گفت : كه داره مي ره بيرون والآن منتظر فروغه كه بياد مي خوان باهم برن خريد .
فرزاد خيلي ناراحت شد وبا چهره درهم كشيده روكرد به فرزانه وگفت : ببين خودت مي دوني كه من خيلي وقته كه باتوسكس نداشتم هروقت هم كه خواستم تورو پيدانكردم، معلوم نيست چكارداري مي كني.
فرزانه درحاليكه دستاشو به دوطرف كمرش تكيه داده بود باعصبانيت گفت : به توچه مربوطه كه من چكاردارم مي كنم من شوهردارم ، اون بايد بازخواستم كنه اون وقت تو ازمن حساب مي خواي! .... تو يه خونه دراختيارم گذاشتي ، خيلي هم ازت ممنونم ، هزينه هاشم كه خودم دارم مي دم ، ديگه چي مي خواي تا حالا بيشترازكرايه اينجا ازمن استفاده كردي . فرزانه بيش ازانتظارفرزاد عصبي شده بود. فرزاد يك كلمه ديگه حرف نزدومرتب آب دهنشو كه خشك شده بود قورت مي داد ، چند ثانيه نگذشته بود كه فرزانه مث اينكه خراب كاري كرده باشه بلافاصله تغيير هويت دادو بايه لبخند ساختگي ازفرزاد معذرت خواست . فرزاد هم كه توي لك رفته بود گفت : من ازاون اول گول تو رو خوردم چون رفتارت خيلي قشنگترازالانت بود، نمي دونستم ماردرآستين مي پرورونم . فرزانه ديگه بهش مجال نداد ، سريع لباساي خودشو درآورد ولخت وعوروايساد جلوش وازفرزاد خواست كه هربلايي دلش مي خوادسرش بياره ولي فقط زودچون الآن فروغ سر ميرسه .
فرزاد به اكراه واصرارفرزانه لباساشو درآورد ، فرزانه پشتشو بهش كرد و به حالت سگي خواست كه حال كنه ، فرزاد باكيرش به دركوسش ماليدكه بازبشه وبزارتوكه صداي زنگ دراومد ، فرزاد همونجا خشكش زد ، فرزانه خودشو جمع وجور كرد وگفت : تو بروتوي كمد ديواري وصدات درنيادتا لباساتو بيارم ، فرزاد توي كمدديواري لابلاي لباساي آويزون شده لخت وعور ايستاد، تموم تنش مي لرزيد ، ترسيده بود هواهم كمي سرد بود ، فرزانه لباساو كفشاي فرزاد وانداخت توي كمد وسريع لباساي خودشو پوشيد ورفت كه دروبازكنه ، فرزاد توي اتاق خواب فرزانه اينا قايم شده بودواون اتاق مشرف به حياط بود ويه پنچره داشت كه به حياط بازمي شد . دركمدديواري كاملا" كيپ نشده بود ، فرزاد هرچقدراونو مي كشيد ولي دوباره با صداي جيغ بازمي شد ، فرزاد فاتحه شو خونده بود ، هي به خودش نهيب مي زد كه اين چه منجلابي بود كه براي خودم درست كردم كه حالا مث موش بايد توي يه سوراخ قايم بشم وخدا خدا كنم كه كسي نياد وآبروم بره .
فرزاد داشت آروم آروم لباساشو بي صدا تنش مي كرد، ولي دوتا پاشو مي كردتوي يه پاي شلوار، لجش كرده بود دلش مي خواست فريادبزنه تاهمه بفهمن كه اين زنيكه اونو به اين روز انداخته كه يه دفعه چشماش ازحدقه دراومد. فروغ با آيدين توي حياط با فرزانه داشتن جرو بحث مي كردن ، دستاي گنده آيدين روي باسن فروغ بود. بالاخره هرسه اومدن تو ، ديگه صداشون ازتوي هال مي اومد ، آيدين داد زد بچه ها كجان ؟ فرزانه كه درحال اومدن به اتاق خواب بود : باصداي بلند گفت : حسن آقا بچه ها خونه مامان اينان . فروغ يه چايي براي شوهرت درست كن تا من لباسامو عوض كنم.
فرزانه دراتاقو پشت سرش بست ، بعددركمد ديواري رو بازكرد وگفت : فرزاد زنده اي ؟!
فرزاد باسر تاييدكرد .
فرزانه : ما تا يه ربع ديگه مي ريم بيرون تويه ربع ديگه بيا بيرون وزود برو چون يه ساعت ديگه ممكنه رامين بياد .
فرزانه لباساشو عوض كرد ورفت بيرون ، چشماي فرزاد توي تاريكي كمد تموم سرتاپاي اونو مي ديد كه چه اندام قشنگي داره ، ولي درچه راهي داره ازبين ميره . اينو خوب ميدونست كه اون با فروغ وآيدين قرارداشتن بيان اونجا حال كنن. ولي ازبخت بدشون سر وكله من پيدا شده بود. فرزانه فكرشم نمي كردكه فرزاد اونا رو توي حياط ديده باشه والا آيدين رو بجاي حسن شوهرفروغ جا نمي زد . فرزانه بعدازپوشيدن لباساش يه لب ازفرزاد گرفت و بيرون رفت ، تا دروبازكرد صداي ناله هاي فروغ به گوش فرزاد هم رسيد .
فرزانه انگشت سبابه شو جلوي دهنش گذاشت وبه اونا هشدارداد كه آرومترباشن ولي آيدين اين حرفا حاليش نبود ، باصداي بلند گفت فرزانه چرا لخت نشدي ، فرزانه آروم گفت : من پريود شدم ، همونجور كه آيدين داشت كيركلفتشو توي كوس تپل فروغ فرو مي كرد سرشو برگردوند به طرف فرزانه وگفت :‌ خوب از كون مي زارم ... بعدقاقا شروع كردبه خنديدن ، قيافه اش ازديدفرزانه نكره بود نكره ترشده بود ، فرزانه ازش دل خوشي نداشت ولي چون پول خوبي مي داد تن به اون كرايه داده بود، نه تنها خودش بلكه خواهرش روكه دل خوشي ازشوهرش نداشت براي آيدين جور كرده بود ، آيديني كه دوتا وسه تا براش كم بود ، هنوز كوس فروغ تموم نشده بود داشت يه كون براي بعدش جور مي كرد ، آيدين مغازه لوازم يدكي داره ، درآمدش هم خوبه ، فرزانه بخاطر پولش فروغ رو باهاش دوست كرده ولي خودش پولشو بالا مي كشه وبه خواهرش گفته كه تونيازي به اين پول نداري ، درضمن باپيدا شدن كساي ديگه توي زندگيش مي خواد ازآيدين ببره وفروغ رو جانشين خودش كنه ، فروغ فقط عاشق كيركلفت وبلند آيدين شده بود وازطرفي مي خواست انتقام سالهاي قبل رو ازشوهرش بگيره .
آيدين بعدازاينكه كارفروغ رو تموم كردو واونو به ارگازم رسوند عليرغم ميل فرزانه ، شلوارفرزانه رو پايين كشيد ، ولي فرزانه كه مي دونست الان فرزاد درچه وضعيتي به سر مي بره سعي بر بيرون بردن اونا داشت ولي آيدين به خشونت روآورد چون هنوز آبشم ريخته نشده بود، به زور متوسل شد ودريك حركت برق آسا شلوار فرزانه رو تاپايين جر داد واونو باصورتش روي فرش خوابوند وكيركلفتشو تانزديكيهاي كون فرزانه برد ، فرزاد فرياد هاي فرزانه رو ديگه بوضوح مي شنيد ، توي اين فرصت كه سروصدازياد شده بود لباساشو پوشيد ، وآماده شد كه دراولين فرصت دربره .
حالا ديگه هيچ لباسي به تن فرزانه نبود ، فرياد هاي فرزانه گوش خراش شده بود ، فروغ هم به كمك آيدين اومده بود وسر ودست فرزانه رو گرفته بود كه آيدين راحت بتونه كارشو بكنه ، وقتي آيدين با خشونت تمام سركيرش رو توي سوراخ بازنشده كون فرزانه فرو كرد ، فرزانه ديگه امركردناش قطع شد وفقط هق هق گريه بود كه شنيده مي شد .
فرزاد توي دودلي گيركرده بود كه به كمكش بره يا نه ، ازيه طرف مي دونست آيدين به خواسته خود فرزانه وارد اونجا شده وعواقب اون باخودشه ازطرفي فرزانه اگرمي خواست بالذت بهش حال بده ، مث دفعات قبل مشكلي پيش نمي اومد.
گريه هاي فرزانه تموم شد ، چنددقيقه بعد آيدين وفروغ باهم بيرون رفتن ، دركه بسته شد فرزاد سريع بيرون اومد وخودشو به داخل هال رسوند ، لباساي تيكه پاره فرزانه توي خونه پخش شده بودن انگارگرگ به گله زده بود ، فرزانه تا صداي بازشدن درو شنيد خواست كه بلندشه ولي نتونست ، شدت فشارهاي واره به كمرش خيلي زياد بود ، كمرش تا نمي شد ، ولي مي خواست ازجلوي چشم فرزاد دور شه ونمي خواست اون منظره كريه آب ريخته شده روي سوراخ كونش اونو ازچشم فرزاد بندازه . فرزاد بهش كمك كرد كه پاشه واونوراهي حموم كرد ، بعدش وسايل ولباسا رو جمع وجور كرد.
فرزانه ازتوي حموم دادكشيد فرزاد تارامين نيومده برو !
فرزاد:‌نه مي مونم مي خوام يه تف بندازم توي صورت اين مرتيكه بي غيرت ، وبهش بگم كه من ازهمه كاراش خبردارم ، بگم كه مي دونم اون مي ره بيرون تا آيدين راحت تر بياد سراغ زنش ....
فرزانه سرشو ازحموم بيرون آورد ، چك چك آب ازروي مو هاش روي فرش مي ريخت ، همينجور زل زده بود به فرزاد ، فرزاد ديگه ادامه نداد ، فرزانه باالتماس ازفرزاد خواست كه بره ودنبال دردسر براي خودش واون نشه . فرزاد قبول كردكه بره ولي ازفرزانه خواست كه فردا بعدازظهر باهم برن بيرون ، مي خوادباهاش صحبت كنه ، فرزانه براي اينكه فعلا" اونو راهي كنه قبول كرد وبرگشت داخل حموم .....

قسمت شانزدهم

فرزاد متوجه عدم تمايل فرزانه به كارهاي خلاف شده بود ، ووقتي رفتارشو دراين مدت آشنايي توي ذهنش مرور مي كرد اونو چقدرپاك وبي غل وغش مي ديد ، خوش اخلاقيش يكي از خصيصه هاي بارز اون بود ، شايد هم يكي ازعوامل بدام افتادنش همين خوش اخلاقي بوده ، چون يه مرد به يه لبخند زن بنده ، زود وارمي ره عين بستني كه جلوآفتاب باشه . مرداي اين دوره معني خوش خلقي ولبخندزن رو در لوند بودن ووضع خرابي طرف مقابل ميدونن ، شايد اينقدرزناشون باهاشون بدخلقي كردن حالا تشنه يه لبخند زناي ديگه هستن . درضمن فرزانه خيلي دست ودل بازه ، خيلي عجيبه زني كه پول پيش خونه اش 200 هزارتومن هم نيست ، بچه هاش ازكوچكترين امكانات اوليه براي زنده موندن برخوردارنيستن جلوي مهمونش ميوه ميذاره ، ازهيچي براي مهمون دريغ نمي كنه ، به اعتقاد فرزاد دست ودلوازي زن ضربات سختي به زندگي اون مي زنه ، چون بايد درپاره اي مواقع ازتنش هم بگذره واونو جلوي مهمون بذاره والا باعث ناراحتي اون ميشه .
فرزاد روز بعدش سر قراري كه گذاشته بودن حاضر شد ، ولي فرزانه دير كرده بود، به خونه اش زنگ زد رامين گوشي روبرداشت ، چيز خاصي جزاحوالپرسي رد وبدل نشد ، فرزاد روي اين اصل با رامين صحبت كرد كه اگه فرزانه خونه باشه كه متوجه مي شه كه اون سر قراره ومنتظرشه . چند دقيقه بعد موبايل فرزاد زنگ خورد ، يه تلفن ناآشنا ، ازاون ور تلفن صداي يه زن مي اومد صدابراي فرزاد غريبه بود:
- الو ، فرزاد خان خوبي ؟! ما رو نميبيني خوشحالي ؟!
- ببخشيد من شما رو مي شناسم ؟!
- من كه شما رومي شناسم ، ديگه نمي دونم شما منو مي شناسي يا نه ! فقط اينو مي دونم كه خيلي خوش هيكل وتودل بورو هستي ، يه افتخارمي دي ما شما رو زيارت كنيم ؟!
- ببين كي شماره منو به شما داده ؟!
- يه دوست اگه به اين آدرسي كه مي گم بياي اونم مي بيني ! .... تهرانسر ، بلوار اصلي ....... كوچه +++ پلاك ++ شماره ام هم كه افتاده . خداحافظ من منتظرم .
- ببين حداقل اسمتو بگو ... الو ... الو . اه ... قطع كرد لعنتي !
چنددقيقه ديگه به اين اميد كه فرزانه بياد همونجا موند ولي نيومد ، عصبي شد ، ازدست فرزانه ديگه به تنگ اومده بود ، باخودش فكر كرد چرا اينقدراسيردست اين شدم يه خرده بايد محكم باشم وبراحتي به حرفاش گوش ندم . براي اولين قدم تصميم گرفت كه اين تلفن مشكوك رو يه سبك سنگين كنه ، ببينه كيه ؟! وچرا بهش آدرس داده حتما" مي خواد باهاش دوست شه . آدرس روپيدا كرد ولي جلو نرفت ، به شماره تلفن زنگ زد ، همون زنه بود پرسيد: رسيدي ؟ اها دارم مي بينمت ، درو مي زنم سريع بيا بالا طبقه سوم واحد 10 .
فرزاد ماشين رو همونجا پارك كرد ، مي دونست كه مي شه ازپنجره خونه اونو ديد . سريع خودشو رسوند به طبقه سوم ، ازپله ها بالا رفت ، عليرغم اينكه آسانسور بود ، شايد باخودش گفته هرچه ديرتربرم خطرش كمتره ومي شه توي راه تصميم رو عوض كرد. رو بروي واحد ايستاد ، تا خواست زنگ بزنه ، دربازشد ، ازلاي در يه خانم خوشگل با موهاي پركلاغي ، وتپل مپل ازفرزاد دعوت كردكه داخل شه . فرزاد با شك وترديد وارد شد ، وقتي واردشد چپ وراست خودشو پاييد .
- چه خونه خوشگلي ، چه دكوراسيوني واقعا" عاليه ! اينو خودتون چيدين يا ....
- شما هميشه چايي نخورده پسرخاله ميشين ؟!
- نه اين يه دفعه اينجوري شده ، برعكس من آدم خجالتي هستم ولي محو تماشاي دكوراسيون خونه وبهتره بگم شما شدم .
شغلتون چيه ازيه خانم معمولي بعيده يه همچين كاري ، درضمن ....
- خواهش مي كنم بفرمايين بشينين !
اون خانمه رفت وبا يه دوتا ليوا ن ويه شيشه ويسكي ويه قوطي آبجو برگشت . اونا رو روي ميز گذاشت وخودش روبروي فرزاد نشست . فرزاد وقتي چشمش توي چشم اون افتاد ، دلش به تاپ تاپ افتاد ، خيلي وقت بود كه اين حالت بهش دست نداده بود ، اون خانم اززيبايي چيزي كم نداشت ، موهاي پرپشت پركلاغي ، چشمهاي سياه ونسبتا" درشت ، صورت گرد وگونه دار ، دماغ سر بالاي طبيعي ، لبهاي گوشتي وصورتي ، پوست روشن ، گردن خوشتراش وبلند ، سينه هاي برجسته ، مث اينكه پارتي داشته پيش خدا حسابي روش كارشده بود ، چرا زني به اين خوشگلي بايد دنبال يه مردديگه اي بگرده ، اينو رو هوا مي زنن ، نمي زارن به زمين برسه ، فرزاد اگه تلفن تصويري بود همونجا باسر پروازمي كرد به سمتش ولي چون نديده بودش نازمي كرد ، حالا با ديدن اون جمال زيبا نفسش بند اومده .
- مي شه بپرسم كه شما كي هستين وتلفن منو ازكي گرفتين واصلا" منو چرا اينجا دعوت كردين. درضمن ازكجا مي دونستين من اهل مشروب هستم اونم ويسكي ؟!
- خدمتتون عرض مي كنم ، من ميترا هستم ، شغلم آرايشگري ، شوهرداشتم ، متاركه كردم ، تلفن رو ازيه دوست گرفتم يه بارسوارماشين شما شده بهش شماره دادين چون خودش شوهرداشته اونو به من داد ، خيلي وقته اون پيشمه چندبارخواستم زنگ بزنم ولي خجالت كشيدم . واقعيتش خيلي دوست داشتم باتوجه به تعريفايي كه اون دوستم ازشما مي كرد ببينمتون .
- من يادم نمي آد كه به كسي شماره داده باشم ، ولي حالا كه موفق شدين ما روببينين با اونچه كه توي تصوراتتون بوده چقدرشباهت وجود داره ؟
- به نظرمن خيلي خوشتيپ تر ومتين ترازتعريفاي دوستم هستين ، خيلي بد سليقه بوده كه شما رو نطلبيده .
- ديگه مارو چوبكاري نكنين من شايسته اين همه تعريف نيستم .
ميترا يه پيك ويسكي براي فرزاد ويه ليوان آبجو هم براي خودش ريخت ، ليوان ويسكي رو داد دست فرزاد ، اززير ميز شيشه اي يه كاسه پسته دون شده ويه مقدار تنقلات ديگه بالاآورد وگذاشت روي ميز .
فرزاد كه هوش وعقلش پريده بود ، يه سره ويسكي رو سر كشيد ، غافل اراينكه پشت اون ظاهرزيبا نقشه هايي پنهان بود . پيك دوم و سوم روكه بالا كشيد ديگه حال عادي نداشت ، يه حالت مستي خوشايندي به سراغش اومده بود خودشو تلو تلو خورون انداخت روي مبل روبرويي كنارميترا ، ميترا ليوان اولي آبجو هنوز دستش بود وداشت باهاش بازي مي كرد ، اونو زمين گذاشت واول جيباي اونو گشت كيف پول فرزادو درآورد ، محتويات كيف رو روي ميز گذاشت ، پر تراول هاي 100 تومني و50 تومني بود ، با لوندي خاصي ازفرزاد پرسيد : آقا فرزاد چقدش مال منه؟
- همه اش مال تو ، فداي اون چشاي تو !
بعد دستشو برد به سمت سينه هاي ميترا ، سينه هاش توي دستاي فرزاد جا نمي شد ، با لمس سينه هاي اون ، آمپربالا زد ، اونو روي مبل خوابوند وروي سينه اش خم شد ومي خواست دكمه هاي بليزش رو بازكنه ميترا با ظرافت اززير دستش دراومد وگفت پاشو لخت شو من مي رم اتاق خواب بعدتوهم بيا اونجا ، بعدپولارو همه رو جمع كردو گذاشت توي سينه اش . رفت توي اتاق خواب درم پشت سرش بست . فرزاد عجولانه لباسشو درآورد ، حالا درست مث روزي شده بود كه ازمادرش متولد شده بود ، رفت پشت دراتاق خواب دستگيره رو پايين داد ولي دربازنشد چندباراونو امتحان كرد اول فكر كرد كه مستي باعث شده كه نتونه دروبازكنه خيلي با درور رفت كه ميترا صداشو بلند كردكه چه خبرته من هنوز لباسمو درنياوردم ، يعه دقيقه ديگه درو بازمي كنم. فرزاد با كيرش كه ديگه سنگ شده بود يه خورده ور رفت تااينكه دربازشد ، فرزاد نا خودآگاه يه سوت به نشانه تعجب كشيدو گفت : خداي من اين حوري تا حالا كجا بوده . همونجا ميترا رو بلند كردوروي تخت گذاشت ، با ولع ازنوك پاتا دماغشو ليسيد ، سوراخ كونشو زبون زد ، لبه هاي كسشو با دندونش مكيد ، چوچولشو گازهاي ريز زد ، ديگه داشت اورلود مي شد ، وقتي خواست كيرشو بزاره تو ، ميترا جلوشو گرفت وگفت : كاندوم داري ؟! بدون كاندوم نمي شه !
فرزاد كه فكراينجا شو نكرده بود گفت حالا نميشه بدون كاندوم من كه ندارم توچي توي خونه نداري ؟
- من كه جنده نيستم كه توي خونه كاندوم داشته باشم تو اينكاره اي هر روز يكي رو مي كني بايد ابزارتم كامل باشه .
فرزاد به التماس افتاده بود ولي اون راه نداد ، چون اولين بارشم بود ، بيشترازاين اصرارنكرد وباخودش براي دفعه بعدنقشه كشيدونخواست دوست جديدش رو به اين راحتي ازدست بده وناراحتش كنه .
- لااقل بيا ساك بزن كه آبم بريزه دارم مي ميرم .
- من ازساك زدن حالم بهم مي خوره تا حالا ساك نزدم ، اگه مي خواي برات جلق بزنم.
فرزاد چاره ديگه اي نداشت موافقت كردو درنهايت بعدازچنددقيقه آبشو توي دستمال ريخت . توي دستشويي رفت كه خودشو بشوره مبادا بوي مني روي بدنش بمونه ومژده بفهمه .
فرزاد ازدستشويي اومد بيرون ورفت به سمت پذيرايي كه لباساشو بپوشه ، پاهاش به زمين چسبيد ، ديگه جلوترنتونست بره ، نمي دونست دستشو جلوش بزاره يا عقبش ، فرزانه روي كاناپه درحال نوشيدن آبجو بود وپاهاش رو انداخته بود روي اون يكي پاش وداشت اونو تاب مي داد ،دستشم انداخته بود روي پشتي مبل و چشماشم به بدن لخت فرزاد دوخته بود ......

قسمت هفدهم

فرزاد تموم وقايع يكساعت پيش تا حالا رو ازنظر گذروند پي به نقشه كثيفي كه براش كشيده بودن برد ، بدون گفتن حتي يك كلمه لباساشو پوشيد ، چشمش به در اتاق خواب بود ولي ميترا بيرون نيومد ، خواست چيزي بگه ولي پشيمون شد وروشو برگردوند به سمت پنجره ، ماشينشو اون پايين ديد ، توي دلش يه لنعتي به ماشين گفت .
فرزانه : با من بودي آقا فرزاد متشخص !!
فرزاد: نه فرزانه خانم ، با اين ماشين لعنتي بودم ، اونه كه منو آورده اينجا ، اونه كه منو به تو رسوند ، اونه كه ....
فرزانه : نه اون بيچاره كه يه ابزاره ، تو ميتوني ازاون ابزارخوب استفاده كني يا بد. مثلا" باهاش به يكي كمك كني وتا يه جايي بدون چشمداشت برسونيش يا بلندش كني وبري بكنيش .
فرزاد: ولي اين تو بودي كه دست بلندكردي وخواستي سواراين ماشين بشي ولي نقشه هايي درسر داشتي من فقط به قصدكمك اومدم جلو . تومنو به اين راه كشوندي .
فرزانه : تو آدم ساده اي هستي ، اون روز كه شاهد اون ماجرابودي خواستم بهت بفهمونم كه آدما صاحب دلشون نيستن ، هركي كه ادعا كنه ، من فرداش برات فيلمشو مي آرم ، همونجوري كه فيلم تو رو امروز گرفتم .
فرزاد ازشنيدن اين حرف ، به رعشه افتاد ، خون توي مغزش جهيد وبه سمت فرزانه هجوم بردو اونو به باد فحش وكتك گرفت ، ولي فرزانه خودشو كناركشيد وگفت : ببين اين فيلم الآن دست ميتراس ، ميترام ازاينجا رفته ، بي خودخودتو به زحمت ننداز كه پيداش كني ، اگه يه ذره پررويي كني اونو توي شهرپخش مي كنيم .
فرزاد : ببين آروم باش ومنطقي فكر كن ، من مگه چكارت كرده بودم ،‌ كه اينجوري باهام رفتارمي كني ؟!
فرزانه : اگه يك كلمه ازچيزايي كه ديدي جايي درز كنه منم ....
فرزاد توي حرفش پريد: من ازتوفيلم هم دارم ولي اصلا"‌ توي مخيله ام نمي گنجيد كه بخوام ازتو سوء استفاده كنم ...
فرزانه :‌چه فيلمي ازمن داري ؟!
فرزاد: ولش كن ، زياد بهش فكر نكن !
فرزانه : من بجز اونروزي كه توي كمدبودي من كاري نكردم كه توازمن فيلم داشته باشي !
فرزاد: اون شب كه آيدين خونه تون بود ، وكنارميز تلويزيون توي هال بودين ، من توي اتاق خودم بودم ازبالاي شيشه ازتون فيلم گرفتم .
فرزانه رنگ برنگ شد ولي زود خودشو جمع كردوبه سمت جيب كتش هجوم بردكه موبايلشو ور داره ولي موفق نشد وفرزاد اونو به سمت كاناپه هل داد .
فرزانه روي كاناپه مث يه ماده شير درازكشيدوگفت : فرزاد بيا كدورتها مونو دوربريزيم و كاري بكارهم نداشته باشيم ، من سي خودم تو سي خودت .
فرزاد : حالا كه تموم پولامو دزديدين وبه اموالم ضررزدين، آبرومو پيش همه بردين ، خونواده ام بهم مشكوك شدن ، كارمو دارم ازدست ميدم ...
فرزانه : اشتباه مي كني من اگه جنده باشم دزد نيستم ودستشو بردتوي كيفش وتراول ها رو كه مچاله شده بود پرت كردتوي صورت فرزاد.
فرزاد ازحرفش پشيمون شدوبراي ماس مالي رفت به سمت فرزانه وكنارش نشست وگفت : پس تو دنبال چي هستي ؟! اگه پول نمي خواي پس چرا اول برداشتي ، چرا ازراه فساد داري امرارمعاش مي كني .
فرزانه : فرزاد توي زندگي من نيستي ببيني چه خبره ، اونروز نمونه اش رو ديدي ، من خواستم اونجوري بشه ؟
بدبختي من ازشوهربي عرضه امه ، كه همه بهم به چشم يه كوس نگاه مي كنن . من براي اينكه بتونم ازخودم دفاع كنم وقرباني هوس هاي اطرافيان ومرداي خيابوني نشم كلاس كاراته رفتم ، باخودم چاقو حمل مي كنم ، سرنگ خون توي كيفم دارم ولي افسوس كه ما زنا خيلي ضعيفيم ، اون حسن شوهرخاله ام بااسلحه منو تهديد مي كنه وكارشو مي كنه ، اون فرش فروش كه ازش برات چك گرفتم درازاء چك يك شب زيرش خوابيدم ، هنوزم مي گه كه بيشتربايد سرويس بدي والا چكم رو پس مي گيرم ، براي ترياك رامين بايد به آيدين بدم ، بابت خونه ام بايد به تو بدم ، و..... گريه مجالش نداد. ولي زود بخودش اومد وگفت :‌من فقط جلوي تو گريه كردم تا حالا جلوي هيچ مردي گريه نكردم ، امروز هم اگه مي بيني اينجا غافل گيرت كردم خواستم بهت ثابت كنم كه شما مردا فقط به فكر زير شكمتون هستين وعقلتون توي كيرتونه. امروز ديدي چقدردرمقابل كوس سست بودي !
اگه ميبيني بارامين دارم زندگي مي كنم فقط به عشق يه نفره ، اون تموم زندگيمه تا حالا بيست دفعه امتحانش كردم ، حتي يه بارم اومده اينجا با ميترا روبرو شده ولي خيلي قرص ومحكم جلوش وايساده وبدون اينكه كاري بكنه برگشته رفته ! اون مرد منه . دوسش دارم .
فرزاد : ولي تو به اون خيانت كردي وبا خيلي ها سكس داشتي !
فرزانه : درسته ولي مي خوام توبه كنم وفقط بارامين باشم اگه رامين تونست ترك كنه مي مونم والا بچه هارم ول مي كنم ومي رم با رضا.
فرزاد : اين هموني نيست كه تو رو سواركرده بود وقتي كه اززندان آزاد شدي ؟!
فرزانه : چرا خودشه !
فرزاد : توكه گفتي ديگه باهاش نيستي ؟!
فرزانه : مي خواستم حسابي توي كفم باشه ، ببينم چقدرمنو مي خواد ، ولي دورا دور باهاش بودم . راستش ازتو خوشم اومده بود ومي خواستم توي دلم تورو جايگزين اون كنم ، چون جوونترازرضايي ولي اون خيلي باتو فرق داره . ببخشيد اينو رك مي گم.
حالام زوداينجا رو ترك كن وتا مشكلي به مشكلاتت اضافه نشده برو . فرزاد حرفي براي گفتن نداشت واونجا رو ترك كرد ، سوارماشين شدو براي آخرين باربه اون پنجره نگاه كرد ، فرزانه بي حركت جلوي پنجره بود.....

قسمت هجدهم

سعيد پسر خاله مژده كه تازه ازدواج كرده بود، بعنوان پاگشايي بهمراه خانواده اش مهمون فرزاد بودن ، بعدازشام فرزاد از شهرام برادركوچكتر سعيدكه دانشجو بود درمورد درساش ودانشگاه سوالاتي پرسيد ، چون هم دانشگاهي بودن موضوعات واتفاقات دانشگاه براي فرزاد كه خيلي وقته ديگه خبري ازاونجا نداره جالب بود ، شهرام چونه اش گرم شده بود وداشت ازتدريس خصوصي واينكه درآمدخوبي داره تعريف مي كرد، واضافه كردكه : يكي ازشاگردام دركلاس كنكور آموزشگاه اومد پيشم وازم پرسيدآقاي شمس (فاميلي اونا هم شمس بود) آقاي فرزاد شمس رومي شناسي ؟ گوشاشم شكسته وكشتي گيره .
جواب دادم :آره مي شناسم خوب چطور مگه ؟!
گفت : ازبنگاه بابام يه خونه اجاره كرده داده به يه زن خرابكاركه شوهرم داره ، مث اينكه خودشم باهاش هستش ، توي محله زنه گفته كه داييمه ، هرشب خونه شون پره مرد وزنه . ...
فرزاد ديگه هيچي نمي شنيد فقط داشت لبهاي شهرام رو كه تند وتند بازوبسته مي شدن نگاه مي كرد ، صداي بلند وپرطنين مژده فرزاد رو به اون جمع برگردوند ، مژده داشت ازشوهرش حمايت مي كردومي گفت : ممكنه اين يه تشابه اسمي باشه ، فرزاد اهل اين كارانيست ، مگه نه فرزاد ؟! ... فرزاااااد ؟!!!
فرزاد : ها ... چي گفتي ؟ ... اها من نمي دونم چي بگم توي اين هفتاد ميليون آدم بالاخره پيش مي آد كه دونفرهم اسم وهم فاميلي باشم . مگه نه؟!
شهرام كه ازروي سادگيش ول كن معامله نبود گفت :‌ولي اون گفت كه يه زانتياي سفيد داره !
توي زنا ولوله وپچ پچ شروع شد ، ولي با وساطت سعيد قائله ختم به خيرشد ولي ذهنا پاك نشد ، اگه ذهن همه پاك مي شد اونچه كه توي كله مژده مي گذشت محال بود پاك بشه ،‌ مژده جريان هاي چندماه قبل واون تلفن هاي مشكوك وهمه وهمه رو داشت كنارهم مونتاژ مي كردتا يه فيلم مستندبسازه واونو توي صورت فرزاد بكوبه .
با خداحافظي مهمونا ، ساعت يك نصف شب تازه مژده آتيش آورد وبه خيمه فرزاد زد ، تا صبح سين جيم شد ولي فرزاد همه رو انكاركرد واونو تنها يه اتفاق ساده تلقي كرد وحتي وانمود كرد كه فردا با شهرام مي ره پيش اين پسره ببينه اونو مي تونه بياد بياره يا باكس ديگه اي اشتباه گرفته .
فردا صبح زود فرزاد خودشو به بنگاهي كه اجاره نامه رو اونجا نوشته بودن رسوند ، ولي بنگاه هنوز بازنبود ، نيم ساعت توي ماشين نشست تا بنگاه بازبشه ، دراين خلال با كارخونه هماهنگيهاي لازم رو بعمل آورد ، چون قول داده بودبه مديرعامل كه اوضاع رو روبراه مي كنه.
صداي بالارفتن كركره بنگاه تن فرزاد رو لرزوند ، فرزاد بلافاصله رفت به سراغ بنگاهيه بعدازچاق سلامتي ، بنگاهيه ازفرزادپرسيد : ببخشيد شما هموني هستين كه خونه آقاي حسين خاني رو اجاره كردين ؟
- بله ، خوب يادتونه !
همونطور كه پشتش به فرزاد بود وداشت شيشه هاي مغازه رو تميز مي كرد:
- چطور ميتونه يادم بره!...... بااين قشقرقي كه شما واون زن وشوهرتوي اين محله راه انداختين آبروبراي خودم نذاشتم ، همه مي گن شما مسئول آوردن اونا توي اين محله هستين .... ديشب ديگه جوابشون كردم ، مردم كوچه يه استشهاد محل تهيه كردن وآوردن به من دادم كه امروز ببرم پاسگاه .....
- ببينم اينايي كه گفتي جدي بود يا داري شوخي مي كني ؟!
- من چه شوخي با شما دارم عمو ، خودت درجريان كاراشون مگه نبودي ، همه مي گن شما هم به اونجا رفت وآمد داري ! نشوني همين ماشينو دادن ، مردم ممكنه به روت نيارن ولي همه چيزو مي بينن .
- فربون شكلت برم ، بخدا من الآن ازدهن شما دارم مي شنوم ، من پدرشونو درمي آرم يه امروزه رو بهم وقت بدين من بيرونشون مي كنم ولي آبروريزي نكنين وپاي پاسگاه رو وسط نكشين .
- من داشتم مي رفتم پاسگاه ولي حالا كه اصرارمي كني بعدازظهركليد وبيارتا با صاحبخونه صحبت كنم پولتو بياره ! اگه امروز نتونستي اونا رو بيرون كني من فردا ساعت 7 صبح پاسگاه رو ميريزم اونجا ، خودداني !
فرزاد ديگه كاري كه مي خواست انجام بده رو يادش رفت ، يادش رفت كه مي خواست باپسره بنگاهيه صحبت كنه كه شترديده ولي بگه نديدم . با خشمي كه توي صورتش بارز بود رفت توي كوچه ، كوچه خيلي شلوغ بود ، مملو ازآدم ريز ودرشت بود، ماشينو سر كوچه پارك كرد، ازماشين پياده شد وخودشو به دم در رسوند، فرزاد متوجه نگاههاي سنگين اهالي شد ، ازيه پسر جوون كه اونجا پلاس بود پرسيد چي شده ؟!
همونجور كه بازنجيري كه دستش بود بازي مي كردجواب داد:‌ مگه خبر نداري ، فرزانه جنده رو بيرون كردن اوناهاشش داره مي ره ، اگه بجنبي مي توني توي همون وانت قرارتو باهاش فيكس كني ! بدو تا نرفته !
فرزاد نمي خواست فرصت رو ازدست بده گفت : اگه فرصت داشتم جوابتو مي دم فعلا" كاردارم .
به سمت ماشين دويد وتيك آف كشيدو خودشو بزور ازلابلاي جمعيت بيرون آورد ونرسيده به سر خيابون پيچيد جلوي وانت باري كه وسايل فرزانه رو بارزده بود.
فرزاد خشم بهش غالب شده بود ، هرآن ممكن بود كاري دست خودش يا ديگري بده ، با همون نگاه غضب آلود اومد كنار پنجره وانت وبه فرزانه كه كنارراننده نشسته بود وبچه ها شم اين ور واونورش بودن گفت : هيچ فكر نمي كردم همچين كاري با من بكني چرا بيخبر واقعا"‌آدمو ازهرچي كارخيره زده كردي ....
رامين كه روي اثاثيه نشسته بود ، پايين پريد وگفت : سلام آق فرزاد گل ....
فرزاد:‌چه سلامي چه عليكي ، ما رو سكه يه پول كردي بعدش بدون هماهنگي بامن اثايه روبارمي زني مي ري ! مگه ما با هم قول وقرار نذاشتيم ، مگه قرارنشد هزينه هاي ساختمونو وبدي وووو چيزاي ديگه ، حالا هزينه ها بدرك اين چه بلواييه كه بپاكردين ...
فرزانه پايين اومد وفرزاد و كناركشيد وگفت : فرزاد بجون آتنام مي خواستم اثاثيه رو كه گذاشتيم زمين بهت زنگ بزنم ، ديشب تا صبح توي كوچه دعوا بوده ...
فرزاد : آره مي دونم تازه برعليه تون استشهاد محل تهيه كردن وتا امروز به من فرصت دادن كه شما رو بيرون كنم ، خوب نمي تونستين يه خرده مراعات حال همسايه ها رو بكني وچقال وبقال رو راه ندين اونجا ؟!
فرزانه : ببين اينجا زشته بيشترازاين وايسيم ، دنبال ما بيا خونه جديدرو يادبگير ، بعدا" باهم صحبت مي كنيم . بعد سواروانت شد وبه رامين گفت سوارشيم بريم .
فرزادهم ديد راهي نداره پشت سر وانت سلانه سلانه ازكوچه پس كوچه هاي يه محله پست نزديك شادآبادگذشتن تا به يه كوچه بن بست كه يه ماشين بزور ازتوش رد مي شد واردشدن.
فرزاد وقتي مطمئن شدكه اونجا خونه ايه كه مي خوان اثاثيه رو خالي كنن بدون خداحافظي برگشت ورفت سراغ بنگاه وحساب وكتابهاي اونجا رو تاشب بست وكليد وتحويل داد. چون هيچ كدام ازقبض هاي ساختمون دستش نبود ، حدود 200 هزارتومن بصورت امانت پيش بنگاه گذاشت . ازطرفي بيشترلفتش مي داد تا پسر بنگاهيه رو ببينه ، وقتي كه داشت با نااميدي برمي گشت يه دفعه سروكله اش پيدا شد ،‌ فرزاد يه احوالپرسي گرمي باهاش كردوازش پرسيد: شما كلاس كنكور مي رين ؟
- بله ، يكي ازاستادامون هم پسر خاله شماس آقاي شهرام شمس ... امروز اومده بود يه چيزايي درموردشما مي پرسيد؟
- چي مي پرسيد؟!
- مثلا" شما چرااين خونه رو گرفتين ، شماره شناسنامه ات چيه و...
- يعني همه اين اطلاعات رو بهش دادي؟! فكر نكردي ممكنه واسه من بد بشه ؟!!!
- من چه مي دونم چه خبره ، دنبال چي مي گرده ، خوب يه سوال ساده كرده ...
- اينا كجاش سوال ساده اس رفتي توي پرونده مشتري اطلاعات كش مي ري براي اينكه استاده هواتو داشته باشه ! اك مصبتو شكر، تو اينجوري مي خواي بري دانشگاه ؟! آي كيو !!!!
پسره سرشو پايين انداخت وچيز ديگه اي نگفت . فرزاد هم وقتي ديدكه اوضاع قاراش ميشه ديگه بيش ازاين موندن رو جايز ندونست وازاونجا دور شد . ولي يه دفعه يه چيزي يادش اومدودنده عقب گرفت وشيشه رودادپايين وروكردبه پسره وبهش گفت : خواهشا"‌ديگه نگي من اومدم وازت چيزايي پرسيدم ، اين يكي رو خوب بيا ، آ باريكلا پسر خوب !!! بعد گازداد وازاونجا دور شد . توي مسير رفتن به سمت كارخونه به بدشانسي هايي كه براش اتفاق افتاده فكر مي كرد، حسابي آچمز شده بود، راه فراري براش نمونده بود ، بايدمنتظر بدترازاينا باشه ، ازاون طرف شهرام با گرفتن اطلاعات سفت ومحكم داشت آبروريزي مي كرد، بايد هرچه زودترشهرامو پيدا كنه، ازاين طرف هزينه هاي ساختمون رو بايدبگيره ازرامين وفرزانه ، ولي دلش به اون چكي كه گرفته بود خوش بود. ازفيلمي كه ازش گرفته بودن بيشتر وحشت زده شده بود، ازطرفي مسائل كارخونه بغرنج شده ، شخص قابل اطميناني نداره كه كاراشو به اون بسپاره انجام بده ، مژده رو بايد راضي كنه و......

قسمت نوزدهم

تلفني باشهرام صحبت كرد وازش خواست كه اين مسئله رومسكوت نگه داره ودرمورد اون باكسي صحبت نكنه بعدكلي داستان سرهم كردكه اگه شهرام يه بارديگه ازش مي پرسيد دوتا داستان شبيه هم نمي شد.
البته شهرام گفت : اگه يه ندااون شب مي دادي من هواي دهنم رو داشتم .
فرزاد: بابا توكه مجال ندادي واونو توي بوق وكرنا جارزدي ! حالا مهم نيست ازاينجا به بعد يه خرده هواي ما رو داشته باش !
شهرام : چشم آقاي مهندس ، ببخشيد من بچگي كردم تازه متوجه شدم كه چه اشتباهي كردم . امرديگه اي باشه !
فرزاد : نه شهرام جون عرضي نيست ، خداحافظ .
فرزاد يه خرده سنگيني بارازدوشش افتاد، بايد يه زنگي هم به ميترا مي زدكه شماره اش روهم داشت ، شماره اش روگرفت ، بعدازچهارپنج بازنگ خوردن ،‌ميترا گوشي رو برداشت ومنتظر شروع صحبت ازجانب طرف مقابل شد .
- الو ... ميترا خانم من فرزادم ،‌ چراجواب نمي دين؟!
- ‌فرزاد كيه آقا ! .. اشتباه گرفتي !
- ببين من دوست فرزانه هستم ، اونروز مزاحم شدم ؟!
(با يه مكث چند ثانيه اي )- سلام ، آقا فرزاد چطوري ؟!
- خوب نيستم ! دلم گرفته ازاين دوستاي نامرد !
- ببين منو ببخش كه اونجوري باهات رفتاركردم ، من فكرشو نمي كردم همچين بلايي بخوادسرتو دربياره ، شماآدم محترمي هستين ، فرزانه يه چيزايي به من گفت كه دلم برحم اومد وخواستم به كسي كه اونو اذيت كرده يه درس حسابي بدم . ولي وقتي فهميدم كه كارازكارگذشته بود. فرزانه سه چهارتا دوست پسرديگه داره ، چندبارآورده اينجا حالشو نو كردن ، همه شونم تا ازاين دررفتن بيرون فرداش به خودم زنگ زدن وخواستن كه بامن رابطه برقراركنن. ولي يكيشون فرزانه رو خيلي مي خواد هرچقدرامتحانش كرديم ، فقط فرزانه رو مي خوادوآدم خوبيه منتها مي گن مجروح جنگيه ، موجيه ، زنش ولش كرده ...
- اسمش رضا بود؟
- آره ... آره رضا صداش مي كرد. مشروبم نخورد.
- خوب گذشته ازاين حرفا تو ازمن فيلمبرداري كردي ؟!
- فيلممممم ، نه بابا من قراربود تااونجا پيش برم ولي فكر نمي كنم فيلمي دركارباشه الكي بهت گفته !
- راست مي گي ؟!
- آره ، به من گفته بود تو وضعت خوبه تا مي تونم تيغت بزنم ، ولي خداشاهده تا ديدمت پشيمون شدم ، حتي دلم مي خواست باهات حال كنم ، اينقدردلم سوخت كه نتونستي بزاري توش !
- وقت زياده انشاء ا... دفعه بعد !!! ... فقط اگه خبرايي داشتي كه مهم بود بهم زنگ بزن ، شماره مو كه داري ؟!
- باشه حتما" ، راستي من يه دونه ازصدتومني هاتو برداشتم ، اونم بخاطر خرجي كه كرده بودم ، من ازاوناش نيستم كه ديگرانو تيغ بزنم .
- نوش جونت بيشترازاينا حقت بود دراولين فرصت ازخجالتت درمي آم . فعلا" خداحافظ .
- خداحافظ
فرزاد حسابي راست كرده بود ، ياد اونروز كه مي افتاد دهنش آب مي افته خيلي بدن بيستي داشت ، اون بدنو فقط بايد توي نقاشيها دنبالش گشت ، فرزاد هيچ اطلاعاتي ازاون نداشت فقط اسم وشماره اش واينكه حالا به گفته خودش آرايشگره . پيش خودش فكركرداگه فرزانه رو هم ازدست بده باميترادوست مي شه ، كلاسش خيلي بالاتره .
فرزانه سخت دنبال پس گرفتن چك تضميني پيش فرزاده ، چون آقاي بيگي كه چك رو بهش داده بود ، وقتي ديده ازاون خونه اومده بيرون چك رو مطالبه كرده ، به موبايل فرزاد زنگ زد ،
- الو ... الو فرزاد سلام چطوري ؟! خوبي ؟!
- سلام ، بد نيستيم به لطف شما ونامردي هات روزگارو به سختي مي گذرونيم .
- پس ما رو نمي بيني خيلي خوشحالي!
- تقريبا"
- ببين مي خوام ببينمت ، زود ها
- بازچه موضوعي اتفاق افتاده ؟! چه كلاهي واسه ما دوختي ؟!
- تو بيا ! بهت مي گم ! دلم برات تنگ شده !!
- آره تو بميري ! حنات بي رنگ شده ! بگو چكارداري اگه ارزششو داشت شايد تصميمم عوض شد!
- آخه اينجوري نمي شه ، حضورا" بايد بهت بگم
- باشه اول موضوع رو بگو !
- ببين هم مي خوام يه حالي بكنيم هم مي خواستم اون چك تضميني دوست رامين رو ازت بگيرم ، چندباراومده دم درخونه ، مي خوام چك رو بهش بدم كه ديگه مزاحمم نشه
- اين چك درقبال پرداخت هزينه هاي ساختمون پس داده مي شه ، اگه بعدازيه ماه ديگه كه همه قبض هاي ساختمون مي آد پرداختش نكني ، چك رو به اجرامي ذارم
- فرزاد ازت خواهش مي كنم اون چكو بده ، هركاري بگي برات انجام مي دم
- توچه كاري مي توني برام انجام بدي ؟! خودت پيشنهاد بده !
- ميتونم يه شب تا صبح دراختيارت باشم ...
- ديگه؟!
- اون فيلمي كه ازت گرفتم رو پاكش كنم ...
- ببين من اگه شيش ماهم بي كس بمونم به تو يكي رو نمي ندازم اينقدربهم نارو زدي كه نفرتش نذاره به سمت تو كشيده بشم ، درضمن بيخودي فيلم فيلم نكن ، فيلمي دركارنبوده ! ها ها ها !
- اه ... (تلفن روقطع كرد)
- الو .... الو ... چي شد ؟ ... چراقطع كردي ؟!
دو ساعت بعد ميترا به فرزاد زنگ زد :
- الو ... آقاي محترم ديگه به من زنگ نمي زني ، تو كه نمي توني زبونتو نگه داري چرا لباس مردونه پوشيدي ، برويه دامن بپوش اون معامله اتم ببر بنداز جلوي گربه ها بخورنش ...
- ميترا چي داري مي گي ؟! يه دقيقه صبركن ! موضوع چيه؟! همينجوري مي تازوني !
- ديگه چي مي خواستي بشه ، رفتي به فرزانه گفتي فيلمي دركارنيست ، فرزانه دوتا مردو فرستاده اينقدرمنو زدن كه دارم خون بالامي آرم ، زير چشمم دوتا بخيه خورده ، كيفمو دزديدن ، خواهش مي كنم ازما بكش بيرون بزاربحال خودم باشم ، ديگه نه من نه تو ، به پليس شكايت كردم ، تلفنم هم توسط پليس كنترل مي شه ديگه زنگ نزن!
- ولي ميترا من تازه مي خواستم باهات دوست باشم ...
- تو برو باهمون فرزانه دوست باش برات كافيه . خداحافظ !
فرزاد گوشي دم گوشش خيس شده بود ، براش قابل هضم نبود كه يه زن اينقدرقدرت داشته باشه كه همه رو روي انگشتش بچرخونه ! توي همين فكرا بود كه دوباره تلفنش زنگ خورد ، فرزانه بود :
- الو ... فرزاد اگه تافردا چك رو نياري هرچي ديدي ازچشم خودت ديدي ! شماره تلفن جديدم هم روي گوشيت داري اگه خواستي زنگ بزن وآدرس بگير.
- الو .... الو ؟! .... زنيكه جنده !!! چرا پس قطع مي كنه!
فرزاد به خونه كه رسيد با هيچكي احوالپرسي نكردو باهمون لباسا رفت روي تخت خوابيد ، وقتي ازخواب بيدارشد ديد لباساش عوض شدن ، مژده لباساي اونو خيلي آروم درآورده ولباس خونه تنش كرده ، ازشدت خستگي متوجه نشده ، وقتي به ساعت نگاه كرد ديد ساعت از12 شب هم گذشته . مژده پرسيد: چيزي مي خوري واست بيارم ؟!
- نه فقط يه ليوان آب بيار !
- مگه چيزي خورده بودي كه شام نمي خوري ؟
- نه ميل ندارم .
- فرزاد چيكارداري با خودت مي كني ؟! چند ماهيه كه مث سابق نيستي ؟!
- چيزي نيست مژده توي كارخونه مشكلاتي پيش اومده كه اعصابمو بهم ريخته ... همين !
ليوان آب رو خورد وليوان روداد دست مژده ، مژده رفت توي آشپزخونه ، صداي دريافت پيغام SMS گوشي فرزاد بلند شد ازتوي جيب كتش بيرون آوردش كه اونو به فرزاد بده وقتي رسيد بالاي سر فرزاد ديد دوباره خوابيده ، ديگه بيدارش نكرد ، گوشي رو سرجاش گذاشت ، ولي بعدوسوسه شد وخواست پيغام رو بخونه ، ازهمون حس ششم استفاده كرد، پيغام ازيه ناشناس بود كه نوشته بود:
شماره تلفن خونه ات : ******** ، آدرس خونه ات : تهرانپارس ، خ .........
فردا به اين آدرس : شاد آباد....خ ...... چك رو مي آري وگرنه زندگيت به بادرفته ....

قسمت بيستم

مژده يه خرده وحشت كرده بود ، فكراي جورواجور به سراغش مي اومد ، تا صبح به اين موضوع فكر مي كرد وچشماش خواب رو نديد.
روز بعد دراين رابطه حرفي به فرزاد نزد چون ممكن بود ناراحت بشه كه چرا پيغام رو خونده ، فرزاد هم چون روي صفحه موبايل پيغامي نديده بود ، چيزي ازموضوع نفهميد ، توي كارخونه بود كه فرزانه زنگ زد وگفت :
- فرزاد مث اينكه موضوع رو جدي نگرفتي ؟! نه ؟! الآن دونفر دم درخونه تون هستن ، اگه تا يه ساعت ديگه اون چك رو نياري بهشون زنگ مي زنم كه زن وبچه تو بدزدن ! يا با سرنگ ايدزي آلوده شون كنن.
- باچي بدزدن ، مگه تو خونه منو بلدي ؟! يا اونا رو مي شناسي ؟!
- مگه SMS منو كه ديشب برات فرستادم نخوندي ؟!
- نه ... روي صفحه موبايلم چيزي نيست كه !
- خوب نگاه كن بعدبه من زنگ بزن يه ساعت وقت داري باهاتم شوخي ندارم!

فرزاد ديگه داشت ديوونه مي شد آخه اين مگه همون فرزانه يه ماه پيش نبود چرا اينجوري شده ؟ چرا دم ازقتل وجنايت مي زنه ؟! اونم براي من كه حدود يكسال يه خونه دراختيارش گذاشتم . نمي تونست بفهمه كه چه چيز باعث شده كه اون به اين روش متوسل بشه .
پيغامهاي رسيده رو نگاه كرد ، پيغامي كه ديشب رسيده بود رو بازكردوخوند ، رنگش پريده بود ، اصلا" انتظارچنين كاري رو ازفرزانه نداشت ، چطور تونسته اين اطلاعات رو پيدا كنه ، چك رو ازجيبش درآورد مبلغ يك ميليون تومان براش اصلا" ارزشي نداشت ، نمي خواست يه مو ازسر زن وبچه اش كم بشه ، تصميمش رو گرفت ، كه چك رو بهش بده.
بافرزانه تلفني قرارومداررو گذاشت كه چك رو بهش بده . وقتي فرزاد به سر كوچه اي كه فرزانه آدرس داده بود رسيد ، داشت ازتعجب شاخ درمي آورد ، يه پژو 405 نقره اي عين ماشين مژده با همون پلاك پارك شده بود نمي تونست ريسك كنه وجلوتربره تا مطمئن شه ، به تصور اينكه اونا رو گروگان گرفتن ، به فرزانه زنگ زد:
- الو ... فرزانه به اونايي كه درخونه من منتظرن بگو به من زنگ بزنن بعداف اف مارو بزنه تا من صداي زنم رو ازطريق موبايلش بشنوم بعد چك رو به تومي دم ، من نزديكيهاي خونه ات وايسادم .
- فرزانه باشه منتظر باش !

زنگ موبايلش به صدا دراومد فورا" گوشي رو دم گوشش گذاشت ، صداي زنگ اف اف مي آد ولي خبري ازاون طرف نبود . سريع قطع كرد متوجه شد كه فرزانه ازنبودن مژده توي خونه خبرنداره ، ومژده هم حتما" SMS رو خونده . تصميمي كه گرفته بود يه خرده خطر ناك بود ، مي خواست سربسر فرزانه بزاره ، به فرزانه زنگ زد وبهش گفت : يه فيلمي ازت دارم مي خوام اونو به حسن شوهرخواهرت ، رامين ، آيدين و بچه هاي اين محله بدم ، موقعي بودكه توي اون خونه باآيدين داشتي صفا مي كردي .
بلافاصله گوشي توسط فرزانه قطع شد . چند دقيقه بعد اون بودكه تماس گرفت وبا خواهش وتمنا مي خواست كه چك رو بگيره واونو ازدست بيگي خلاص كنه .
فرزاد : ببين ديگه ازاين بازي خسته شدم مي خوام چك رو بهت بدم ولي فكرنكن ازت ترسيدم ، چيزي كه من توي دست دارم خيلي مهم ترازچيزاييه كه توداري ، اگه يه مو ازسر زن وبچه ام كم بشه اولين نفري كه پاش گير باشه تويي ! درضمن توسط پليس تحت تعقيبي بايد بيشترحواستو جمع كني . ساعت 2 بعدازظهربيا سر پارك تهرانسر اونجا چك رو بهت مي دم .
بعدازقطع تماس با فرزانه بلافاصله به مژده زنگ زد وازش خواست كه ازاون محله دور شه وبره خونه پدرش وخونه نره ، شب مي آد وهمه چي رو توضيح مي ده. مژده اول قبول نكردو گفت من مي ترسم اتفاقي براي تو بيفته كه بااصرارفرزاد اون برگشت . فرزاد پشت سرش راه افتاد تا مطمئن بشه خبري نيست و كسي اونو تعقيب نمي كنه.
وقتي مطمئن شد كه ازاون محله دور شده ، برگشتني ازداخل كوچه ميترا رد شد ، ولي وقتي پنجره هاي بدون پرده رو ديد شستش خبردارشد كه ميترا هم ازدست فرزانه فراركرده ، موبايلو درآورد وشماره ميترا روگرفت تا اطمينان پيدا كنه كه رفته ، وقتي چندبار گوشي بوق زد ولي صدايي نيومد ، با نااميدي قطعش كرد .
ديگه طاقت نداشت ،كيف ووسايل گرون قيمتش رو توي ماشين گذاشت وچك رو توي جيبش و رفت زنگ خونه اي كه فرزانه گرفته بود رو زد ، بعد ازچنددقيقه يه نفردرساختمون رو بازكرد ، اون ازصداي زنگ پايين نيومده بود ، داشت بيرون مي رفت ، فرزاد ازش واحد رامين رو پرسيد ، مرده بدون اينكه حرفي بزنه با انگشت به زير زمين اشاره كرد . فرزاد ازپله هاپايين رفت ، امين وآتنا داشتن توي حياط بازي مي كردن ، اونا متوجه حضور فرزاد نشدن ، فرزاد هرچقدر نگاه كرد واحدي نديد ، توي زيرزمين كه قراربوده پاركينگ باشه ، يه موتور خونه بود كه كنارش با ديوارگچي پيش ساخته يه آلونك درست كرده بودن ، حدس زد كه همون باشه ، درآلومينيومي واحد بسته بود ، با احتياط كناردر رفت ، ازپنجره به داخل نگاه كرد بخاطر مشجربودن پنجره چيزي ديده نمي شد ، دم در يه كفش زنونه كه فرزاد اونو خوب مي شناخت ويه جفت دمپايي ويه جفت كفش پسرونه بود ، خبري ازكفشاي معروف رامين نبود ، صداي فرزانه شنيده مي شد ولي به حالت نجوا وپچ پچ بود ، آروم دستگيره درو پايين كشيد ، درباز شد ، سرشو كه تو برد فرزانه ويه پسر جوون پانزده شانزده ساله توي اتاق بودن ولي درحال لباس پوشيدن وفرار ازدست چشماي غريبه اي كه انتظار ديدنش رو اصلا" نداشتن . فرزانه كه درحال بالاكشيدن شلوارش بود شروع به فحاشي كرد وبالشي كه زيرش گذاشته بود رو به سمت فرزاد پرت كرد ، اون پسره هم كه جثه ريزي داشت جز يه زير پوش ركابي هيچي تنش نبود وبزور تونست شورتشو ازلاي لباساي ديگه موجودروي تشك پيدا كنه. بالاخره لباساشو پوشيد ، به نظر مي اومد بچه شهرستان باشه ، چون عين بچه آدم رفت يه گوشه نشست وجيكش درنيومد شايد فرصت داده بود به كيرش كه بخوابه .
فرزانه وقتي كاملا" لباساشو پوشيد با ناراحتي وصف ناپذيري به زمين وزمان فحش مي داد ، سرشو گذاشت لاي دستاش وچنباتمه زد ، گفت : چيه ، ديگه چي مي خواي اومدي اينم فيلم كني ومنو بچزوني ؟!
بدبخت بچه اس كلي توي كارا بهم كمك كرده ، اومدم يه حالي بهش بدم ، مث جن معلق سررسيدي ، برادر رامينه ، ...بعدرو كردبه اون پسره وگفت : رشيد يه دقيقه برو بيرون ، پسره مث برده خواست بره بيرون كه فرزاد دستشو گذاشت روي سينه اش وجلوشو گرفت
- نمي خواد تو بري من الآن مي رم شماهم به كارتون برسين .
بعد دستشو برد توي جيب كتش ويه برگ كاغد درآورد وانداخت جلوي فرزانه ، فرزانه اول بي تفاوت بهش يه نگاه انداخت و روشو چرخوند به طر ف ديگه ، ولي بلافاصله بطرفش رفت واونو برداشت ، وقتي چكي روكه بابت گرفتنش يك شب رو با كسي كه ديدن قيافه اش آزارش مي داد سر كرده بود ، حالا توي دستاش مي ديد ، نا خودآگاه خودشو انداخت توي بغل فرزاد ويه لب آبدار ازفرزاد گرفت ، فرزاد دستاشو ازدورگردنش بازكرد وبدون اينكه يه كلمه بگه ازدر بيرون رفت ، هرچقدرفرزانه اصراركرد كه بمونه كارش داره ، اعتنا نكرد وبا سرعت بيشتري كه به پاهاش داده بود كه يه وقت نكنه شل بشه وعقب گرد كنه عزمش رو جزم كرده بودكه ازاون فريبگاه بيرون بره ....

قسمت بيست و يكم
دو ماه بعد فرزاد با به فراموشي سپردن فرزانه به روز هاي قبلش بازگشته بود ، ديگه خونواده شو مي پرستيد ، اصل جريان رو براي مژده تعريف كرده بود ومژده برخلاف پيش بيني فرزاد با آغوش باز اونو پذيرا شد وچون حقايق براش روش شده بود زياد مته به خشخاش نذاشت وديگه حرفي وحديثي دراين رابطه توي اون خونه شنيده نمي شد ، مژده ديگه موبايل وكيف فرزاد رو جستجو نمي كرد ومث دوتا دوست هرچي كه براشون اتفاق مي افتاد بهم مي گفتن ، هيچ چيز پنهاني بين اونا نبود. فرزاد هم ديگه اشخاص غريبه رو حتي اگه توي برف وبارون گيركرده باشن سوارماشينش نمي كنه ، تلفن هاي مشكوك و ناآشنا رو جواب نمي ده . فرزاداتفاقي گذرش به اون محله اي كه يه روز خونه اي براي فرزانه كرايه كرده بود افتاد، ازكنار آرايشگاه رامين رد مي شد ، آرايشگاه تعطيل شده بود وكسي توي مغازه نبود ، ولي هنوز همون وسايل آرايشگاه توي مغازه بود . درحال دور شدن ازاونجا بود كه با صداي سوت يه نفر ايستاد ‌، به آينه بغل نگاه كرد باورش نشد كه اون رامينه ، شيشه رو پايين داد وسرشو بيرون برد ، وقتي مطمئن شد رامينه دنده عقب گرفت ، رامين سلام عليك گرمي كرد ولي با عدم استقبال فرزاد روبرو شد ، تازه بعدازيه احوالپرسي خشك مي خواست بره كه رامين اجازه نداد واصرارداشت كه خونه ببرش وبه خاطر چك ازش تشكركنه ، بالاخره با هزارسلام وصلوات فرزاد راضي شدكه باهاش تا دم دربياد ، خونه شون توي همون محله شادآباد بود كه يه بار فرزانه رو با برادر رامين درحال سكس ديده بود ، رامين كليدو انداخت توي در ووارد ساختمون شدن ، فرزاد به رامين گفت يه ياالله بگو ، كه رامين جواب داد : مگه مسجده آقا فرزاد ... بيا تو خودتو لوس نكن . فرزانه باشنيدن صداي فرزاد اومد دم در ويه سلام گرم ويه لبخند مليح تحويل فرزاد داد ، براي فرزاد ديگه اين كارا بي معنا بود ودرمقابل فرزاد هنوز دودل بود كه جواب سلام اونو بده يا نه چون اون قيافه ديگه قيافه فرزانه نبود حتي صداشم يه خرده تغيير كرده بود ، به آرومي وباحالتي توام با تعجب روي يه مبل نشست ، فرزانه هم روبروش با لباساي شيك ترازسابق نشسته بود . موبايلش دم به ساعت زنگ مي خورد ويا جواب مي داد وادامه شو به بعدموكول مي كرديا مي گفت اشتباه گرفتي رامين : چيه آدم نديدي فرزاد ، اين همون فرزانه است رفته صافكاري رنگ ... بعدخودش باصداي بلند زد زير خنده ، فرزادم يه لبخندي زد . فرزانه : رامين ! ... تو بازكنارخيارشور خوابيدي ؟! ... آقا فرزاد يه دماغ عمل كردن اينهمه تعجب داره ، شايدم پيش خودت مي گي اينا پول شارژ ساختمونو ندادن مي رن دماغ عمل مي كنن وموبايل مي خرن !!! فرزاد : مباركت باشه ، خيلي قشنگ شده ، ولي هموني كه گفتي درست حرف دلم بود ولي چه فايده ؟! رامين : آقا فرزاد اون كيفي كه دستته مي تونه دوسه نفرو خونه داربكنه وبعدرو كرد به فرزانه وبه حالت شوخي گفت : فرزانه كيفشو بزنيم ؟! فرزانه : رامين خان تو بجاي اينكه طلبتو بدي داري پولاشم مي بري ؟! روتو برم . بعدپاشدرفت توي آشپزخونه . فرزاد ازپشت اونو مشايعت كردكه داشت ميوه توي ظرف مي چيد كه بياره ، نگاهشون بهم رسيد ، فرزانه با اين تغيير كوچيك چقدر خوشگل شده بود ولي نفرتي كه دردل داشت اجازه هيچ حركت اضافه اي رو به اون نمي داد. ديگه باديدن اون معامله اش تكون هم نمي خورد چه برسه به راست شدن . رامين يه گازپيك نيكي ويه شيشه خالي مرباوسنجاق ويه قوري چايي رو علم كرد وشروع كردبه خوسازي ، خيلي اصراركردكه فرزادم بكشه ولي اون زير بار نرفت . بعدازيه ساعت فرزاد بلند شدوازاونا خداحافظي كرد ، رامين موقع خداحافظي گفت : من قرضتو پس مي دم ، راستي فرزانه با پول خودش دماغشو عمل كرده وموبايل خريده ، من همچين پولي ندارم ، اگه داشتم يه فكري به حال خودم مي كردم . سه چهارماه ازآخرين ديدار فرزانه وفرزاد مي گذشت ، فرزاد دريك جلسه با مدير عامل درحال مباحثه درمورد طرح هاي جديد كارخونه بودن ، موبايلش كه روي ويبره بود دور خودش مي چرخيد ، فرزاد گوشي روبرداشت ويه نگاه به شماره اش انداخت ، شماره نا آشنا بود ، بابي تفاوتي موبايلو توي جيبش گذاشت تا صداي ويبره حواس اعضاي جلسه رو پرت نكنه ، چند بار ديگه اون شماره روي صفحه نمايش موبايلش ظاهرشد ولي هربار اينقدر زنگ مي خوردتا خودش قطع مي شد ، ديگه ازسماجت طرف مقابل به تنگ اومد ، تصميم گرفت كه فقط صداشو گوش كنه ببينه كيه شايد كارواجبي داشته باشه كه اينقدر مصرره . ازحضار جلسه عذرخواهي كردو بيرون رفت تا جوابشو بده ، تماس رو تاييد كرد وگوشي رو درگوشش گذاشت ، ازاون طرف صداي يه زن بود كه فقط يه الو گفت ودوباره قطعش كرد . اين دفعه نوبت فرزاد بودكه بخواداون طرف صحبت كنه چند بار الو الو گفت ولي ديگه قطع شده بود وديگه تاپايان جلسه هم زنگ نخورد . خيلي كنجكاو شده بود كه كي ميتونست باشه ، چرا اينقدر سماجت داشت وچرا ديگه زنگ نزد ؟! گوشي رو برداشت وشماره رو باتلفن ثابت گرفت ، منتظر شد، شيش هفت بارزنگ خورد ، ازاون طرف گوشي يه آقايي چنان الويي گفت كه بند دل فرزاد پاره شد ، فرزادعذرخواهي كرد كه شماره رو اشتباه گرفته ودوباره شماره رو گرفت ، همون صدا دوباره گوشي رو برداشت اين دفعه عصباني تربود ، فرزاد پرسيد: ببخشيد چهارپنج دفعه ازاين شماره روي موبايلم زنگ خورده مي خواستم ببينم كيه وبا من چكارداره ؟! - مطمئني اين شماره بوده ؟! خوب چشاتو بمال شايد اشتباه كرده باشي ؟! - نه آقاجون اشتباه نكردم ، دوباره دارم اين شماره رو مي گيرم . - ببين عزيز من اينجا نه دختردم بخت دارم كه بخواي باهاش دوست شي ، نه پسردارم كه ببري باهاش بچه بازي كني ، اين تكنيكت خيلي قديمي شده ديگم اينجا زنگ نزن. - اقا ببخشيد مزاحم شدم ! - زت زيادددد! فرزاد ديگه بي خيال شد غروب موقعي كه داشت به سمت خونه مي رفت موبايلش زنگ خورد ، فورا" به شماره اش نگاه كرد ، همون شماره ناشناس بود، با ولع دكمه سبز گوشي رو فشارداد واونودرگوشش گذاشت ، صداي يه زن اونو به خودش آورد ، سرعتش كمترشد وخودشو كشوند به لاين كندرو ، اون صدا گفت: شناختي ؟! - نه ولي صدات برام خيلي آشناس ! - بله ديگه ، آدم وقتي دمش كلفت مي شه ديگه تلفن غريبه ها رو جواب نمي ده ، صبح پنج شيش بارتماس گرفتم ولي جواب ندادي ؟! - ميترا تويي ! واي خداي من توي آسمونا دنبالت مي گشتم ولي توي تلفن پيدات كردم . - خوبه ديگه مزه نريز ، حالا چرا گوشيتو جواب نمي دادي ؟! - من توي جلسه بودم ولي بعدش تماس گرفتم هردوبارش يه آقا گوشي رو برداشت ، خيلي هم عصباني بود . - اون هدايت بوده شوهرم ! - ئههههه شوهرم داري ؟! - بععععععله ، خوبشم دارم - خوب چي شده يادي ازما كردي ؟! - مي خوام ببينمت ، همين الآن ! - اوه اوه اوه دستور مي دي ؟! - نه اين دستور نيس يه كارواجبه ، حتما‌" بايد ببينمت والا توي تلفن بهت مي گفتم . - باشه ، باوجودي كه دارم برمي گردم خونه ولي بگو كجا بيام ! - بيا دم پارك تهرانسر ، يه ربع ديگه مي رسي ؟! - نه خيلي دورم ازاونجا ، ولي رسيدم بهت زنگ مي زنم بيا كه زياد علاف نشي! - باشه فعلا" خداحافظ فرزاد به پارك كه رسيد به ميترا زنگ زد ، ميترا سريع گوشي رو برداشت وگفت: رسيدي به پارك ؟! فرزاد تاييد كرد . ده دقيقه بعد ميترا درماشينو بازكردو نشست پيش فرزاد ، - سريع ازاينجا دور شو بروبه سمت شادآباد - شادآباد چرا؟! - بروتو كارت نباشه ! - ببين برام مشكلي درست نكني تازه داشتيم همه چي رو فراموش مي كردم منو نبري پيش فرزانه بخواي آشتي بدي ؟! - ميترا با عصبانيت داد كشيد سر فرزاد : برو ديگه چقدر حرف مي زنيييييييييييييي؟!!!.....

قسمت بيست ودوم

فرزاد ماشينو روشن كرد وآروم راه افتاد ديگه حرفي نزد تارسيدن نزديكيهاي شادآباد ، اونجا رو خوب مي شناخت ، حدس زدكه محل ملاقاتشون خونه فرزانه باشه ولي براي اطمينان بيشتر پرسيد: برم درخونه فرزانه اينا؟
ميترا با قيافه اي گرفته ودرهم وبرهم گفت :‌فرزاد منو ببخش نمي خواستم ناراحتت كنم ؟!
- خواهش مي كنم اشكالي نداره تقصير من بود كه هي سوال كردم! بي خيال بابا !
- اونو كه نمي گمممم !
- ببخشيد منظور شما رو نمي فهمم ؟!
- چيزي رو كه مي خوام بهت بگم رو مي گم !!! ... بعد روشو برگردوند وبه اونور شيشه خيره شد.
- چي مي خواي بهم بگي ؟! ... چيزي شده ؟! .... فرزانه دوباره كتكت زده ؟ آره ؟! ... خيلي آدم كثيفيه اگه دوباره دست روي تو بلند كرده باشه ؟! چرا به پليس اطلاع نمي دي ؟!
- نه...نه.... فرزاد ، يه گوشه وايسا ، ماشينو خاموش كن !
فرزادبا تعجب آميخته به نگراني يه گوشه نگه داشت وترمز دستي رو كشيد وماشينو خاموش كردو روشو به طرف ميترا چرخوند وگفت : من سراپاگوشم ! بگو ! ووقتي نگاهش به صورت برافروخته ميترا افتاد دل شوره شديدي گرفت .
- فرزاد يادته بهت گفتم فرزانه يه دوست داشت كه باخودش آورده بودش خونه من ، اسمش رضا بود ...
- همون موجيه ؟
- آره ، خودشه ولي اون موجي نيست خودشون اينو انداختن دهن مردم تا كاراشون رو توجيه كنن . اون دونفري هم كه اومده بودن منو زده بودن ازدوستاي رضا بودن ، يه زماني باهم جبهه بودن ، مي گن رضا اطلاعاتيه(اينو آروم گفت) ، فرزانه ورضا عاشق هم شده بودن دوسالي ميشد كه باهم رابطه داشتن ، ولي رابطه شون پنهاني بود وهيچوقت توي ماشين وخيابون ظاهرنمي شدن . هروقت فرزانه رو مي خواست ، اون پا مي شد مي رفت خونه اش وتاصبح باهاش مي خوابيد ، اين اواخر رامين هم فهميده بود ، اونم وقتي مي بينه كاري ازش برنمي آد به حسن مي گه ،حسن وقتي واردماجرا شد وبه اونا تذكرداده بودبابي رحمي تمام گوشماليش داده بودن ، وازاون موقع به بعدديگه حسن هم توي كارش دخالت نكرد.
- ببينم تو چطور با فرزانه آشنا شدي ؟!
- من با يكي ازدوستاي آرايشگرم باهم كارمي كرديم تا اينكه كارمون گرفت ونياز پيداكرديم كه يه وردست استخدام كنيم. آدماي زيادي اومدن ولي شهلا فرزانه رو انتخاب كرد ، شهلا كاراي خلاف زياد مي كرد فرزانه رو درواقع آورده بود سرپوشي باشه روي كاراي خلافش ، اون فرزانه رو حسابي آموزش داده بود كه چطور منو بپاد وكاراي منو به اون گزارش كنه ولي ازاون بد نمي گفت . چند هفته نگذشته بودكه سر همين كاراي شهلا وخلافكارياش ازش جداشدم . شهلا دختراي خوشگل كه به آرايشگاه راه پيدا كرده بودن رو تشويق مي كردكه ازخونه فراركنن وبه اونا اميد مي داد كه اونا رو ببره خارج ازكشور ويه ماه بعدبا 10 ميليون برگردن ، يكي دونفر رو بعنوان نمونه وشاهد كارش به همه مشتريان معرفي كرده بود وخيلي ازدخترايي كه دركنكور موفق نشده بودن ويا توسط والدينشون طرد شده بودن مصر شده بودن كه كارشون رو درست كنه . شهلا يه باند درست كرده بود كه اين دخترارو مي برد توي كرج وبه اين بهانه كه براي گرفتن ويزاي اقامت دردبي يا پاكستان بايد به عقد موقت يه مرددربيان اونا رو با مرداي ثروتمند عرب هموخوابه مي كرد وپول خوبي ازاين بابت به جيب مي زد . اينا رو اتفاقي ازيكي ازدخترايي كه گولشو خورده بود شنيدم ، بعدازاينكه چندين بار به اون تجاوز شده بودمتوجه دامي كه براش پهن شده بود مي شه و تونسته بود ازدستشون فراركنه وبا ديدن من توي خيابون به من پناه آورد وراز شهلا رو برملا كرد ، چند شب پيش من بود وبه خواست من به پليس مراجعه كرد . پليس با قراردادن طعمه تونست محل باند وافراد اون رو دستگير كنه ، همون روزي كه شهلا مي فهمه كه اعضاي باند ومحل اونا لورفته باچند نفرديگه ازكشور فرار مي كنن ، ديگه خبري ازاونا ندارم . ولي پليس به فرزانه هم كه توي آرايشگاه كارمي كرد مشكوك مي شه واونم مي گيرن ، چندروز توي بازداشتگاه مي مونه وبعدا" يكي ازاون مامورا كه همون رضا بود اول براي كشف حقيقت با سواركردن فرزانه قصد دوستي با اون رو داشته ولي غافل ازاينكه عاشق سينه چاك فرزانه مي شه . بقيه ماجرا رو كه خودت مي دوني .
- پس همه اين پولايي كه فرزانه به خونه مي برده مال رضا بوده ؟!
- رضا پول داده بودبه فرزانه كه دماغشو عمل كنه ، براش سرويس طلا خريده بود ، بهش رانندگي ياد داده بود، براش موبايل خريده بود ، مث يه زن وشوهررفتارمي كردن ، ديگه ازدور مواظب فرزانه بودواجازه بهش نمي داد هرجايي بره وقبلا" بايد ازاون اجازه مي گرفت . رضا ديگه طاقت دوري فرزانه رو نداشت وازفرزانه خواسته بودكه طلاق بگيره ومهرشم به رامين ببخشه ، ولي فرزانه قبول نكرده بود ومي خواست رابطه شون به همون صورت باقي بمونه . چندبارهم فرزانه اومده بود پيش من كه يه راهي جلوي پاش بزارم وكاري براش بكنم ، ولي با جواب منفي من روبرو شد. چون اون رضا اگه كسي مانع كارش مي شد ازسر راه برش مي داشت درضمن فرزانه رو ترسونده بود كه اگه باهاش نباشه پرونده اش رو بعنوان كسي كه دختراي مردم رو به دبي مي برده ، به جريان مي ندازه وحكمش هم چيزي جز اعدام نيست . رضا حتي با رامين هم وارد مذاكره شد ، ازنقطه ضعف رامين استفاده كرد ، با رامين ازدر دوستي وارد شد وموادبراش مي آورد ،بعدا" ازش خواست كه فرزانه رو طلاق بده درعوض براش يه پيكان مي خره تاباهاش مسافركشي كنه . همين كارو كرد ويه پيكان براي رامين خريد ولي سندرو به نامش نزد تا كارشو تموم كنه . ، فرزانه لاي منگنه گير كرده بود ، يه مدت رفت خونه مادرش تا رضا رو نبينه ازطرفي رضا رو خيلي دوست داشت ولي به اينجاي قضيه فكر نكرده بود ، البته فقط به فكر بچه هاش بود چون رضا گفته بوده كه آتنا رو قبول مي كنه ولي امين بايد پيش باباش بمونه . رامين هم ازترس جونش به فرزانه فشار مي آوردكه طلاق بگيرن .....

قسمت بيست وسوم و پایانی

فرزاد : يه دقيقه صبركن يه چيزي بگيرم دهنت خيلي خشك شده !
ميترا : نه نمي خواد بايد زودتر حرفامو بهت بگم و برم ، شوهرم الآن مي آد خونه ! ... ادامه داد:

- رضا به دنبال فرزانه مي گرده تا اينكه اونو خونه مادرش پيدا مي كنه با برادر فرزانه هم گلاويز مي شه ومي زنه دوتا ازدندوناي اونو مي شكنه ولي آخرسر با ديدن يه بسته اسكناس هزاري رضايت دادن . ازهمونجا دست فرزانه رو مي گيره و باخودش مي بره ، حدود يك هفته كسي ازاونا خبرنداشت ، خونواده اش سراغ اونو ازمن مي گرفتن ولي وقتي با بي اطلاعي من روبرو شدن به پليس شكايت كردن ، رضا دورا دور فهميده بود كه پليس خونه شو پيدا كرده ودنبالشن ، فرزانه رو باخودش مي بره شمال ، فرزانه توي راه پشيمون مي شه وازرضا مي خواد كه دست ازسرش برداره وديگه نمي خوادباهاش باشه ، رضا باشنيدن اين حرف يه سيلي توي گوش اون مي زنه ،فرزانه درو بازمي كنه كه بپره پايين كه رضا دستشو مي گيره ومانع ازاينكارمي شه ، درهمين موقع زانتياي رضا منحرف مي شه وازدره سرازير ميشه ، دراين حين رضا كمربند ايمني ودرماشينو بازمي كنه مي پره پايين .
فرزاد درحاليكه رنگش پريده بود با لباي لرزون پرسيد: پس فرزانه ... فرزانه چي بسرش اومد؟!‌
- ماشين وقتي كه به يه صخره مي خوره آتيش مي گيره و....
ميترا ديگه نتونست ادامه بده وسرشو به پشتي صندلي تكيه داد ، قطرات لغزان اشك ازدوطرف صورتش روي لباساش مي ريخت ، فرزاد درماشينو بازكرد وبيرون رفت ، دستاشو روي كاپوت ماشين گذاشت و با يادآوري لحظات خوشي كه بافرزانه داشت سعي داشت جلوي گريه اشو بگيره ولي اشكهاي اون قالب شدن وروي گونه اش ريختن . اين دومين باري بود كه يكي ازدوستاي صميميش رو ازدست مي داد ، وازاين ناراحت بود كه با اونا قبل ازمرگشون قطع رابطه كرده بود .
سوارماشين شد و پرسيد تو اينا رو ازكجا فهميدي ؟!
- اينارو توي دادگاه شنيدم ، منم بعنوان مطلع وشاهد بردن دادگاه ، فرزاد خيلي شانس آوردي اسمي ازتو درميان نبود . دادگاه ازمسيراصليش كه آدم ربايي بود خارج شد وتنها اشاره كردن به رابطه پنهاني كه اون دوتا باهم داشتن ومرگ اون هم يك تصادف قلمداد شد . چندوقت پيش رامينو با يه پژو 405 ديدم كه بچه هاشو توش گذاشته بود وداشت اونا رو مي برد پارك . مث اينكه رضا بهش رشوه داده كه از شكايتش صرفنظر كنه . دادگاه هم ديه فرزانه رو به رامين بعنوان اولياء دم داد كه رامين باهاش يه آپارتمان خريده ولي رو نكرده چون فرزانه اين واحدي كه الان توش نشستن رو ازرضا گرفته بود ، مفت ومجاني اينجا نشسته .
فرزاد با ناباوري وبدون معطلي رفت درخونه فرزانه ، روي سر درخونه يه پلالكارد مشكي آويزون كرده بودن وروي اون نوشته بود : درگذشت مادري مهربان وهمسري فداكار را به آقاي رامين ... تسليت مي گوييم .
فرزادبا ديدن كلمات" مادري مهربان وهمسري فداكار " توي دلش به اين همه فريبكاري ، ريا ، دروغ گويي ، خيانت كه دراطرافش بوقوع مي پيوست فكر مي كرد ، باوجودي كه همه مي دونستن اين زن ازخونواده اش گسسته شده ولي صفت همسري فداكار رو بهش مي دن . ميترا رشته افكارشو بهم ريخت وپرسيد:
- نمي خواي رامينو ببيني ؟!
- نه... ازش حالم بهم مي خوره ، اون زن قربوني كثافت كاري هاوبي عرضه بازي همين رامين شد،
- منم دل خوشي ازفرزانه نداشتم شاهد بودي كه چه بلايي سرم آوردن ولي چون دستش ازاين دنيا كوتاه شده دلم بحال خودش وبچه هاش مي سوزه .
فرزاد به گذشته هاي دور برگشت وبا بياد آوري خاطرات خوش با رويا دوست دوران دانشجوييش دلش گرفت . بغضي راه گلوشو گرفته بود. تاريخ دوباره براش تكرارشده بود ، اوليش رويا وحالا فرزانه . نفرتي كه ازفرزانه به دل داشت به يكباره تبديل به احساس ترحم ودلتنگي شد .
ميترا رو رسوند درخونه اش وبهش گفت : خداحافظ براي هميشه .
توي راه برگشت به خونه ، يه خانم سانتي مانتال كنارخيابون همون جايي كه يه روز فرزانه رو سواركرده بود وايساده بود ، فرزاد سرعتش رو كم كرد ، يه خورده جلوتررفت با روشن شدن چراغ ترمززانتيا ، اون خانم رفت به سمت درماشين وسوار شد .
فرزاد سرشو روي فرمون گذاشت وبا مشت روي اون كوبيد ، اون خانم كه حالا ديگه بوي عطرش تموم فضاي ماشينو معطر كرده بود با لحني ملايم روكرد به فرزاد ودستشو روي شونه فرزاد گذاشت وگفت : آقا چيزي شده مي تونم كمكتون كنم ؟!
فرزادآروم روشو چرخوند و باديدن چشماي اون زن يه مكثي كرد وهمونجوري كه به چشماي اون زل زده بود پاشو روي پدال گازفشار دادو براهش ادامه داد.

پایان.

فرستنده: نسرین (nasrin.t.73)


- 11 نظر
-
-
-




- داستان بلند

معرفت، عشق، نامردی و خيانت

 
_سلام
-سلام پسرم . حالت خوبه. کجا بودی؟
_رفته بودم سر خاک مامان.
-خدا بیامرزتش . زن خوبی بود.(گریه)
_بسته تو رو خدا بابا . یه ساله اون خدا بیامرز فوت کرده تو هنوزم نتونستی با این موضوع کنار بیای.
-آخه تو نمیدونی اون چه فرشته ای بود . هیچکی رو مثل اون ندیدم.
_میگم بابا بیا دوباره ازدواج کن . به خدا این جوری از بین میری. خودتو تو آینه دیدی؟ شدی مثل این مرده ها . انگار صد سال پیر شدی .
-چی؟ بیام زن بگیرم . پسر !خیال کردی مثل مادرت دیگه پیدا میشه . مادرت یه فرشته بود . هیچکی تو دنیا جای اونو برام نمیگیره .
دیدم حرف زدن باهاش فایده نداره . دیگه بیخیال شدم. رفتم تو اتاق و یه سیگار چاق کردم و ولو شدم رو تخت .جا سیگاری رو از رو میز ور داشتم گذاشتم رو شکمم و یه کام عمیق از سیگارم گرفتم. داشتم به پدر و مادرم فکر میکردم . واقعن عشق یعنی این . حد و مرز نداره . انگار عشق اونا از نظر زمانی هم عبور کرده بود و داشت جلوه جاودانی میگرفت. بعضی وقتا فکر می کردم که گریه پدرم به خاطر مرگ مادرمه اما خوب که فکر می کردم میدیدم که به خاطر اینه که زودتر بره پیش مادرم و دو تایی توی یه دنیای جدید بتونن عشقشونو تجربه کنن. اگه یکم دیگه فکر میکردم حسابی موضوع برام فلسفی میشد و من که شب و روز تو دانشگاه به خاطر رشته تحصیلی بحث های فلسفی میکردم دوست نداشتم که بقیه وقتم با فکر کردن به مسایل ناشناخته ای مثل فلسفه تلف بشه . خاکستر سیگار رو تو جا سیگاری تکوندم و یکم توی تخت جا به جا شدم . شاید اینجوری مسیر ذهنیم عوض میشد . خواستم فکرمو متوجه دانشگاه کنم و به دوستام ودخترای خوشگل دانشگاه فکر کنم. آره این فکر خوبی بود. ساسان کامیار رامین بهرام و..... . یه لحظه یاد سارا افتادم.دختر ناز و خوشگلی بود . ترم اول خیلی عبوس بود و جواب هیچکی رو نمیداد. هیچکی هم (ازپسرا) محلش نمیذاشتن. کلن بچه های کلاس ما خیلی مغرور بودن(چه پسر چه دختر ). اگه حتی یه درصد احتمال میدادن که طرف جواب نمی ده حتی نگاشم نمی کردن تازه پیش دستی هم میکردن با بی اعتنایی دست خودشونو جلو مینداختن.
اما تو ترم جدید یه خورده بهتر شده بود . مثله اینکه دانشگاه و اون فضای آزاد!(بالاخره از کوچه و خیابون که بهتر بود) یه خورده یخشو باز کرده بود و با روی بازتری با بچه ها برخورد میکرد. چند تا از پسرا هم پا پی شدن تا باهاش طرح رفاقت بریزن . ولی هنوز زمان لازم داشت تا بتونه این نوع ارتباط جدید رو بپذیره . سارا از اون دخترای با حجاب بود. فکر کنم که رفتار افتضاح ترم اولشم به خاطر خونواده مذهبیش بود . چون من یه بار دیدم که پدرش با یه ماشین گرون اونو آورد دم دانشگاه . از اون ریش بلندای حزب الهی بود . خوب یادمه که حدود چند دقیقه هونجا موند تا ببینه کسی مزاحم ! دخترش میشه یا نه . دخترای پر مدعای دانشگاه با دیدن اون ماشین و اون بابا حسابی کوپ کرده بودن . شاید دلیل بی محلی به سارا تو روز های بعد همون اتفاق بوده . امروز که از نزدیک دیدمش خیلی با اون چیزی که تو خیالم نقش بسته بود فرق داشت. من همیشه اونو یه دختر معمولی که تو یه خانواده مذهبی بزرگ شده فرض می کردم که برای اینکه باهاش رابطه برقرار کنی باید بری پیش پدرش اونو ازش خواستگاری کنی اگه همه چی مرتب باشه و پدرش موافق باشه تازه باید صبر کنی تا شب عروسی اون موقع تازه میتونی باهاش صحبت کنی. اما امروز که اومد پیشم و یه کتاب ازم خواست کلن نظرمو راجع بهش عوض کرد . اون یه دختر لاغر با حدود 160 سانت قد و صورت سفید مثل برف بود. اون قدر سفید و لطیف که شاید اگه بهش دست میزدی جاش زخم میشد . لبای سرخ (البته یه خورده کمرنگ که تو چشم نمیزد ) و دماغ کوچیک. یه دستی رو دماغ یوغور خودم کشیدم . قابل مقایسه نبود . چشماش توصیف ناپذیر بود . فقط رنگش رو میتونم بگم که کهربایی بود و زیر ابروهای پر پشت و کشیده یه حالت تحکم داشت . طوری که اگه اون لحظه هر کاری میگفت براش می کردم . وقتی حرف میزد دندونای کوچیک و گردش بیرون میافتاد اما من محو چشماش بودم. ناکس معلوم نبود چشم ماره که داره این طور منو هیپنوتیزم میکنه و هر طور که خودش دلش میخواست اونو راهنمایی میکنه . صدای ضعیف و مخملیش هنوز تو گوشمه:
-ببخشید آقای رحمانی ؟
_بله بفرمایید؟
-راستش من اون کتاب ..... رو میخواستم.
_کدوم کتاب؟
-درسی نیست . اونی که با استاد راجع بهش بحث می کردین. فکر کنم شما اون کتاب رو دارین.درست میگم؟
_نه یعنی آره. چطور بگم . پیشم نیست . دست یکی از دوستامه . باید ازش پس بگیرم . هر وقت پس گرفتم براتون میارم.
-ای وای ببخشید. مثل چیزی که خواستم زیاد آسون نیست .
_نه آسونه . فقط باید برم اونو ازش پس بگیرم . هر وقت پسش گرفتم براتون میارم . چرا فکر میکنین سخته؟
-آخه شما اون کتاب رو ندارین. اون یه کتاب نایابه. کمتر کسی حتی اونو میشناسه . امروز وقتی اسمشو از زبون شما شنیدم حسابی جا خوردم.
وای اون از کجا میدونست که من کتابو ندارم . حسابی اعصابم خورد شده بود. از طرفی اگه میگفتم دارم باید براش میاوردم و اگه میگفتم ندارم دروغگو از آب در میومدم.
_نه دارم حتمن براتون میارمش (اینو با یه خورده سر سنگینی گفتم تا بفهمه که بهم بر خورده)
-اوووو ببخشید . مثله اینکه ناراحتتون کردم.
_نه مهم نیست شما کتابو میخواین منم براتون میارم. امر دیگه ای ندارین من باید برم.
- نه . عرضی نیست . به خونواده سلام برسونید . خداحافظ.
_به سلامت.
اون راست میگفت کتاب نایاب بود . کمی هم قدیمی بود . موضوعش فلسفی بود و چون تو ایران کسی به این جور مسایل گوش نمیده تعداد زیادی از اون وجود نداشت . خود منم چند صفحه از اونو با زحمت تو اینترنت اونم در ظرف چند ماه سرچ تو سایت های مختلف پیدا کرده بودم . تموم عصر تا غروب رو دنبال کتاب گشم . کتاب فروشی ها مغازه ها گالری ها و حتی کتاب فروش های کنار خیابون . خیلیا اسمشم نشنیده بودن . همین طوری فکر می کردم که چی به سارا بگم . مستاصل شده بودم . پدرم درو باز کرد :
-مهران بابا نمیای شام بخوری . پنجره رو هم باز کن بوی سیگار تموم خونه رو گرفت.
_باشه برو الان میام.
قبلن دزدکی سیگار میکشیدم اما از وقتی مادرم فوت کرد دیگه بیخیال شدم و تو خونه میکشیدم . بابا هم هیچی نمیگفت .
سر سفره بابام بهم گفت که میخواد بره مشهد ( اصلیت ما مشهدی بود ولی چون پدرم از بچگی تو تهران بزرگ شده بود و منم همینجا متولد شده بودم زیاد میلی به رفتن به خونه اقوام تو مشهد رو نداشتم و بابا هم کلن زیاد اونجا نمیرفت) داشتم میگفتم که بابام میخواست بره مشهد که هم به اقوام سری بزنه و هم تکلیف ارث و میراث رو با برادراش روشن کنه . پدر بزرگم با فاصله کمی از مادرم فوت کرد و همین دو تا اتفاق ناگوار برای پدرم اونو خیلی شکسته کرده بود. پدر بزرگم زیاد در بند مال دنیا نبود اما زمین های زیادی داشت که میراث خانوادگیش بود و پول زیادی هم میکرد . طرح ساخت شهرک های جدید هم بهش خورده بود که دیگه محشر بود. اون داشت در مورد مسافرت صحبت میکرد و من تو خیالات خودم خونه و ماشین آنچنانی رو تصور میکردم که دارم با یه ماشین مدل بالا تو خیابونا گشت میزنم.چون وضع مالی پدرم زیاد خوب نبود من هیچ وقت ازش هیچی نخواسته بودم اما حالا اوضاع کم کم داشت فرق می کرد و روال زندگی عادی ما داشت عوض میشد.رو کردم به بابا و گفتم :
_راستی بابا سهم ما از ارث چه قدره؟
-پسرم پول مهم نیست . دل خوش مهمه وقتی دلت خوش باشه انگار پولدارترین آدم رو زمینی . ولی اگه دلت خوش نباشه گنج قارونو هم داشته باشیبه دردت نمی خوره .
این دل گندگی پدرم همیشه اعصاب منو خورد میکرد حتی وقتی که سر کار بود با اینکه پست مهمی داشت ومیتونست خیلی پولساز باشه براش ولی این کارو نمیکرد . همیشه میگفت ما خیلی خونواده خوشبختی هستیم پسر . قدر این روزارو بدون . منم بچه بودم سرم تو حساب کتاب نبود. آخ روزای بچگی کجایین . اون موقع چه جور فکر میکردیم و امروز چه جور .
_نه بابا منظورم اینه که مامیتونیم زندگی بهتری داشته باشیم . پول شاید زیاد مهم نباشه اما کم اهمیت هم نیست .
اون قدر هست که دل تورو راضی کنه (این جمله رو پدرم با لحن خاصی گفت مثل اینکه میخواست سربسته یه چیزی رو به من گوش زد کنه اما من اون قدر تو فکر ارث بودم که حتی صورت بابارو هم خوب ندیدم.
ساعت کوکی زنگزد . سر ساعت شیشو نیم بلند شدم دستو صورتمو بشورم و صبونه بخورم برم دانشگاه . صبونه تموم شد اومدم تو اتاق لباس بپوشم دست بردم طرف ساعتم یه دستنوشته کنارش بود:
سلام پسرم خواب بودی دلم نیومدبیدارت کنم من باید ساعت پنج ترمینال باشم بلیتم مال اون وقته دیشب یادم رفت بهت بگم یه صد هزار تومنی گذاشتم بغل کامپیوترت گفتم شاید برگشتنم طول بکشه بی پول نباشی مراعاتشو بکن . هر کاری هم داشتی زنگ بزن خونه عمو ناصر من اونجام . به خالتم سفارش کردم ظهر برو اونجا با خالت هماهنگ کن که کی میای و کی میری . من بهت اطمینان دارم اما تو اینو بذار پای نگرانی های یه پدر پیر ایشالا خودت پدر میشی و میفهمی که من چی میگم . مواظب خودت باش. قربانت : بابا.
کاغذو همونجا گذاشتم. خندم گرفته بود .با خودم گفتم: خوب یه دونه گوشی می خریدی که هر موقع بخوای بهم زنگ بزنی . سری تکون دادم . یاد حرف خودش افتادم: پسر من گوشی می خوام چی کار کی به من زنگ میزنه یا کی با من کار داره یا یه چیز دیگه من به کی زنگ بزنم همون ماله تو کافیه ما که همیشه با همیم. تو تمام حرفاش گوشه هایی از عشق به مادرم موج میزد.
از خونه زدم بیرون و رفتم طرف دانشگاه . تو کلاس چشمم به سارا افتاد یاد کتاب افتادم . با خودم گفتم بهش چی بگم . ولش کن میگم ندارم بهت دروغ گفتم که دارم اصلن گور پدر اون کتاب و سارا و همه بچه ها . اصلن گور پدر همه.
رفتم سر جام نشستم تعداد بچه ها کم بود هنوز نیومده بودن فقط سارا بود و چند تا پسر و دختر که تعدادشون ده نفر هم نمیشد. باهاشون احوال پرسی کردم و آخر نفر با سارا . خیلی تعجب کردم . سارا در مورد کتاب هیچ حرفی نزد . خوب چه بهتر. تا ظهر با هم کلاس داشتیم . پیش خودم گفتم که الانه میاد میگه کتابو آوردی ؟ اما انگار نه انگار. ظهر کلاس تموم شد و رفتیم بیرون . دیگه میخواستم خودمو از نگرانی نجات بدم وایسادم از کلاس بیاد بیرون و خیلی صریح و محکم بهش بگم دروغ گفتم اصلن من اون کتابو تا حالا هم ندیدم . اگر هم بهت گفتم دروغ گفتم که دارم حالا فکر کن که من خواستم سر به سرت بذارم . اومد بیرون رفتم جلو:
_خانم کاظمی یه لحظه وقت دارین ؟
-(چشم وابروشو با هم بلند کرد و گفت )بله آقای رحمانی من برای شما همیشه وقت دارم . امر بفرمایید؟
بازم در مواجهه با چشمای اعجاب انگیز سارا کم آوردم . انگار کلمه ها خودشونو از من قایم میکردن که مبادا من یه چیزی بگم که به سارا بر بخوره . هر چند من در مقابل سارا هیچی برای گفتن نداشم . یه پسر معمولی خود خواه از خود راضی لوس که احساسات هیچ کس براش مهم نیست. اما سارا یه دختر خوشگل و خوش سرو زبون(حداقل تو این مدت)و با وقار.
_راستش من ..... من ..... من کتابو .....
-کتابو ندارین .
_بله من اون کتابو ندارم . نمی خواستم بهتون دروغ بگم . ولی اینو بذارین به حساب غرور مردانه.
-(با خنده) ها ها ها غرور مردانه.
خیلی بی شرمانه میخندید . اصلن با نوع رفتار و پوشش چادریش نمیخون. تو همون حال ادامه داد:
-جالبه . راستش من اون کتاب رو نمی خواستم از شما بگیرم . فقط خواستم بدونم اگه اونو ندارین بهتون بدم تا کامل بخونیدش . چون از حرفای اون روزتون فهمیدم که خوب کتاب رو نخوندین وفقط قسمت کوچکی از اون رو خوندین .
وای من میخواستم به سارا چی بگم و اون چه جوری رفتار کرده بود.
_اون کتابو دارین ؟
-آره الانم پیشمه . میخواین بدم بخونیدش . البته مواظب باشین خراب نشه این کتاب مال پدرمه .
چه معرفتی داشت . با این که دختر بود اما منو حسابی شرمنده خودش کرده بود. اصلن من مشکل دارم که باید همیشه بخوره تو ذوقم . ذهنیت من نسبت به افراد همیشه غلط از آب در میاد. بالاخره کتابو ازش گرفتم و قول دادم که ازش خوب نگه داری کنم . موقع رفتن بهم گفت :
-آقای رحمانی شمارتونو بهم میدین ؟شاید یه دفعه بابام کتابو خواست . البته اگه ممکنه؟
_نه مشکلی نیست . یادداشت کنید صفر نهصدو....................................

بعد از اینکه شماره رو به سارا دادم ازش جدا شدم و رفتم خونه خالم . تو راه همش تو فکر سارا بودم . آخه یه دختر چطور میتونست این طور منو مسحور خودش کنه . منی که هیچ کی رو داخل آدم حساب نمی کردم . حتی دخترا در مواجه با من خیلی محتاط برخورد می کردن مبادا یه دفه یه چیزی بگن که بهم بربخوره که اون وقت اعصابم سگی میشد و کنترل خودمو از دست میدادم و دیگه معلوم نبود چه رفتاری نشون بدم . حتی بعضیا فکر می کردن مشکل روحی دارم و زیاد سر به سرم نمیذاشتن . البته بغیر از ساسان.اون از وقتی کلاس پنج بودم باهام تا حالا همکلاس بوده . به نظر اون از وقتی مادرم فوت کرده اینجوری شدم . اما خودم که نمیتونم به خودم دروغ بگم . من همیشه این جور بودم . اما تا حالا خودمو رو نکرده بودم.
داشتم به خونه خالم میرسیدم. رفتم تو و همونجا ناهارمو خوردم. تا عصر اونجا بودم . ساعت چهار یا پنج از خونه خالم اومدم بیرون رفتم فروشگاه . یه خورده وسایل خریدم برای این چند روز که بابام نیست. زیاد حوصله آشپزی نداشتم .رفتم تو خونه وسایلو گذاشتم تو یخچال اومدم جلو تلویزیون ولو شدم . هوا کم کم داشت تاریک میشد .گفتم زود غذا بخورم زودم بخوابم.رفتم غذا درست کنم که موبایلم زنگ زد . شماره نا آشنا بود:
_بله بفرمایین ؟
-سلام آقای رحمانی خوبین ؟
صدای دلنشین سارا بود. بیشتر از اینکه متعجب بشم خوشحال بودم. راستش سارا اولین دختری بود که تا این حد باهاش خصوصی صحبت میکردم. کلن عقیده داشتم اگه به دختر رو بدی ازت سواستفاده میکنه و واقعن دختری تو زندگی من نبود اونایی هم که باهاشون همکلاس بودم روی خوش بهشون نشون نمیدادم اونام باهام کاری نداشتن . شاید دلیل پرخاش گری من هم تو اون زمان همین بود. اگه با یه جنس مخالف رابطه برقرار میکردم حتمن اوضاعم بهتر میشد .
_سلام خانم کاظمی حالتون خوبه ؟امری داشتین ؟
-نه همین طوری زنگ زدم حالتون رو بپرسم . مزاحم که نشدم؟
_نه اختیار دارین شما مراحمین .خانواده خوبن ؟
-خیلی ممنون همه خوبن . راستی کتابو خوندین ؟
وای کتاب . کتابو خونه خاله جا گذاشته بودم.
_بله؟ کتاب ؟ آره یعنی نه امروز سرم یه خورده شلوغ بود نتونستم . حتمن میخونمش .
-خوب مثله خسته این من دیگه بیشتر از این مزاحم نشم . کاری ندارین ؟
_نه خواهش میکنم . مراحمین . عرضی نیست خدا نگهدار.
-خداحافظ
گوشی رو قطع کردم علا رغم میل باطنیم . راستش تو این چند کلمه جوری خودشو تو دلم جا کرد که دوست داشتم تا فردا صبح باهاش حرف بزنم.با اینکه از صبح تا حالا نخوابیده بودم اما اصلن خوابم نمی اومد انگار یه انرژی خیلی زیاد تو وجودم موج میزد . یه احساس تازه داشتم . من که به هیچ کس جز خودم فکر نمی کردم دوست داشتم الان اینجا با شه . دوست داشتم این جا میبود و میدید که مهران پسری که غرورش حتی از ارتفاع آسمونا هم بیشتر بود چه جوری برای سارا له له میزنه . شماره ای که افتاده بود مال خونه بود . حتمن شماره خونشونه . زود شماره رو زدم رو مموری و به جای اسمشم نوشتم جهان . راستی راستی اندازه یه جهان تو قلبم جا گرفته بود. از حال خودم خندم گرفته بود. به هر حال اون شب گذشت و من به انتظار دیدن دوباره سارا به خواب رفتم و چه خوابایی که نمیدیدم.
صبح ساعت ده کلاس داشتم و میتونستم که قبل از رفتن یه کم به خودم برسم. سرو صورتو صفا دادم ادکلن نه چندان گرونمو رو بهترین پیرهنم خالی کردم کفشامو واکس زدم و از خونه زدم بیرون.
تو دانشگاه ساسانو دیدم رفتم طرفش:
_سلام ساسان .
-سلام
_کلاس شروع نشده ؟
-نه مثل اینکه تشکیل نمیشه استاد تو جلسه اس و حالا حالاها بیرون نمیاد . به منصوری گفته اگه تا بیست دقیقه دیگه نیام کلاس تشکیل نمیشه .
_وای چه خوب
-چرا ؟ من کلی کار دارم اگه نمیخواست کلاس تشکیل بده قبلن میگفت مارو هم زا به راه نمیکرد
حالا مگه چی شده شایدم اومد سر کلاس . یا یه چیز دیگه اگه نیومد که هیچی اگرم هر وقت اومد بهش میگم تو چند دقیقه قبلش رفتی و میگم برات غایب نزنه.
-آخه الاغ جون برای من حاضر و غایب مهم نیست کلاسو از دست میدم.
_خودت میدونی
-البته احتمال اومدنش کمه . احساسم میگه نمیاد . من میرم کاری نداری؟
_نه به سلامت.
خوب شد ساسانو دست به سر کردم بره اگه سارا اومد بدون سرخر باهاش صحبت کنم . خدا رو چه دیدی شاید مخشم زدم باهام دوست بشه .چند دقیقه که وایسادم دیدم که یه خورشید از اون طرف دانشگاه داره طلوع میکنه . آره خودش بود . سارای خوشگل من. از همین الان اونو متعلق به خودم میدونستم. شاید به نظر خیلیا خوشگل نبود اما تو مو میبینی و من پیچش مو . چه میدونم علف باید به دهن بزی شیرین باشه و از این حرفا . باروی باز و خندان اومد جلو :
-سلام
_سلام حالتون خوبه ؟
-خیلی ممنون شما خوب هستین . کلاس شروع نشده؟
_نه مثل اینکه تو جلسن . استاد گفته اگه تا بیست دقیقه دیگه نه اون مال پنج دقیقه پیش بود تا یه ربع دیگه بیرون نیام کلاس تشکیل نمیشه
-خوب اشکالی نداره همین جا میشینیم اگه تا یه ربع دیگه . البته اگه شما کاری نداشته باشین ؟
_نه خواهش میکنم برای من سعادتیه هم صحبتی با شما.
مجری های تلویزیون باید جلوم لنگ مینداختن . خودمم از نوع بیان خودم خندم گرفته بود.
-این تعارفارو بذارین کنار آقای رحمانی دوست دارم یکم خودمونی تر با من حرف بزنین . این جوری من احساس راحتی نمیکنم.
_خیلی خوب هر جور شما بخواین . راستی شما چند سالتونه؟
-من یه هفته دیگه نوزده ساله میشم.
_واو یه هفته دیگه تولد شماس . باید به فکر یه کادوی خوب براتون باشم .
- وای نه نمیخوان تو زحمت بیافتین من راضی نیستم.
_نه چه زحمتی تازه اگه بتونم جبران خوبی های شمارو بکنم بابت کتاب و همچنین دیشب. راستش من تنها بودم که شما زنگ زدین . پدرم رفته مسافرت منم تو خونه تنها بودم . شما زنگ زدین خیلی خوشحال شدم.
- پدرتون با مادرتون رفتن.
سرمو پایین انداختم و آروم گفتم:
_نه
- پس مادرتون دیشب خونه نبود
_نه مادرم یه ساله ... یه ساله ....
نمیدونم چی شد گریم گرفت
-ناراحتتون کردم . ببخشید . فهمیدم . خدا رحمتشون کنه
_ خواهش میکنم . شما ببخشید من نباید شما رو ناراحت میکردم.
تقریبن یه نیم ساعتی با هم حرف زدیم اون یه چیزایی در مورد خودش و خونواده خودش بهم گفت منم به طور سربسته یه چیزایی گفتم . کلاس تشکیل نمیشد. من به سارا پیشنهاد دادم که بریم بیرون و با هم یه نوشیدنی بخوریم . اونم قبول کرد و رفتیم بیرون. توی یه کافی شاپ نشستیم محیط جدیدی بود هم برای من چون این جور جاها نمی اومدم هم برای سارا به دلیل فرهنگ خانوادگیش. سر و وضع ما دوتا به دوست پسر دوست دختر نمی خورد . همه فکر میکردن زنو شوهریم من با شلوار پارچه ای و بلوز دگمه دار که حتی آخرین دگمه اونم بسته بودم . سارا هم با چادر . تازه وقتی اون پسره اومد تا منو رو بیاره رو به من گفت خانمتون چی میل دارن . سارا زیرزیرکی میخندید و منم حسابی سرخ شده بودم.
-خوب آقای رحمانی کاری ندارین ؟ من باید برم خونه . میدونین که؟
_بله در جریان هستم. برو به سلامت راستی سارا........
یه خورده شوکه شدم . از دهنم پرید گفتم سارا . یه خورده هم ترسیده بودم که یه دفعه یه چیزی بگه . اما با خنده برگشت :
-بله ؟
_ببخشید گفتم سارا از دهنم پرید
-نه اشکال نداره . من دوست داشتم همین طوری صدام کنی مهران. خدا حافظ
اون رفت ومنو با خودم تنها گذاشت . اون رفت اما نمیدونست که منو با خودش برده اونی که اونجا وایساده بود فقط جسمم بود. روحم قلبم و تمام احساستم الان متعلق به سارا شده بود. صدای زنگ اس ام اس موبایلم منو از اون حالو هوا درآورد. وقتی اس ام اس رو خوندم توش نوشته بود سرتو میندازی پایین و میری خونه والا دیگه سارا دوست نداره . اگه بگم تو اون موقع اشک تو چشام جمع شده بود دروغ نگفتم. سارا دختری که در عرض دو روز تونسته بود قلب یخی منو ذوب کنه دوسم داشت . بعد از مرگ مادرم این بهترین اتفاق زندگیم بود. اصلن نه مرگ مادرم بدترین اتفاق زندگیم و این لحظه بهترین اتفاق بود. شاید الان میتونستم پدرم رو درک کنم . دیگه هیچ دختری از نظر من به اندازه سارا زیبا نبود . قدیمیا راست گفتن . به سر آمده حکیم است . منم حالا عاشق بودم و کم کم داشتم احساس پدرو در مورد مادر درک می کردم .
رفتم خونه از تو اینترنت هر چی اس ام اس عاشقانه بود جمع کردم و یکی یکی برای سارا میفرستادم . اما سارا جواب نمیداد. منم با خودم خیال کردم حتمن یه کاری داره .
شب سارا بهم زنگ زد :
-سلام
یه دفعه زد زیر گریه
_سلام سارا جون چی شده؟
-هیچی ظهر این قدر زیاد اس ام اس زدی بابام مشکوک شد گوشیرو گرفت ازم . تو دستش بود که یه دونه دیگه رسید وقتی خوندش یه سیلی زد زیر گوشم .بعد منو انداخت تو اتاق و با کمر بند افتاد به جونم.
وای . بازم خراب کاری . اینه دیگه این قدر تو کارام زیاده روی میکنم که بعضی وقتا حتی خودمم عقم میگیره .
_سارا من معذرت میخوام . اصلن نمیدونستم این جوری میشه. حالا بعدش چی شد؟
-من برای خودم ناراحت نیستم . شمارتو تو موبایلم پیدا کرده . من خیلی می ترسم . آخه میدونی بابام همه جا دوست و آشنا داره . تازه اگه نداشته باشه هم با استفاده از نفوذش میتونه کمتر از یه هفته آدرس خونتون رو گیر بیاره .حالا میخوای چی کار کنی ؟
عرق سردی رو بدنم نشست . بیا و درستش کن . یه روز بیشتر نیست با دختر مردم آشنا شدیم باید عالمو آدم بفهمن ما چه غلطی کردیم . دیگه قدرت حرف زدن هم نداشتم
_نمیدونم . چی کار کنیم ؟
یه دفه زنگ خونه به صدا دراومد . از سارا خدا حافظی کردم و بهش گفتم بعدن بهت زنگ میزنم . رفتم دم در . یه مامور دم در بود . چشمم به ماموره افتاد بی اختیار خوردم زمین .
ماموره بلندم کرد و گفت :
-چیزی شده ؟
_نه چیزی نیست امرتونو بفرمایین ؟
-ببخشید منزل آقای سعیدی این جاست ؟
خیالم راحت شد.
_نه این خونه بغلیه .
-خیلی ممنون . راستی مشکلی براتون پیش اومده بود یه دفه خوردین زمین.
_نه . آخه میدونین من پدرم مسافرته گفتم حتمن برای اون مشکلی پیش اومده .
-آها . پس نگران پدرتون بودین . خوب دستتون درد نکنه با اجازه .
_ خواهش میکنم جناب سروان
درو بستم اومدم تو و یه نفس راحت کشیدم.اما فکر پدر سارا یه لحظه منو آروم نمیکرد.نمی دونستم چیکار کنم .
اوس کریم .... به دادمون برس............

رفتم تو و یه چند تا تخم مرغ ریختم تو ماهیتابه . سارا کجایی ببینی مهران جونت شام چی می خوره . بعد از شام رفتم بخوابم ولی مگه فکر پدر سارا میذاشت چشم رو هم بذارم .
صبح زود با صدای زنگ از خواب پاشدم . دست ورومو شستم و بدون خوردن صبونه از خونه زدم بیرون . تو راه یه بند تو فکر دیشب بودم : الان دم دانشگاه چند مامور امنیتی گذاشتن . همین طور دم کلاس و از همه مدارک شناسایی میخوان . اه چه فکر هایی . فاز جدید آشنایی من با سارا رو کلن به هم ریخته بود . اصلن مگه جرمه من دوسش دارم باباشم هیچ گهی نمی تونه بخوره . مگه کیه من که ازش نمی ترسم.
به دانشگاه که رسیدم یکم با ترسو لرز اطرافو پاییدم . خبری نبود شهر در امنو امان است. رفتم سر کلاس . همه بودن به جز سارا . یه چیزی قلقلکم میداد. احساس بدی نداشتم اما انگار خبرای خوبی در انتظارم نیست . با خودم میگفتم الانه که مامورا بریزن تو به سرکردگی پدر سارا و منو با خفت و خواری از دانشگاه ببرن بیرون . وای اگه پدرم بفهمه چی میشه . اما دست روزگار خوابای دیگه ای برام دیده بود.کلاس تموم شد و رفتم خونه.
ناهار هیچی نداشتم حوصله غذا درست کردنم نداشتم . رفتم تو اتاقم و کامپیوترو روشن کردم رفتم تو اینترنت و گشت زنی تو سایتای سکسی. حداقل مزیتش این بود که منو از فکر پدر سارا در می آورد. تقریبن در عرض یک ساعت پاکت سیگارو نصف کردم. خودم از بوی سیگار حالم به هم میخورد.
دیگه داشت گرسنم میشد . اینم از عواقب اینترنت قاروقور شکم داشت ریتم سمفونیک به خودش میگرفت. به خودم گفتم برو فکر نان کن که خربزه آب است. آماده شدم برم بیرون . تو خونه هیچی برای درست کردن نبود. ول کن بابا میرم بیرون یه چیزی میخورم . اومدم دم در موبایلم زنگ خورد. شماره سارا بود . به طور غریزی این طرفو اون طرف خودمو یه نیگا کردم . وضعیت سفید بود . با نگرانی جواب دادم:
_الو؟
-سلام(گریه)
صدای سارا بود داشت گریه میکرد.
_سلام چی شده ؟ بابات آدرسمو پیدا کرده؟
-نه صبح از خونه میره بیرون با یه کامیون تصادف میکنه. الان تو بیمارستان بخش آی سی یو بستریه . هنوز به هوش نیومده.
_کامینه به خودش زده ؟
نه به ماشینش . تقریبن از ماشین هیچی نمونده.
چند تا سوال از من و چند تا جواب از سارا نتیجه مکالمات ما بود. نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت . دیگه خطری از بابت پدر سارا منو تهدید نمیکنه اما خود سارا بابت پدرش ناراحت بود. با خودم فکر میکردم خوشحالی من باید خیلی خودخواهانه باشه . بالاخره هر چی باشه پدرشه . تازشم من هر کاری کنم باید پدرشو قبول کنم.(اون وقتا زیاد در بند سکس نبودم)
_خوب سارا الان میخوای چی کار کنی ؟
-نمیدونم . خیلی احساس دلتنگی میکنم. راستی گفتی بابات رفته مسافرت میتونم بیام پیشت ؟
نا خدآگاه دستم رفت رو کیرم . فکرای شیطانی داشت تو وجودم وول میخورد.البته یکم ریتم طپش قلبم هم عوض شد و یه خورده تند تر میزد.
_من از خدامه در خدمت شما باشم ولی خونوادتون....؟
-نه بابت اونا خیالت راحت باشه . البته اگه مزاحمت میشم نیام؟
_نه بابا چه مزاحمتی. خونه مارو که بلد نیستی .آدرسو یادداشت کن . خیابون......
-یادداشت کردم. کی اونجایی؟
_تا یه ساعت دیگه اونجام. بای
رفتم یه ساندویچی و یه ساندویچ کوفت کردم و نیم ساعت قبلش رفتم سر قرار. یه سیگار در آوردم خواستم روشن کنم یه نفر از پشت زد رو شونم. برگشتم . سارا بود:
_سلام خوبی کی اومدی؟
-سلام یه ربعه اینجام.
تموم صورتش خیس اشک بود.چشمای خوشگلش قرمز قرمز.حرفی برای گفتن نداشتم .زود یه ماشین دربست گرفتم و رفتیم خونه.
رفتیم تو. سارا خودشو انداخت تو بغلم و شروع کرد به گریه کردن.نمیخواستم با حرفای مزخرف دلداریش بدم . گذاشتم راحت تو بغلم خودشو سبک کنه . جلو پیرهنم حسابی خیس شده بود. گریه های سارا تموم شد من زود بردمش رو مبل نشوندمش :
_بشین یه نوشیدنی برات بیارم.
-دستت درد نکنه.
رفتم تو آشپز خونه . بخشکی شانس . باید وقتی بیرون بودم فکرشو میکردم. تنها نوشیدنی موجود آب خالی بود. خواستم شربت آبلیمو درست کنم یه دفعه یاد شراب خانگی پدرم افتادم . پدرم خودش شرابو درست میکرد . این قدر توش عسل میریخت وقت خوردن گلوی آدمو میزد. اومدم تو هال :
_سارا؟ شراب میخوری ؟
-دارین؟
_آره . پدرم خودش درستش کرده.
-خیلی خوب بیار.
رفتم بیارم . یه لحظه تعجب کردم. یه دختر چادری توی خونواده مذهبی چطور با این مساله این قدر راحت برخورد میکنه . سر در نیا وردم . با مشروب دو تا لیوان و یه خورده میوه رفتم تو :
_سارا جون چادرتو وردار . راحت باش فکر کن تو خونه خودتون هستی .
-نه ممنون راحتم.
_داری تعارف می کنی؟
-نه خیلی خوب باشه .
رفت چادرشو درآره . منم نگاش میکردم. چادرشو درآورد یه لباس مردونه تنش بود با یه دامن و یه شلوار سیاه و یه جفت جوراب سیاه کلفت . یه روسری قهوای هم سرش بود که اونو درآورد و تو کیفش گذاشت. رو کرد به من و گفت:
-اجازه هست برم تو اتاق و شلوارمو در بیارم . هوا خیلی گرمه.
_خواهش میکنم منزل خودته . گفتم که راحت باش .
رفت تو اتاق . دل تو دلم نبود . پیش خودم خیال میکردم اگه الان با یه شرت و کرست بیاد بیرون چی کار کنم . یه ندای درونی که فکر کنم شیطان درونم بود نهیب زد : چمچاره الاغ جون هلوی پوست کنده اومده تو خونت داره راست راست میگرده تو همین جوری نشستی داری کس شعر بلغور می کنی براش . پاشو که اگه این دست اهلش می افتاد دو تا سوراخشو با هم یکی میکرد . اون فرشته درونم هم داشت تلاش میکرد : نکنی پسر اون به تو پناه آورده خدا رو خوش نمیاد باهاش این جور تا کنی . چه قدر این یکی مثل بابام حرف میزد. تو همین فکرا بودم یه دفعه سارا اومد بیرون خیلی عادی. فقط شلوارشو درآورده بود. جورابش این قدر کلفت بود که حتی حتی اون قسمتی که ساق پاش کلفت میشد رو میپوشوند. دامنش یه خورده از زانوش پایینتر بود . اومد جلو و لباس مردونه رو درآورد. زیرش یه تی شرت گل و گشاد پوشیده بود:
_خفه نمیشی زیر این همه لباس.
-نه بابا تو زمستون باید آدم مراعات خودشو بکنه . آخه میدونی من از بچگی از آمپول می ترسیدم. یه دکتر خونوادگی هم داریم که هر وقت من مریض میشم یه آمپول میزنه . جالب اینه که زودم خوب میشم .
_آره بعضی چیزا هست اولش درد داره ولی بعدش آدم میفهمه که خوبه .
سارا سرشو با یه حالت خاصی تکون داد و با یه لحن با منظوری گفت :
-مثلن چه چیزایی؟
_مثلن همین آمپول.
زد زیر خنده . لیوانشو جلو آورد منم یه خورده شراب براش ریختم. یه قلپ تا آخرش خورد:
-خیلی عالیه .از اونایی که برای بابام میارن خیلی بهتره.
کم کم داشت پشمام میریخت . بابای حزب الهی اینو مشروب؟
_برو خالیبند . من که باباتو دیدم . اون بهش نمیاد.
-تازه کجاشو دیدی. تریاکش رو از مرز براش میارن . به طور خصوصی . میگه اینایی که تو شهر تریاک میفروشن یه کیلو تریاکو میارن با ده کیلو نمیدونم چی چی قاطیش میکنن میدن مردم بد بخت . اونام چون هیچ وقت چیز اصل ندیدن براشون فرق نمیکنه دارن چه پهنی میکشن.
وای این دیگه کیه . ختم همه خلافاس اینارو از کجا میشناسه . باباش تریاکیه خودش که یه الف بچه بیشتر نیست . ما که نفهمیدیم . دومین لیوان شرابو به سلامتی هم بالا رفتیم . مثله این که از فکر باباش بیرون اومده بود داشت سرش گرم میشد . منم همین طور . یه سیگار درآوردم . بهم گفت یکی هم بده به من. تو اون حال حالیم نبود. یکی بهش دادم اولین پکو زد به سرفه افتاد اینقدر سرفه کر دنزدیک بود حالش به هم بخوره. بردمش دستشویی یه آبی به سرو صورتش زدم بهتر شد :
_تو سیگاری نیستی چطور گفتی سیگار بده ؟ دیدی حواسم نیست خواستی ............؟
-خوب چیه ؟ مگه چی کار کردم ؟ شنیده بودم میگن بعد از مشروب سیگار میچسبه .
_آره اما میدونی ممکنه کنترل خودتو از دست بدی و اون وقت کارایی میکنی که تو وقت عادی انجام نمیدی؟
-مثل چی؟
_خودت میدونی.
-چی رو میدونم؟
_خودتو به خریت نزن.خوب میدونیدارم چی میگم .
-نه دوست دارم از زبون خودت بشنوم .
_خوب یه دفعه دیدی شیطون رفت تو جلدم و اونوقت...............
-اونوقت چی؟
_...................
سرمو انداختم پایین . با دست چونمو گرفت بلندش کرد و ازم یه لب گرفت :
-دوست دارم . عزیزم .دوست دارم.
لبای من بی حرکت بودن . دستو پام در اختیارم نبودن . نمیتونستم تکونشون بدم انگار وزنم هزار کیلو شده بود . حرکت لبای مریم رو لبام و داغی بیش از حدش منو سر وجد آورده بود. دوست نداشتم لباشو ورداره .بهم میگفت عزیزم چرا هیچ کاری نمیکنی. اینو در همون لظه که داشت لب میگرفت میگفت . من نمیدونستم چی کار باید بکنم . عینن حرکات خودشو تکرار میکردم شده بود قرینه . اون دهنشو باز میکرد منم دهنمو باز میکردم اون میبست منم میبستم. لباشو ورداشت و گفت :
-من هر کاری می کنم تو اون کارو نکن . مگه تا حالا لب نگرفتی؟
_نه . مگه تو گرفتی؟پ
-آره بابا . حالا بیا نشونت بدم.
اصلن متوجه حرفش نبودم . یعنی شنیدم گفت آره و لی انگار برام مهم نبود. سرم گرم شده بود و دیگه هیچی به جز اون لحظه که توش بودم برام مهم نبود . (دم غنیمت دان)
با راهنمایی های سارا کم کم داشتم راه میافتادم . بعد از حدود یه ربع لب گرفتن سارا گفت بسه بریم سر اصل کاری . منم با تردید دنبالش رفتم . رفت تو اتاقم و رو تخت ولو شد :
-مهران........ بیا لختم کن.
اسمم رو جوری گفت آنی شق کردم . رفتم طرفش . یکم دامنشو دادم بالا . جورابش تا رو زانوش اومده بود . دلم نمی خواست یه دفعه ببینمش . دوست داشتم کم کم به اوج برسم . یکی از جوراباشو گرفتم و یواش یواش آوردم پایین . پوست سفید پاش کم کم داشت بیرون میافتاد . حیف این پا نبود که زیر این جوراب زمخت زندونی شده بود. به پاشنه پاش که رسیدم یه رعشه ای تو تنم افتاد . پاشنه پاش صورتی بود . یاد پاشنه خودم افتادم . تازگیها یه شیار توش افتاده بود . جوری که میتونستی باهاش از رو زمین خیار قاشق یا چیزای دیگه رو ورداری . پاشنه پاش اینجوریه دیگه تصور انتهای رون و کسش چه جوری باید باشه . جورابو کامل ار پاش در آوردم. یه پای سفید و خوشگل . یکم تپل بودن با انگشتایی در یک خط . هیچ کدوم از انگشتاش از اون یکی بلند تر یا کوتاه تر نبودن . یه نظم خاصی داشتن . دوست داشتم یه زبون رو پاش بکشم . این کارو هم کردم . یه خورده شور بود . سرمو بلند کردم دیدم داره نگام میکنه:
_اجازه هست یه زبون دیگه روش بکشم؟
-نه اول اون یکی دیگه رو هم دربیار بعد رو هر دو تاش زبون بکش.
بلافاصله این کارو کردم. نمی خواستم زیاد به پاهاش ور برم اومدم بالا و تی شرتشو زدم بالا رو صورتش . حالا بهتر میتونستم کار کنم . وقتی نگام میکرد یه جوری می شدم . خجالت میکشیدم. برام جالب بود . هیچ حرکتی نمیکرد. حالا سینه بلوریش جلوم بود فقط یه کرست حجاب پستونای کوچیکش بود . اونارو از زیر کرست ظالم و ستمگرش نجات دادم . خیلی خوشگل بود با نوک صورتی . یه دستی رو پستوناش کشیدم دستام داشت میلرزید . اون لحظه باورم نمیشد انگار داشتم خواب میدیدم.یه دفعه خودش تی شرتشو درآورد .منم زود خودمو جمع کردم و دستمو پس کشیدم . اونم با خنده دستامو گرفت و اونارو رو سینه خودش گذاشت :
-دوست دارم همیشه دستات اینجا باشه . دوست دارم همیشه زیرت با شم و تو هی رو بدنم دست بکشی . من تا حالا با هر کی سکس داشتم بدون هیچ مقدمه ای منو کرده .
یه دفعه از روش بلند شدم .
_چی ؟ تو قبلن سکس داشتی ؟ پس چرا حالا میگی؟ من تورو واسه آینده میخواستم اما تو ریدی به همه احساسات من.
با عصبانیت از اتاق رفتم بیرون تو هال و یه سیگار روشن کردم . باورم نمیشد آخه این دختر چطور میتونس با احساسات من این طور بازی کنه . اون همچین حقی نداره . بابام راست میگفت . داشتم با حرص و ولع خاصی از سیگارم کام میگرفتم. سارا اومد بیرون . تی شرتش رو هم پوشیده بود. اومد کنارم نشست .
-میدونی
_حرف نباشه . چی میخوای بگی ؟ میخوای از آزادی و حقوق برابر زن مرد برام بگی ؟
-نه میخوام از تجاوز تو سن دوازده سالگی بهت بگم . اونم توسط چه کسی ؟ پسر عموم.
_جدی نمی گی؟
-برام مهم نیست باور کنی یا نه. اون موقع پسر عموم نوزده سال داشت منم نمیدونم کلاس چندم راهنمایی بودم . الان یادم نمیاد . من مدرسه بودم پسر عموم اومد دنبالم . بهم گفت که پدر مادرم اونجان و منو فرستادن دنبالت منم قبول کردم و باهاش رفتم . رسیدم خونه ورفتیم تو . فهمیدم هیچ کی خونه نیست. باورم نمیشد پسر عموم میخواد باهام اون کارو بکنه . بعد از اینکه اون کارو کرد منو برد دم درخونمون . و خودش رفت . تا یه هفته اوضاع روحیم بد بود . کم کم مادرم بهم شک کرده بود . یه روز مادرم به دکتر خونوادگی زنگ زد . وقتی اومد فهمیدم که برای من دکتر اومده . بعد از کلی اصرار که من نمی خوام معاینه بشم مادرم با زور منو خوابوند و دکتر شروع کرد به معاینه و همه چی رو شد . مادرم باور نمیکرد . فقط منو میزد و میگفت بگو کی بوده تا برم پدرشو بسوزونم .منم تا وقتی دکتر رفت هیچی نگفتم . وقتی دکتر رفت همه ماجرا رو برای مادرم تعریف کردم . برای یه لحظه مادرم صدو هشتاد درجه عوض شد و بهم گفت . ببین دخترم کاریه که شده ما هم حالا نمیتونیم کاری بکنیم . فقط بذار بابات نفهمه . منم حرفشو گوش کردم و بابام هیچی از موضوع نفهمید .
وقتی حرف میزد یه بغض تو گلوش بود . خیلی دلم به حالش سوخت . بابا اینا که مذهبین و این همه ادعاشون میشه این طوری هستن خدا به داد بقیه برسه...

_داشتی میگفتی؟
با کمی هق هق دوباره شروع کرد:
-نمیدونی اون مدت چی کشیدم.اوضاع روانیم خیلی آشفته بود از نظر جسمانی هم چون به رشد کامل نرسیده بودم لطمه زیادی خوردم.اما همه اینا یه طرف و اون چیزی که منو کاملن نابود کرد یه طرف...
گریه امونشو برید. بلندش کردم بردمش تو و رو مبل نشوندمش. یه کم مشروب براش ریختم و سیگار روشن کردم دادم دستش.دستش به طور آشکار میلرزید و این نشون از عمق درد سارا رو داشت . خیلی دوست داشتم بدونم این چه موضوعیه که تا این حد سارا روعصبی کرده .
_آؤوم باش سارا جون .خونسردی خودتو حفظ کن . ......... حالا ادامه بده ...!
-چی بگم . از کجا بگم . آخه مگه چیزی هم میشه گفت. .......... اون وقتا اعتماد من از همه سلب شده بود و تنها کسی که منو درک میکرد و از ماجرا خبر داشت مادرم بود و وجود مادر و این که میتونستم باهاش درد دل کنم و بتونم بار این غم بزرگ رو تحمل کنم . روزا همین طور میگذشت و من داشتم کم کم از نظر عصبی موقعیت بهتری پیدا میکردم تا اینکه ........ تا اینکه اون روز ...اون روز...
بازم بغضش ترکید . شاید تو این یه ربع دو یا سه لیتر اشک ریخته بود . دستمال کاغذی تموم شده بود رفتم یه دستمال تمیز براش آوردم .
_اگه نمیتونی ادامه نده . من اصراری ندارم.
-نه خودم میخوام بگم شاید این جوری یکم سبک بشم. داشتم میگفتم..اون روز تقریبن یکسال از اون ماجرا گذشته بود . من صبح زود پاشدم رفتم مدرسه . اما مدرسه به علت فوت یکی از معلمها تعطیل اعلام شد . خواستم بیام خونه چند تا از دوستام بهم گفتن :همین حالا میخوای بری خونه . الاغ جون از این موقعیت ها دیگه گیر نمیاد بریم گشت زنی . خودمم بدم نمیاومد باهاشون رفتم .شاید اولین بار بود اون وقت صبح تنها و بدون مزاحم داشتیم برای خودم پیاده روی میکردیم . دوستام هم مثل خودم خوانواده مذهبی و حزب الهی داشتن و همه ما تقریبن یه احساس رو تجربه میکردیم . ساعت نزدیک نه یا نه و نیم صبح بود از هم جدا شدیم و رفتیم خونه . رسیدم دم در. در باز بود خیلی تعجب کردم . چون پدرم در مورد در خیلی سخت گیر بود . گفتم شاید اتفاقی افتاده با شه با ترس و لرز رفتم تو. صداهای عجیبی از تو اتاق مادرم میاومد . با شنیدن صدا ها یه احساس تازه در من داشت اوج میگرفت. اون موقع اوج بلوغ جنسی من بود .یه دختر سیزده یا چهارده ساله. با خودم گفتم حتمن پدر مادر دارن از سر و کول هم میرن بالا. اول گفتم ولشون بذار راحت باشن اما این کنجکاوی لعنتی نمیذاشت . با ترس و لرزرفتم نگاشون کنم . چند بار تا دم در رفتم و بر گشتم. بالاخره دلو زدم به دریا و خیلی یواش درو باز کردم دیدم بابام خوابیده و مادرم داره رو کیرش بالا و پایین میپره همین طور داشتم یواشکی نگاه میکردم . اونا اون قدر تو سکس غرق شده بودن که شاید حتی دورو برشون رو هم به زور تشخیص میدادن. خواستن یه تغییر موضعی بدن که مادرم بلند شد و بابام پاشد ....!چی میدیدم . اونی که تا اون موقع فکر میکردم بابامه بابام نبود . میدونی کی بود؟
_نه.......نه نمیدونم. کی بود؟
-همون پسر عموی نا مردم. اون بی همه چیز با مادرم هم رو هم ریخته بود . البته از دست اون ناراحت نبودم . چون وقتی کسی به یه دختر دوازده ساله رحم نکرد مطلقن به یه زن شوهر دار هم رحم نمیکنه چه بسا زنه خودش بفرسته دنبالش. ناراحتی م ناز بابت مادرم بود . اون لحظه پی بردم که چرا وقتی به مادرم گفتم که فرد متجاوز پسر عمومه یه دفه آروم شد و با من مدارا کرد . نگو پای خودشم گیره . لابد اگه بابام میفهمید خیلی براش گرون تموم میشد . البته بعد ها فهمیدم که بابام هم بی تقصیر نیست . من ماجرای اون روز رو برای مادرم تعریف کردم و گفتم فلانی رو باهات دیدم . یکم جا خورد اولش اما بعدش گفت دخترم زن وقتی شوهر میکنه احتیاجش به سکس خیلی زیادتر از قبل میشه منم وقتی با پدرت عروسی کردم اوایل خوب بود تا چند سال اما وقتی تریاک کشیدن رو شروع کرد دیگه روزگار من سیاه شد . اولش خوب بود . چون وقتی میکشید کمرش سفت میشد و سکسمون تا یه ساعت یا بیشتر ادامه داشت و من طوری ارضا میشدم که تا چند یا بیشتر حتی فکر سکس هم نمیکردم اما بعد از چند سال که حسابی آلوده شد دیگه آلتش به زور بلند میشد و من اوایل سنگ عشق و عاشقی رو به سینه میزدم و به روی خودم نمیآوردم اما مگه میشد . این احساس لعنتی رو نمیشه جلوشو گرفت.حرفای مادرم تمومی نداشت . اون قدر رک و بدون پرده باهام صحبت کرده بود که قدرت بیان رو ازم گرفته بود. البته تو اون سن من بازم طرف بابام رو میگرفتم و میگفتم تو نباید خیانت میکردی و مادرم در جواب میگفت خیانت رو پدرت کرده با اون تریاک کشیدنش که حالا تبدیل به شیره و یا شاید هرویین هم شده . نمیدونستم به کدومشون اعتماد کنم . همین مساله باعث شده بود که دیگه اعتماد من نسبت به همه سلب بشه . مهران!! شاید باورت نشه اما تا همین یکی دو سال پیش اعتقادم رو نسبت به خدا هم از دست داده بودم . شاید اگه دانشگاه قبول نمیشدم الانم همون احساس قبل رو داشتم.
_واسه همین بود وقتی اومده بودی دانشگاه اول ترم خیلی عبوس بودی.
با خنده گفت:
-یعنی دلیل اینکه هیچ کی باهام حرف نمیزد این بود. من فکر میکردم حتمن یه اشکالی تو وضع ظاهریم دارم که هیچکی محلم نمیذاره.
یکم خندیدم . اما به سرعت خنده من جای خودشو به یه تفکر طولانی داد تو فکر سارا بودم . زندگیش نسبت به من که دو سال ازش بزرگتر بودم خیلی پر ماجرا تر و آشفته تر بوده.یه خورده نگاش کردم دیدم الان به محبت نیاز داره .آروم رفتم پیشش وسرشو رو شونم گذاشتم و بدون اینکه حرفی بزنم موهاشو ناز میکردم . موهای خیلی صاف و نرمی داشت درست مثل ابریشم .یکم خودشو کوچیک کرد و تو بغلم جا داد. اون لحظه هیچ نوع احساس پلیدی از نوع سکسی در موردش نداشتم . فکر میکردم تو این لحظه به من پناه آورده و درو از نامردیه که من فقط به فکر خودم باشم . اما اون تو یه دنیای دیگه بود سرشو بلند کرد و روبه من گفت :
-متاسفم که ناراحتت کردم. از بابت آینده هم معذرت میخوام من لایق ازدواج با تو نیستم . این قصد رو هم ندارم که خودمو بهت تحمیل کنم یا به قولی خودمو بهت بندازم. حالاهم با این وجود دوست دارم منو عاشقانه در آغوش بگیری و منو با احساسات پاکت سیراب کنی. این کارو برای این دختر رنج دیده انجام میدی؟
نمیدونستم چی جوابشو بدم . به وجدانم رجوع کردم جواب مساعد بود . قسمت شیطانی می گفت :گوشت اومده دم قابلمه نمیخوای بپزیش.و قسمت روحانی میگفت :تا توانی دلی به دست آر دلشکستن هنر نمیباشد واز این کس شعرا.دلو زدم به دریا :
_سارا جون من امروز کاملن در اختیار تو هستم هر کاری دوست داری باهام بکن .
سارا با لبخند کوچیکی سرشو بلند کرد و یه لب عاشقانه گرفت . این یکی خیلی با اون لبی که تازه اومده بود گرفت فرق داشت . یا شاید به خاطر این بود که حالا به هم نزدیکتر بودیم. بعد از کمی لب گیری ازم خواست همه لباساشو دربیارم و بدنشو ناز کنم . منم یواش یواش دست به کار شدم . بدنش بر اثر خوردن مشروب داغ داغ بود. تی شرتی رو که تنش کرده بود درآوردم و صورتمو روشکمش گذاشتم و با اعماق وجودم بو کشیدم . الان میتونستم بگم مستی چه مزه ای داره . کرستش رو هم درآوردم و سینه های نازشو تو دستم گرفتم . زیاد بزرگ نبودن . طوری که هر کدوم با زور تو دستام جا میشدن . یکم سینه ها و نوک پستوناشو مالیدم . اول با زبون به نوک پستوناش ضربه میزدم یکم که گذشت نوک شونو به ترتیب تو دهنم فرو میکردم و سارا هم با ناله ای خفیف داشت کم کم حشری میشد . این قضیه رو تو چشمای هم اکنون خمارش و نوک سینه های شقش میشد فهمید . منم یواش یواش داشتم شق میکردم .البته از زیر شلوار خیلی دردناک بود. اومدم پایین دیدم یکی از جوراباش هنوز پاشه . اونم با طمانینه درآوردم . خیلی آروم دامنشو زدم بالا. یکم خودشو جابجا کرد تا دست رسی من به کس و کونش بیشتر بشه . ازم خواست دامنشو دربیارم . برخلاف میل باطنی این کاروکردم. حالا سارا با یه شرت بزرگ وگل و گشاد روبروم رو مبل نشسته بود . حالت خنده داری بود اما اون موقع من تو فاز خنده نبودم . دیدن اندام نقلی و سفید .. خیلی سفید سارا منو تو آسمونا برده بود. سارا خیل آروم دستمو گرفت و اونو داخل شرتش کرد . دستم به یه حجم گوشتی داغ و مرطوب بر خورد کرد . الان میفهمم که اگه کس رو اول لمس کنی بعد ببینی حالش بیشتره تا اول ببینیش بعد لمسش کنی . یکم دستمو تو شرتش حرکت دادم . صدای سارا دراومد . با حرکت دستم سارا هم به حرکت افتاده بوددستم با مرور زمان داشت خیس تر میشد . تا حدی که به شرتش هم داشت سرایت میکرد .اگه یکم دیگه ادامه میدادم شاید مبل رو هم یه آبکشی میکرد. دستمو درآوردم و لبه های شرتشو گرفتم و کشیدم پایین. از دیدن کس سارا جا خوردم . با اونایی که تو فیلما دیده بودم خیلی فرق داشت . به طرز وسوسه انگیزی تپل و میزون بود . با تحریک دست من البته کمی خیس متورم وسرخ شده بود که این حالت زیباترش میکرد . از ظاهر فقط لبه های بزرگ کسش معلوم بود . یعنی وقتی نگاش می کردی فقط یه خط معلوم بود ونه چیز دیگه ای . دست بردم و لبه هاشو یکم باز کردم . انگر کسش داشت باهام حرف میزد. چوچوله فسقلیش حالا یکم پیدا بود. برای اولین بار یه کس رو از نزدیک و به طور زنده و پخش مستقیم رصد میکردم.تجربه جالبی بود . وسوسه شدم و یه زبون کوچولو به نوک چوچولش زدم . یکم سفت شده بود اما خیلی باحال بود . دیگه روم باز شده بود وداشتم کسشو با ولع تمام میخوردم . دیدم از کسش آب شفافی میزنه بیرون . گفتم یه امتحانی بکنم . از کس به این خوشگلی چیز بد بیرون نمیاد. زبونمو بردم جلوی مهبلش و مثل سگها یه زبون زدم . یه مایع غلیظ تو دهنم رفت . برای یه لحظه احساس کردم دارم ژله پخته میخورم . گرم بود و لزج و شیرین. مزه زیاد خاصی برام نداشت . شاید چون سارا بود به خوردن کسش ادامه دادم . یواش یواش سارا حرکاتش تند تر میشد . محکم سرمو گرفت و به کسش چسبوند . جای نفس کشیدن نداشتم . فشاری که با داخل رونش به سرم وارد میکرد بماند .بعد از حدود بیست یا سی ثانیه ارضا شد و از حرکت افتاد. ارگاسم خیلی قوی داشت . شاید دو یا سه دقیقه از ارگاسمش میگذشت ولی کسش هنوز حساس بود . طوری که وقتی بهش دست میزدم یه تکون کامل که همه بدنش رو در بر میگرفت میخورد. یواش یواش به حالت عادی برگشت و سرشو بلند کرد و اومد جلو یه لب گرفت . لب خیلی عمیقی گرفت طوری که احساس کردم اب سکش از تو دهنم بیرون اومد وتو دهن خودش رفت . این لب آخری دیگه داشت خیلی طولانی میشد . آروم لبمو ول کرد و پاشد و گفت:
-خوب حالا نوبت منه. از کجا شروع کنم قربان؟
اینو با یه حالتی گفت که آدمو یاد قرون وسطی مینداخت . منم خودمو انداختم رو زمین و بهش اشاره کردم همون کاری که من باهاش کردم اونم باهام بکنه . وای خدا جون یعنی میخواست چی کار بکنه . کیرم نصفه خوابیده بود اما با تصور اون لحظه که کیرم تو دهن سارا داره حکمرانی میکنه یا روم خوابیده و کس تبدارشو به کیرم چسبونده کاملن شق کردم و خودمو به دستای کوچیک و مهربون سارا سپردم ....

خوابیده داشتم سارا رو میپاییدم. شهوت تو نگاهش وول میخورد. چشماش از فرط حشریت داشت از کاسه در می اومد. ترس بهم مستولی شده بود . چشماش از اون حالت معصومی در اومده بود . انگار یه شیر یا یه ببر گرسنس که میخواد بیاد و شکارشو بخوره . .آروم اومد طرفم دکمه های لباسمو باز کرد . زیرش هیچی نبود . برخورد دستاش با سینه پر موی من یه حالت خارش به وجود میآورد اما خیلی باحال بود. دوست داشتم ادامه بده. تکرار لذایذ بود . برخورد دستش به سینم خارش به وجود میاورد و وقتی که میخواروند هم احساس خارش رو از بین میبرد و هم دوباره اونو به خارش می انداخت. حالت جالبی بود .داشتم به کشفیات جدیدی در مورد خودم و بدنم میرسیدم . خستگی چند سال از بدنم داشت بیرون میرفت . انگار تازه از مادر متولد شده بودم . احساس سبکی میکردم. نمیدونستم سارا از این حال من خبر داره یا نه . نگاهش کردم . چیز خاصی دست گیرم نشد. حداقل این طور نشون میداد. چه بهتر . با اخلاق محافظه کارانه من میخوند. لباسمو کلن از رو بدنم کشید کنار و رفت پایین سمت کیرم . شلوار هنوز پام بود و شورت هم پوشیده بودم. از رو شلوار دستی رو کیرم کشید. کیرم تو حالت استاند بای بود . شاید به خاطر ماساژبی نقص سارا این طور بی خیال قضیه شده بود. اما سارا با اون دستای کوچولو مثل یه دستگاه شق کنی کیر عمل میکرد. آخرین ورژن رو هم داشت تو چند ثانیه مثل جکهای هیدرولیکی که کامیون بلند میکنن شلوارمو بلند کرد . قدرتش به حدی بود که همزمان با بالا اومدن یکم شلوارم اومد پایین.احساس میکردم چند سانتیمتر هم به طول و کمی هم به قطرش افزوده شده. البته شاید به خاطر ساپورتی بود که از طرف شلوار بدون هیچ چشم داشتی به کیرم ارزانی شده بود.همون طور از رو شلوار با دست کیرمو گرفت . کوچکی دستاش مانع از این میشد که کیرم کامل تو دستش جا بگیره.سرشو بلند کرد و یه نگاه بهم انداخت و لبخند ملیحی زد . نا خودآگاه یه آه کشیدم . شلوارمو از پام با صبر و حوصله درآورد. کیرم به حدی شق بود و شورت به حدی بالا اومده بود که میشد از بغلش خایه هامو دید . چی دارم میگم . خایه هام از فرط گرما آویزون شده بودن واز لای شرت بیرون زده بودن.زبونشو برد جلو ویه لیس به تخمام زد . نکته مثبت کار این بود که تازه از حموم بیرون اومده بودم و بدنم کاملن بی بو بود.چند تا لیس پشت سر هم به خایه هام زد . یکم احساس خنکی کردم . این خنکی یکم حالمو جا آورد و اعتماد به نفس رو در من تقویت کرد . البته خنکی مال آب دهن سارا بود که روی تخمام بود و حالا داشت رو تخمام فوت میکرد. چه سیستم خنک کننده محشری . حالا نوبت کیرم بود . شرت رو از پام درآورد . کیرم چشمش به نور افتاد . برای چند ثانیه حس کردم کیرم دو یا سه سانت دیگه رشد کرد . شاید به خاطر این بود که چشمش به سارا افتاده بود . طفلکی کیرم . این قدر ذوق زده شده بود که اشکش در اومد و رو تخمام ریخت . سارا یه نوک زبون رو کیر خوشی ندیده ما کشید و اونو تو دستش گرفت . حالا همه چی به همت و کرم سارا بستگی داشت. یکم کیرمو برانداز کرد و آروم یه زبون رو نوکش کشید. کیرم تو دستش یه خورده سفت تر شد و یه حرکت روبه بالا کرد. چند بار این کارو تکرار کرد . بعدش سرشو بالا آورد و سر کیرمو تو دهنش کرد . یان ماجرا ادامه داشت و دامنه حرکت کم کم داشت بیشتر میشد . حالا با هر بار ساک زدن نصفش تو دهنش میرفت. یه دفعه شیطون تو جلدم رفت و وقتی که خواست تو دهنش بره منم یه خرده کمرمو بالا آوردم . کیرم به شدت با انتهای گلوی سارا برخورد کرد . سارا زود درش آورد و شروع کرد به سرفه کردن . از کارم خیلی پشیمون شدم . رفتم طرفش و خواستم کمکش کنم . کمک منو رد کرد . ناراحت شدم ولی به روی خودم نیاوردم. زود رفتم و از توآشپز خونه یه لیوان آب براش آوردم. آبو بهش دادم و حالش یکم بهتر شد اما چشماش قرمز شده بودن . چشماشو بوسیدم وازش معذرت خواهی کردم:
_سارا معذرت میخوام . نمیدونستم دارم چی کار میکنم . بذار به حساب ناشی گری . تازه تو حالت عادی هم نبودم.
-اشکال نداره . پیش میاد دیگه . ولی باید تنبیه بشی تا دیگه از این شیطونی ها نکنی (خنده)
_هر تنبیهی باشه قبول می کنم .
- هر تنبیهی؟
_آره.
-خوب . چیکار کنم؟.....! آها . دیگه برات ساک نمیزنم و نمی ذارم منو بکنی . فقط برات جلق می زنم.
_این که شد دو تا تنبیه؟
-راست میگی. خوب چون پسر خوبی هستی یکیشو به انتخواب خودت حذف کن.
_خوب . کار سختی ازم خواستی . فعلن برام ساک بزن تا فکرامو بکنم بعدش بهت میگم کدومشو حذف میکنم.
-آها .. ببخشید چیز دیگه میل ندارین؟ تو روخدا تعارف نکنین؟
_نه . همینایی که گفتم کافیه.
-بد نگذره.....
یکمی با حالت شرم نگاش کردم . سرمو بلند کردم و با صدای آروم و شکرده ای بهش گفتمک
_معذرت میخوام اگه ناراحتت کردم . واقعن یه دفعه ای اتفاق افتاد. نمی خواستم این جور بشه . بازم دوسم داری؟
سارا یه خورده منو با تعجب نگاه کرد و خودشو انداخت تو بغلم و با بغض آغشته به گریه گفت:
-مهران جون تو رو خدا این جور با من حرف نزن . ج.ن من الان تو دستای توئه . اگه دوست داری منو بکش منو ببر ولی این جور باهام حرف نزن. آخ عزیزم دوست دارم تا آخر عمرم تو آغوش تو باشم و تو آغوش تو بمیرم. اگه بهت بگم تو عمرم هیچکی به اندازه این چند ساعت که تو به من محبت کردی محبت نکرده دروغ نگفتم ....(گریه)
_سارا جون گریه نکن تو رو خدا من طاقت اشکای تو رو ندارم . منم داره گریم میگیره . اگه مهرانو دوست داری گریه نکن.(گریه)
-باشه . چون تو میخوای دیگه گریه نمی کنم بیا تو هم اشکاتو پاک کن . بخند . این لحظه ها خیلی با ارزش تر از اون چیزی هستش که بخوایم با گریه طلفش کنیم . بیا عزیزم . بیا تو بغلم .
حرفای سارا مثل آبی که رو آتیش بریزن منو آروم کرد . خودمو تو بغلش انداختم و سرمو تو سینه های نرم و مهربونش گذاشتم . اونم موهای سرم ونوازش میکرد بی اختیار دستم رو کسش افتاد. هنوزم داغ بود . نیم خیز شدم تا کسش رو از نزدیک ببینم.چه طراحی زیبایی داشت . از نگا کردنش سیر نمیشدم . حتی اگه بگم اون موقع دلم نمی اومد بکنمش دروغ نگفتم . تو رو خدا حیف نیست این کیر کلفت و بیرحم بره تو اون کس خوش استیل و از ریختش بندازه . اما چه میشه کرد وقتی آمپرت بزنه بالا و دیگه هیچ حسی جز کردن و دریدن تو وجودت نباشه . شاید اگه این حشریت نبود نسل انسان خیلی وقت پیش ور افتاده بود. قربونت برم خدا که هیچ چی رو بی حکمت خلق نکردی. حالا بذار همه بگن این چه جور تشکر از خداس . من این جوری از خدای خودم تشکر میکنم . شاید این وضعیت سکس منو به خدا نزدیک کنه . حتمن که نباید به مسجد رفت .
ای وای ببخشید خوانندگان عزیز . قرار بود این یه داستان سکسی باشه . بازم رفتیم رو منبر . آخ چقدر از موعظه کردن بدم میاد . کجا بودیم .... آها......
همین طور داشتم کسشو نگا میکردم . یه خورده کمرشو بالا آورد به نشانه این که براش بخورم . دوباره این فرصت رو داشتم که کس ناز و کوچولو و در عین حال پف کرده سارا رو بخوردم. انگار این دفعه شیرین تر از دفعه قبل بود .اما هنوز مونده بود تا حسابی آب بندازه. دوست این بار بیشتر آبش بیاد . مثل بستنی قیفی داشتم کسشو لیس میزدم . کم کم آهش در اومده بود و ریتم نفساش تند تر شده بود . حرکات بدنش بیشتر شده بود و کسش به مرور داشت مرطوب میشد و ازش آب میچکید . منم بدون وقفه زبون میزدم و آب کسشو به سمت دهنم روونه می کردم . کم کم داشت ارضا میشد . این بار کمی بیشتر طول کشید . ولی بالاخره ارضا شد . از رو کسش اومدم بالا و خودمو روش کشیدم و یه لب ازش گرفتم . این بار من برای لب گیری پاپیش گذاشته بودم.در حین لب گیری کیرم با زرنگی خاصی داشت به زانوی سارا برخورد میکرد . انگار اونم میخواست به یه نوایی برسه . سارا نشسته بود و منم روش بودم . پاشدم و خودمو طوری تنظیم کردم که کیرم روبروی دهنش قرار گرفت. سارا هم بلافاصله شروع کرد به ساک زدن. این بار بهتر ساک میزد وبه خاطر وضعیت مطلوب هر دوی ما کیرم بیشتر تو دهنش میرفت. بعد از یک یا دو دقیقه ساک زدن حس کردم آبم داره میاد . کیرمو از دهنش در آوردم و سارا رو بلند کردم وازش یه خورده لب گرفتم تا از حال ارگاسم یه خورده در بیام و بیشتر حال بکنم . به سارا پیشنهاد دادم بریم تو حموم .اونم قبول کرد. حموم بهتر بود دیگه آثار جرم تو خونه باقی نمی موند. رفتیم تو حموم وسارا کف حموم دراز کشید. منم آروم روش خوابیدم و کل بدنم رو به بدنش چسبوندم . حالاوقتش بود که کار اساسی رو بکنیم. آروم کیرمو بردم دم کسش و یکم رو کسش مالوندم. کسش خشک شده بود. یکم تف رو کیرم زدم . آروم دم سوراخش گذاشتم و یواش یواش فرو کردم . داخل کسش مرطوب بود و داغ . با وجود اینکه اوپن هم بود ولی خیلی تنگ بود طوری که هنوز سر کیرم داخل نشده بود خودشو عقب میکشید. اینبار با دو دست کمرشو گرفتم و میلی متر به میلی متر کبرمو رو به جلو هدایت می کردم. سر کیرم که رفت یه دفه دو یا سه سانت رفت تو . فکر کنم مال لزجی مخاط کسش بود . البته با درد همراه بود . البته برای سارا چون یه جیغ بنفش کشید و چون تو حموم بودیم انعکاس صداش تا چند ثانیه همین طور میپیچید. این صدای شهوت ناک سارا منو دیوونه کرد دیگه اختیار خودمو از دست دادم و اینبار تا نصف فرو کردم . سارا شاید همون طور خوابیده یه قدم عقب رفت. اما این بار نسبت به دفعه اول بهتر بود . البته دفعه اول مقصر سر کیرم بود . چون سر کیرم از باقی نقاط کلفت تر و بزرگ تر بود و با داخل شدن کیرم نود در صد کار انجام شده بود . کیرمو تا جایی که سرش اون تو باقی بمونه بیرون آوردم و دوباره کردم تو . اینبار بیشتر رفت . دیگه درد سارا هم تموم شده بود و من با خیال راحت داشتم تلمبه میزدم. البته زیاد طول نکشید .چون یه دفعه احساس کردم که جونم داره از سر کیرم میزنه بیرون . تا اومدم بیرون بکشم چند قطره تو کسش ریخت و بقیه آبم با فشار زیادی بیرون پاشید. خیلی ترسیده بودم . به سارا گفتم :
_بیچاره شدیم . حواسم نبود آبم ریخت تو کست .
سارا با خیال راحت و با ناز و شهوت جواب داد:
-غصه نخور عزیزم من قرص می خورم.
یه نفس راحت کشیدم . لحن سارا جوری بود که کیرم نخوابیده شق شد. یه نگاه به سارا و کس ورم کردش انداختم.آب کیرم از کسش بیرون زده بود و منظره هوسناکی رو ایجاد کرده بود بدون معطلی دوباره کیرمو تو کسش فرو کردم.اینبار احساس کردم که به این زودی ها آبم نمیاد. حدود سه یا چهار دقیقه تو همین حالت کردمش . بهش گفتم پوزیشنت رو عوض کن میخوام برگردی . بهم گفت باشه فقط تو کونم نکنی. منم که چون فکر میکردم کسی که کون کن باشه گی هست به طور غریزی از کون بدم میاومد . اما وقتی برگشت نظرم کاملن عوض شد . وای چه کونی داشت . من بد بخت تو این یکی دو ساعته چه طور کون به این خوشگلی رو ندیده بودم و این نعمت بهشتی رو درک نکرده بودم . خیلی آروم کیرمو از پشت کردم تو کسش . اما نمیتونستم یه لحظه هم چشمم رو از رو کونش ور دارم . زیاد بزرگ نبود اما سفیدی و قلمبگی اون داشت درسته منو قورت میداد. اگه امکان داشت شاید درسته خودمو تو کونش مینداختم وهمون جا خودمو زندانی میکردم. سوراخشو دیگه نگو . قهوه ای کم رنگ و تنگ . اون سوراخی که من داشتم میدیدم به زور انگشت منو هم تحمل میکرد حالا چه برسه به کیر خون خوار من . داشتم تو مخیله مربوطه به دنبال راه کاری برای زدن مخ سارا سرچ میکردم . اما هیچی تو ذهنم نمیرسید. دیگه تلمبه زدن های من داد سارا رو درآورده بود . کیرمو یه دفه کشیدم بیرون و بهش گفتم:
_میخوام بکنم تو کونت .
-نه تورو خدا من تا حالا کون ندادم درد داره. مگه کسم سیرت نمیکنه ؟
_چرا اما اگه تو هم جای من بودی از یه همچین کونی نمیگذشتی . کاشکی الان جای من بودی و کونتو میدیدی؟ تو که کستو یه نفر دیگه فتح کرده لا اقل بذار ما فاتح کونت باشیم .
-آخه.....................
_دیگه آخه نداره . با اجازه ما رفتیم تو.
-نه صبر کن . یکم کرم یا یه چیز دیگه ای که نرمو لیز باشه بزن رو کیرت . این جور خشک پدرم درمیاد.
بهترین گزینه رو خودش انتخاب کرده بود . کرم. زود از تو حموم پریدم تو اتاق و کرم دست و صورت رو قاپیدم و برگشتم . وقتی وارد حموم شدم از دیدن صحنه ای که سارا درست کرده بود داشتم سنگ کوب میکردم . کونشو داده بود بالا و اونو به طرف در که من باشم قنبل کرده بود و با ورود من برگشت و همون طور وایساد. آهای عکاس های پلی بوی .بیاین اینجا ببینین شما تو اون دم و دستگاه گنده خودتون یه همچین صحنه ای دارین؟
دیدم اگه یکم دیگه صبر کنم کیرم از تو پوست میزنه بیرون . زود یکم کرم رو کیرم مالیدم . کاملن سفید شد . چقدر خوشگل شده بود. حالا من بودم و کون بکر سارا. خیلی آروم دم سوراخ کونش گذاشتم و یواش فشار دادم . سارا هم کمک میکرد و خودشو به عقب فشار میداد . اما کیرم نمیرفت تو. بیفایده بود . یه فکر به سرم زد . انگشت کوچیکمو کرم زدم و داخل کونش کردم خیلی دردش اومد و خودشو به جلو پرتاب کرد . وای اگه کیرم یه دفه داخل میشد چی میشد حتمن میمرد.:
-یکم یواش تر . داری چی کار میکنی؟
_هیچی بابا تازه این انگشت کوچیکمه.
انگشتمو یکم تو سوراخ کونش عقب جلو کردم. روان که شد درش آوردم و اینبار انگشت سبابه رو فرستادم تو . کونش داشت یواش یواش نرم میشد. انگشتمو تو جهات مختلف حرکت دادم . دیگه آماده بود . انگشتو درآوردم و کیرمو دوباره کرم زدم وگذاشتم دم سوراخ کونش. یکم فشار دادم . سوراخش داشت باز میشد اما هنوز اونقدر باز نشده بود که کیرم بره تو . به سارا گفتم آماده باشه میخوام یه دفه بفرستم تو و گفتم خودشو شل کنه . نمیخواستم مثل اون دفه که داشت برام ساک میزد تو ذوقش بزنم . سارا خودشو کاملن شل کرد . منم کمرشو گرفتم نپره جلو و یه دفه سرشو داخل کونش کردم.
یه آه تقریبن بی صدا کشید. فکر کنم به زور داشت نفس میکشید. چند ثانیه تو همون حالت وایسادم . جرات تکون خوردن نداشتم . کم کم بهتر شد و عضلات کونش داشتن از حالت انقباض در می اومدن . یکم دیگه فرو کردم و آروم عقب کشیدم. یواش یواش دامنه تلمبه زدنو افزایش دادم . اما سارا هنوز درد داشت . و ناله میکرد . یه گرما رو هم اون وسطای کار رو کیرم احساس میکردم اما دل دل زدن کونش داشت جونمو میگرفت . یه دفه تموم کیرم رو مخاط کونش در بر میگرفت طوری که از حرکت می ایستاد و یه دفه اونو ول میکرد تو دریای کونش . این ریتم چند دقیقه ادامه داشت . سارا از ناله کردن افتاده بود . مثل اینکه اونم بدش نیومده بود. حالا سارا هم با من همراهی میکرد و خودشو همزمان با من عقب جلو میکرد. دیگه وقت اومدن آبم شده بود . برای پاشیدن آب کیرم رو کون سارا لحظه شماری میکردم تصور اون لحظه منو به یه سکس مجدد دیگه ترغیب میکرد. کیرمو از تو کونش رد آوردم و با چند تا جلق آبم رو کونش ریخت.برخلاف انتظارم زیاد نبود . دفعه اول آبم زیاد اومده بود و ذخیره کم داشتم . دوست داشتم دوباره بکنمش اما خیلی خسته شده بودم . شاش م گرفته بود . به سارا گفتم بلند شو میخوام بشاشم . اونم گفت منم شاش دارم . یه فکری به سرم زد بهش گفتم بیا تو بغل همدیگه بشاشیم و اونم قبول کرد. من سارا رو بلند کردم طوری که کسش رو شکمم بود و کیرم بین پاهاش . لبمو گذاشتم رو لبش و اونم در حین لب گیری شاشید رو شکم و کیرم .
شاش سارا داغ داغ بود داغ داغ. ....................

لبامو در اختیار سارا گذاشته بودم . اونم در حین لب گیری میخندید و به شاشیدن ادامه می داد. بعد ها بهم گفت که اون لحظه که تو بغلم میشاشیده تنها لحظه ای بوده تو زندگیش که احساس امنیت میکرده . بعد از اینکه شاش بازی ما تموم شد دوش رو باز کردم و سارا رو زیرش حسابی شستم . کار من که تموم شد نوبت سارا بود . کف حموم دراز کشیده بودم و سارا با لیفه اومد و تمام تنم رو لیفه کشید. رو ابرا بودم .انگار داشتم ریلود میشدم. با هر دستی که رو بدنم میکشید نوار هایی از انرژی رو رو بدنم احساس میکردم که در جریانه و در سرتاسر بدنم منتشر میشه.
حمام رویایی تموم شد و اومدیم بیرون . سارا رفت طرف آشپز خونه:
-چیزی برای خوردن پیدا میشه؟
_بیا اینجا . خودم الان میام یه چیزی سر هم میکنم میخوریم.
-خیلی خوب تو خسته ای اگه چیزی هست بگو من درست میکنم . تو استراحت کن.
_فقط تخم مرغ داریم . چند تا بریز تو ماهیتابه بیار بخوریم . البته معذرت میخوام . تو زحمت میافتی.
-آخ که چه تو زحمتی هم افتادیم.(خنده)
صدای خندش تا توی هال هم می اومد . راست میگفت . خیلی به استراحت احتیاج داشتم. رو مبل دراز کشیدم و چشمامو آروم بستم. داشتم به وقایع امروز فکر میکردم.خودم سارا سکس حال صفا.انگاری حواس پنج گانم یا بهتر بگم شش گانم داشت به حواس هفت گانه تبدیل میشد. یه حس جدید از نوع حشریت . با اینکه اولین سکس رو تجربه کرده بودم و انرژی زیادی رو از دست داده بودم اما دوست داشتم بازم سکس داشته باشم . همین حالا .تو همین حین دو تا دست داغ و نرم گونه هامو گرفت و لبای شیرین و مرطوب سارا منو به باز کردن چشمام دعوت کرد. پا شدم و غذا رو آماده رو میز دیدم . دست پخت سارا باید خوردنی باشه . همین طور هم بود . نمیدونم شاید توش یه چیزی ریخته باشه که من نمی دونم. به هر حال نهار با حضور سارا صرف شد . اولین بارم بود که با شرت نهار میخوردم. سارا هم چیز زیادی تنش نبود. تی شرت و شرتی که بیشتر به شلوارک شبیه بود رو پوشیده بود . نهار خیلی ساکت و بدون حرف تموم شد. البته من همش نگام بین پاهای سارا بود . اون جایی که نخ نما شده بود با یکم تیرگی نسبت به بقیه جاها . کسش از اون حالت پفی که تو سکس داشتیم خارج شده بود اما هنوز هم مثل یه شلیل کوچولو تو چشم میزد . یه لحظه خواستم ببینم که سارا منو میپاد یانه وقتی چشاشو نگا کردم اونارو در تعقیب کیرم دیدم. البته کیرم با دیدن کس بی دفاع و مظلوم سارا بیش از پیش شق شده بود. چه تله پاتی مطلوبی . هر دومون یه چیز می خواستیم . خندم گرفت :
-به چی میخندی مهران؟
_به کس تو .به کیر خودم .به حال هر دو تامون.
سارا با تعجب منو نگا میکرد. من یواش کیرمو از لای شرت انداختم بیرون تا حسابی بتونه اونو ببینه .اونم نا مردی نکرد و اون جایی که شرت کسش رو میپوشوند رو پاره کرد . خیلی حال میداد شرت پای طرف باشه اما آلات تناسلی بیرون باشه . کس سارا در بهترین حالت خودش قرار داشت . یکم پاهاشو از هم فاصله داد . خط کسش یکم از هم باز شد . کیرم یه آه کشید. نهار تموم شده بود و من تمام مدت غذامو با نگا کردن به کس سارا صرف می کردم . یه لحظه احساس کردم به جای تخم مرغ دارم کس سرخ شده میخورم. البته باید احساس سارا رو هم در نظرگرفت . کیر من شاید مثل یه سوسیس آلملنی خوشمزه در ذهنش نقش می گرفت. خواست غذا ها رو جمع کنه که من نذاشتم و خودم همشو جمع کردم . مثلن سارا مهمون منه . غذا هارو بردم و مشروب رو دوباره آوردم . اینبار سارا ساقی بود و برام میریخت . سرمو رو پاش گذاشتم و اونم مشروب برام میریخت. از رو پاش بلند شدم و روبروی سارا به شکم خوابیدم ومشروبمو خوردم :
_سارا دسوت دارم کستو نگا کنم . از نگا کردنش سیر نمی شم.
-آخ مهران جون این چه حرفیه و همش مال خودته اصلن بیا جلو تر
وسارا پاهاشو از هم کامل باز کرد و رفتم وسط پاش نشستم . صورتم با کسش بیست سانت فاصله داشت . دقیق می تونستم بررسی های لازم رو انجام بدم . یه پیک دیگه برام ریخت و به سلامتی خودش و کسش رفتم بالا .حالا که پاهاش کامل باز بود میتونستم لبه های کوچیک کسش رو ببینم که ول شدن وسط کسش . سوراخ مهبل و سوراخ ادرارش با فاصله خیلی کمی از هم پیدا بودن. از سوراخ مهبلش یه مایع شفاف پیدا بود که بدون حرکت مثل یه مرواید تو کسش جا گرفته بود . آروم انگشت کوچیکمو جلو بردم و مثل موقعی که انگشت به عسل یا ماست فرو میکنم انگشت تو کسش زدم و اونو بادقت برداشتم و به عنوان مزه خوردم. رو مشروب خیلی حال میداد . سارا حشری شده بود شاید به خاطر نفسهای گرم من بود که در فاصله کمی از کسش میکشیدم . به هر حال کار خودشو کرده بود . سارا رو یه نگاهی کردم . نگاهش التماس آمیز بود. دریافتم سارا رو و سرمو جلو بردم و یه لیسی رو کسش زدم که آهش در اومد . اونم حسابی مست شده بود .آخه پابه پای من خورده بود و کنترل خودشو نداشت . بهش گفتم سارا دیرت نشه . اونم در جواب گفت :
-نگران نباش . به مادرم گفتم میرم پیش یکی از دوستام و شب میام . اونم نگفت دوست کیه .شایدم میدونه پسره اما خواسته یه جوری دینشو به من ادا کنه . حالا اینارو ول کن زود باش که دارم میمیرم.
لحنش هم عوض شده بود . مشروب اثر خودشو کامل به جا گذاشته بود . یکم کسشو خوردم و بر گشتم چند تا پیک پر ملات خوردم تا منم مثل سارا حسابی حال کنم . گفتم نا مردیه اون مست و من هوشیار.
بازم سکس وبازم حال. زبونم رو جلوی کسش گذاشته بودم مثل یه قاشق و هر چی رو که از اون تو میاومد رو دا خل دهنم هل میدادم . بعضی وقتا یه مزه شوری رو هم احسس میکردم .انگار اختیار ادرارشو از دست داده بود و به تکرر ادرار مبتلا شده بود. با خودم گفتم نکنه یه دفه بشاشه رو مبل و همه رو شاش آلود بکنه بغلش کردم و بردمش آشپز خونه . حداقل اونجا رو میشه شست. خواستم دوباره با لبام از کسش پذیرایی کنم که مانع شد و منو رو صندلی نشوند و کیرمو دستش گرفت و شروع کرد به ساک زدن. دهن گرم و ساک زدن فوق العادش ابعاد کیرمو بیشتر کرد. مثل اینکه کیرم براش خوشمزه شده بودچون آب دهنش راه افتاده بود و از رو کیرم رو خایه ها و صندلی می ریختو خوب شد اومدیم آشپزخونه . بعد از کمی ساک زدن خسته شد و آروم با کیرم بازی می کرد. اینکارو تند انجام داده بود و یه کم نفس کم آورده بود. بلندش کردم و رو میز آشپزخونه خوابوندمش و کیرمو دم کسش گذاشتم و آروم اونو رو چوچولش میکشیدم . دیگه داشت جیغ میکشید:
-تو رو خدا بکن تو دارم میمیرم . من کیرتو تو کسم میخوام ... تو رو خدا ....بکن تو......تو رو جون هر کی دوست داری...جون من...
دیگه تحمل التماسهای سارا رو نداشتم و یه دفعه همشو کردم تو . اون قدر تو کسش لیز بود که بدون هیچ اعمال قدرتی تا ته رفت . جا نمیشد والا خایه هامم میرفت تو. وقتی به ته رسید سارا یه آه خفه کشید و رد همین حین احساس کردم مثل اون موقع که ساک میزد یه مایع داغ رو کیرم ریخت . مایع داخل واژنش بود که از فرط حشریت بیرون زده بود و رو کیرم میریخت. دیگه احساس میکردم که هر چی که از تو کسش میاد بیرون مال منه و باید بخورمش. کیرمو زود در آوردم و جلو کسش زانو زدم.زبونمو جلو بردم و با انگشت کسشو میمالیدم که یه مایع سفید رنگ درست مثل فرنی از کسش بیرون زد . خیلی کم بود ولی برای من حکم نوشدارو داشت که تقویتم میکرد. پاشدم واینبار محکم تر سارا رو میکردم . مشروب باعث شده بود که آبم خیلی دیر بیاد و تلمبه زدن من داشت خیلی طول میکشید . سارا سرشو بلند کرد و گفت :
-مهران جون تو رو خدا بسته . داره خیلی درد میکنه
_خوب چی کار کنم من هنوز ارضا نشدم ..آه
-خیلی خوب بیار برات ساک میزنم . توآب منو خوردی منم میخوام آبتو بخورم.
پیشنهاد خوبی بود . کیرمو در آوردم . سارا از رو میز اومد پایین . رو میز حسابی خیس بود . کون سارا هم همین طور . راستی کونشو یادم رفت بکنم. خواستم بهش بگم اما منصرف شدم . ساک زدنش حال بیشتری میداد و اینکه میخواست آبمو بخوره . برای اولین تجربه بد نبود . اینبار در حین ساک زدن تخمام رو هم میخورد. خیلی با حال بود . این بار م ناز زور حشریت جیغ زدم اونم میدونست من اینو دوست دارم با شدت بیشتری خایه هامو میلیسید . دیگه داشتم می اومدم و خیلی با شدت .بهش گفتم الان میاد. اونم زود کیرمو تو دهنش جا داد و خایه هامو میمالید . کیرم تا نصفه تو دهنش بود . احساس میکردم که داره کیرمو می مکه . جونم داشت از خوشی در میرفت . کم کم داشت می اومد. با یه آه اولین قطره خالی شد و قطرات بعدی. حدود سی ثانیه طول کشید که من همین طور ازم آب میرفت. این قدر زیاد بود که بعضن از بغل دهنش میزد بیرون . آبم که تموم شد کیرم به حساس ترین مرحله خودش رسیده بود. دست سارا که بهش خورد انگار من رو برق گرفته باشه از رو صندلی پریدم هوا. حالا حال سارا رو درک کردم اون موقع که همین جوری شده بود.احساس شاش زیادی داشتم . بدون اینکه به سارا بگم بلند شدم ورفتم دست شویی. شاشیدم وبرگشتم دیدم سارا دم در منتظره . اومدم کنار و سارا رفت تو منم خواستم برم که صدای شاشیدن سارا اومد . راستی چه با حاله شاشیدن یه دختر. دوست داشتم برم تو و شاشیدنش رو ببینم اما روم نمیشد.بی خیال شدم و رفتم تو حال . سارا اومد تو و بغلم نشست و یکی از سیگارامو برداشت و روشن کرد . بهش گفتم یکی هم برای من روشن کنه . از اون دسته پسرا نبودم که که رو دوست دخترشون حساس باشن . سیگار نکش . فقط تا دیپلم باید بخونی . زیاد نیا بیرون و از این کس شعرا. دوست داشتم دوست دخترم مثل خودم باشه.
موذن داشت اذون عصر رو میداد . هر دو مون خوابمون می اومد . با هم رفتیم تو اتاق خواب من . خیلی دنج بود . پرده هارو کشیدم حسابی تاریک شده بود . چراغو روشن کردم و لخت رفتم تو رخت خواب سارا هم که شرتش پاش بود اونو در آورد و اومد تو بغلم و دوباره لب گیری. دستمو بردم سمت کسش . خشک خشک بود . امروز بیشترین حال رو هم کس اون و هم کیر من کرده بود . کیرم اون قدر شل شده بود که سارا میتونست همشو تو یه دستش جا بده . منم همینو میخواستم . کاش میشد من کیرمو بدم به اون و اونم کسشو بده به من همیشه پیشم باشه اما حیف نمیشه.
منو سارا حالا با فراغت بال و بدون هیچ احساس نیازی به هیچ چیزی به خواب رفته بودیم و خوابای خوب میدیم .

دستهایی گرم روی تنم در رفت و آمد بود . من اینو حتی تو خواب هم احساس میکردم. یه لایه گوشت نرم و داغ که حدس می زدم لبش باشه و همین طور هم بود روی صورتم در تب وتاب بود. با این احساس شیرین از خواب بیدار شدم. ساعت هشت و نیم بود . هوا حسابی تاریک شده بود. سارا می خواست بره خونشون. خواستم تا خونه خودشون برسونمش. لباسامو تنم کردم . (چه دروغی اون لباسامو تنم کرد)زدیم بیرون . باد خنکی در حال وزیدن بود. با اینکه هنوز زمستون بود اما بادش سرد نبود.انگار فصلها داشت با احساس قلب من عوض می شد . بهار در راه بود و من اکنون عاشق در حال پیاده روی با سارای عزیز . هیچ کی رو به غیر از سارا تو اون حال نمی دیدم. انگار اون همه مردمی که می زدن کنارمون یه سایه بودن و وجود خارجی نداشتن . انگار زمین و آسمون در اختیار ما دو تا بود و تحت فرمان ما.نم نم بارون هم دیگه داشت سنگ تموم میذاشت. کم کم به خونه سارا اینا رسیدیم. یه خونه مجلل و بزرگ با دو تا سرباز که نگهبان دم در بودن. دیگه تا دم در نرفتم . گفتم بذار این حال امشب به قیل و قال نیمه شب تبدیل نشه . ازش خدا حافظی کردم و راه افتادم . یه سیگار چاقوندم چاقیدم چاقاندم یا یه چیزی تو این مایه ها و تصمیم گرفتم برم خونه خاله. خواستم زنگ بزنم ببینم خونه هستن یا نه که وای ....... موبایلمو تو خونه جا گذاشته بودم. جلدی تاکسی گرفتم و پریدم تو موبایلو ور داشتم.چند تایی میسد کال داشتم. شماره آشنا بود. یکم به مخم فشار آوردم .عمو ناصر!رفتم تو و با تلفن خونه شماره رو گرفتم:
_سلام . ببخشید منزل آقای رحمانی؟
صدای زن عمومو شناختم . مهربون ترین زنی بود که می شناختم . از وقتی مادرم مرده بود اون تنها کسی بود که تونست خودشو به عنوان مادر به من تحمیل کنه و منم ناراضی نبودم.
-بله بفرمایید؟
_سلام زن عمو . منم مهران.
-سلام پسرم . خوبی چرا نیومدی اینجا بی وفا . راستشو بگو کسی جای مارو گرفته؟
خندیدم. نمیدونستم منظورش خودمم که با یه دختر آشنا شدم یا منظورش بابامه که میخواد دوباره ازدواج کنه .
_چی بگم زن عمو . ما شرمنده شماییم همیشه . کم سعادتی ما بوده .
-ای زبون باز بسه دیگه زبون نریز. من نمیدونم تو با این زبون تا حالا چند تا مخ رو زدی تا حالا؟
_نه بابا ما و چه به این حرفا . من یه پسر مظلوم ساده کمرو .......
-بسته بابا مارو سیا نکن ما خودمون بچه کیپ تاون هستیم.
_خوب زن عمو زیاد مزاحم نشم بابام هست ؟
- زن عمو به قربونت بره مزاحم چیه پسر خوشگلم .الان صداش میکنم چند لحظه گوشی . از طرف من خدا حافظ.
دو دقیقه شد تا بابا اومد:
-الو ؟
_سلام بابا.
-سلام پسر خوبی؟
_ممنون . چطوری چه خبر ؟بی ما خوش میگذره؟
-بی شما که نه اما اینجا عموت اینا اینقدر مهمون نوازن که آدم احساس کمبود نمیکنه .
_راستی بابا زنگ زده بودی . گوشیمو جا گذاشته بودم کاری داشتی؟
-کار زیاد مهمی نداشتم . فقط خواستم بگم فردا برمیگردم . طرفای ظهر میرسم خونه . خواستم ببینم خونه هستی نهار درست کنی. خبرای خوبی برات دارم.
_کلاس دارم ولی بیخیالش خونه می مونم و نهارو ردیف میکنم.
-پس دانشگاه چی؟
_یه روزه بابا . بذار این یه روزو با هم باشیم.
با بابا خدا حافظی کردم و خونه خاله رو کنسل کردم و موندم خونه .
صبح زود رفتم خیابون برای خرید. وسایل لازم رو برای درست کردن یه قرمه سبزی مشت خریداری کردم و اومدم خونه . غذا رو بار گذاشتم و منتظر اومدن بابا شدم .
سات دوازده بود که صدای کلید در اومد. رفتم تو حال بابام بود.بغلش کردم و آوردمش تو:
_بشین بابا برم برات یه چای بیارم خستگی راه از تنت در ره.
-خسته نیستم . بیا این سویچ رو بگیر برو یه دوری بزن سرحال بیای.
_به ..ماشین خریدی ای ول . حالا چی هست ؟
-نمیدونم چیه . اینو عموت پسندیده. ببین چطوره؟
سویچ رو گرفتم و رفتم بیرون . تو کوچه پنج تا ماشین بودن . سه تاش مال همسایه ها بود و دو تای دیگه نا آشنا . یه پژو پارس بود با یه ماکسیمای سیاه . اول ذهنم رفت سمت پژو اما وقتی ریموت رو زدم فلاشر های ماکسیما روشن شد. به پسر معرکس. چه بزرگ و جا داره . توش کاملن احساس امنیت میکنی. استارت زدم و راه افتادم . ثمل یه بچه حرف گوش کن راه افتاد . با این هیکل گندش خیلی سر به زیر می نمود . من که تا حالا با بیشتر از پریاد رانندگی نکرده بودم باورم نمیشد با این عروس دارم خیابون های تهرون رو میگردم.احساس دیگه ای داشتم . انگار مردم جور دیگه ای نگام میکردن . راستی بابام اینو از کجا خریده بود . آها ارثیه .... حتمن خیلی زیاده که بابام علی الحساب اینو خریده . وای چه کارا که نمیشه کرد. با این برم دنبال سارا چی میگه . راستی فکر بدی هم نیست . موبایل رو ور داشتم و بهش زنگ زدم :
_سلام سارا کجایی؟
-سلام . الان کلاس تموم شد. چرا نیومدی؟ دلم خیلی هواتو کرده.
_قربون دلت برم . حالا کجایی بیام دنبالت؟
-ماشین داری نا قلا؟ از کی تا حالا؟
_آره . تو بگو کجایی بیام اونجا؟
- درست دم در دانشگاه . جلوی مغازه فتوکپی. بیا اونجا.
گازو گرفتم و به سمت سارا تاختم.دیدمش منتظر تو پیاده رو ایستاده . چند تا بوق زدم . بدون اینکه نگاه کنه چند قدم رفت اون طرف تر وایساد . فهمیدم فایده نداره پیاده شدم و داد زدم:
_سارا ؟ بیا بابا نترس خودیه .
سار با یه حالت بیگانگی بر گشت و مات ومبهوت منو نگا کرد:
-ماشینت اینه؟
_آره . چیه بهمون نمیاد سوار ماشینای خوشگل بشیم .
-چرا ولی ....آخه ....
_ولی و آخه نداره . زود بیا سوار شو . دیگه روز روز ماست . باید امروزو خوش بگذرونیم . شاید فردا مردیم.
و هر دوی ما شاد شادرفتیم تا لحظات رویایی دیروز رو تکمیل بکنیم . البته نه با سکس بلکه با عشق و با احساس یکی شدن....

اون روز یه ساعتی با سارا بیرون بودم . بهش پیشنهاد دادم بریم و تو یه کافی شاپ با کلاس یه چیزی بخوریم . رفتیم توو نشستیم. یه ده دقیقه نشستیم تا سفارشات ما رو بیارن . کافی شاپ یه کم شلوغ بود . از هر تیپی دختر پسر میومدن تو .... داشتم با سارا حرف میزدم که سارا یه دفه اومد جلو و جوری که انگار میخواست خودشو از یه نفر مخفی کنه با هام در مورد چیزای مسخره شروع کرد به حرف زدن :
-راستی تو از چی خوشت میاد مهران؟
_چی؟؟؟؟ چی داری میگی بابا؟ من دارم در مورد یه چیز دیگه حرف میزنم.حالت خوبه؟
-هیس . تابلوش نکن . مامانم دم در وایساده داره با موبایلش حرف میزنه . نمیخوام منو اینجا ببینه.
_آها . خوب کجاس ؟ کدومه؟
-اون چادر سیاهس دم در .
مادرش یه زن درشت اندام بود که قد بلندی هم داشت . البته زیاد بلند نبود اما نسبت به سارا بلند تر بود. قیافش زیاد معلوم نبود اما پیدا بود که ظاهر بدی نداشت . داشتم نگاش میکردم که یه دفه چشمش به سارا افتاد اونو شناخت. بدون معطلی اومد تو و اومد طرف میز ما و نشست. سارا با بهت زدگی مادرشو نگا میکرد و خواست حرفی بزنه که مادرش نذاشت و گفت ساکت باشه و اینکه قصد بدی نداره و میخواد با من آشنا بشه . حالا میتونستم مادرشو از نزدیک ببینم . یه زن میانسال با پوست روشن که گذر زمان زیاد اون رو عوض نکرده بود و به قولی خوب مونده بود. یه ساعتی باهم نشستیم و از هر دری باهم حرف زدیم و پاشدیم بریم . مادرش میز ما رو حساب کرد و پاشدیم رفتیم . تو راه دیگه روم باز شده بود و دیگه حتی با مادرشم شوخی میکردم . حالا دیگه در مورد مادر و پدر سارا حق رو به مادرش میدادم . زنی که اینقدر خوش برخورد و لارج باشه که رابطه دخترش بایه پسر غریبه رو اونم در محدوده ای که اطرافش رو مذهبیون گرفته باشن باید زن خوبی باشه که تو یه محیط بد گیر کرده. یادم میاد دبیرستان بودم یه دبیر دینی داشتیم که یه روز در مورد معاشقه با همسر با ما صحبت میکردو میگفت که شما وقتی دارین با همسرتون زناشویی میکنید نباید بدن همدیگرو ببینید و در هنگام هم آغوشی باید بدن هر دوتون مستور باشه و آلت شما البته طوری که همسرتون نبینه بیرون بیارین و اونم جلوش در محل آلت تناسلیش و یه برش کوچیک از چادر رو باز بذاره برای دخول . تازه اونم بعد یه خوندن نماز نمیدونم چیچی. آره دیگه وقتی یه آدم تو یه همچین وضع خفقانی باشه خوب معلومه که تو دام یه آدم فاسدی ولو برادر زاده شوهرش باشه میافته و تازه تاوان این رو باید دخترش تو سنی بده که حتی تا اون موقع شاید اسم کیر یا کس رو نشنیده باشه .
رسیدیم خونشون پیادشون کردم . رفتن . منم خواستم برم که یه دفه مادرش برگشت و شماره موبایلمو ازم گرفت برای روز مبادا . البته بعدش گفت که به سارا نگم که شماره رو ازم گرفته و گفت بایدبه صورت خصوصی ببینمت . منم قبول کردم و شماره خودمو دادم و رفتم.
رسیدم خونه و رفتم تو.پدرم تو حال نشسته بود و سیگار میکشید . رفتم تو و سلام کردم:
_سلام.
-سلام بابا . خوش گذشت ؟
_آره . راستی اینو از کجا خریدی؟
-از سهم ارثی که بهم رسیده بود.
_خوب پولشو میاوردی میزدیم توی یه کار نون و آب دار.
-غصه نخور پسر اون قدر هست که خودتم باهاش یه کار به قول شما جوونا توپ را بندازی.
_مگه چه قدره؟
-راستش من حساب نکردم . ولی اون جوری که عموت گفته دو میلیارد تومنی میشه.
چشام گرد شده بود . دو میلیارد تومن!!!!!!
باهاش چه کارا که نم


- 6 نظر
-
-
-




- داستان بلند

دورگه

به ساعت موبایلم نگاه کردم 7.45 دقیقه شب بود من تو ترافیک لعنتی دبی گیر کرده بودم. ساعت 8 با یکی از آشناهامون قرار داشتم امروز رسیده بود دبی چند تا کار داشت باید انجام میداد و میرفت بابام زنگ زده بود حواست باشه هرموقع زنگ زد سریع خودت رو بهش برسون کمکش کن برسونش راهنماییش کن و....(به عبارتی تا اونجاست خر حمالی شو بکن) هتلی که لنگر انداخته بود هتل کنکورد تو خیابون آل مکتوم بود.هتل شیک و قشنگیه و معروف.حمید شبخیز (بچه های تلویزیون ایران) و بقیه اراذل که میان دبی برای کنسرت و برنامه هاشون اونجا اقامت میکنن.
ساعت 8.15 دقیقه شده بود توی لابی هتل کنکورد روی مبل چرخون لم داده بودم منتظر نشسته بودم آقا بیاد سوار ما شه! اصلا حوصله اینکارارو ندارم اه.همینجوری که رو مبل چرخون یکمی اینور اون ور میکردم یهو یه چیزی دیدم خشکم زد.وای خدا این دیگه چیه؟ 100% خارجی بود از استایل و موهای بلوندش معلوم بود یه لباس یکسره مشکی تنش بود که آستیناش حریر بود پایینش هم تا یه وجب زیر زانوش بود یه چکمه چرمی مشکی براق پاش بود تا نزدیک لباسش مثله احمق ها داشتم 1 وجب فاصله چکمه هاش تا لباسش رو دید میزدم ساق های سفید و بینظیرش توی ست مشکی که زده بود آدم رو آتیش میزد. با 2 نفر از نشسته بود روی مبل کناری و انگلیسی صحبت میکردن معلوم بود اونا هم خارجی هستن.آی لعنت به این شانس این یارو الان میاد کاش که نمیومد میذاشت یکم دیگه نگاش کنم.از روی حرسم یه سیگار روشن کردم و با ولع خاصی زیر نظر گرفتمش خوشبختانه اصلا حواسش به من نبود فقط ور میزد میخندید منم از فرصت استفاده میکردم یعنی به تعبیری سو استفاده میکردم صورت کشیده ابروهای نازک که مثل موهاش بلوند بود چشای خمار و کشیده با رنگ آبی تیره بینی خوش فرم و کوچولو یکمم سرش به بالا میزد لبهای غنچه قرمز مثل خون که توی صورت ذریف و نازش خیلی خود نمایی میکرد. سیگارم نصف شده بود خوشحال بودم اگه یارو بیاد حد اقل آرزو به دل نمیمونم! سیگارو خاموش کردم موبایلم زنگ خورد.همون آقا بود گفت عزیزم شرمنده من با یکی از دوستان هستم توی سیتی سنتر هستیم اگه اشکالی نداره آخره شب باهات تماس میگیرم... تلفن تموم شد از حرص با خودم حرف میزدم آخه مردک اگه رفیقت هواتو داره پس من لامذهب برای چیم؟ آها فهمیدم 2 تا حمال بهتر از یکیه پس داستان اینه ای ول خوشم اومد مارمولک! با صدای یکی به خودم اومدم برگشتم کنارم رو دیدم از حولم یدفعه گفتم وای!
- sorry man? are you ok?
نعم نعم انا احسن!
- (خنده نازی کرد) what you say? i cant speak arabic
چقدر احمقم من؟ وقتی برگشتم دیدم همون جیگره کنارم واساده خیلی جا خوردم قاطی کرده بودم! شایدم حق داشتم آخه اصلا انتظار نداشتم
oh i'm so sorry i think you are arabic
- (لبخندی زد) ok no problem. can i use your lighter?
oh yea of course.here you are
- thank you so much
ازم فندک میخواست منم برگ برنده رو براش رو کردم (فندک اینجا نقش خیلی مهمی داشت) زیپو پلاتین رو در آوردم بهش دادم رفت سمت همراهاش تا سیگار خودش و اونا رو روشن کنه. برق 3فاز از چشام پریده بود ولی حیف! اون چه ربطی به من داشت وقتی برگشت فندکم رو داد باید دمم رو میذاشتم رو کولم میرفتم.دیدم داره میاد سمتم لبخندی زدم رسید بهم داشت تشکر میکرد آروم به فارسی گفتم مال خودتون اصلا من این فندک گرون قیمت رو میخوام چیکار به شما بیشتر میاد خوشگله!
دیدم اخمی کرد گفت:
- where are you from?
i'm iranian
- (یکمی نگام کرد) but i think you look like a russian man
آروم با خنده و فارسی گفتم روسی باباته من ایرانیم هیچیمم شبیه اونا نیست
- what?
oh no i tell you thank you in persian
یکمی اخماشو بیشتر کشید تو هم و یهو به فارسی گفت:
- به استایل و چهرت نمیاد انقدر 2 رو باشی؟ تو این رو گفتی به من؟
رنگم پرید شدم گچ! چه خراب کاری شده بود سرم رو انداختم پایین آروم گفتم fuck this hell مسلما شنید حرفم رو ولی به روی خودش نیاورد ادامه حالا چرا رنگت پریده؟ من که چیزی نگفتم تو نگاه اول فکر کردم با یه جنتلمن طرفم اما مثله اینکه اشتباه کردم نه؟ تو دلم گفتم با اینکاری که من کردم جنده زن هم نیستم چه برسه به جنتلمن. سرمو آوردم بالا گفتم ببخشید قرار داشتم منتظر کسی بودم نیومد اعصابم خورد بود بعدم نمیدونم آخه... گفت آخه چی؟ یکمی خندیدم گفتم خوب آخه هرکسی جای من بود شما رو میدید همین میشد گفت چطور؟ گفتم شما با آینه آشنایی دارین؟ اگه دارین برین جلوی یه آینه قدی خودتون رو برانداز کنین بعد ببینین حق دارم یا نه؟! خندید گفت تو چقدر کم رویی؟ گفتم اختیار دارین کم رویی از خودتونه. یکم نگام کرد گفت خب؟ گفتم خب؟ گفت خب الان من باید اینجا تا صبح وایسم با شما کل کل کنم؟ گفتم نه خب بشینین خسته نشین چه حرفیه. چشاش گرد شد گفت اوا؟ فهمیدم منظورش چیه گفتم باشه شوخی تموم دستم رو آوردم جلو گفتم ارا هستم از آشناییتون خیلی خوشحالم و شما پرنسس؟ خندید گفت منم ویکتوریا هستم البته صدام میکنن ویکی گفتم عجب؟ بالاخره شما کجایی هستین خارجی یا ایرانی؟ من گیج شدم؟ نصف نصف یعنی بابام تهران ایران و مامانم منچستر انگلیس خیالت راحت شد؟ گفتم بسیار عالی چقدر جالب پس شما پرنسس half-blood (پرنسس دورگه) هستین خندید گفت دورگه هستم ولی پرنسس نیستم نکنه شما شاهزاده ای همه رو پرنسس میبینی؟ گفتم چه حرفیه بنده خان زاده هستم ولی شاهزاده رو فراموش کن! گفت جدی میگی؟ خان زاده ای؟ گفتم آره بابا بزرگم پسر خان بود! گفت خوب خیلی خوش گذشت من برم دوستام منتظرن گفتم خواهش میکنم افتخاری بود واسه من. ویکی رفت پیش دوستاش منم وا رفتم سر جام به همین راحتی!

******
مثل اینکه خیلی منتظر موندی؟ برگشتم دیدم ویکیه گفتم شمایین که. نه میدونید داستانش مفصله من قرار اینجا حمالی کنم منتظر صاحب کارمم! گفت جدا؟ گفتم آره.گفت همه حمال ها پیرهن Piere Cardin و شلوار Verri میپوشن و البته با فندک پلاتین زیپو سیگار Ark Royal روشن میکنن نه؟ گفتم آره این قانون رو همین امروز شیخ مکتوم وضع کرد گفت چه جالب خوب تا کی هستی؟ من دارم میرم گفتم جدی؟ منم داشتم میرفتم باهم تا جلوی در میریم گفت وای چقدر هم دوره! چند دقیقه بعد جلوی در هتل کنکورد بودیم گفتم خب دیگه مزاحم نمیشم ماشین همراهتون هست؟ به ساعتش نگاهی انداخت گفت ساعت 10 قرار بود پدرم بیاد الان 10.5 دقیقست منتظر میمونم بیاد گفتم خب منم صبر میکنم تا بیاد اشکالی که نداره؟ گفت نه اصلا گفتم خب یه پرنسس دورگه اینجا چیکار میکنه؟ گفت زندگی؟ مگه 5 ملیون نفر دیگه تو این شهر چیکار میکنن؟ تو دلم گفتم جندگی! آسمون رو نگاه کردم گفتم خب نمیدونم هر کس هدفی داره.گفت پاسپورت هممون انگلیسیه خواهرم انگلیس ازدواج کرده خودمون 3 ساله اومدیم اینجا بابام مهندس ساختمونه تو شرکت برج سازی emaar (یکی از بزرگترین برج سازان دبی) کار میکنه.مامانم هم دکتر توی بیمارستان آمرکایی ها کار میکنه خودمم هم مهندسی پرواز تو دانشگاه emirates درس میخونم. گفتم آره؟ پس قراره emirates fly بزودی بد بخت شه با مهندسی شما؟ خندید گفت اوف عجب رویی داری تو! لبخندی زدم گفتم ای همچین خوب الان من باید بگم؟ گفت میل خودته! مکثی کردم گفتم ممنون پس ترجیحا سکوت میکنم. اخمی کرد گفت از اولش معلوم بود.ساعت رو نگاه کردم 10.30 شده بود گفتم مثله اینکه بابات نمیاد میخوایی من برسونمت هوم؟ گفت نه میاد شما برو گفتم خب درست نیست اینجوری پس یه زنگی بزن.گوشی رو برداشت رفت 6.7 متر اونطرف تر چند لحظه بعد اومد گفت اینم از شانس من بابام گفت نمیرسم بیام خودت برو خونه! (چشام برقی زد) گفتم خوب باشه من که دارم میرم شما هم میرسونم دیگه تعارف نداریم که گفت ممنون ولی... گفتم نترس بابا بهم میاد آدم دزد باشم؟ بزار به حساب یه هم وطن گفت از کجا معلوم این لباس ها و بقیه چیزای گرون قیمتت رو از قبلی ندزدیده باشی؟ چشام شد 6 تا گفتم چه استدلال قشنگی مرسی.خودش خندش گرفت گفت ببخشید منم یه خنده ملیح کردم گفتم خواهش! حالا راه بیفت بریم رفتیم سمت ماشین گفت حتما الان میخوایی یه ferari f430 رو کنی نه؟ زدم زیر خنده گفتم چه ربطی داره؟ گفت از اولش همش همین بودی! گفتم جدی میگی؟ گفت آره نمیدونم چی تو سرته؟ ولی با این ظواهر خیلی کارا میتونی بکنی! گفتم نه عرضه اونم ندارم خیالت راحت باشه! ferari f430 هم ندارم پس مطئن تر باش در ماشین رو باز کردم گفتم اگه به BMW 545LI افتخار میدین بفرمایین! بیشتر ازین نداریم.... خندید گفت دیدی گفتم؟
راه افتادم گفتم شما کجا میری؟ گفت خونمون یکمی اخم کردم نگاش کردم (تو دلم گفتم اگه جنده باشی سر کار باشم بلایی به سرت میارم که حذ کنی) گفتم متوجه نشدم؟ گفت برو سمت مردف گفتم مردف زندگی میکنین؟ گفت آره چطور مگه گفتم هیچی جایه قشنگ و باکلاسیه و رفتم سمت مردف.(خونه های مردف همه ویلایی هستن) گفت برو جلو تر اینجا وایسا. به خونشون نگاهی کردم ویلای قشنگی بود گفتم کمک نمیخوایی؟ گفت چطور؟ گفتم خب ببرمت تو خونه خسته نشی (میخواستم ببینم این واقعا خونشون بود یا نه) گفت مسخره! من میرم گفتم من صبر میکنم رفتی تو میرم گفت باشه داشت پیاده میشد گفتم راستی؟ گفت بله بگو؟ گفتم شماره تماست رو میدی؟ گفت واسه چی؟ گفتم میخوام قاب کنم بزارم رو دیوار ولش کن از دیدنت خیلی خوش حال شدم واقعا شب خوبی بود.پیاده شد مکثی کرد ولی در رو نبست برگشت سمت من گفت یاد داشت کن ولی بی دلیل زنگ نزن گفتم بزرگترین دلیل دل تنگیه خندید گفت منم همین رو گفتم من دوست پسر دارم خیلی هم دوسش دارم. انگار یه پارچ آب یخ ریخن روم خشکم زد ولی سریع خودم رو جمع و جور کردم گفتم اوه چه عالی ولی به نظرت 2تا دوست خوب بودن انقدر سخته که اینجوری منفی فکر کردی؟ گفت نه معلومه نه خب ببخشید من بد متوجه شدم (تو دلم خودم رو تحسین کردم به خودم گفتم تو باز چه جانوری هستی؟) توپی که میخواست بزنه تو زمین من با تمام قدرت افتاد تو زمین خودش! گفتم خب شمارت رو بگو برو. شمارش رو گرفتم یه Miss Call زدم دیدم خودشه گفتم اینم شماره من گفت ای لعنتی؟ گفتم واسه چی؟گفت اینه؟ بازم ظاهر! شماره موبایلت از رندی داره پر در میاره خندیدم گفتم برو دیرت شد.وایسادم نگاش کردم ببینم چیکار میکنه کلید انداخت چند لحظه بعد در رو باز کرد برگشت سمت من شیشه رو پایین دادم گفت نترس این خونه خودمونه! از حرفش خندم گرفت حرکت کردم سمت خونه تو راه بی دلیل زدم زیر خنده گفتم مرسی زدم به خال! این یارو هیچی نداشت اینجارو خیر رسوند بهم چه اتفاق جالبی بود....
ادامه دارد ...... 0 روز بعد غروب ساعت 6 باهاش تماس گرفتم چند تا زنگ خورد گوشی رو برداشت...
- Yes
سلام ارا هستم.
- سلام اوا توام با این شمارت ترسیدم گفتم این دیگه کیه
حالت چطوره؟ خوب هستی؟
- ممنون خوبم شما چطوری؟
منم خوب! چه خبر؟ جا خوردی زنگ زدم نه؟
- هیچی. آره بابا با این صدای خش داری که داری بابام هم بود جا میخورد!
صدای من چشه؟ از تو بهتره
- نمیدونم یکم خش داره یکمم کلفته اون دفعه ام میخواستم بپرسم ازت یادم رفت. چرا اینجوریه؟
خشش فابریکه کلفتیشم واسه اینکه از 15 سالگی سیگار کشیدم
- (خندید) وای پس توام رفتنی هستی
خب پرنسس امشب کی وقت آزاد داری افتخار بدی ببینیمت؟
- امشب؟ نمیدونم صبر کن... آها ساعت 8 بیا آرمان کافه
باشه مینبینمت شب خوش!
******

ساعت 8.5 دقیقه بود جلوی در اونجا بودم رفتم تو دیدم اون ته نشسته.براش دستی تکون دادم رفتم سمتش جلوش نشستم گفتم احوالت؟ دست داد گفت خوب خوب.همون موقع مدیر اونجا از کنارمون رد میشد بلند شدم باهاش احوال پرسی گرم کردم نشستم سرجام گفتم هوم؟ به چی نگاه میکنی؟ گفت تو کی هستی؟ گفتم پسر بابام اخمی کرد و من گفتم ای بابا یه حمال این حرفارو نداره سریع حرف رو عوض کردم راستی؟ در مورد دوست پسرت بگو؟ میگم نبینه منو یه وقت فکر بدی کنه؟ خندید گفت اسمش الکس ملیتش انگلیسیه نگرانم نباش چون اینجا نیست انگلیسه.گفتم خب؟ گفت خب چی؟ گفتم پس چه جوری رابطه داری؟ گفت تعطیلات میریم اونجا میبینمش باهم تماس تلفنی هم داریم گفتم چه جالب؟ (میخواستم بگم پس اصل کاری سکس چی میشه؟! ولی نگفتم) چقدر شما وابستگی عاطفی دارین؟ اونشب همچین گفتی دوسش دارم من فکر کردم الان رو تختت خوابیده! خندید گفت خیلی شیطونی ها؟ گفتم آره دیگه.گفتم ایران هم میری؟ گفت آره خونواده بابام رو خیلی دوست دارم مامان بزرگم عشقمه! تو چی؟ گفتم هوم؟ من که ایران زیاد میرم ولی مامان بزرگ پدر بزرگ ازین چیزا ندارم! خندید گفت یعنی چی؟ گفتم یعنی همه اون دنیا منتظر منن.اخمی کرد گفت یه چیز رو نگفتی؟ گفتم چی گفت چند سالته؟ خندیدم گفتم کم تر از اونی که فکرش رو بکنی فکر کنم همسن خودتم اگه کم تر باشم بیشتر نیستم! خندید گفت ای لعنتی (تیکه کلامش این بود "لعنتی") خیلی مرموزی نکنه واسه اف بی آی کار میکنی؟ گفتم از من هرچی بگی برمیاد!
1 ساعت بعد از اونجا اومدیم بیرون گفتم پیاده که نیستی؟ گفت نه ایندفعه سرم کلاه نرفت گفتم منظور؟ گفت منظور اینکه دیگه نمیخوام یکی مثل تو سر رام سبز شه همین تو زیادی نمیدونم چیکارت کنم! خندیدم گفتم یجوری حضمم کن رو دلت نمونم چون میخوام برم توی خود دلت! زد زیر خنده گفت لعنتی تو دیگه کی هستی؟! رفتیم سمت ماشینا سوار شیم بریم تو دلم گفتم ای خدا خسته شدم انقدر سرو کله زدم میشه باهاش رفیق شم قال قضیه کنده شه؟
رفت سمت ماشینی که باهاش اومده بود لبخندی زدم دیدم رفت سمت یه Mercedess Benz E240 تو دلم گفتم مواظب خودت باش! داشتم همینجوری نگاش میکردم گفت بفرما؟ تعارف نکن؟ گفتم نه خودم خیلی بهترش رو دارم مال خودت مکثی کرد گفت بهتر از من یا بهتر از ماشین من؟ سکوت کردم سرمو انداختم پایین گفتم ماشینت اگه Buggati Veyron هم بود بازم برق چشای تو از اون ماشین خیلی بیشتر بود.یکمی خندید گفت نگو به صدای خش دارت نمیاد این حرفا گفتم واقعیت رو باید گفت پشتم رو کردم رفتم سمت ماشینم.
******
2 روز از قرار اون شب گذاشت. تو خونه نشسته بودم داشتم فیلم میدیدم موبایلم زنگ خورد ویکی بود گوشی رو برداشتم: چطوری پرنسس؟
- سلام تو منو کشتی با این پرنسس حالت چطوره؟
نمیدونم بزار از خودم بپرسم چطورم؟ حالم میگه خوبم.
- خوبه! کجایی؟
من خونمون نشستم دارم فیلم نگاه میکنم
- جدی؟ فیلم چی شیطون؟
ای بابا تو تا منو به ابتذال نکشی ول نمیکنی نه؟ فیلم ایرانیه بابا.
- خب مگه ایرانیش نیست؟
ویکی بیخیال شو این وصله ها به من یکی نمیچسبه (تو دلم به خودم گفتم ای جانور تو دیشب ساعت 2 شبکه Spice داشتی چی میدیدی؟)
- (خندید) خر خودتی. من به کلاسم نرسیدم حوصلم سر رفته بود گفتم زنگ بزنم ببینم کجایی که تو ام فیلم میبینی دیگه
جدی؟ خوب با هم میبینم چه عیبی داره؟ کلاس بعدیت کی تشکیل میشه؟
- 3 ساعت دیگه واسه چی؟
چه خوب الان شهرک دانشگاهی دیگه؟ به خونه ما نزدیکی بیا اینجا واسه کلاس بعدیت برو.
- مگه خونتون کجاست؟
دبی مارینا
- جدی میگی؟ چرا تاحالا نگفتی کلک؟
فرصت نشد حالا میایی یا نه؟
- اگه مزاحم نیستم آره
نترس نزدیک کلاست شد پرتت میکنم بیرون به کلاست برسی.حالا گوش کن بیا دبی مارینا برج..... طبقه 23 واحد.... فقط مواظب باش از طبقه 23 نیفتی بیرون من مسئولیت قبول نمیکنم
(خنید)باشه اومدم.
20 دقیقه بعد تو خونه نشسته بودم دیدم زنگ زدن رفتم دیدم خودشه گفتم به به پرنسس خیلی خوش اومدی.زد تو سرم گفت کمتر زبون بریز خر خودتی اومد تو.راهنماییش کردم قسمت پذیرایی نشست یکم دورو برشو نگاه کرد گفت وا کسی نیست؟ لم دادم جلوش گفتم نخیر اصولا کسی نیست! گفت پس خانوادت چی؟ خندیدم گفتم نگو بهم نمیاد! پدر من بخاطر موقعیت شغلیش سالی چند بار بیشتر نمیاد اونم نه واسه من فقط واسه سر زدن به شرکتش! مامانم که.... گفت که چی؟ فوت شده؟ گفتم نه. ولی خوب چند ساله باهاش صحبت نمیکنم زیاد از همدیگه خوشمون نمیاد بقول خودش نه اون مادر بود برام نه من پسر برای اون. مامانم حد اقل نصف سال رو میاد اینجا ولی الان تازه رفته یه داداش هم دام که برعکس خودمه از سایه مامانم جدا نمیشه! (خندیدم) پسرک وفا دار! گفت چه جالب این مدلیش رو ندیده بودم گفتم حالا ببین! گفت بالاخره از زیر زبونت 2 تا حرف کشیدم بیرون آخیش خسته شدم. خندیدم گفتم اون بیل رو بزار زمین خسته نشی.گفت وا من بیل ندارم؟(منظوری نداشت اصولا خنگ میزد یعنی این خارجکی ها همشون همینن حالا فول باشن یا 2 رگه فرق نداره بازم خنگن!) گفتم هیچی ولش کن چی میخوری؟ اگه مشروب میخوری بیارم؟ گفت خودت میخوری؟ گفتم نه یه مدتیه نمیخورم گفت پس هیچی ولش کن. یکم نگام کرد گفت راستی؟ گفتم بله؟ گفت فیلم چی بود؟ بزار با هم ببینیم. (ای بابا چه غلطی کردم) گفتم تموم شد MBC2 بود تموم شد. یکمی نگام کرد براش ادا درآوردم خندید امد کنارم نشست گفت یه چیزی بپرسم راستش رو میگی؟ گفتم قول نمیدم! زد تو سرم گفت بی تربیت پر رو باید بگی. گفتم باشه بابا چرا میزنی؟ گفت چند تا دوست دختر داری؟ گفتم هوم؟ انتن نداد؟ گفت مسخره نشو بگو؟ گفتم معلومه هیچی! تو صورتم اخم کرد گفت لعنتی! گفتم ای بابا حتما باید بگم 10 تا بیخیال شی؟ گفت نه راستش رو بگو گفتم ببین من ازین چیزا خیر ندیدم دوست ندارم این مسائل رو گفت یعنی چی؟ گفتم بابا یعنی خیانت فهمیدی؟ یعنی اینکه عاشق یکی بودم ترکم کرد داغون شدم دیگه پشت دستم رو داغ کردم رابطه عاطفی با کسی نداشته باشم.گفت جدی میگی؟ گفتم آره معلومه کلا احساس رو کندم انداختم دور الان از سنگ سنگ ترم احساس و این حرفام ندارم! گفت یعنی الان دستت رو ببری درد نمیگیره؟ چشام شد 6 تا گفتم بابا چه ربطی داره من احساس منظورم حس درونی بود.گفت آهان خیلی متاسفم گفتم مهم نیست.دستش رو گذاشت رو دستم گفت چرا ناخون هات بلنده؟ گفتم بعضی وقتا شیر جنگل خوابه من بجاش پاس شب نگهبانی میدم.گفت یعنی چی؟ گفتم هیچی میخوام بگیرم سختمه همین.دستم رو انداختم دور گردنش گفتم اجازه میدی یه کاری کنم؟ واسم اوغده شده! خودشو کشید کنار گفت چیکار؟ گفتم نترس هیچی گفت نه بگو؟ گفتم میخواستم یه دونه بوست کنم همین.خندید گفت آها خب باشه اگه 2 تا نشه ایرادی نداره گفتم باشه حالا.کشیدمش کنار خودم گفتم چشاتو ببند خجالت میکشم (ارواح عمت جانور) چشاشو بست شده بود عینه عروسک باربی خندم گرفته بود.سرمو بردم جلو لبم رو نزدیک لبش کردم بعد چشاش رو باز کرد من بستم! لبم رو محکم فشار دادم رو لباش چند لحظه بعد سرم رو کشیدم کنار گفتم مرسی دستش رو گذاشت رو لبم گفت ای کلک با لبات چیکار میکنی انقدر باحاله؟ گفتم هیچی فابریکه! خندید گفت لعنتی به تو اگه بگن کی این شلوار رو خریدی میگی فابریکه! گفتم خب دیگه هرچیزی که نمیشه بروز داد. گفت ارا؟ گفتم هوم؟ گفت یه چیزی بپرسم ناراحت نمیشی؟ گفتم تا چی باشه! گفت بد اخلاق نشو چیز بدی نیست گفتم بگو خوب گفت پس یه چیز رو چیکار میکنی؟ (منظورش سکس بود منم خودم رو زدم نفهمی) گفتم چیو؟ گفت س ک س گفتم چی هست؟ خندید گفت این اقاهه بعد دستش رو آروم کشید رو کیرم.گفتم آها خب از اول بگو.راستش من هیچ کاری نمیکنم خندید گفت لعنتی تو کلا مرموز هستی یا حرف زدن برات سخته؟ گفتم هردوش خب خود تو چیکار میکنی ها؟ گفت منم هیچی! گفتم پس این به اون در گفت راستش رو بگو منم میگم گفتم باشه من داستانش طولانیه بعدا برات تعریف میکنم یه سری اخلاق و قوانین عجیب غریب واسه خودم دارم که اونم سر فرصت میگم حالا تو؟ یکم نگام کرد اطلاعتت خیلی مفید بود ولی باشه من میگم راستش رو بخوایی من فقط با همون دوست پسرم میخوابم چون خیلی دوسش دارم ولی تا موقعی که کسی رو دوست نداشته باشم نمیتونم باهاش بخوابم واسه همینم اینجا اصلا سکس نداشتم فقط چند مورد شیطونی کوچولو با دوستام داشتم همون دخترایی که اونشب دیدی.گفتم چه جالب.حالا منو چی؟ دوستم داری؟ خندید گفت نه! ولی ازت خیلی خوشم میاد گفتم مرسی همین؟ (تو دلم گفتم اه زدم به کاهدون) گفت خوب همین همینم که نه یکمی بیشتر یعنی یه کوچولو دوست دارم گفتم خب باز جای شکرش باقیه! گفت یعنی چی؟ گفتم یعنی اینکه بازم خوبه.خندید گفت تو چی؟ مکثی کردم گفتم اوصلا دخترا رو دوست ندارم.گفت همین؟ گفتم خب البته اگه اندازه خودت نداشتم که الان اینجا کنار هم نبودیم نه؟ خندید گفت باشه پس یه کاری میکنیم گفتم چی؟ گفت اندازه همون یک کوچولو که همدیگه رو دوست داریم از خجالت هم در میاییم! گفتم اینم خوبه! حرفم تموم نشده بود دستش رو گرفتم محکم کشیدمش سمت خودم گفت آی نشوندمش رو پاهام یه شلوار جین تنگ پاش بود با یه تاپ آبی تیره که همرنگ چشماش بود دستم رو گذاشتم رو شونه هاش بعد یا یه دستم موهای بلوند و بلندش رو آروم گرفتم بازی میدادم گفت بازم به صدای خش دارت و اخمای تو همت نمیاد این کارا! خندیدم گفتم شاید. دستش رو گذاشت رو سینم لبش رو آورد جلو شروع کرد به لب گرفتن منم سعی میکردم بیشتر به اون خوش بگذره. دستم رو گذاشتم رو سینش آروم شروع کردم به لمس کردن خندید گفت انقدر هم ظریف نیستم ها؟ گفتم هستی پرنسس! لبم رو بردم زیر گردنش بعد اومدم بالا از پیشونیش شروع کردم به بوسیدن و میومدم پایین رسیدم به لبش زبونم رو کشیدم رو لباش رفتم پایین زبونم رو کشیدم روی گردنش بعد دهنم رو نزدیک سینه هاش کردم و از روی تاپش لمسش میکردم اونم با دستاش موهاشو داده بود بالا کم کم خودش رو بالا پایین میکشید منم که عاشق این کار بودم داشتم روانی میشدم با شدت بیشتری سینه هاشو لمس میکردم اونم خودش رو محکم تر عقب جلو میکرد چند لحظه بعد نگهش داشتم گفتم بلند شو با تعجب گفت برای چی؟ مگه قرار نشد فقط یه حال کوچیک.... لبخندی زدم گفتم منم واسه همین گفتم حال کوچیک تموم شد حالا پاشو از روی پاهام دهنش از تعجب وا مونده بود گفت تو دیگه کی هستی؟ گفتم من ارا هستم حالا پاشو از روی پاهام بلند شد گفتم ازم نارحت نشیا ولی قرار شد هرقدر همیگرو دوست داریم همونقدر حال کنیم که منم همین انقدر دوست داشتم! سرشو انداخت پایین گفت ببخشید ارا منظوری نداشتم گفتم هیس 40 دقیقه دیگه کلاست شروع میشه بدو برو پرنسس که دیرت میشه.سرش رو آورد بالا لبخندی زد گفت باشه. تا جلوی در همراهیش کردم گفتم خوش بگذره گفت خوش گذشت.گفتم چه خوب.پشتش رو کرد داشت میرفت یهو گفت ارا؟ در نیمه باز بود باز کردم گفتم بله؟ گفت دروغ گفتم یکمی بیشتر دوست دارم.یعنی شایدم خیلی بیشتر و بعد رفت سمت آسانسور.خنده ای رو لبام نشست و در رو بستم.... تا شب خیلی در مورد اون اتفاق فکر کردم.رو تختم دراز کشیده بودم با خودم حرف میزدم نه نباید خودم رو در گیر کنم آخرش که چی؟ میخوایی با یه جیگر 2 رگه بخوابی دیگه بیشتر که نیست؟ ای خاک بر سرت این دلیل میشه که خودت رو درگیر یه بازی احساسی دیگه کنی؟ هوس رو با احساس قاطی نکن احمق جان بخاطر هوس باز این دل رو به خون نکش دیگه طاقت ندارم. باخودم زمزمه میکردم:
دل من دیگه خطا نکن ... با غریبه ها وفا نکن
زندگی رو باختی دل من ... مردم رو شناختی دل من
روی یک بلندی واساده بودم یه دختر پشتش بهم بود برگشت سمتم گفتم ویدا؟ ویدا خودتی؟ تو کجا بودی؟ پشتش رو بهم کرد میخواست بره داد زدم ویدا تورو خدا صبر کن ویدا به پات میوفتم صبر کن فقط چند لحظه برگشت نگاهی بهم کرد و ایستاد رفتم نزدیکش دیدم رفت عقب با گریه گفتم ویدا چرا؟ چرا اینکارو با من کردی؟ چرا منو مثل یک مرده متحرک کردی؟ گناه من چی بود؟ سرش رو انداخت پایین و پشتش رو کرد و داشت میرفت داد زدم ویدا نرو تو رو خدا یکم پیشم بمون اعتنایی نکرد و به راهش ادامه داد و رفت همونجا نشستم رو زمین داد زدم نه خدایا نه ویدا....
از خواب پریدم دیدم تختم خیسه فهمیدم داشتم تو خواب گریه میکردم و داد میکشیدم همش یه کابوس بود. به خودم نگاهی کردم خفه خون گرفته بودم ولی اشکام هنوز میومد بدن بی حسم رو بلند کردم رفتم سمت شیشه های قدی اتاق خوابم که بجای دیوار نصب بود نیمه شب بود به بیرون خیره شدم تمام شهر دبی زیر پام بود آسمون خراش هایی که چراغهاش سوسو میزد با چراغ اخطار های قرمزی که روی بام اونا چشمک میزد. سرم رو توی دستام گرفتم داد زدم خدا...
*******
2 روز دیگه گذشت نه دیگه نباید بهش فکر میکردم تا همیجاش هم حماقت کرده بودم از فکرش بیرون اومدم شب ساعت 8 بود یه اس ام اس اومد برام بازش کردم نوشته بود tell me i love you.tell me now به فرستندش نگاهی کردم نوشته بود ویکتوریا.پشت چراغ قرمز خیابون شرطه مراقبات بودم نگاهی به بیرون انداختم جمعیتی که میروفتن و میومدن با خودم کمی فکر کردم و موبایل رو گذاشتم سرجاش بدون هیچ جوابی.10 دقیقه بهد برام یه اس ام اس دیگه اومد مطمئن بودم خودشه بازش کردم نوشته بود i love you era بازم جوابی ندادم و موبایل رو گذاشتم سر جاش و به راهم ادامه دادم.خیلی اتفاقی رسیدم به خیابون مکتوم نزدیک هتل کنکورد بودم که موبایلم زنگ خورد نگاهی کردم خوش بود ویکتوریا بود.سرم رو تکونی دادم و بی اعتنا به راهم ادامه دادم چند دقیقه بعد جلوی هتل کنکورد واسادم بهش خیره شدم خدایا چیکار کنم؟ دوباره موبایلم زنگ خورد خودش بود اشکام سرازیر شدن دست خودم نبود گوشی رو برداشتم ولی هیچی نگفتم از اون ور صدا اومد:
- الو؟ الو؟
(فقط سکوت کرده بودم)
- ارا حالت خوبه؟ چرا حرف نمیزنی مردم از نگرانی؟ الو؟
(با صدای لرزون) ببخشید سلام.
- سلام کجایی جواب نمیدی؟ (یه خنده خوشگل کرد) نکنه سر منو دور دیدی شیطونی میکنی نامرد؟
(اشکام رو پاک کردم) نه چه حرفیه غلط بکنم (احساس کردم صدای خندش تن مرده منو زنده کرد)
- ارا؟ چرا صدات اینجوریه؟
چه جوریه؟ خب صدام خش داره دیگه این که دست من نیست
- به من دروغ نگو این خش نیست.تو گریه کردی؟
خندیدم چی؟ من؟ برو بابا عمم بمیره گریه نمیکنم (آره ارواح عمت دروغ گو)
- پس حتما من بد متوجه شدم. میگم کجایی حالا؟ اس ام اس ها رسید؟
کدوم؟ صبر کن ببینم... آره 2 تا اس ام اس رسیده وای ببخشید متوجه نشدم موبایلم روی Silent بود (بازم دروغ)
- قطع کن. بخون بعد جواب بده
تلفن رو قطع کرد ولی گوشی هنوز روی گوشم بود. خدایا چیکار کنم؟ چه غلطی کردم ای خاک عالم بر سرت.گوشی رو آوردم جلوم اس ام اس اول رو اینجوری جواب دادم:
i love you.you sure i love you
اس ام اس دوم هم این رو نوشتم:
i know you love me and have full feeling of you
سرم رو گذاشتم رو فرمون ماشین چشام دوباره خیس شده بود. وای خدا ننگ به من.دیدم اس ام اس اومد بازش کردم نوشته بود save me for your self اشکام رو پاک کردم به خودم گفتم فاجعه دل بستگی شروع شد...
فرداش ساعت 8.30شب بود زنگ زد گفت کجایی؟ گفتم خونه ولی باور کن فیلم نمیبینم گیر نده.خندید گفت باشه نیم ساعت دیگه بیا پایین جلوی برج منتظرتم. ساعت 9 پایین خونه واساده بودم دیدم ویکی اومد سوار شدم رفتیم تو راه بهم نگاهی کرد گفت چته؟ بی حالی؟ گفتم از دست زندگی گفت غلط کرد کجاش گیر داره بگو حل کنم؟ گفتم هیچی دلم یه جا گیر کرده گفت جدی میگی؟ با سر تایید کردم گفت مطمئنی دلت گیر کرده؟ آخه اون رو که دیشب گیرشو باز کردم برات خندیدم گفتم آره گفت ای دروغ گو مشکلت یه جای دیگست نه؟ گفتم نه اصلا این چه حرفیه.خندید گفت شوخی کردم دستش رو گذاشت رو پام گفت فردا صبح کجایی؟ گفتم خونه گفت باشه پس یه برنامه میزاریم باهم باشیم منم خونه بیکارم. گفتم باشه اعصابم خورده فردا میخوام برم استخر. میایی استخر خونه ما؟ مکثی کرد گفت نه گفتم باشه ولی من میرم تا از اب در نیومدم زنگ نزن خاموش تلفنم.گفت اعصابت خورده چه ربطی به آب داره؟ گفتم من عشق آبم از 6 سالگی تو آب بودم! گفت مگه قورباغه ای؟ خندیدم گفتم نه ولی آدمم نیستم.گفت باشه تسلیم بیا فردا مون رو خراب نکنیم فردا ساعت 10 صبح خونه ما باش میریم استخر خونه ما! گفتم هوم؟ گفت من سختمه بیام استخر شما تو بیا گفتم اون بحث دیگه ای داره منظورم اینکه مامانت اینا چی؟ گفت مامانم نیست فردا بیمارستان تا شب شیفت داره بابام هم شرکت کار عقب مونده داره بعدشم مگه من دختر بچه 15 ساله ام؟ اون بیچاره ها با من چیکار دارن باورت نمیشه برنامه استخر رو بزار شب بیا بریم جلو مامانم اینا یکم نگاش کردم گفتم خوب اون که میشه استخر خندید گفت خب دیگه پس چی؟ گفتم جلو مامان جونت لبم میشه گرفت؟ یا مثلا میشه یکم شیطونی هم کرد؟ خندید گفت بقول فامیلاتون (عرب ها) حرامی! منم واسه همین گفتم بزاریم صبح که تنها باشیم...

*******

ساعت 10 نشده بود که مردف بودم زنگ ویلاشون رو زدم.در رو باز کرد رفتم تو ویلای قشنگی بود خیلی به دل میشست دیدم جلو در ورودی یه چیزی زیر نور برق میزنه رفتم جلو دیدم ویکی بود یه لباس راحتی سفید تنش بود برقی هم که میزد از پوست براق و بینظیرش بود و موهای بلوندش.رفتم تو روی یه مبل خودمو پرت کردم نشستم گفت چیزی میخوری گفتم نه بریم. اومدیم بیرون از ساختمون.ویلاشون دوبلکس بود استخر و جکوزی طبقه بالا روی سقف بود از پله های پشت ویلا رفتیم بالا با این که آدم بد سلیقه ای ام و از هر استخری خوشم نمیاد ولی از اون خوشم اومد کاملا اصولی و قشنگ بود یه استخر بیضی شکل که یه سرش 3 تا پله میخورد میرفت تو جکوزی اطرافشم چند تا درخت کوچیک بود با باغچه های پر از چمن. چند تا تخت آفتاب گیر هم با چترش اونطرفش بود.رفتم سمت تخت اونم اومد زود تر لباسش رو باز کرد زیرش یه بیکینی 2 تیکه قرمز تنش بود که واقعا بهش میومد. گفت یالا در بیار لباسات رو منم دکمه های پیر هنم رو باز کردم بدنم افتاد بیرون لبخندی زد و گفت ورزشکارا دروغ نمیگن تو چرا میگی؟! گفتم برو بابا بچه که بودیم میگفتن پهلوانان نمیمیرند خودم یک بار تو راه مدرسه دیدم یه پهلوان رو تو دعوا جلو چشمام کشتن! حالا ما هم ورزشکار دروغ گوییم.زد زیر خنده گفت لعنتی! خم شدم شلوارم رو در آوردم رفت عقب یه نگاهی بهم کرد و گفت حالا تو قهرمانی پا پهلوان؟ خندیدم گفتم یه بار تو مسابقات بدنسازی استانی مشترکن اول میشدیم هر دو امتیاز برابر داشتیم بهمون گفتن یکی پهلوونی کنه اون یکی بره روی سکوی اول پهلوون دوم شه بعد ما جلو جمع به همه میگیم ماجرا رو من احمقم به قول اونا شدم پهلوون اون رفت روی سکوی اول منم دوم مدال طلا رو انداختن تو گردنش نقره هم برای من آخرش مسئولین مسابقات اومدن جلو جمع گفتن این آقا (رقیبم که اول شده بود) تو وزن کشی 500 گرم کمتر بود واسه همین اول شد منم برق از چشام پرید! به خودم گفتم یا قهرمان یا مرگ! دلش رو چسبیده بود هر هر میخندید گفتم مرض خنده نداره یادش میوفتم یجام تا فی خالدون میسوزه گفت بی ادب! بدو تو رفتیم تو آب دیدم انصافا قشنگ شنا میکرد کلی باهم مسابقه گذاشتیم و شوخی کردیم 1 ساعت بعد نفس زنان اومدم بیرون سیگار برداشتم گفت واسه منم بردار 2 سیگار روشن کردم رفتیم سمت جکوزی نشستیم تو سیگار مون رو میکشیدیم. پاهاش رو گذاشته بود رو پاهام سرش رو شونم بود گفت راستی تو مسیحی هستی؟ گفتم واسه تتو صلیب رو بازوم میگی؟ گفت هم صلیب هم اسمت آخه اسمتم شبیه مسیحی هاست گفتم نه مسلمانم. تو چطور؟ گفت من مسیحی ام.گفتم هرچی میخوایی باش ما همه انسانیم مهم وجدان آدم و بس.سرش رو بلند کرد گفت چقدر هم تو داری؟ دروغ گوی لعنتی با اون صدای خش دارت. خندیدم گفتم تو منو نمودی گفت یعنی چی؟ گفتم هیچی بابا. محکم لپم رو بوس کرد گفت میخوام تمرین نفس گیری کنم برم پایین گفتم بشین اذیتم نکن گفت میخوام برم شیطونی کنم به تو چه؟گفتم هرکاری میخوایی بکن یه نفس عمیق گرفت سرش رو کرد زیر آب گذاشت رو کیرم با لباش از روی مایو باهاش بازی میکرد منم توی جکوزی نشسته بودم دستام رو پهن کرده بودم رو دیوار داشتم نگاه میکردم چیکار میکنه.یهو اومد بالا چند تا نفس زد گفت خوب بود گفتم باحال بود ولی خودت شروع کردی ها؟ خندید گفت حرامی! گفتم انا محبک و سرش رو کشیدم رو سینم سرشو سمت خودم کردم لبام رو گذاشتم رو لباش... لبای کوچولوش رو با تمام قدرت میخوردم اونم خودش رو بیشتر بهم فشار میداد دستم رو انداختم پشت کمرش کشیدمش عقب چشاش رو بسته بود رو پلکهاشو بوسیدم و رفتم زیر گردنش رو میخوردم خودش رو کاملا ول کرده بود تو بغلم چند لحظه بعد چشاشو وا کرد خواست بیاد روی من گفتم نه بهت یاد ندادن اول آقایون؟ حالا بشین تکیه بده به دیوار جکوزی همینکارو کرد بلند شدم واسادم بعد رفتم سمتش دستم رو انداختم تو موهاش لبام هم گذاشتم رو لباش اومدم پایین وسط سینه های نازش رو میخوردم رفتم پایین تر نافش رو لیس زدم با دستام هم رون هاشو میمالیدم ولش کردم گفتم اجازه هست؟ خندید گفت yes لبام رو گذاشتم رو لباش دستم رو انداختم پشت کمرش گره بیکینی رو آروم باز کردم بیکین رو برداشتم انداختم کنار رفتم عقب تر سینه هاشو ببینم دستش رو گذاشت روش گفت ممنوعه گفتم بردار دستت رو دستش رو آزاد کرد سینه هاش آزاد شد مکثی کردم گفتم به اینا دست هم میشه زد؟ با تعجب نگام کرد گفتم ببین من میترسم به اینا دست بزنم یعنی حیفم میاد خندید گفت مسخره لوس نشو بدو بیا سینه هاش فوق العاده بودن مثله بقیه بدنش بود کاملا گرد بودن و اندازه اندامش سفید و ناز نوک سر سینه هاش قهوه ای خیلی کمرنگ بودن رفتم جلو سرم رو بردم پایین با لبام لمسشون میکردم و میخوردم با تمام وجود میخوردم دیوونه شده بودم دست خودم نبود از لذت بخودش میپیچید گفت همش مال خودت بابا یواش تر.سرعتم رو کمتر کردم و ادامه دادم سرم رو آوردم بالا چشمکی زدم و گفتم بدو بالا رفت بالای جکوزی نشست ساق پاهاش به پایین تو آب بود دستم رو کشیدم رو بدنش رفتم پایین از ساق پاهاش شروع کردم به خوردن اومدم بالا تا ران هاش زبون میکشیدم و میرفتم سمت کسش ولی تا نردیکش میشدم و ول میکردم دوباره میومدم پایین دستاش رو به پشتش تکیه داده بود واسه خودش آواز میخوند only 7 seconds... منم سرعت کارم رو بیشتر میکردم تا اینکه گفتم برگرد به پشت گفت به همین زودی؟ گفتم برگرد حرف نزن (حالت سادیسمیم داشت اوت میکرد) برگشت به پشت روی دستاش تکیه کرد زانوهاش هم روی صندلی داخل جکوزی بود رفتم پشتش خودم رو خم کردم روش و از پشت گردنش رو میخوردم میومدم پایین تا کمرش رسیدم دستام رو گذاشتم رو کمرش خیلی آروم مالش میدادم امدم پایین با دستام باسن خوش فرمش رو لمس کردم سرم رو گذاشتم روی کمرش و اومدم پایین تر از روی بیکینی باسنش رو میبوسیدم اومدم پاییت تر لبام رو گذاشتم روی کس نازش و آروم با لبام از روی بیکینی باهاش بازی میکردم دیگه صداش رو میشد شنید که آروم میگفت آی سرم رو بردم درست وسط پاهاش و با دندونام آروم خواستم بیکینیش رو از روی کسش کنار بزنم ولی نشد بیکینی واقعا چسبون و تنگ بود دستم رو بردم سمتش بیکینی رو از روی کسش کنار زدم کذاشتم لای پاهاش سرم رو بردم پایین و با زبون کشیدم رو کس صورتی و نازش گفت وای خودش رو سفت کرد کاملا نشستم پشتش و سرم رو تنظیم کردم با زبون افتادم به جون کسش و میخوردمش خودش رو هول میداد عقب سمت دهنم منم سرعتم رو بیشتر میکردم خودش رو تکون میداد من زبونم رو بیشتر فرو میکردم تو کسش داشت دیوونه میشد و جیغ میزد منم روی حالت سادیسمی بدتر میکردم ترشحات کسش زیاد شده بود ولی بی توجه با زبون با کسش ور میرفتم اومدم بالا از روی بیکینی تنگش زبونم رو گذاشتم روی سوراخ باسنش و باهاش بازی میکردم گفت بیشتر منم فشار زبونم رو بیشتر میکردم دوباره اومدم پایین رو کسش و زبونم رو تا ته فرو کردم توش یهو جیغ کشید گفت وای و به ارگاسم رسید و آبش ریخت تو صورتم خودش رو همونجا پهن کرد به شکم روی زمین و پاهاش تو جکوزی بود منم پا شدم صورتم رو تمیز کردم برگشت نگام کرد گفت مرسی عزیزم لبخندی زدم نشستم تو آب داغ جکوزی و تکیه دادم تا حالش جا بیاد.از جاش بلند شد اومد نزدیکم گفت حالا تو برو بالا بشین رفتم بالا دراز کشیدم به کمر و پاهام تو آب بود ویکی هم وسط پاهام تو آب بود دستش رو کشید رو سینه هام بعد رو نافم و بعد روی کیرم رو میمالید سرش رو آورد پایین و دهنش رو گذاشت رو کیرم و آروم شروع کرد به خوردن از روی مایو کمی بعد پا شد مایوم رو در آورد یکمی نگاش کرد گفت لعنتی! حتما اینم فابریک این شکلی بود؟ گفتم نه پس از بازار خریدمش؟ اخمی کرد گفت کل کل با تو فایده نداره سرش رو آورد پایین سر کیرم رو زبون زد بعد موهای بلوندش رو جمع کرد روی سرش واسم زبون در آورد امد دوباره رو کیرم و تا جایی که تونست کرد تو دهنش و میخورد مثل همیشه ساکت بودم. زبونش رو کشید رو رون پاهام و دوباره محکم کرد تو دهنش و آورد بیرون حالا سرش رو گرفته بود تو دهنش می مکید بیشتر و بیشتر تا اینکه درش آورد گفت میخوایی بیایی؟ گفتم نه پاشو تکیه بده عقب گفت نه بازم میخوام دوباره کرد تو دهنش گفتم پس واسه چی پرسیدی؟ فقط سرش رو می مکید تا اینکه نزدیک ارگاسم بودم گفتم دارم میام اونم تند ترش کرد اخمی کردم یکمی نفس زدم و آبم با فشار ریخت تو صورت خوشگلش از وسط پاهام بلند شد دوباره رفتم تو آب داغ جکوزی کمرم رو گذاشتم جلوی فشار آب ازین کار خیلی لذت میبرم ویکی رفته بود صورتش رو بشوره.
اومد سمت جکوزی بیکینیش هنوز پاش بود گفتم درش بیار بیا تو درش آورد اومد توی جکوزی گفتم لب جکوزی دراز بکش پاهاتو باز کن همین کارو کرد منم رفتم جلو کیرم رو آروم مالش دادم به وسط پاهاش تا دوباره محکم شه خم شدم رو سینش و سینه هاشو میخوردم یکمی گذشت هردو تحریک بودیم منم محکم شده بودم سرش رو گذاشتم تو کسش داخل نبردم فقط بازی میدادم بهش تا بیشتر تحریک شه چند لحظه بعد داد زد ارا تمومش کن مردم لعنتی ولی از حالت های سادیسمی من خبر نداشت و بی توجه به حرفاش کارم رو ادامه دادم گفت بکن توش دارم میسوزم بازم توجهی نکردم فقط اذیتش میکردم دستش رو گذاشت رو صورتش گفت بسه لعنتی خنده مسخره ای کردم و آروم فرو کردم توش گفت حالا شد lets go منم یواش یواش سرعت حرکت کیرم رو بیشتر کردم دیگه با تمام وجود تلمبه میزدم ویکی جیغ میکشید بازم فشارم رو بیشتر کردم جیغش بلند تر شد گفت یواش تر بازم به مسخرگی خندیدم و دیگه آخرین توانم رو گذاشتم و یکم وزنم رو انداختم روش پاهاش که سفت و سخت دورم حلقه کرده بود یهو شل شد با صدای خفیف گفت آی ویکی ارضا شده بود و بخاطره فشار بی سابقه ای که بهش آورده بودم از حال رفت و بی حس تر شد.رفتم رو سرش دیدم کاملا از حال رفته پاهاش رو گذاشتم رو شونم یکمی آب تو مشتم گرفتم ریختم رو صورتش احتمالا فشارش افتاده بود چند لحظه بعد چشاش رو باز کرد بی حال گفت تو با من چیکار کردی؟ من تاحالا اینجوری نشده بودم گفتم ببخشید موقع سکس یکمی حالت سادیسمی پیدا میکنم. لبخندی زد گفت همه چیزت غیر عادیه! معلوم بود بهش خیلی فشار اومده پاهاش رو گذاشتم تو آب رفتم رو سرش گفتم پس اون انگلیسی با تو چیکار میکنه؟ گفت خب میکنه ولی اینجوری نه! این مدلیش رو ندیده بودم ولی با همه فشارش یه خوبی داشت گفتم چی؟ گفت تو عمرم انقدر با قدرت ارضا نشده بودم. جونمو کشیدی بیرون.خندیدم گفتم حال ادامه دادن داری یا نه؟ گفت تو نیومدی؟ گفتم نه گفت پس بجنب شیطون گفتم برگرد به پشت زانو هاشو گذاشت رو صندلی جکوزی و دستاش رو تکیه داد به زمین گفتم باسن بیرون رفتم پشتش سر کیرم رو کشیدم لای باسنش تا محکم شه همزمان دستم رو کردم تو آب انگشتم رو فرو کردم تو سوراخ باسنش گفت یواش درد میاد گفتم ساکت باش و به کارم ادامه دادم کیرم سفت شده بود سرش رو آروم گذاشتم جلوی سوراخ باسنش یکمی فرو کردم دیدم جیغ زد یواش دوباره داشتم بهم میریختم نزدیک بود محکم تر بکنم توش! سرش رو بیشتر فرو کردم گفت ارا یواش تر گفتم ساکت باش بیشتر فرو کردم تا نصفه رفت زدم رو باسنش گفتم سفت نکن شل کرد منم بیشتر کردم دیگه آخرش بود با فشار بیشتر کردم توش جیغ بلندی زد گفت آی با مشت کوبید به زمین گفتم تموم شد حالا آروم کشیدم بیرون و دوباره آروم کردم تو 5 دقیقه ای بازی کردیم تا جا افتاد و شروع کردم به تلمبه زدن تو مشتم آب کردم ربختم رو باسنش که داشتم تلمبه میزدم صدای خاصی گرفت حس سادیسمی من بیشتر ارضا میشد جیغ زد آروم این دیگه جلو نیست آروم تر و بی توجه سرعتم رو بیشتر کردم صدای اونم بیشتر شد بعد یدفعه آرومش کردم چند تا نفس زد گفت ادامه بده منم همونطور ادامه دادم دیگه داشتم میومدم کیرم رو کشیدم بیرون گفتم واسا رفتم زیر دوش کیرم رو تمیز کردم آب سرد هم زدم تا دیر تر بیاد دوباره اومدم رفتم پشتش بی صبر تا ته کردم تو کسش داد زد وای منم کشیدمش عقب تر باسنش زیر آب بود و کاملا زیر آب میکردمش داشتم میومدم سرعتم رو بیشتر کردم گفتم دارم میام از تو کسش در آوردم برگردوندمش گذاشتم روی سینه هاش و می مالیدم وسط سینه هاش تا اینکه دوباره با قدرت آبم اومد و ریخت زیر گردنش گفتم اومدی؟ گفت نه گفتم تکون نخور لب جکوزی نشسته بود زانوهاش به پایین تو آب بود رفتم وسط پاش دستم رو گذاشتم رو چوچولش آروم شروع کردم به مالیدن سرعت رو بیشتر کردم بازم بیشتر پاهاشو جمع کرد ولی دست من ایستادنی نبود محکم بغلم کرد گفت داره میاد آوردمش بیرون یکم دیگه مالیدم دیدم دستم از آبش پر شد... چند دقیقه همونجا کنار جکوزی افتاده بودیم کنار هم من بلند شدم اونم بلندش کردم رفتیم زیر دوش یکمی بدن خوشگلش رو مالیدم زیر آب داغ حالش خیلی بهتر شد گفتم برو تو جکوزی میرم سیگار بیارم اومدم دیدم تو جکوزی تکیه داده میخنده گفتم خوش گذشت؟ گفت بیشتر از اونی که فکرش رو بکنی رفتم تو جکوزی اونم اومد کنارم سرش رو گذاشت رو شونم گفت خوابم میاد گفتم همینجا بخواب سرش رو برد رو سینم و به من تکیه کرد و آروم چشاش رو بست گفت ارا؟ گفتم بله؟ گفت Together For ever For all the times منم یه سیگار روشن کردم... سیگارم تموم شده بود خاموشش کردم اما چشام رو چیکار میکردم؟ چشایی که پر از اشک بود و سینه ای که پر از بغض بود.بهش نگاه کردم وقتی مطمئن شدم خوابه دستم رو آوردم بالا اشکام رو پاک کردم با آسمون خیره شدم آسمون دبی مثل همیشه آفتابی بود اما حیف که دل من ابری تر از همیشه بود ابرهایی که هر روز بیشتر شدن ولی هرگز کنار نرفتن....

******
بعد از اون روز من و ویکی هر روز نزدیک تر میشدیم بهم دیگه ولی ترس و نگرانی من هم بیشتر میشد.حالا 3 ماه گذشته بود ویکی دیگه دوسم نداشت فقط عاشقم بود حتی کار به جایی رسید که دیگه تماس های الکس (دوست پسرش که انگلیس بود) رو جواب نمیداد میگفت دیگه نمیخوامش. به روی خودم نمیاوردم ولی میسوختم از خودم متنفر تر از همیشه بودم چرا باید 2 نفر رو نا خواسته جدا میکردم؟ اون پسر چه گناهی داشت؟ چرا باید بلایی که سر من اومد سر اون بیچاره هم میومد؟ انقدر پست شدی رازی بشی بخاطره تو یکی بی دلیل زندگیش بهم بریزه آره؟ از طرفی من دیگه عاشق نمیشدم. ویکی رو دوست داشتم ولی بحث عشق جدا بود من دیگه نمیخواستم به گذشته برگردم یه بار عشقم ترکم ترک یک عمر سوختم اگه 2 باره تکرار میشد چی؟ زنده میموندم؟ پس دیگه وارد بازی احساسات نباید میشدم این عهدی بود که وقتی ویدا (عشقم) ترکم کرد با خودم بستم و حالا داشتم زیر پا میذاشتم.وابستگی های عاطفی زخم هایی میزارن که روح انسان رو میخوره پس انسان چرا باید تن به این حماقت بده؟ به نظرم وابستگی های عاطفی بدرد انسانهای مسئولیت نپذیر و آسوده حال میخوره که بالا و پایینش براشون فرقی نکنه نه آدمهای حساس و متعهد....
اینا سوال هایی بود که هر روز بار ها و بار ها از خودم میپرسیدم و به فقط به یه جواب میرسیدم.همه چیز باید تموم میشد تا دیرتر نشده.من دنیای ویکی شده بودم و این از همه ترسناک تر بود برای آدم زخم خورده ای مثل من که همه بالا و پایین زندگی رو از نوجوانی دیده بود خیلی ترسناک بود.خدایا چرا این حماقت رو کردم؟ به خودم گفتم خودت کردی حالا وقتشه خودت هم تقاص پس بدی.
به ویکی زنگ زدم گفتم خودت رو سریع برسون من خونه ام. در و باز کردم ویکی اومد تو رفت همونجایی نشست که اولین باز نشسته بود لبخندی زد گفت چرا بیحالی؟ گفتم مهم نیست دیگه عادت کردم.گفت به چی؟ گفتم داستان تکراری دلبستگی که همیشه با یه فاجعه تموم میشه.گفت یعنی چی؟ گفتم ولش کن. ببین ویکی تو داری با الکس بهم میزنی نه؟
- ارا من دیگه اون رو نمیخوام ما بدرد هم نمیخوریم
جدی میگی؟
- آره
(خندیدم) توی 3ماهی که با من بودی به این نتیجه رسیدی؟
- آره
چند سال باهاش بودی و میخواستیش؟
- 3 سال
(خنده مسخره ای کردم) 3ماه با من 3 سال با اون بعد انقدر راحت به این نتیجه رسیدی؟
- خب آره گناه داره ولی....
(داد زدم) ولی چی؟ ولی حق با توئه نه؟ میخوایی اینو بگی؟
- آروم گفت با من نیست؟
(بلند تر داد زدم) نیست. گناه اون چیه؟ یه آشغال مثل من سر راهش سبز شده دوست دختر عزیزش رو قاپ زده؟ این گناهشه نه؟
-(داد زد) ارا بس کن من بخاطره تو این کار رو میکنم
(داد میزدم) تو بیجا میکنی. روز اول نگفتی اگه پام رو بزارم تو زندگیت به اون خیانت میکنی. تو اینارو بهم گفتی؟
- (گریه افتاده بود) نه نه نمیخواستم اینجوری شه
(دستم رو کشیدم تو موهام و دوباره داد زدم) پس چرا شد؟ چرا؟ گناه اون بد بخت چیه اینو بهم بگو فقط همین
- (با گریه) نمیدونم نمیدونم شایدم دارم اشتباه میکنم
گوشا تو باز کن ببین چی میگم.بلایی که سر من اومد نمیخوام سر یه بیگناه دیگه بیاد.بهش زنگ میزنی واسه این مدت عذر خواهی میکنی و میگی مشکلات روحی داشتی حالا خوب شدی همه چیز هم برمیگرده سرجاش
- (گریه) پس تو چی؟ به همین راحتی واسه کسی که ندیدیش حاضری بکشی کنار؟ سنگ اون رو به سینت میزنی؟
(خنده عصبی) اونش به خودم مربوطه. برمیگردی سر زندگیت منم فراموش میکنی اگرم واقعا دوسم داری باید قول بدی دیگه بی دلیل باهاش اینکارو نکنی اگرم روزی خواستی ازش جدا شی مثل مرد برو بگو ازت خسته شدم از پشت اینجوری بهش نزن. حالا میخواد هرکی باشه
بعد از این حرف من هر 2تا مون آروم تر شدیم و من ویکی رو قانع کردم همه چیز رو برگردونه به اولش منم بخاطر خودم و اون پسر فراموش کنه.بخاطر خودم چون دیگه حاضر نبودم وارد بازی احساسات و روابط عاطفی بشم و بخاطره اون چون نباید بی دلیل بهش خیانت کنه. 2 ساعت بعد ویکتوریا تو بغل من ازم داشت خداحافظی میکرد واسه همیشه.گریه امونش رو بریده بود لحظه ای که داشت میرفت صداش کردم گفتم وکتوریا؟ برگشت نگام کرد گفتم یه دروغ بهت گفته بودم سرش رو تکون داد گفتم من بهت گفتم گریه نمیکنم ولی گریه میکنم 10000 بار گریه کردم و بازم میکنم اشکاش رو پاک کرد گفت از اولش هم میدونستم دوست دارم واسه همیشه.موفق باشی ارا داد زدم ویکی قولت یادت نره اگه دوسم داری دیگه بهش خیانت نکن. حرفم رو قطع کرد گفت یه روز واسش داستان تو رو تعریف میکنم. ارا تو بهترین پسری بودی که تاحالا دیدم واسه همه چیز ممنون به امید دیدار....
ویکی رفت و در رو پشت سرش بست. رفتم تو اتاقم هوا تاریک شده بود و چراغهای آسمون خراش ها بیداد میکردن البته همون چراغ خطر چشمک زد روی بام همشون سو سو میزد. رفتم کنار شیشه های قدی اتاقم بازم تمام شهر دبی زیر پام بود ولی اینبار ویکتوریا با من نبود یعنی هیچ کس با من نبود.چرا دوست داشتن واسه من حروم شده؟ چرا یک پله صعود میکنم 10 پله سقوط؟ چرا خاطرات من همش با اشک تموم شد چرا؟ ولی بازم کسی نبود جوابمو بده نشستم رو زمین دستام رو گذاشتم رو سرم (همیشه عصبی میشم اینجوری میشم) با تمام وجود گریه میکردم....

 

 


- 3 نظر
-
-
-




- داستان بلند

بهشت

  سلام دوستان داستانی را که میخواهم برایتان شرح دهم چند سال پیش درکتابچه ای بصورت دستنویس ازمیان کتابهای یک دستفروش مقابل دانشگاه پیداکردم حیفم آمد آنرا برای شما عزیزان ننویسم , البته قسمتهائی از آنرا برای کوتاه نمودن سرگذشت حذف وضمناً بعضی ازاسامی راهم بمنظورجلوگیری ازتشابه اسمی بصورت مستعار بکاربرده ام، درکتابچه مذکور هیچگونه ذکری از نویسنده یا نقل کننده آن نشده است.   تقریباً دو سال از ازدواج من و پرستو گذشته بود باید بگم من عاشق پرستو شده بودم و پس از یک دوره تقریباً یکساله با هم ازدواج کردیم ، پرستو خیلی زیبا و تو دل برو، باپوستی سفید، صاف وصیقلی وخیلی خوش هیکل ، کون برجسته، گرد و قلمبه و خیلی خوش فرم که مثل یک تیکه جواهر تراشیده شده میدرخشید ، کوس پف کرده و کمی گوشتی، سینه های سربالا وسفت !! واقعاً برجستگیهای متناسب بدنش کیر همه را بلند میکنه منم عاشق همین زیبائی شدم و دل به او باختم ، او دوسال از من کوچیکتر و حدود 27 سال سن داره، توی این دو سال ازدواج خیلی با هم سکس داشتیم و من حسابی از او کامیاب شده ام ، چون کون گوشتی و برجسته و کمر نسبتاً باریکی داره بهمین لحاظ وقتی مانتو کمرتنگ میپوشه برجستگی و گردی کونش از روی مانتو بخوبی دلبری میکنه و حرکت ژله ای لمبرای کونش، همه چشمها را به دنبال خودش میکشونه!!.....این زیبائی وتناسب هیکل، منو عاشق او کرد و چون خود منهم هیکل متناسب و ورزیده ای دارم و از نظر مالی نیز مرفه بودم خیلی زود توانستم او و خانواده اش را برای این وصلت راضی کنم... در دوران نامزدی چون نمیخواستم پرده شو بردارم، با رضایت خودش او را از کون میکردم به همین دلیل بعد از ازدواج هم چون هر دومون دیگه به این کارعادت کرده بودیم و خیلی خوب همدیگه را ارضاء میکردیم روی همین اصل بعد ازشروع زندگی مشترکمون نیز بکارمون ادامه دادیم وخوشبختانه ماهیچه حلقوی کونش همچنان تنگی اولیه اش را حفظ کرده بود، برای همین هم گائیدن کون تنگ وسفیدش خیلی برام لذتبخش وهیجان انگیزه، اونم چون عطش اشتیاق ولذت بردن دیوانه وار منوهنگام گائیدنش میبینه همواره و با طیب خاطرابتدا با نمایش رقص کون و یا پوشیدن انواع شورتهای سکسی و تکون دادن لنبرای ژله ایش، کار را شروع میکنه و چون تو این کار حرفه ای شده خیلی راحت نظر منو به کونش جلب میکنه وموقع دادن هم حسابی حال میده وخودش هم حال میکنه طوریکه گاهی وقتها که از محل کار بخونه میام میبینم شلوارک تنگ وچسبونی پوشیده و کون برجسته و گوشتیشو با رونهای بهم چسبیده و خوش تراش و مرمرینشو بیرون انداخته و تا اونجا که براش ممکنه کونشو قرمیده و میچرخونه و طوری جلوم راه میره که لنبرای کونش حالت لرزونک پیدا میکنه!!و با هر قدم که برمیداره نوبتی بالا و پائین میرن ، و سعی میکنه هرچه بهتر و بیشتر زیبائی کونشو نشون من بده و منوحشری کنه، منم که عاشق این کون گرد و قلمبه هستم با دیدنش ضمن اینکه خستگی کار از تنم در میره حسابی شق میکنم و دوزاریم میفته که بعله!..پرستو خانم امشب هم هوس دادن کون کرده، واقعاً هم درهمچو مواقع برام سنگ تمام میزاره و هربار با یک شکل و پوزیشنی نو با کون دادنش منو بیش از پیش راضی و خودشو ارضاء میکنه و طوری بهم کون میده که همیشه و هرشب گائیدنش برام یک ترو تازه گی خاص داره ، برای همین هم هرچی میکنمش سیرنمیشم....... اونم ازکون دادنش پشیمون نمیشه!! یک شب که داشتم با کونش حال میکردم، او دمر خوابیده بود و من هم افتاده بودم روش ، یکدونه متکا هم گذاشته بودم زیر شکمش و تا خایه تو کونش کرده بودم .. و آخ و اوخش دنیا را برداشته بود ، همینطورکه ازش لب میگرفتم و تلمبه میزدم درعین حال با هم حرفهای عاشقانه و تحریک کننده نجوا میکردیم........ یهو فکر بکری به نظرم رسید سریع بهش گفتم: پاشوهمینطوری بریم جلو آئینه ، دوست دارم ببینم چه شکلی کون میدی؟ و من چه جوری کونت میزارم؟..!! ولی طوری پاشو که کیرم ازکون سفید ونازت درنیاد...!!.. یکدفعه یک تکون بخودش داد و گفت : امیر؟.. دیگه ... چیکارکنیم؟.. میخوای بریم جلوپنجره یا روپشت بوم؟.. بهترنیست؟...گفتم : عزیزم .... پاشو .. میخوام باهات عشق کنم.... تو که ازاین فکرا نمیکردی؟ آیا تا حالا شده یک ایده بد بهت بدم ؟...چرا خودتو لوس میکنی؟... پاشوعزیزم..... وقتی جلوی آئینه تمام قد رسیدیم برای اولین بار بود که تصویرواقعی گائیدن ازکون او را میدیدم، در آن لحظه با چشمان دریده و پر از شهوت به وضوح میدیدم که زن من یعنی پرستو چگونه داره کون میده و چطور پشت اون جام شیشه ای یکنفر داره حریصانه اونو از کون میکنه!!...دیدن این صحنه ونحوه گائیدنش خیلی برام جالب و روًیائی بود، وقتی از توی آئینه نگاه به کون قنبل شده اش میکردم خیلی بزرگتر و سفیدتر از حد معمول به نظر میومد، از دیدن اون کون گنده وسفید برفی چنان حشری شدم که دیوانه وار تلمبه میزدم... هیچی حالیم نبود... فقط و فقط دوست داشتم کون بکنم اونم اون کون سفید و قلمبه ای که اون طرف بود و یک نفر داشت وحشیانه میکردش..... مشتاقانه دوست داشتم اون یکنفر را میزدم کنار و من کیرمو میگذاشتم جای کیر داغش که اونو پر از آب منی کرده!!.. چون قدرت این کار را نداشتم.. باخوشونت ناشی از شهوت پرستو را دولا کردم و با تمام قدرتی که داشتم میکردمش و با فشارعجیبی کیرم تا ته تو کونش میکردم طوریکه پرستواز درد فریاد میکشید و جیغ میزد ...در یکی از دفعات که کشیدم بیرون تا محکمتربه تپونم تو کونش ، کونش چنان روی کیرم ناله کرد که رعشه دل پذیری تمام وجودم رامسخ کرد!!!... یک حالت خلسه بهم دست داد، سست شدم ..!! این اولین باری بود که پرستو روی کیرم میگوزید..! .. کمی خجالت کشید.... ولی درعوض من چه شور و حالی پیدا کردم ... پشت سرهم تشویقش میکردم که اگر میتونه تکرارکنه ولی نتونست یا نخواست نمیدونم ....آنشب من و پرستو جلوی آئینه خیلی حال کردیم وچون برای اولین باربود که کون دادن پرستو را میدیدم، مخصوصاً وقتی تصویر خودمو از ناف به پائین میدیدم در فانتزی ذهنم این تصور بوجود میومد که کس دیگه ای داره کون پرستو میزاره خیلی لذت بردم و حال کردم ؛ آنشب با وجود اینکه دوبار جلوی آئینه آبم اومد!! .. ولی فانتزی کون دادن و گائیدنش از خیالم دور نمیشد طوریکه فردای آنروز توی اداره ، تا پایان وقت کیرم شق بود و همه اش تو فکر اون صحنه روًیائی بودم که شب گذشته توی آئینه دیده بودم و درخیال میدیدم چگونه یکی داره رو به روم زنموحریصانه از کون میکنه!!... چه صحنه جالبی !!... پرستو دمرخوابیده یا کونشو قنبل کرده و یکی روش خوابیده و داره اونو میکنه !!.... اونم چه کونی، کون سفید وخوش ترکیب پرستو!!! ... وای که از زور شهوت داشتم میترکیدم...!!!شب که اومدم خونه ، پرستو را با یک شلوار استریج چسبون با کونی برجسته وگرد دیدم بهش گفتم : خوب عزیزم خوبی؟؟... دیشب چه جور بود؟ خوب بود ؟ من که هنوز از دیشب تا حالا توکفم ... توچطور؟؟ کمی قرمزشد و گفت : مرسی امیر جون دیشب خیلی خسته وسست شدم برای همین هم خیلی راحت خوابیدم طوریکه صبح نفهمیدم کی پاشدی و رفتی اداره ؟همین طور که حرف میزدیم ، پرستوهم میز شامو حاضر میکرد گاهاً هم که پشتشو بمن میکرد، طبق عادت همیشگی کونشو یه قری میداد وسعی میکرد منو حشری کنه، منم که از دیشب هنوز فانتزی کون دادنش تو ذهنم بود حسابی شق کرده بودم ، اونم وقتی بزرگی کیرمو از روی شلوارکم دید حین چیدن بشقابها روی میز، کونش را به کیرم میمالوند و گاها ًلحظه ای همان جا نگرش میداشت و حال میداد.....بعد ازصرف شام که نفهمیدم چی خوردم، سریع با کمک پرستو میز را جمع کردیم و یک مسواک زدیم و رفتیم تو اطاق خواب و لخت شدیم و پریدیم تو بغل هم ، درحالیکه ازش لب میگرفتم و با انگشت سوراخ کونشو خیلی آروم مالش میدادم توگوشش گفتم : دیشب جلوی آئینه خیلی حشری شدم وحال کردم، مرسی عزیزم ... همیشه هم این توئیکه این حالو بمن میدی!! .... نمیدونم تو چی؟ خوشت اومد؟ ... حال کردی یا نه؟.!!...پرستومثل اینکه از گوزیدن دیشبش رو کیرم خجالت میکشید، صورتشو کمی رو به پائین کرد و خیلی یواش...... گفت: امیر جون منم دیشب وقتی اون حالت هیجان و پر شور تو را نگاه میکردم که چطور با حرص و ولع و درعین حال عاشقانه داری منو ارضاء میکنی!! .. و باسنمو سفت گرفتی توبغل و با حرکاتی موزون اما محکم عقب جلو میکنی ... خیلی حال کردم!!... مخصوصاً وقتی تصویر تو را از ناف به پائین دیدم ازبس شهوتی شده بودم که اگر ناراحت نشی! باید بگم بنظرم اومد یکی دیگه غیر از تو داره منو...... برا همین هم از حال رفتم..!! .. ولی بار دوم چیزت خیلی کلفت شده بود حس میکردم کلاهکش باد کرده، طوریکه داشتم جر میخوردم....... موقع تلمبه زدن با وجود اینکه درد داشتم ولی حسابی حال کردم چون توش خیلی میخارید.... کلاهکش موقع تلمبه زدن نمیدونم اون تو به چی میخورد که رعشه بهم دست میداد برای همین.... زود ارضاء و سست وبیحال شدم........!! درحالیکه اونو سفت تو بغلم فشارمیدادم و زبونم تودهنش وانگشتم را توسوراخ داغ کونش کرده بودم.......گفتم : منم وقتی توآئینه دیدم چطور یک نفر اون کون سفید و خوشگلتو ، تو بغل گرفته و داره میکنه خیلی حشری شدم ....راستش امروز از صبح تا حالا همش تو فکراین کون قلمبه و داغت بودم ...... هیچ زمانی این همه برای کون سفید و تنگت حشری نشده بودم ... احساس کردم با حرف زدنم پرستو داره داغ میشه وسوراخ کونش داره باز و بسته میشه ...درحالیکه تقریباً یه بند انگشتم تو کونش بود... شروع کرد کونشو تکون دادن و با سوراخ کونش انگشتم را گازگرفتن.... خیلی یواش گفت : امیر با این حرفات دارم یک حالی میشم... وای نفسم داره بند میاد.... سردم شده ..... منو بیشتربخودت فشاربده.... مثل دیشب بغلم کن..... وای که دارم میمیرم امیر!!....... من زن بدی شدم ؟... نه؟.... یادمه تو دبیرستان بعضی بچه ها میگفتن فلان دوستشون کونیه!!..... وقتی خوب میپرسیدم میگفتن یعنی خیلی کون میده !!.. اون موقع منظورشون رو خوب درک نمیکردم.. و نمیفهمیدم ؟ یعنی چی؟؟.. حالا .. امیر... یعنی من با این کار که تو باهام میکنی !! .. کونی...!! شدم؟..گفتم : عزیزم این حرفا چیه میزنی؟...... ما زن وشوهریم.... چه ربطی داره.... تو بهترینی برا من .... خودشو بیشتر بهم چسبوند و با لحن تحریک کننده ای ...... گفت: پس اگر امشب خواستی کاری کنی !! دیگه نریم جلو اون آئینه قدیه... خوب؟...آئینه میز توالت بهتره....... چون کوچیکتره.....!..با شیطنت و در حالیکه تمام وجودم پر از شهوت شده بود و کیرم داشت ازشقی میترکید......گفتم : چرا ازآئینه میز توالت که کوچیکتره ؟.... قدیه که خیلی بهتره ؟ هم بزرگتره وهم بهتر همه جا را میبینیم!!..پرستو در حالیکه سفت بهم چسبیده و کمی قرمز شده بود......گفت : نمیدونم؟ !! دوست دارم صورتامون پیدا نباشن... فقط پائین تنهامون پیدا باشن..... مخصوصاً وقتی از پشت اون کار را باهام میکنی!!.. مثل دیشب!!!.. وهی میری ومیای و تلمبه میزنی ..... خیلی باز میشم!!.. همش تقصیر توئه که این کارها را باهام میکنی!..درحالیکه اونو از کون تو بغل گرفته و سینه های سفت و سر بالاشو میمالوندم گفتم : عزیزم.. تو برام بهترین زن دنیا هستی ..... هرطور تو بگی و بخوای منم همون کار رو میکنم .... میدونی که من کشته اون دنبتم!! ... و رفتیم جلوی آئینه میز توالت..... وقتی دولا شد و کونشو قنبل کرد دیدم اطراف سوراخ کونش قرمزه.....کمی هم پفکی ورم کرده!!.. و تنگتربه نظر میرسه، برای لیس زدن سوراخ کونش داغ شده بودم ....برای اولین بارحریصانه شروع کردم با زبونم اونو لیس زدن!... با هر لیس دنیائی لذت میبردم... از اینکه کون زنم گشاد نشده و هنوز مانند ایام دختریش تنگ و داغه ، خیلی حال میکردم .... و خیلی خوشحال بودم!... بعد از چند لیس بلند نوک زبونمو فشار دادم تو سوراخ کونش !... ماهیجه حلقه کونش جواب داد و باز و بسته شد همینطور که زبونمو فشارمیدادم اونم بازی کردنشو ادامه داد....صدای ناله پرستو بلند شده بود .... خوب با تفم اونو خیس کردم و... سرکیرمو که حالا مثل گرز شده بود تف زدم و اونو درسوراخ کونش گذاشتم و با دو دست آبگاهشو گرفتم و کونشو به طرف کیرم کشیدم و فشار دادم ولی تنگی کونش مانع میشد که کیرم بره تو.... انگشتم کردم دهنم و اونو خوب با تف خیس کردم.. و مالوندم در کونش و شروع کردم با انگشت ماهیچه دورسوراخ کونشو مالش دادن ، از پرستو خواستم خودشو شل کنه تا بتونم راحت تر اونو باز کنم.....همین طورکه بدن ومخصوصاً کون داغشو بطرف خودم و کیرم میکشوندم پرستو ناله ای کرد و...... گفت : اوخ .. امیراین همه مدت سال با پشتم بازی کردی چرا باز نمیشه؟ و هنوز درد داره؟.... ولی دردشو دوست دارم!!.... الانم توش میخواره... اونو بمال... سوراخشو بمال .!... امیر...... اوه.... اوخ.... درحالیکه سگی بهش چسبیده بودم .. آروم.. آروم کیرمو تا خایه کردم توکون تنگ و داغش....... وای... سرتاسر کونش دل میزد حس کردم جداره وغشاء کونش مثل یک کاندوم رو کیرم کشیده شده ... وماهیچه حلقوی وسط کونش سفت کمر کیرمو گرفته ... اومدم تلمبه بزنم ولی پرستوسفت کونشو بهم چسبوند و........گفت : نه تکون نخور... اوف... بزارهمین جا باشه..... تکون نخور... گیرکرده!!... ...خیلی بازشدم..!!.. اوه... درد داره ولی خوبه!!..... امیر سفت بهم بچسب.... سفت .....آهان... منوبکش طرف خودت... یک کم شکافشو باز کن تا لبه ش بیاد بیرون!... پاهامو باز میکنم .. اونو بیشتر بکن تو.... وای .. چه.. درد خوبی !.. آهان ... دارم وا میشم.... اوه دارم از لذت میمیرم.... امیر خوبه؟ خوشت میاد؟....!!!.. اوه... چرا گیرکرده و تکون نمیخوره؟...... من دارم یه حالی میشم؟!!.... من هم از لذت و شهوت دست کمی از او نداشتم... دل زدن و بازی کردن ماهیچه حلقوی کونش از یک طرف وحالت مکندگی کونش از طرف دیگه کیرمو به حد اعلای کلفتی رسانده بود تمامی پوسته درونی کونش به کیرم چسبیده و قفل کرده بود ... داغ داغ... این داغی و گرمی کونش تمام وجودمو میسوزوند.... و لذت بهم میداد...... دستامو دور شکم صاف و نرمش حلقه کرده بودم و سفت بطرف خودم و کیرم کشیده بودم و تکون نمیخوردم.... هردومون همونطور و توهمون حالت بی حرکت مونده بودیم و حال میکردیم...... نمیدونم چه مدت تو اون حالت مونده بودیم؟..... ولی برای تغییر پوزیشن شروع کردم با زبونم پشت گردنشو لیسیدن .......آهسته بیخ گوشش..............گفتم:.....    گفتم : پرستوجان ! منم از دیشب بعد از دیدن تصویر شهوانی کون دادنت توی آئینه بقدری شهوتی وحشری شدم که نگو ، راستی اگر یک پیشنهاد بهت بدم قبول میکنی؟ولی باید قول بدی راستش بگی ، خوب ؟ میخوام ببینم نظرت چیه ؟....پرستو درحالیکه کونشوکه قفل کرده بود تو بغلم تکون میداد با یک حالت آه وناله حاکی ازشهوت توام باهیجان گفت : بگو اگر جالب باشه حتماً قبول میکنم..... منم دوست دارم بیشتر حال کنم ..!..گفتم : خوب تو آئینه نگاه کن ببین !!.... الان فقط تصویر کامل تو که زانو زدی و کونت تو بغل منه و نیم تنه پائین من که دارم کونت میزارم دیده میشه .... ببین ... دیدی ؟!!..... چه صحنه جالب و دیدنی و شهوانیه ... اوف.!....... پرستو همانطور که به آئینه چشم دوخته بود کمی کونشو جلوکشید و گفت : امیرجون... یه کم بکش بیرون دوباره با فشار بکن تو...!... دارم به اوج میرسم...!.. اوف!.. خوب.. بگو.. دارم میببنم و میشنوم.....!..... این صحنه تو آئینه خیلی گرفتتم.!! .. خوب بگو؟......گفتم : دوست داری یه تنوعی بهتر به این کار بدیم.... خیلی جالب میشه...!.. من که تمام فکر و ذهنم شده اون....!!.. پرستو درحالیکه آروم عقب جلو میکرد و دستاشو رو لبه میز توالت جابجا میکرد.... گفت : باید پیشنهاد خوب وجالبی باشه که اینقدر مزمزه اش میکنی؟... بگو حتماً منم خوشم میآد..... گفتم :.. ببین.. دوست داری تو این حالت غیر از من یک نفر دیگه هم باشه...!!.. که اونم همینطور جلوی من تو را از ......!!!!!....پرستو یه تکون خورد و با زحمت سرشو به عقب برگردوند و پرید تو حرفم و گفت : امیر؟؟؟!!! ....منظورت چیه..؟ .... گفتم : ببین این فقط یک پیشنهاده ..!!.. بزار حرفمو بزنم و تموم کنم.... کمی هم حوصله کن میتونی رو پیشنهادم فکر کنی... اگه نخواستی ... هیچی.... پرستو حرکتشو تندترکرد و گفت : خوب بگو ... ادامه بده... من الانش هم خیلی دارم حال میکنم...!!.. بگو.. شاید من خوب متوجه نشدم..!!گفتم : آره... اگه قبول کنی یه نفر دیگه هم باشه ... چه جوری بگم؟!!.... مثلاً یکی از دوستامو بیارم تا اونم ترا از کون بکنه!!؟؟.... ولی جلوی من ، ترا بکنه و من نگاه کنم...!!.. خیلی برام جالب ولذت بخشه، وقتی ببینم تو دولاشدی یا دمرخوابیدی و.... اون داره تو را از کون میکنه ...آخه حیف این کون به این خوشگلی نیست که کس دیگه ای نبینه و نکنتش؟...... من که خیلی دوست دارم... دوست دارم همه این کون خوشگل ببینن و بکنن و ازتنگی و زیبائیش لذت ببرن ..... و برام از سفیدی و زیبائیش و خصوصاً از اینکه چه کون تنگی داری تعریف کنن..!!...... و با هیجان شروع کردم به تلمبه زدن، حالا دیگه با هر فشاریکه در انتها به کیرم میدادم که تا ته بره تو کون پرستو، کونش یه صدای ریزی میداد این صدا منوبیشترحشری ، و تا حد جنون شهوتیم میکرد تواین حالت صدای آه و ناله پرستوهم در اومده بود و داشت به اورگاسم میرسید که با یک لرزش خفیف سست شد و به نظررسید که آبش اومده چون خیلی بی حال شد ، منم اونو سفت گرفتم و با چند حرکت سریع آبمو با فشارخالی کردم تو کونش !!.. ..... طوریکه مقداری ازآب منی ازکنار کیرم به صورت حباب و کف زد بیرون ...!!.. کیرم ازفانتزی ذهنیاتم همچنان شق و راست تا دسته توکونش بود.... همینطورکه نگاه به ته کیرم میکردم اونو یواش یواش بیرون کشیدم ....... از بس کلفت شده بود بیرون نمیومد...... ترسیدم بیشتربکشم بیرون کونش پاره شه... پرستوهم جیغ کوتاهی کشید و...گفت : امیر یواشتر... مردم ..!!... اونو نکش بیرون بزار باشه !... مثل اینکه گیرکرده.!!... یک کم آروم ترعجله نکن !!......احساس کردم کمی هول شده و ترسیده...... دستی به کمر و باسن گرد و سفیدش کشیدم ......گفتم : چیزی نیست عزیزم!!.. سعی میکنم آروم بکشم بیرون..... خودتو یک کم شل کن تا راحت بیادبیرون..!! لحظه ای بعد احساس کردم کونش شل شده و کیرم رو که هنوز آب منی ازش می چکید کشیدم بیرون...!!پرستو را که ارضاء وسست شده بود بلند کردم و دمر خوابوندم روتخت و یه نگاه به کونش کردم دیدم عجب کون سفیدیه..!!.. با دستم چاک کونش کمی بازکردم دیدم سوراخ کونش کمی باز و قرمز و پر از آب منی...!! ماهیچه حلقوی دورش که ازآب منی خیس.. خیس بود و برق میزد داشت به آرومی باز و بسته میشد که جمع شه!!..... داشتم دیونه میشدم کمر کیرمو سفت گرفتم و کله شومحکم به لنبرای کون پرستو زدم ... دوباره سر کیرمو گذاشتم درسوراخ نیمه بازکونش و خودموانداختم روی کون نرم و برجسته اش ..... کیرم لغزید و آروم تا خایه رفت تو کونش... پرستو ناله ای کرد و......گفت: اوخ..... بسه امیر.... مردم... خیلی بی حالم... حرفات خیلی منو حشری کرده همونا باعث شد زود ارضاء شم....!!درحالیکه رو کون نرم و برجسته پرستوخوابیده بودم و آروم کیرموعقب جلومیکردم و با دستام سینه های نازشو میمالوندم........گفتم : خوب ؟.. که خوشت اومد؟ ولی نگفتی .. نظرت راجع به این موضوع چیه؟ بالاخره دوست داری یکی دیگه هم بکندت.. یا نه؟؟... من که خیلی دوست دارم!....... پرستو کمی کونشو بالا آورد و..گفت : امیر؟.. خجالت هم خوب چیزیه.... حالا کار تو تموم کن .... بعد از اینکه دوش گرفتیم .... تو هم سرعقل اومدی فکرامو میکنم ومیگم..!........ اوخ..امیر ... داشتم جرمیخوردم...... حال اهم حس میکنم تا نافم رسیده...!!. یک کم خودتو بکش بالا... آخه همه سنگینی هیکلت روکونمه!! .... کمرم.. ازسنگینی هیکلت درد گرفته..!!...... حالا تو این مدت خودش کم بوده میخواد یکی دیگه را بیاره کمکی!!... کمی خودمو کشیدم بالا و شروع کردم تلمبه زدن ، نمیدونم چی شد که یکدفعه هوس گائیدن کوسشو کردم!!... کیرموکشیدم بیرون و..... گفتم : پرستوجان تا من میرم دستشوئی خودم وتمیزکنم توهم برگرد کوستو آماده کن که هوس گائیدنشو کرده ام ........ سریع رفتم دستشوئی و کیرمو با آب سرد و صابون غسل دادم و برگشتم این کارهمیشه منه دوست ندارم کوس نازش آلوده وعفونی بشه ..... پرستو طاقبازخوابیده بود ، برای یک لحظه ایستادم و نگاهش کردم .... دیدم عجب هیکل تمیز، پوست صاف براق وسینه های گرد و برجسته ای داره ، رونهای سفید گوشتی وبهم چسبیده، ساق پای کشیده با ناخن های لاک زده که باب پرستش فوت فتیش ها ست !!!......آروم بین پاهاش زانوزدم ... اونم کمی زانواشو بالا برد و پاهاشو جمع کرد ، پرستو تازه رفته بود اپیلاسیون ، برا همین یکدونه مو هم روبدنش دیده نمیشد!!.. پوستی صاف و صیقلی، کوسی با لبه های صورتی و برجسته که پف کرده بودن ، از دیدن کوس به اون زیبائی و بدون مو حال کردم...... از اون لحظهً جلوی آئینه دیگه خودم نبودم همه اش تو این فکربودم کاش الان یکی دیگه هم بود و با هم پرستو را میکردیم و درباره کوس و کونش حرف میزدیم و اون برا م تعریف میکرد بار اول که پرستو را از کون گائیده چه حالی بهش دست داده؟... آیا فکرمیکرده روزی کونی به این خوشگلی و تمیزی را بکنه؟ آیا خوشش اومده ؟ آیا موقع گائیدنش، پرستو بهش حال داده؟ ..... پرستو زیر پاش چه حالی پیدا کرده؟... پرستوهم ازاینکه یکی دیگه جای من داره میکندش خوشش اومده؟.. وووووو!! ...... درحالیکه غرق این افکار لذت بخش بودم!!! دستموکشیدم رو برجستگی بالای کوسش از صافی و لغزندگیش حظ کردم.! با دست دیگم پستونهای سفت وسفیدش را که نوک صورتی رنگشون به اندازه یک سانت اومده بودن بیرون، میمالیدم ، با یک هیجان پر از شهوت سرکیرمو که تف زده بودم وبرق میزد گذاشتم دربهشتیش.... و فشاردادم... با وجود اینکه کیرمو تف زده بودم و کوس او از اورگاسم چند دقیقه پیش به صورت عسلی خیس و لغزنده بود اما چون خیلی تنگ بود.... راحت نرفت تو!..تنگی کوسش درحد یک کوس دختربیست ساله و باکره به نظرم رسید ... ناچار فشاربیشتری دادم تا تونستم کلاهک کیرمولای چاک کوسش جا بدم.... کمی تامل کردم... پرستو مثل کسیکه تنگی نفس گرفته وهوا به ریه اش نمیرسه نفس نفس میزد ... دستامو در دو طرف بدنش ستون کردم ومحکم کیرمو فشاردادم تو..... کیرم با تاًنی و رام لیزخورد و رفت تو .........پرستو ناله ای کرد و پاهاشو بلند کرد و گذاشت روشونه هام و...........گفت : وآی ی ی ..امیر چه خوبه؟.. یک کم بیشتر فشار بده....... میشه محکم تر بزنی بره تو... وای... خداجون مردم....!!..امیر برو. و بیا!.... چه جای خوبی رفته؟..!...نمیشه حالا به دوستت بگی بیاد کمکت کنه؟؟.....اوف..... هنوزحرف پرستوتمام نشده بود که با فشاردیگه کیرموتا اونجا که جا داشت کردم توکوس نازش ، صدای جیغش منو از روًیا درآورد.!!.. با چند بارتلمبه زدن همراه با لب گرفتن ازپرستوی خوشگلم آبم داشت میومد... سریع کشیدم بیرون و آبم را با فشارریختم رو شکم صاف و ناف گودش، وبی حال افتادم روش ...... چند دقیقه ای به همون حال موندم... پرستو درحالیکه دستشو رو موهای سرم میکشید.....گفت : امیرجان پاشو که خیلی خستمه... پاشو بریم دوش بگیریم وبخوابیم ، هر دو با هم همانطور لخت پاشدیم رفتیم حمام ، زیردوش اونو بغل کردم و....گفتم: عزیزم نظرت رو نگفتی .. اگر دوست نداری نشنیده بگیر.... و اونو بوسیدم ...... نوک داغ پستونهای سفتش که به سینه ام خورد گرمی مطبوع و جانبخشی به تنم داد ، سرشوگذاشت رو شونه ام و گفت :.... امیر.... آخه... من چی بگم درمقابل این خواسته غیرمعقولی که داری؟...... آیا واقعاً دوست داری یک نفردیگه با من این کار رو انجام بده و تو از کارش لذت ببری؟ ......اصلاً نمیفهمم این کار یعنی چی؟...... اصلاً همچو چیزی ممکنه که یک مرد اجازه بده یک غریبه با زنش همبستر بشه؟......اخه من زنتم... همسرتم!!....... پرستوبعد از کمی مکث خیلی یواش و آرام ادامه داد.... راستشو بگو منظورت از این کار لذت بردنه؟..... آیا جداً دوست داری من با یک مردغریبه رابطه سکسی داشته باشم؟..... من از آخر و عاقبت این فکر و خیال تو میترسم....... نمیدونم چی بگم .........!!!!و ساکت شد و سرشو به شونه ام فشارداد و با ناخنش روی سینه ام خط میکشید، موهاشو بوسیدم و دست راستمو از پشت کشیدم پائین روی کونش، از حالت تاقچه ای کونش لذت بردم ...... پیش خودم گفتم واقعا ًپرستو چه کونی داره؟......گفتم : عزیزم ترس نداره ! ....از چی میترسی ؟...... حالا یک کم بیشتر فکر کن.... میدونی آدم وقتی از یک عمل یا کاری یا یک خواسته شخصی خوشش بیاد که از انجامش لذت میبره، بدون اینکه اون عمل یا خواسته به کسی لطمه ای بزنه، یا باعث ضرر و زیان شخص دیگه ای بشه، به نظرمن باید انجامش بده تا بعداً پشیمان نشه وهی افسوس بخوره.!!!.... ببین عزیزم من دارم بدون پرده پوشی بهت میگم..... تو هم رک و راست بهم بگو.... فکرکن ببین اصلاً دوست داری ؟؟!!........ من که دوست دارم.. هیچ اشکالی هم نمی بینم اگرتو هم راضی باشی ... چه بهتر... حالا به هرعلت هم دوست نداری که فکرنمیکنم زنی باشه و بدش بیاد بجای یک نفر، دو نفرباهاش سکس داشته باشن!!.. بگو و قال قضیه را بکن، منم هیچ ناراحت نمیشم تو که منو خوب میشناسی و توی این سه سال به اخلاق و روحیاتم خوب پی بردی.....میدونی که خیلی هم دوستت دارم و حاضر نیستم یک مو از سرت کم بشه!!! خجالت هم نداره...!! تعارف هم نداریم..!! ولی این حال وهوای جوانی دیگه بر نمیگرده و تکرار نمیشه.....!!؟؟هیچم ناراحت نشو... منم دیوونه نشدم ..!! فقط میخوام هر دومون نهایت خوشی و لذت را تو این سن و سال ، بیشتر ببریم.....!!... نمیخوام تصمیمم یک طرفه باشه ..!! دوستداری بگو.... خوشت میآد... بگو.. از این تنوع لذت میبری .. حال میکنی .. منم همینطور.. هرموقع هم نخواستیم، یا تو نخواستی خلاص.. باز منم و توی خوشگل ... ولی بگو با خاطره و یاد اون مدتها.... و شاید هم سالها هر دومون لذت سکسی خواهیم برد؟...... ببین من همه چیزو تو چشات میبینم..... و میخونم...... بیا با هم رو راست تر باشیم .. همدیگه را گول نزنیم.... من حرف دلمو زدم..... ناراحت هم نمیشم اگر نخوای... تو هم حرف دلتوبزن عزیزم... ما از هم جدا نیستیم ....!!.. حداقل برای یک دفعه هم شده یک امتحانی میکنیم!.....چون دیدم پرستو ساکت شده و حرفی نمیزنه.... منم دیگه ادامه ندادم.....اون همانطورکه تو بغلم بود سرشو آورده بود پائین رو سینه ام ، بخودم فشارش دادم.... پیشونیش را بوسیدم و ازحمام در اومدیم..... خودمونو خشک کردیم و لخت رفتیم روتخت و روبروی هم به پهلو دراز کشیدیم .... دستمو گذاشتم زیر سرش و لباشو بوسیدم .....گفتم: ببین اگرهر دومون برای این کار راضی باشیم نه تنها مشکلی پیش نمیاد بلکه نهایت لذت را خواهیم برد.... عزیزم چیزی نیست که بخوای ناراحت بشی....... تو که قرص میخوری!!... کاندوم هم که هست!!.....سرش را آروم برد پائین و با کمی خجالت یواش...گفت: آخه ... امیرجان.... همه این چیزها که گفتی درست!.. ولی تو این وسط .. اگه کسی دیگه ای بفهمه ... یا طرف به دوستاش بگه ، چی؟... فکرشو کردی؟.. یا یک وقت بخواد کار دیگه ای باهام انجام بده چی؟... اونوقت چی.... تو اون حالت من چکار کنم؟ ... نزارم..... ممکنه تو ناراحت بشی..... شاید هم نتونم از پسش بر بیام و اون کارشو ادامه بده و از جلوهم یک کاری بکنه...... اونوقت چی؟ یعنی بعدش چی میشه؟.. تو بمن چی میگی؟ ... برا اینه میگم میترسم!! .....کمی تامل کردم و..... گفتم : اول بزارخوب ببوسمت تا بگم...... اصلاً توکار سکسی و جنسی نباید در قید حد و حدود باشی .. یعنی این کار مرزی نداره ... اختیار دست خودته ..... هر کار دوست داشتی بکن.. من بیشتر لذت میبرم... ضمناً قرص هم که میخوری .. اگه بخوای برای انجام این کارخودتو معذب کنی و یا پا بند قید و قیود یا رسم و رسوم و نمیدونم خوش اومدن یا نیومدن من باشی که هیهات!.. نکنیم خیلی بهتره... ببین عزیزم لپ کلام .... تا اونجا که میتونیم و حالشو داریم باید استفاده کنیم و لذت ببریم ... به نظر من تو اون لحظه نباید تو فکرچیز دیگه ای غیر ازخوشی و لذت بردن و کام دادن و کام گرفتن باشی حالا هرچی میخواد پیش بیاد!!....نمیدونم هرچی که میخواد باشه !! یا هرچی که اون دوست داره و میخواد بکنه... یا تو دوست داری یا هوس کردی بهش بدی ، از نظر من فرق نمیکنه، انجام بده!! ....... حتی ممکنه یک کاری از تو بخواد که تا حالا من ازت نخواستم... خوب دوست داشتی براش انجام میدی.....دوست نداشتی بالاخره یک جورائی دلشو بدست بیار..... به زور وادارت کرد که براش انجام بدی ... خوب خودت پیشقدم شو و انجام بده دیگه..!!!..... شاید خوشت اومد.......فقط فکر کن که چطورباید انجام بدی... به نظرمن توی همچو مواقع آدم باید کارشو خوب انجام بده.... تا خاطره بدی از اون براش نمونه...... خلاصه اینکه باید قبول کنی و اجازه بدی هر طوری که اون دوست داره انجام بده!!..... بزاری خوب و کامل ازت کام دل بگیره..!! با هر پوزیشنی که میخواد باهات سکس داشته باشه!!....... مثل الان من و تو... توالان یک زن کامل هستی ، بدنت نیاز به سکس داره چیزی هم ازت کم نمیشه!! واقعاً اگه بدونم برای این کار تمایل داری؟.... از همین فردا دنبالش میگردم..... تو هم فکر کن شاید بین دوستای دوران دانشگاهیت اونی که همزمان با ما ازدواج کرده و خودش و شوهرش راضی به این کارباشند را شناسائی کنی ..... با هم رو خصوصیات اخلاقیشون کارمیکنیم تا خوب ازشون مطمئن بشیم.... عزیزم کار لذت بخشییه ..!! من مطمئنم تو هم صد در صد خوشت میاد..!!. و در حالیکه میخندیدم... باشوخی .. ادامه دادم ....... شاید بعدش دیگه با یک نفر هم راضی نشی عزیزم؟؟.......اونوقت چی ؟؟؟؟..... و بازهم خندیدم .. اوهم شروع کرد به خندیدن... و خودشو لوس کرد و اومد تو بغلم و سفت خودشو بهمچسبوند...فهمیدم قبول کرده .. ازخوشحالی تمام صورتشوغرق بوسه کردم و لیسیدمش..با لحن دخترانه ای..... گفت : امیرجون دوست دارم همیشه خوشحال باشی ولذت ببری... دوست دارم کاری که تو دوستداری برات انجام بدم .. خوبشم انجام بدم.....گفتم: من از داشتن توهم خوشحالم وهم از وجودت همیشه لذت برده ومیبرم ..... برای همیشه هم دوستت دارم..... توعشق منی!!...................................    صبح تو اداره همه اش تو این فکر بودم کی و چه کسی را انتخاب کنم تا هم پرستو ازش خوشش بیاد و هم در آینده برامون دردسر و مزاحمت ایجاد نکنه درعین حال خودش وهمسرش به این کار راضی باشند و از نظرافکار و اخلاق با هر دوی ما سازگاری و تفاهم داشته باشند ، در حین انجام امور شرکت در افکارم یکی یکی دوستان وهمکاران خودم را مورد سنجش و بررسی قرار میدادم تا شاید در بین آنها شخص مورد نظرو معتمد خود را که تمام شرایطی را که درافکارم بصورت یک الگو تنظیم کرده بودم داشته باشد، این افکار باعث شد تا گذشت زمان را متوجه نشوم.   همینطورغرق درافکارخود بودم که صدای یکی از همکارانم مرا بخود آورد.او میگفت: امیرخان چی شده امروز خیلی تو خودتی؟ بابا نیم ساعت هم از وقت گذشته تو هنوز مشغولی ، مگه نمیخوای بری خونه؟......ازپشت میز بلندشدم و از ایشان تشکر کردم و گفتم : چیزی نیست ؟ این پرونده منو مشغول کرده بود، حالا بقیه کارشو میزارم برای فردا... همراه او از اداره خارج شدم و با همان افکار راهی خونه شدم . وقتی وارد خونه شدم با صدای بسته شدن در پرستو مانند یک فرشته زیبا درحالیکه یک دامن بسیار کوتاه پلیسه بنفش رنگ و یک تاپ بندی چسبون صورتی بسیار خوشرنگ تنش کرده بود به استقبالم اومد و خودشو تو بغلم ولو کرد. لبی از او گرفتم و طبق معمول دستی به لنبرای کونش کشیدم و گفتم: عزیزم ماشاءا... روز به روز خوشگل تر و جذاب تر میشی بزنم به تخته !! .... خودشو لوس کرد و گفت :امیر؟.. ببین امروز لباسم چطوره؟ خوبه؟ و یک قری به خودش داد ، طوریکه بعلت کوتاهی دامنش شرت توری مشکی رنگش با تمام محتویات برجسته اش نمایان شد ، لباشودوباره بوسیدم و.... گفتم : عزیزم خودت اینقدرزیبا و تو دل برو هستی که هرچی بپوشی زیبا و زیباترمیشی !.. مخصوصاً این مینی دامن!! که یک جلوه خیلی قشنگ به رونا و باسنت داده و دل منو برای اونا بی تاب کرده .....    بوسیدمش و رفتم تو اطاق لباسموعوض کردم و بعدش یک دوش گرفتم، وقتی از حمام بیرون اومدم پرستو میزشامو حاضر کرده بود، حین صرف شام پرسیدم : تازه چه خبر ؟ ... گفت : به ... خبرا پیش شماست از من میپرسی چه خبر ؟؟ ... تو تعریف کن چه خبر ؟ .. چی کردی ؟ ... ! گفتم : هیچی امن و امان ..!! چه خبر باید باشه ؟؟ ..!! گفت : .. ا .. ه امیر لوس نشو دیگه؟ ..! خودت میدونی ..... چی میگم ...... دیشب این همه تعریف کردی .. گفتم : خوب عزیزم شامتو بخور .. تا بعد بیشتر صحبت کنیم ....بعد از صرف شام رفتیم نشستیم تو هال ، تلویزیون روشن بود و یک سریال قدیمی را نمایش میداد ... پرستو خودش را رو مبل جابجا کرد و چسبید به من و.... گفت : نگفتی ...؟گفتم : راستش امروز همه اش تو فکربودم تا شاید اونی که میخوائیم پیدا کنم ولی پیدا نکردم باید بیشتر فکرکنم.... عزیزم...!!.... دستمو انداختم دور کمرش و اونو کشیدم طرف خودم ولی او پاشد نشست رو پاهام و چون شلوارک پوشیده بودم گرمی کون و روناش منو داغ کرد ، لبشو بوسیدم و از رو تاپ چسبونی که تنش بود نوک سینه هاش را با دندون یواش گاز گرفتم کیرم داشت بلند میشد دستی به رونای بلوریش که مثل آئینه صاف و لغزنده بود کشیدم و گفتم : خوب عزیزم حالا تو بگو امروز چه خبر..؟ تو که خبرهای دنیا را تلفنی از دوستات میگیری و گپ میزنی ، تعریف کن ... خوشگل من!....و دستمو کردم ت وشرتش از داغی کوسش دستم سوخت...!!.. داغ .. داغ.... واقعاً پرستو کوس برجسته و نازی داره همیشه هم بهش میرسه هم موهاشو دائم میزنه و صافش میکنه هم معطرش میکنه....... جون میده برای لیس زدن..... با انگشت چوچولهشو مالیدم.... اومد بالا.....پرستو در حالیکه داغ کرده و لپاش گل انداخته بود صورتشو نزدیک صورتم آورد و گفت: هیچی ..!!..ولی راستش امروز فهمیدم منیر همدوره دانشگاهیم با یک مهندس ازدواج کرده.......گفتم: خوب.. خوب.؟..... کی عروسی کرده.؟..... چرا این خوشگله ما را دعوت نکرده ؟.گفت : تابستون گذشته وقتی ما شمال بودیم عروسی کرده، زنگ زده ما نبودیم..... بعدشم سه چهار ماهی شاید هم بیشتر رفتن خارج برا ی ماه عسل ، حالا هم دو سه ماهیه که اومدن ....گفتم : عالیه..... بهتر ازاین نمیشه....پرستوگفت : چی چی عالیه؟؟...گفتم: عزیزم تو میتونی به همین مناسبت اونا را برای یک شام دعوت کنی و از نزدیک وضعییت و موقعییت اونا را ببینیم و بررسی کنیم .... شاید اونا.. همونائی باشند که ما دنبالشون میگردیم.... هم منیر با تو دوسته و خوب میشناسیش وهم من اونو چند بار دیدم.... دخترخوشگل و تو داریه... فقط باید دید شوهرش چه جور آدمیه...اهل حال است .. یا نه.. در هر صورت موقعییت خوبیه ... نظرت چیه عزیزم ؟.... ( توضیح بدم بار اول که منیر را دیدم خیلی ازش خوشم اومد.. خیلی لوند و خوشگله.. اونم کون خوشگلی داره خودشم اینو خوب میدونه که چه کون گرد و برجسته ای داره..... از نگاهام بو برده که چشم دنبال کونشه... برای همین هرموقع میومد پیش پرستو خوب میدونست چطوری دور از چشم پرستو... کونشو طرفم کنه و قر بده و چشامواز دیدن کونش سیراب کنه..!! برای همین رو پیشنهادم مصرشدم....)پرستو کمی من و من کرد و....... گفت : ...حالا ببینم چی میشه...... راستی اگه صحبت پیش اومد برای کی خوبه دعوتشون کنم ؟..!.گفتم : هرچه زودتر بهتر.!!.. سعی کن برای پس فردا شب، شام دعوتشون کنی خوبه؟؟.... اگر تو اونا را پسندیدی.. چه بهتر.. منهم می پسندم..! .. راستی تو شوهر شو دیدی؟... چه تیپیه...؟پرستودر حالیکه سرشو رو شونم گذاشته بود و آروم نرمی گوشمو میجوید... گفت : حالا چرا اینقدر با عجله دعوتشون کنیم؟ .......لبشو بوسیدم و.... گفتم : اینکه عجله نیست عزیزم ... حالا چه فردا چه ده روز دیگه چه فرقی داره؟ حالا تو برای پس فردا شب دعوتشون کن لااقل هم تو با دوست دیرینت دیداری تازه میکنی و گپی میزنی .. هم من با شوهرش آشنا میشم، ضمناً اگر خصوصیات مورد نظرما را داشتن چه بهتر، چون زوج دلخواهمون رو هم پیدا کردیم ..!!.... راستی صبح اگر دعوتو قبول کردن بمن یک زنگی بزن.... باشه عزیزم؟...!!تاپشو زدم بالا ........ کرست نبسته بود سینه هاش سفت شده بودن... با زبونم شروع کردم به لیسیدن اونها... کمی اومدم بالاتر زیرگلوی سفید وهوس انگیزش را مک زدم.... پرستو نفس نفس میزد .... اونم آروم از روی شلوارکم سرکیرمو که حالا بین روناش قرارگرفته بود با دستش مالش میداد .... لبامو رو لباش گذاشتم و زبونمو تو دهنش چرخوندم.... خودشوسفت به سینه ام چسبوند، سفتی نوک سینه هاشو بخوبی حس میکردم..... دست راستم را از تو شرتش بطرف سوراخ کونش بردم وقتی انگشتم به سوراخ کونش خورد .... یک دفعه ماهیچه دورش جمع شد...... با انگشتم کمی فشارش دادم... داغ بود... شروع کرد به دل زدن .... پرستو داشت از حال میرفت.... آروم پاهامو بالا آورده و روی لبه میز جلومبل گذاشتم... پرستو دستاش را از دور کمرم باز کرد و یواش رو پاهام دراز کشید و پاهاش را دورکمرم حلقه زد ... این کار باعث شد تا کیرم لای روناش قراربگیره و از روی شرتش به شکاف بهشتی اش بخوره! .... هوس کردم کوس پف کردهشو لیس بزنم ..... دهنم حسابی آب افتاده بود.... جلوی خودم را نمیتونستم بگیرم... کیرم به نهایت شقی رسیده بود .... داشت منفجر میشد........ حال پرستوهم کمتراز من نبود .... چرا که احساس کردم شرتش کمی خیس شده .... آروم اونو از روپاهام بلند کردم و رومبل گذاشتم و رفتم پائین بین پاهاش زانو زدم ..... لبه شورتشو از کشاله رونش کمی کنارزدم... لبه های صورتی خوشرنگ کوسش پیداشد، پف کرده و کمانی ، کمی دیگه شورتشو کنارزدم ... وای.... شکاف کوچیک کوسش به صورت یک خط که از درونش دو تا لبه نازک صورتی و زیبا زده بود بیرون به چشم خورد.....از رایحه دلپذیرش دهنم پر آب شده بود.... قلبم به شدت میطپید و صدای کروپ.. کروپ اون هیجانم را بیشترکرد.... پرستو به پشتی مبل تکیه داده و نفس.. نفس میزد... تاپش تا زیر گلوش بالا رفته بود و سینه های گردش که فاصله ای بینشون نیست هماهنگ با نفس کشیدن پرستو لرزش و حرکات ژله ای زیبائی را نمایش میدادن .... حریصانه سرمو بطرف کوسش بردم ومستانه لبامو رو لبای کوسش گذاشتم.... چه کوسی؟....با لبانی مرطوب وداغ.!!... مک زدم.... و تراوش عسل گونه اش را لیس میزدم.... بوی دلپسندش رایحه ای از بهشت بود.... سیرآب نمیشدم..... دیوانه وار شرت و دامنش را پائین کشیدم .... هیچی حالیم نبود ، رونای سفید و گوشتیش را بازکردم و انداختم رو شونه هام....... یکبار دیگه سرمو به طرف دروازه بهشتی پرستو که حالا دیگه رو مبل ولو شده بود بردم، خیس بود... زبونم را تو شکاف کوسش کردم آبش را مزمزه کردم چه طعم گوارا و ملسی !!.. ... غلیظ چون عسل..!... دیوانه وار لیس زدم.... تمام صورتم خیس و چسبناک شده بود..... پرستو هم ناله میکرد...... با دستش سرمو بطرف کوسش فشار میداد..... سعی میکرد همانطور که نشسته و ناله میکرد... خودشو تکون بده! ...... خودشو کشوند پائینتر، کمی که اومد پائین سوراخ کونش اومد بالا، حالا زبونم به سوراخ کونش که باز و بسته میشد میخورد... شروع کردم به لیسیدن سوراخ کونش خیلی دوست داشتم زبونم را بکنم تو سوراخ کونش ولی ماهیچه دور سوراخ کونش اجازه نمیداد تنها تونستم کمی از نوک زبونمو بکنم اون تو!!..... با ادامه این کارهر دومون به اوج لذت و شهوت رسیده بودیم....... با تمام وجودم کوس و کون پرستو را لیس میزدم برای یک لحظه زبانم به چوچوله پف کرده اش خورد از خود بیخود شدم، کودکانه اونو مک زدم و بین دندونام گرفتم...... با نوک زبونم با اون بازی کردم کمی بزرگتر شد ..... یک لحظه احساس کردم پرستو داره میلرزه فکرکردم سردش شده ولی نه ...اون به اورگاسم رسیده بود.... ریزش آبش تمام صورتم را خیس کرد ... سرمو چنان با فشاربین روناش نگهداشته بود که داشتم خفه میشدم دهانم پرشده بود از آب کوثرش ... چه طعم وبوئی داشت.... وجودم را از آن آب بهشتی سیرآب کردم!!پاشدم شلوارک وشورتمو کشیدم پائین و......گفتم : عزیزم پاشو رو مبل زانو بزن ، میخوام امشب کوس نازتو از عقب جربدم... پاشو.... کمی هم کونتو بگیر بالا.... پرستو پا شد و روی مبل زانو زد و کون سفیدشو طرفم قنبل کرد و.......گفت : اول یک کم پشتموبمال..... تفش بزن خشک نباشه؟ .....!!کمرکیرموگرفتم وکمی تفش زدم و سرشوگذاشتم در سوراخ کونش ، با دو دستم آبگاهشوگرفتم که پرستوشروع کرد به چرخوندن کونش و اونو فشارمیداد رو کیرم ، سوراخ کونش بطور شورانگیزی دل میزد و باز و بسته میشد..!! ، خوب که با سر کیرم سوراخ نرم و مامانی کونش را در مالی کردم..... سر کیرموکه حالا باد کرده بود گذاشتم درکوس نازش ، کلاهک کیرم حسابی باد کرده بود ، هنوزکوسش خیس بود ولی کمی تف با کف دستم به سرکیرم مالیدم چون میدونستم کوسش خیلی تنگه ، آخه من همه اش اونوازکون میکنم برا همین کوس نازش تقریباً بکر مونده ..!!....آروم لای کوسشو بازکردم و کله کیرم هل دادم توش ... وای چه کوس تنگ و داغی.. کوسی که همیشه گائیدنش برام تازگی داره.!!...نمیدونم چرا اونشب برای گائیدنش بی طاقت شده بودم .... اما دوست نداشتم کیرمو یک ضرب بکنم توش برا همین یک فشارکوچیک دادم کمی کیرم رفت تو ولی تنگی کوسش سفت کیرمو گرفته بود و نمیذاشت تکان بخوره....چند لحظه ای کیرموهمان جا نگهداشتم بعد یکبار دیگه اونو فشارداد م... پرستو هم کمکم کرد و کونش داد عقب و کیرم تا ته رفت توکوس نازش طوریکه احساس کردم سرکیرم به غضروف ته کوسش خورده.... برا یک لحظه ماهیچه های درون کوسش حالت انقباض پیدا کردن ولی بلافاصله آروم آروم شل شدن و کیرم بخوبی جای خودش را باز کرد ....... پرستو ناله ای کرد و برای یک لحظه از حرکت ایستاد ، با آه و ناله گفت : وای مردم..... چرا امشب اینقدر کلفت شده ...... وای.... امیر طاقت ندارم تا نافم رسیده کمی اونو بکش بیرون .... دارم جرمیخورم..... وای خداجون مردم......!!جداره داخلی کوسش حسابی به کیرم چسبیده بود..... وقتی کیرموک


- 2 نظر
-
-
-




- داستان بلند

Your browser does not support JavaScript. Update it for a better user experience. footer links


- قوانین کاربری
- نکات مهم کاربری
- حریم خصوصی
- پرسش و پاسخ
- نقشه سایت
- روش آپلود عکس

داستان های تازه : جوراب شلواری (1) : سکس فقط سکس فیسبوکی : گی من و پسرهای همسایه : سکس با دخترعمو بهاره : عاقبت عشق عفت : خود کنی : شماره غریبه : وصال نیلوفر : کس با دختر عموی متاهل در خرابه : لیلی و اشکان بازدیدهای تازه زن حشری بر فراز مرد کس خوار **دانـــلــود فــیـلـم های Brazzers در سه کیـفیت عالــی**جـدیـدتــریـنها ** عکس سکسی دختران 15 تا 18 سری دوم عکسهای سکسی زن جنده من همه جلق بزنید بگید کجاش آبتونو آورد بزرگترین تایپینگ ساپورتهای سکسی و خط کس از روی شرت و شلوار با آپدیت روزانه روزی که کل زنای فامیلو کردم (طنز) کلیپهای سکس ایرانی و خارجی خیلی قشنگ با حجم کم با فرمت 3GP و MP4 دانلود کنید حالشو ببرین خود کنی Nanda Costa سکس با دخترعمو بهاره جدیدترین عکس ها تصویری دِگر میثاق زوجتین با کیر و خایه معظم له کیرسواری در روز روشن دختر عشوه گر مالش کس با شست دختر داغ در دیسکو حرکات موزون باسن بر فراز آلت برافراشته گفت توش نریز کس زنی مراسم روحبخش فرج مالی رونمایی از مقام عظمای دسته بیل زن حشری بر فراز مرد کس خوار بیعت با خایگان دوست باسن نمایی خانم منشی حرکت علم الهدا در مسیر انحرافی این مه مه های مرمری هدیه به بکس شهوانی! دیدار سردار پاچه مقدم با پرسنل کیر برکف عشرت السادات با کیر سیاه دوست پسرم یک کم خشن دوست داره پاهای خانم جان از بالا پستان پرستار مشرقی پر و پاچه گروهبان خدوم نیروی انتظامی ساندویچ جیگر با گایندگان سیاه و سفید دختران جوراب پوش در کلاس تبرج خانم با پنتی توری کیر کرار در کون دختر ورود به ساحت ملکوتی کس خدا مرگم بده چه کلفته مکیدن خایه ی آلت معظم تناسلی دوست دخترم اهل تمکینه آپشن های مختلف پیش روی گاینده یکی من یکی تو مطیع امر گاینده زبان بر مقعد مطهر دوست نمایش اندام کنار دریا مهماندار هواپیما